داستان كوتاه (121)
خانم تامپسون
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آنها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست.
البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اينكه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباسهاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سالهاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و بااستعدادى است، تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد، "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسي هايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اينكه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذكادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هديه ها را سر كلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد، امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد.
تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد.
از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس، خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش زندگي و عشق به همنوع به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد.
به سرعت او يكى از باهوشترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولانيتر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند.
خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اينكه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم، از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى، اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد.
وجود فرشته ها را باور داشته باشيد و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
داستان كوتاه (120)
بازي با تسبيح
روزي سيدجمالالدين اسدآبادي در حضور سلطان عبدالحميد، پادشاه عثماني نشسته بود و با دانههاي تسبيح خود بازي ميكرد. وقتي از محضر سلطان خارج شد درباريان به او گفتند: چرا در حضور سلطان با تسبيح بازي ميكردي؟
سيد با نهايت بياعتنايي گفت: چطور به كساني كه با سرنوشت ميليونها نفر بازي ميكنند و به افراد نالايق مقام و طلا ميبخشند، مردان بااستعداد و آزادگان را به بند ميكشند و در زندان مياندازند و از زشتكاريهاي خود شرم و پروا ندارند حرفي نميزنيد اما به سيد جمال الدين حق نميدهيد كه با تسبيح خود بازي كند؟
داستان كوتاه (119)
دختر كوچك و آقاي دكتر
در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد. دكتر گفت: در را شكستي! بيا تو. در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد: آقاي دكتر! مادرم! و درحالي كه نفس نفس مي زد ادامه داد: التماس مي كنم با من بياييد، مادرم خيلي مريض است.
دكتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.
دختر گفت: ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد! و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد.
او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح كه علايم بهبودي در او ديده شد. زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد. دكتر به او گفت: بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!
مادر با تعجب گفت: ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته! و به عكس بالاي تختش اشاره كرد. پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يك فرشته كوچك و زيبا.
داستان كوتاه (118)
باران
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت. خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود.
مسافر فرياد زد: هي، خانه ات آتش گرفته است!
مرد جواب داد: مي دانم.
مسافر گفت: پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت: آخر بيرون باران مي آيد، مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي سينه پهلو مي كني.
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد: خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك كند.
داستان كوتاه (117)
نامه پيرزن به خدا
يك روز كارمند پستي كه به نامههايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي ميكرد متوجه نامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامهاي به خدا! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.
در نامه اين طور نوشته شده بود: خداي عزيزم، بيوه زني هشتاد و سه ساله هستم كه زندگي ام با حقوق ناچيز بازنشستگي ميگذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج ميكردم.
يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كردهام، اما بدون آن پول چيزي نميتوانم بخرم. هيچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي، به من كمك كن.
كارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نود و شش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند خوشحال بودند.
عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين كه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود: نامهاي به خدا! همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند.
مضمون نامه چنين بود: خداي عزيزم، چگونه ميتوانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي. البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را برداشتهاند.
داستان كوتاه (116)
ليلي زير درخت انار
ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود.
دانه ها تركيدند. انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود. كافي است انار دلت ترك بخورد.
داستان كوتاه (115)
عالم فروتن
گويند كه زماني در شهري دو عالم مي زيستند. روزي يكي از دو عالم كه بسيار پرمدعا بود كاسه گندمي بدست گرفت و بر جمعي وارد شد و گفت :اين كاسه گندم من هستم( از نظر علم و... ) و سپس دانه گندمي از آن برداشت و گفت :و اين دانه گندم هم فلان عالم است و شروع كرد به تعريف از خود.
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسيد. فرمود به او بگوئيد :آن يك دانه گندم هم خودش است، من هيچ نيستم.
داستان كوتاه (114)
تزريق خون
سالها پيش كه من به عنوان داوطلب در بيمارستان
كار مي كردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده
بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال كمي از خون
خانواده اش به او بود. او فقط يك برادر 5
ساله داشت. دكتر بيمارستان با برادر كوچك دختر صحبت كرد.
پسرك از دكتر پرسيد:
آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دكتر جواب داد: بله و پسرك قبول كرد.
او را كنار تخت خواهرش
خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل كرديم. پسرك به خواهرش نگاه كرد و
لبخندي زد و در حالي كه خون از بدنش خارج ميشد به دكتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرك فكر مي كرد كه قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند.
داستان كوتاه (113)
بهشت و جهنم
مردي در عالم رويا فرشته اي ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه مي رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟
فرشته جواب داد: مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب جهنم را خاموش كنم، آنوقت ببينم چه كسي واقعا خدا را دوست دارد.
داستان كوتاه (112)
بزرگي عشق
در روزگارهاي قديم، جزيره اي دور افتاده بود كه همه احساسات در آن زندگي مي كردند: شادي، غم، دانش، عشق و باقي احساسات. روزي به همه آنها اعلام شد كه جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يك شروع به تعمير قايقهايشان كردند.
اما "عشق" تصميم گرفت كه تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيكه ديگر چيزي از جزيره روي آب نمانده بود "عشق" تصميم گرفت تا براي نجات خود از ديگران كمك بخواهد. در همين زمان او از "ثروت" كه با كشتي باشكوهش در حال گذشتن از آنجا بود كمك خواست. "ثروت"، مرا هم با خود مي بري؟
"ثروت" جواب داد: نه نمي توانم، مقدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست، من هيچ جايي براي تو ندارم.
"عشق" تصميم گرفت كه از "غرور" كه با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود كمك بخواهد. "غرور" لطفاً به من كمك كن.
نمي توانم "عشق"، تو خيس شده اي و ممكن است قايقم را خراب كني.
پس "عشق" از "غم" كه در همان نزديكي بود درخواست كمك كرد. "غم" لطفاً مرا با خود ببر.
آه "عشق"، آنقدر ناراحتم كه دلم مي خواهد تنها باشم.
"شادي" هم از كنار "عشق" گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالي بود كه اصلاً متوجه "عشق" نشد.
ناگهان صدايي شنيد: بيا اينجا "عشق". من تو را با خود مي برم. صداي يك بزرگتر بود. "عشق" آنقدر خوشحال شد كه حتي فراموش كرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميكه به خشكي رسيدند ناجي به راه خود رفت.
"عشق" كه تازه متوجه شده بود كه چقدر به ناجي خود مديون است از "دانش" كه او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد: چه كسي به من كمك كرد؟
"دانش" جواب داد: او "زمان" بود.
"زمان"؟ اما چرا به من كمك كرد؟
"دانش" لبخندي زد و با دانايي جواب داد كه: چون تنها "زمان" بزرگي "عشق" را درك مي كند.