رمان ركسانا قسمت 7 بخش اول

فصل هفتم
فردا صبح ساعت هشت بود كه ديدم پدرم ومادرم اومدن بالا سرم! عموم جريان ديشب رو سر صبحونه بهشون گفته بود. پدرم وقتي مطمئن شد كه حالم خوبه، با عموم رفتن شركت و منم زود جريان رو به مادرم گفتم. بعد از اينكه خوب خنده هاشو كرد، با خيال راحت رفت خونه خودمون. من وماني ام بلند شديم و دوتايي دوش گرفتيم و رفتيم تو حياط خونه ما و صبحونمونو خورديم كه بعدش ماني گفت:
بيا يه دقيقه بريم ته حياط خونه ما، باهات كار دارم.
چيكار داري؟
كارت دارم!
خي همينجا بگو! ته حياط براي چي؟
يه نگاه بهم كرد و گفت:
نترس دختر چهارده ساله! من بهت قول شرف مي دم كه تا عقدت نكنم، حتي يه ماچ خشك و خالي ام از اون لپ مثل سيب سرخ ات ور نچينم!
زهر مار!
مرتيكه اينجا كه نمي شه حرف زد! پاشو بريم!
دوتايي رفتيم ته حياط خونه شون و يه گوشه تكيه مونو داديم به ديوار و نشستيم كه ماني دو تا سيگار روشن كرد و گفت:
تو معلوم هست چي كار داري مي كني؟
چي رو؟
همين جريان ركسانا رو ميگم! ديشب ديدم گرمي، چيزي بهت نگفتم اما موضوع داره جدي مي شه!
جدي هس!
همين اش بده ديگه!
بد براي چي؟!
ركسانا مسيحيه! حواست هست؟! اگه مسلمون نشه چي؟! فكر عمو اينا رو كردي؟! اينا نمي ذارن تو يه دختر مسيحي رو بگيري؟! وقتي ام نتونستي باهاش ازدواج كني، هم تو ضربه مي خوري و هم اون! منو اگه مي ببيني، هم ترمه مسلمونه و هم من كارمو با شوخي و جدي پيش مي برم! اما تو نه! از من مي شنوي ازش بگذر!
نمي تونم!
ماني- براي چي؟
دوستش دارم.
تو كه تا ديشب ساعت ده، ده و نيم مي گفتي« اي! ازش خوشم مياد!» حالا چطور شد تو اين هفت و هشت ساعت يه مرتبه درخت تناور و با شكوه عشق تو قلبت رشد كرد وشد اندازه چناراي بغل خيابان؟1
خودمم موندم، اصلا نمي فهمم؟!
ماني- اما من مي فهمم! اين وامونده بذر عشق رو اگه كود خوب پاش بدي، يه شبه سه چهار متر رشد مي كنه! اگه كود انساني باشه كه ديگه هيچي!
بي تربيت!
ماني- حالا يا بي تربيت يا با تربيت، من بهت گفتم، اين عشق آنتي بيوتيكي كه هشت ساعت به هشت ساعته، هيچ سرانجامي نداره! عشقي ام كه سرانجامي نداشت بايد چيز كرد بهش! يعني پشت كرد بهش!
خيلي بي ادبي ماني.
دارم حقايق رو لخت و عريان و بدون هيچ پوششي بهت نشون مي دم.
به نظر من عشق خيلي بالاتر از اين حرفاس! من وقتي برم و بشينم با پدر و مادرم صحبت كنم و بهشون بگم كه عشق يه چيز آسموني يه و با صداي بلند از عشق حرف بزنم، حتما خودشون درك مي كنن! در مورد عشق كه نبايد ته حياط صحبت كرد! عشق اگه پاك باشه بايد كاري كرد كه همه بفهمن ش! بايد عشق پاك رو عنوان كرد تا همه بشناسن اش! بايد...
ماني- ببين! داد نزن يه دقيقه تا يه چيزي بهت بگم. به نظر من صلاح اينه كه عشق رو با صداي آروم آروم و زير لب صدا كني و مثل بادبادك هواشم نكني كه همه ببينن اش! اينطوري بهتره!
يعني از همه پنهونش كنم؟!
ماني- نخير! ببر بذارش نمايشگاه بين المللي كه همه بيان بازديدش!
زدم زير خنده كه گفت:
مرد حسابي مگه چيز تو كله ات خورده! اگه اين عشق رو عنوان كني، از يه طرف كليساي ارامنه و از يه طرفم اقوام مسلمونت قيامت به پا مي كنن! مي خواي جنگ صليبي راه بندازي؟!
پس چيكار كنم آخه؟!
ماني- اگر از من مي پرسيي، مي گم از اين دختر بگذر.
گفتم كه نمي شه.
حالا كه نمي شه،پس فعلا صداشو درنيار تا ببينيم چي پيش مياد. شايد به اميد خدا، همونطور كه خودش گفته، يه ايدزي، چيزي داشته باشه و مسئله خود به خود منتفي بشه بره پي كارش.
يعني تو كمكم نمي كني؟!
ماني- چي كار كنم؟! برم دست به دامن پاپ بشم؟1 حالا شانس آوردي كه اگه مسيحيا مسلمون بشن براشون حكم قتل صادر نمي شه!
ماني تو حال منو نمي فهمي! به جون تو خيلي دوستش دارم.
به جون عمه ات، مرتيكه تو تا پريروز به اين دختره نگاه نمي كردي.
براي همين نگاه نمي كردم ديگه. مي ترسيدم عاشقش بشم.
ماني- خوب الحمدلله كه نگاه نكردي و عاشقم نشدي.
د نيگا كردم ديگه!
ماني- غلط كردي كرتيكه چشم چرون هرزه! چه آدماي بي شرفي تو دنيا پيدا ميشن آ! همه شون چشم شون دنبال دختراي مردمه!
واقعا نامردي ماني!
ماني- بابا هنوز چيزي نشده كه من كمكت كنم!
پس كمكم مي كني!؟
آره بابا!آره! فعلا پاشو لباسات رو عوض كن بريم كه ترمه منتظره!
پس ركسانا چي ميشه؟
به گور پدر ركسانا! صبح نوبت منه ديگه! ديشب نوبت تو بود.
خيلي خوب بابا، الان حاضر ميشم.
اون رفت خونه خودشون و منم رفتم اتاقم و لباسامو عوض كردمو اومدم بيرون كه ديدم ماني ماشين رو روشن كرده. رفتم سوار شدم و حركت كرديم. سه ربع بعد جلو خونه ترمه بوديم.
ماني از پايين زنگ زد كه ترمه جواب داد و گفت كه داره مياد پايين و ماني ام اومد طرف ماشين وگفت:
ببين راستي! موبايلت تو داشپورته!
پس ترمه چي؟
واسش يكي خريدم.
از تو داشپورت موبايلمو برداشتم كه ترمه در خونه رو وا كرد و اومد بيرون. منم پياده شدم و با همديگه سلام و احوالپرسي كرديم و سه تايي سوار شديم و حر كت كرديم كه ترمه گفت:
او...! ماني ديوونه! چرا ديشب بهم زنگ نزدي؟
ماني- اين چه طرز حرف زدنه؟ حداقل از اين هامون و ركسانا ياد بگير. اينا تا بههمديگه مي رسن انقدر مودبانه حرف مي زنن و هي از همديگه معذرت مي خوان! اونوقت تو نرسيده به من فش مي دي؟!
ترمه- هامون و ركسانا از همديگه معذرت مي خوان؟! چرا؟!
ماني- حالا سر هر چيش مهم نيس. مهم نفس قضيه اس. ببين! اول اين به اون ميگه معذرت مي خوام. بعد اون به اين ميگه : نه! من معذرت مي خوام. بعد اين به اون ميگه: نه، نه، من معذرت مي خوام. بعد اون به اين ميگه: اصلا، اصلا من بايد معذرت بخوام. بعد هر دو يه خنده شيرين مي كنن و به همديگه مي گن: چطوره هر دو از همديگه معذرت بخوايم؟! بعد شروع مي كنن تند و تند از همديگه معذرت مي خوان.
ترمه- اون وقت بعدش چي كار مي كنن؟
ماني- هيچي ديگه، هر دو راضي و خوشحال از عذر خواهي خودشون، از همديگه جدا مي شن.
ترمه- اصلا معلوم هس چي ميگي؟ هامون خان خودتون بگين. اين جريان عذر خواهي چيه؟
داره چرت و پرت ميگه.
ماني- اين عاشق ركسانا شده و مي خواد عشقش رو مثل بادبادك هوا كنه تا همه بشناسن
اش.
ترمه- چرا؟
ماني- تبليغات جديده ديگه.
ترمه- واي خدا. چه عالي! ركسانا چي؟
ماني- با دست پيش مي كشه و با پا پس مي زنه!
ترمه- يعني چي؟
ماني- مي آد جلو اين طفل معصوم ساده و ادا اطوار در مي آره كه اين عاشقش بشه و بعدش انگار كه مي گه كه يه مرض پرضي داره كه نمي تونه زن اين بشه.
ترمه يه جيغ كشيد و گفت:
مگه هامون ازش تقاضاي ازدواج كرده؟
ماني- پس چي؟ هاپو اهل خانه و خانواده!
زهر مار!
ترمه- واي! باورم نمي شه. چقدر عالي! من هر كاري بتونم براتون مي كنم به خدا.
ماني- شما اگه خيلي كار مي كني يه كار واسه خدت بكن.
ترمه- واسه خودم چيكار كنم؟
ماني- هيچي، اما حواست باشه من ممكنه هر لحظه «تو» بزنم.
ترمه- تو «تو» بزني؟! چه از خود راضي! مي دوني من الان چقدر خواستگار دارم؟
ماني- ا...؟! ترب ام رفت جزو ميوه ها؟!
تا اينوگفت ترمه از پشت با كيفشمحكم زد تو سر ماني! ماني ام همونجا گرفت يه گوشه خيابون وايساد و از ماشين پياده شد و از لاي در به ترمه گفت:
اين دفعه دومت بود كه اين كارو كردي!
ترمه- آخه تو حرف بي تربيتي زدي.
ماني- حالا من ميذارم و ميرم تا ياد بگيري كه به مربي خودت حمله نكني!
اينو گفت و در ماشين رو بست و رفت ه داد ترمه بلند شد!
سگ خودتي!
بعد برگشت يه نگاه به من كرد و گفت:
خيلي لوس واز خود متشكره.
برگشتم طرف ماني كه ديدم يه سيگار روشن كرد و گذاشت گوشه لب اش و دستاشو كرد تو جيب اش و گوشه خيابون واستاد!
ترمه- اونقدر واسته تا علف زير پاش سبز بشه!
درست پنج دقيقه نگذشته بود كه يه پژو 206 كه دو تا دختر سوارش بودند اومدن و از جلوش رد شدن و پنجاه متر جلوتر زدن رو ترمز و يه خرده دنده عقب گگرفتن و تا رسيدن جلو ماني، شيشه رو كشيدن پايين و شروع كردن باهاش حرف زدن كه ديگه ترمه معطل نكرد و در ماشين رو وا كرد و از همونجا داد زد و گفت: ماني،ماني
ماني برگشت طرفش كه گفت:
بيا لوس نشو ديرم شده.
ماني روش رو كرد به دخترا كه ترمه پياده شد و رفت طرف ماني و تا رسيد بهش، پژوئه گاز داد و رفت. بعدش يهخورده ترمه با ماني صحبت كرد و بعدم دستش را گرفت و كشيد و آورد طرف ماشين و دوتايي سوار شدن كه ترمه گفت:
آقا حرف بد زده تازه بايد نازشم بكشيم.
ماني- توام كه هيچ كار نكردي.
ترمه- نه چيكارت كردم؟
ماني- من بودم كه با كيف زدم تو سر تو؟
ترمه- دختر عمه اتم! چه عيبي داره؟!
ماني- چون دختر عمه مني، اجازه داري هر وقت تو جواب دادن كم آوردي با اون كيف سنگين ات بزني تو سر پسر دايي ات؟ چه كيفي ام هست؟! عين چمدون مي مونه. مي خوره ت سر و جلو چشم آدم سياهي مي ره. توش چيه؟ كباده زورخونه توش گذاشتي؟
ترمه- اصلا اين كيف من وزن داره؟
ماني- آره به خدا.
ترمه- چهار تا وسايل آرايش چقدر وزنشه؟
ماني- بستگي داره! اگه وسايل آرايش مربوط باشه به دختر زشتي مثل تو كه مجبوره به وسيله انواع و اقسام رنگ ها و كرم ها و پودرها و سايه ها و چي و چي و چي، چهره اش رو قابل تحمل كنه، حتما سنگين مي شه ديگه.
ترمه- يكي ديگه مي زنم تو سرت ها!
ماني- بزني ديگه ماني رو نمي بيني.
ترمه- جدي اگه بزنم مي ذاري ميري؟
ماني- اگهتنها دختر روي زمين باشي، اگر از خوشگلي ات ونوس جلوات خجالت بكشه، اگر از زيبايي و خوش اندامي افروديت باشي، ديگه منو نمي بيني. نيگا به اين خنده ها و شوخي هام نكن. من سگي ام كه فقط بولداگ حريفمه؟!
ترمه- پس چيكارت كنم وقتي اين حرفا رو بهم مي زني؟
ماني- خب جوابم رو بده.
يه مرتبه ماني يه داد كشيد! برگشتم ديدم ترمه بازوش رو وشگون گرفته!
ترمه- هامون خان ركسانا چه بيماري داره؟!
ماني- مثل تو هاره.
خيلي بي ادبي ماني.
ترمه- واقعا كه!
ركسانا هيچ بيماري نداره.اين چرت و پرت ميگه.
ترمه- دختر خيلي خوشگلي يه ها! قبل از من، تهيه كننده به اون پيشنهاد بازي داد اما نمي دونم چرا قبول نكرد.
ماني- امروز چقدر كارت طول ميكشه؟
ترمه- با خداس!
ماني- پس ما ترو مي رسونيم اونجا و ميريم. هر وقت كارت داشت تموم مي شد، يه زنگ بهم بزن بيام دنبالت.
ترمه- شما غلط مي كني ميري، همونجا پيش من هستي تا كارم تموم بشه.
ماني- يعني اينقدر دوستم داري؟! اين خيلي بده ها! يعني خودت اذيت مي شي! سعي كن احساساتت رو كنترل كني.
ترمه- واقعا قربون عمه ات بري ماني.
خلاصه تا همون خونه كه توش فيلمبرداري مي شد، ماني سربسر ترمه مي گذاشت و من مي خنديدم. يكي اين مي گفت، يكي اون مي گفت.
تقريبا نيم ساعت بعد رسيديم. من و ترمه پياده شديم و ماني رفت كه ماشين رو پارك كنه. همونجور كه اونجا واستاده بودم يه مرتبه ترمه بازوي منو گرفت و گفت:
هامون خان تا ماني نيومده يه چيزي ازتون مي خواستم بپرسم. يعني مي خاستم باهاتون مشورت كنم. راستش نمي دونم چرا خيلي به شما اعتماد دارم.مثل برادر بزرگترم مي مونين.
طوري شده؟
ترمه- مي خواستم ازتون بپرسم كه ماني واقعا منو دوست داره؟
شماچي؟ واقعا دوستش دارين؟
يه مرتبه يه خنده رو لب هاش نشست و گفت:
مگه ميشه يه دختر اين ويوونه رو ببينه و دوستش نداشته باشه! بااون حرفهايي كه مي زنه و كارايي كه مي كنه.
فقط به خاطر همين.
نه! خوب ماني هم خوش قيافه اس و هم خوش تيپ و خوش هيكل! راستش رو بگم من خيلي دوستش دارم اما مي ترسم!
براي چي؟
ترمه- نمي دونم! همه اش فكر مي كنم چون عمه اش ازش خواسته، اونم اومده طرف من! يا اينكهچون هنرپيشه هستم....
اصلا اين طوري نيست. من فكر مي كنم اونم شما رو خيلي دوست داره.
ترمه- آخه ببين چه چيزايي بهم ميگه!
از همون چيزايي كه ميگه مي فهمم!
ترمه-چطور مگه؟
آخه ماني با هيچكس اينطوري حرف نمي زنه، معمولا هميشه ازشون تعريف ميكنه و خيلي مودبانه رفتار مي كنه.
ترمه- يعني اين دليل دوست داشتن شه!
فكر مي كنم.
ترمه- عجب ديوونه ايه.
داره مي آد!
ماني داشت از دور مي آمد و ما رو نگاهمي كرد و تا يه خورده نزديك شد بلند گفت:
ايشالا هر كي پشت سر من ازم بد ميگه امشب سوسك بيافته تو تنش.
ترمه- پشت سر تو حرف نمي زدم.
ماني- گوش چپ ام زنگ زد. فهميدم داري ازم بد ميگي، الهي امشب تا ميري بخوابي، يه موش گنده زشت تو رختخوابت باشه و يه گاز مجكم ازت بگيره!
ترمه يه مرتبه اشك تو چشماش جمع شد و گفت:
خيلي از دستم ناراحتي ماني؟
ماني ام تا ديد ترمه واقعا ناراحت شده گفت:
موشه غلط كرده بياد طرف تو، پدرشو درمي آرم. اصلا يه گربه مي خرم و مي دم بهت، ولش بدي تو خونه ات كه همه موش آرو بگيره و بخوره و هلاك شون كنه! گريه نكن قربون اوناشكت برم، غلط كردم! عجب خري ام من، الهي زبونم سرطان بگيره كه اختيارش دست خودم نيست. حالا كه ناراحتت كردم، چشمم كور ميشه و يه كادوي خوشگل برات ميگيرم كه از دلت دربياد! اصلا چرا موكول كنم به آينده؟! همين الان يه كادو بهت مي دم. آن! آن!
بعد دست كرد تو جيب اش و يه بسته كوچيك كادو شده درآورد و گرفت جلو ترمه و گفت:
ببين! من همه چيز رو از قبل پيش بيني مي كنم. بفرمايين. قابل شما رو نداره! كوفتتون بشه! يعني مباكت باشه!
ترمه يه نگاه به ماني كرد و بعد زد زير خنده وبسته رو ازش گرفت و وا كرد و يه مرتبه يه جيغ آرومكشيد. ماني براش يه انگشتر خيلي خوشگل گرفته بود كه يه نگين درشت وسط اش بود.
ترمه- اصله؟
ماني- دست شما درد نكنه.
ترمه- خريديش؟
ماني- به قيافه من مي خوره دزد باشم؟
ترمه- يعني براي من خريديش؟ يعني منظور خاصي داشتي؟!
ماني- آره بابا، من اصلا همه كارام با منظوره! بده به من ببينم.
بعد انگشتر رو از تو بسته درآورد و كرد تو انگشت ترمه و گفت:
از اين لحظه به بعد تو نامزد مني! حالا كي اين بابام بياد خواستگاريت خدا مي دونه.
نمي دونم يه مرتبه چرا انقدر خوشحال شدم كه زدم زير خنده!
ماني- زهرمار! اين خنده چه وقتيه؟
خيلي خوشحالم ماني، بهتون تبريك مي گم، ايشالا خوشبخت بشين!
دوباره خنديدم.
ماني- خيلي ممنون.
بايد يه جشن بگيريم!همين امشب!
دوباره خنديدم كه ماني گفت:
رو آب مرده شور خونه بخندي. همه دارن نيگا مي كنن. جلو خودتو بگير.
دست خودم نيس به جون تو.ماني- بابا بريم تو خونه آبرومون رفت! جاي اينكه اين دختره خوشحال بشه و ذوق كنه، اين مرتيكه داره غش مي كنه و ريسه مي ره!
ترمه- ببين ماني! اين انگشترو خريدي و دستم كردي، دستت درد نكنه اما پدرت كي قراره بياد خواستگاري؟
ماني- امسال، سال ديگه، دو سال ديگه، سه سال ديگه! خدا مي دونه! اما تو اصلا ناراحت نباش ها! ما كارمونو مي كنيم! حالا هر وقت بابا وقت كرد اومد، فدمش رو چشم. نيومدم ما چيزي رو از دست نداديم! چطوره!
ترمه يه نگاه بهش كرد و بعد جعبه انگشتر رو انداخت رو زمين و گفت:
برو گم شو! اصلا لازم نكرده ازم خواستگاري كني! اينم نمي خوام!
ماني- يعني جعبه شو نمي خواي؟
ترمه- اصلا مي فهمي جلو هامو چه چرت و پرت هايي مي گي؟
ماني- چيزي نگفتم كه؟
ترمه- مي فهمي معني حرفت چيه؟
ماني- يعني مي گم ما دو تا فعل نامزد هستيم تا بابام رسما بياد جلو! مگه حرف بدي زدك؟
ترمه- آهان، اينو از اول مي گفتي!
ماني- حالا اگه اينجوري دوست نداري، انگشترو بدم دست صاحبش.
ترمه- مگه اينو از كسي گرفتي؟
ماني- نه!
ترمه- پس از كجا آورديش؟
ماني- بابا به پير به پيغمبر خريدمش!
ترمه- پس صاحبش كيه؟
ماني- يه دختر از تو خوشگل تر كه شرايط منو قبول كنه.
ديدم الانه اش كه دوباره ترمه با كيف اش بزنه تو سر ماني! زود گفتم:
بابا دير شد. بيايين بريم خونه. ماني تو ام اينقدر ترمه خانم رو اذيت نكن! تو شوخي مي كني، ايشون باور مي كنن.
ماني اومد يه چيزي بگه كه ترمه محكم با پاش زد تو ساق پاي ماني. همچين محكم زد كه ماني يه آخ بلند گفت و ساق پاش رو گرفت تو دستش و نشست رو زمين و همونجور كه با دست مي ماليدش گفت:
الهي پات چلاق بشه ترمه! لعنت به مرده و زنده اش اگه ترو بگيره دختره وحشي. دلم ضعف رفت بخدا! عجب آدم سنگدليه اين!
ترمه- دلم خنك شد.
ماني- مرده شور اون دلت رو ببرن! ايشالا سدر و كافور خنك اش كنه. عجب پاي پر قوتي داره! عينپاي علي دايي مي مونه.
ترمه- ديگه از اين چرت و پرت ها بهم نگي ها! بلند شو بريم تو!
ماني- برو دختر كه الهي جاي اون پات، پاي مصنوعي ببينم. اگه مي دونستم اينقدر وحشي اي، كوفتم برات نمي خريدم. انگشترمو پس بده!
ترمه- اين انگشتر ديگه مال منه! مگه اين انگشت امو ببري تا بتوني درش بياري!
ماني- اگه شده دونه دونه انگشتاتو بجوئم، درش مي آرم. ترو خدا هنر پيشه مملكت مارو باش. هم گاز مي گيره! هم لگد مي ززنه! هم با اون چمدون سيارش تو سر ادم مي زنه! اون وقت ميگه شما بيايين مواظب من باشين. مواظب چي ات باشيم؟! تو خودت شصت از ما رو مواظبت مي كني! نيگا كن ترو خدا! پام اندازه يه گردو باد كرد اومد بالا! مرده شور اون كفشهاي نوك تيزت رو ببرن. اي عمه خانم تو اون روح ات صلوات!ببين ما رو گير چه دختر وحشي انداختي! اصلا آدم وقتي پيش اينه، تامين جاني نداره. پاهاش عين پاهاي مارادوناس. پام از گير رفت بخدا.
ترمه- پاشو خوددتو لوس نكن! اصلا محكم نزدم.
ماني- پس اگهمحكم مي زدي پس چي مي شد. تو چرا هنر پيشه شدي؟! بيا ببرمت تو يكي از تيم آي استقلال پرسپوليس ثبت نامت كنم پنالتي آرو تو بزن! هامون جون زنگ بزن اورژانس تهران يه صندلي چرخ دار برام بفرستن.
حالا من دارم مي خندم و اينم هي داره اينارو ميگه!
ترمه- پاشو ماني زشته!
زشته چيه؟ مي گم نمي تونم از جام تكون بخورم.
ترمه- دروغ نگو. من اونطوري محكم نزدم،تازه من اونقدر بدنم ظريفه كه نمي تونم اونطوري كه تو ميگي محكم لگد بزنم.
ماني- نمي توني مجكم بزني؟ اين لگد رو اگه تو فوتبال به كسي مي زدي و داور برات دست به كارت مي شد حناق گرفته! اين عمه مي دونست اين چه دختر سركشي يه و مثلا ما رو فرستاده رامش كنيم. هامون جون تو يف اينو بگرد ببين چاقويي چيزي توش نباشه.
پاشو خجالت بكش پسر!!
ماني- ميگم به ارواح خاك مادرم نمي تونم.
جلوش نشستم و شلوارش رو دادم بالا و جورابش رو كشيدم پايين كه ديدم راست ميگه طفلك. پاش اندازه يه گردو باد كرده بود. حالا هم براش ناراحت شدم و هم خنده امگرفته بود.
خب چرا سربسرش مي ذاري كه اين بلا رو سرت بياره؟!
ماني- خدا شاهده من تا حالا دختر مثل اين جونور نديدم. اون دفعه تو خونشون به شوخي گفتم من به خاطر خواهش عمه اومدم سراغش كه يه مرتبه ماهي تابهرو همچين پرت كرد طرفم كه اگه سرمو ندزديده بودم مغزم پخش شده بود كف آشپزخونه. عين اين كامانو هاست. فيلم رمبو رو ديدي؟؟ فتوكپي رمبوئه. فقط تو كاري كه مي كني اينه كه نم ذاري طرف من بياد.چون آمادگي ندارم و حتما به دستش كشته مي شم. ببين الان چه وقتي يه بهت گفتم هامون. من اگه با اين نامزد بشم تا عقد نمي كشم. حتما تو دوران نامزدي يه بلايي سرم مياره.
تومه اومد پشت سر من و گفت:
راست مي گه هامون خان؟
بعد سرك كشيد و تا چشمش افتاد به پاي ماني كه يه مرتبه رنگش پريد و گفت:
واي! چرا اينجوري شد پات؟! بخدا نمي خواستم محكم بزنم!
من از جام بلند شدم و اون نشست جلوماني و همونجور كه به پاش نگاه مي كرد گفت:
ايشالا پام بشكنه! ببخش ترو خدا.
ماني ام خودشو مثل بچه لوس كرد و گفت:
نمي خوام، نمي خوام.
ترمه- غلط كردم! ايشالا پام چلاق بشه.
نمي خوام، نمي خوام.
بخدا نفهميدم ماني جون. بيا توام يه لگد بزن به پام.
نمي خوام، نمي خوام.
بيا تكيه ات رو بده به من، بريم تو برات مركوركروم بزنم.
نمي خوام، نمي خوام.
واي خدا مرگم بده، ببين چي شد پاش! عجب بي شعوري ام من.
نمي خوام، نمي خوام.
-زهر مار نمي خوام، نمي خوام. بلند شو خرس گنده خجالت بكش.
نمي خوام، بتو چه؟! پاي خودمه.
ترمه- باشه قربونت برم! ديگه از اين به بعد هر چي تو گفتي همونه.
ماني- ديگه كتك ام نمي زني!
ترمه- نه! غلط مي كنم.
ماني- اگهبزني ميرم بابامو ميارم آ!
ترمه- باشه، بيار.
ماني- بابام خيلي پر زوره ها، انقدر گنده اش! اندازه من و هامون رو هم.
من و ترمه مرده بوديم از خنده كه جورابش رو كشيد بالا و گفت:
تازه بايد برام يه جوراب نو هم بخري.
ترمه شروع كرد خاك شلوارش رو تكوندن و گفت:
باشه، اصلا برات يهشلوار نو مي خرم.
ماني- باشه! منم اين شلوار كهنه مو مي دم به هامون بپوشه باهاش بره يش ركسانا نامزد بازي.
ماني بلند شو، زشته بخدا.
رفتم جلو زير بغلش رو بگيرم بلند شه كه هل ام داد عقب و گفت:
ترو نمي خوام، ترمه رو مي خوام.
به درك، مرده شورتو ببرن!
ترمه با خنده كمك كرد تا از جاش بلند شد و شلون شلون راه افتاد طرف در خونه و همونجور كه شل مي زد شروع كردبه خوندن!
ماني- شل بي كتاب، رفته به جنگ، خورده تفنگ، موشالا به جونش! موشالا به جونش!شلون شلون، از تو حموم، تا سر شوم، واسه ديدار يار مهربون، اومده بيرون، تا لب بوم موشالا به جونش! موشالا به جونش!
اينا رو مي خوند و همچنين مخصوصا شل مي زد و راه مي رفت مصل اينكه داره قر مي ده و مي ره.
من و ترمه واستاده بوديم و مي خنديديم كه رسيد جلو در و برگشت و گفت:
بيايين ديگه!
ماني تو خجالت نمي كشي؟! به خدا هركي رد مي شه، نگات مي كنه و مي خنده!
ماني- بده مردم را شاد كنم؟ يه كدومتون بيايين زنگ بزنين از پا افتادم.
ترمه رفت جلو و زنگ زد و يه خرده بعد در رو واكردن و سه تايي رفتيم تو خونه و رفتيم تو حياط و از حياط رد شديم و از پله ها رفتيم بالا و رفتيم تو خونه و با همه سلام و احوالپرسسي كرديم و ترمه به يه نفر گفت كه دو صندلي و چايي براي ما بياره و خودش رفت تو اتاق گريم و يهخ رده بعد با يه شيشه مركوركروم و پنبه برگشت و شلوار ماني رو زد بالا و يه خرده براش زد و با چسب زخم روش رو بست و گفت:
شماها همين جا باشين تا من برم لباسامو عوض كنم.
بعدش رفت تو اتاق گريم و بيست دقيقه نيم ساعت بعد، گريم كرده و لباس عوش كرده برگشت و اومد جلو ماني و گفت:
پات بهتره؟
ماني- آره، چقدر امروز كار دارين؟
ترمه- نمي دونم.
ماني- زود تمومش كن بريم.
ترمه- اگه ناراحتي همين الان بريم.
ماني- نه، كارترو بكن.
يه خنده اي بهماني كرد و گفت:
عوضش شب شام مهمون مني!
بعدش رفت پيش كارگردان كه منتظرش بود و يه خردهبا همديگه صحبت كردن و بعدش كارگردان با بقيه صحبت كرد و يه ربع بعد همه آماده شدن. خونه دوبلكس بود و ترمه از پله ها رفت بالا، طبقه دوم و همه ساكت شدن و كارگردان حركت داد و ترمه آروم از پله ها اومد پايين و رفت تو سالن و رفت سر يه كمدو بعدش اين ور و اون ور رو نگاه كرد و وقتي ديد كسي اونجا نيس، از تو جيب اش يه كليد درآورد و در كمد رو يواش باز كرد و شروع كرد تشو رو گشتن و يه خورده بعد يه مرتبه يه جيغ كوتاه كشيد. و يه چيز شبيه هفت تير رو از تو كمد بيرون كشيد و يه خرده نگاهش كرد و بعد با عصبانيت انداختش تو كمد و در كمد رو قفل كرد. بعدش همونجا نشست و سرش رو گرفت تو دستش و يه مرتبه زد زير گريه كه كارگردان كات داد.
بعدش دوباره رفت تو اتاق گريم و يه ربع بعد با يه لباس ديگه برگشت و رفت نشست رويه مبل تو سالن. دوباره همه ساكت شدن و كارگردان حركت داد.جريانم اينجوري بود كه ترمه نشسته بود و ماهواره تماشا ميكرد. دوربين مخصوصا يه صحنه از تلويزيون گرفت. يه صحنه كه دخترا با بيكي ني مي اومدن و مي رفتن! البته خيلي كوتاه فيلم برداري كرد.
بعدش يه مرتبه تلفن زنگ مي زنه و ترمه جواب مي ده:
الو! بفرمائين.
سلام و زهرمار، برو گمشو.
غلط كردي، تا حالا سه بار زنگ زدم. دوبارش كه نبودي يه بارشم شوهرت خنه بود و گفتي بهم زنگ مي زني!
خوبم، چه خبر!
نه، نيس! بيرونه. چطور مگه؟
چي؟!
بلندتر بگو!
كجا؟!
جلو دانشگاه؟!
با موتور؟ موتور براي چي؟!
اشتباه نمي كني؟!
مطمئني؟!
يه مرتبه كارگردان كات داد و رفت جلو به ترمه گفت:
يه خورده هيجان تون كمه! ببين! اين دوستتون داره در مورد شوهرتون حرف مي زنه. شوهري كه تا حالا فكر مي كردينتو كار صادرات و وارداته! حالا تازه دارين مي فهمين شغل واقعي اش چيه! كارشم طوريهكه شما ازش نفرت دارين. خب بايد خيلي ناراحت و مضطرب بشين وقتي دوستتون اين خبر رو بهتون ميده كه مثلا شوهرتونو فلان جا ديده. متوجه شدين!
ترمه- ديالوگ رو چي كار كنم؟ درست مثل همين بگم؟
كارگردان- حالا يه خورده اين ور و اون ور شد عيبي نداره.
كارگردان برگشت سرجاش و جركت داد. اون صحنه هاي ماهواره و تلويزيون دوباره تكرار شد و بعد تلفن زنگ زد و ترمه جواب داد:
الو! بفرمائين!
سلام و زهرمار، برو گمشو.
غلط كردي، تا حالا سه بار زنگ زدم. دوبارش كه نبودي يه بارشم شوهرت خنه بود و گفتي بهم زنگ مي زني!
خوبم، چه خبر!
نه، نيس! بيرونه. چطور مگه؟
چي؟!
بلندتر بگو!
كجا؟!
جلو دانشگاه؟!
با موتور؟ موتور براي چي؟!
اشتباه نمي كني؟!
مطمئني؟!
نه!
نه!
مي گم نه، نمي غهمي!
اين حرفا چيه؟!
زده به كله ات نوشين؟! حرف دهن ات رو بفهم!
خفه شو! اينا همه اش از حسوديته! مي دونم كجات مي سوزه!
گم شو كثافت! خفه شو آشغال!
بعد گوشي را محكم زد رو تلفن و بعدشم تلفن و سيم شو همه رو از جا بلند كرد و پرت كرد يه طرف! بلافاصله هنرپيشه كات داد. تو همين موقع، همون هنرپيشه جوون در رو وا كرد و اومد تو و اومد طرف من و ماني و با همديگه سلام و احوالپرسي كرديم كه كارگردان بهش گفت:
اگه زودتر گريم كنين سكانس بعد رو برداشت مي كنيم.
هنرپيشه رفت تو يه اتاق و كمي بعد برگشت. يه ريش نازك براش گذاشته بودند و لباساشم عوش كرده بود.
ترمه ام رفت و لباساشو عوش كرد و برگشتو نشست جلو تلويزيون. هنرپيشه هه رفت طبقه بالا و كارگردانم از همه خواست كه ساكت باشن و بعدش حركت داد.
ترمه در حالي كه خيلي ناراحت بود داشت ماهواره تماشا مي كرد كه هنرپيشه هه از پله ها اومد پايين و رفت طرفش و همونجور كه چشمش به تلويزيون بود گفت:
پارازيت اش قطع شد؟
دوربين يه لحظه رفت رو صحنه تلويزيون و برگشت! بعدش هنرپيشه هه نشست جلو تلويزيون و مشغول تماشا كردن شد و يه لحظه بعد ترمه از جاش بلند شد و رفت طرف در ساختمان كه كارگردان كات داد و همه شروع كردن به كف زدن.
كارگردان اومد جلو ترمه گفت:
عالي بود خانم! اگهسكانس بعدي رو هم همينجور بگيريم خيلي جلو افتاديم.
ترمه اومد پيش ما و به ماني گفت:
درد پات كم شد؟
ماني- آره! خيلي خوب بازي كردي آ!
ترمه- مرسي عزيزم.
ماني- چه باهام خوب شدي.
ترمه انگشتش رو كه توش انگشتر بود نشون داد و گفت:
همه اش به خاطر اينه عزيزم.
ماني- هامون تو شاهد باش و ببين كه از خود درخته! من ساكت و با ادب يه جا نشستم اما خودش مياد و منو انگولك مي كنه.
ترمه- آخه تو تا شيطوني نكني با نمك نمي شي.
-ترمه خانم آخر داستان چي ميشه؟
ترمه- درست معلوم نيست! شايد اصلا عوضش كنن.
-چرا؟!
ترمه- الا فهميدم! انگار ممكنه واسش مجوز ندن.
-براي چي؟1
ترمه- مي گم داستان منطبق با واقعيت نيست.
ماني- خب راست مي گن؟
ترمه- چرا؟
ماني- بايد هنرپيشه مرد رو عوض كنن تا بهش مجوز بدن!
ترمه- اونو براي چي عوض كنن؟ اتفاقا خوب بازي مي كنه!
ماني- براي همين ام ميگم! پسره آدم حسابيه! با تو جور درنمياد!
ترمه- يه لگد ديگه مي زنم به اون پات آ!
-حالا چي كار مي خوان بكنن؟
ترمه- احتمالا يه قسمت هايي رو سانسور مي كنن.
-اينكه ديگه به درد نمي خوره.
ماني- يه قسمت سانسور بشه ايرادي نداره.
سانسور كلا چيز بديه!
ماني- قسمت هاي ناجور فيلم رو مي زنن!
-قسمت ناجور نداره كه، كجاهاش رو بزنن؟!
ماني- قسمت هايي كه ترمه وارد صحنه ميشه!بچه هاي مردم كه گناه نكردن قيافه هاي ترسناك رو ببينن!
ترمه- خدا از ته دلت بشنوه.
ماني نگاهش كرد و خنديد:
همون خنده ات جواب منو داد.
ماني- حالا برو زودتر تمومش كن گرسنه مون شد.
ترمه- بايد وسايل رو ببرن تو حياط. ماني اونقدر دلم مي خواد با تو توي يه فيلم بازي كنم.
ماني- منم خيلي دلم مي خواد اما نمي شه.
ترمه- چرا؟!
ماني- آخه من فيلم هاي ترسناك دوست ندارم.
ترمه- اينم خدا از ته دلت بشنوه. حالا جدي اصلا دوست نداري هنرپيشه بشي؟!
ماني- چرا اما تو يه فيلم كه سناريوش مورد علاقه ام باشه.
ترمه- چه جور نقشهايي دوست داري؟
من دوست دارم نقش يه جوون پليد و ديو سيرت رو بازي كنم كه دختراي معصوم رو قول ميزنه و از راه بدر مي كنه و بعدش پليس تعقيب اش مي كنه و اونم از كشور خارج مي شه و مي ره مثلا اروپا و دوباره همون جا همين كارو ادامه ميده و بعدش پليس اونجا مي افته دنبالش و اونم از اين كشور اروپايي ميره اون كشور و از اون كشور به اون يكي و از اون يكي به يكي ديگه و خلاصه تا آخر فيلم موضوع همين باشه!
ترمه هميجوري نگاش كرد!
ماني- البته اين فيلم جنبه آموزنده داره كه دختر خانما آگاه بشن و بعدش ديگه گول آدماي پليدي مثل منو نخورن. ولي اين فيلم هزينه اش خيلي ميره بالا البته براي اعتلاي فرهنگ لازمه. يعني حداقل صد، صد و پنجاه، شصت ها هنرپيشه زن تو اين فيلم بايد بازي كنن.
ترمه- همه اش! اگه يه وقت فكر مي كني كمه، ميشه سناريو رو عوض كرد و رسوندش به دويست سيصد تا ها!
ماني- نه بابا! همون آينده صد و بيست تا دختر فريب خورده براي عبرت بقيه دختر خانما كافبه! فكر كنم بعد از اينكه صد و بيست بار اينجور عاقبت آرو ديدن ديگه جواب سلام هيچ مرد پليدي رو هم ندن.
ترمه- اونوقت فيلم بعدي ات چي باشه خوبه؟
ماني- مرد چهار زنه! مردي براي تمام فصول! يك مرد و يك شهر، سفر به سياره زنان، مرد زميني، زنان ونوسي! همينا رو هم برسيم فيلم برداري كنيم خودش خيلي كاره!
ترمه- نه! يه فيلم ديگه بازي كني بد نيست؟!
ماني- چه فيلمي؟
ترمه- زندگي پس از مرگ!
ماني- باشه، چه عيبي داره. اونجا كه برم، مي رم تو بهشت و با حورياي بهشتي فيلم تولدت مبارك رو بازي مي كنم.
ترمه- اگر بردنت جهنم چي؟
ماني- فيلم شب نشيني در جهنم رو بازي مي كنيم. ببين، خيالت از بابت من راحت باشه. منو اگه تو قطب شمال هم ببرن، يه كاري مي كنم كه بهم بد نگذره.
ترمه- ديگه چاخان نكن. اونجا جز يخ و برف چيزي پيدا نمي شه كه.
ماني- چرا! شنيدم ميگن خرس ماده خيلي اهل خونه و زندگيه! واسه من چه فرقي مي كنه! چه تو چه خرس.
ترمه- ايشالا اون زبونت رو مار بزنه كه اينقدر حاضر جواب نباشي.
ماني- اگه مارش ماده بود عيبي نداره.
ترمه اومد يه چيزي بگه كه كارگدان صداش كرد.
ترمه- پاشين بريم تو حياط. يه صحنه هم اونجا بايد بگيريم.
سه تايي راه افتاديم طرف حياط. تمام وسايل رو برده بودند اونجا. من و ماني ام رفتيم يه گوشه واستاديم كه يه خرده بعد فيلم برداري شروع شد.
ترمه همانطور كه از پله ها مي اومد پايين، از تو جيب اش يه موبايل درآورد و يه شماره گرفت و از ساختمون دور شد.
الو! نوشين!
اين حرفارو بذار كنار، عصباني بودم، يه چيز بهت گفتم.
آره انگار درست مي گفتي.
هنوز درست فهميدم.
از كمدش! تو كمدش يه چيزي ديدم! دارم بخدا ديوونه ميشم. اصلا نمي دونم چيكار بايد بكنم.
بعد شروع كرد به گريه كردن و گفت:
مي دونم! مي دونم! اما چطوري؟
آره اما برام خيلي سخته.
باشه، سعي مي كنم.
نه، خونه اس. داره ماهواره تماشا مي كنه.
باشه، چيزي شد بهت خبر ميدم.
نه، فعلا به كسيچيزي نگو.
باشه، خداحافظ.
تلفن رو قطع كرد و برگشت طرف ساختمون و به يه جا خيره شد كه كارگردان كات داد و بهترمه گفت:
عالي بود خانم، خيلي جلوافتاديم.
بعدش به يه نفر گفت:
يه صحنه از تو خونه بگيرين. شوهرش نشسته و داره ماهواره مي بينه. يه لحظه هم از همون كانال رو نشون بدين. يه صحنه رو انتخاب كنين كه يه مانكن با يه مايو توش باشه. يه لحظه كوتاه آ! زياد نشه! بعدا كمي كح.ش مي كنيم.
ترمه اومد پيش ما و گفت:
فكر كنم ديگه تموم شد. يه دقيقه صبر كنين!
از دور به كارگردان اشاره كرد كه خودش اومد پيش ما.
ترمه- با من ديگه كاري ندارين؟
كارگردان- نه ممنون، فقط احتمالا فردا جلوي دانشگاه برداشت داريم. فقط اگه بتونيم يه كاري بكنيم كه اونجا ازدحام ايجاد بشه! يه چيزي شبيه تظاهرات!
ترمه- اينكه خيلي مشكه!
كارگردان- تو همين فكرم، بايد مجوز بگيريم كه سخت ميدن. تازه اگه بدن بايد حداقل صد نفر آدم اونجا جمع كنيم. هزينه يه خورده ميره بالا. حالا هزينه اش هيچي، اين همه آدم رو چه جوري بياريم اونجا؟! ترافيك وشلوغي و اين چيزا ممكنه باعث بشه مجوز ندن.
ماني- مي خواين جلو دانشگاه شلوغ پلوغ بشه؟!
كاگردان- آره! مشكل كون همينه.
ماني- كاري نداره كه، نيم ساعت مونده به تعطيل شدن دانشگاه، يه پاتيل شربت نذري يا شير كاكائو بذارين جلو در دانشگاه! ده تا استكان هم بيشتر نذارين. همچين صف مي بندن كه انگار تظاهرات! وقتي هم كه دانجو ها تعطيل بشن و اين جمعيت رو جلو داشگاه ببينن، آني فكر مي كنن بهشون حمله كردن و اونام ميريزن بيرون و درست ميشه مثل صحنه تظاهرات. اگه بتونين با شير كاكائو يكي يه بسته هم بيسكوئيت بدين كه ديگه واقعا سرش خون راه مي افته! اونوقت ميشه تظاهرات با درگيريهاي خشونت آميز. فقط بايد قبل از تعطيل شدن دانشگاه باشه كه مردم اونجا رو شلوغ كنن.
كارگردان شروع كرد به خنديدن و گفت:
عجب فكرعالي اي! فردا همين كارو مي كنيم. واقعا شما به درد كارگرداني مي خورين نه هنرپيشگي.
اينو گفت و ازمون خداحافظي كرد و رفت كه ماني به ترمه گفت:
بي استارت كارم با كارگردانيه، حواست باشه كه از اي به بعد بايد زير دست خودم كار كني! تكون بخوري، بهت كات مي دم.
ترمه- جوابت رو بعدا بهت ميدم! بذار اين يكي پات خوب بشه تا خدممت اون يكي برسم.
بعد رفت كه لباساشو عوض كنه.
-شماها چه برنامه اي دارين؟
ماني- نمي دونم! بذار بياد!
-پس من مي رم.
ماني- كجا؟
-مي رم پيش ركسانا، كاري كه باهام نداري؟!
ماني- نمي آي باهم بريم؟
نه! شماها برين.
ماني- پس بذار ترمه بياد، سه تايي با همديگه مي ريم.
خودم مي رم!
ماني- نه بابا! تا اينجا تا خونه راهي نيست مي رسونمت.
يه خورده بعد ترمه اومد و از همه خداحافظي كرديم و از خونه اومديم بيرون و سوار ماشين شديم و نيم ساعت بعد سر كوچه خودمون پياده ام كردن و اونا رفتن. منم رفتم و ماشين ام رو ورداشتم و حركت كردم طرف خونه عمه. تو راه يه زنگ زدم به ركساناو گفتم كه اماده باشه.
بيست دقيقه بعد رسيديم دم خونه شون و زنگ زدم. لباس پوشيده، آماده بود و زود اومد بيرون. با همون روپوش و روسري.
تا منو ديد، خنديد و گفت:
چه زود رسيدي؟
توام چه زود حاضر شدي؟
ركسانا- من هميشه براي تو حاضرم.
يه نگاه بهش كردم و گفتم:
پس چرا بهم نه ميگي؟
دستم رو گرفت و با خودش كشيد و گفت:
بيا! بيا! به موقع اش خودت مي فهمي.
رفتيم طرف ماشين و در رو وا كردم وسوار شد وخودمم از اون طرف سوار شدم كه گفت:
ماشينت خيلي قشنگه هامون! مثل ماشين ماني خان مي مونه.
فقط رنگش فرق مي كنه.
-خيلي گروف قيمته؟
سرمو تكون دادم و ماشين رو روشن كردم و راه افتاديم.
ركسانا- كجا مي خوايم بريم؟
يه خرده خريد دارم. تولد دختر خالمه! مي خوام براش چند تا چيز بگيرم، سايزش درست مثل توئه. براي همين گفتم توام باهام بيايي! مي خوام براش با سليقه تو چيز بخرم.
هيچي نگفت و فقط جلوش رو نگاه كرد! يه خرده كه رفتيمگفتم:
چرا ساكت شدي؟
ساكت نشدم!
خب پس بگو.
چي بگم؟
بعد از اينكه اومدين ايران چي شد؟
يه خرده نگاهم كرد و گفت:
چه فرقي مي كنه؟
خيلي فرق مي كنه، برام مهمه كه بدونم!
يه دقيقه چيزي نگفت و بعدش دوباره يهنگاه به من كرد و گفت:
اولش كه اومديم ايران، برام يه معلم گرفت. مادرم رو مي گم. يه معلم براي خوندن و نوشتن برام گرفت. حدودا يه سال طول كشيد تا تونستم فارسي رو خوب بنويسم و بخونم. بعدش تو يه مدرسه راهنمايي ثبت نام كردم. وقتايي كه مدرسه بودم عالي بود! برام خيلي تازگي داشت! حرفاي دخترا! درد دل هاشون! غم هاشون! شادي هاشون! همه اش برام شيرين بود! براي دختري كه تو اروپا بزرگ شده بود آشنايي با يه فرهنگ ديگه خيلي جالب بود. مي دونم برداشت ام از همه حرفا و حركات و طرز تفكرا و خلاصه همه چيز چي بود؟؟
نگاهش كردم.
ركسانا- كنجكاوي؟
-در مورد تو؟!
ركسانا- نه! در مورد پسرا! در مورد جنس مخالف! جنس مخالف براشون يه راز بزرگ بود! همه اش مي خواستن بدونن اونا چه جورين؟! چه طرز فكري دارن؟! چه خصوصياتي دارن؟! به چي فكر مي كنن؟! ايده هاشون چه جوريه؟! حق ام داشتن! با وضعيت اينجا، هيچ ارتباطي با همديگه نداشتن. حتي اونايي كه مثلا يكي يا دو تا برادر داشتن.
-خب پس حتما كمي اشنايي پيدا رده بودن.
-نه! اصلا! رابطه هاشون بقدر بك همديگه كم بود كه هيچكدوم نتونسته بودن همديگه رو بشناسن. برادرا اكثرا خشك و متعصب بود اما آزاد. اون مي تونست آزادانه بره بيرون و تجربه كنه اما دخترا نه! براي هر حركت احتياج به مجوز خونواده داشتن! حتي براي حركت هاي خيلي ساد.
مثلا اگه يه روز مي خواستيم بعد از مدرسه با همديگه بريم تو يه پيتزا فروشي و ناهار بخوريم، بايد حتما از پدر و مادرشون اجازه مي گرفتن. اكثراً هم كه موافقت نمي شد. اگه مي خواستيم با همديگه يه شب جمعه سينما بريم، جواب منفي بود! اگه مي خواستيم يه صبح جمعه باهم بريم پارك، جواب منفي بود.
ديوار، نرده، حفاظ، سيم خاردار، پوشش. همهچي براي اونا بود. اونا مرد رو فقط بصرت تئوري شناخته بودند.
يعني بايد آزمايش اش مي كردند؟
نه! منظورم اين نيست. تو مثلا اگه بخواي با اسيد سولفوريك يه آزمايش انجام بدي و خواص اش رو بشناسي، حتما دليل بر اين نيست كه بخواي بخوريش يا بريزي رو دستت. تو فقط مي خواي اونو بشناسي. خصوصيات اش رو بفهمي. فايده ها و ضررهاشو بدوني.
به نظر من اين بد نيست. اگه قرارباشه از اسيد سولفوريك فقط تو كتابا نام ببرن كه نشد شناسائي. اون موقع اگه يه روز اين ماده به دستت برسه، فاجعه آميز مي شه. او اونو نشناختي. طرز كار باهاش رو ياد نگرفتي. نمي دوني بايد چه جوري باهاش كار كني كه بهت ضرر نرسونه.
من اين چيزا رو ياد گرفتم. تو پاريس من يه مدرسه مختلط مي رفتم. از همون اول با پسرا رو يه نيمكت مي نشستم. پسر برام يه چيز پر رمز و راز نبود. شناخته بودمش. اونم منو شناخته بود. يعني در واقع هر دو جنس همديگه رو شناخته بودند و با اخلاق و خصوصيات همديگه اشنايي داشتن. اين خيلي مهم بود. اونجا پسر و دختر با همديگه دوست بودن. همشاگردي بودن! همين.
-اما من چيزاي ديگه اي هم شنيدم.
يعني اينجا كه همه از همديگه جدا هستن نيست؟!
هيچي نگفتم كه گفت:
البته اين مسئله موضوع بحث ما نيست اما اگه برات بگم كه اونجا چه جوري سعي مي كردن كه جنس مخالف رو بشناسن، اون موقع خودت مي فهمي كه كدوم راه درست تره! حتما به بعضي از آمارها دسترسي داري؟! فكر كنم احتياجي به يادآوريشون باشه!
يه خرده ساكت شد و بعد گفت:
در مرحله دبيرستان وضع بدتر بود.من شده بودم منبع اطلاعاتي شوم. با خونواده كه نمي تونستن راحت ارتباط برقرار كنن. كسي ام نبود كه بهشون اين آگاهي ها رو بده. پس از من مي پرسيدن.
تو آگاهي داشتي؟
داشتم! و چيز بدي ام نبود. من با پسرا بزرگ شده بودم. مي شناختمشون. همين.
از اطلاعاتي كه بهشون مي دادي استفاده مي كردن؟
متاسفانه اونام بصورت تئوري بود.مثل تعريف كردن يه داستان. يا يه خاطره از سفري كه رفته بودي و چيزايي كه ديده بودي. پس براي شنونده جالب بود اما كارايي انچناني نداشت. به همين دليل سعي مي كردن كه خودشون تجربه كنن و همين باعث خيلي از سقوط ها شد.
ما اونجا با پسرا تو نهارخوري با هم بوديم. سينما مي رفتيم. پارك مي رفتيم. تريا مي رفتيم. تا همينجا به اندازه كافي شناخت از همديگه پيدا مي كرديم و حس كنجكاويمون ارضا مي شد اما اينجا نه! اينجا به خاطر جو موحود، از نهارخوري و پارك و سينما و تريا شروع نمي شد.
يه مكث كرد و بعد گفت:
سقوط ناگهاني! شايد با اولين تماس
يه خرده مكث كرد و بعدش گفت:
اسمش چيه؟
اسم چي؟
دخترخالت.
كي؟؟
دخترخالت كه گفتي؟
آهان! چيز! سميرا.
سميرا؟
آره. چطور مگه؟
هيچي همينجوري پرسيدم.
خب بعدش چي شد؟
من تو يه همچين جوي مدرسه رفتم و ديپلم گرفتم. اين از محيط درسي ام اما محطي كهتوش زندگي مي كردم.
دوباره ساكت شد كه گفتم:
خب؟
افتضاح بود! يعني خصوصيات اخلاقي من در حال تغيير كردن بود! آميزه اي از يه فرهنگ شرقي و غربي. ديگه بعد از چند سال زندگي در ايران، خيلي از چيزهايي كه تو اروپا انجامش عادي بود، زشت مي دونستم. القا فرهنگي.
يعني چي؟
تو اونجا يه زن تنها اجازه داره كه با مردا ارتباط داشته باشه. بصورت آزاد.و اين عجيب نيست اما اينجا چرا. علاه بر اينكه عجيبه، يه جرم محسوب مي شه.
متوجه نميشم.
مادرم!
برگشتم نگاهش كردم كه روش رو برگردوند اون طرف و جلوش رو نگاه كرد و ديگه هيچي نگفت.
رسيديم بهپاركينگ پاساژ گلستان و رفتيم تو و ماشين رو پارك كردم و پياده شديم كه گفت:
يه دقيقه صبر كن هامون!
چي شده؟
من هنوز اونقدر اروپايي هستم كه حرف دلمو بهت بزنم. يعني بگم دلم ميخواد باهات راحت باشم و در واقع دورويي نكنم. يعني دل و زبونم باهات يكي باشه.
يعني چي؟!
ركسانا- من دلم نمي خواد كه بيام خريد!
چرا؟
اگه تو مي خواي براي دختر خاله ات چيزي بخري، خب خودت برو بخر. يعني بايد من بدونم ارتباط تو با اون چيه؟
خنديدم و گفتم:
حسودي مي كني؟
اگه رابطه من با تو يه دوستي ساده بود، اصلا. اما تو به من پيشنهاد ازدواج دادي. پس اين حق منه كه بدونم.
دباره خنديدم و گفتم: رابطه اي باهاش ندارم. فقط دخترخاله منه و مي خوام براي تولدش براش كادو بگيرم. حالا فهميدي؟!
خنديد و گفت:
مي دونم هميشه راست ميگي. براي همينم حرفت رو قبول مي كنم.
از كجا مي دوني؟
بعدا خودت مي فهمي. تو آدمي هستي كه ميشه بهش اعتماد كرد. اونم خيلي زياد. من مطمئنم وقتي ميگي باهاش رابطه نداري، راست ميگي.
بهش خنديدم و دوتايي حركت كرديم كه بريم تو پاساژ، يه خرده كه رفتيم گفت:
يه پسر ممكنه تو دوازده سالگي چيزي ندونه اما يه دختر نه. منم وقتي اومدم ايرا يازده دوازده سالم بود. يه مدت كه تو خونه معلم داشتم و بعدشم كه رفتم مدرسه. يادمه هر وقت از مدرسه برمي گشتم يه احساس بدي بهم ديت مي داد! هر دفعه ام يه جور بود. مثل هم!
غذا اكثرا از بيرون بود. پيتزا، ساندويچ، همبرگر، تن ماهي، نيمرو، املت، كباب كوبيده، مرغ كنتاكي، چلو كباب و خلاصخ از اين چيزا. شايد مثلا دو روز در هفته مادرم تو خونه غذا مي پخت اونم چه غذايي. يه چيزي بعنوان غذا، براي از سر وا كردن و رفع تكليف.
جالب اينجا بود كه هميشه يكي دوتا ظرف يه بار مصرف يا جعبه اضافي ام تو سطل آشغال مي ديدم. حالا نه هر روز. اكثراً.
اين برام معما شده بود. چرا مادرم وقت درست كردن غذا را نداشت؟ اونكه شاغل نبود. اين جعبه ها و ظرف ها اضافي مال كي بود؟
ساعت چند مي اومدي خونه؟
سه چهار بعد از ظهر. هميشه ام مادرم نهارش رو خورده بود و يا خواب بود و يا حموم مي كرد و يا آرايش و اين چيزا. منم عادت كرده بودم. خودم مي رفتم و نهارم رو تنهايي مي خوردم و بعدش يه استراحت و بعدش درس.

ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۳:۵۹
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 6

فصل 6
اون شب ساعت نه رفتم گرفتم خوابيدم.خيلي خسته بودم .تازه خوابم برده بود كه ديدم يكي صدام ميكنه.چشمامو وا كردم ديدم ماني بالا سرم واستاده
ماني-گرفتي خوابيدي باز؟
-ببخشين ا،پس ادم بايد شب چيكار كنه؟
ماني-حتما بگيره بخوابه
- خب براي خوابه ديگه
"به من يه نگاه كردو گفت"
-من تو اين كار خدا موندم كه ترو واسه چي خلق كرد.خب تراكتور بود ديگه.صبح يه استارت بهش ميزديم و روشنش ميكردم و شب خاموش!
ديگه ترو براي چي افريد؟
"پتو رو كشيدم رو سرمو از همون زير گفت"
- به تو چه؟مگه تو فوضولي؟
ماني- فضول نيستم اما بازرس سازمان حقوق بشرم.وظيفه مم اينكه گهگاهي به ادمايي مثل تو كه فراموش كردن ادم ن تذكر بدم كه در زندگي چيزاي ديگه اي م جز كار كردن و درس خوندن و نظاقت كردن و خوردن و خوابيدنم هس.اخه مرد حسابي تازه ساعت نه و نيمه . مرغام الان هنوز نخوابيدن كه تو گرفتي خوابيدي.
- چرا مرغا تا هوا تاريك ميشه و ميرن تو لونه شونو ميخوابن.
" همونجور كه پتو رو از روم ميكشيد كنار گفت"
- اون مرفا مر غاي قديم بودن.مرغاي الاني تا هوا تاريك ميشه دست يه خروسي رو ميگيرن و ميرن ديسكويي رستوراني جايي.بلند شو خجالت بكش.
بابا من خوابم مياد حرف حاليت نيست؟
ماني_بخدا ترو جادو جنبل كردن و يه قفل زدن بهت!
به مرتبه يادم افتاد واز جام بلند شدم و گفتم:آهان يادم رفته بود!عصري ديدمت اومدي از بغل من رد شدي رفتي !اونا كي بدون تو مايشينت؟
يه نگاه بهم كرد و پتو رو انداخت روم و همونجور كه از لبه تخت بلند ميشد گفت:بگير بخواب بابا!
غلامي رفت كه اب جوي آرد
آب جوي آمد و غلام ببرد
من اومدم به تو طرز زندگي كردن رو ياد بدم و از اين حالت سكون و خمودي نجاتت بدم داري منم به حالت سكون در مي آري؟بابا آبم اگه همينجوري يه جا ولش كني ميگنده!
پتو رو زدم كنار و گفتم:از من ميشنوي توام برو بگير بخواب كم خوابي داري!
يه نگاه ديگه بهم كرد و بعد نشست لبه تختم گفت:ببين يه چيزي ازت ميپرسم اگه درست جوابم رو دادي كه قانع شدم منم پشت پا به تموم زندگي ميزنم و همين الان ميرم ميگيرم كپه مرگم رو ميذارم!اما اگه نتونستي بايد قول بدي كه دوباره با دنيا آشتي كني باشه؟
خب بپرس.
ماني_بايد اول قول بدي و قسم بخوري.
خب قول ميدم.
ماني_بايد قسمم بخوري.
قول دادم ديگه.
ماني_بايد قسمم بخوري تا بگم.
به چي قسم بخورم؟
ماني_به تمام فرمولها و معادلات رياضي و فيزيك و شيمي و مثلثات و نميدونم حساب و هندسه و خلاصه هر چي كتاب درسي تو دنياس!چون ميدونم فقط بخاطر اينا داري زندگي ميكني.
گمشو!
ماني_خب همون قولت رو قبول دارم حالا بگو ببينم تو زندگي رو چه جوري ميبيني؟
هر جوري كه ببينم مثل نو سطحي نميبينم.
ماني_باشه!يعني به حالت عمقي و معنوي ميبيني ديگه؟
تقريبا يه همچين چيزي.
ماني_يعني يه نگاه عرفاني بزندگي داري؟
يه همچين چيزي.
ماني_خب حالا بگو ببينم حافظ رو به استادي در عرفان قبول داري يا نه؟
خب معلومه كه آره!
ماني_بيا دستتو بگيرم ببرم پيش 4 نفر استاد حافظ شناس تا بهت بگن حافظ خودش چي جوري زندگي ميكرده بدبخت بيچاره!بلند شو قيافه خودتو تو آينه ببين!فقط يه ريش كم داري و يه تشكچه و يه قليون و يه سماور كه عين اين پيرمرداي 80 ساله يه تخته پوست بندازي زيرت و بنشيني گوشه يه اتاق و قليون و سماورم بذاري يه طرفت و سي چهل تا كتاب حافظ و مولوي و خيام و شمس تبريزي و ابوريحان بيروني و عارف قزويني و سعدي شيرازي و فردوسي طوسي و عطار نيشابوري و محمد بن حسين بيهقي و نظامي گنجوي و محمد جويني و ناصر خسرو قبادياني و عروضي سمرقندي و ده دوازده تا از اين عرفاي ديگه رو هم بچيني يه طرفت و خودتم اون وسط بشيني و يه خرده از اين بخوني و يه چايي بخوري!يه خرده از اون بخوني و يه دم به قليون بدي!يه خرده از اون يكي بخوني و بعدشم هي اون وسط سرتو تكون تكون بدي و كيف كني!
داشتم بهش ميخنديدم كه گفت:اسم عارفي رو كه از قلم ننداختم؟
جرا معاصر ها رو نگفتي!
ماني_بدبخت اينارو كه گفتم همه هم عصر توان!تو ايده هات و طرز فكرت مال همون وقتاييه كه تازه مولوي ميخواست بره مدرسه!
زدم زير خنده كه خودشم خنده ش گرفت و گفت:آخه قربونت برم اگه بخودت رحم نميكني به اين بيچاره ها رحم كن ! آخه اينام خونه زندگي دارن!يه ساعت ولشون كن برن به زن و بچه شون برسن!خون كه نكردن كتاب نوشتن.والا آدم معلمم كه ميگيره بين دو تا درس ميذاره يه نفسي تازه كنه تو كه حق التدريس يه ساعتشونم كه بهشون نميدي يه پول دادي و يه كتاب خريدي و 24 ساعته استخدامشون كردي و ازشون كار ميكشي!
خنديدم و گفتم:خيلي خب حالا بلند شم چيكار كنم؟
ماني_هيچي!بلند شو يه آب به صورتت بزن و يه چيزي ام بخور و دوباره برو بگير بخواب!بابا به خدا اگه تو همينجوري پيش بري تا سال ديگه همينموقع نابود ميشي.
آدم بايد از لذتهاي مادي بگذره تا به معنويت برسه.
ماني_آدمي كه از زندگي و لذتهاش بگذره فقط به خريت ميرسه!تازه اون دنيام ميبرن و ميبندنش تو طويله و صبح به صبح مواخذش ميكنن كه چرا از مواهب الهي استفاده نكرده.
خيلي خب بابا سرم رفت!حالا كه نخوابيدم و بلند شدم!بگو چيكار كنم!
ماني_برو مثل بچه آدم يه زنگ بهش بزن.
به كي؟به ركسانا؟نشنيدي چي بهم گفت؟بجون تو ميخواستم باهاش صحبت كنم اما اصلا ولش كن!اون وقت قبلش بمن ميگه نميشه بهت نزديك شد و غير قابل نفوذي.
ماني_خب اين يكي رو راست گفته خودمم تاحالا صد بار بهت گفتم!آخه باباجون توام آدمي!يه خرده شل بذار يه چيزيام تو تو نفوذ كنه!يعني بذار محبت تو دلت نفوذ كنه!
زهرمار بي ادب.
ماني_حالا تو پاشو يه زنگ بهش بزن.
كاري باهاش ندارم كه بهش زنگ بزنم يعني حرفي براي گفتن ندارن.
يه نگاه بمن كرد و گفت:خب اگه حرفي براي گفتن نداري ديگه هيچي من با خودم فكر كرده بودم كه حالا ولش كن!راستي تولدت نزديكه آ!
چطور يادت مونده؟
ماني_مگه ميشه يه دقيقه بگذره و من بتو فكر نكنم؟تو مثل برادر مني!تازه از برادرم بمن نزديكتري!براي همينم با عزيز اينا فكرامونو گذاشتيم رو همديگه و گفتيم براي تولدت چه كادويي بخريم كه هم ازش خوشت بياد و هم بتوني ازش استفاده كني!
نه ديگه! از اين كارا خوشم نمياد!همينقدر كه به فكرم بودين برام كافيه!
اومد جلو و صورتم را ماچ كرد و گفت:ايشالله درداي تو به جون من بخوره كه انقدر مناعت طبع داري اما جشن تولدت بي كادو ميشه؟
خنديدم و گفتم:پس فقط يه چيز كوچيك.
ماني_كوچيكه بجون تو يهعني اصلا چيز قابل داري نيست.
پس بهم نگو تا وقتش.
ماني_نه بايد بگم شايد خودتم نظري در موردش داشته باشي !چون بعدا ازمون پسش نميگيري.
خب چي هس حالا؟
ماني_اول عزيز رو ميگم و بعدش به ترتيب.
عزيز:صندلي چرخدار.
عمو:يه راديو كوچيك دو موج.
بابام:يه عينك ته استكاني.
منم يه پتو!بعدش صبح به صبح كه من ميخوام برم دنبال لذات مادي و دنيوي ترو ميشونم رو اين صندلي و عينكت رو ميزنم به چشمت و راديوتم ميدم دستت و پتو رو هم ميپيچم دورت كه سوز بهت نخوره و ميبرمت جلو پنجره تو آفتاب كه همه ميكروبات كشته بشه و هم همونجا بشيني و از شيشه گذر عمر رو تماشا كني چطوره؟از كادوهات راضي هستي؟
داشتم ميخنديدم كه رفت طرف تلفن و گوشي رو برداشت و يه شماره گرفت و يه خورده بعد 2 تا فوت توي گوشي كرد و بعد گفت:الو الو آزمايش ميكنم!يك دو سه چهار!صدا مياد؟
بعد يه خورده گوش كرد و گفت:ببخشين!آسايشگاه سالمندان و معلولين كهريزك؟
خواهر سلام عليكم ميخواستم ببينم شما جا براي يك برادر معلول ذهني داريد؟
يه خورده گوش داد و دوباره گفت:نه نه! همه وسايل رو خودش داره صندلي چرخدار و راديو و پتو براش گرفتيم!فقط مونده يه دست دندون عاريه كه سفارش داديم فردا حاضر ميشه و ميرم خودم براش ميگيرم و ميذارم دهنش و ميارم خدمتتون!ديگه جون شما و جون اين بابا بزرگ ما!
دوباره يه خورده مكث كرد و بعد دوباره گفت:نه نه! درسته كه بزرگ خاندان ماست اما بيچاره سن و سالي نداره!يعني اگه يه بار ديگه ستاره هالي نزديك زمين بشه جمعا هفت دفعه اس كه به رويت بابابزرگمون رسيده.
همونجور كه ميخنديدم بهش گفتم:بذار گوشي رو خودتو لوس نكن.
گوشي رو گرفت طرفم و گفت:بيا خودت بذار.
تا ازش گرفتم گفت:فقط قبل از اينكه بذاري سرجاش يه الو توش بگو.
آروم گوشي رو گذاشتم دم گوشن و گفتم:الو.
ركسانا_سلام هامون خان.
باورم نميشد اين كور شده شماره عمه اينارو گرفته باشه!يه مرتبه هول شدم و گفتم:ببخشين شمايين؟
ركسانا_خودمم انگار آمادگي نداشتين؟
چرا! يعني نه!يعني داشتم.
شروع كرد به خنديدن!مونده بودم چي بهش بگم!هي به ماني اشاره ميكرم كه يعني چي بگم!اونم فقط نگاهم ميكرد!ديدم اينطوري زشته زود به ركسانا گفتم:ببخشين يه لحظه گوشي خدمتتون.
دستم رو گذاشتم رو دهني گوشي و به ماني گفتم:عجب خري هستي!حالا من چيكار كنم؟
ماني_هول نشو آروم باش يه دقيقه صبركن!
زود يه صندلي كشيد و منو نشوند روش و جاسيگاري و سيگار فندكم گذاشت جلوم رو ميزو گفت:الان ديگه حتما احساس راحتي ميكني.
آره اما چي بگم؟
زود يه كتاب از تو قفسه در آورد و داد بمن و گفت:فصل 4 اين كتابو شروع كن براش خوندن.
گمشو ماني حالا وقت شوخيه بگو چي بگم.
زود يه صندلي ام برا خودش گذاشت و نشست بغل من و گفت:بگو ميخواستم باهاتون صحبت كنم.
زود دستم رو از دهني تلفن برداشتم و گفتم:ببخشيد ميخواسم اگه امكانش هست باهاتون صحبت كنم.
ركسانا_چرا كه نه.
خيلي ممنون.
ركسانا_در مورد چي ميخواين حرف بزنين؟
موندم چي بگم زود دستم رو گذاشتم رو تلفن و به ماني گفتم:ميگه در مورد چي ميخواين حرف بزنين؟بگو زود.
ماني_بگو در مورد پيري و كوري و زمينگيري و از كار افتادگي و بازنشستگي زودرس!بگو نظر شما چيه؟
مرده شور اون قيافه ات رو ببرن ماني كه هيچوقت دست از شوخي ورنميداري.
ماني_آخه اينم سواله كه ميكني؟
يه چپ چپ بهش نگاه كردم و گوشي رو گذاشتم رو گوشم و گفتم:ببخشين ركسانا خانم راستش كمي هول شدم.
ركسانا_چرا؟
نميدونم.
ركسانا_پس بذارين من شروع كنم!بخاطر حرفاي امروزم ازتون معذرت ميخوام.
نه من بايد بخاطر رفتارم ازتون معذرت بخوام.
ركسانا_من اون حرفارو زدم پس من بايد معذرت بخوام.
اون رفتار از من سرزده پس من بايد معذرت بخوام.
ركسانا_خب ميتونيم هردومون از همديگه معذرت خواهي كنيم.
اره ميتونيم هر دو عذرخواهي كنيم.
ماني_چه جالب بين اين همه موضوع كه يه دختر و پسر ميتونن در موردش با هم ديگه صحبت كنن موضوع عذرخواهيهاي دو نفره و پوزشهاي تك نفره رو انتخاب كردين؟
ركسانا_ماني خان هستن؟
مثل هميشه چرت و پرت ميگه.
ركسانا_اونايي كه وقتي با من صحبت ميكردن گفتن چي بود؟
مثل بقيه چيزايي كه هميشه ميگه.
خنديد و گفت:اگه دلتون بخواد يه وقت ديگه با هم صحبت ميكنيم كه شما راحتر تر باشيد.
نه نه همين الان خوبه راحتم!فقط يه لحظه گوشي خدمتتون.
به ماني اشاره كردم كه بره از اتاق بيرون از جاش بلند شد و گفت:باشه من ميرم تا شما راحت بتونين از همديگه طلب بخشش كنين.منم تو اون يكي اتاق براتون طلب آمرزش ميكنم.
اينو گفت و رفت بيرون و در رو بست.وقتي خيالم راحت شد كه ديگه تنها هستم و ماني اذيت نميكنه به ركسانا گفتم:ماني رفت.
ركسانا_خب.
يعني ميگم الان ديگه تنهام.
تا اينو گفتم و يه مرتبه در اتاق باز شد و ماني پريد تو اتاق.
الهي قربون اون تنهايي و بي كسيت برم اينجوري حرف نزن دلم ميتركه!
پاكت سيگارم رو پرت كردم طرفش كه فرار كرد و رفت!حالا دوباره ميخوام با ركسانا حرف بزنم اما خنده ام گرفته.
ركسانا_چي شد؟
هيچي دوباره برگشت تو اتاق و شوخي كرد.
ركسانا_حالا رفته؟
نميدونم والا.
ركسانا_خب داشتين ميگفتين.
من ميگفتم؟
ركسانا_اره شما داشتين صحبت ميكردين.
راستش يادم رفت چي ميگفتم.
ركسانا_در مورد اينكه الان ديگه تنها هستين.
بله؟
ركسانا_انگار فكرتون جاي ديگه است.
راستش دارم اينور و اونورو نگاه ميكنم كه نكنه ماني پشت در يا تو تراس وايساده باشه.
ركسانا_اين ماني خان خيلي شيطونن.
آتيشه!بلاس!شيطون چيه؟باور كنين تو اين محل آبرو براي ما نذاشته!
ركسانا_مگه چيكار ميكنن؟
اگه بگم چه كارايي ميكنه كه ديگه اسم منم نميارين!حالا بگذريم انگار واقعا رفته!
ركسانا_خب؟!
راستش دلم ميخواد بيشتر شمارو بشناسم.
ركسانا_بيشتر روحياتم رو بشناسين يا بيشتر گذشته ام رو بدونين؟
هر دو!
و يه خرده ساكت شدم و گفتم:اگه ناراحت ميشين...
ركسانا_نه اما نميدونم بايد بگم يا نه؟
پس بهتره در موردش صحبت نكنيم.
ركسانا_من تاحالا به هيچكس نگفتم.
چي رو؟
گذشته ام رو.
حتي عمه؟
فقط عمه خانم ميدونن.
بياين حرف رو عوض كنيم.
ركسانا_نميدونم ميتونم بهتون اعتماد كنم يا نه؟
يه خرده ناراحت شدم اما ديدم حق با اونه براي همين گفتم:من خودم هميشه سعي كردم يه زندگيه معمولي داشته باشم البته اگه ماني بذاره من هميشه سرم به كار خودمه اما اين ماني نميذاره.
تا قبل از اينكه شمارو ببينم و بفهمم كه عمه اي دارم صبح به صبح بلند ميشدم كه برم كارخونه البته اگه بازم ماني برنامه اي جور نميكرد...
ركسانا-وقتي مادر و پدرم از همديگه جدا شدن سرپرستي منو به مادرم كه ايراني بود واگذار كردن!مدتي تو فرانسه زندگي كرديم حدود يازده و دوازده بود .يه شب به مادرم خبر دادن كه مادربزرگم فوت كرده اونم براي مشخص كردن ارثيه اش برگشت ايران.ثروت زيادي بهش رسيده بود!يه خونه بزرگ و چندتا ملك و پول نقد و اين چيزا اون موقع مادرم سي و خرده اي سالش بود.
يه لحظه مكث كرد و بعد گفت:هامون براي چي ميخواي اينارو بدوني؟
يه مرتبه موندم چي بگم يه لحظه فكر كردم و اومدم يه جوري بهش بگم كه ازش خوشم اومده يا بگم كه فكر ميكنم دوستش دارم كه زود گفت:اون مرتبه كه شما براي اولين بار منو ديدين براي من مرتبه اول نبود.
متوجه نميشم.
ركسانا-قبلش چندبار با عمه خانم اومده بوديم دم خونه تون و كارخونه تون.
براي چي؟
ركسانا-عمه خانم ميخواست شماهارو ببينه هم شماها هم برادراشو.
نميفهمم!
ركسانا-وقتي چند بار شما رو ديد احساس كرد كه ميتونه ازتون كمك بخواد.
خب؟
ركسانا-از همون دفعه اول كه شما رو ديدم دلم ميخواست بهتون نزديك بشم!بهترين بهانه رو هم داشتم!وقتي ام كه ديدمتون وانمود كردم كه نميشناسمتون.
دوباره ساكت شد منم چيزي نگفتم كه به مرتبه گفت:هامون برو دنبال زندگي ات.
اينو گفت و تلفن رو قطع كرد اصلا مونده بودم چرا همچين كرد!رديال تلفن رو زدم و دوباره شماره ش رو گرفتم 3 تا بوق رد تا تلفن رو برداشت.صداش گريه اي بود.
الو ركسانا خانم.
ركسانا-گوش ميدم.
اين حرفها معنيش چيه؟
ركسانا- يه نقشه!
نقشه چي؟
ركسانا-كه سعي كنم شما عاشقم بشين.
نقشه كي بود؟
ركسانا- دلم.
از كجا ميدونين كه عاشقتون شدم؟
يه خنده تلخي كرد و گفت:اگر يه دختر اينو نفهمه كه ديگه هيچي!
خب حالا برفرض كه اينطور باشه!ناراحتي تون براي چيه؟نقشه تون كه عملي شده.
ركسانا-حالا وجدانم عذابم ميده.
آخه چرا؟
ركسانا-حرف منو گوش كنين برين دنبال زندگيتون من بدرد شما نميخورم.
از كجا ميدونين؟
يه خرده ساكت شد و بعدش گفت:خواهش ميكنم ديگه تلفن نكنين از اين به بعدم وقتي شما اومدين اينجا من سعي ميكنم كه خونه نباشم خاداحافظ هامون.
صبر كنين من هنوز حرفام تموم نشده اين عادلانه نيس كه شما حرفاتونو بزنين بعد برين.
ركسانا-اين به نفع خودتونه.
شما از كجا ميدونين نفع و ضرر من چيه؟
ركسانا- من بايد ديگه تلفن رو قطع كنم!خواهش ميكنم همه چيز رو فراموش كنين خواهش ميكنم.
من يه سوال دارم و تا جوابش رو بهم ندين دست بردار نيستم.
ركسانا- چه سوالي؟
براي چي دلتون اين نقشه رو كشيد؟
ساكت شد.
تا جواب ندين ول نميكنم.
يه خرده ديگه ساكت بود بعدش گفت:چون عاشقتون شدم.
يه مرتبه احساس خيلي خوبي كه تاحالا تجربه اش نكرده بودم بهم دست داد!انگار يه مرتبه همه جا و همه چي برام قشنگ شد!تو دبم يه جوري شد!دستام خواب رفت و بي اختيار يه خنده نشست رو لبهام!يه حالت عجيبي داشتم نميتونم بگم چي بود اما هر چي بود انگار تمام تنم رو پر كرده بود!اصلا فكرشم نميكردم كه يه روزي با يه جمله اينطوري بشم.
ركسانا-جوابتون رو گرفتيد؟
هيچي نگفتم.
ركسانا-حالا ديگه برين اين براتون بهتره از من قبول كنين.
دارم ميام اونجا.
ركسانا-كجا؟
خونه شما.
ركسانا-الان؟
فعلا خداحافظ.
ركسانا-صبر كنين !هامون خان!خواهش ميكنم!ترو خدا اينكارو نكنين!
تا 20 دقيقه ديگه شايدم كمتر اونجام!اگه از طبقه بالا تو خيابون رو نگاه كنين متوجه ميشين!بايد مستقيما باهاتو صحبت كنم.
ركسانا-ترو خدا نياين گوش كنين هامون خان!اصلا بهتون دروغ گفتم!من ازتون نفرت دارم!اصلا من از شما و اون اخلاتون بدم مياد!هامون خان ترو خدا!هامون...
تلفن رو قطع كردم و شروع كردم لباسامو عوض كردن و تو اين فكر بودم كه ماشينم تو پاركينگه و نميتونم درش بيارم چون پدرم اينا ميفهميدن!دوييدم و از اتاق رفتم بيرون و از پشت بوم رفتم رو پشت بوم ماني اينا و رفتم پايين و آروم كه صدا بلند نشه رفتم طبقه دوم اتاق ماني!يواش در زدم اما جواب نداد!خدا خدا ميكردم كه جايي نرفته باشه در رو وا كردم و رفتم تو كه ديدم گرفته خوابيده!اومدم بيدارش كنم كه ديدم يه كاغذ با سنجاق وصل كرده به پتوش روش نوشته:هر كس از خواب ناز و گران مرا بيدار كند خر است
يه تكونش دادم كه سرشو از زير پتو در آورد:مگه سواد نداري؟ميخواي خر باشي؟
پاشو ماني وقت شوخي نيس.
بلند شد و گفت:چي شده؟چرا رنگت پريده؟
ماشينا تو پاركينگن الانم بايد برم خونه عمه اينا نميخوام مامان اينام بفهمن.
ماني-اونجا براي چي؟
ميخوام ركسانا رو همين الان ببينم.
يه نگاه بمن كرد و گفت:جدي ميگي؟
آره بابا آره.
ماني-يعني تا صبح نميتوني خودتو نگه داري؟
بايد همين الان ببينمش.
ماني-ميگما از يك تا صد بشمري يه خرده هيجانت كم ميشه و بعدش يه ليوان اب خنك و ...
يه نگاه بهش كردم و راه افتادم كه زود بلند شد و گفت:اومدم بابا اومدم.
ماشينو چيكار كنم؟
ماني-من هميشه براي اين مواقع اورژانسي ماشينم رو بيرون ميزارم فقط انقدر بمن وقت بده و هولم نكن كه تنبونم رو عوض كنم بقيه ش همه چي حاضره.
زود لباساشو عوض كرد و گفت:ماني حاضر!آماده براي اجراي هر گونه عمليات شوم و پليده شبانگاهي!بزن بريم كه تازه زندگي رو درك كردي!
راه افتاديم طرف پشت بوم و همينجور كه ميرفتيم گفت:زندگي يعني همين!تصميم!اجرا!بجون خودت اگه همين الان يه زنگ به حافظ و مولوي و صائب و خلاصه هركدومشون بزني خونه نيستن !يعني حقم دارن!24 ساعته كه نميشه شعر گفت و عارف بود!
رسيديم روي پشت بوم و رفتيم طرف خونه همسايه مون كه يه جارو بهم نشون داد و گفت:بيا اينجا جاي پا داره پاتو بذار و برو بالا.
بريم رو پشت بوم همسايه؟
ماني- آره ديگه.
بعدش چيكار كنيم؟
ماني-اونوره پشت بومشون يه درخته چناره از اون ميريم پايين.
اگه يكي ببينه چي آبرومون ميره.
ماني-ديگه اينه يا ابرو يا ركسانا.
من نميام.
ماني-پس برو بشين سر كتابات تو اينكاره بشو نيستي برادر.
ا...دير شد ماني!
ماني-خب من چيكار كنم؟خبرت برو بالا ديگه از اونورم از درخت آروم ميريم پايين.
چيزه ديگه اي نيس ازش بريم پايين؟
ماني-والا مهندسه اين ساختمون ديگه فكر اين وقتا رو نكرده كه يه آسانسور پانوراما واسه اين ساختمون بذاره!حالا اگه تا صبح صبر كني من اونوقت يه زنگي بهش بزنم و ..
اه...لوس نشو ماني يه فكر ديگه بكن.
ماني-خدا منو از دست تو مرگ بده ببينم اونجا چقدري كارداري؟
ده دقيقه يه ربع!
ماني-بگير دوساعت.
نه بابا همون ده دقيقه كافيه برام.
ماني-الان داري ميگي چشمت به يار كه افتاد هي زمان رو تمديد ميكني
يالا ديگه!
ماني-بيا بريم پايين.
دست منو گرفت و رفتيم پايين تو راه پله ها گفت:ميريم پايين اگه به كسي برخورديم كه حتما بر ميخوريم ميگم تو دل درد گرفتي و داريم ميريم بيمارستان حالا دلت رو بگير يعني درد ميكنه.
زود يه دستم رو گذاشتم رو دلم و اومدم برم پايين كه دستمو كشيد و گفت:اين چه مدل دل درده؟دستت رو عين ناپلئون بناپارت گذاشتي رو سينه ات ؟ميگم دلت رو دو دستي بگير آدم كه مسموم ميشه و دل درد ميگيره عين مار بخودش ميپيچه.
آخه چه جوري؟
تا اينو گفتم با مشت محكم زد تو دلم كه درد تو تمام تنم پيچيد.
ماني-اينجوري.
دو دستي دلم رو گرفتم كه بازوم رو گرفت كشيد.
واقعا ديوونه اي ماني جدي حالا دل درد گرفتم.
ماني-...بيا!عوضش طبيعي طبيعي شد.
تا رسيديم پايين كه ديدم عموم تو سالن نشسته و داره تلويزيون تماشا ميكنه چشمش كه بما افتاد از جاش پريد و اومد جلو و گفت:چي شده؟چته عموجون؟
ماني-چيزي نيس هول نكنين يه مسموميت ساده اس.
عموم-نبات اب داغ ميدادي بهش.
ماني- دادم از يك تا صدم شمردم.
عموم-چي؟
ماني-يعني صبر كردم تا نبات آب داغ اثر كنه اما نكرد ما رفتيم باباجون.
عموم-نكنه آپانديسش باشه؟
ماني-خب بايد دكتر ببينه ديگه.
عموم-صبر كن منم بيام.
ماني-نه نه شما اينجا باشين كه اگه عزيز يا عمو فهميدن نگران نشن.
عموم-حالا كجا ميبريش.
ماني-ركسانا كلينيك!بخش مسموميت.
عموم-كجا هس؟
ماني نزديكه.
عموم-لقمان دو له ام هستا.
تا عموم اينو گفت ماني برگشت طرف من و گفت:لقمان رو ميخواي يا ركسانا رو؟
خنده ام گرفته بود اما انقدر دلم درد ميكرد كه نميتونستم بخندم.
ماني-لقمان الدوله خيلي دوره اين يكي نزدكيتره خداحافظ بابا.
عموم-رسيدين زنگ بزنين.
ماني-چشم چشم
عموم-يادت نره پسر.
ماني-چشم بابا.
بازوم رو كشيد و رفتيم توي حياط و رفتيم تو كوچه و سوار ماشين ماني شديم و روشنش كرد و مثل برق راه افتاد.
ماني واقعا كه ديوونه اي.
ماني- دستمزدمه؟
بخدا واقعا دلم درد گرفته.
ماني-دل كه نه در راه عزيزان بود
خيك گرانيست كشدين به پشت
زهرمار حالا تندتر برو.
ماني-ميخواي داغ داغ ببينيش ؟يعني تا يخ نكرده ملاقاتش كني كه از دهن نيفته؟
لوس نشو.
ماني-آخه بگو چي شده؟تو كه انقدر حرارتي نبودي ترو امسال يه وشگون ميگرفتم سال ديگه ميگفتي آخ چي شده كه امشب انقدر قبراق شدي؟
جريان رو براش تعريف كردم هم چيزايي رو كه عمه برام گفته بود و هم حرفاي ركسانا رو گفت:عجيبه ها!
آره خيلي شك برانگيزه.
ماني-يعني در واقع تو الان داري ميري اونجا كه شكياتت رو درست كني ديگه؟
گمشو.
ماني-پس عاشق طرف شدي هان؟
نه بابا ازش خوشم اومده.
ماني-بر پدر ومادر آدم دروغگو.
ا...تندتر برو منتظره!
ماني-بابا اين ماشينه هواپيما كه نيس تازه دارم 140 ميرم.
گاز نميدي كه!سيصد و خورده اي مليون دادي اينو گرفتي؟خب ژيان ميگرفتي تندتر ميرفت.
ماني-ببند اون كمربند شل و بي صاحاب مونده تو كه رفتم.
يه مرتبه پاشو همچين گذاشت رو گاز كه سرعت ماشين مثل جت شد.
همچين رفت كه خودم ترسيدم و گفتم:انقدرم تند نگفتم الان تصادف ميكنيم.
ماني-هرگز نرسيدن بهتر از دير رسيدن است!يا قاليچه حضرت سليمان مدد!
سه چهار دقيقه بعد سر گيشا بوديم و رفيتم بالا و دو دقيقه بعد جلو خانه عمه اينا زد رو ترمز و گفت:مسافرين محترم هم اكنون در فرودگاه گيشا بزمين نشستيم دماي هوا شصت هفتاد درجه بلكم بيشتر اميدوارم بازم با پرواز ما تشريف بياريد بريم اينور و اونور.
اومدم پياده شم كه دستم رو گرفت و گفت:ببين هامون!اگه الان بري ديگه همه چي تمومه ها !ديگه نميتوني برگردي!فكراتو كردي؟اين ركسانا مسلمون نيس ا كار پر زحمتي رو داري شروع ميكني اگه بخودت مطمئن نيستي همين الان برگرد كه بعدش ديگه نميشه.
مطمئنم.
ماني-تو هنوز با خودت و من تعارف داري و جرات اينكه بگي دوستش داري رو نداري!
يه نگاه بهش كردم و گفتم:دوستش دارم ماني!
يه خنده اي كرد و گفت:ميدوني ترمه در مورد ركسانا بهم چي گفت؟
چي گفت؟
ماني-ميگفت اين تهيه كندهه اول به ركسانا پيشنهاد بازي داده بعد به ترمه!يعني ركسانا قبول نكرده!ميگفت ركسانا درست شبيه شارون استونه!راست ميگه دقت كردي؟
نگاهش كردم و خنديدم كه گفت:حالا برو.
دستت درد نكنه تو برگرد خونه من خودم ميام.
ماني-من هيچوقت سگم رو تو خيابون تنها ول نميكنم برم برو دير ميشه.
صورتش رو ماچ كردم و پياده شدم از همونجا تو تراسشونو نگاه كردم.ركسانا تكيه داده بود به نرده ها و داشت منو نگاه ميكرد.يه سيگار در آوردم و روشن كردم و رفتم جلوي درشون وايسادم.يه دقيقه بعد در وا شد و اومد بيرون.يه تي شرت و يه شلوار پوشيده بود بدون اينكه چيزي بگم نگاهش كردم ماني و ترمه راست ميگفتن!درست شبيه شارون استون بود!يه مرتبه همون احساس خوب بهم دست داد!اصلا يادم رفت كه كجا هستم و دور و ورم چه خبره!دلم ميخواست همونجوري وايسم و نگاش كنم!نه ميخواستم كه خودم حرفي بزنم نه اون انقدر برام اون لحظات قشنگ بود كه نميخواستم تموم بشه.
ركسانا-چرا اومدي؟
اومدم كه يه جواب ديگه ازتون بگيرم.
ركسانا-و بعدش يه جواب ديگه!
شايد!روپوشتون رو بپوشين يه خورده با هم قدم بزنيم اگه خواستين به عمه ام بگين كه با من هستين.
يه لحظه نگاهم كرد اما تو صورتش اثري از خوشحالي نبود !مثل اينكه اختياري از خودش نداشته باشه در رو ول كرد و اروم رفت تو خونه و 5 دقيقه بعد برگشت.همون روپوش اونروزي رو پوشيده بود با يه روسري شال مانند.
آروم در خونه رو بست و برگشت طرف من.منتظر بود كه من بگم از كدوم طرف بريم.
راه افتاديم طرف ته كوچه همه جا خلوت بود و هيچكس از كوچه شون رد نميشد چند قدم راه رفتيم بهش گفتم:حالا برام بگين.
يه نگاه بهم كرد و گفت:من بدرد شما نميخورم.
اينو نگفتم بگين.
ركسانا-چيز ديگه اي براي گفتن نيس.
چرا هس.
ركسانا-پس من بلد نيستم.
چرا اول ميخواستين كه...
برگشت دوباره نگاهم كرد يه لحظه مكث كردم و گفتم:چرا ميخواستين عاشقتون بشم؟
فقط نگاهم كرد و جواب نداد دوباره پرسيدم:چرا شما بدرد من نميخورين؟
راه افتاد و دو سه قدم رفت جلو از پشت داشتم نگاهش ميكردم.يه مرتبه ديدم يه حركتي با دست روي سينه اش كرد و بعد برگشت و گفت:ميخواستم دلتونو بسوزونم ميخواستم به يه بچه پولدار نشون بدم كه همه چيز رو نميشه با پول خريد ميخواستم دلم خنك بشه همين!
همين؟
ركسانا-اوهوم حالا خيالت راحت شد؟
آره راستش موفق شدين چون خيلي دلمو سوزوندين حالا دلتون خنك شد؟
ركسانا-آره.
خب حالا بهم بگين چرا بدرد من نميخورين ؟سوال دومم اين بود!
يه نگاه بمن كرد و گفت:چرا حرف حاليت نميشه ؟اصلا من از تو خوشم نمياد!نه از خودت نه از اون اخلاق گندت !انقدر اخلاقت گنده كه اولا نميشد باهات حرف زد!ماني در موردت راست ميگفت واقعا بايد همون هارون صدات كرد!مثل عصا قورت داده هايي حرف زدنم بلد نيستي!
بعد شروع كرد ادامو در آوردن.
موفق شدين دلمو بسوزونين!دلتون خنك شد!هنوز فكر ميكني داري با عمت صحبت ميكني!ترو چه به اين كارا!تو از اون بچه لوسهاي ننر هستي كه بايد پدر و مادرت يه دختر رو برات در نظر بگيرن و خواستگاري و بقيه كاراشو بكنن و تازه بعدش اسم طرف رو بهت بگن!برو دنبال كارت.
اينارو گفت و همونجور زل زد بمن!خيلي بهم برخورد.اگه اينارو آروم ميگفت زياد ناراحت نميشدم اما تقريبا داشت داد ميزد!خيلي جلوي خودمو گرفتم كه يه سيلي بهش نزنم !فقط يه نگاه بهش كردم و برگشتم و دو سه قدم رفتم!حالا روم نميشد برگردم پيش ماني!برگردم بهش چي بگم؟اينهمه راه رو با اون وضع آوردمش حالا بهش بگم ركسانا اين حرفهارو بهم زده.
سرجان خشكم زده بود پاهام پيش نميرفت يه خورده همونجوري وايسادم و يه سيگار ديگه روشن كردم و برگشتم طرفش و تا اومدم يه چيزي بگم كه زود گفت:واقعا چه رويي داري.
داشتم از ناراحتي خفه ميشدم!كاشكي مرد بودم تا جوابشو ميدادم!فقط در حاليكه بغض گلومو گرفته بود آروم اما با خشم و ناراحتي بهش گفتم:برگردين برسونمتون خونه.
اينو كه گفتم پشتش رو بهم كرد و گفت:عجب دردسري دارما!
اينو گفت و دوباره با دستش يه حركتي مثل دفعه قبل روي سينه اش انجام داد ديگه خيلي عصباني شده بودم بهش گفتم:چرا داد ميزنين؟
ركسانا-براي اينكه دست از سرم برداري و بري دنبال كارت بابا من نامزد دارم ميفهمي؟
اومدم بگم به جهنم كه نامزد داري اما جلو خودم رو گرفتم و گفتم:خيلي خب ميرم تموم شد.
برگشتم اينطرف كه ديدم ماني از پشت يه درخت اومد جلوم.يه آن جا خوردم!نزديك بود تلافي حرفاي ركسانا رو سر اون طفلك د ربيارم اما جلو خودمو گرفتم و با عصبانيت بهش گفتم:بريم ماني.
ماني-كجا؟
خونه ديگه؟
ماني-داد نزن آروم باش چقدر تو ساده اي پسر.
نگاهش كردم يه اشاره بهم كرد و پشت سرم رو بهم نشون داد!برگشتم طرف ركسانا ديدم تكيه اش رو داده به درخت و داره منو نگاه ميكنه و آروم آروم اشك از چشماش مياد پايين.دوباره برگشتم طرفم ماني اصلا نميفهميدم جريان چيه كه ماني خنديد و گفت:اينا وقتي ميخوان مثلا يه دروغ مصلحت آميز بگن قلبش رو سينشون صليب ميكشن و از خداوند ميخوان كه ببشدشون.
دوباره برگشتم طرف ركسانا كه يه مرتبه همونجور كه تكيه اش رو درخت بود نشست زمين و سرش گذاشت رو زانوهاش.
ماني-خره داشت برات چاخان ميكرد و هي تند تند صبيب ميكشيد!عب كلكيه اين دختر!
بعد سرشو انداخت پايين و رفت طرف ماشين برگشتم طرف ركسانا و رفتم پيشش و جلوش نشستم و گفتم:داشتي بهم دروغ ميگفتي؟
هيچي نگفت:من شنيده بودم كه مسيحي ها دروغ نميگن.
همونجور كه سرش رو زانوش بود با صداي گريه اي و گرفته اي هق هق كنون گفت:اگر دروغ گفتم بخاطر خودت بود و گرنه اينكارو نميكردم.
آروم بهش گفتم:تو كه نميدوني چي براي من خوبه چي بد.
دوباره همونجور گفت:من براي تو خوب نيستم.
يه دفعه دستم بي اختيار رفت طرف موهاش !روسريش افتاده بود روي شونه اش !آروم نازش كردم!يه مرتبه سرشو بلند كرد و دستم رو گرفت و ماچ كرد و گفت:ترو خدا منو ببخش خيلي تمرين كردم تا وقتي تو رسيدي اينجا اينارو بهت بگم.
خيلي طبيعي ام بهم گفتي.
ركسانا-نه!بخدانه!همه اش دروغ بود!ولي تو خيلي چيزارو نميدوني!
آروم سرمو بردم دم گوشش و بهش گفتم:با من ازدواج ميكني؟
يه لحظه مكث كرد و بعد مات شد بمن.
آره؟
ركسانا-ميفهمي چي داري ميگي؟
سرمو تكون دادم كه گفت:تو اصا از من هيچي نميدوني!اگه بدوني...
منم كه گفتم ميخوام بدونم.
دوباره يه خرده نگاهم كرد و يه مرتبه از جاش بلند شد و گفت:باشه!بهت ميگم!وقتي فهميدي خودت ميزاري و ميري.
روسريش رو از رو شونه هاش انداختم رو سرش.يه نگاه بهم كرد و خنديد.دوتايي شروع كرديم به قدم زدن يه سيگار ديگه روشن كردم.
ركسانا-يكي ام بمن بده.
پاكت رو گرفتم جلوش كه يه دونه برداشت و براش روشن كردم.يه خرده ديگه كه با هم راه رفتيم كه گفت:وقتي اومديم ايران من حدود يازده دوازده سالم بود.اومديم تو خونه مادربزرگ كه بالاي شهر بود.مادر تمام زمينهايي كه بهش ارث رسيده بود فروخت.البته اونموقع من خيلي كوچك بودم اما فهميدم كه پول زيادي دستش اومده.
ببخشين چرا مادر و پدرت زا همديگه جدا شدن؟
ركسانا-اينو بعدا كه بزرگتر شدم فهميدم!يعني وقتي خاطراتمو مرور ميكردم به چيزايي برميخوردم كه در زمان خودش زياد برام مفهموم نبود اما وقتي بزرگتر شدم معني همشونو فهميدم.
همونجور كه راه ميرفتيم چشمم افتاد به پشت روپوشش كه خاكي شده بود.بازوش رو گرفتم و نگه ش داشتم و پشتش رو تكوندم كه بهم خنديد و گفت:ترو خدا كاري نكن كه بيشتر عاشقت بشم.من همينجوريشم دارم زجر ميكشم و خودمو بخاطر اينكار سرزنش ميكنم.
دليلي براي اينكارت وجود نداره چرا اينكارو ميكني؟
ركسانا-نميدونم اما بعدا معلوم ميشه.
سيگارش رو انداخت رو زمين و گفت:من هيچوقتب بيرون از خونه سيگار نميكشم !الان واقعا احساس كردم كه بهش احتياج دارم.
بهش خنديدم كه سرش رو برگردوند و راه افتاد و گفت:پدرم فرانسوي بود و تو يه شركت فرانسوي كه تو ايران فعاليت داشت كار ميكرد!يعني رييس يه بخش از اون شركت بود كه يه شعبه تو تهران داشت!حالا نميدونم به چه صورت اما يه جوري با مادرم آشنا ميشه و بعد از چند بار ديدن و صحبت كردن با همديگه عاشقش ميشه و بهش پيشنهاد ازدواج ميده.
بعد برگشت طرف من و گفت:مادرم خيلي زن قشنگي بود.
يه نگاه تو چشماش كردم و گفتم:معلومه.
خنديد و دوباره راه افتاد و گفت:اينطوري بهت بگم پدرمو ساده گير آوردن شرايط سختي براش در نظر گرفتن اينارو پدرم بهم گفت!ازش طلا و جواهر خواسته بودن اونم خيلي زياد و چيزاي ديگه البته چون عاشق مادرم بوده همه رو قبول ميكنه و ازدواج سر ميگيره تقريبا يه سال بعد مادرم برخلاف ميل پدرم حامله ميشه حالا چه وقتيه؟دو سه سال بعد از انقلاب!
وقتي اينجا انقلاب ميشه يه مدت بعدش اون شركت بزرگ فرانسوي شعبه اش رو تو تهران تعطيل ميكنه و پدرم مجبور ميشه برگرده فرانسه مادرمم از خدا خواسته باهاش ميره.
پدرتون از اينجا خوشش نمي اومده؟
ركسانا-چرا هميشه ميگفت كه عاشق ايرانه!ولي خب ديگه بايد برميگشته چون اينجا كاري نداشته!خلاصه دو تايي برميگردن فرانسه و چند وقت بعد من اونجا متولد ميشم تا چند سالم زندگي شون خيلي خوب بوده اما بعدش يه مرتبه همه چي عوض ميشه.
يه خرده ساكت شد و بعدش گفت:مادرم عاشق پدرم نبود!دوستش نداشت!فقط بخاطر شايد چشم و همچشمي يا پز دادن جلو فاميلش با پدرم ازدواج كرده بود!خب شوهر فرانسوي داشتن تو اون موق خيلي حرف بوده!اونم يه شوهر پولدار!اگر چه چهارده پونزده سال از خودش بزرگتر بوده باشه!آخه پدرم همينقدر از مادرم بزرگتر بود!
از كجا ميدوني دوستش نداشته؟
ركسانا-از رفتارش!پدرم خيلي آروم بود!هميشه آروم صحبت ميكرد!حتي زمانيكه مادرم ازش بيخودي بهانه ميگرفت و دعواشون ميشد پدرم حرف بد نميزد و هميشه م بخاطر من اون كوتاه مي اومد و همين مسئله مادرم رو جري تر ميكرد خب قوانين اونجام با اينجا فرق ميكنه و از زن حمايت ميكنه!اويال علت اين كاراي مادرم رو نميفهميدم اما بعدش كمي متوجه شدم!البته نه بطور كامل اما يه چيزايي فهميدم و شايد همين فهميدن من بود كه باعث شد از همديگه جدا بشن!
بخاطر تو جدا شدن؟
ركسانا-نه!بخاطر يه چيز ديگه!مادرم يه اخلاق مخصوصي داشت!اهل خونه نشستن و سختي كشيدن و سوختن و ساختن و خونه داري و بچه بزرگ كردن و اين چيزا نبود!اون منم دوست نداشت و اگر حامله شده بود شايد بخاطر اين بود كه موقعيت خودش رو از نظر ويزا و اقامت محكم كنه!اينارو وقتي بزرگتر شدن فهميدم.
از دو سه سالگي منو گذاشت مهد كودك پدرم مخالف بود اما اون ميگفت كه بايد بچه اجتماعي بار بياد !من شايد مربي مهد كودكم رو بيشتر از مادرم در طول روز ميديدم!از صبح تا ساعت سه چهار اونجا بودم !پدرم ساعت 4 مي اومد مهد و منو با خودش ميبرد خونه.وقتي ميرسيديم خونه مادرم خواب بود و پدرش خودش بمن ميرسيد و مثلا لباسامو عوض ميكرد و غذا بهم ميداد و باهام بازي ميكرد و اين چيزا تا مادرم بيدار ميشد!اكثر شبام كه بايد پدرم ميبردش بيرون رستوران ديسكو اينجور جاها!براي منم يه پرستار گرفته بودن كه وقتي اونا نبودن از من مواظبت ميكرد.وقتي ام اونا برميگشتن خونه كه من خوابيده بودم.
يه مرتبه برگشت طرف من كه ديدم داره گريه ميكنه گريه اش خيلي عجيب بود فقط قطره هاي اشك همينجوري از چشماش مي اومد پايين.
خيلي ناراحت شدم با دستهام اشكاشو پاك كردم كه خنديد و گفت:مادرم حتي بمن شيرم نداد!ميگفت اندامش خراب ميشه ميفهمي؟
دوباره راه افتاديم كه يه خرده بعد گفت:اين برنامه من بود تا موقع مدرسه رفتنم شد.
ببخشين!تو فارسي رو خيلي خوب حرف ميزني بدون لهجه.
يه مرتبه با حالتي برگشت طرف منو گفت:براي اينكه من يه ايراني هستم.
خنديدم و گفتم:خب باشه.
يه مرتبه حالتش عوض شد و گفت:ببخش من رو اين مسئله خيلي تعصب دارم.
سرمو تكون دادم كه گفت:مادرم اوايل اصرار داشت كه من بايد يه مدرسه خيلي خوب برم !مدرسه اي كه ساعت درسش زياد بود اما پدرم مخالفت ميكرد بالاخره مادرم حرفش رو پيش برد و منو به مدرسه گذاشتن كه از صبح تا ساعت 5 بعدازظهر اونجا بودم البته من عادت كرده بودم و بهم سخت نميگذشت.
خلاصه برنامه درسي ام هر روز تا ساعت 5 بود غير از يه روز كه تا يك بيشتر مدرسه نبودم.اون روز بايد مادرم مي اومد دنبالم چون پدرم سركار بود.روزاي ديگه طبق معمول پدرم مي آوردم مدرسه و برم ميگردوند.
يادمه كلاس چهارم بودم كه پدرم ماموريت گرفت براي يه شهر ديگه!آخه ما تو پاريس زندگي ميكرديم.اما پدرم مجبور شد كه براي سه سال بره مارسي كار شركتشون بيشتر اونجا بود.يعني چيزايي كه وارد و صادر ميكردن بيشتر از طريق بندر مارسي با كشتي به جاهاي ديگه فرستاده ميشد و پدرم بايد براي ماموريت ميرفت اونجا يه روز اومد و جريان رو به مادرم گفت اما مادرم اول منو بهانه كرد و بعدشم گفت كه من به اينجا عادت كردم و نميتونم تو مارسي زندگي كنم و اين چيزا!پدرمم كه خيلي دموكرات بود قبول كرد و از مادرم خواست كه مواظب من باشه.
بعد از رفتن پدرم سرويس مدرسه مي اومد دنبالم.يعني سر يه ساعت ميرفتم دم در و اتوبوس مدرسه مي اومد سوارم ميكرد و عصرم برم ميگردوند.چند وقتي وضع بهمين صورت بود تا اينكه يه روز كه از مدرسه برگشتم هر چي زنگ زدم مادرم در رو برام باز نكرد.فكر كردم حتما خونه نيست و مثلا براي خريد رفته بيرون.همونجا جلوي د رنشستم تا حدودا نيم ساعت بعد ديدم كه مادرم لباس پوشيده از خونه اومد بيرون!خيلي تعجب كردم تا اومدم حرف بزن كه دست منو گرفت و در آپارتمان رو بست و گفت ميخواد بره يه كادو بخره!وقتي ازش پرسيدم كه چرا در رو برام باز نكرده بهانه آورد كه قرص خواب خرده بوده و متوجه نشده كه من زنگ ميزنم.من زياد برام مسئله مهم نبود كه بهش فكر كنم اما اين جريان چندبار اتفاق افتاد!اما بازم برام چيز مهمي نبود.
تقريبا دو سه ماه بعدش يه روز كه از مدرسه برگشتم مادرم بهم گفت كه امشب پرستار مياد كه مواظبم باشه.گفت قراره با دوستاش شام برن بيرون اين برام زياد مهم نبود يعني ميگفتم خب حق داره كه گاهي با دوستاش بره بيرون !در واقع چون زياد مادرم رو نميديدم و بهم محبت نميكرد بودن و نبودنش زياد برام اهميتي نداشت.اوايل اين برنامه هفته اي يه شب بود اما بعدا زياد شد هفته اي دو شب سه شب.
كم كم شايد يه چيزايي ميفهميدم اما با تربيت و فرهنگي كه اونجا داشتيم زياد مهم جلوه نميكرد خب ميدوني كه اونجا خيلي چيزا با اينجا فرق داره.
حتي اين مسائل؟
نه!در واقع يكي از دلايلي كه پدرم با مادرم ازدواج كرده همين مسائل بوده!ميخواسته با زني ازدواج كنه كه به مسائل اخلاقي پاي بندتر از زنهاي فرانسوي باشه!اما اشتباه كرد.
پدرم هر روز به خونه تلفن ميزد و اول با من بعدش با مادرم صحبت ميكرد.اكثرا عصري تماس ميگرفت كه من تازه از مدرسه رسيده بودم خونه!شايد ميخواسته مطمئن بشه كه حتما دختر كوچولوش از مدرسه اومده باشه خونه!براي همينم عصرها بهمون تلفن ميكرد.گاه گداري دوستاي پدرم بهمون زنگ ميزدن و حالمونو ميپرسيدن اما كم كم اين تلفنها زياد شد!يه عده شون كسايي بودن كه من ميشناختم و چندتاشون كساني كه من نميشناختم!بعدشم گردش رفتن روز يكشنبه با دوستاي پدرم.
هميشه م يه كادو با سفارش كه مامان درست نميدونه از اين گردشا به پاپا چيزي گفته بشه چون اون از ما دوره و ممكنه غصه بخوره !منم چون اين سفارشا هميشه همراه با يه كادوي خوب بوده قبول ميكردم و چيزي به پدرم نميگفتم البته پدرم هر ماه دو روز به پاريس مي اومد و برميگشت.
خلاصه چند ماهي به اين صورت گذشت تا اينكه يه شب ساعت حدود 9 بود كه پدرم تلفن كرد.من رفته بودم تو رختخواب پرستار با پدرم صحبت كرد و بعدش منو صدا كرد پدرم ازم پرسيد كه مامان كجاس و چرا بازم پرستار براي من گرفته؟نميدونستم چي بگم!همينقدر يادم بياد مثلا براي اينكه بابا چيزي نفهمه و غصه نخوره بهش گفتم كه فقط دو هفته اي دو يا سه شب پرستار مياد واز من مواظبت ميكنه.
اينو گفت و زد زير خنده يه خرده كه خنديد گفت:خبر نداشتم كه چقدر اوضاع رو با اين حرفم خراب كردم !با عقل كوچيك خودم ميخواستم كه مثلا كار رو درست كنم اما انگار يه عذر بدتر از گناه براي پدرم آورده بودم.
خلاصه چند روزي گذشت مادرم هفته اي دو سه شب ميرفت بيرون و منم با پرستار تو خونه تنها ميموندم و سر وقت ميرفتم ميخوابيدم و يه ساعت بعدش پرستار ميرفت !منم ديگه عادت كرده بودم يا وقتم رو با درس خوندن پر ميكردم يا با اسباب بازيهام بازي ميكردم و يا تلويزيون تماشا ميكردم و روزها را ميگذروندم تا اينكه يه روز بالاخره اون اتفاق افتاد.
گويا پدرم بعد از اون تلفن از شركتش مرخصي ميگيره و برميگرده پاريس اما خونه نمياد و ميره يه هتل يواشكي حركات مادرم رو زير نظر داشته و تعقيبش ميكرده و بالاخره يه شب سر بزنگاه مچش رو ميگيره.
اون شبه يادمه شنيدم كه مادرم از پرستار خواست كه كمي ديرتر از خونه ما بره فهميدم كه حتما خودشم قراره ديرتر برگرده خونه!البته اكثرا حدود ساعت دوازده يا يك برميگشت ولي حتما اونشب قرار بوده كه يه سئانس اضافه خوش بگذرونه!
پدرم از همون اول شب تعقيبش ميكنه و ميبينه كه با يكي از دوستاي صميمي خودش رفتن يه سينما و بعدش يه رستوران.
تا اينجاي كار شايد از نظر پدرم اشكالي نداشته اما وقتي بعد از رستوران با همديگه ميرن خونه دوست صميمي پدرم ديگه براش همه چي روشن ميشه!فقط اشتباهي كه ميكنه اين بوده كه خودش شخصا اقدام ميكنه و يه وكيل يا يه كارآگاه خصوصي استخدام نميكنه كه بتونه قانوني مسئله رو حل كنه!
خلاصه اونشب يه مقدار صبر ميكنه و بعدش از در پشتي وارد خونه ميشه و ميبينه بعله!مادرم و دوست پدرم در يه وضعيت بدي هستن!اونم كنترل خودشو از دست ميده و به هر دوشون حمله ميكنه و با يه چيزي هر دوشونو زخمي ميكنه در اثر سر و صدا و شلوغي همسايه ها به پليس خبر ميدن و پليسم پدرم رو دستگير ميكنه.
متاسفانه تو اين فرصت مادرم ودوست خائن پدرم فرصت پيدا ميكنن كه صحنه رو درست كنن و مدارك جرم رو از بين ببرن بطوري كه وقتي پليس مياد خونه هر دو لباساشونو پوشيده بودن و هيچ مدركي دليل بركار غير اخلاقي وجود نداشته.
دادگاهشون دو سه ماه طول ميكشه.با شهادتي كه من و پرستارم در مورد گردشهاي شبونه مادرم تو دادگاه داديم و دفاع وكيل پدرم و شك بردن دادگاه به حركات و اعمال زشت مادرم و پاك بودن سابقه پدرم بعد از يه جريمه زنداني شدنش منتفي ميشه اما سرپرستي منو ميدن به مادرم.
به مادرت چرا؟
ركسانا-براي اينكه مدركي وجود نداشته كه مادرم كار غري اخلاقي انجام داده درسته كه هيئت منصفه و قاضي خيلي چيزارو فهميده بودن اما چون پدرم نميتونسته چيزي رو ثابت كنه اونام نميتونستن به نفعش راي بدن.
آخه همونكه مادرت اون موقع شب تو خونه يه مرد غريبه بوده خودش مدركه ديگه!
ركسانا-نه اونا تو دادگاه گفتن كه با همديگه يه دوستي ساده داشتن.
بعدش چي شد؟
ركسانا-وكلاي مادر و دوست پدرم به دادگاه گفتن كه پدرم تعادل رواني نداره براي همين به اونا صدمه زده.
خب هر مرد ديگه اي ام جاي پدرت بود اينكارو ميكرد داشته از حيثيتش دفاع ميكرده.
ركسانا-نظر دادگاه چيز ديگه اي بود!اونا ميگفتن كه اون مرده مادرم رو بزور برده به خونه ش عمل پدرم قابل توجيه بوده اما مادرم با خواست خودش رفته اونجا!و اگر پدرم دلايلي در دست داشته بايد از طريق قانوني عمل ميكرده نه اينكه خودش شخصا قاقدام كنه!در ضمن ميگفتن كه اگر به همسرش مشكوك بوده بايد با مراجعه به يه وكيل يا يه آژانس كارآگاهي دلالي محكمي جمع آوري ميكرده و اونموقع ميتونسته عليه مادرم اقدام كنه و قانونم ازش حمايت ميكرده!تازه اون موقعشم فكر ميكردي مادرم رو چيكار ميكردن؟هيچي فقط پدرم ميتونسته سرپرستي منو ازش بگيره و نصف اموالشم بهش نده!همين!اونجا ميگن اگه يه زني به شوهرش يا شوهري به زتش علاقه نداره نبايد تا آخر عمر بشينه و بسوزه و بسازه!اونا معتقدن كه آدم يه بار دنيا مياد.
فكر نكنم اين درست باشه.
ركسانا-منم تاييدش نميكنم مگه اينكه اشكالي تو زن يا شوهر باشه.
خب؟
ركسانا-هيچي ديگه اونا از همديگه جدا شدن و نصفه دارايي پدرم ميرسه به مادرم!بعدشم پدرم تحت نظر يه روانپزشك قرار ميگيره و بهش اجازه نميدن تا 2 ماه منو ببينه!تازه بعد 2 ماهم با تاييد روانپزشك و گواهي سلامت عقلش اجازه پيدا ميكرده.
روانپزشك براي چي ديگه؟
ركسانا-خب مادرم تو دادگاه گفته بوده كه فقط يه آدم رواني ممكنه دو نفر رو كه نشستن و دارن خيلي دوستانه با همديگه صحبت ميكنن مجروح كنه!ببين هامون!اونجا هيچكس حق نداره خودش قانون رو اجرا كنه اونجا يه زن آزاده كه مثلا با يه مرد دوستي داشته باشه البته يه دوستي ساده مرد هم همينطور.
بالاخره چي شد؟
ركسانا-چند وقت بعدش خبر رسيد كه مادربزرگم فوت كرده و مادرمم از خدا خواسته با من برگشت ايران ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۳:۵۷
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 5 بخش دوم

زود مادر بزرگم وا مادرم رو از اتاق ميبره بيرون و در اتاق رو ميبينده و زير در رو با يه كهنه ميگيره و ميره سراغ مادربزرگم كه دوباره حالش بد شده بوده.اما اين دفعه ديگه چيزي نداشت بهش بگه و دلداريش بده چون خودش ديكه باور كرده بود كه اينا همه ش كاره جادوئه.
بالاخره همون شبونه دكتر خبر ميكنن و يه قرص و شربت به مادربزرگم ميدن و ميخوابونش اما اين مادربزرگ ديگه نه براي من مادربزرگ ميشه و نه براي مادرم مادر ونه براي پدر بزرگم زن!ميره تو يه عالم ديگه!روز به روز بيشتر تو خودش ميره و كمكم شروع ميكنه با درو ديوار حرف زدن.
پدر بزرگ بدبختم هم كه ديگه مستاصل مي شه،به هر كي ميرسيده دس به دامنش ميشده تا اينكه يكي يه كشيش رو كه نيمچه دكترم بوده بهش معرفي ميكنه!كشيش م كه از جريان با خبر ميشه دامن همت به كمر ميبنده و شبو روز به مادر بزرگم ميرسه.و براش حرف ميزنه و براش موعظه ميگه و ازش اعتراف ميگيره و چي چي و چي چي و و بالاخره بعد از دوماه مبگه كه من از طرف خداوند و سريوژا ترو بخشيدم و تو ديگه گناهي نداري.
دردسرت ندم باز تختشو كرم لول ميزنه حالش از قبل هم بدتر ميشه ايندفعه هر چجي كشيشه ميگه من  از طرف خداوند ترو بخشيدم و فايده اي نداره.يعني ديگه مادربزرگم هيچي نميفهميده.فقط رفته بود تو يه اتاق و دوروبرش رو پر كرده بود از صليب و نشسته ذبوده
وسط!
چند وقته ديگه كه ميگذره يه روز يه مرتبه همه از بيرون صداي كروپ ميشنون اول كسي توجه نميكنه اما بعدش ميبينن كه دارن با جيغ و لگد ميزنن به درو سرو صدا ميكنن!اينا تا درو وا ميكنن ميبينه بعله جنازه مادر بزرگم جلوي خونه افتاده.
-كشته ميشه؟!
عمه- نميدونم والا ولي اگه كسي از هفت هشت متري خودشو با كله پرت كنه رو سنگفرش كشته ميشه رديگه!
- به همين سادگي؟
عمه- واال ساده كه نبود ولي وقتي ادم ميزنه به كلش ديگه اين فكرارو نميكنه!
-واقعا خودكشي كرده بود؟
عمه- اينطوري به من گفتن.يعني مادرم اينطوري برام تعريف كرد كه اونم از پدرش شنيده بوده.
- اون چريان چي؟گربه و سوسكو گنجشگ و اين چيزا؟واقعا جادو بوده؟
" خنديدو گفت"
- مگه تو به اين چيزا اعتقاد داري؟
-نه!
عمه-پس حتما نبوده!
(ص 164 تا 167 اسكن نشده ندارمش)
پدر بزرگم هم ميره يه شهر ديگه و اونجا يه خونه ي بزرگ ميخره و پرستارو خدمتكارو اين چيزا استقدام ميكنه و شروع ميكنه به تربيت مادرم.چون مار گزيده بوده ديگه سعي ميكنه كمتر وارد مسائل مذهبي خرافي و اين چيزا بشه!در نتيجه يه دختره خوب ومنطقي تربيت ميكنه.
يه دختر كه تحصلكرده بوده و به زبون خارجي غير روسي تسلط داشته و با موسيقي بزرگ شده و خودش دوتا ساز ميزنه و رقص و تائتر و چ ي چي چي چي !از نظر مالي م كه وعضشون عالي بوده!
خلاصه با پدره پدربزرگت دوست ميشه و جس از خارج براشون ميرفستاده ايران.
همينجوري دوستيشون محكم و محكمتر مي شه و بعد از چند سال سري از هم سوا بودن!اينطور كه شنيدم پدر پدر بزرگت مرد بسيار خوب و قابل اعتمادي بوده و در دوستي محكم!طوري اينا با همديگه دوس ميشن كه انگار چهل ساله همديگرو ميشناسن!از همينجام بوده كه پدر بزرگت مادره منو ميبينه و عاشقش ميشه اما از ترس باباش صداشو در نمياره!
خلاصه اين جريان بوده بوده بوده تا انقلاب روسيه!حتما تو كتابا خوندي كه جريان نقلاب روسيه چي بود.تمام پولدارا تا بوي انقلاب به دماغشون ميخورد و سعي ميكنن كه خونه و زمينو زندگي و هرچي دارن بفروشن و از روسيه فرار كنن!پدربزرگ منم كه يكي از ملاك ها بوده همين كار رو ميكنه و راه ميفته اعيران.حالا چرا ايران؟چون هم پدربزرگ نو براش مثه برادر بوده و هم قبلا يكي دو بار اومده بوده ايران و هم با ايران داد و ستدد داشته!
القرض!پدر بزرگم دسن مادرم رو ميگيره و مياد خونه ي پدر بزرگ تو كه اونم قدم مهمونش رو ميذاره رو چشمش و مشغول پذيرايي از اونا ميشه!حالا مادر من اون موقع چند سلش بوده؟شونزده هفده سالش!يه دختر با سواد و خوشكل شيك پوش تحصيل كرده ي روسي!
ديگه داريم كم كم ميرسيم به داستان زندگي خودم..تو اون موقع تو ايران چه دوره اي بوده ؟ اراي قاجار..حاال حساب كن تهران اون موقع چه حالو روزي داشته!اينو داشته باش تا بريم سر پدربزرگ تو!
اقايي كه شما باشين گويا پدر بزرگت چند وقت قبلش يه كاروان جنس فرستاده بوده روسيه.بدون اينكه به پدر بزرگ من خب داده باشه!اونم بي خبر اومده بوده ايران .يعني در وافع جونش رو برداشته بوده و فرار كرده بوده.اين مياد ايران و جنس هيي كه از ايران اومده بوده ميرن روسيه!اونجام كه شير تو شير بوده مردم همشونو غارت ميكنن.
چند زور بعدش خبر مال التجاره ش ميرسه به دستش و اون بيچاره هم دو ساعت بعدش سكته ميكنه و ميميره!ورشيكست شده بوده ديگه!يعني هر چي داشته و نداشته جنس خريده بوده و فرستاده بوده روسيه به هنواي اينكه اين مرتبه يه استفاده ي زيادي ميكنه!غافل از اينكه دارو ندارشوئ از دست ميده و براش فقط همين يه خونه ميمونه!
خلاصه اقا از غصه و ورشيكستگي و خجالت جلو دوستا و اشناياش سكته ميكنه و ازش ميمونه يه خونه و زن و بچه هاش كه يكي ش همين پدر بزرگك تو بوده!يعني پدر خوده من!
"دوباره يه سيگار روشن كرده دوتا پك بهش زدو نگاه كرد به من و گفت"
- ببين عمه جون من تازه به شماها رسيدم!شمام همينطور!نه من درست حسابي شماها رو ميشناسم و نه شماها منو.اما تو اين يكي دو نوبت كه ديدموتون ميدونم بچه هاي خوبي هستين!خدا به پدر مادرتون ببخشتون.به نظرم اومده بود كه تو جوون فهميده و منطقي اي باشي.حالا اگه طاقت شنيدن داري بگو تا بقيش رو برات تعريف كنم.اگرم جرات دونستن حقيقت رو نداري تا همينج كه دونستي كافيه.
الان م كه ديگه زيادي حزف زدم و خسته شدم و بايد برم استحراحت كنم.تو ام برو فكراتو بكن تا بعدا كه ديدمت.اگه خواتي حقيقت رو بدوني بگو تا بقيه سرگذشتم رو برات تعريف كنم."يه فكري كردم و گفتم"
- مگه چيزايي هس كه تحمل شنيدنش سخته؟
عمه - ببين عمه جون.توشايد تصوير خيلي خوبي از پدر بزرگت درست كرده باشي.
"هيچي نگفتم كه بلند شد منم جلوش بلند شدم كه گفت"
- تو بشين الان ميگم ركسانا بياد.
"دوباره نشستم كه چند دقيقه بعد ركسانا بايه سيني چاي اومد تو اتاق و گفت"
- چند دقيه پيش چايي دم كردم .تازه دمه.
" بلند شدم وسيني رو ازش گرفتم و گفتم"
- ميشه بشينين چند دقيقه اي با هم صجبت كنيم؟
" يه نگاهي به من كرد و گرفت نشست.منم نشستم اما نميدونستم چي بايد بگم.يه سيگار روشن كردم كه يه نگاه بهم كردو خنديد.زود بهش تعارف كردم و براش روشن كردم و دوباره سكوت برقرار شد.ديدم اينجوري خلي بده يه خرده به خودم فشار اوردم و گفتم"
- ميخوام در مورد شما بيشتر بدونم.
ركسانا - منم همينطور.
- خب.
ركسانا - زندگي رو چه جوري ميبيني؟
- بله؟!
ركسانا - چه توقعي از زندگي دارين؟
- متوجه نميشم.
ركسانا - ديدتون چه پيراموني از زندگي رو شامل ميشه؟
"تا اومدم جواب بدم كه زنگ درو زدن و ركسانا از جاش بلند شد و يه خرده بعد برگشت و گفت"
- ماني خان هستن.برم راهناييشون كنم.
- احتياج نيس.اخلاق اون با من فرق ميكنه.الان خودش مياد تو . تعارف نداره.
"تا اينو گفتم ماني درو وا كردو اومد تو هال و بعدشم بعدش همنجور كه داشت ميمود تو اتاق پذيرايي شروع كرد"
- سلام عمه جون.الهي درد شما بخره تو سره هر چي خاله ي بي معرفته.
"بعد در اتاق پذيرايي رو وا كرد و در حال تعظيم كردن گفت"
- سلام!
"من و ركسانا جوابش رو داديم كه سرش رو بلند كرد و يه نگاه به ما دوتا كرد و وقتي ديد كه عمه نيس گفت"
- زهره مار.به شما ها سلام كردم كه جواب ميدين!
" تو همين موقع م عمه از پشت سرش گفت"
- عليك سلام عمه جون
" زود برگشت و گفت"
- دست بوسم عمه جون جون جونم.
عمه - كجا بودي عمه؟
ماني - پيش منسوجات شما.از صنايع نساجي ديدن ميكردم.
عمه - چي؟!
پيش ترمه خانم!
" عمه يه نگاه بهش كرد و شروع كرد به خنيددن و بهش گفت"
- خب ! چه خبر؟!
ماني - اين قواره ترمه شما اولا كه جنسش خشكه.دوما ده تا رنگ داره و يك رنگ نيس.بعدشم اين از من حقه بازتره.
عمه- اومده اينارو بهم بگي؟
ماني- نه اومدم بگم اينو اخرش با ما چند حساب ميكني؟
"تا عمه اومد يه چيزي بگه كه ماني زود گفت"
- گرونه خداشاهده
عمه- منكه عنوز چيزي نگفتم پدر سوخته
ماني. دارم زودتر ميگم كه قيمت پرت ندين.اصلا يه دقيقه بياين اين طرف نميخوام جلوي اينا حرف بزنم.
"دست عمه رو گرفت برد تو هال يه دقيه بعد تنها برگشت و گفت"
- اخبار به عمه خانم رله شد.خب شماها چطورين؟
ركسانا- خلي ممنون.
ماني- راستي اقا هامون سلام
" نگاه كردم كه ركسانا با ختده بلند شد رفت براش چايي اورد كه من به ماني گفتم"
- داشتم با ركسانا خانم حرف ميزدم كه شما اومدين
 ماني- خب شماها ادامه بدين.اصلا منو ادم حساب نكنين.
" ركسانا زد زير خده كه من گفتم"
- من مفهوم سوالتون رو نفهميدم ميشه دوباره بگين
ركسانا- بايد همون دفعه گوش ميكردين.
- منظورتون از پيرامون زندگي چيه؟
ماني- يعني محيط زندگي
- تو حرف نزن
ركسانا- من گفتم ديدتون چه پيراموني از زندگي رو شامل ميشه؟
ماني- دارين مسئله ي هندسه حل مكيكنين؟
- بايد چه چيزايي رو شامل بشه؟
ماني- شمال طول بعلاوه عرض ضربدر 2.ميشه كل پيرامون.
" ركسانا خنديد گفت"
-همين؟!
ماني- مساحت رو كه نخواسته بودين!
" يه چپ چپ بهش نگاه كردم و بعدش به ركسانا گفتم"
- حتما شما از اين ايده هاي انچناني دارين؟
ركسانا - ميتونه اينطوري باشه.
- خلق و توده و...!
ركسانا- اينا هم جزيي از زندگيه.
ماني- اجازه؟يعني طول و عرض ديگه بدرد نميخوره؟
" ركسانا دوباره خنديد"
ماني- دارين درس و مشق كار ميكنين.خوش به حالتون . واقعا شاگردان ممتاز به شما ميگن.اينطوري ميشه كه امثال شما هميشه رتبه ي اول رو كسب ميكنن ديگه.تا تنها ميشن ميرن سر طول عرض و پيرامون.ترو خدا بهمنم ياد بدين شايد عكس منم به عنوان شاگرد نمونه انداختن تو روزنامه.
" ركسانا دوباره خنديد و گفت"
- خيلي دلم ميخواد از اونجايي كه شما ها ايستادين به زندگي و به قول شما خلق و توده و اين چيزا نگاه و ببينم از اون بالا اين ادما چه اندازه اي ن!
"ماني يه نگاه بهش كرد بعد اروم به طوري كه ركسانا بشنوه بهم ن گفت"
- اوخ اوخ اوخ اوخ اوخ اوخ!اين از اون كمونيستاي دو اتيشس!
" بعد برگشت طرف ركسانا و گفت"
- به به . به خدا روحم تازه شد.گفتم چرا تا يه نظر شما رو ديدم سوي چشمم زياد شدآ.به به . دست حق به همراهتون.راستي اقا لنين چطورن؟خانم بچه ها؟اقا بزرگ؟از اسالين خان چه خبر؟سرشون سلامته؟چشمم كف پاشون.چه اوبوهتي.ادم چشمش كه به سيبيلاي مبارك و پرپشتشون ميفته بي اختيار وادار به تحسين ميشه!
ترو خدا سلام اتيشن مارو به خدمتشون برسونين.اي واي خدا منو مرگ بده.داشت يادم ميرفت. از اقاي چه گوارا چه خبر؟چند وقتي يه خبري ازشون نيس.سلامتن؟كاشكي يه روزي اين مسكو ما رو ميطلبيد ميرفتم پابوس اين بزرگ وار.
"اومدم يه چيزي بگم كه ارو م گفت"
- بدبخت پاشو بريم كه عجل داره پشت سرمون پر پر ميزنه!اين دختره چپي يه!الان ميره تو اشپرخونه از تويه قابلمه يه شصت تير روسي در مياره و ميبندتمون به رگبار.پاشو تا زوده در ريم.نگاه به نازو ادا  و خنده هاش نكن.از اون سنگدلاي بي رحمه.
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۳:۵۶
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 5 بخش اول

فصل 5........

"ساعت ۲ بعد از ظهر بود كه با ماني اومديم خونه و يه ناهاري خورديم و گرفتيم خوابيديم تا ساعت ۴ كه مادر صدامون كرد دو تايي يه دوش گرفتيم و رفتيم پايين و زري خانم برامون چايي و ميوه و شيريني آورد ماني همونجور كه چاييش رو ميخورد گفت"
-چايي ت رو بخور بعدش يه سر با همديگه بريم برون
-كجا
ماني -بيرون ديگه
-بيرون كجاي
ماني- تو بيرون رو معمولا به كجا ميگي
-دستشويي
"يه نگاه به من كرد و گفت"
-واقعا تو كار اين خداوند مهربون موندم كه چه جوري اين همه ذوق و سليقه و طبع لطيف رو تو وجود تو جمع كرده
-يعني چي
ماني -آخه ميشه از اين همه جا خارج از فضاي اين خونه به عنوان بيرون اسم برد اون وقت تو همه رو ول كردي ميگي بيرون يعني دستشويي
-خب معمولا به دستشويي ميگن بيرون
ماني- حالا گيرم تو درست بگي ولي آخه عقلم چيز خوبيه اصلا ميشه كه من و تو دوتايي كارامونو بكنيم و با همديگه بريم دستشويي آخه اين حرف كه تو ميزني
-شوخي كردم بابا حالا منظورت از بيرون كجاس
ماني- همون دستشويي ديگه
-ا لوس نشو كجا بريم
ماني -بريم جاهاي خوب جاهاي باصفا جاهايي كه توش شاديه ميفهمي كه
-مثلا كجا
"دوباره يه نگاه به من كرد و گفت"
-هيچي بابا همون دستشويي رو ميگم
-آخه تو بگو كجا
ماني- بابا يه جايي كه خوش باشيم و يه خرده بهمون خوش بگذره
-خب مثلا كجا
ماني- يه جايي كه باچند نفر بشينيم و گپي بزنيم و درد دلي كنيم و چيزي بخوريم و بازم بگم يا خبر مرگت فهميدي
-تو جاشو در نظر گرفتي
ماني -خب اگه در نظر نگرفته بودم كه نميگفتم
-خب تو بگو كجا
ماني- مثلا يه كتابخونه پربار كه تعداد كتاباشم زياد باشه و بتونيم تو چند ساعت يه كوله بار از علم و دانش اندوخته كنيم
-شوخي ميكني
ماني- نه ترو با دستاي خودم كفن كردم
-تو كه اهل اين چيزا نيستي
ماني- چرا تازگي آ اهل شدم
-يعني ۲تايي بلند شيم بريم كتابخونه
ماني- آره به مرگ تو
-الان كه كتابخونه وانيس
ماني- ا... چه بد شد
-خب شايدم واباشه
ماني -اصلا غصه وابودن يا نبودنش رو نخور تو كه يه صندوقخونه كتاب داري چندتاشو وردار بيار بخونيم
"يه نگاه بهش كردم و گفتم"
-داري مسخره م ميكني
"تو همين موقع مادرم اومد تو تراس كه هر دو بهش سلام كرديم و گرفت نشست رو يه صندلي كنار ما و گفت"
-ميوه بخورين
"من شروع كردم به موز پوست كندن كه ديدم ماني فقط همينجوري داره چپ چپ به من نگاه ميكنه يه خرده كه گذشت مادرمم متوجه شد و گفت"
-چته ماني چي شده
ماني -دارم غصه ميخورم عزيز
مادرم- چرا مادر
ماني- آخه اين هامون كتاباشو نميده من بخونم
"مادرم با تعجب بهش نگاه كرد و گفت"
-مگه تو ميخواي كتاب بخوني
ماني -آره ديگه وقتي با اين هامون نشست و برخاست ميكنم مجبورم بشينم يه گوشه و همش كتاب بخونم كار ديگه اي كه ازش بر نمياد
"مادرم اومد يه چيزي بگه كه تلفن زنگ زد و بلند شد رفت و ماني بلا فاصله گفت"
-موزت رو خوردي
-خوردم
ماني -ميخواي دنباله بحث بيرون رو كه خيلي م شيرين بود در مورد دستشويي ادامه بديم
-اه لوس نشو
ماني- پاشو تا اون رو سگم در نيومده لباساتو بپوش بريم
-آخه كجا
ماني- يه جاي خوب
-پس ترمه رو چيكار ميكني
ماني- هيچ كار
-يعني چي
ماني- د ترمه به من چه مربوطه
-يعني چي به تو چه مربوطه
ماني -بابا اين تا ساعت دوازده يك خوابه خب يك بلند ميشه يه ناهاري ميخوره تا دو خب دو ميره يه دوش ميگيره تا سه خب سه ميشينه پاي تلفن تا چهار خب چهار دوباره ميگيره ميخوابه تا هشت هشت دوباره بلند ميشه يه چيزي ميخوره تا نه خب نه ميشينه پاي ماهواره تا يازده خب يازده م كم كم كاراشو ميكنه تا دوازده خب دوازده م راه ميافته براي فيلم برداري تا دو سه خب بعدشم دوباره صحنه تكرار ميشه خب
-ا زهرمار و خب
ماني- خب كارش اينجوريه خواب و استراحتش بجاس من بدبخت با تويه فلك زده بايد صبحا بريم كارخونه خب اينطوري نه به زندگي مون ميرسيم نه به خوابمون نه به اون يكي زندگيمون
-كدوم يكي زندگيمون
ماني- همون زندگي بيرون يعني دست شويي مون
-باز چرت و پرت بگو
ماني- پاك شديم اسير اين خانم من ديگه نميرم دنبالش
-اينطوري ميخواي با هاش ازدواج كني
ماني- من به گور پدرم ميخندم اصلا اينطوري هيچوقت گيرش نمي آري كه بخواي باهاش ازدواج كني
-خب حالا ميخواي چيكار كني
ماني -دو تايي بريم بيرون ديگه
-من نمي آم
ماني- چرا
-بايد برم سراغ عمه
ماني- سراغ عمه يا ركسانا
-به تو چه
ماني- خب تو كه از اول يه همچين خيالي داشتي مرض داري اين همه در مورد بيرون تحقيق كردي از همون اول ميگفتي نمي آم و انقدرم انرژي از من تلف نميكردي
-حالا دارم ميگم نمي آم
ماني -به درك من اصلا با تو مي آم
-مي آي چي كار
ماني- ميخوام ببينم اين دختره ركسانا از جون تو چي ميخواد
-تو چيكار به كار من داري
ماني -چطور تو به كار من كار داري اصلا ميدوني چيه اين عمه ميخواد انتفام باباهامونو از ما بگيره خونه اش شده دامي براي جمزباند چند تا دختر رو جمع كرده اونجا كه تا ما پامونو گذاشتيم اونجا نفري يه دونه بندازه به ما چه عمه هايي تو دنيا پيدا ميشن آ اصلا نميدونم چرا عمه ها اينطورين براي همين اگه دقت كرده باشي در فرهنگ لغات ما بيشتر هدف اصابت حملات لفظي عمه ها هستن
-يعني چي
ماني- يعني مثلا يكي به يكي ديگه ميرسه و ميگه اي عمه يا بطور مثال تا دو نفر بهم ميرسن يكيشون پيش دستي ميكنه و به اون يكي ميگه جواد عمه تو
-خيلي بي ادبي
ماني- دارم افراد اوباش رو ميگم جون من دقت كردي اونوقت در مقابل براي خاله ها هيچ واژهاي تدوين نشده چرا علتش چيه
-والا منم گاهي به اين مسله فكر كردم ولي نفهميدم علتش چيه
ماني- صلاح نميدوني كه اين مطلب رو با خود عمه در ميون بذازيم
"تو همين موقع موبايلش زنگ زد و از جيبش دز آورد يه نگاه بهش كرد و گفت"
-بغرمايين يا خود عمه مستقيما در جهت تخريب برادرزاده اقدام ميكنه يا توسط ايادي اش
-كيه
ماني-دختر عمه جونت
"بعد موبايلش رو جواب داد و گفت"
-بعله بفرمايين
"ترمه بود"
ماني- عليك سلام اما من امروز نمي آم با تو كفش بخري نه مي آم كيف بخري نه مي آم روپوش بخري و نه مي آم كه لوازم آرايش بخري نه مي آم كه شلوار بخري بابا مگه من نوكر تو ام گناه كردم پسر داييت شدم چي يه بار ديگه بگو
"يه خرده گوش داد بعد گفت"
-چاخان ميكني
"بهش گفتم"
-چي ميگه
ماني- ميگه دلم دلم برات تنگ شده ولي ميدونم داره مثل سگ دروغ ميگه تا برسم اونجا و يه چايي بهم ميده و بعد ميگه ماني جان حوصله داري بريم يه جفت جوراب بخرم اون وقت رفتن براي خريد جوراب همانا و تمام بوتيك و مغازه ها رو زير پا گذاشتن همانا تا ام ميام غر بزنم يه چيزي در گوشم ميگه و خرم ميكنه من نميام بيا اين هامونو وردار برو بعد يه خرده دوباره ساكت شد و گوش كرد وبعدش ديدم داره ميخنده و گوش ميده
-چيه ساكت شدي
"دوباره يه خرده گوش كرد و بعد گفت"
-خيلي خب ايشالله به تير غيب گرفتار بشي دختر كه انقدر منه ساده رو خر نكني اومدم بابا اومدم
"بعدش تلفن رو قطع كرد و بلند شد"
-كجا
ماني- ميرم براش جوراب بخرم ديگه توام پاشو بابا جون برو يه سر به عمه بزن پاشو عزيزم
-زهرمار
"بعد همونجور راه افتاد بره شروع كرد به خنديدن و خوندن"
-بازار برو بابا براي گوش دختر گوشواره بگير بابا
"همينجوري در خال آواز خوندن رفت تو حياط و درو واكرد بره كه از هونجا داد زدم و گفتم"
-بدبخت زن ذليل
"سرش رو از لاي در آورد تو و گفت"
-بعله؟
-برو جوراب بخر براش بيچاره
ماني- چشم رفتم به نظر تو جوراب نايلوني ش بهتره يا نخي ش؟
-واقعا كه بيچاره اي
ماني- هم بيچاره م هم بدبخت اما فعلا باي مرد قدرتمند و سالار خونه و سايه بالا سر زن به توام پيشنهاد ميكنم زودتر بلندشي بري خونه عمه جون شايد دست تورو هم يه جا بند كنه
"درو بست و رفت منم زود بلند شدم و رقتم تو اتاقم و لباسامو عوض كردم و اومد پايين و از مادرم خداحافظي كردم و ماشين رو از تو پاركينگ در آوردم و راه افتادم طرف خونه عمه"
"نيم ساعت بعد رسيدم و ماشين رو تو كوچه پارك كردم و زنگ خونه شونو زدم ركسانا جواب داد"
-بفرمايين
-هامون هستم ركسانا خانم
ركسانا- سلام خوش اومديد
-ممنون
ركسانا- بفرمايين تو
"درو واكردم و رفم تو و تا از حياط رد شدم و زود اومد و در راهرو رو واكرد و امد تو تراس و سلام كرد جوابش رو دادم گفت"
-به دلم افتاده بود امروز مياين اينجا
-شما خوب هستين
ركسانا- مرسي
-عمه خانم خونه هستن
ركسانا-ممنون بفرمايين تو
"صبر كردم خودش اول بره تو و بعدش من رفتم و از راهرو رد شديم و رفتيم تو هال و بعدش اتاق پذيرايي و با تعارف ركسانا رو يه مبل نشستم و گفتم"
-كجا هستن
ركسانا -عمه خانم رفتن دكتر
-دكتر براي چي
ركسانا -گاه گداري ميرن دكتر
-كي برميگردن
ركسانا -الان ديگه بايد بيان
-خب اگه اجازه بدين من يه كاري دارم ميرم و يه ساعت ديگه برميگردم
"يه نگاه به من كرد و گفت"
-ميترسين با يه دختر تنها باشين
-ترس براي چي يعني راستش اينجاها يه كاري داشتم يعني زيادم كار ضروري اي نيس يعني اگه برم بد نيس اما اگه نرفتمم نرفتم يعني
ركسانا- پس بمونين
"يه نگاه تو چشماش كردم و گفتم "چشم
ركسانا-الان براتون چايي ميارم
-قهوه لطفا برام از اون قهوه اي كه اون دفعه درست كردين بيارين
"يه نگاه بهم كرد و خنديد و رفت طرف آشپزخونه داشتم از پشت نگاهش ميكردم موهاش طلايي سير بود كه بعضي جاهاش رگه هاي روشن داشت قدش بلند بود و حركاتش خيلي ظريف
سرمو انداختم پايين و يه خرده بعد يه سيگار در آوردم و روشن كردم و تكيه رو دادم به مبل و شروع كردم دور و ورم رو نگاه كردن رو يه ميز يه دسته از گل هاي مصنوعي ديدم كه تو روزنامه پيچيده شده بودن بلند شدم و رفتم جلو ميز و ورشون داشتم و نگاهشون كردم كه يه مرتبه ركسانا با يه سيني اومد
تو و تا ديد دارم به گل آ نگاه ميكنم گفت"
-قشنگن
"شونه هامو انداختم بالا كه گفت"
-خوشتون نيومد
-اگه قرار باشه كه ديگه دلمونو به گل مصنوعيم خوش كنيم فكر نكنم ديگه اينجا جاي موندن باشه وقتي دور ور مونو فقط چيزاي مصنوعي و بدلي بگيرن اون موقع س كه وقت زندگي آدما تموم شده
"اينو گفتم و دسته گل مصنوعي رو گذاشتم سر جاش ركسانا يه نگاهي به من كرد و بعد سيني رو گذاشت رو ميز و اومد جلو من واستاد و گفت"
-و اون كسي م كه باعث به وجود اوندن اين چيزا ميشه چي
-اگه امروز يه چيز مثل گل كه نماد وسنبل خيلي چيزاس مصنوعي بشه ديگه چيزاييم كه به اونا تشبيه شون ميكنيم ميشه مصنوعي تر از خودشون عشق مصنوعي دوستي مصنوعي محبت مصنوعي آدماي مصنوعي
حالا ببينين كه به اين اصطلاح هنرمند داره چيكار ميكنه
"يه لحظه به من نگاه كرد و بعدش دوباره خنديد بي اهتيار تو صورتش نگاه كردم يعني ميخواستم نگاه كنم براي همين خجالت و گذاشتم كنار و نگاهش كردم واقعا دختر قشنگي بودقشنگي و خوشگلي يه دختر ايراني كه با ظرافت و تر كيب ارو پايي آ قاطي شده بود تا خالا اينطوري مستقيم و طولاني نگاهش نكرده بودم موهاش تا پايين تر از شونه هاش ميرسيد رنگ پوستش يه جور عجيبي بود يه رنگ خيلي قشنگ دماغ كوچيك و سربالا درست شبيه يكي از اين هنرپيشه هاي خارجي بود تمام اين چيزا يه طرف چشماش يه طرف درشت و با يه رنگ قهوهاي خيلي خيلي روشن
داشتم نگاهش ميكردم كه يه مرتبه رفت طرف گلها و ورشون داشت رفت طرف يه سطل آشغال و انداختشون توش تا اومدم حرف بزنم تا اومدم حرف بزنم گفت"
-بذارين حداقل من تو اين خيانت سهمي نداشته باشم
"يه نگاه به گل آ كردم و گفتم"
-مگه شما درستشون كردين
"سرش رو تكون داد و گفت"
-از اين به بعد ديگه نميكنم
"يه نگاه بهش كردم وگفتم"
-ميتونم ازتون يه سوالي بكنم كه براي چي اينكارو ميكنين
ركسانا -منم ميتونم ازتون يه سوالي بكنم
-خواهش ميكنم
ركسانا -ميتونم بپرسم شما چرا انقدر بد اخلاقين
"يه نگاه بهش كردم كه گفت"
_انگار نبايد اين سوال رو ميكردم
-نه خواهش ميكنم خودم اجازه دادم اما من بداخلاق نيستم
ركسانا- چرا هستين
-نه نيستم
ركسانا -پس چرا اينجوري هستين
-چه جوري
ركسانا- يه جور خاص نميشه به راحتي بهتون نزديك شد
"رفتم رو مبل نشستم و سيگارم رو روشن كردم و گفتم"
-پس عمه كي ميان
ركسانا -ديدين اصلا نميشه باهاتون ارتباط برقرار كرد
"دوباره نگاهش كردم كه بهم خنديد منم بهش خنديدم كه گفت"
-دفعه قبل م بهم خنديدين و من فكر كردم كه كمي با همديگه خودموني شديم اما باز اين دفعه كه اومدين همونجور سرد و غير قابل نفوذ شدين
"يه سيگار ديگه روشن كردم دلم ميخواست راحت باهاش حرف بزنم دلم ميخواست ميتونستم مثل ماني با همه ارتباط برقرار كنم اما اينطوري نبودم دست خودم نبود
يه پك ديگه به سيگارم زدم و با سختي گفتم"
-شما درست ميگين اما من بد اخلاق نيستم
ركسانا -آدم احساس ميكنه خودتون و ميگيرين حالا يا به خاطر وضع مالي خوب تونه يا به خاطر اينكه شايد زيادي خوشتيپ و خوش قيافه هستين
-من؟
ركسانا- اوهوم
"خنديدم و سرم وانداختم پايين كه گفت"
-ميشه يه سيگار به من بدين
ركسانا -روزي ۳ يا ۴ تا اما جلو عمه خانم نميكشم
"بعدش يه مرتبه گفت"
-اگه ناراخت ميشين نكشم
"بهش يه سيگار تعارف كردم و براش روشن كردم كه گفت"
-حالا شما سوال تو نو بكنين
-چه سوالي
ركسانا-همونو كه ميخواستين بپرسين
"آروم گفتم"
-شمام خيلي دختر چيزي هستين
"جاي كلمه چيز بايد چه واژه اي بذارم
سرمو بلند كردم و نگاهش كردم و آروم گفتم"
-قشنگ
ركسانا -اينو ميدونم ديگه چي
-فقط همينو بلدم بگم اگه ماني الان اينجا بوده ده تا كلمه ديگه م ميگفت اما من نمي تونم
ركسانا -برام سخته كه باور كنم
"شونه هامو انداختم بالا و گفتم"
-پس عمه كي ميان
ركسانا- باز غريبگي كردين
"يه لبخند زدم كه گفت"
-اوني كه گفتين سوال نبود حالا سوالتونو بپرسين
"سيگارم رو خاموش كردم وگفتم"
-اون گل آرو براي چي درست كرده بودين اصلا شما كي هستين تو اين خونه چيكار ميكنين پدر مادرتون كجان
ركسانا -اينا سواله يا اعتراض
-سوال دلم ميخواد همه اينارو بدونم
"قهوهاش رو ورداشت و گفت"
-قهوه تون يخ كرد
"فنجونم رو ورداشتم و شروع كردم به خوردن كه گفت"
-اون گل آرو براي اين درست ميكنم وميفروشم زندگيمو باهاشون ميگذرونم
-چرا
ركسانا- چرا عجب سوالي
-معذرت ميخوام يعني درآمد ديگه اي ندارين
ركسانا- نه متاسفانه يعني تا حالا چندين بار رفتم و دنبال يهكار سالام گشتم اما نشده
-براي چي
"بهم خنديد و گفت"
-شما اينجا زندگي نميكنين؟
-خب چرا
ركسانا -شما به خاطر وضعيت خوب ماليتون از جامعه بي خبرين
-ميشه بيشتر توضيح بدين
ركسانا -تا حالا هرجا كه رفتم بلافاصله استخدام شدم اما چند وقت بعد اخراج
"اومدم يه چيزي بگم كه خودش زود گفت"
-ازم توقعات ديگه داشتن متوجه اين
-تازه فهميدم چي ميگه خيلي ناراحت شدم
ركسانا- تازه اين گلارو هم دو سه بار يه جا ميبرم ميفروشم يعني يه چند بار كه يه مغازه رفتم و فروختمشون صاحب مغازه پيشنهادهاي ناجوري ميكنه كه مجبور ميشم ديگه اونجا نرم خب ميدونين خيلي ها هستن كه دارن از اين چيزا درست ميكنن
فروش آنچناني م كه نداره اينه كه چند بار اول رو ازم ميخرن شايد بتونن به نتيجه ديگه اي برسن
"خيلي ناراحت شده بودم و نميدونستم بايد چي بهش بگم قهوه م رو خوردم و فنجونش رو گذاشتم تو نعلبكيش كه گفت"
-ميشه يه خواهش ازتون بكنم
"نگاهش كردم كه با خنده گفت"
-بهم نه نمگين
"سرم رو تكون دادم كه گفت"
-يه نيت بكنين و فنجون تون ر برگردونين تو نعلبكي
-به اين چيزا اعتقاد ندارم دروغه
"يه لبخند بهم زد و گفت"
-پس چرا قبول كردين بهم نه نگين
"يه لحظه نگاهش كردم و بعد تو دلم يه نيت كردم و فنجون رو برگردوندم كه گفت"
-مرسي
"يه سيگار ديگه روشن كردم"
-ركسانا خيلي سيگار ميكشين
-سوال هامو جواب نميدين
"سيگارش رو خاموش كرد وگفت"
-پدر و مادرم از همديگه جدا شدن
-چرا
ركسانا -همه زندگي منو ميخواين خلاصه كنين تو چند دقيقه اون وقت فكر نميكنين ديگه زنده بودن برام پوچ ميشه
-چرا
ركسانا -وقتي آدم بتونه تموم سختي ها و خوشي ها و روزهايي كه ثانيه به ثانيه حس كرده و زندگيشون كرده بعد از گذشت بيست سال فشرده شون كنه و همشونو در عرض چند دقيقه براي يه نفر تعريف كنه خود به خود براش پوچ ميشن يعني يه زندگي پوچ ميشه يه زندگي بيست و خرده اي ساله جمع و كوچيك بشه اندازه چند دقيقه مسخره نيس
-چرا هس
"بعد خنديد و فنجون منو ورداشت و توش رو نگاه كرد شايد حدود پنج دقيقه همينجوري تو فنجون رو نگاه ميكرد بعدش چشماشو بست من يه سيگار ديگه روشن كردم و هيچي نگفتم كه چشماشو واكرد و بهم خنديد اومدم بگم كه تو اون فنجون دنبال چيزي نگردين كه گفت"
-يه دنيا علامت سوال اين تو هس
"يه مرتبه جا خوردم و خودمو جمع و جور كردم وگفتم"
-يعني چي
"و يه دنيا حرف براي گفتن
نگاهش كردم كه دوباره گفت"
-يه دنيا غرور يه دنيا سكوت يه دنيا فداكاري يه دنيا خشم
"بعد يه مرتبه جدي شد و با تعجب پرسيد"
-اما خشم براي چي
"داشتم نگاهش ميكردم كه زنگ درو زدن يه نگاه به من كرد و گفت"
-عمه خانم ن
"بلند شد و رفت درو واكرد و يه خرده بعد در راهرو واشد و عمه م اومد تو هال و بعدش با ركسانا اومد تو پذيرايي كه جلوش بلند شدم و سلام كردم"
-سلام عمه
"يه نگاه بهم كرد و خنديد و گفت"
-سلام عمه جون چطوري اگه ميدونستم مياي اينجا نميرفتم دكتر
-دكتر براي چي رفتين
عمه -همينجوري گاه گداري ميرم معاينه بشم بشين عزيزم الان ميام پيشت
"اينو گفت و از اتاق پذيرايي رفت بيرون كه ركسانا اومد جلو ميز و فنجون منو ورداشت و باخنده بهم گفت
هنوز درست نگاهش نكردم
بعدش دوباره خنديد و از اتاق رفت بيرون كه بي اختيار دنبالش راه افتادم تا دم در رفتم كه تازه اونجا متوجه خودم شدم و زود برگشتم سرجام نشستم
يه خرده بعد عمه ام اومد كه بازم جلوش بلند شدم و واستادم تا نشست گفت"
-پيري و هزار و يه دردسر بشين عمه جون ماني كجاس
-رفته پيش ترمه
"يه خنده اي كرد و گفت"
-چشماي تو چي شده اون چيه تو چشمات
"زود يه دستي به چشمام كشيدم و گفتم"
-چيزي نيس
عمه -چرا يه برق نشسته تو چشمات يه برق كه من خوب ميشناسمش
"حسابي جا خوردم زود پاكت سيگارم رو در آوردم و بهش تعارف كردم كه يكي ورداشت براش روشن كردم و يكي م براي خودم كه گفت"
-توام ترمه رو ديدي
-ديشب
عمه -چطور بود
-خوب
"يه نگاه به در اتاق كرد و وقتي مطمين شد كه تنها هستيم گفت"
-عمه تو چي ميگي
-در مورد چي
عمه- ماني ! ماني و ترمه
-ترمه رو نميدونم اما ماني انگار خيلي ازش خوشش اومده اگه البته منظورتون اينه
عمه- ماني رو چه جوري ميبيني
-آقا محكم با معرفت
"سرش رو تكون داد و يه پك به سيگارش زد و گفت"
-فنجون تو بود دست ركسانا
"سرم رو تكون دادم"
عمه -برات فال گرفت
-فقط چند تا كلمه بهم گفت
عمه -از زندگي شم برات گفت
-فقط اونجايي كه پدر و مادرش از همديگه جدا شدن
"دوباره يه پك به سيگارش زد و رو مبل يه خرده جابجا شد و يه مرتبه چشمش افتاد به سطل آشغال و گل آرو توش ديد و برگشت طرف من كه زود گفتم"
-گل آيي كه ركسانا خانم درست كردن
عمه -تو سطل چيكار مكنن
-خودش انداختشون اون تو
عمه -چرا
-چون من گفتم كه اين كار خيانت به واقعيت هاس
عمه- پس زندگيشو رو چه جوري ميخواد بگذرونه اگه اين كارم نكنه ديگه درآمدي نداره اون دختر پاكيه تن به هر كاري نميده
-برام گفته
عمه- خب
"يه لحظه با خودم فكر كردم و بعدش بلند شدم ورفتم گل آرو از تو سطل در آوردم و بردم گذاشتم رو ميز جلوي خودم وگفتم"
-از اين به بعد خودم ازشون ميخرم
"عمه بهم خنديد و يه پك ديگه يه سيگارش زد و خاموشش كرد كه ركيانا با يه سيني چايي تو يه دستش و يه سبد ميوه تو دست ديگه ش برگشت و تا چشمش رو ميز به گل آ افتاد همونجا واستاد و يه نگاه به من كرد و گفتم"
-هرچي باشه نمادي از گل واقعيه جاش تو سطل آشغال نيس
"سبد ميوه رو گذاشت رو ميز و چايي رو اول به عمه و بعدش به من تعارف كرد و سيني رو هم گذاشت رو ميز و رو يه مبل نشست و گفت"
-به چه دردتون ميخوره
-ميخوام بخرمشون از اين به بعد شما درست كنين و بفروشين شون به من
"خنديد و گفت"
-ديگه گل مصنوعي درست نميكنم
عمه- پس ميخواي چيكار كني عزيزم
ركسانا -يه فكري ميكنم نگران نباشين
"سرمو با چايي گرم كردم و صبر كردم تا عمه چاييش رو بخوره و بعدش گفتم"
عمه- بقيه سرگذشتتون رو برام تعريف نميكنين
عمه- الان؟
-راست ميگين الان خسته اين بد موقع مزاحم شدم
عمه - نه عزيزم اولا كه ت مزاحم نيستي و هميشه در اين خونه روت وازه بعدشم بذار يه ميوه بذاريم دهنمون اون وقت برات ميگم اگه واقعا براي شنيدن سرگذشت من اينجا اومده باشي و اينها بهانه نباشه
"تا اينو گفت ركسانا يه نگاه به من كرد و از جاش بلند شد و گفت"
-پس من ميرم يه خرده درس بخونم با اجازه
"اينو گفت و زود از اتاق رفت بيرون و وقتي در اتاق بسته شد عمه م بهم گفت"
-دوستش داري
-نميدونم
عمه- ازش خوشت اومده
-آره اما در مورد دوست داشتن مطمين نيستم
عمه- تا حالا عاشق نشدي
-نه
"بهم خنديد كه هول شدم و گفتم"
-نميدونم چي شده دوست دارم همه ش باهاش حرف بزنم
عمه- پس براي حرف زدن با اون اومدي
-نه ميخوام شما رو بهتر بشناسم
عمه -تو از اونايي هستي كه هرجا ميري زيادي خودتو درگير ميكني اين برات خوب نيس ممكنه كار دست بده
-يه چيزي ازتون ميخوام
عمه- چي ميخواي عزيزم
-اجازه دارم به ركسانا خانم تلفن بزنم
"خنديد وگفت"
-ديدي درست گفتم انگار كار دستت داده شده
"سرم رو انداختم پايين كه گفت"
-خجالت نكش خجالت نداره تا زماني كه همه چيز پاك باشه
"بعد نگاهم كرد كه گفتم"
-ميفهمم چي ميگين
"دوباره بهم خنديد و ته چايي ش رو خورد وبه عقب مبل تكيه داد وگفت"
-خسته تر از اوني هستم كه بخوام نقالي كنم اما چيزي رو شروع كردم نميتونم بي نتيجه ولش كنم
"يه نفس عميق كشيد و گفت"
-شماره اينجا رو از خودش بگير از خودشم بپرس كه ميخواد بهش زنگ بزني يا نه
"سرمو تكون دادم يه خرده نگاهم كرد و گفت"
-وردار يه ميوه پوست بكن
-ممنون ميل ندارم
عمه- براي من پوست بكن
"يه موز برداشتم و پوستش رو كندم و با چاقو تيكه تيكه ش كردم و گذاشتم جلوش كه يه دونه خودش ورداشت و بشقاب رو گذاشت جلو من و گفت"
-توام بخور
"يه تيكه گذاشتم دهنم كه يه سيگار روشن كرد و چند تا پك زد و بعد خيره شد به من و يه خرده بعد گفت"
-ببين اول صحبت هام بهت گفتم اين دفعه قضيه برعكسه بايد بچه هامون بزرگتراشونو بفهمن و درك كنن گوشي دست ته
"سرمو تكون دادم كه يه نفسي كشيد و سيگارش رو خاموش كرد و گفت"
-داستان زندگي خانواده منم اينطوري گذشت مادربزرگم بعد از اون جريان عروسي ش در اتاق خواب و قفل ميكنه و هيچكس رو توش راه نميده يكي دو روزم كه لب به هيچي نميزنه و بعدشم كه گرسنگي و تشنگي بهش فشار مياره فقط اجازه ميده كه خدمتكارا سيني غذاش رو براشون بذارن پشت در اتاقش و برن دنبال كارشون و اونم ورداره بخوره
آقايي كه شما باشين تا دو سه هفته اي اين بساط برقرار بوده خدمتكارا آب و دونش رو ميبردن ميذاشتن پشت در اتاقش و ديگه هيچكس كاري به كارش نداشته يعني پدر بزرگم فكر ميكرده كه اين جريان يه ضربه روحي بزرگ براي زنش بوده و گذاشته بوده كه يه چند وقتي ازش بگذره و ماد بزرگم كم كم فراموش كنه و روحيه اش به حالت اول برگرده اما دو سه هفته اي كه ميگذره ميبينه نخير موضوع انگار خيلي جديه اين ميشه كه چند بار ميره پشت در اتاق باهاش حرف ميزنه و جونم عمرم قربونت برم و اين چيزا ديگه بلكه م مادر بزرگم راضي بشه ودر اتاق رو واكنه اما هرچي از اين يكي اصرار ميشه از اون يكي انكار جواب ميگيره و عاقبت يه شب پدر بزگم همه خدمتكارا رو مرخص ميكنه و مشروب سيري ميخوره و وقتي خوب مست ميشه از پله ها آروم آروم ميره بالا و خيلي خونسرد ميره جلو اتاق مادربزرگم و در اتاق رو ميشكونه و ميره تو مادر بزرگم كه طرف رو ميبينه گوشي دستش مياد كه توپش خيلي پره براي همينم مياد از اتاق فرار كنه كه پدر بزرگمم يه چك ميزنه تو صورتش كه طرف بيهوش ميشه و تو بي هوشي عمل زفاف انجام ميشه
حالا مادربزرگم يه ربع بعدش نيم ساعت بعدش سه ربع بعدش يه ساعت بعدش به هوش مياد ديگه نميدونم اما وقتي بهوش مياد و جريان رو ميفهمه شروع ميكنه به گريه زاري كردن و جيغ و فرياد كشيدن پدربزرگمم كه به مقصودش رسيده بوده طرف رو ول ميكنه كه هر چقدر ميخواد فرياد بكشه
اون شب ميگذره و ميشه فردا صبحش كه خدمتكارا ميان سركار و پدر بزرگم ميره بيرون و پشت سرشم نجار ميادتو خونه و قفل درو درست ميكنه و ميره مادر بزرگه كه اين جريان رو ميبينه فكر ميكنه پدر بزرگم در عالم مستي يه همچين كاري كرده و از عمل خودش پشيمونه اما وقتي دوباره شب ميشه پدربزرگم مثل شب قبل خدمتكارا رو مرخص ميكنه و بازم خيلي خونسرد ميره جلو اتاق مادر بزرگم اول يه دستي به دستگيره ميزنه و تا ميبينه كه بازم در قفله با يه لگد قفل درو ميشكنه و ميره تو و جريان شب قبل تكرار ميشه اما اين دفه ديگه گويا از چك و بي هوشي خبري نبوده وفقط همون جيغ و فرياد و اعتراض مادربزرگم بلند ميشه
جونم برات كه اون شبم ميگذره و صبح ميشه و بازم خدمتكارا ميان سركار و پدربزرگه ميره بيرون و پشت سرش نجار مياد تو خونه و قفل درو درست ميكنه
مادربزرگه كه اين جريان رو ميبينه ميره تو فكر كه بفهمه اين جريان چه صورتي داره شب قفل و ميشكونه و صبح قفل و تعمير ميكنه حالا من ميگم مادر بزرگ تو تو فكرت يه پيرزن ۷۰ يا ۸۰ ساله رو نيار اون موقع مادر بزرگم يه دختر خوشگل ۲۰ ساله و پدربزرگم يه جوون رشيد و خوش هيكل ۲۷ يا ۲۸ ساله خلاصه اون روزم شب ميشه و بازم پدر بزرگم همه خدمتكارا رو رد ميكنه و ميره بالا پشت در اتاق زنش اول يه دستي به دستگيره ميزنه وقتي ميبينه قفله يه لگد و برنامه دوشب قبل تكرار ميشه با اين فرق كه ديگه جيغ و داد و اعتراض مادربزرگم تبديل ميشه به غرغر و گله گي
اين شد چند شب ۳ شب كه فردا صبحش بازم قفل در تعمير ميشه برنامه عادي تكرار ميشه تا دوباره شب ميرسه و پدربزرگ ما خدمتكارا رو مرخص ميكنه
مادربزرگم كه حواسش جمع بوده و گوشش به صداي رفتن خدمتكارا بلافاصله يه كمد رو ميكشه مياره پشت در اتاق و يه ميزم ميذاره پشت كمد و ميشينه منتظر پدربزرگه كه كي مياد بالا
حالا بشين حالا بشين حالا بشين يه مرتبه ميبينه نخير ساعت از وقت ديشبي گذشت و خبري نشد زود ميره و ميز رو از پشت كمد ور ميداره و دوباره ميره ميشينه منتظر يه خرده ديگه م ميگذره اما ميبينه بازم خبري نشد اين دفعه كمدم از پشت در ورميداره اما بازم ميبينه صدايي نيس دوباره بلند ميشه اين دفه قفل درو واميكنه و زود برميگرده سر جاش رو تخت و ميگيره ميشينه تا بلكه م يه خبري بشه اما دريغ از يه صداي سرفه
آقايي كه شما باشين مادربزرگم كه ديگه به پدربزرگم عادت كرده بوده شك ورش ميداره و آروم و بي سر وصدا در اتاقش وا ميكنه و ميره بيرون ويه سر گوشي آب ميده كه ببينه پدر بزرگه كجاس اما هرچي نگاه ميكنه كسي رو نميبينه براي همين راه ميافته و از پله ها ميره پايين خونه هاي اونام كه مثل آلونك هاي ماها نبوده قصر و كاخ و اين چيزا بوده و ده تا اتاق طبقه بالا و ده تا اتاق و سالن و كتابخونه و ناهار خوري و چي و چي و چي طبقه پايين
مادربزرگم راه ميافته و ميره پايين و آروم و بي سر و صدا شروع ميكنه به گشتن اين اتاق رو ميگرده ميبينه شوهرش نيس اون اتاق رو ميگرده ميبينه شوهرش نيس اون يكي اتاق تو آشپزخونه تو سالن پذيرايي نخير شوهرش نيس كه نيس آخرين جايي كه به عقلش ميرسه اتاق مطالعه بوده راه ميافته ميره جلو اتاق مطالعه كه ميبينه درش قفله اين دفعه نوبت اين يكي بوده كه با دست و لگد بيافته به جون در اتاق يه ۷ , ۸ , ۱۰ تايي كه مست و لگد ميزنه به در اتاق پدربزرگم درو واميكنه و حالا ديگه بعد از يه سخنراني از اين و يه نطق آتشين از اون يكي يا اصلا بدون حرف و سخن اين زن و شوهر با همديگه آشتي ميكنن
اين تا اينجا دستت سپرده تا بقيه ش رو برات بگم
"اينو گفت و آروم از جاش بلند شد و از اتاق رفت بيرون دو سه دقيقه بعد با چند تا قرص و يه ليوان آب برگشت كه جلوش بلند شدم و همونجور كه داشت ميشست رو مبل گفت"
-راحت باش عمه خودتو معذب نكن
-اين قرصا چيه
عمه -هيچي قرص فشار و قند و قلب و اعصاب و همه چي آدم كه پا به سن ميذاره مونسش ميشه قرصاش ديگه با قرص و كپسول هاش زندگي ميكنه يعني اينجا اينطوريه تو خارج يارو بازنشسته كه ميشه تازه شروع ميكنه دنيا رو گشتن پيرزن هفتاد ساله صبح كه ميشه آرايش ميكنه و تر وتميز ميره تو پارك ميشينه به پرنده ها دونه ميده و اگه بري پيشش بشيني و باهاش حرف بزني ده سال جوون ميشي اينجا با جوون ۲۰ ساله ش اصلا نميشه حرف زد عين هفت ترقه س چرا اعصاب براش نمونده طقلكا نه آينده اي نه گذشته اي نه خاطرات قشنگي زمان حالشونم كه داره مفت مفت ميگذره من اين وسط موندم كه اين جوونا وقتي به سن و سال ما برسن يعني اگه از هرويين و خود كشي و هزار تا بلاي ديگه جون سالم در ببرن و به سن و سال ما برسن از جووني و گذشته شون چه خاطره اي دارن
"اينو گفت ويكي يكي قرصاشو خورد و ليوان رو گذاشت رو ميز و يه سيگار روشن كرد كه گفتم"
-اگه ناراحتي قلبي دارين سيگار اصلا براتون خوب نيس
"يه خنده اي كرد و گفت"
-من عمر خودمو كردم شماها به فكر باشين هر ثانيه از عمر آدم مليون مليون قيمت شه مفت از دستش نده بذل و بخشش م نكن
"از تو جيبم پاكت سيگارم رو آوردم و يكي روشن كردم كه يه نگاهي بهم كرد و خنديد و سري تكون داد و گفت"
-امان از نصيحت پيرزنا
"خنديدم و گفتم"
-اختيار دارين
"يه پك به سيگارش زد و گفت"
-بگم
-سراپا گوشم
عمه- ببين حتما ميپرسي كه براي چي دارم سرگذشت كه براي چي دارم سرگذشت پدربزرگ و مادر بزرگم رو برات ميگم اما مقصود دارم بيخودي نه وقت ترو تلف ميكنم نه خودمو خسته
-مگه رفتار زشتي از من سر زده
عمه -نه عمه اما دلم ميخواد اينارو بگم و توام خوب گوش كني اما وسطاش گاهي خودم پشيمون ميشم و گاهي م فكر ميكنم تو از دونستن سرنوشت من پشيمون شدي
-اصلا اينطوري نيس
"يه نگاه بهم كرد و خنديد و گفت"
-واسه ماهام فقط همينا مونده كه شادمون كنه براي من و امثال من كه خيلي هاشون رفتن زير خاك و بقيه شونم تو يه خونه ميون هزار تا خاطره دارن خاك ميخورن و منتظرن كه كي نوبتشون ميشه حالا بگذريم داشتم برات ميگفتم پدربزرگ و مادر بزرگم اينطوري با همديگه آشتي ميكنن و نه ماه بعدش مادر من به دنيا مياد يه دختر خوشگل و قشنگ كه اسمش رو ميذارن ناتاشا
به دنيا اومدن مادرم همانا و عوض شدن روحيه پدربزرگ و مادربزرگم همان ديگه اين ۲ نفر و خونواده هاشون تو دنيا غمي نداشتن و مادبزرگمم كم كم جريان عروسيش رو كه براش خيلي خيلي تلخ بوده فراموش ميكنه و ميرسه به زندگيش يه سال از اين ضيه ميگذره و ديگه تو خونه شون جز شادي و خوشي چيزي نبوده و اونام همه ش شكر خدا رو ميكردن كه يه مرتبه يه اتفاقي ميافته كه همه چيز رو ميرزه بهم
يه روز صبح كه مادربزرگم از خوب بيدار ميشه و مثلا ميره تو تراس خونه شون يه مرتبه ميبينه كه يه چيزي يه گوشه اوفتاده ميره جلو ميبينه اي واي يه گنجيشك كوچولو انگار از سرما يخ زده و مرده اما تا از رو زمين ورش ميداره ميبينه كه تو سينه ش خونيه يه نگاه ميكنه كه نوك انگشتش تو سينه گنجيشكه ميوره به يه چيزي پرهاشو ميزنه كنار كه ميبينه يكي يه سوزن كرده تو قلب اون زبون بسته تا اينو ميبينه و يه جيغ ميكشه و غش ميكنه ميافته زمين خدمتكارا كه صداي جيغ خانومشونو ميشنون ميدوين بيرون و اونام شروع ميكنن به جيغ و داد كردن كه پدربزرگم سر ميرسه و زنش رو بغل ميكنه و ميبره تو و مياد بفرسته دنبال دكتر كه مادربزرگم بهوش مياد همه خوشحال ميشن اما ميبينن كه طرف بهوش اومده اما زبونش حركت نميكنه كه حرف بزنه و مرتب داره با داد و فرياد و علم و اشاره يه چيزي ميگه يه خرده صبر ميكنن و شربتي بهش ميدن و آبي به سر و صورتش ميزنن كه حالش جا مياد و با گريه و زاري جريان رو ميگه يه دفعه همه ميريزن تو تراس اما هرچي ميگردن از گنجيشك خبري نبوده
پدربرگم شروع ميكنه به دلداري دادنش و بهش ميگه كه حتما فكر كرده يه همچين چيزي ديده و خلاصه هرجوري كه هس قضيه رو رفع و رجوع ميكنه اين جريان ميگذره تا ۳ روز بعد سه روز بعدم بازم يه صبحي مادربزرگم از خواب بيدار ميشه چون ديگه رو اين مساله حساس شده بوده آروم از تو اتاقش ميره تو تراس كه چشمش از دور به يه چيزي ميافته آروم با ترس و لرز ميره جلو كه يه مرتبه يه جيغ ميكشه و بازم غش ميكنه حالا خودمونيم عجب مادر بزرگي داشتم من همه ش تو غش بوده
خلاصه با صداي جيغش همه ميريزن تو تراس و اين دفعه ديگه ميفهمن جريان چيه يه كبوتر زبون بسته رو با يه ميخ بلند كشته بودن و انداخته بودن تو تراس ديگه اين يكي رو همه ديده بودن و خواب و رويا و خيال نبوده
صحبت جادو جادو ميافته بين خدمتكارا مخصوصا با سابقه اي كه براي پدربزرگم و مادربزرگم بوده هرچند كه با يه توپ و تشر پدربرگم همه ساكت ميشن اما حرفي بوده كه گفته شده و صحبتي كه در اومده بوده ديگه م نميشده كاريش كرد حرف تا موقعي كه تو دهن آدمه وقتي زده شد عين تيري كه از چله كمون در رفته ديگه نميشه جلوش رو گرفت
حالا گلوي منم خشك شده و ركسانام نيس كه برامون يه قهوه درست كنه
-من ميرم درست ميكنم
عمه- مگه بلدي
-يه چيزايي بلدم
عمه- مثل جريان دلمه
"خنديدم كه گفت"
-حالا قهوه باشه براي بعد بذار يه چايي بريزم بيارم
"زود از جام بلند شدم و گفتم"
-من ميريزنم
عمه -دستت درد نكنه فنجون همونجا رو كابينت هس سماورم روشنه
"رفتم تو آشپزخونه و دوتا چايي ريختم و برگشتم و تعارف كردم و نشستم
عمه م فنجونش رو ورداشت و گفت"
-دلم خيلي براي اين دختره تنگ شده
-براي ترمه؟
عمه -آره البته حقم داره براش يه ضربه بود
-به اميد خدا درست ميشه
"يه سري تكون داد يه خرده از چاييش خورد و بعدش گفت بعله همه چي درست ميشه فقط صد سال اولش سخته
خنديدم كه چاييش رو خورد و گفت"
-خلاصه صحبت جادو ورد زبون همه ميشه و خبر به بيرون درز ميكنه كه دارن اين خانواده رو جادو ميكنن اون موقع هام اين حرفا شوخي نبوده مردم خيلي بهش اعتقاد داشتن هرچند كه الانم دوباره جادو جنبل و اين چيزا شروع شده والا آدم چيزايي ميشنوه كه باورش نميشه حالا اگه اينارو از دهن يه آدم بيسواد ميشنيد بازم يه چيزي اما متاسفانه آدماي تحصيل كرده مونم افتادن تو اين خط
"يه سري تكون داد و يه سيگار ديگه روشن كرد و گفت"
-حالا من هي سيگار روشن ميكنم تو پا به پام نيا
"خنديدم و گفتم چشم يه پك زد و گفت"
-خدا نكنه كه براي يه نفر يا يه خونواده حرف در بياد همين خودي ها روي دلسوزي جون طرف رو ميگيرن ديدي تا حالا تو يه مرغ دوني وقتي مثلا رو پشت يه مرغ يه لكه سياه كوچولو باشه تموم مرغا تا چشمشون به اون لكه ميافته فكر ميكنن دونه س و يه نوك بهش ميزنن هر مرغي كه از بغل اون زبون بسته رد ميشه يه نوك بهش ميزنه انقدر نوكش ميزنن تا اون لكه روي پر كه هيچي م نبوده بشه يه زخم و مرغ زبون بسته رو بكشه
حالا كار ما آدمام همينجوريه گويا از اون به بعد هركدوم از فاميل كه از قضيه با خبر ميشن به هواي ديدن و دلداري دادن ميرن خونه ش و هركدوم يه چيزي براي باطل كردن اين جادو براش تجويز ميكنن و با اين حرفشون مساله رو جدي ميكنن و طرف اگه اعتقادي م به اين چيزا نداشته باشه كم كم با حرفاهاي دور و ري آ و مثل هاشونو و داستان هاي دروغيشون باور ميكنه يكي ميرسه و بهش ميگه آره ما يه دوستي داشتسم كه همچيت بلايي سرش اومد داشت بيچاره ميشد كه فلان كارو كرد جادو باطل شد يا يه فاميل داشتيم كه همچين جادويي براش كردن داشت زندگيش از دست ميرفت كه فلان كارو كرد و جادو برگشت به خود طرف و از اين حرفا
مادر بزرگ منم تو همچين وضغيتي گير كرده بود و با لطف دوستان و اقوام روز به روز باورش بيشتر ميشد و روحيه اش خرابتر تا اتفاق بعدي كه ديگه انداختش تو رختخواب
گويا يه روز ديگه يه گربه مرده تو خونه پيدا ميكنن با يه چيزي شبيه سيخ كشته شده بوده مادربزرگم با ديدن اين يكي ديگه پاك تعادل روانيش رو از دست ميده و حالش وخيم ميشه همه ش فكر ميكرده كه يه نفر ميخواد يه سيخي يه چيزي بكنه تو قلب بچه ش مادرم كه يه ساله ش بوده ميچسبونده به خودشو و نميذاشته كسي بهش نزديك بشه
پدر بزرگم كه اوايل مساله رو جدي نگرفته بوده حالا با مشكل روحي رواني مادربزرگم روبرو ميشه كه ديگه جدي بوده هرچي هم دكتر ميارن فايده نداشته البته همه ميدونستن كه قضيه از كجا آب ميخوره اما نميتونستن كاري بكنن چون اولا مدركي نداشتن و بعدشم نميتونستن كسي رو كه اين چيزا رو مياره و ميندازه تو خونه شون پيدا كنن
كم كم يكي دوتا از خدمتكارا از اونجا ميذارن ميرن و همين رفتنشون كار رو خرابتر ميكنه و اثر بدي رو بقيه ميذاره و كار به جايي ميرسه كه پدر بزگم مجبور ميشه دست زن و بچه ش رو ميگيره و در خونه شونو قفل ميكنه و با دو سه تا از خدمتكارا كه ولشون نكرده بودن ميره يه شهر ديگه
اونجا يه خونه ميخره و اسباب و اثاثيه و شروع ميكنن به زندگي كردن به خدمتكارام ميسپره كه ديگه كلامي از جادو اين چيزا به زبون نيارن خودشم چند وقتي تو خونه ميمونه و به مادر بزرگ و مادرم مييرسه تا كم كم وضع روحي مادربزرگم بهتر ميشه گويا از اين جريان چند ماهي ميگذره و ديگه موضوع كهنه ميشه و ميره پي كارش اونام داشت زندگيشونو ميكردن و مادرمم كه نزديك ۲ سالش شده بوده و زبون وا كرده بوده خونه زندگيشونو گرم ميكرده و با شيرين زبوني هاش غم وغصه رو از دلشون ميبرده كه دوباره شب مادربزگم با جيغ و داد ميپره و تا پدربزرگم چراغ رو روشن ميكنه كه ميبينه داره از در و ديوار اتاق سوسك بالا ميره اين دفعه ديگه خود پدر بزرگمم جا ميخوره و ترس ميافته تو دلش.

تا بعد...


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۳:۵۶
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 4

رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - ركسانا از مودب پور فصل 4 قسمت اول فصل ۴

"ساعت نزديك يك و نيم نصفه شب بود كه دوتايي يواش از خونه اومديم

بيرون و سولر ماشين شديم و راه افتاديم طرف خونه ي ترمه.همينجوري

كه ميرفتيم به ماني گفتم"

-بد نيس ماهم باهش ميريم؟

ماني-خودش خواسته!

-آخه جريان چيه؟!

ماني- بابا ترمه دختر خوشكليه ،درسته؟!

-خب آره!

ماني- تقريبا با همون يه فيلم معروف شده درسته؟

-خب كه چي؟

ماني- خب نداره ديگه!بقيشو خودت بگيرو برو جلو!يه دختر خوشكل وقتي

هنرپيشه ميشه و خ9ليلي معروف يعني چي؟يعني پول!وقتيم كه تنهاس

ده تا چشم دنبالشه.همشونم ميدونن كه ترمه اونقد معروف ميشه كه

سالي چهار پنشتا فيلم بازي ميكنه!براي همين تو كلشون فكراي ناجور

ميكنن.حالا نميگم همشون اما بالاخره همه جا يه عده ادم ناجور هست

ديگه!ميفهمي كه؟!


-اره.


ماني- همه فقط تو اين فكرن كه ازش سوء استفاده كنن!


-خب بالاخره چي؟


ماني-هيچي ديگه . اونوقت كه اونا نااميد شدن و دست از فكراي ناجور

برداشتن خودمون ازش سوء استفاده ميكنيم!!


- زهره ار ! تو ادم نميشي


ماني-اخه چيز به اين سادگي رو نميفهمي؟


-منظورم اينه ك عاقبت چي؟


ماني-شايد،ميگم شايد اگه بهم اصرار كرد و بسيار بسيار خواهش كرد

باهاش ازدواج كنم!


- اون وقت بازم ميذاري تو فيلم بازي كنه؟


ماني-اون موقع بايد بيشتر فعاليت كنه ، چون بايد خرج منم در بياره!


-مرده شورت رو ببرن ماني.


ماني- چرا فحش ميدي؟!


-براي اينكه دو كلمه نميشه باهات جدي صحبت كرد!


ماني-آخه نه به باره نه به داره اسمش خاله موندگاره!بذار اول ببينم دختره

از من خوشش اومده بعد بهش بگم بشين تو خونه!فعلام جلوش از اين

حرفا نزن كه خودمم هنوز تكلف خودمو نميدونم!


-در هر صورت فكر باباتم بكن.


ماني- يعني فكر زن براش باشم؟


- فكر مخالفتش باش!


ماني- راس ميگي اينا انگار با هم پدر كشتگي دارن.حالا خدا برزگه ببينم

چي ميشه تو چي؟


-من چي چي؟


ماني- چي چي يعني چي؟


-اخه تو گفتي تو  چي،منم گفتم من چي چي؟


ماني-بعله!من گفتم چي چي يعني چي؟


-منظورم اينه كه تو چي يعني چي؟


ماني- اهان!در واقع اين يه اصطلاح لغويه! تو چي يعني درد به گوره

پدرت!معني ديگشم يعني خر خودتي!


-بيتربيت!


ماني- براي منم اره؟ من بودم ظهر گفتم ركسانا خانم دستشويي كجاس؟


-ميخواستم به اين هوا ببرمش بيرون باهاش حرف بزنم!


ماني- دم توالت؟چه شاعرانه...چه طبع روني داري تو!اگه شيكمتم به اين

رووني باشه كه عاليه!


-گم شو!


ماني-يعني از ركسانا خوشت نيومده؟!


-خب البته نميشه گفت كه خوشم نيومده!نميشم گفت كه خوشم

اومده!مفهمي چي ميگم؟!


ماني-اره بابا!يعني در واقع الان به حالت خنثي يي!در طبيعت مواد به سه

حالت وجود دارن!اسيدي بازي خنثي!! تو حالت سومي الان حالا كي"باز"

بشي خدا ميدونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1


-زهره مار


ماني- اخه اين چه نو عجمله ايي !!نميشسه گفت خوشم اومده نميشه

گفت خوشم نيومده !


-جمله خيليم درسته!


ماني- ببين جملت مثه اينه:


علي به مدرسه رفت . علي به مدرسه نرفت.


حالا روشن كنيد تكليف علي بيچااره را!احتمالا علي به قصد مدرسه رفتن

از خانه بيرون امده اما وسط راه واستاده!


-تو اين چيزا رو نميفهمي!


ماني- لطفا شما كه ميفهميد به من بگسد در حال حاضر علي كجاس؟


آهان فك كنم از خونه كه اومده بيرون خورده به پست بچه هاي بد و رفته

دنبال الواتي!اضلا از نظر دستوز زبانيم اين جملت غلطه!!!!


-غلطه كه غلطه !اصلا به تو چه كه من جملم رو چه جوري ميگم.؟حواست

رو به رانندگيت بده!


ماني- چشم چشم هاپو خونسرد!


-همش تو اين كارو اون كار دخالت ميكني!


ماني-چشم ديگه دخالت نميكنم.فقط ميشه ازت يه خواهشي بكنم؟


-بفرمايين.


ماني- لطفا اول تكليف علي رو مشخص كن كه وسط خيابون واستاده بعد

برو سراغ ركساناي بيچاره.


- خدا شاهده همينجا پياده ميشم ا!


ماني- چشم غلط كردم.هاپو گذشت. هاپو بخشش.


" خيابونا خلوت بود و تقريبا بيس دقيقه بعد جلوي خونه ي ترمه

بوديم،ماني زنگ خونشون رو زد كه يه دقيقه بعد با ماني اومدن سمت

ماشين.. و سوار شدن و بعد با من سلام و احوال پرسي كرد و ماني راه

افتاد يه خرده بعد ترمه گفت"


-ميدونم كه مزاحمتون شدم اما من خيلي خوش حالم كه شماها باهام

هستين!


ماني- اين حرفا چيه؟ مزاحمت يعني چي؟


ترمه- چرا مزاحمته ديگه.اين وقت شب همه گرفت خوابيدن اونوقت شما

بايد مواظب من باشيد.


ماني-البته درست ميگين.ما دوتا معمولا ساع ده ، ده و نيم بعد از خوردن

يه ليوان شير و مسواك زدن دندوانا براي بهداشت دهان و دندان، به همه

شب بخير ميگيم و ميريم تو تخت خوابمونو تا صبح راحت ميخوابيم!حالا

اشكال ند اره چند شب برنامه مون عوض بشه اما به شرطي كه فقط چند

شب باشه كه به سلاكتي ما لطمه وارد نشه!
  يه مرتبه من زدم زير خنده كه برگشت يه نگاه به من كردو گفت"
-هاپو زهر مار!هاپو خنده ي بي موقع!
ترمه- جدا ساعت ده ميگرين ميخوابين؟!
ماني-البته! به استثناي شبايي كه درس زياد داشتيم.
ترمه- اصلا بهتون نمياد!هر كي كه شماهارو ميبينه فك ميكنه كه..
ماني- بيخود فكر ميكنه!اصلا اين فكرا از ريشه غلطه!
"من دوباره خنديدم كه بازم يه نگاه به من كردو گفت"
-هاپو امشب زياد مسرور!
ترمه- حتما داري دروغ ميگي كه هامون خان ميخنده!
ماني- هارون خان گاهگاهي سيمش اتصالي ميكنه و كشكي ميخنده!
ترمه - هارون؟! مگه اسمشون هامون نيس؟!
ماني - چرا! يعني هامون مينويسن، هارون ميخونن!
" برگشتم يه چپ  چپ بهش نگاه كردم كه ترمه گفت"
-هامون خان جدا شما شبا ساعت ده ميخوابين؟
- شبايي كه ميخوايم مثل امشب،ساعت دوازده يك از خونه بريم بيرون!
" ترمه همونجور منو نگاه كرد كه گفتم"
- اينجور شبا ماني هي به من ميگه" اِ...! چرا امشب انقدر خوابم گرفته؟!"بعدشم خميازه ميكشه و و ساعت ده هر دو بلند ميشيم ميريم تو اتاقمون.به هواي ما همه اون شب زودتر ميرن ميخوابن!بعدش ماني دوتا متگا ميذاره زير پتو و ماهوت پاك كن م ميذاره رو بالش،مثلا موهامونه!بعدشم مياد سراع منو همين كار رو اونجا ميكنه و دوتايي يواش از خونه ميريم بيرون!ماشين هم اون شب نماره تو خونه دوتايي سوار ماشين ميشيم ميريم!
"ترمه شروع كرد به خنديدن كه ماني گفت"
- بخدا تو اگه زن بگيري بيچاره ميشي!حالا ببين من كي گفتم!
ترمه - دروغ ميگه هامون خان ! مردي كه راستگو باشه زنش هميشه عاشقش ميمونه!
ماني- دِ بديش همينه ديگه!زن ادم بايد همون سال اول عاشق ادم بمونه!از سال دوم بايد از شوهرش متنفر باشه.هر شب از خونه بيرونش كنه كه شوهره بتونه يه نفسي م بكشه!
ترمه - اون وقت اين زندگي ميشه؟!
ماني- براي زن نميدونم اما براي مرد اره!مثلا اگه من با تو عروسي كنم كاري ميكنم كه حداقل هفته اي يه شب منو از خونه بيرون كني كه بتونم به كاراي عقب افتادم برسم!
"تا ماني اين. گفت ، ترمه از پشت سر با كيفش كوبيد تو سرش!
من زدم زير خنده كه ماني زد رو ترمز از ماشين پياد ه شده و گفت"
- من با تو نميام!زني كه دست بزن داشته باشه ادم باهاش زندگيش نميشه!
ترمه- به درك
تا اينو گفت ماني سرش و اورد تو ماشين و گفت:
ترمه تا حالا كسي بهت گفته قيافت شبيه ايرنه پاپاش در نقش هند جيگرخوره
ترمه -بيا سوارشو ديرمون ميشه
ماني- سوار ميشم اما بدون كه با تو ازدواج جز مشاغل سخت حساب ميشه و بايد در هفته حداقل ۳ روز
تعطيلي داشته باشم
ترمه- حالا كي خواست با تو ازدواج كنه اصلا من خيال ازدواج ندارم من فعلا با شغلم ازدواج كردم
ماني -ا....؟! خدا به پاي همديگه پيرتون كنه عين عجوزه پس لطفا تشريف بيارين پايين و دست شغلتون
و بگيرين و دوتايي با همديگه برين سر فيلم برداري
ترمه- خودتو لوس نكن ماني ديرم ميشه
ماني- صدا نمياد
ترمه -خواهش ميكنم سوار شو
ماني- اين يعني غلط كردم
ترمه خنديد و گفت:
-زهرمار
ماني -صدا نمياد
ترمه- بابا الان دير ميشه كارگردان يه چيزي بهم ميگه
ماني -ببخشين خان ترمه لوپز هواتاريكه چهرتون معلوم نيس
ترمه- جون من سوار شو ماني
ماني- خوب حالا اين يه حرفي
اينو گفت و سوار شد و حركت كرد ترمه گفت:
-بيچاره اون دختري كه زن تو بشه
ماني -خدا از ته دلت بشنوه
"اينو كه ماني گفت ترمه روش رو كرد اون طرف و خنديد كه من گفتم"
-امشب جريان فيلمبرداري چيه
ترمه- اول بايد همون صحنه ديشب رو بگيرم
-داستان چي هس
ترمه -به زنه كه با شوهرش اختلاف پيدا ميكنه و ميخواد ازش جدا بشه
ماني -چه زن فهميده اي و چه شوهر خوش اقبالي دست راست و چپ شوهره زير سرما
ترمه -گم شو اول ببين كسي ميخواد با تو ازدواج كنه بعد فكر جدايي باش
ماني- حالا كجا بريم همون جاي ديشبي
ترمه- آره فقط جلو نرو ماشين رو كمي دورتر پارك كن
۱۰" دقيقه يه ربع بعد رسيديم و ماني ماشين رو كمي دورتر پارك كرد و پياده شديم باز مثل ديشب مردم جمع شده بودن ماني يه نگاه به جمعيت كرد و بعد به ترمه گفت"
-ما همينجا هستيم تو برو
ترمه -براي چي
ماني -برو راحت به كارت برس
ترمه -اصلا شماها بايد حتما پيشم باشين
"بعد يه نگاه به ماني كرد وخنديد و گفت"
-حالا اگه هامون خان براشون سخته عيبي نداره اما تو بايد هرجا من ميرم باهام بياي
ماني- قرعه فال به نام من ديوانه زدن
"ترمه دوباره خنديد و گفت مگه نمي باهام ازدواج كني"
ماني -احتمالش ۵٪ بيشتر نيس
ترمه- پس بايد دنبالم بياي
"اينو گفت و يه نگاه ديگه به ماني كرد و با يه خنده به راه افتاد كه مانيم با ريموت در ماشين و قفل كرد و گفت"
-آي به چشم
"بعد دست منو گرفت و كشيد سه تايي رفتيم طرف جمعيت كه حواسشون به صحنه فيلم برداري بود
يه خورد بعد رسيديم بهشون و آروم از وسطشون رد شديم و رفتيم جلو تا رسيديم به همون جايي كه
ديشب جلومون و گرفته بودن نگهبانه كه تاچشمش افتاد به ما خنديد و سلام واحوالپرسي كرد و زود حفاظ و برداشت و تا مردم بخوان بفهمن كه ترمه اومده و مثلا ازش امضا بگيرن ۳تايي وارد شديم
و نگهبان دوباره حفاظ رو گذاشت و در همين موقع كارگردان اومد جلو و با همديگه سلام واحوالپرسي كرديم و به ترمه گفت كه بره زودتر آماده بشه و بدشم به يه نفر گفت كه براي ما دوتا صندلي و چايي بياره من و ماني ازش تشكر كرديم و رفتيم يه گوشه وايستاديم يه خرده بعد برامون ۲ تا صندلب و چاي وكيك اوردن مام نشستيم و منتظر ترمه شديم تا خواستيم چايمون رو بخوريم كه همون هنرپيشه كه نقش شوهر ترمه رو بازي ميكرد اومد جلو و سلام كرد دوتايي بلند شديم و باهاش سلام و احوالپرسي كرديم كه گفت" : ببخشين رفتار ديشبم خيلي بد بود!
ماني -اختيار دارين شما بايد منو ببخشين كار منم خيلي بد بود اما فقط يه شوخي بود
پسره خنديد و گفت : اما نظر كارگردان چييز ديگه ايه
ماني - يعني چي
"يه بسته سيگار از جيبش در اورد و بهمون تعارف كرد ماهام يكي يه دونه ورداشتيم ماني با فندك برامون روشن كرد دو تا پك زد كه گفت"
-حتما ميدونين كه من تازه معروف شدم قراردادم تو اين فيلم مشروطه راستش دستمزد اين فيلم خيلي خوبه سناريوشم عاليه يعني برام خيلي مهمه كه تو اين فيلم بازي كنم متوجه ميشين كه؟
ماني -حتما بازي ميكنين
-آخه الان مسله شما پيش اومده منم ديشب يه خورده زياد روي كردم و پريدم به گارگردان اونم ازم دلخور شده و ممكنه كه.......
"ماني نذاشت حرفش تموم بشه و گفت"
-اين حرفارو بذار كنار برادر فكرتو بده به بازيت
خنديد و گفت : آخه راستش شما ديشب خيلي خوب بازي كردين خيليم خوش تيپ و خوش چهره اين هردوتون
دوباره خنديد وگفت : انگار كارگردان ميخواد به شما يه پيشنهادي بده
ماني- پيشنهاد و ديشب داد
"يه مرتبه رنگ پسره پريد و گفت "-ديشب
ماني- آره منم ردش كردم حالا با خيال راحت برو برس به بازيت
"يه نگاهي به ماها كرد و بعدش دستش و جلو آورد و با هردومون دست داد و گفت "ممنونم
"اومد يه چيز ديگه هم بگه صداش كردن و رفت وقتي تنها شديم گفتم "

-تقصير تويه ديگخ هرجا ميريم بايد خودتو بندازي جلو آخه به تو چه مربوط كه يارو بلده بازي كنه يا نه

ماني- تقصير من چيه عالم هنر از دور استعداد و كشف ميكنه من چيكار ميتونم بكنم
-به خدا اگه بخواي امشب بري جاي اين پسره بازي كني نه من نه تو ديگه اسم منو نيار مگه نميبيني ممكنه كارش و از دست بده
ماني- بابا تا حالا ديدي من نون كسي رو ببرم
-ميگم يعني
ماني -خيالت راحت باشه بشين چايمون رو بخوريم
د"وتايي دوباره نشستيم كه ترمه از تو يه كانتينر اومد بيرون لباسشو عوض كرده بود و يه آرايش خيلي قشنگ
تا مارو از دور ديد اومد طرفمون ماهام از جامون بلند شديم تا رسيد گفت"
-راحتين
ماني- آره بابا برو به كارت برس
ترمه- جايي نرين آ
ماني -خيالت راحت برو خيلي م خوشگل شدي
خنديد و گفت مرسي
"بعدشم رفت طرف صحنه فيلم برداري من و كاني دوباره نشستيم سر جامون و تا خواستيم چايمون و بخوريم كه اين دفعه كارگردان اومد جلو دوباره بلند شديم و بهش خسته نباشين گفتيم كه ماني رو كشيد اونطرفتر و يه خرده باهاش حرف زد و بعدش دوباره برگشتن پيش من و كارگردان عذر خواهي كرد و رفت وقتي تنها شديم گفتم": چيكارت داشت
ماني- پيشنهاد داد به جفتمون
-تو چي گفتي
ماني- قبول كردم ديگه
-زهرمار راست ميگي؟
ماني- نه بابا يعني سر دستمزد اختلاف داشتيم من ميگفتم ۲۰ ميليون ميگرم بازي ميكنيم اون ميگفت به جفتتون بيشتر از ۲۰ هزارتومن نميدم
-ا لوس نشو
ماني- بابا پيشنهاد بازي داد منم گفتم نه حالا بشين اين چايي وامونده رو كوفت مون كنيم
"دوباره نشستيم و تا خواستيم چايمون رو بخوريم همون هنرپيشه هه اومد جلو گفت"
-ببخشين دوباره مزاحم شدم
"بازم دوتايي از جامون بلند شديم و ماني گفت"
-مزاحم چيه عزيزم
"پسره يه خنده اي كرد و گفت"
-راستش يه سوالي ازتون دارم اما خجالت ميكشم بپرسم
ماني- خجالت براي چي جونم بگو
"اومد جلوتر و آروم گفت"
-شما ديشب چه طوري وقتي از در خونه اومدين بيرون خودتونو اونقدر طبيعي زدين زمين
ماني- خب اين كه كاري نداره يه پاتو شل بده
"پسره اين ور و اون ور و نگاه كرد وبعدش آرومتر گفت"
-آخه مصنوعي ميشه امتحان كردم يعني تو خونه خيلي امتحان كردم اما هركاري كردم طبيعي نشد
ماني- والا چي بگم منكه ديشب همين كارو كردم وشد
"پسر يه نگاه به ماني كرد و بعد با يه حالت مظلوم گفت"
-خيلي ممنون حالا تو اين صحنه بازم سعي ميكنم ممنون
"دلم خيلي براش سوخت تا اومد بره گفتم"
-آقاي... چند لحظه صبر كنين
"بعدش به ماني گفتم"
-خب يه كاري بكن ديگه
ماني- من چيكار كنم آخه؟
-چه ميدونم يه كاري بكن كه ايشون تا از در خونه مي آمد بيرون و بخوره زمين
ماني -عجب حرفي ميزني آخه من از اين دور چيكار ميتونم بكنم كه ايشون از همون دوره بخوره زمين
مگه اينكه برم جلو در خونه و تا اومد بيرون براش پشت بگيرم
"پسره خنديد كه من گفتم"
-تو اكه بخواي ميتوني يالا
"ماني-يه نگاه به من كرد و بعد به پسره گفت"
-ميتوني يه دو دقيقه اينارو معطل كني
--آره بيشترم بخواي ميتونم
ماني- نه همون ۲ دقيقه كافيه شما برو تو خونه اما آروم برو كه ۲ دقيقه بيشتر طول بكشه برو
"اينو كه گفت پسره راه افتاد طرف خونه و ماني ام راه افتاد طرف ماشينش و دو سه دقيقه بعد با يه
قوطي روغن ترمز برگشت و گفت"
-خدا آخر عاقبت امشب رو بخير كنه من رفتم واسه جلوه هاي ويژه

"اينو گفت و رفت طرف ترمه كه همون وسطا داشت با يه خانم حرف ميزد داشتم از دور نگاهش ميكردم يه چيزايي آروم به ترمه گفت و يه جايي رو جلوي در خونه بهش تشون داد وبعد رفت طرف خونه ديگه نديدم چيكار داره ميكنه اما ۵ دقيقه بعد برگشت و گفت"

-خدا كنه ترمه حواسش و جمع باشه وگرنه امشب بيمارستانيم و فيلمبرداريم تعطيله حالا ديگه بشين
اين ice tea رو با دل راحت بخوريم

"تو همين موقع كار گردان با بلندگو دستي شروع كرد به حرف زدن و همه ساكت شدن و هركي رفت سركارش و همه آماده فيلم برداري شدن كه كارگردان به دوربين

و صدا و هنرپيشه حركت داد
يه خرده بعد يه مرتبه در خونه واشد و ترمه با حالت عصباني از توش اومد بيرون كه ماني آروم در گوش من گفت" : يا باب الحوايج خدا كنه پاشو رو روغنا نذاره
"تازه فهميدم چيكار كرده اومدم يه چيزي بگم كه ترمه سريع اومد و رد شد و هيچ طوريش نشد
بلافاصله پشت سرش اون هنرپيشه هه اومد بيرون و همونجور كه مثل ديشب ماني با حرارت ترمه
رو صدا ميكرد دوييد پشت سرش كه يه مرتبه پاش ليز خورد و محكم و طبيعي خورد زمين و دوباره
بلند شد و دوييد و اومد طرف ترمه
ترمه ديگه سوار شده بود و در ماشين رو قفل كرده بود پسره چندتا زد به شيشه اما ترمه ماشين رو روشن كرد و حركت كرد و رفت تو همين موقع م كار گردان كات داد يه لحظه همه ساكت شدن و بعدش اول كارگردان براشون دست زدم و بعدم بقيه از دور صورت پسره رو ميديدم خيلي خوشحال بود
برگشت طرف ما و تا چشمش به ماني افتاد و خنديد ماني م بهش خنديد و به نگاه ماني كردم گفتم"
-اگه سر مرش به جايي خرده بود چي
ماني -اونوقت ديگه طبيعي طبيعي مشد شايدم اسكار ميگرفت
-مرد حسابي اين چه كاري بود كردي
ماني -تو گفتي ديگه
-من گفتم روغن ترمز بريز اونجا؟
ماني - پس چيكار بايد ميكردم ميزدم پس كله اش كه با سر بخوره زمين
- بايد همين كارو ميكردم ديگه به اينا ميگن جلوه هاي ويژه
"تو همين موقع پسره اومد جلو و تا رسيد به ما گفت"
- عالي بود
ماني- ديگه بايد ببخشين همين كار از دستم بر مي اومد دردتون كه نيومد؟
"پسره خنديد وگفت"
- يه خرده اما واقعا عالي بود اگه بهم گفته بودين مصنوعي ميشد اما چون خودم خبر نداشتم خيلي طبيعي شد واقعا ازتون ممنونم نميدونم چرا اين يه صحنه برام سخت شده بود و نميتونستم درست درش بيارم
ماني - حالا كه بخير گذشت
"تو همين موقع همه شروع كردن به جمع كردن وسايل كه پسره گفت"
- تشريف بيارين تو خونه سكانس بعدي تو خونه گرفته ميشه من با اجازتون ميرم كه آماده بشم
ماني- جريان فيلم چيه؟
پسره آروم گفت:
- به زن و شوهرن كه دارن از همديگه جدا ميشن يعني صحزا تقاضاي طلاق كرده
ماني -چرا؟
"پسره خنديد و گفت"
- اين كم كم معلوم ميشه يعني تقصير منه در حقيقت
ماني- بابا صلوات بفرستين زندگيتونو بكنين
"پسره دوباره خنديد و گفت"
- صحرا تازه فهميده كه شغل من چيهبراي همينم ميخواد ازم جدا بشه
ماني - به زن چه مربوطه كه شغل مرد چيه خرج خونه ميخواد كه شمام ميدي ببينم درآمدت كه خوبه
پسره - عالي اين خونه مثلا مال منه
"توهمين موقع كارگردان پسره رو صدا كرد و اونم عذرخواهي كرد ورفت يه دقيقه بعدترمه اومد
پيشمون و همونجور كه ميخنديدگفت"
- عجب كاري كردي ماني
ماني- تو كه هواست بود؟
ترمه -  آره من از بغل روغنا رد شدم
ماني - خب خدارو شكر
ترمه-  بياينبريم تو خونه بقيه فيلم برداري اونجاس

"سه تايي راه افتاديم طرف خونه كه كارگردانرسيد بهمون و يه خنده اي به ماني كرد و گفت :"

-روغن م بعضي وقتا چيز خوبيه ها

ماني خنديد كه كارگردان گفت : تو اصلا ساخته شدي براي هنرپيشگي فقط حيف كه پولداري و احتياج به پول نداري و گرنه حتما مي آوردمت تو اين كار
"اينو گفت و رفت ماني يه نگاهي به من كرد و گفت"
- حالا تو شاهد باش و ببين اين چقدر منو انگولك ميكنه ها
- تو خودتم بدت نمي آد
ماني - من بدم نمي آد كه يكي انگولكم كنه
- آره ديگه
ماني-  دست شما درد نكنه
ترمه-  راستي ماني چرا قبول نميكني اگه قبول كنيميتونيم فيلم بعدي رو با همديگه بازي كنيم
ماني-  من با كمتر از نيكول كيدمن بازينميكنم بيخودي م اصرار نكن
ترمه - بروگم شو خيلي از خودراضي ايي ها
ماني - خودمكه از خودم راصي م هيچي خيلي هاي ديگه م ازم راضي ن
ترمه - تو ماشين يادت رفتچيكارت كردم؟
ماني - بيا همه ش خشونت اونوقت ميگن آقايون خشنن
- ترمه خانم اين قسمت كه ميخواين فيلمبرداري كنين داستانش چيه؟
ترمه - صحرا قراره از سيد جواد جدا بشه
ماني - سيد جواد
ترمه - اسم شوهر من تو فيلم سيد جواده البته دوستاش اينطوريصداش ميكنن اما زنش اسم اصليش رو كه تو شناسنامه شه بهش ميگه
ماني - اسم توشناسنامه ش چيه ؟
ترمه - كامبيز
- پس سيد جواد چيه
ترمه - اسم درگوشي شه
- اسم در گوشي چيه؟
ماني  - همونكه دختر خانما وقتي پاي تلفن با يه غريبه صحبت ميكنن درگوشي تلفن ميگن معمولام دخترخانما بيشتر اسامي يه درگوشي دارن
- باز چرت پ پرتگفتي
ترمه - بعضيا دو تا اسم دارن يكي شناسنامه اي يكي در گوشي
ماني - مثل خود تو هامون جون اسم شناسنامه ايت هامونه و هميشه من در گوشي هاپو صدات ميكنم
"ترمه زدزير خنده برگشتم يه نگاه بهش كردم كه زود خودشو جمع و جور كرد و گفت"
- ببخشين هامون خان تقصير اين مانيه!!!!

هم به ماني كردم كه سرش رو انداختپايين و گفت"
- بجون تو قفط ميخواستم شير فهمت كنم
"تو همين موقع كارگردان ترمهرو صدا كرد و۳ تايي رفتيم تو خونه كه خيلي قشنگ و شيك تزيين شده بود يه خونه دوبلكس بزرگ با وسايل گرون قيمت و يه پيانو وسط سالن و يه بار مشروب خالي يهگوشه و چيزاي قشنگ ديگه يه ربع بيست دقيقه بعدهركي سرجاي خودش واستاد و همه ساكتشدن و آماده فيلم برداري ترمه و همون هنرپيشه هه
با يه خانم مسن كه مثلا مادرترمه بود وسط سالن واستاده بودن و آماده كه شروع به بازي كردن كارگردان يه خرده ازنور پردازي ايراد گرفت كه درستش كردن و بعدش دوباره همه ساكت شدن و كارگردان حركتداد و يه مرتبه ترمه با حالت عصباني شروع كرد به داد زدن و گفت"
صحرا- تو اونجاچيكار ميكردي كامبيز
كامبيز -چرا داد ميزني
صحرا -دلم ميخواد بگو اونجا چيكارميكردي
كامبيز- تو خودت اونجا چيمار ميكردي
صحرا- من با مردم بودم
كامبيز-خوب منم بپدم
صحرا- سوار موتور اونم با صدتا موتور ديگه
مادر صحرا -خب مادرحتما با دوستاش بوده
صحرا -آره با دوستاش بوده حتما بوده
مادر صحرا- خب مادرمگه چه عيبي داره
صحرا -هيچي هيچي
مادر صحرا -خب پس صلوات بفرستين تمومش كنينديگه
صحرا- حتما تمومش ميكنيم اما بعد از اينكه فهميدم اين اونشب با اون دوستايعجيب غريبش اونجا چيكار ميكرده
مادر صحرا -خب حتما اونم رفته بوده دانشجوها روتماشا كنه
صحرا -تماشا كنه يا ....
"بعد يه مرتبه عصباني تر شد و سر همون پسرهداد زد و گفت"
- اونجا چيكار ميكردي چرا همه دوستات دور و ورت بودن و هي سيد جوادسيد جواد ميكردن جواب بده بگو

-"اينو گفت و از روي بار مشروب يه گيلاس خالي رو ورداشتو پرت كرد طرف همون هنرپيشه كه اونم جا خالي داد و گيلاس پرت شد و شكست بلافاصلهكارگردان كات داد بعدشم دوباره اونايي كه اونجا بودن براي ترمه دست زدن و بعدشكارگردان گفت كه صحنه رو دست نرنن و يه ربع بعد دوباره فيلمبرداري ميكنن تو همينموقع دو سه نفر با چند تا سيني كه توش چايي و شيريني بود اومدن طرف ماها ترمه ماومد پيش ما و۳تايي رفتيم رو چند تا مبل نشستيم كه ماني گفت"

- تموم شد
ترمه - نهيه خرده ديگه مونده
ماني -معمولا هرشب چقدر فيلمبرداري ميكنين
ترمه -حدود ۲دقيقه
ماني -راست ميگي اين كه خيلي كمه
ترمه- نه اگه هرشب بتونيم ۲ دقيقه فيلمبرداري مفيد داشته باشيم عاليه نگاه به اين صحنه نكن اين شانسي خوب در اومد معمولاسر يه صحنه گاهي وقتا ۲ ساعت معطل ميشيم حالا بگو كارم چه جوري بود
ماني -نه واقعا عالي بود
ترمه -ممنون عجب يه تعريف كردي
ماني -خب وقتي خوب بازي ميكنيبايد از تعريف كرد ديگه
ترمه -مرسي
ماني- تو جدا خيلي خوب تونستي تقش يه زنفوضول و ديونه رو بازي كني انگار اصلا خود خودتي
ترمه -زهرمار
ماني- مخصوصاهمون لحظه كه گيلاس رو پرت كردي دقيقا انگار همون لحظه از ديوونه خونه آورده بودنتاينجا واقعا عالي بود
ترمه-تو چه ميفهمي بازي طبيعي چيه هامون خان شما بگينبازيم چطور بود
خيلي خوب بود طبيعي و با احساس
ترمه- ممنون شما خيلي فهميدهاين
ماني -چون ازت تعريف كرد فهميده س حالا اگه يه ايراد ازت ميگرفت ميشد خرنفهم
بي ادب
ترمه- هامون خان چايي يخ كرد ولش كنين اين بي سليقه رو
"توهمين موقع كارگردان دوباره همه رو صدا كرد و ترمه م بلند شد و رفت سرجاي اولشواستاد كامبيزم سرجاش واستاد و نور وصدا و چيزاي ديگه رو درست كردن كه كارگردان حركت داد داشتن از بقيه داستان فيلم برداري ميكردن صحرا با همون حالت عصبي رفت طرفيه ميز و سوييچ و از روش برداشت و رفت طرف كامبيز و جلوش واستاد و سرش دادكشيد
و گفت تا من نفهمم شغل تو چيه نميتونم باهات زندگي كنم
اينو گفت وبرگشت طرف در خونه و دوسه قدم تند برداشت و انگار دوباره پشيمون شد و برگشت طرفكامبيز و يه مرتبه خيلي سريع پيراهن كامبيز رو كه رو شلوارش انداخته بود رو شلوارشزد بالا و از زيرش يه چيزي شبيه يه موبايل بزرگ با يه آنتن تسبتا بزگ رو در آوردوتا كامبيز خواست جلوشو بگيره محكم پرتش كرد طرف ديوار يه مرتبه مادرش زد توصورت
خودش و بلند داد زد"
- چيكار ميكني دختر زده به كله ت
"صحرا يه چپ چپ به مادرش نگاه كرد و دوييد طرف در خونه و وازش كرد و رفت بيرون كه كارگردان دوباره كات داد و فيلمبرداري قطع شد و همه به همديگه خسته نباشين گفتن كه كارگردان به يه نفرگفت يادت نره يه پلان چند ثانيه اي از جلو دانشگاه بگيري موقع تعطيل دانشجوآ برو كهيه شلوغي طبيعي باشه بعدشم صحنه كامبيز و چندتا موتورسوار و دوستاش رو مونتاژ كنينروش دو سه تا چوب م دستشون باشه بعدش دوباره صحنه رو آماده كردن و كارگردان حركتداد و يه تيكه كوتاه بود كامبيز بعد از يه لحظه نگاه كردن به اون موبايل آنتن بلندكه شبيه بيسيم بود و افتاده بود رو زمين دوييد طرف درو از خونه اومد بيرون وكارگردان كات داد و فيلم برداري تموم شد و من وماني رفتيم و به كارگردان خستهنباشين گفتيم كه ترمه يه خرده بعد لباس شو عوض كرد و اومد پيش ما و از اون هنرپيشههه و بقيه خداحافظي كرديم و ماني رفت ماشينش رو آورد جلو خونه و من وترمه سوار شديمو حركت كرديم و از محوطه فيلم برداري اومديم بيرون كه ترمه به ماني گفت خب چطور بودآقاي منتقد"
ماني -واقعا عالي بود كاشكي نيكولاس كيج و نيكول كيدمن هردو اينجابودن و نيكولاس بازي كامبيز و نيكول بازي ترو بعدش با خجالت برميگشتن هاليوود وديگه م سرشونو جلو مردم بلند نميكردن من جاي هيات داوران بودم جاي سيمرغ بلورين چهلمرغ بلورين به شما ميدادم تازه براي اين بازي چهل تا كمه دروغ نگفته باشم براي همينيه صحنه ۶۰ يا ۷۰ تا مرغ لازمه اون وقت ميگن چرا سينماي ايران گيشه نداره خب بههنرپيشه هامون مرغ نميدن بخورن جون بگيرن و درست بازي كنن
ترمه- اسم مرغ روبرديگرسنه م شد
ماني -خب اگه قرار باشه تو هرشب بعد از فيلم برداري گشنه ت بشه و هوسمرغ بكني ديگه موقع تقسيم جوايز مرغ نميمونه كه سي تاش و بدن به تو
ترمه- جدييعني انقدر بد بازي كردم
-ترمه خانم اين عادتشه كه چرت و پرت بگه وگرنه بازي شماخيلي خوب بود
ترمه- ممنون هامون خان كاشكي شما جز هيات داوران بودين
ماني- توغصه نخور فعلا بازيت رو بكن من به ضرب پول وپارتي بازي برات خود سيمرغ واقعي رو ازقله قاف ميگيرم و
مي آرم ميدم بهت
ترمه- ديگه اينكارو نميشه با پول كرد
ماني- تو خبر نداري امروز روز با پل ميشه مرده رو زنده كرد دخترجون
ترمه- من سيمرغ واقعي رو نميخوام همون سيمرغ بلوري رو اگه بهم بدن برام كافيه
ماني -اونم راه داره فعلا بذار يه سيخ جوجه از نوادگان همون سيمرغه بعت بدم كه در حال حاضربراي آدم گشته از صدتا سيمرغ بلوري بهتره
-كجا ميخواي بري
ماني- همين نزديكيااغذيه فروشيه كوچيكه اما غذاش خوبه و شبانه روزيم هس الان ميرسيم
"اينو گفت وپيچيد تو يه خيابون و از اونجا انداخت تو خيابون اصلي
يه خرده كه رفتيم جلو ديديم كه ته خيابون رو بستن و دارن ماشين ها رو مي گردن!ماني سرعت را كم كردو گفت:"

-مردشور اين شغلت رو ببرن ترمه!بيا!حالا بايد امشب رو تو بازداشتگاه به صبح برسونيم!آخه اينم كاه كه تو داري؟!

"برگشتم به طرف ترمه كه ديدم رنگش پريده!آروم بهش گفتم:"
-ناراحت نشو چيزي نيس!
ترمه-اگه بگيرنمون چي ؟!
ماني-اگه بگيرن؟!دل خوش داري آ؟!با دست بند ترتيبمون رو مي دن!البته با يه خورده ادويه وچاشني!
ترمه-با چي؟
ماني-فحش خواهر مادرو بقيه چيزا!
ترمه-نميشه از همين جا دور بزنيم و برگرديم؟
ماني-فكر كردي كه اين فيلمه كه كامبيز خان يه دور آرتيستي بزنه و فرار كنه و هيچ كسم نتونه بگيردش؟ مي دوني تا من بخوام يه دور بزنم با يه بي سيم زدن و چهار تا از اون موتورا كه اونجاس گرفتنمون و اون وقت ديگه جاي چاشني ساده يه پياز داغ نعنا داغي برامون درست مي كنن كه نگو!
اينو گفت و يه گاز دادو رسيد همونجا كه خيابون رو بسته بودن ترمز كرزد كه يه پسر جوون اومد جلو ماشين و به ماني سلام كردو گفت: لطفا مدارك ماشين.
ماني از تو داشپورت ماشين مدارك رو د آوردوبهش داد. يه نگاه سر سري بهشون انداخت و بلافاصله گفت:
-ببخشين كجا تشريف مي برين؟
ماني- والا گشنمون شده داريم مي ريم جهار تا سيخ سيمرغ بخوريم. يعني جوجه كباب بخوريم.البته اگر لطف شما شامل حال ما بشه!
يه خنده اي كردو گفت:
-شما با خانم چه نسبتي دارين؟
ماني- خواهر برادر! من برادر اين خانمم،اين آقا برادربنده است! شما برادر اين خانمين،بنده برادر شمام و الي آخر!يعني در واقعد غريبه نيستيم با هم ديگه!
پسره خنديد و از همونجا داد زدو يه نفرديگه رو صدا زد و با خنده به ماني گفت
-كار گيرپيدا كرد!
ماني- ببخشين گيرش چند پيچه اس؟
- به اندازه كافي پيچ داره!
آروم به ماني گفتم: سربه سرشون نزار! ديوونه اي آ!؟
ترمه ام كه خيلي ترسيده بود آروم و با التماس گفت:
ماني تروخدا باهاشون درست و مودب صحبت كن!منم دارم تند تند دعا مي خونم!حتمنا ولمون مي كنن! بهش بگو دختر عمه پسر دايي هستيم!
ماني-مي گم ولي اگه بادعا مي شد كاري كردبا نفرين الن ترتيبشو داده بودم!
اينو گفت و از تو ماشين پياده شد.ت همين موقع يه مرد ديگه جلو اومد و با اون پسر جوونه يه خرده صحبت كردويه دستي به ريشش كشيد واومد جلوبه ماني گفت:
-خوب جوون اين وقت شب با خانم كجا دارين مي رين؟
ماني- اولا سلام عرض كردم!
-سلام عليكم!
ماني- دوما خسته نباشين!
خنديدو گفت:سلامت باشين!
ماني-سوما عرضم به خدمتتو كه بنده مسافر كشم!
- با اين ماشين!؟ اين هيچي هيچي سيصد مليون قيمتشه؟!
ماني- عرض مي كنم به خدمتتون!بنده گاه گداري مسافر كشي مي كنم!امشب داشتم مي رفتم منزل كه ديدم اين خانم و آقا ايستادن كنار خيابون و هي دارن با هم ديگه حرف مي زنن و به يه چيزي نگاه مي كنن!
-خوب موضوع جالب شد!
ماني- قربون دهنتون!حالا جالب ترم ميشه! جونم فداتون كه بعله،داشتن با هم ديگه حرف مي زدن و هي به يه كاغذ نگاه مي كردن!منم از اونجاكه آأم كنجكاوي هستم زدم رو ترمز!يعني گفتم نكنه واسه اين خواهرو برادرمون اتفاقي افتاده باشه!
يارو خنديدو گفت: كار خوبي كردين!
ماني-تصدق سرتون!پياده شدم و پرسيدم: برادر خواهر اتفاقي افتاده؟ آقايي كه شملا باشين اين آقا كه الان عين ماست نشسته تو ماشين دستشو آورد جلو بنده و اينو بهم نشون داد!
تو همين موقع كيفش رو از تو جيبش در آورد و از توش يه چك بانكي در آورد و نشون يارو دادو گفت:
-بعله!عرض مي كردم!اين چك پنجاه هزار تومني رو به بنده نشون دادو گفت كه همراه اين خواهر تو خيابون پيداش كردن!
يارو-خوب خوب
ماني-جونم براتون بگه! ععقلامونو ريختيم رو هم وگفتيم چي كار كنيم اين وامونده روكه اين خواهر گفت: مي ريم جلو بالاخره به يه آدم خوب مثل شما بر مي خوريم!تا برخورديم اينو مي ديم بهش تا بده دست صاحبش!
-يارو خنديدو گفت: فكر بسيار خوبي كردن!
ماني-صدالبته!
ماني چك رو به يارو دادو گفت:
-خدمت شما ديگه از گردن ما برداشته شد!
يارو- دست شما درد نكنه!اما مطمئن هستيد كه فقط همين يه چك بوده؟!
ماني-كاملا! همين يه دونه يه دونس! خوب حالا كه ديگه وظيفمونو انجام داديم،اجازه داريم بريم به استراحتمون برسيم؟
-البته! بفرما يين خواهش مي كنم! از بابت اين خيالتون راحت راحت!
ماني- خيالمون راحت راحته! ما اصلا از اول كه شما را ديديم قيد اينارو زديم! يعني همين فكرو كرديم!
-حالا تا دير نشده بفرمايين!
ماني-ببخشين،جلوتر بازم خيابون بسته هست؟
-چطور مگه؟
ماني- مي گم اگه يه چك ديگه پيدا شد بديم به اونا!
يارو دوباره خنديدوگفت: فكر نكنم احتمال اينم كه شما يه چك ديگه پيدا كنين خيلي كمه! بفرمايين!
ماني-راسته اگه لازم به تحقيق در مورد اين خانم و بنده و اين آقاست در خدمت هستيم آ!
-شما كه اين قدر صداقت در اعمالتون دارين حتما در گفتارتون هم همين قدر صادق هستين

ماني- خدا امواتتون رو بيامرزه كه آخر شبي زابرامون نكردين!
يارو- خدا اموات شمارو بيامرزه!
ماني سوار شدو يه دست واسه يارو تكون داد و حركت كرد و يه خرده كه رفتيم ترمه يه مرتبه آه بلندي كشيدو گفت:
- واي كه داشتم از ترس سكته مي كردم!
ماني- تاحالا نگرفتنت؟!
ترمه- نه به خدا!؟
ماني- يه چهار مرتبه كه بگيرنت عادت مي كني!اما دعا هات زود مستجاب ميشه ها!البته با يه خرده كمك من!
ترمه- ماني تو واقعا ديگه چه موجودي هستي!؟
ماني- چطور مگه؟
ترمه- خونسرد، آروم ،حاضر جواب!
-پس كجاشو ديدن؟
ترمه- جدا ابن حرفا و داستان رو از كجا گير آوردي؟ دارم كم كم ازت مي ترسم!
ماني- من كم كم بايد ازت بترسم!با اون اجابت سريع دعاهات!
ترمه- آره حواست باشه چون من دلم پاكه هرچي از خدا بخوام زود بم ميده!
ماني-پس تو دعا كردي كه من قسمتت بشم و دعات مستجاب شد!
ترمه- اون كه نفرين بود دامن گيرم شد!
ماني-پس دامن متبركي داري قدرشو بدون!
ترمه- ولي حالا جدي بهت مي گم ماني! تو واقعا حيفه كه استعدات حروم بشه!من اگه جاي تو بودم ويزا مي گرفتم مي رم آمريكا يه راست مي رفتم هاليوود!تو ذاتا يه هنر پيشه اي! راستي چرا تا حالا نرفتي آمريكا!؟ مطمئنم اگه بري سفارت بهت ويزا ميدن! رسيدي آمريكا يه راست برو هاليوود! قدو هيكل و قيافتم برا هنر پيشگي عاليه!
ماني- اتفاقا يه بار رفتم!
ترمه-كجا؟
ماني-يه بار رفتم دوبي و رفتم سفارت آمريكا ولي نشد!
ترمه- چرا؟
ماني- والا رفتم تو اتاق سفيرو و سلام كردماونم جواب دادو گفت بفرمايين.اومدم بگم مي خوام برم آمريكا هول شدم گفتم مرگ بر آمريكا!
ترمه- راست مي گي؟
ماني- آرهخ به جون هامون!
ترمه- خوب سفيره چي گفت؟
ماني- خوب اونم زود گفت مرگ بر اسراييل!
ترمه- راست مي گي؟
ماني- تو چه ساده اي؟
ترمه- خوب پس چي گفت؟!
ماني-هيچي ديگه به دوتا از نگهابانا گفت بيايين اين ديوونه رو بندازين بيرون!هرچي گفتم بابا من حواسم پرت شد و اشتباه گرامري دستور زبان انگليسي بوده گوش نكردن و سفير گفت:فعلا برو هر وقت دستور زبانت خوب شد برگرد!
ترمه- عيب نداره يه بار ديگه برو منم همين جوري هي برات دعا مي خونم حتما بهت ويزا ميدن!
من دعاهام رد خور نداره!تا حالا هركي رو دعا كردم كارش درست شده! هركي كه دلم رو شكونده نفرين كردم يه بلايي سرش اومده! من يه نفرو مي شناسم كه كارش درسته!
ماني- پس خبر نداري كه من هزار نفرو مي شناسم كه كارشون از اون يه نفر هزار بار درست تره!
من زدم زير خنده كه برگشت به طرف من و با خنده گفت:انگار توام اون هزار نفرو ميشناسي ها!
اي شيطون!هاپو مشعوف!
-زهر مار!
ترمه-وا قعا كه ماني من دارم جدي باهات حرف مي زنم! يه نفر هست كه گاهي براي من دعا مي نويسه! هميشم يكي دوتا از اون دعاها رو تو كيفم دارم!هرجا كارم گير مي افته اونا به كمكم مي ان! حالا اين دفعه رفتم دوتا براي شما مي گيرم! يع وردي بهم ياد داه كه هر وقتمي خونم به يه نفر فوت مي كنم زبونش قفل ميشه! يه ورد ديگه بلدم كه خيلي گرون برام تموم شده!بيست هزار تومان ازم گرفته تا يادم داده!اين وردو هر وقت كسي برام سر سختي كنه و جلوم سد بشه و نذاره كارم رو بكنم مي خونم و فوت مي كنم بهش!در جا طرف شل ميشه و كارم رو را مي اندازه!
ماني-راست مي گي جون من؟!
ترمه-آره به خدا!
ماني- خريدم ازت بيست و پنج تومن! اين ورد خيلي به كارمن مي خوره!اصلا گره از كارم وامي كنه!ترو خدا اينو يادم بده!
ترمه- مگه كارت جايي گير كرده؟
ماني- خوب بالاخره اگه آدم يه همچين چيزي ته جيبش باشه كه ضرر نمي كنه! بيست و پنج تومن چيه؟!والا مفته!
خوب دفعه ديگه كه برم پيشش برات مي گيرم!
ماني- دستت درد نكنه!اگه اينو داشتم باشم به هركي برسم و بخواد در مقابلم مقاومت كنه يه فوتي بهش مي كنم كه شل بشه عين خمير!راستي اگه رفتي از اين يارو بپرسش باطل السحرشم داره؟
ترمه- يعني چي؟
ماني- يعني اين كه يه ورد ديگه بهمون ياد بده كه اگه بعد از ورد اولي بخونيم كه طرف از حالت خميري شكل و شل در بياد ؟! پولشم هرچي باشه ميدم!
ترمه- مسخه مي كني؟ بترس آ!
ماني- ترمه جون ميشه ازت يه خواهشي بكنم؟
ترمه- بگو!
ماني- ببخشين ميشه در دكونت رو تخته كني؟ ببخشين آ؟!
ترمه-باور نمي كني!؟
ماني- اين همه سال گذاشتنت درس بخواني كه بري سرغ جادو جنبل؟ خجالت نمي كشي واقعا؟ حتما تو كيفت ناخن مرده و پيه گرگ و نخ كفن مرده رو هم داري؟!
ترمه- اينا ديگه قديمي شده!
ماني- راستم مي گه ها! الان ديگه مرده ها قبلش مانيكور كردن و ناخن ندارن و گرگا مي رن كلاس بدن سازي ديگه پيه تو تنشون نمونده!
-فقط مي مونه نخ كفن مرده!
ماني- اونام اگه به جاي كفن بيكيني بپوشن مشكل حل ميشه!
ترمه- تو اعتقاد نداشته باش اما من دارم!
ماني-واقعا شرم آوره نكنه يه قفل مفلي به ما بزني!
ترمه- تو باور نكن من يه دوست دختري داشتم كه طفلك هميشه بد مي آورد! دست به هركاري مي زدخراب مي شد!رفت يه مدتي منشي شد بيرونش كردن!رفت يه مدت تو كارخونه استخدام شدو چند وقت بعد بيرونش كردن!رفت تو يه آژانس اما چند وقت بعد صاحب آژانس ازش ايراد گرفت و بيرونش كردديگه موندهبود چي كار كنه!طفلك بايد اجاره خونه ام مي داد!بالاخره يكي اين آقاهه رو بهش معرفي كرد! يه بار رفت پيشش و جريان زندگيشو براش تعريف كرد. اونم بهش چند تا طلسم داد و بعدش زندگي دوستم از اين رو به اون رو شد!
الان بيا ببين تو دبي چه دم و دست گاهي داره!
تا اينو گفت من و ماني يه نگاه بهم كرديم و زديم زير خنده كهماني گفت: آره شنيدم دختراي ايراني تو دبي كارشون خيلي گرفته!
ترمه- شايد منم يه روز رفتم دبي!
ماني- شما خيلي غلط مي كني!
ترمه- باز بي ادب شدي؟
ماني-يعني منظورم اينه كه اگه بري من تنهايي اين جا چي كار كنم؟ در ضمن طلسم اين آقا هه براي دوست تو كاري نكرد در واقع ويزاي دوبي كارشو درست كرد
بعد برگشت طرفمنو گفت:
-مي بيني كار مردم به كجا ها رسيده!؟
برگشتم طرف ترمه و گفتم: ترمه خانم مي دوني دختراي ايراني تو دبي چه كارايي مي كنن؟
ترمه-اين از اون كارا نمي كنه تو يه شركت استخدام شده!
-همشون تو يه شركت استخدام شدن!به قول قديميا بايد كلامونو بزاريم بالا تر!
ماني يه نگاه از تو آينه به ترمه كردو گفت:
-هاپو الان غيرتي آ!!
اينو گفت و جلو يه اغذيه فروشي نگه داشت و پياده شديم و رفتيم تو. غذاش خيلي خوب بود.
نيم ساعت بعد ترمه رو رسونديم خونشون. و خودمون رفتيم خونه و از ترس عمو و پدرم صبح زود بلند شديم و رفتيم كارخونه

 


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۳:۵۴
نظرات (0)
،

قسمت 3 رمان ركسانا

(((فصل سوم)))

 «يه ربع بعد رسيديم خونه و ماشين‌رو همون جلو در پارك كرديم و آروم رفتيم خونه. ساعت تقريباً نزديك شيش صبح بود كه گرفتيم خوابيديم.
 چشمم تازه گرم شده بود كه مادرم بيدارم كرد. ساعت ده صبح بود. بلند شدم و يه دوش گرفتم و لباس پوشيدم و رفتم پايين. پدر و مادر و عموم تو تراسِ جلو حياط، سر ميز صبحانه بودن. سلام كردم و رفتم نشستم كه پدرم گفت»
 - ديشب كجا بودين؟
 «هنوز پدرم ناراحت بود! آروم گفتم»
 - رفته بوديم سراغ دخترعمه.
 «يه مرتبه چايي جست تو كلوي عموم و شروع كرد به سرفه كردن! زود بلند شدم چند تا زدم پشتش كه پدرم گفت»
 - رفتين سراغ همون كه هنرپيشه شده؟!
 «سرم تكون دادم كه گفت»
 - براي چي؟!
 «جريان رو آروم براشون گفتم. ساكت گوش كردن. منم گذاشنم يه خرده بگذره. چايي‌م رو آروم خوردم و بعدش گفتم.»
 - يه چيز ديگه‌م هس!
 پدرم- چي؟!
 - مربوط مي‌شه به‌عموم!
 «عموم نگاهم كرد و گفت»
 - بگو عمو جون!
 - ماني!
 عموم- ماني چي عمو؟
 - عاشق شده!
 «اين دفعه هردو سرفه‌شون گرفت! مادرم داشت آروم مي‌خنديد كه پدرم گفت»
 - عاشق كي؟!
 - ترمه!
 عموم- همون دختره؟!
 - عموجون اون دختره شما و پدرم رو دايي خودش مي‌دونه!
 «يه مرتبه عموم داد زد و گفت»
 - دايي‌ش؟!
 «بعد انگار خودش متوجه شد و دوباره آروم گفت»
 - ولي آخه!
 - مي‌دونم عمو جون امّا اونكه گناهي نداره! اون تازه يه سال دو ساله كه فهميده دخترِعمه نيس! تا حالا فكر مي‌كرده كه شما و پدر؛ دايي هاش هستين و فعلاً با مادرش اختلاف دارين!
 پدرم- چند ساله‌شه اين دختر؟!
 - حدوداً سه چهار سال از ماها كوچيكتره!
 پدرم- چطوره نفهميده كه اون از نظر سنّي نمي‌تونه دختر اون خانم باشه؟!
 - اون خانم؟! عمه رو مي‌گين؟!
 «پدرم با بيحوصلگي گفت»
 - آره! همون!
 - نمي‌دونم امّا به‌عمه نمي‌خوره كه از شما خيلي بزرگتر باشه! يعني خيلي خوب مونده!
 عموم- سيزده چهارده سال از ماها بزرگتره!
 - در هر صورت مسائل شما ربطي به‌ترمه يا ماني نداره عموجون! هرچيزي كه بين شما و عمه گذشته، هم مال قديم بوده و هم مربوط به‌خودتون!
 «يه خرده از چايي‌م خوردم و دوباره گفتم»
 - به نظر من ترمه دختر خوبي اومد! هم خوب هم قشنگ و خانم! متأسفانه وقتي اين جريان رو فهميده، روحيه‌ش خراب شده! در اين مورد هيچ گناهي‌م نداشته!
 عموم- آخه چه جوري مي‌شه عموجون؟! ما با مادرش ساليان ساله كه قهريم! حالا دخترش بياد زن پسره من بشه؟!
 - عموجون قبل از تصميم‌گيري بهتره براي يه‌بارم كه شده ترمه رو ببينين! حتماً ازش خوش‌تون مي‌آد! دختر خيلي خوبيه! گفتم كه اون شما و پدر رو دايي‌هاي خودش مي‌دونه!
 عموم- حالا اون پسره كجاس؟
 - ماني؟! مگه خونه نبود؟!
 عموم- نه! هرچي از پايين صداش كردم جواب نداد!
 - صبح باهم برگشتيم خونه و رفت گرفت خوابيد!
 عموم- فكر كردم اومده خونه ي شما!
 - نه عمومجون! حتماً نفهميده شما صداش كردين! آخه نزديك صبح بود كه خوابيديم! الآن مي‌رم صداش مي‌كنم!
 «از جام بلند شدم و رفتيم تو حياط خونه ي ماني اينا و رفتم تو ساختمون و رفتم طبقه ي بالا تو اتاق ماني. سرش رو كرده بود زير پتو و خوابيده بود و فقط يه خورده موهاش معلوم بود. دو سه بار صداش كردم امّا جواب نداد. رفتم جلو و پتو رو از روش زدم كنار كه ديدم زير پتو چندتا متكاس و يه ماهوت‌پاك‌كن‌م بالا متكاهاس! يه خرده از ماهوت پاك‌كن رو از زير پتو گذاشته بود بيرون كه شبيه موهاش باشه!
 همونجا گرفتم نشستم! اگه عمو مي‌فهميد بازم داد و فريادش هوا مي‌رفت! هميشه وقتي ماني از اين كارا مي‌كرد، عمو شروع مي كرد به‌دعوا‌ كردن! حالا كه جريان ترمه رو بهش گفته بودم كه ديگه واويلا!
 تلفن رو ورداشتم . زنگ زدن به موبايلش. چند تا زنگ خورد تا جواب داد»
 - مشترك مورد نظر در دسترس نمي‌باشد. لطفاً شماره گيري نفرمائيد.
 «بعد موبايل قطع شد. فكر كردم كه خط‌آ خرابه. دوباره گرفتم كه همون خانمه دوباره گفت»
 - مشترك محترم در دسترس نمي‌باشد. لطفاً بعداً شماره‌گيري...
 «يه دفعه موبايل قطع شد. تلفن رو گذاشتم سر جاش امّا يه مرتبه تازه حواسم جمع شد! اين صداي ضبط شده هر دفعه يه چيزي بهم گفت! يه بار گفت مشترك مورد نظر، يه بار گفت مشترك محترم! يه باز گفت لطفاً شماره‌گيري نفرمائيد، يه بار گفت لطفاً بعداً شماره‌گيري كنيد!
 زود تلفن رو ور داشتم و دوباره بهش زنگ زدم و بازم همون صدا گفت»
 - مشترك مورد نظر.
 «ديگه نذاشتم حرف بزنه و گفتم»
 - من پسرعموي ماني‌م! بهش بگين كار مهمّي پيش اومده!
 «تا اينو گفتم كه هموم صداي ضبط‌شده گفت»
 - سلام هامون‌خان!
 - سلام از بنده‌س خانم! لطفاً گوشي رو بدين به‌ماني!
 «همون صدا با خنده گفت»
 - چشم! ببخشين!
 - خواهش مي‌كنم!
 «يه لحظه بعد صداي ماني اومد»
 - الو! هامون! چي‌شده؟!
 - زهرمار! خجالت نمي‌كشي؟!
 ماني- براي چي؟!
 - معلوم هس كجايي؟!
 ماني- همين الآن تو رختخوابمم!
 - غلط كردي! من الآن تو اتاق‌تم!
 ماني- اونجا چيكار مي‌كني؟!
 - مي‌دوني ساعت چنده؟!
 ماني- چنده؟!
 - ده صبح!
 ماني- اِي واي خواب موندم!
 - اين صداي كي بود؟!
 ماني- شبكه بود ديگه!
 - كور شده شبكه هر دفعه يه چيزي به‌آدم مي‌گه؟ بعدشم سلام و عليك‌م با آدم مي‌كنه؟!
 ماني- خب منشي داره ديگه!
 - منشي موبايل‌تو اسم منم مي‌دونه؟!
 ماني- حالا كه وقت انتقاد به‌شبكه ي مخابرات و اين چيزا نيس‌ كه! بگو ببينم چي شده؟!
 - جريان رو به عمو گفتم! مي‌خواد باهات حرف بزنه! ولي الآن مي‌رم و دستش رو مي‌گيرم و مي‌آرم تو اتاقت تا آدم بشي! بذار بياد اين متكّاها و ماهوت‌پاك‌كن رو ببينه اون وقت ببينم اجازه مي‌ده كه تو زن بگيري؟! خجالت نمي‌كشي واقعاً؟! تو همين ديشب تصميم به ازدواج گرفتي! نذاشتي حداقل چند ساعت از بگذره!
 ماني- غلط كردم هامون جون! چيز خوردم! به خدا شيطون گولم زد!
 - شيطون گولت زد؟! اصلاً شيطون بيچاره حريف تو مي‌شه؟! حداقل ميذاشتي چند ساعت بگذره!
 ماني- به جون تو چند ساعت گذشته بود!
 - گم‌شو! جون منم هي قسم مي‌خوره!
 ماني- حالا چيكار نم هامون جون؟!
 - از من مي‌پرسي؟! من اصلاً بَلَدم از اين كارا بكنم كه بعدش بلد باشم ماست‌ماليش كنم؟!
 ماني- راست‌م مي‌گي‌آ! ببين! بابا كه بالا نيومده؟
 - فكر نكنم!
 ماني- خب هامون جونم، الهي قربون تو پسر عمومي خوش‌قيافه و خوش هيكلم برم! اگه برات زحمت نيس، اون آثار جرم رو از بين ببر!
 - آثار جرم چيه؟!
 ماني- همون متكاها و ماهوت‌پاك‌كن ديگه!
 - خب! خودت چيكار مي‌كني؟
 ماني- خب مي‌آم خونه ديگه!
 - الآن كجايي؟!
ماني - چسبيدم به تو!
- چي؟!
ماني - فقط يه ديوار بينمون فاصله انداخته!
- خف نشي پسر ! بدو بيا.
ماني - اومدم اومدم ! باي باي!
- به اينا چي بگم؟!
ماني - هيچي نگو فقط بگو بالا نبود!
(( تلفن رو قطع كردم و بعد روي رختخوابش رو تميز كردم و اومدم پايين رفتم توي حياط خودمون و به عموم گفتم ))
- تو اتاقش نبود عمو !
عموم - يعني چي ؟! پس كجاست؟
- نميدونم.
عموم - من ميدونم كجاس! حتما رفته دنبال پدر سوختگي ش!
(( مادرم كه هميشه از ماني دفاع ميكرد زود گفت ))
- خان عمو شما هميشه به اين بچه بدبينين!
عموم - زن داداش هنوز اينو نشناختين! اگه بچه منه ! من ميدونم چه جونوريه!
(( زري خانوم كارگرمون كه داشت برامون چايي مي اورد تا اينو شنيد گفت ))
- نگين تو رو خدا خان عمو! ماني گله!
عموم - اين پدر سگ همه شما رو گول زده! من فقط اينو ميشناسم ! حالا بشينين و صبر كنين تا بياد و بعد قضيه رو معلوم كنيد كه كجا بوده!
مادرم - حالا شما چايي تون رو ميل كنين! هر جا باشه الان ديگه پيداش ميشه!
(( تا عموم چايي ش رو برداشت كه بخورده يهو ماني كليد در رو انداخت و در رو باز كرد و اومد تو! تو دستش يك كيسه نايلون بود ! از همون دور داشتيم نگاهش ميكرديم كه داد زد و گفت :
- صبحونه كه نخوردين؟! رفتم نون تازه خريدم!
(( تا اينو گفت مادرم يه نگاه به عموم كرد و گفت ))
- ديدين حالا خان عمو؟! بچه م مرد شده ديگه! حالا بايد واقعا براش به فكر زن گرفتن باشيم!
(( داشتم همينطور نگاهش ميكردم! داشت همينطور كه از در حياط ميومد جلو! به باغچه و درختها نگاه كرد و گفت ))
- ادم وقتي صبح زود بلند ميشه چه حال خوبي داره! هامون تو هم از اين به بعد صبحا زودتر بلند شو و ببين چه حالي داره! ببين چه كيفي داره! ادم احساس زنده بودن ميكنه! چيه همش گرفتي خوابيدي؟
(( يه نگاه بهش كردم و گفتم ))
- چشم!
(( بعدش اومد جلو و به همه سلام كرد و گفت ))
- چه خبر بود دكون نونوايي! غلغله!
(( بعد كيسه نايلون رو كه توش چند تا نون بربري تيكه تيكه شده بود رو داد دست من و گفت ))
- همونجا دادم با چاقو تيكه تيكه اش كردن كه راحت تر بزارينش تو فريز!
(( بعدش يه چشمك به من زد ! كيسه رو از دستش گرفتم كه زري خانوم گفت ))
- پير شي الهي! دستت درد نكنه! ديگه وقت زن گرفتنته مادر!
(( تا زري خانوم اينو گفت ! ماني سرش رو انداخت پايين و با خجالت گفت ))
- زير سايه بزرگتر ايشالا!
(( كيسه رو بردم و دادم به زري خانوم . اونم گرفت و رفت طرف ساختمون. منم دنبالش رفتم ! چند قدم كه رفتم انگار دستش خورد به نون ها! برگشت كه يه چيزي بگه كه بهش اشاره كردم و گفتم ))
- نون ها سرد ميشه زري خانوم ! بيا كه حسابي گرسنمه!
(( زود با خودم بردمش تو ساختمون كه اروم بهم گفت ))
- مادر اينا كه انگار همين الان از تو فريز در اومده!
- هيچي نگو زري خانوم ! اين نون مدلشه ! نونوايي ميزارتش توي فريز كه وقتي نونشون تموم ميشه بدن دست مردم كارشون راه بيافته!
- وا! خاك بر سرم! ديگه بايد از نونوايي هم نون فريز شده بخريم؟!
- حالا جلو عمو اينا نگو! بفهمن به ماني توپ و تشر ميزنن!
زري خانوم - من غلط بكنم! الان همچين گرمشون ميكنم كه انگار تازه از تنور درشون اوردن!
- دست شما درد نكنه!
(( زري خانوم رفت طرف اشپزخونه و منم برگشتم سمت حياط و روي تخت بغل ماني نشستم . پدرم يه خنده اي كرد و به ماني گفت  ))
- چه خبر عمو جون؟
(( ماني يه اهي كشيد و گفت ))
- هيچي نيست عمو جون ! يه زندگي يكنواخت كه ديگه خبري توش نيس! نه تفريحي نه سرگرمي يي نه تغييري نه تحولي ! هيچي! از صبح كه ادم از خواب پا ميشه يه تكراره! ديگه كم كم از بس با اين هامون حرف زدم و نشست و برخاست كردم! دارم حالت افسردگي روحي پيدا ميكنم! اين هامون م مثل ماست ميمونه! صد تا جمله بايد بهش بگي تا يه جمله جوابت رو بده! به جون شما عمو جون از تنهايي داره اين دلم ميتركه! نه همصحبتي نه دوستي نه تنوعي!
(( اينا رو گفت و سرشو انداخت پايين كه پدرم گفت ))
- اينا درست ميشه عمو جون! به وقتش همه چي درست ميشه!
ماني - اخه كي عمو جون؟! به جون اين هامون دلم ميخواد برم يه جايي كه هيچكس نباشه ! اينقد فرياد بزنم! اينقد فرياد بزنم!
مادر - اخه چرا؟!
ماني - خسته شدم از اين تنهايي عزيز! ديگه داره موهام سفيد ميشه! حالا من به درك ! اين طفلك هامون رو بگو! اين ديگه داره كچل ميشه ! پس فردا كه خواستيم بريم براش خواستگاري بايد موهاي ماهوت پاك كن رو بكاريم رو سرش كه عروس (( تو )) نزنه ! اصلا حالت فريزري پيدا كرده!
(( برگشتم يه نگاه بهش كردم كه گفت ))
- نگاهش رو ببين ! عين مرده ته قبرستون! سرد ! كسل! بي روح! بي احساس! بلاتكليف!بابا اخه به فكر باشين! نا سلامتي شما بزرگتراي مائين!
(( پدرم برگشت يه نگاهي به من كرد و گفت ))
- نكنه اون حرفا رو تو براي خودت ميگفتي؟!
- نه به خدا!
ماني - چرا حيا ميكني هامون؟! بگو كه زن ميخواي!
- من زن ميخوام؟
ماني - خب اره ديگه ! چه فرقي ميكنه! چه تو زن بخواي چه من!
عموم - اخه تو پسر ادم شدي كه زن ميخواي؟!
ماني - مگه نديدين صبح رفتم نون خريدم و اومدم؟!
عموم -همين؟! با همين يه نون گرفتن تمومه؟
ماني - برم نفت بگيرم!
(( من و مادرم و پدرم زديم زير خنده ))
عموم - ببين بچه جون اين فيتيله رو از گوشت در بيار كه بري اون دختره رو بگيري !
ماني - كوم دختره بابا جون؟
عموم - نميدونم! همونكه هنرپيشه شده!
(( بعد برگشت و به من نگاه كرد و گفت ))
- اسمش چي بود؟
- ترمه عمو جون!
عموم - اهان ترمه ! فكر اين دختره رو از سرت بيرون كن!
ماني - اخه دوستش دارم بابا جون! يه شب نميبينمش حال خودمو نميفهمم!
عموم - مگه تو چند بار ديديش؟
ماني - يه بار!
عموم - خب ادم با يه بار ديدن عاشق ميشه؟!
ماني - اخه خودشو از جلو يه بار ديدم ولي فيلمشو پنج بار ديدم! پنج تا يك ساعت و نيم ميشه چند بار؟!
عموم - باز چرت و پرت بگو!
ماني - اخه بابا جون مگه ترمه چه عيبشه؟ هم خوشگله ! هم خوش تيپه ! هم خوش هيكله! هم خانومه! هم تحصيلكرده ست! هم هنرمنده! هم فاميلمونه! اخرشم اگه نخواستيمش ! يه توپش رو ميبريم دم بازار ردش ميكنيم بره!
عموم - اون فاميل ما نيس!
ماني - خوب عصباني نشين ! فاميليش رو خط ميزنيم!
عموم - اون به درد تو نميخوره!
ماني - ولي من اونو دوست دارم و به غير از اون هيچكي رو نميخوام! اصلا عاشقش شدم! جونم به جونش بسته ست ! اصلا هر نفسي كه ميدم پايين ! مياد بالا ميگه ترمه ! اصلا سري از هم سوائيم ! خلاصه يا اون يا هيچكي ! اگه ترمه رو برام نگيري ازين شهر ميرم! ميرم يه جاي دور كه دست هيچكس بهم نرسه ! ميرم و تا اخر عمر با يادش زندگي ميكنم! حالا چي ميگين شما؟!
عموم - اون به درد تو نميخوره!
ماني - پس خوب منو نگاه كنين كه اخرين باره منو ميبينين! اين صبحونم رو بخورم رفته م! اصلا زندگي بدون ترمه برام معني نداره! اصلا صبحونه هم نميخورم! همينطوري گرسنه ميرم!
عموم - من خودم يه دختر خوب و خانوم و خوشگل برات در نظر گرفتم! حالا صبحونت رو بخور تا بهت بگم!
(( ماني يه لبخند زد و گفت ))
- منو كفن كردي راست ميگي باباجون؟!
عموم - اره!
ماني - چشم - الان تند صبحونه م رو ميخورم!
(( مادر و پدرم زدن زير خنده! برگشتم يه نگاه بهش كردم كه داد زد و گفت ـ))
-  زري خانوم ! صبحونه رو بيار ديگه!
(( از زير ميز محكم با پام زدم به ساق پاش كه داد زد و گفت ))
- اخ چرا ميزني؟!
- تو مگه ديشب به من نگفتي با عمو صحبت كنم؟!
ماني - چرا!
- مگه تو نگفتي فقط ترمه رو ميخواي؟!
ماني - چرا!
-مگه الان دو ساعت نمي گفتي بدونه ترمه نميتوني زندگي كني و اين حرفا؟
ماني-خب  چرا!
-پس چي شد؟؟
ماني-خوب بريم اين دختره رو هم كه بابا برام پيدا كرده ببينيم بعد!شايد از ترمه بهتر باشه!منكه نبايد ضرر كنم!ميدوني اين باباي مهربون و خوبم چقدر تاحالا بالا من خارج كرده؟!مگه خدارو خوش مياد كه از منفعت ضرر كنه؟!
((يه نگاه بش كردمو همونجوري كه از سر ميز بلند مي شدم گفتم))
-تو آدم نمي شي!
((موچه دستامو گرفت و دوباره نشوندم سرميز و گفت))
-حالا چرا تو ناراحت ميشي؟!
-ديشب يادت رفت چيا به ترمه گفتي؟!
ماني-چيا گفتم؟!
-ميخوام بيام خواستگاريت و از اون  حرفا؟!
ماني-اينارو گفتم؟!
-بله!
ماني-جلو تو گفتم؟يعني مطمئني؟
-بله!
((برگشت طرف عموم و گفت))
-ببخشين باباجون!نميتونم دختره دگه اي رو قبول كنم!اين هامون از دستم ناراحت ميشه!
-ا.....!بمان چه مربوطه ديگه؟!
ماني-به نظر تو همين ترمه خوبه ديگه؟
-من چه ميدونم!
ماني-حالا خوبم نبود  چند  وقت بعد ولش ميكنم ميرم سراغه يكي ديگه!چه عيبي داره؟
((تا اينو گفت و عموم دست كرد از رو ميز ي قاشق چايي خوري ورداشت و پرت كرد طرفش كه سرش رو دزديد وهمونجور  كه  ميخنديد دست منو گرفت و كشيد و فرار كرديم طرف حياط خونه اونا!
عموم شروع كرد به داد و بيداد كردن!هي عموم داد ميزد و هي ماني ميخنديد!دوتايي رفتيم خونه ماني اينا.وقتي خندش تموم شد گفت))
-خب حالا چيكار كنم؟
-من باتو حرف نميزنم!
ماني-چرا؟
-آخه تو كي درست ميشي؟!همه چيرو به شوخي ميگيره!
ماني- باشوخي كارابهتر پيش ميره!حالا چيكاركنيم؟
-يعني چي؟
ماني-يعني برنامه امروزت چيه؟
-مي خوام يه سر به عمه بزنم و جريان رو براش بگم!
ماني-خب من هم  يه سر به دختر عمه ميزنم و جريان رو براش ميگم.تو برو سراغ عمه،من هم ميرم سراغ دختر عمه!اصلا كاشكي يه مادر و دختر رو پيدا ميكرديم و تو مادره رو ميگرفتي و من دختره رو!اينطوري قال قضيه كنده ميشد!
((يه نگاه بهش كردم و راه افتاده طرفه خونه خودمون كه داد زد و گفت))
-به عمه سلام برسون و بش بگو كه خيالش از هر بابت راحت باشه!جونه من و جونه دختر عمه!
((دوباره يه نگاه بهش كردم و جوابش رو ندادم كه گفت))
-نون فريزري ا تازه بود؟!واقعا خدا اين نونوايي  رو از اين محل نگيره!چه برخوردي!چه احساسي!چه احساسه مسوليتي!چه اردي!
((بازم جوابش رو ندادم و رفتم تو حياط خودمون و همراه با غرغره عموم ، صبحونم رو خوردم و رفتم لباسم رو عوض كردم و راه افتادم طرفه خونه عمه ليا.
جمعه بود و خيابون ها خلوت.نيم ساعت  نشوده بود كه رسيدم دم خونه شون و  زنگ زدم.يه خورده بعد ايفون رو  ركسانا جواب داد و در رو واكرد و رفتم تو حياط كه ديدم ركسانا از پله ها امد واز همون جا سلام كرد.كمي رفتم جلو تر.جواب سلامش رو دادم كه گفت))
-تنهايين؟
-بله!
ركسانا-ماني خان نيومندن؟
-نخير!
ركسانا-حالتون خوبه؟
-ممنون!
ركسانا-بفرمايين خواهش ميكنم!
-شما بفرماييد من هم در خدمت تون هستم.
((راه افتاد طرف ساختمون و همون جور كه مي رفت گفت))
-بچه ها رفتن كوه به من هم اصرار كردن كه باهاشون برم اما بدلم افتاده بود كه ممكنه شما تشريف بيارين!اين بود كه باهاشون نرفتم و.....
((نذاشتم جملش تمام بشه و گفتم))
-عمه منزل هستن؟
((برگشت يه نگاه به من كرد و گفت))
-هستن،بفرمايين.
((راه افتاد و از پله ها رفت بالا.همونجور كه ميرفت جلو نگاهش كردم.يه شلواره جين پوشيده بود با يه دونه از اين بلوزا كه تازه مد شده بود.موهاي طلايي پرنگ دشت كه خيلي ساده پشت سرش با يه گل سر بسته بود و احتمالا خودش رنگشون كرده بود!قدش بلند بود و خيلي خوش اندام.دم دره راهرو كه رسيد،صبر كرد تا بهش رسيدم و گفت))
-بفرمايين خواهش ميكنم!
((با دست اشاره كردم كه يعني اون جلو بره.دره رهرو رو وا كرد و رفت تو و منم دنبالش رفتم و رسيديم به دره ورودي سالن انجا واستاد و دوباره تعا رف كرد ك اين دفعه گفتم))
-شما بفرمايين!الان چند دقيقه س كه وقت مون با  تعا رف تلف شده!بفرمايين خواهش ميكنم!
((همون جوريه لحظه مات شود به من!صورت خيلي قشنگ و بانمكي داشت اما چيزي كه تو صورتش بيشتر توجهه آدم رو جلب ميكرد چشماش بود!
چشماي درشت و اصلي رنگ كه  با رنگه طلايي موهاش خيلي هماهنگي داشت!خلاصه برگشت و دره ورودي سالن رو واكرد و رفت تو و من هم دنبالش راه افتادم و تا رفتم تو سالن ديدم كه عمه ليا اومده همون جلوي در!بهش سلام كردم.يه لحظه اين احساس بهم دست داد كه انگار منتظره كه مثلا برم جلو و بغلش كنم اما خودم ي همچين حسي نداشتم!يعني هنوز برام مثل يه غريبه بود! بلافاصله خودش فهميد و جوابم رو داد و گفت))
-خوبي عمه جان؟؟
-ممنون
عمه-بيا!بيا تو اتاق پذيرايي!
((صبر كردم تا خودش جلوتر رفت و دره اتاق پذيرايي رو واكرد و رفت تو و منم دنبالش رفتم كه رويه ي مبل نشست و گفت))
-بشين عمه جون!ركسانا جون!يه زحمتي ميكشي چند تا چايي به ما بدي؟
ركسانا-چشم عمه خانوم!
((اينو گفت و رفت طرفه  آشپزخونه.منم روي يه مبل كامي اونطرف تر نشستم كه عمه گفت))
-چي شد عزيزم؟رفتين؟
-رفتيم
عمه م -ديدينش؟
((سرم رو تكون دادم كه گفت))
-حالش چطور بود؟؟؟چطوري ديدينش؟يعني چه جور دختري محك ش زدين؟
-با يك بارديدن كه نميشه  كسي رو محك زد!
عمه م-راست ميگي عمه اما همينجوري م مي شه يخورده آدما رو شناخت!
-در هرصورت ديديمش
عمه م -باهاش حرف زدين؟
-يه مقدار اما فلان حاضر نيست برگرده اينجا!
((يه لحظه ساكت شد وبعدش گفت))
-ميدونم
((از جيبم سيگارم رو در اوردم و بهش تعارف
كردم.يه دونه ورداشت و براش روشن كردم و سيگاره خودمم روشن كردم.داشت فكر ميكرد.هيچي نگفتم.چند دقيقه بعد ركسانا با يه سيني امد تو و امد جلو من و تعارف كرد.فكر كردم چايي اورده.تا خواستم بردارم ديدم قهوه س!زود دستم رو كشيدم و گفتم))
-من قهوه نميخورم!
ركسانا   -چرا؟
-دوست ندارم!
ركسانا-خيلي عاليه كه!
((يه نگاه بش كردم كه زود گفت))
-ببخشين!الان براتون چايي ميارم!
-نه!خيلي ممنون!من اصلا چيزي نميخورم!زحمت نكشين!
((عمه م خنديد و گفت))
-ركسانا جون يه چايي براش بيار!
((ركسانا زود رفت كه چايي بياره و يه خورده مكث كردم و بعدش گفتم))
-ببينين خانوم،من بايد همه چيز رو بدونم!بايد بدونم كه اختلافه شما با پدرم و عموم سره چي بود!بايد بدونم كه......
عمه م-هنوز به من ميگي خانوم؟
((يه لحظه سكوت كردم و بعدش گفتم))
-هنوز زبونم نمي چرخه كه عمه صداتون كنم!بايد خودتون درك كنيد كه چي مي گم!
عمه م-ميفهمم!حق دري!
((يه خورده سكوت برقرار شود و هيچ كدوم هيچي نگفتيم..سيگارم رو خاموش كردم كه ركسانا با يه سيني ديگه كه توش يه فنجون چايي بود برگشت و بهم تعارف كرد.ورش داشتم و ازش تشكر كردم.بعدش نشست رو يه مبل بغل من و فنجون قهوه ش رو ورداشت كه عمه م گفت))
-عمه،ديشب چي شود بالاخره؟
((جريان رو براش گفتم.شروع كردن با ركسانا به خنديدن.وقتي خنده هاشون تمام شد عمه م گفت))
-عين باباشه!اون چند سالي كه باهم زندگي ميكرديم يه گربه يا يه سگ يا يه پرنده از ترسه باباش جرات نداشت بيات طرفه خونه ما!خيلي شيطون بود!
((بعد يه نگاه به من كرد و گفت))
-توام همينطور!درست مثله باباتي!ساكت و اخمو ولي مهربون و محكم!
((سرم رو برگردوندم طرفه بخاري كه قاب عكس ا روش بودن و بعدش برگشتم طرفه عمه م و گفتم))
-قراره ترمه خانوم از اونجايي كه هستن اسباب كشي كنن.
عمه م -چرا؟
-ماني ميخاد!يكي از آپارتمان هاي بابا اينا خاليه نزديكه خونه خودمونه! ماني بهش گفت كه بيات اونجا زندگي كنه
((يه لحظه ساكت شدم بعدش گفتم))
-يه چيزه ديگه م هست!
عمه-چي عمه؟
-ماني ديشب ازم خواست كه درمرد ازدواجش با ترمه خانوم با عموم صحبت كنم!
((عمه م يه لبخند زد و گفت))
-خب صحبت كردي؟
-عموم موافق نيست ولي ماني لجبازه!ميدونم حرف خودش رو به هرصورت پيش مي بره!
((چايي م رو برداشتم و كمي ازش خوردم و يه سيگاره ديگه روشن كردم و گفتم))
-نمي خواين برام از گذشته ها بگين؟
عمه م-چرا ولي اول بايد خودت بخوايي كه بدوني!
-مي خوام بدونم!
عمه م-اشكاله ما اينه كه همش ميخواهيم بريم تو گذشته ها!آينده يه ما ها رفته تو گذشته هامون وقت شه كه گذشته هارو ديگه ول كنيم گذشته ديگه مرده!
بهتره كه اين مرده رو خاك كنيم و سرمون رو برگردونيم طرفه آينده!اما تاحالا نشده!يكي ش خوده من!
-بالاخره اگرم قرار باشه اين مرده هارو خاك كنيم نبايد يه خاطره يه ازشون داشته باشيم؟!
عمه م -چرا!اما فقط درحد يه خاطره!نبايد هم اين خاطره يه سي بندازه رو آينده و حال مون!هرچند كه براي من انداخته!
((سرم رو تكون دادم كه اون هم يه سيگار از روي ميز برداشت و روشن كردش و شروع كرد به كشيدن.دو سه دقيقه اي هيچي نگفت بعدش يه نگاه به من كرد و گفت))
-تو اصلا چيزي در باره يه پدر بزرگت ميدوني؟
-نه!
عمه م- ميدوني كه پدرت و موت از زنه دومش بود؟
-نه!
عمه م-پدر بزرگت دو تا زنگ گرفت!اولي ش مادره من بود و دومش مادره پدرت و عموت!
((يه لحظه ساكت شد و بعدش گفت))
-نمي دونم از كجا برات شروع كنم و بگم!يه دنيا حرف تلنبار شده تو دل مه!اگه سر واز كنه ديگه نميشه جلوشو گرفت!
-من گوش ميدم!
عمه م-فقط گوش دادن كافي نيست!بايد درك كني!بايد بفهمي!بعضي از پدر مادرا يعني اكثرشون به حرفه بچه ها شون گوش ميدان اما نميتونن بفهمن شون و
يا دركشون كنان!اين ميشه كه بينشون فاصله مي افته!فاصله بينه دوتا نسل!حالام بينه من و تو برعكس!اين دفعه توبايد به حرفام گوش بدي و درك كني!باشه؟
-سعي ميكنم!
((سرش رو تكون داد و گفت))
-تو از تاريخ چي ميدوني ؟ازدوره قاجار!از زمان احمد شاه و اون وقتا؟
-يه مقدار اعلاء دارم!
عمه م-اين چيزا كه برات تعريف ميكنم چيزايي يه كه از مادرم شنيدم!خودم كه نبودم!زياد خبر ندارم!همين قدر كه شنيدم و ميدونم برات تعريف ميكنم!
((يه نفسي تازه كرد و گفت))
-پدربزرگ و مادر بزرگ مادرم ايراني بودن اما ايرانياني كه خيلي سال پيش افتادن دست روسيه!همون موقع كه جنگ بود و ما شكست خورديم!اونام كم كم
روس شدن!يعني روسيه اون روسيه سرخ نبود!همون روسيه تزاري!پدر بزرگ و مادر بزرگم هردو از خانواده هاي اشرافي بودن! خونه هايي مسله قصر و كالسكه
هايي شيش اسبه و نوكر و كلفت و خدمتكار و جشن هايي آنچناني و موزيك و رقص باله و تآتر تو خونه و اين جور چيزا!اينارو تو كتاب خوندي يا مثلا تو بعضي از اين
فيلماي قديمي ديدي يا نه؟
-يه چيزايي ازشون ديدم!
عمه م-پدر  پدر بزرگم از اون آدمايي بوده كه دلش ميخواسته جز روسيه باشه و خودش رو هميشه يه روس ميدونسته اما بر عكس پدر بزرگم هميشه دلش
ميخواسته ايراني باشه!حالا اين دوتا حرفه همديگه رو ميفهميدن يا نه بماند!حتما اونا هم حرفه همديگه رو نمي فهميدان!بگذريم!
مادر بزرگم م خانوادش همينجوري بودن!مدرن و شيك يا بقول بعضي ها بورژوا!
گويا وقتي مادر بزرگم چهار يا پنج سالش بوده معلم زبانه فرانسه و انگليسي و موسيقي داشته و خدمتكار مخصوص و معلم باله و اين چيزا!
پدربزرگمم همينطور!توسن سيزده چهارده سالگي يه شمشير زن خوب بوده و بلد بوده با اين هفت تير هاي سر پر تير اندازي كنه و مثلا براي حفظ شرافت با
بدست آوردن دختر مرده علاق ش با رقيبش دوئل كنه و هر هفته با اسب بره براي شكار و سر وقت معلم زبان و معلم رقص و اينجور چيزا!اينم فهميدي؟
((سرم رو تكون دادم كه گفت))
-حالا از اين چيزا كه گفتم چي دست گيرت شود؟
-خوانواده پدر بزرگ و مادر بزرگتون جز اشراف اون زمان بودن و صاحب قصر و كاخ و پول زياد و در اون زمان خيلي مدرن!
عمه م-آفرين!
-اما يه مساله برام روشن نيست!
عمه م-چه مساله ي؟
-ايران در زمان قاجاريه اين طوري نبوده!يعني دختر ها بايد تو خونه مي موندن و پسرام مثلا يه مكتب خونه ميرفتن و بعدشم  مي رفتن حجره پدرشون و ميشدن يه كاسب بازاري!مگه اينكه...
عمه م-مگه اينكه چي؟
-پدر بزرگ و مادر بزرگتون تو چه شهري بودن؟
((يه لبخند زد و گفت))
-گرجستان شوروي !يعني گرجستان ايران!البته اگر ميتونستيم بعد از اينكه مدت اون قرار داد ها تموم شود پسش بگيريم!
-چرا گرجستان؟
((يه نگاه به من كرد و گفت))
-مگه برات فرقي ميكنه؟
-خوب نه والي معمولا كسي كه تو گرجستان زندگي ميكنه بايد مسيحي باشه!
((يه لحظه مكس كردم بعدش با شك و دودلي گفتم))
-شما مسيحي هستين؟
((يه لبخند زد و گفت))
-نميدونم!يعني حالا ديگه نميدونم!
((يه سيگار ديگه ورداش و روشن كرد و گفت))
-تا اينجا كه گفتم فهميدي يا نه؟
((سرم رو تكون دادم كه گفت))
-وقتي مادر بزرگم حدودا هيجده سالش بود يه شب تويكي از اين جشن ها ازش ميخوان كه براي مهمون ها پيانو بزنه.مادربزرگامم ميره ميشينه پشته پيانو و شروع
ميكنه به زدن.گويا هنوز اون وقتا رسم نبوده كه مثلا يه دوشيزه از خوانواده يه اشراف آواز بخونه اما يه مرتبه نميدونم چي ميشه كه مادربزرگمم همين تور كه داشته يه قطعه رو اجرا ميكرده شروع ميكنه به خوندن!
تا صداش كه احتمالا خيلي قشنگ بوده بلند ميشه همه ساكت ميشن و جوونا جمع ميشن دورش!همه تعجب كرده بودن!اين شايد اولين باري بوده كه دختره يك خوانواده اشرافي در يه جشنه اشرافي آواز ميخونده!
پچ پچ مي افته بينه دخترها و زن ها!همه جا خاله زنك بازي بوده ديگه!
خلاصه اين داره گوشه اون پچ پچ ميكنه اون داره گوشه اون پچ پچ و اون يكي در گوش اون يكي پچ پچ ميكنه كه سالن رو صدا ور ميداره اما
مادربزرگم به هيچي اعتنا نميكنه و آوازش رو تموم ميكنه!
آوازش كه تموم ميشه از جاش بلند ميشه و بر ميگرده طرف مهمونا و همين جور منتظر ميمونه كه ببينه عكس العلمشون چيه.اما صدا از
صدا درنمياد! از تشويق كه خبري نبوده هيچ، همه زن ها هم داشتن بش چپ چپ نگاه ميكردن! خوب در واقع مادر بزرگم ي سنت شكني
كرده بوده كه تا اون روز سابقه نداشته!
پدرش كه يه همچين وضعي رو ميبينه با اينكه از دست دخترش كه مادربزرگ من باشه عصباني بوده اما براي حمايتش ميره جلو و بغلش
ميكنه و ورش ميداره و آروم ميره طرف در سالن.مادر مادربزرگم هم ميره طرف شون و اول دخترش رو بغل ميكنه و ماچ ميكنه و سه تايي
ميران طرف در!تو همين موقع اولين پسر جوون شروع ميكنه به دست زدن!بعدش دومي و بعدش سومي و يمرتبه تموم پسراي جوون
كه تواون مهموني شركت داشتن شروع ميكنن براش كف زدن!
كف زدن پسراي جوون همانا و همراه شدن صداي دست دختراي جوون همانا!خلاصه هرچي دختر و پسر جوون انجا بوده براي حمايت و
تشويق اين كار جسورانه ي مادربزرگم شروع ميكنن به كف زدن كه يمرتبه تمام مردهايي كه اونجا بودن باهاشون همصدا ميشن و اونام
براي مادربزرگم دست ميزنن!بلافاصله ميزبان هم ميره طرفشون و نميزاره كه از سالن برن بيرون!
شور و ولوله مي افته تو مهموني!اونقدره براش دست ميزنن كه مادربزرگم مجبور ميشه دوباره برگرده پشت پيانو و يه آهنگ ديگه بزنه و
بخونه!مادربزرگمم درحالي كه گريه ميكرده شروع ميكنه به آهنگ زدن و خندان كه اين مرتبه با تشويق تمام مهمون ها روبرو ميشه!
هميشه براي اينكه ي سنت پوسيده عوض بشه يه جسارت لازمه و يك حمايت!
همونجا براش دهتا خواستگار پيدا ميشه كه از فرداش راه مي افتن طرف خونه اينا براي خواستگاري!
يه مرتبه مادربزرگم ميشه نقطه توجهه همه خانواده هاي سرشناس!صبح اين ميومد و شب اونيكي!
اما مادربزرگم به هيچكدوم جواب درست نمي ده!خانواده هاهم براي اينكه توجه شون رو جلب كنن
يه شب اين يكي دعوت شون ميكرد و براشون يك مهموني راه انداخته و يه شب اونيكي!
ميونه تمام اين خانواده ها و خواستگارها دو تاشون از نظر اشرافي و نسبت با مثلا درباراون
موقع يا مثلا تزار از همه بالاتر بودن به طوري كه باقي كم كم خودشون رو ميكشن كنار و
مي مونن اين دوتا جوون كه هر دو هم خوش قد و قامت بودن و هم خوش قيافه و هم شجاع
و تحصيل كرده!خلاصه هردو از هر جهت كامل بودن و مادربزرگم نميدونست كه كدوم شون
رو انتخاب كنه!ايناهم هردو يك دل نه صد دل عاشق مادربزرگم ميشن!هردو خيلي آقا و نجيب
ميومدن خونه مادر بزرگم و باهم ديگه مينشستن حرف ميزدن و همش سعي ميكردن دل مادربزرگم
رو ببرن كه گويا مادربزرگم عاشق هردوشون بوده و نميتونسته كه از بينشون يكي رو انتخاب كنه!
توي همين موقع يك مرتبه هردوشون براي يك ماه غيب شون ميزنه! هيچكس هم ازشون خبر نداشته!
يعني نه به مادربزرگم چيزي گفته بودن و نه به كس ديگه تا اينكه بعد از يك ماه سروكله شون پيداميشه!
يكي با دست زخمي و اون يكي با پاي زخمي!نگو اين دوتا براي ازدواج با مادربزرگم با همديگه قرار ميذارن
كه برن به جنگ!حالا كدوم جنگ خدا ميدونه!شايد يكي از همون جنگ هايي كه اون وقتا تو هر طرف روسيه بود!
شايد مثلا توي يكي از شهر ها دهقان ها و كشاورز ها سر به شورش ورداشته بودن!خوب ميدوني كه وضع روسيه
خيلي خراب بود!اكثرا مردمش گشنه بودن و يك عده توشون پولدار!مثل الان ما!خلاصه اين دوتا باهم ميرن به جنگ
و قرار ميزان هركدوم كه سالم برگشت با مادربزرگم عروسي ميكنه كه اتفاقا هردو سالم بر ميگردان!فقط يه خورده زخمي شده بودن!
اين خبر دهن به دهن ميگرده و تو شهر ميپيچه كه اره براي خاطر فلاني دو تا از نجيب زاده ها براي رقابت رفتن جنگ و هردو زخمي برگشتن!
اين خبر دهن به دهن ميگرده و تو شهر ميپيچه كه آره ، براي فلاني دو تا از ن جيب زاده ها براي رقابت رفتن به جنگ و هر دو زخمي برگشتن.
با پيچيدن اين خبر ، بازار خواستگاري مادر بزرگم گرمتر ميشه و از دورو نزديك خبر مي سه كه خوواده هاي اشراف ديگه ام خيال اومدن به خواستگاري مادر بزرگم رو دارن!
خب وقتي يه همچين چيزي به گوش همه ميرسه ، ترس مي افته تو دل اين دوتا جوون ! چون ممكن بوده خواستگار بعدي از هر نظر نسبت
به اين دوتا بهتر وبالا تر باشه!اين ميشه كه اين دوتا قرار ميذارن با هم دوئل كنن!
يه روز صبح زود راه ميفتن طرفه بيرون شهر و همراه چندتا شاهد از جووناي اشراف و دوستان شون ،با دوتا هفت تير مثل اين فيلماي خارجي با
همديگه دوئل ميكنن!
تا خونواده هاشون با خبر بشن و بيان كه جلوئشونو بگيرن يكيشون زخمي ميشه اونم يه زخم خيلي ناجور .
اون جوونيم كه زخميش كرده بود شرافتمندانه مياد بغلش ميكنه و همراه بقيه ميذارش تو كاكسكه و ميرسونش به حكيبم و دوا!!
مادر بزرگم كه خبر دار ميشه با عجله همراه با پدرو مادرش ميرن بالاي سر اون جوون اما وقتي ميرسن كه كار از كار گذشته بوده و اخراي عمرش بوده. اون جوونم كه گويا اسمش سريوژا بوده نميدونم سريوشكا بوده دست مادربزرگمو ميگيره تو دستش و ازش خواهش مكنه كه به عنوان احترام به خودش سر اين عهد بمونه و با رقيبش عروسي كنه و تو لحظه ي اخر عمرش مثله يه نجيب زاده دست رقيبشو ميگيره و ميذاره تو دست ماعدرزبگم. رقيبشم كه اسمش نيكولاي بوده بالاي سرش اشك ميريزه تا اون ميميره!
بعدشم به احترام مرگ رقيبش شرافتمند قرار ميشه كه تا سك سال ازدواج نكنن!
اين خبرم تو شهر ميپيچه و ميرسه به شهر هاي ديگه و ميشه  مثل افسانه!!
و چون اينا يه همچين احترا مي براي رقيبشون قائل ميشن و رقيبشونم تو لحظه ي اخره عمرش ازشون خواهش كرده بوده كه بخاطر حفظ شرافت  اوننم كه شد حتما  با هم معروسي كنن   ،مردمم براي اين عشق احترام قائل ميشن !
بعد از يه سال روزي كه قرار بوده برن با هم كليسا و ازدواج كنن قبلش ميرن سر قبر ريقيبش و گل و اين چيزا ميبرن و دوباره كمثلا ازش اجازه ميگيرن و بعدش ميرن كليسا . گويا نصف جمعيت شهر جمع شده بودن دم اون كليسا كه ببينن اين دختر چه شكلي يا چه جوري بوده كه بخاطر عشقش يه نفر كشته ميشه!
اومدن اون جمعيت و جمع شد ن تو خيابون باعث ميشه كه اين
ازدواج پر ابوهتتر برگزار بشه!يعني خونواده ها و اقوام عروس و دوماد تو كليسا تو كليسا بون ومردم بيرون كليسا!
وقتي مراسم تموم ميشه اين دوتا زنو شوهر ميشن در كليسا باز ميشهمادر پدر و اقوام رقيبش با لباس سياه عزاداري اروم ميان تو كليسا ! خب ميدوني يه همچين رسمس نيست كه تو عروسي كسي با لباس سياه وارد بشه!
خلاصه اونا كه زيادم بودن با لبتاس سياه ميان جولو تا ميرسن به عروس و دماد!تو كليسا صدا از صدا در نميومد و همه منتظر بودن ببينن جريان چيه!
مادر سر يوشگا (رقيبش)ميره جلو و از تو كيفش يا از تو جيبش يه بسته در مياره
و ميده به عروسو دوماد و ميگه اين كادو از طرف پسرمه براي شما ! عروس و دوماد با تشكر و خجالت بسته رو وا ميكنن و ميبينن كه توش يه انگشتره!
دوباهره ازش تشكر ميكنن كه مادر يوشكا ميگه يه كادو هم از طرف من و پدرش و تموم تموم اقوام براتون دارم!اينو كه ميگه همه خوشحال ميشن كه همه چي داره به خيرو خوشي پيش ميره وم مادر و پدر يوشكا قضيه رو فراموش كردن و از خون پسزشون گذاشتن هر چند دو تا رقيب خودشون به اختيار خودشون و خيلي مردونه با هم دوئل كردن اما بالاخره يه خون اون وسط ريخته شده بوده!
پسر گلم كه شما باشين ،عروس و داماد خوشحال ميشن كه يه مرتبه حالت صورت مادره عوض ميشه!تو همين موقع همه ي كساني كه لباس سياه تنشون بوده زانو ميزنن براي مثلا دعا!بعدش مادره با صداي بلند فرياد ميزنه و ميگه "من مادر سر يوشكا از طرف خودمم واقوامم در اين مكام مقدش تو رو نفرين ميكنم!توميدونستي با يه انتخاب ساده جلوي كشته شدن پسرم رو بگيري !اما تو شومي!تونحسي!ما نفرين ميكنيم تو و بازماندگانت در زندگي هيچوقت ارامش نداشته باشين و از خداوند ميخواهميم كه سايه ي شومه تورو از اين شهر دور كنه"!
اينو كه ميگه يهو ول وله اي ميافته تو فانيل عروس و دوماد و دست جوونا ميره سمت شمشيراشون م مياد كه دوباره خونريزي ره بيفته كه پدر عروس و پدر دوماد ميرن جلو كه همه رو ساكت بكننو خونواده ي سر يوشكا همونجور كه اروم اومده بودن تو ارومم ميرن بيرون!كشيشم براي اينكه اين قضيه رو تموم كنه شروع ميكنه به دعا خوندنو از اين جو چيزاو مراسن تموم ميشه و عروس و داماد همراه با خونواده هاشون از كليسا ميان بيرون!
خبراين نفرين قبل از اونا به بيرون رسيده بوده و مردم عادي از اين جريان باخبر شده بودن ! وقتي عروسو داما ميان بيرون مردم دو دسته شده بودن!
يه عده داعشون ميكردنو يه عده نفرين!
خلاصه يه وضع خيلي بدي اونجا درست شده بوده و داماد عروس رو گريه كنون سوار كالسكه ميكنه و راه ميفغتن و بقيه ي اقوامم دنبالشون! وقتي م ميرسن به خونه ي داماد كه مثلا اونجا قرار بوده جشن عروسي باشه نه عروسو داماد حصلشو داشن نه اقوام!اين بود كه جشن عروسي بهم ميخوره و همه ميرن خونه هاشون و عروس و دماواد ميرن تو اتاقشون كه عروس از ناراحتي غش ميكنه!
اين ميشه جريان عروسي پدربزرگ و مادر بزرگم!حالا اينارو تا اينجا داشته باش تا بقيشو برات تعريف كنم(پ ن : حالا اينا چه ربطي به بحث ما داشت!!!)
يه سيگار از تو پاكت دراوردم و روشن كردم رفتم توفكر!تو همين موقع ديدم ركسانا با يه سيني جلوم وايساده!سيني رو گرفت جلوم.توش چندتا فنجونه قهوه بود سرمو بلند كردمو گفتم:
-ممنون ميل ندارم
-چرا؟خستگيتونو در ميكنه!
-خيلي ممنون!دوس ندارم!
ركسانا-اين قهوه با بقيه قهوه ها فرق ميكنه! يه بار امتحان كنيد!
-ببينين ركسانا خانم من اصلا ادمه مدرن و امروزيه اي نيستم!از قهوه خوردن و نسكافه خوردن و موزيك تكنو و رنگ كردن مو به سبك خارجيام خوشم نمياد!(( پ ن : عروس رفته گل بچينه)) دوست دارم همينجوري ايراني بمونم!
شمام بهتره همينجور يباشين!
چايي از قهوه خيلي بهتره!
"بعد اشاره بع موهاش كرده و گفت"
-طلايي و بلوند كردن موهام به نظر من در سن شما كمي زوده!
"يه مرتبه يه نگاه به عمه م كرد و بعدش گفت "
-هامون خان من موهامو رنگ نكردم!
"عمه م خنديدو گفت "
-رنگ طبيعي يه موش همينه عمه جون!
"يه مرتبه جا خوردم!آخه رنگ موهاش خيلي قشنگ بود! فكر ميكردم كه حتما رنگ شون كرده!خودمو يه خورده جمع و جور كردم و گفتم "
-خب اون هيچي!اين قهوه خوردن و اين چيزا ديگه چيه پس؟!
ركسانا-من هميشه قهوه ميخورم!
-همين ديگه!تقليد!اين تقليد كوكوركورانه فزهنگ مارو نابود كرد!
ركسانا-ولي اين فرهنگ خودمونه هامون خان!
-يعني چي؟
ركسانا-آخه من...
"يه لحظه ساكت شد و بعد تند گفت"
-من مسيحي هستم!
"بعدش همينجوري تو چشماي من نگاه كرد!منم تو چشماش نگاه كردم!تو چشماي عسلي رنگش كه چند چند پرده از موهاش پررنگ تر بود!يه مرتبه برگشت بره كه گفتم"
-حالا بد نيس كه منم يه بار قهوه بخورم.
"خنديد دو باره بهم تعارف كرد يه فنجون برداشتمو گذاشتم جلوم.دوباره خنديدو رفت طرفه عمه م به اونم تعارف كرد و برگشت نشست رو مبل بغلي من"
شروع كردم به خوردن قهوه كه گفت:
-چطوره هامون خان؟
-بد نيس!يعني خوشمزه اس!البته چاييم خوشمزه س!قهوه ام خوشمزه س!
"هردو زدن زير خنده كه عمه م گفت"
-ركسانا قهوه رو عالي درست ميكنه!
"يه خورده از قهوه خوردمو گفتم"
-خيلي خوشمزه !
عمه-خودشم خيلي قشنگه!
"زير چشمي يه نگاه به ركسانا كردم كه سرش رو انداخته بود پايين و موهاش ريخته بود تو صورتش!
عمم راس ميگفت ركسانا دختر خيلي قشنگي بود!"
عمه-درضمن خيليم درس خونه!با رتبه ي عالي تو دانشگاه سراسري قبول شده!((پ ن : البته فك كنم كنكور سراسري))
-آفرين ×! آفرين!
"سرش رو بلند كرد كه تشكرد كنه . همونجوري زير چشمي نگاهش ميكردم!دختر خيلي قشنگي بود!ابروهاي كشيده و بلند!دهن و بيني كوچيك! پوست برنزه ي خوشرنگ!
عمه-مادرش ايراني بوده ،پدرش فرانسوي!
"برگشتم با تعجب نگاش كردم كه گفت"
-ديدين چقد ايراني موندم؟!
"جوابي نداشتم بدم براي همين گفتم"
-از ماني خبري نشد!
عمه-موبايل داره؟
اره . ميشه يه تلفن برنم؟
"ركسانا بلند شدو گفت الان براتون مياركم"
-نه ممنون خودم ميام.
"بلند شدم رفتمدنبالش.تلفن تو حال بود شماره ي ماني رو گرفتم.خط مشغول بود.خواستم دوباره بگيرم كه احسلاس كردم از پشت يه دست خورد به شونم!برگشتم كه ديدم يه موي بلند تو دست ركساناس!زود گفت"
-يه مو رو شونه هاتون بود!
"بعد با يه لبخند منو نگاه كرد"
-حتما موي مادرمه!اين بلوز رو همين امروز پوشيدم!
"دوباره خنديد!نميدونم چرا منم يه مرتبعه خنديدم اما زود جلو خودمو گرفتمو برگشتم طرف تلفن و شماره ماني رو دوباره گرفتم.اين دفعه جواب داد"
-الئو ماني
ماني-هان
-معلوم هس كجايي؟
-همين دورو ورام!
-دوروورا كجاس؟
ماني-بگو خونه ي دوستم كجاست
-لوس نشو كجايي؟
ماني-دارم دنبال چيزشون ميگردم!يعني زنگشون!
-=زهره مار پشته دري؟
ماني-اره بابا . زنگشون كجاست؟> اهان پيدا كردم.
-راست ميگي؟
اني-بزن درو اومدم.
-الان وا ميكنم.
ماني-راستي هامون جون سلام يادم رفت اولش بگم.
-سلامو زهره مار بيا تو.
-"تلفن رو قطغ كردمو به ركسانا گفتم"
-ركسانا خانم درو واكنين ماني پشت دره.
"تو همين موقع ماني زنگ زدو ركسانا درو وا كرد.زود زود دره راهرو رو وا كردمو رفتم تو ترانس ايستادم تا ماني اومد گفت"
-واي كه امروز چه خوشگل شدي امشب!اين رنگ موي جديدت چقد بهت مياد!زرد قناري من!
-زهره مكار تو قرار بودي بري سري به ترمه بزني!يه سر زدن اينقد طول ميكشه؟!
ماني-خب يه سر زدن از طرفه من يعني چي؟!يه سلام و عليك و چارتا قربون صدقه از طرف من و چهارتا نازو نوز از طرف اونو دوتاچاخان كه ديشب تا صبح نخوابيدم و فقط به تو فكر منيكردم از طرف منو دو تا سوال كه ديش چهخ فكرايي ميكردي از طرف اونو..
-زهره مار"پ ن :اين ماره چقد زهر داره" !منو اينجا تنها گذاشتي هيچ م فكر نيستي!
مانيچي شده عزيزم ناراحتت كردن؟1
"بعد يه مرتبه بلند داد زدو گفت"
-كي اين عسل منو انگشت زده ميكشمش!
"بد اروم در گوشم يه چيز بد گفت"
-مرده شورتو ببررن ماني واقعا بيتربيتي!
ماني- ا خب چيكار كنم!يه ساعت تنها ولت كردم يه جا!ببين نتونستي خودتو نيگه  داري!نكه نميتونم شبو روز دنبال تو باشم!خودتم يه كم نجابت كن!
"خندم گرفتو گفتم"
-بيا بريم تو اينقد چرتو پرت نگو ! برو تو!
ماني-بسمالله الرحمن الرحيم .رفتم خواستگاري!
"دوتايي رفتيم تو ماني با ركسانا سلام كردو رفتيم تو مهمون خونه تا ماني عمه رو ديد گفت"
-عمه جونم سلام!الهي قربون اون شكل ماهت برم!
عمه-سلام عمه!شنيدم يه خبرايي هس!
"رفت جلو و صورت عمه رو ماچ كردو رفت نشست رو يه مبل گفت"
-عمه جون فاميلي جاي خودش!راست بگو ببينم اين ترمه اصله؟اگه اصله ،يه قواره ما از شبخاييم چند مي افته؟
"عمه م زد زير خنده و گفت"
-تو اول جنسو خوب ببين بعد!
ماني-ديدمزدگي مدگيم نداره!بي چونه اخرش ذچند؟
"عمه هم كه همش ميخنديد گقت"
-چون تويي خودت وكيل!
ماني-عمه جون اين يه توپ رو نگه داشته بودي بنداري به براد ر زادت؟
عمه-خيالت راحت!انداختني نيس
"تو همين موقغ ركسانا با يه سيني اومد و به ماني تعارف كرد"
ماني-اين چيه؟
ركسانا-قهوه
ماني-تا معامله تموم نشه نميخورم!نمك گير ميشيم كلا سرمون ميره!
"عمه و ركسانا زدن زير خنده ماني همنجور قهوه رو برميداشت گفت"
-اين بچه رو چيكارش كردين من نبودم؟!بغض كرد هطفل معصوم!هاپو غصه دار!
عمه-نگو بچم اقاس!
ماني-اينو چند ورميداري؟چلواري اصله!
"چپ چپ بهش نگاه كردم كه گفت"
-خب عمه جون چي ميگين خواستگاري تمومه؟
عمه-كذدوم خواستگاري؟!
ماني-به !پس من نيم ساعت دارم چي ميگم؟مثلا دارم ترمه رو خواستگاري ميكنم ديگه.
عمه - اين چه مدل خواستگاريه پدر سوخته؟
ماني -دبه در اوردي؟اصلا نخواستيم اون دختر زشت بد تركيبه كم مكيت رو!پاشو هامون جون بريم يه مغازه ي ديگه!حالا نهار چي دارين؟
عمه-نهار؟
ماني-يني نميخواين دامادتونو واسه نهار نگه داري؟فك نميكنين پس فردا واسه دخترتون سر شگستگيه؟فك نميكنين پار روز ديگه بهش سر كوفت ميزنم؟
عمه-جدي ميگي عمه ؟ يعني نهار اينجا ميموني؟
"برگشتم طرف ماني و يه اشاره بهش كردمو گفتم"
-نه خيلي ممنون!بايد بريم خونه ديگه زحمت نميديم!
ماني-تو مبخواي بري برو من ناسلامتي داماد اين خونواده ايم تازه اينطور كه بوش مياد بايد داماد سر خونه بشم!
-ماني خجالت بكش.
ماني-ديكگه براي چي خجالت بكشم؟واسه لقنه غذا؟
عمه-چه زحمتي عزيزم به خدا خوشحال ميشم وقتي شما ها اينجايين انگار تو اين خونه بهاره!
"بعد برگشت طرف ركسانا وگفت"
-ركسانا جون پاشو عزيزم يه فكري واسه نهار بكن!
-نه زحمت نكشين منكه بايد برم!
ماني-راست ميگه ركسانا خانم هامون جز خونه ي خودش هيچ جاي ديگه نميتونه غدا بخوره!پاشو هامون جون زودتر برو تا ماهم به كارمون برسيم!
-تو ام ايد با من بيياي!
ماني-به خوداونديه خدا اگه من از اينجا تكون بخورم ! ان ان !
عمه جحون يه پيژامه نداري ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۳:۵۳
نظرات (0)
،

قسمت 1 و 2 رمان ركسانا

   فصل اول

با پسر عموم , تو ماشين من نشسته بوديم و داشتيم تو يه بزرگراه خيلي شلوغ حركت ميكرديم. من رانندگي ميكردم و ماني كنارم نشسته بود و تكيه ش رو داده بود به شيشه بغل و همونجور كه اروم اروم ميرفتيم جلو , با همديگه حرف ميزديم.
پدر من و ماني, دو تابرادر بودن كه هميشه با همديگه زندگي كردن.هميشه م با همديگه شريك بودن. الانم يه كار خونه بزرگ دارن. خونه هامون بغل همديگه س. دو تا خونه ي دو بلكس بغل هم با حياط هاي بزرگ و پرگل و گياه و درخت كه وسط شون ديوار نداره.
من و ماني چند سالي هس كه دانشگاه مونو تموم كرديم و تو همون كارخونه كار ميكنيم. مادر ماني موقع تولدش فوت كرد و چون باهمديگه يك سال اختلاف سني داريم, مادرم اونم شير داد. عموم بعد از مادر ماني ديگه ازدواج نكرد. زنش رو خيلي دوست داشت.
در حقيقت مادر من ماني رو بزرگ كرد و ما دو تا مثل دوتا برادر بوديم. هرجا كه مي رفتيم و هر كاري كه ميكرديم, با همديگه ميرفتيم و با همديگه ميكرديم. يعني ماني ميرفت و من هم دنبالش! يه خورده شيطون بود اما اقاو مهربون و فداكار!
پدرم و عموم برامون دوتا ماشين خيلي گرون قيمت خريده بودن و انداخته بودن زير پاي ما! حقوق مونم با اينكه هفته اي دو سه روز بيشتر كار نميكرديم خيلي عالي بود. تو شمال م دوتا ويلاي خيلي خيلي بزرگ داشتيم كه تا تقي به توقي مي خورد, ماني كار رو تعطيل مي كرد و به هواي تمدد اعصاب, دوتايي يه جوري در ميرفتيم و سه چهار روزي اونجا مي مونديم!
خلاصه توماشين نشسته بوديم و من داشتم حرف ميزدم و ماني م لم داده بود به شيشه و هم اهنگ گوش ميكرد و هم با من حرف ميزد.
-ميگم ديگه نميشه تو تهران زندگي كرد! از بس شلوغ شده,ديگه نميشه نفس توش كشيد!
ماني-پس بزن بريم شمال!
-دو روز نيس كه از شمال بر گشتيم!عمو اينا پدرمونو در مي آرن!نيگاه كن تروخدا! يه متر يه متر ميريم جلو! حلا هي شهر داري مجوز ساختمون بده و هي خونه بسازن و هي شهر شلوغ تر بشه!
تو همين موقع دوتا دختر كه كنار خيابان ايستاده بودن برامون دست بلندكردن!
يه نگاه بشون كردم و گاز دادم و رفتم جلوتر و به ماني گفتم:
-ميبينن كه قيمت اين ماشين اندازه چند تا اپارتمانه ها! باز هم فكر ميكنن كه تاكسي يه! از بس كه بعضي از اين ادما, با هر ماشيني مسافر كشي ميكنن,مردم عادت كردن برايه بقيه ي ماشينا دست بلند كنن! يارو پانزده شانزده ميلون قيمت ماشين شه ها! بازم توراه مسافرميزنه كه مثلا پول بنزين ماشين رو در بياره! واقعا بد روزگاري شده!
ماني-خيلي تف!تف!تف به اين روزگار!
-بي تربيت!
ماني- از وضع اقتصادي چرا نمي گي؟!
-افتضاح! يارو سه جا كار ميكنه كه فقط بتونه خرج زندگيش رو در بياره!بيچاره شب خسته و مرده ميرسه خونه. ديگه حال جواب سلام زنش رو هم نداره چه برسه به مسائل زناشويي!
ماني-بميرم واسه دل اون زنه كه ماتمكدس!
-زهرمار!
ماني-خوب ميفرمودين؟
-وقتي رسيدخونه ديگه بيچاره تو تن ش جون نيست كه حرف بزنه چه برسه به پسرش برسه,به دخترش برسه!به......
ماني-اينجاس كه نقش ما جوونا شروع ميشه!يعني در واقع مابايد به دخترش برسيم!يعني كمكش كنيم!مشكلاتش رو حل كنيم!راهنمائش كنيم!يعني بميريم واسه اون زن كه كلبه غم و غصه س!
-چي؟!
ماني-هنوز تو فكر اون زن بدبختم!
-گم شو!
توهمين موقع رسيديم به سه تا دختر و تا كنارشون واستادم,باخنده اشاره كه مي خوان سوارشن!روم رو كردم اون طرف كه جلو كمي واشد و حركت كردم و حدود پانزده متر رفتم جلو. يه دقيقه بعد سه تايي رسيدن به ما و يكي شون خواست درعقب رو وا كنه كه زود از طرف خودم قفلش كردم و شيشه طرف ماني رو يه خرده دادم پائين و بهش گفتم:
-ببخشيد خانم محترم اما انگار اين ماشين رو با تاكسي اشتباه گرفتيد!
زود شيشه رو دادم بالا و رام كمي واشد و گاز دادم و رفتم
-عجب داستانيه ها!به زور مي خوان سوار ماشين بشن!
ماني-بهشون توجه نكن!داشتين مي فرمودين!
-اره ديگه وقتي پدر خونه نباشه,تمام فشارزندگي مي افته رو دوش مادر!اونم چه جوري از پس چند تا بچه بر بياد!
ماني-واقعا سخته!حالا اگر شوهره كه شب بر مي گشت خونه بهش مي رسيد, يعني اگر ميتو نست كمكش كنه, بازم يه حرفي!
ترافيك كمي سبك شدو راه افتاديم و تا از جلوي دوتا دختر ديگه رد شديم كه هر دو باخنده برامون دست بلند كردن!بهشون توجه نكردم و رد شدم و به ماني گفتم:
-اين مسائل شوخي نيست!فاجعه س!
ماني-فرمايش شما كاملا متينه!
-مي خوام بدونم ماها به دنيااومديم كه مثل تراكتور كار كنيم؟!
ماني-من و تو؟!
-من و تو كه اصلا كار نميكنيم!مردم بد بخت رو ميگم!
ماني-دقيقا درست ميفرمائيد.
-توچطور امروز اينقدر ساكت و مؤدب شدي؟

بچه ها تا هفته يه ديگه روز هايه تعطيل بقيش رو ميذارم
ماني- از بس كلام شما شيرين و فصيحه! " همون جور تكيه اش را به در داده بود و داشت منو نگاه
ميكرد! تو همين موقع بازم از جلو دو تا دختر ديگه رد شديم كه بازم برامون دست بلند كردن!
همون جور كه آروم از جلو شون رد شدم به ماني گفتم" چطور اينا فقط براي ما دست بلند مي كنن!
نكنه باز داري اشاره اي چيزي مي كني؟! ماني- منكه نيم ساعته مثل بچه آدم همين جور نشستم
و پشتم به خيابونه! مگه اينكه با دمبم اشاره كنم! " ديدم داره راست مي گه يك نگاه بهش كردم و گفتم"
آخه تو هر وقت ساكت مي شي معلومه داري يك كاري مي كني!
ماني- حالا چون من پروندم سياهه هر چي بشه تقصيره منه؟ پس چرا اينا فقط براي ما دست بلند
مي كنن؟! ماني- مردم تو اين چند ساله همه يك پا روان شناس شدن! چهره ي تو هم كه ازش نجابت
و پر هيز كاري مي باره! اينه كه بهت اعتماد مي كنن و مي خوان سوار ماشينت بشن! يعني حسه اعتماد رو در مردم بر مي انگيزي! " تا اومدم حرف بزنم كه همون دخترا اومدن جلو و يكي شون چند تا زد به شيشه طرف ماني.
زود گذاشتم رو دنده و يك خورده رفتم جلو كه ماني گفت حالا عيبي داره كه مثلا اين بيچاره ها رو هم سوار كنيم؟ ما كه داريم اين مسيرو ميريم! ماشينم كه خاليه! ثواب داره والا! تكيه ات را ور دار ببينم
ماني- براي چي؟ تو وردار- اين پشتم درد مي كنه تكيه ام رو دادم به در كه يك خورده آروم بشه
دستشو گرفتم و كشيدم اين طرف كه يك مرتبه يك كاغذ از پشتش افتاد!
اين چي بود؟
ماني- چي چي بود؟!
اين كاغذه!
ماني- كدوم كاغذه؟
همين كه به شيشه بود!
ماني- آهان! از همين كاغذاست كه به شيشه ي ماشيناي نو مي چسبونن.
اونو كه به شيشه ي جلو مي چسبونن.
ماني- حالا اين يكيرو به شيشه بقل چسبوندن! ول كن اين مسا ئل بي اهميت رو!
داشتي در مورده اون  شوهره كه به زنش نمي رسه حرف ميزدي! اتفاقا چه بحث جالب و شيريني بود!
ترمز كردم و دولا شدمو از بقلش كاغذ رو برداشتم! تا يك نگاه بهش كردم خشكم زد! روش نوشته بود:
ولنجك-زعفرانيه ۱۰ تومن سوار شو.
نوشابه ي خنك موجود مي باشد.
ويژه ي بانوان.
كاغذ رو گرفتم جلوش و گفتم: اين چيه؟
ماني- ولنجك-زعفرانيه ۱۰ تومن يعني چي؟
يعني زمين اونجا متري ۱۰ تومنه؟ آهان از اين معامله املاكه! عجب آدم هايي هستن ديگه كاغذاي تبليغ شونو به زور ميندازن تو ماشينه مردم! واقعا بي شر ميه حق داري ناراحت بشي! منم يك لحظه ناراحت شدم ! حالا تبليغو به زور انداختن تو ماشين بماند و از اين ناراحت شدم كه دارن تبليغه دروغ مي كنن
يعني زمين ولنجك متري ۱۰ تومن؟ كلاه برداريه والا! يكي هم نيست جلو كاراشونو بگيره. واقعا كه آدم وقتي با اين صحنه ها بر خورد مي كنه.........
خجالت نميكشي ماني؟
يك نگاه به من كرد يك نگاه به بيرون و گفت:
چرا به خدا اين دفعرو خجالت ميكشم.
خوبه حداقل براي يك دفعه هم كه شده توخجالت كشيدي!
ماشيناي پشتي برام بوغ زدن و من كاغذ رو انداختم رو پاي ماني و حركت كردم.
كه گفت:
- از اين خجالت مي‌كشم كه اين همه اينجا كنار خيابون گل رز و مريم و نسترن و مينا و ياسمن و لاله هس و يه شاخه شم دست من نيست! آخه ضد بشر! آفات گل‌هاي اپارتماني! تو چه موجودي هستي‌ كه به طبيعت توجه نميكني؟! بالاخره تو هم آدمي! حد آقل بايد از يه گلي‌ خوشت بياد يا نه؟
- آره اما اون گلي كه من ازش خوشم مياد بين اينا نيست!
ماني‌- خوب اينو زود تر بگو تا بگردم برات از ميونه همينا پيداش كنم! اسم اون گل خوشكل و زيبا و خوش بو چيه؟ خصوصيتش كدومه؟ چند تا گلبرگ داره؟ تعداد پرچم هاش چيه؟ بگو ديگه دير شد!
-ميخك من عاشقه ميخكم!
يه نگاه به من كرد‌و گفت:
-واقعا مردشور اون سليقه تو ببرن! آخه ميخكم شد گل؟!
-تاحالا يه سبد ميخك خريدي؟
ماني‌- مگه من نجارم كه يه سبد ميخ و ميخك بخرم؟ بعدشم يه مرتبه پخش زمين بشن و هرچي‌ ميخ برن اونجاي آدم!
-من كه ازش خوشم مياد!
ماني‌- حالا بازم شانس آورديم كه از همين ميخك خوشت مياد! اگه مثلا از كاكتوس خوشت مي‌‌او‌ مد كه ديگه واويلا! تا يه سبدش رو بغل ميكرديم كه تيكه تيكه ميشديم! حالا چرا اينقدر تند ميري؟!
-خوب راه و شده ديگه!
ماني‌- حداقل آروم تر برو حالا كه از اين گلا نمي‌‌ خري نگاشون كنم!
-چقدر حرف ميزني‌ ماني‌!سرم رفت!
ماني‌- ميخك!!! ميخكم گل آخه؟؟ آخه اين تبعه كه تو داري؟ تبعت عين گوني‌ خشن! سرشتت عين سمبا دس!
بعد برگشت و بيرونو نگاه كرد
-كاشكي‌ الان ماشين خودم اينجا بود تا تو ماشينو دا شپورت و صندوق عقب رو پر مي‌كردم از اين همه گل! اصلا من نميدونم چرا رفتم دانشگاه رشتهٔ مهندسي‌؟! من بايد يه دكهٔ گل فروشي باز مي‌كردم! مهندسي عمران به درد امثال تو مي‌خوره كه تبعه زمخته! همش بايد با آجر و سيمان و آهن و لوله و عمله و بنا سرو كله بزنين! قربون خدا برم با اين آدماش! خدا جون اين هم آدم بود كه تو خلق كردي؟!
خلاصه تا دم داره خونه غرزد!
خونه همون توي زعفرانيه بود و حدود نيم ساعت بعد رسيديم و تا من پيچيدم جلو داره خونه واستادم كه از طرف ماني‌ يه دختر حدود بيست يكي‌ دو ساله جلو اومد! ماني‌ هنوز داشت به من غر ميزد و حواسش به اون طرف نبود!من داشتم از اون طرف نگاه مي‌كردم! نشناختمش! فكر كردم ميخواد از پياده رو رد بشه و من جلوش رو گرفتم! داشتم همين جوري نگاش مي‌كردم كه ماني‌ گفت:
-حواست كجاست دارم با تو حرف ميزنم!
-يه دختر پشت سرت واستاده!
يه نگاه به من كرد‌و يك لبخند زد
-دروغ ميگي‌ مثل سگ!
-به جون تو
-به جون تو چي‌؟
-يه دختر خانم پشت سرت واستاده!
كم كم لبخندش تبديل به خنده شد و گفت:
-بيشتر ازش بگو!
-خوب برگرد خودت ببين!
-خوب ميدونم داري دروغ ميگي‌ ولي‌ همين روياي دروغ هم برام قشنگه! مخصوصا از زبون تو آدم برفي شنيده بشه!
-عجب خري هستي‌؟!
ماني‌- خوب حالا بقيش رو بگو!
-بقيه ي چيرو؟ يه دختر خانم درست پشت شيشهٔ ماشين واستاده!
بازم خنديد و گفت:
-موهاش چه رنگيه؟ چي‌ پوشيده؟ خوش كل يا نه؟ بگو ديگه!
يه مرتبه دختر چند بار زد به شيشه كه ماني‌ از ترس پريد بغلمو گفت:
- واي خداي مهربون داره چه اتفاقي‌ ميفته؟!
هم خندم گرفته بود هم جلو دختره زشت بود!
-خجالت بكش ماني‌!
همون جور كه تو بغل من بود آروم سرشو برگردوند طرف شيشه تا دختررو ديد زود گفت واي لولو پسر عمو جان نزاري اين منو بخور ها! هولش دادم اون طرف شيشه رو دادم پائين. يك دختر بلندو قشنگ بود با يك روسري آبي كه مثل شال انداخته بود رو سرش يك روپوش آبي خيلي‌ كم رنگ تنش بود. تا شيشه اومد پائئن سلام كرد. اومدم جوابشو بدم كه ماني زود گفت: خواهش مي‌كنم مزاحم نشيد! يك مرتبه من خندم گرفت سرمو انداختم پائئن كه دختر بي‌چاره با تعجب گفت: به خدا من قصد مزاحمت ندارم!
ماني- دارين اذيتمون مي‌كنين!
دختر كه سرخ شده بود گفت: معذرت مي‌خوام اما من فقط يك پيغام براتون دارم تازه اگه........ ماني- مي‌خواين شماره اي چيزي بهمون بدين؟ من كه نمي‌‌گيرم!
دختر- نه به خدا!! يعني‌ من اصلا....... ماني- حالا هل نشو! شماررو نوشتي‌ رو كاغذ يا بايد حفظش كنيم؟ واي كه اصلا الان مغزم آمادگي نداره
دختر- شماره نمي‌خوام بدم به خدا! ديدم طفلك الانه كه گري ش در بياد زود گفتم: چه فرمايشي دارين خانم؟
آب دهنشو قورت دادو آروم گفت: ببخشين من دنبال آقاي هامون ماني شباهنگ مي‌گردم كه با مشخصاتي كه بهم دادن فكر كردم شما هستين!
ماني- اگه راست ميگي‌ شماره شناسناممون چنده؟
دختر خندش گرفت زدم تو پهلوي ماني تا خواستم از ماشين پياده شم ماني داد زد گفت: نرو پائين ميخوردت!! اين دفعه دختره غش كرد از خند
پياده شدم رفتم طرفش گفتم: من هامون هستم ايشون پسر عموم ماني... دستشو دراز كرد همون جور كه باهم دست ميداد گفت:
حالتون چطوره؟ من ركسانا هستم.
ممنون حال شما چطوره؟
ركسانا- مرسي‌ خوبم هر چند اولش ترسيدم هل شدم!
بايد ببخشيد ماني يك خورده شوخه!
ركسانا- يك خورده؟
امرتونو بفرمايد گفتيد پيغامي براي ما دارين!
برگشت طرف ماني كه هنوز تو ماشين نشست بود نگاه كرد من هم به ماني اشاره كردم گفتم:
چرا پياده نميشي‌؟
ماني- ميترسم نميام
ركسانا زد زير خنده يك چشم غره به ماني رفتم كه آروم در رو باز كرد پياده شد گفت: من پياده شدم اما اگه پيغامت از اين پيغام‌هاي سر خشك بي‌ روح باشه در ميرم ميرم تو ماشين دوباره!
ركسانا همون جور كه ميخنديد گفت: نه! اتفاقا يك پيغام خوبه! فقط اگه مي‌شه بريم يك جاي كه كسي‌ نباشه.
كجا مثلا؟
ماني- بريم تو صندوق عقب! هيچ كس توش نيست
من زدم زير خند ركسانا كه‌ اشك از چشماش ميومد! يك چپ چپ به ماني نگاه كردم كه ركسانا گفت: منظورم بريم جاي كه راحت بتونيم صحبت كنيم.
خوب تشريف بيارين منزل!
ركسانا- خونه نه!
-نگران نباشيد!مادرم خونه هستن!
ركسانا- به همين دليل مايل نيستم برم منزلتون!
تا اينو گفت ماني‌ يه لبخند زد و گفت:
-حالا اينقدر محكم حرف نزن! شايد ننه ت رفته باشه خريد!
-زهرمار!
ماني‌- يعني‌ ميگم شايد خونه نباشه!
ركسانا هنوز داشت ميخنديد كه گفتم:
-خوب شما بفرمائين كجا بريم!
ركسانا- راستش من اينجا هارو نميش ناسم!فكر كردم شما جايي‌ رو بلدين!ميدونين موضوع مهمي يه!بريم يه جاي خلوت كه بتونيم حرف بزنيم!
ماني‌- ميخواين بريم كوه؟!الان هم وسعت هفته است، پرنده تو كوه پر نمي‌‌زنه!
دوباره ركسانا زد زيره خنده و گفت:
-منظورم يه جايي‌ يه كه بتونيم بشينيم و حرف بزنيم!
ماني‌- خوب سه تا چارپايه م  باخدمون مي‌بريم اون بالا!چطوره؟
اين دفعه من هم زدم زير خنده!خودش كه اصلا نمي‌‌خنديد!ركسانا كه ديگه حالا اصلا جلوي خودش رو نمي‌‌گرفت و همش داشت ميخنديد و با خنده حرف ميزد!
ركسانا- همينجا‌ها جايي‌ نيس؟
ماني‌- بيست سوالي؟!خوب!اينجا كه منظور نظر شو ماست، مي‌شه بفرمائيد كه داخل شهره يا خارج از شهر؟ يعني‌ آب و آبادي داره يا خير؟! درضمن وقتش كه شد يه راهنمائي م بفرمائيد!
ركسانا- منظورم يه كافي‌ شاپي، چيزيه!
ماني‌- من كه كافي‌ شاپي كه تو اون خيابون و سه تا چهار راه بالاتر و هفت هشت تا كوچه پايين تره رو نميشناسم! تا حالا پامو اونجا نذاشتم و از اين به بعد نميذارم! مگه اينكه به زور منو ببرن وگر نه خودم تنهايي ناميرم!اين از من!
-حالا موضوع اينقدر مهمه ركسانا خانم؟
ركسانا كه سعي‌ ميكرد جلوي خندش رو بگير گفت:
-خيلي‌ مهم هامون خان!
-پس بفرمائيد سوار شين.
داره عقب رو براش وكردم و نشست و خودمم رفتم سوار شدم و ماني‌ نشست.
-كجا بريم ماني‌؟
ماني‌- من كه گفتم اينجا هارو بلد نيستم!دنده عقب بگير برو تو اصلي‌.
از رو پول اومدم تو خيابون و رفتم طرف خيابون اصلي‌ و پيچيدم بالا
-خوب!
ماني‌- خوب چي‌؟
-كجاس ديگه؟!
ماني‌- من كه نرفتم تاحالا!دومين چهار راه دست چپ!
پيچيدم همون خيابون كه ماني‌ گفت و رفتم جلو و پرسيدم:
-كجاس؟
ماني‌- چرا همش از من مي‌پرسي‌؟!جلو اون خونه نگاه دار!
يجا پارك كردم و سه تايي‌ پياده شديم و به ماني‌ گفتم:
-اينجا كه كافي‌ شاپ نيس!
ماني‌- آره ولي‌ قراره چند ساله ديگه يكي‌ اينجا بسازن!
-الان وقت شوخي‌ يه؟
ماني‌- برو جلو همون خونه هه زنگ بزن ديگه!
-اون خونه؟
ماني‌- آره بابا!
رفتيم جلو يه خونه و وايساديم و يه نگاه به ماني‌ كردم و زنگش رو زدم.يه مردي آيفون رو جواب داد. از اين آيفون تصويري ا بود. گوشي ش رو ورداشت و گفت:
-سلام آقا ماني‌! بفرمائين!
بعد دارو وا كرد يه نگاه به ماني‌ كردمو گفتم:
-هيچ كس تورو هيچ جا نميشناسه!
ماني_ بده حالا كارت رو راه انداختم؟
ركسانا خنديد و ماهام كنار وايستاديم تا اول اون رفت تو و بعدشم من و ماني. يه خونه بزرگ بود با يه حياط پرگل و با صفا. تو خونه رو خيلي قشنگ و شيك درست كرده بودن و ميزو صندلي چيده بودن. توشم پر بود از دختر و پسرا يه موزيك قشنگ م پخش ميشد. تا وارد شديم يه دختر خانم كه گويا اونجا گارسن بود اومد جلو و با ماني سلام و عليك و احوالپرسي كرد و ماها رو برد سر يه ميز و سه تايي نشستيم و سه تا نسكافه سفارش داديم كه ركسانا دور و ورش رو نگاه كرد و گفت:
_فكر نمي كردم يه همچين جاهايي م وجود داشته باشه!
ماني_ منم فكر نمي كردم ! همينجوري الكي اين خونه رو نشون دادم اما از اونجا كه بخت اين هامون مثل تير چراغ برق بلنده و دلشم پاكه، زد كافي شاپ از كار دراومد!
ركسانا خنديد و گفت:
_ دقيقا همونجور كه در مورد شما بهم گفته بودن هستين!
ماني_ببخشين در مورد من چيا به شما گفتن؟
ركسانا_ اينكه شوخ و سرزنده اين و كمي ام......
ماني_ ديگه بقيه ش رو كاري نداشته باشين ! يعني بقيه ش بي اهميته!
ركسانا زد زير خنده و بقيه حرفش رو نگفت
ماني_ ببخشين در مورد اين هامون چي گفتن؟
ركسانا_ جدي و يه خرده م .......
بازم بقيه حرفش رو نگفت كه ماني شروع كرد
_ يه خرده نه  و خيلي اخلاق بد! داراي يه طيعت بيجان! در واقع تشكيل شده از چهار تا استخون و سي چهل كيلو ماهيچه كه يه روح بيجان مثل آجر قزاقي احاطه اش كرده!
ركسانا كه مي خنديد گفت :
نه به خدا ! اونطوري بهم در مورد ايشون نگفتن!
ماني_ خانم باوربفرمائين اين بشر يه خصوصيات اخلاقي داره كه تو تير آهن پيدا نمي شه ! انقدر اين پسر خشك و بي روحه كه اگه صد سال تو جنگلاي شمال بكاريمش ، يه برگ ازش سبز نمي شه ! هيزم خشك پيش اين ، گل هميشه بهاره! از اخلاق چي براتون بگم كه باور كنين؟! هنر پيشه مرد مورد علاقه اش آرنولده ! هنر پيشه زن مورد علاقه اش اون پيرزن س كه هميشه تو نقشاي جادوگر بازي ميكنه! رنگ مورد علاقه اش سورما هي مايل به سياهه! ماشين اسپرت ش بنز خاوره ! فقط فيلماي جنگي و بكش بكش ! غذاي مورد علاقه ش كه هميشه تو رستورانا سفارش مي ده كباب قفقازيه ! الانم جلو شما ملاحظه كرد و نسكافه سفارش داد ! اگه شما نبودين الان اينجا نون چايي سفارش مي داد ! شما نمي دونين من چي از دست اين مي كشم!
اون مي گفت و ركسانا مي خنديد!
ماني _به خدا انگار صد ساله كه شما رو مي شناسم ركسانا خانم !
ركسانا_ خيلي ممنون !
ماني_ ببخشين ، شما غير از خودتون خواهر ديگه م دارين؟
ركسانا_ نه ندارم!
ماني _ خدا شما رو به پدر و مادرتون ببخشه.
ركسانا _ مرسي
ماني_ داشتم مي گفتم ، گل مورد علاقه ش ميخكه ! باور ميكنين؟!
ركسانا _ جدي ؟! اتفاقا منم از ميخك خوشم مي آد!
ماني_ يعني در واقع هميشه بهش مي گم يعني يه ساعت پيش بهش مي گفتم كه پسر ، تنها چيزي كه حيات ترو به اين دنيا متصل كرده همين علاقه گل ميخكه! چقدر اين گل ميخك زيبا و قشنگه ! من هميشه صبح به صبح مي رم دم اين گلفروشي آ و از پشت شيشه به اين گلاي ميخك نيگاه مي كنم ! واقعا شاهكاره طبيعته ! مي شه گفت از گل خر زهره م خوشبوتره!
يه چپ چپ بهش نگاه كردم و به ركسانا گفتم :
_ خب بهتره صحبت مون رو شروع كنيم . حتما موضوع خيلي مهمي يه كه خواستين اينجا در موردش حرف بزنيم!
ماني_ حالا زيادم مهم نبود ،مهم نيست! مهم اينه كه ما سه تايي خوش و خرم اينجائيم!
تو همين موقع دختر خانم برامون نسكافه ها رو آورد و گذاشت جلومون و بعدش يه مرد كه انگار صاحب اونجا بود اومد و با ماني يه سلام و احوالپرسي گرم كرد و يه كاغذ كه چند تا شماره روش بود داد بهش و گفت :
_ آقا ماني اينا رو چند تا از بچه ه دادن كه بدم به شما.
ماني زود ازش گرفت و گذاشت جيبش و وقتي يارو رفت به ركسانا گفت:
_ چقدر اين رفقا لطف دارن! شماره مي دن كه بهشون زنگ بزنم كه از حال همديگه با خبر باشيم ! خدا حفظ شون كنه! داشتم مي گفتم ، خواننده مورد علاقه ش ام كلثومه! اين نوارش رو ميذاره و همچين ازش لذت مي بره كه نگو!
با پا زدم به پاش و رو به ركسانا گفتم :
_ ما سراپا گوش هستيم ركسانا خانم !
يه خرده نسكافه خورد و گفت:
_ من از طرف عمه تون براتون پيغام آوردم.
_ عمه مون؟!
سرش رو تكون داد كه گفتم :
_حدش مي زدم شما ماها رو اشتباه گرفتين ! ما اصلا عمع نداريم1
ركسانا _ چرا دارين!
_ركسانا خانم پدراي ما اصلا خواهر نداشتن!

ماني_ حالا عجله نكن هامون جون ! ادم وقت يه عمه مفت پيدا مي كنه كه نميندازدش دور! يه عمع يه گوشه باشه ! چه اشكالي داره؟ جاي كسي رو كه تنگ نكرده ! ببخشي ركسانا خانم ، شما كه اطلاعات وسيع و جامعي از شجره نامه ما دراين مي شه بفرمائين آيا ما دختر عمع داريم يا خير؟
ركسانا _ تقريبا
ماني_ يعني چي ؟ مگه ادم مي شه تقريبا دختر عمع داشته باشه؟!
ركسانا _ آخه چه جوري براتون بگم ؟!
ماني_ خودم فهميدم ! وقتي آدم بعد بيست و هفت هشت سال يه عمه پيدا مي كنه ، اين عمه مي شه يه عمع تقريبي ! خب دخترشم مي شه يه دختر عمه تقريبي ديگه ! حالا بفرمائين ما چند عمع و دختر عمع داريم؟ در ضمن بفرمائين ما بايد در كنار اينا ، رو چند تا شوهر عمه حساب كنيم؟ و ايا ما بايد وجود پسر عمه رو هم تحمل كنيم يا خير ؟چنانچه پسر عمه اي هم وجود داره آيا غيرتي يا بي غيرت ؟! رو خواهرش تعصب خاصي داره يا خير؟( هر پاسخ صحيح 1 نمره)
ركسانا فقط داشت ميخنديد
-ركسانا خانم شوخي‌ تون گرفته؟!
ركسانا- نه بخدا هامون خان!آقا ماني‌ چيزاي با نمك ميگن و من هم خندم مي‌‌گيره!ولي‌ حقيقت رو بهتون گفتم! شما يه عمه داريد
-آخه اين عمه چطوري يه مرتبه به وجود اومده؟
ماني‌- به نظر من اين سوال يه سوال بي‌ تربيتي‌ يه!اولا عمه يا هر انسان ديگه يه مرتبه به وجود نمياد!حالا مي‌ خوات عمه باشه يا هر كس ديگه! در ثاني‌ تو مرده گنده هنوز نمي‌‌دوني عمه چه جوري به وجود مياد؟!
-تو ميدوني‌ چه جوري يه مرتبه پيداش شده؟!
ماني‌- من نميدونم چه جوري يه مرتبه پيداش شده ولي‌ ميدونم كه چه جوري به وجود اومده!
-اه...!بذار ببينم موضوع چيه!ركسانا خانم مي‌شه بيشتر توضيح بدين؟!
ركسانا- من فقط بايد يه پيغامي رو به شما برسونم!
-خوب پيغام چيه؟
ركسانا- عمه تون گفتن، يعني‌ ببخشيد من فقط اون پيغام رو تكرار مي‌كنم!عمه تون اگر شما دوتا برادر زاده غيرت دارين به داده عمه تون برسين!
برگشتم طرف ماني‌ كه ساكت شده بود و داشت به ركسانا نگاه ميكرد و گفتم:
-تو چي‌ ميگي‌؟
همون جور كه داشت به ركسانا نگاه ميكرد گفت:
-ميدونم كه ركسانا خانوم دروغ نمي‌‌گه! ولي‌ داستان خيلي‌ عجيبه!
-ركسانا خانم شما چه نسبتي با عمه ي من يا ما دارين؟
ماني‌- نكنه يمرتب بگي‌ كه تقريبا  خواهر مني كه اصلا حوصلشو ندارم!
ركسانا كه ميخنديد گفت:
-نه من خواهر هيچ كدوم از شما‌ها نيستم!من دانشجو هستم.عمه خانوم لطف كردن يه اتاق تو خونشون به من دادن.
ماني‌- ببخشيد ركسانا خانم عمه خانم ما چند تا از اين لطفا كردن؟ يعني‌ چند تا مثل شما‌ها اونجا اتاق دارن؟
ركسانا- ما سه نفريم.
ماني‌- پس عمه م پانسيون وا كردن!
ركسانا- ايشون پولي‌ از ما نمي‌‌گيران!
ماني‌- اون وقت مي‌‌گان من به كي‌ رفتم!خوب به عمه م رفتم ديگه!من هم هيچ وقت از دختر خانوما پول نميگيرم!
يه نگاه به ركسانا كردم و گفتم:
-حالا ما يعني‌ بايد چيكار كنيم؟
ركسانا- ببخشيد اما من فقط پيغام ايشون رو به شما دادم.ديگه خودتون ميدونين!
بر گشتم به ماني‌ نگاه كردم كه گفت:
-ركسانا خانوم به عمه مون پيغام بدين كه از اين هندونه‌ها زير بغل ما جا نميگيرد ولي‌ حتما بهش سر مي‌زنيم!
ركسانا- چرا الان نمي‌‌ايين؟من دارم ميرم اونجا!خوب شما م با من بياين!اون پيرزن رو خوشحال مي‌كنين!خيلي‌ افسردس!زن واقعا خوب و مهربونيه!خواهش مي‌كنم بياييد!
تو چشماش نگاه كردم.هم چين صادقانه حرف ميزد كه به دلم مي‌‌شست!
-ماني‌ يه زنگ بزن بابا انا! يه بهونه‌اي براشون بيار!
ماني‌- خونه عمه مون كجاست؟
ركسانا- گيشا.
از جام بلند شدم و گفتم:
-بريم ركسانا خانوم.
ركسانا- ميايين؟
-عمه پيغام رسانه خوبي‌ رو انتخاب كرده!آره همين الان با هم ديگه ميريم هر چند كه هنوز فكر مي‌كنم يا اشتباه شده يه اينكه مسالهٔ ديگه‌اي تو كاره!در هر صورت ما عمه نداريم اما چون موضوع براي خودمون هم جالب شده با‌هاتون مياييم.
سه تايي بلند شديم و از كافي شاپ اومديم بيرون. ماني يه تلفن به خونه زد و برنامه رو جور كرد و سوار ماشين شديم و راه افتاديم طرف گيشا.
تقريبا نيم ساعت بعد تو گيشا بوديم و ركسانا يه كوچه رو بهمون نشون داد كه رفتيم توش و جلو يه خونه دو طبقه واستاديم. خونه نسبتا قديمي بود. سه تايي پياده شديم و رفتيم طرف حونه و ركسانا زنگ زد و در وا شد و رفتيم تو.خونه شمالي بود. از حياطش كه كوچيك اما با صفا بود رد شديم و از چند تا پله رفتيم بالا كه در راهرو وا شد و دو تا دختر ديگه اومدن بيرون و سلام كردن. تا ماني چشمش بهشون افتاد با يه حالت غمگين گفت:
- سلام عمه هاي خوبم! الهي پيش مرگتون بشم! خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه ماها رو بهم رسوند! دلم براتون يه ذره شده بود! تو رو خدا بذارين بعد از اين همه سال دوري بغلتون كنم! شماها بوي بابامو مي دين!
« اينو و گفت و رفت طرف شون كه دو تايي زدن زير خنده و ركسانا گفت: »
- ماني خان اينا دوستاي من هستن! عمه خانوم ايشون هستن!
« از همونجا پشت شيشه ي يكي از اتاقا رو نشون داد. من و مان دو تايي برگشتيم طرف اون ور!
يه خانم پير پشت شيشه ي قدي يه اتاق واستاده بود و به يه عصا تكيه داده بود و داشت به ما نگاه مي كرد!
هر دو ساكت شديم و به اون خانم نگاه كرديم! موضوع انگار جدي جدي بود! صورت اون خانم شباهت زيادي به عموم، پدر ماني داشت! هر دومون جا خورده بوديم! شايد حدود سي ثانيه تو همون حالت بوديم كه يه مرتبه ماني برگشت طره همون دو تا دختر و گفت:
- شما اشتباه نمي كنين؟! من فكر كنم شما دو تا عمه مائين! به سن و سال اون خانم نمي خوره كه عمه ما باشه! حالا ديگه خودتونو لوس نكنين و بياين  جلو و برادر زاده تونو بغل كنين!
« دخترا دوباره زدن زير خنده و ركسانا اومد جلو و گفت: »
- معرفي مي كنم، مريم و سارا، دوستاي من!
« ماني با دلخوري با دو تايي شون دست داد و گفت:»
- ولي من هنوز احساس مي كنم كه يه اشتباهي رخ داده! مي گم آ ركسانا خانم! من وقتي بچه بودم از مامانم يه مرتبه شنيدم كه يه خاله اي داشتم كه وقتي بيست و يكي دو سالش بوده گم شده! ممكنه مثلا يكي از اين دو تا دختر خانم خاله ي گم شده ي من باشن؟
« ركسانا كه مي خنديد گفت:»
- فكر نكنم ماني خان! احتمالا خاله گم شده شما الان بايد حدودا پنجاه سالشون باشه!
ماني - نه اصلا اينطور نيس! خاله من بيست و يه سالش بوده كه گم شده! الانم براي من همون بيست و يه سال درسته!
« همونجور كه به حرفهاي ماني گوش مي دادم،   چشمم به اون خانم پير بود. اونم داشت منو نگاه مي كرد! صورتش خيلي برام آشنا بود! اما نمي دونستم كجا ديدمش! تو همين موقع ركسانا ا.مد جلو من و گفت:»
- هامون خان نمي فرمائين تو؟
« يه نگاه بهش كردم و رفتم طرف راهرو، دو تا دخترا رفتن كنار و من رفتم تو ساختمون و از راهرو گذشتم و رسيدم جلو يه در كه يه مرتبه همون خانم پير در رو وا كرد و يه لبخند زد و گفت:»
- تو هاموني؟
« سرم رو تكون دادم كه گفت:»
- شكل پدرتي!
« فقط نگاهش كردم كه ماني رسيد پشت سرم و تا اون خانم رو ديد يواش در گوشم گفت:»
- عمه مونبازيكن بيس باله! چه چوبي دستشه!
« اون خانم شنيد و خنديدو گفت:»
- تو هم ماني هستي! درست مثل پدرت!
ماني - سلام عمه جون! يه دونه از اين دختر عمه هارو بده كه كار داريم و بايد بريم! بعدا سر فرصت مي آئيم واسه ديدار و ماچ و بوسه !
« با آرنج زدم تو پهلوش! اون خانم شروع كرد به خنديدن و از جلو در رفت كنار و گفت:»
- بيائين تو، هر چند خيلي ديره اما بازم خوبه!
ماني - عمه خانم اگه ديره مي خواين ما الان بريم فردا بيائيم؟ اصلا شما خسته اين، تشريف ببرين تو اتاقتون استراحت كنين، منم با اين دختر خانما، ته و توي قضيه رو در مي آرم و نتيجه رو فردا به اطلاع شما مي رسونم! چطوره؟
عمه خانم - بيا برو تو پدر سوخته ي بي حيا!
ماني - اِ.... ! عمه خانم نرسيده شوخي؟
« آروم رفتم تو و ماني م دنبالم اومد و ركسانا و مريم و سارا م اومدن و ركسانا رفت جلو و در مهمونخونه رو وا كرد و همه رفتيم تو و  نشستيم و خودش رفت بيرون و يه دقيقه بعد با يه سيني چايي برگشت. تو اين يه دقيقه، من يه لحظه به مريم و سارا و يه لحظه به اون خانم نگاه مي كردم. ركسانا با سيني چايي اومد جلومون و تعارف كرد و به مريم يه اشاره كرد كه اونم بلند شد و رفت بيرون و كمي بعد با سبد ميوه و زير دستي برگشت و سبد ميوه رو گرفت جلو من و گفت:»
- بفرمائين هامون خان.
- ممنون ميل ندارم.
مريم - اگه سخت تونه خودم براتون پوست بكنم!؟
« يه نگاه بهش كردم كه خنده از رو لبش رفت و كمي خودشو جمع و جور كرد كه ماني آروم بهش گفت:»
- هاپو عصباني!
« يه مرتبه اون خانم و دخترا زدن زير خنده! يه چپ چپ بهش نگاه كردم كه آروم گفت:»
- چته عين برج زهر مار! خدا يه عمه بهمون داده با سه تا تقريبا دختر عمه! ديگه چي مي خواي؟!
« پاكت سيگار رو درآوردم و به اون خانم گفتم:»
- اجازه هست اينجا سيگار بكشم؟
عمه خانم - سيگار چيز خوبي نيس آ!
- پس مي رم بيرون مي كشم.
« تا اومدم بلند بشم كه گفت:»
- نگفتم اينجا سيگار نكش! گفتم چيز خوبي نيس! حالا يه دونه م به من بده!
چه بهشم زود بر مي خوره!
« بلند شدم و بهش تعارف كردم. يكي برداشت و براش روشن كردم و دو تام براي خودم و ماني روشن كردم. اومدم بدم بهش كه ديدم با چشم داره يه جا رو نشون مي ده! برگشتم طرف اونجايي رو كه نشون مي داد نگاه كردم كه ديدم سر بخاري اتاق، چند تا قاب عكس كوچيكه! دوباره برگشتم طرف ماني كه يه مرتبه انگار تصوير عكس آ تو ذهنم جا افتاد! رفتم جلوتر كه ديدم انگار هيچ اشتباهي پيش نيومده!
چهار تا عكس تو قاب روي بخاري اتاق بود. همه قديمي و زرد شده! تو دو تا شون عكس دو تا پسر بچه و يه دختر بزرگتر بود! عكس اون دو تا پسر بچه رو كاملا مي شناختم! پدرم و عموم!
دو تا عكس ديگه كه سه تايي بود. عكس پدر بزرگم و يه زن و همون دختر بچه بود!
برگشتم طرف اون خانم كه با يه لبخند گفت:
- شناختي؟
- عكس پدرمو عمومه!
عمه خانم - اون دخترم كه منم!
« يه نگاه ديگه به عكسا كردم و سيگار ماني رو بهش دادم و گفتم:»
- زياد معلوم نيس!
عمه خانم - اون يكي آ چي؟! عكس پدر بزرگت رو كه مي شناسي؟!
« ديگه اين يكي قابل انكار نبود!»
- يعني شما عمه ي ما هستين؟
عمه خانم - آره پسر جون! هيچ دروغي در كار نيس!
- پس تا حالا كجا بودين؟ چرا تا حالا پدرامون در مورد شما چيزي به ما نگفتن؟!
عمه خانم نگاهي به ركسانا كرد كه اونم يه اشاره به مريم و سارا كرد و سه تايي از جاشون بلند شدند و از اتاق رفتن بيرون.»
عمه خانم - حالا چايي تون رو بخورين تا كم كم حالي تون كنم!
« چايي آمون رو ورداشتيم و كمي ازش خورديم كه گفت:»
-آخرين بار كه ديدمتون دو سه ماه پيش بود!
-كجا؟
عمّه خانم- درست دم خونه تون! تاحالا دو سه بار اومدم دم خونه تون و برادرامو ديدم!
-چطور پي دامون كردين؟
عمّه خانم- بابا‌هاتون عدم‌هاي كوچيكي نيستن كه نشه پيداشون كرد! اونم با اون كارخانهٔ بزرگ و معروف!
-حالا چرا خواستين پيدامون كنين؟
عمّه خانوم- داستانش خيلي‌ طولانيه! بايد سر فرصت براتون تعريف كنم!
-ولي‌ بايد ما بدونيم!
عمّه خانوم- آره ولي‌ شما رو براي يه چيز ديگه  خواستم! يعني‌ براي يه كمك! راستش اولش براي كمك اما تا پاتون رو گذاشتين تو اين خونه، يه مرتبه يه احساس دلگرمي‌ و پشت گرمي‌ بهم  دست داد! احساس كردم كه ديگه تنها و بيكس نيستم! يعني‌ هركسي دوتا جوون مثل شماها برادرزادش  باشن ديگه بيكس نيست!
-ممنون چه كمكي‌ از دست ما بر مياد؟ مشكله مالي دارين؟
عمّه خانوم- دخترم! دخترم رو برام بيارين!
منو ماني يه نگاه به همديگه كرديم كه ماني گفت:
-از خونه فرار كرده؟
عمّه خانوم- تقريبا
ماني- تقريبا فرار كرده؟ يعني‌ نصف روز خونه ست نصف روز فرار مي‌كنه؟
عمّه خنديد و گفت:
-ا زم قهر كرده.دوسالي مي‌شه!
ماني- دوساله  كه قهر كرده حالا به فكرش افتادين؟
عمّه خانوم- ازش خبر داشتم! يه اتاق توي خونه يه خوب و مطمئن اجاره كرده بود و زندگيش رو مي‌‌كرد! گفتم كمي‌ كه بگذره و آروم تر بشه ميرم سراغش و برش ميگردونم اما اشتباه مي‌كردم!
ماني- ازدواج نكرده؟
عمّه خانم- نه!
ماني‌- چند ساليش هست حالا؟
عمّه خانم- حدود بيست دو و سه سالشه.
من و ماني‌ يه نگاه به همديگه كرديم و ماني‌ گفت:
ببخشيد عمّه خانم، شما چند سالته؟
عمّه خانم- دورور هشتاد، هشتاد خرده آي.
ماني‌- ماشالا! روغن كرمونشاهي اينه ها!هزار الله اكبر! يعني‌ حدودا شصت سالتون كه بود اين گيس گلابتون رو به دنيا آوردين؟! دستتون درد نكنه! زن ايراني‌ رو رسفيد كردين!
عمّه خنديد و گفت:
-دختر خودم نيست!آوردمش و بزرگش كردم!همين و كه فهميد گذاشت رفت!
-بهش نگفته بودين؟
عمّه خانم- نه!
-چرا؟
عمّه خانم- خرييت!
ماني‌- دور از جون شما اما خودش چه جوري فهميد؟
عمّه خانم- يه پدر سوخته بش گفت! يه آدم شار لاتن!
-باهاتون دشمني داشت؟
عمّه خانم- كم كم همه رو براتون ميگم.
ماني‌- عكسي‌ چيزي ازش ندارين؟
عمّه خانم- شما حتما ميشناسينش!
ماني‌- ما؟ بجون عمّه خانم من يكي‌ كه تو اين دوساله توبه كردم و همش تو خونه وره دل بابام بودم! هركسي هم هرچيزي بهتون گفت از سر دشمني بوده!ميگين نه اين هامون شاهد!
عمّه خانم-‌اي پدر سوخته!
ماني‌- يعني‌ شما ميفرمايين ما به عمّه مون خيانت مي‌كنيم؟! يعني‌ ما ا دم‌هايي‌ هستيم كه بريم و دختر عمّه مون رو فريم بديم؟! اصلا به قيافهٔ ما مي‌خوره كه يه هم چين ا دم‌هايي‌ باشيم؟!
عمه نگاهش كرد و بهش خنديد كه ماني گفت:
-فرمودين دو سال؟
عمه سرش رو تكون داد
ماني- ببخشيد اسم دختر عمه جون فريباست؟
عمه خانوم- نه.
ماني خنديد و آروم گفت:
-بيتا؟
عمه بازم خنديد و گفت:
-نه.
ماني بازم با خنده گفت:
-صحرا؟شهره؟آزيتا؟ليدا؟پانته ا؟ويولت؟
عمه خانم- هيچ كدوم نيست!
ماني- خوب، الحمدلله ي سالش كه هيچي! بخير گذشت!
عمه م  خنديد و آروم از جاش بلند  شد و رفت از اتاق بيرون و ي لحضه بعد با ي مجله برگشت و مجله رو گذاشت جلو ما!من ماني يه  نگاه به مجله كرديم.يه  مجله جدول بود! ماني ورش داشت همين جوري ورق زد و بعد رويه صفحه نگه داشت و يه  نگاه بهش كرد.
-خوب! احتمالا راحت ميشه پيداش كرد!
يه نگاه به لاي مجله كردم!فكر كردم عكس ي چيز ديگه ي از دختر عمه موون لاي مجلس كه ماني گفت:
-شروع ميكنيم ! از از نوشت هاي زند ياد جلال احمد؟هفت حرف!
-چي؟
ماني- از مشتقات نفت؟ سه حرف!ببخشين عمه جون! اسم دختر عمه موون رمز جدول؟
عمه م خوانيد و گفت:
-رو جلدش رو نگاه كنين!
ي نگاه با تعجب به عمه م كردم و مجله رو از دست ماني كه اونم به عمه م مت شده بود گرفتم و عكسه رو جلد رو نگاه كردم!باورم نميشود!
دوبار به عمه م نگاه كردم! يه  لحضه بعد گفتم:
-ايشون دختر عمه ما هستن؟
ماني مجله رو از دستم گرفت و يه نگاه بهش كرد گفت:
-ا ا ا ا...! پس ما تاحالا بيخودي پول بليط سينما رو ميداديم!
مجله رو دوبار از دستش گرفتم و نگاه كردم! رويه جلد عكسه ..... خانوم بود كه همين چند وقت پيش توي يه فيلم بازي كرده بود! دختر قشنگي بود! چشم  و مو مشكي و خيلي خوش تيپ! اتفاقا به خاطره قشنگيش، با همون يه  فيلم گل كرده بود !
مجله رو گذاشتم رويه ميز و به عمه خانم گفتم:
-اسمش همين .... كه باهاش معروف شد؟
عمه خانوم- نه! اسمش ترمه اس! وقتي فهميد كه دختر من نيست رفت وبراي خودش يه شناسنامه ديگه گرفت!يعني به نام پدرش شناس نام گرفت!  اسمش رو هم عوض كرد اينو رو خودش گذاشت!
ماني- اسم خودش كه قشنگ تر بود!
عمه خانم- ديگه؟!
ماني- هلاكه هنر پيشگي به دهانش مزه كرده و معروف شد؟!مگه ميآد؟!
عمه خانوم- نميخوام ديگه بازي كنه!
-چرا؟!
عمه خانوم- بعدا بهتون ميگم!
-اگه نخواست  بياد چي؟
عمه خانم- ميخواد!حتما ميآد!فقط بايد كمكش كرد!
-ماها رو ميشناسه؟
عمه خانوم- براش از برادرم گفتم. ميدونه كه برادر هام هركدوم يه پسر دارن. همين.
ماني-آدرسي  چيزي ازش دارين؟
عمه خانوم- خونه جديدش رو نه ولي امشب فيلمبر داري داره!
-كجا؟
عمه خانوم- است ۲ بعد از نصفه شب  توخيابون....
تو همين موقع در اتاق واشد و ركسانا با ي سينه چايي ديگه امد تو و تعارف كرد كه عمه خانوم گفت:
-ركسانا همه چيز رو ميدونه خدا حفظش كنه خيلي برام كمكه!
ركسانا- اختيار دارين!كاري نكردم!
-ترمه خانم تحصيل كردن؟
عمه خانم- آره!دانشگاهش رو تمام كرده!
ركسانا سيني رو گذاشت رويه ميز و خودشم نشست. چايي موون رو خورديم كه گفتم:
-خوب اگه اجازه بدين رفع زحمت كنيم!
عمه خانوم- حالا كه زود!
-از صبح كه از خونه اومديم بيرون  هنوز بر نگشتيم!دلشون شور ميزنه!
اينو گفتم و بلند  شدم ماني م بلند شد و يه خداحافظي معمولي كرديم و از اتاق اومديم بيرون.دم در راهرو عمه م گفت:
-هامون!
برگشتم طرفش.
عمه خانم- كمكم ميكنين؟
-سعي ميكنيم.
زد زيره گريه و گفت:
-اگه شما ها كاري برام نكنين،ديگه كسي رو ندارم!اگه قرار باشه برگرده فقط شما ها ميتونين برش گردونين!
ماني- مگه كسه ديگه ي ام رفته دنبالش؟
اشك هاشو پاك كردوگفت:
-دوبار خودم،يه بار هام ركسانا با مريم اينا!
دوبار شروع كرد به گريه كردن ماني رفت جلو و پيشونيش رو مكه كرد و گفت:
-غصه نخورين!خدا بزرگه!
دوبار زيره لب يه خداحافظي كردم و رفتم تو راهرو و رفتم تو حياط ماني و ركسانا پشت سرم امدن تو حياط كه رسيديم ماني به ركسانا گفت:
-شما با اين دختر عمه ما حرف زدين؟
ركسانا- آره.
ماني- چه جور دختريه؟
ركسانا- دختر خوبييه!
ماني- دوخت خانوما همه خوبان اما ميخوام بدونم از اناس كه خودش رو ميگيره؟
ركسانا خنديد و گفت:
-خوب الان ديگه ترمه خانوم هنر پيشه هستن!طبيان يه مقدار رهايي شون عوض شده!
ماني- خوب فهميدم! ديگه نميخواد بگي!رفتي اينجا تلفن دارين؟
ركسانا- الان شماره رو براتون مي نويسم مي ارم !
ماني- نميخواد! همين بگين ميزنم تو موبيل!
ركسانا شماره خونه رو به ماني داد و ماني شماره موبايلش رو به ركسانا داد و ازش خداحافظي كرديم و اومديم از خونه بيرون و سوره ماشين شديم و حركت كرديم.
تا وسطاي پارك وي هيچ كدوم چيزي نگفتيم كه يه مرتبه ماني گفت:
-چرا از ما اين جريان رو پنهون كردن؟
-نميدونم!
ماني- فكر كنم عمه موون جوون كه بوده يه خورده شيطوني كرده و از بهشت روند شده!
-نبايد در موردش اينطوري حرف بزني!هرچي باشه عمه مونه!
ماني-شيطوني كه يه خورده اشكالي نداره!
-حالا چه جوري  برش گردونيم؟
ماني-كاري نداره يه شايعه براش درست ميكنيم و ميزنن از عالمه هنر بيرونش ميكنن!
- اين يكي ديگه شوخي نيست ! كار سختيه !
ماني – خدا بزرگه !
(( نيم ساعت بعد رسيديم خونه . پدرم و عموم و مادرم داشتن نهار مي خوردن . تا رسيديم شروع كردن به غر زدن كه تا حالا كجا بودين و چرا موبايل تون خاموش بوده !
سلام كرديم و دو تايي رفتيم لباسامونو عوض كرديم و دست و صورتمونو شستيم و اومديم سر ميز نهار . مادرم برامون غذا كشيده بود . ماني شروع كرد به خوردن كه عموم بهش گفت ))
- كجا بودين تا حالا ؟!
ماني – اسير همشيرۀ شما !
(( يه مرتبه پدرم و عموم و مادرم دست از غذا كشيدن و مات به من و ماني نگاه كردن ! شايد حدود سي ثانيه ، يه دقيقه فقط نگامون مي كردن ! بعدش عموم گفت ))
- باز چرت و پرت گفتي پسر ؟ !
- نه عمو جون ! راست ميگه !
پدرم – يعني چي ؟ !
- عمه مون فرستاده بود دنبالمون ! ماهام رفتيم اونجا !
(( پدرم بلند شد و يه سيگار روشن كرد و دوباره برگشت سر ميز و گفت ))
- خب ؟
- هيچي ديگه ! رفتيم خونش ! گيشا !
پدرم – خب ! ؟
ماني – مي خواست ما رو ببينه و باهامون حرف بزنه !
(( تا ماني اينو گفت درم از جاش بلند شد و رفت تو حياط ! عمومم دنبالش رفت ! يه نگاه به ماني كردم كه بلند شد دنبالشون رفت و يه دقيقۀ بعد برگشت و گفت ))
- دوتا داداشا سر گذاشتن به بيابون !
- چي ؟!
ماني – سوار ماشين شدن و رفتن !
(( برگشتم طرف مادرم و گفتم ))
- جريان چيه ؟!
مادرم – چي بگم آخه ؟!
ماني – بگو عزيز ؟ ما كه امروز فردا همه چيز رو ميفهميم !
(( ماني مادرم رو عزيز صدا مي كرد . مادرم يه لحظه مكث كرد و بعدش گفت ))
- پدراتون يه خواهر داشتن كه باهاشون ناتني بوده ! گويا از خونه فرار مي كنه و پدر بزرگ تون هم از ارث و همه چيز محرومش مي كنه ! من فقط همين رو مي دونم !
- اسم اين خانم چيه ؟
مادرم – اسم عمه تون ؟
(( سرمو تكون دادم كه گفت ))
- ليا .
- ليا ؟!
ماني – اين چه اسميه ؟!
مادرم – آخه مادرش ايراني نبوده !
- براي چي پدر زرگ اين كارو مي كنه ؟
مادرم – آخه اون وقتا كه مثل حالا نبوده ! فرار از خونه مثل يه گناه بوده ! اونم براي دختر!
- پدر اينا چي ؟
مادرم – پدرت و عموت اون موقع ها خيلي كوچك بودن ! خب وقتي باباشون ليا رو طرد مي كنه ، اونا چيكار مي خواستن بكنن ؟! بعدشم همش تو خونه ازش بد مي گفته و نفرينش مي كرده ! كم كم اين مسئله تو روحيۀ اينام اثر      مي كنه و از خواهرشون متنفر مي شن ! گويا بابابزرگ تون تا آخر عمرش سر حرفش بوده و از اينا قول گرفته اسم ليا رو هم نيارن . غذا تونو بخورين ! از دهن افتاد !
- من اشتها ندارم !
ماني – اما من دارم !
(( شروع كرد به خوردن غذاش كه مادرم زري خانم رو صدا كرد و گفت ))
33
- زري خانم ! بيا غذاي اين بچه رو ببر گرم كن ! يخ كرد !
ماني – خوبه عزيز ! خوردمش تموم شد !
(( يه نگاه بهش كردم . داشت تند و تند غذاشو مي خورد  ! بهش گفتم ))
- زودتر بخور كارت دارم .
(( بشقابش تموم شد و دوباره براي خودش غذا كشيد ! ))
- چه خبرته ؟! از سال قحطي اومدي ؟!
مادرم – بزار بخوره بچم ! چكارش داري ؟
- مادر شما عمه ليا رو ديدين ؟
مادرم – نه مادر ! اصلا جرات نداشتم اسمش رو جلو پدرت بيارم !
- انقدر از دستش ناراحته ؟!
مادرم – چه مي دونم والا !
(( برگشتم به ماني نگاه كردم . بشقاب دومش رو هم تموم كرد و شروع كرد دوباره غذا كشيدن !
- مي خواي ماني زنگ بزنم يه پرس چلو كباب برات بيارن ؟!
ماني – نه ! غذا هس ! چلو كباب براي چي ؟
- داري خودكشي مي كني ؟ راه هاي ساده تري م هس آ !
مادرم – ولش كن بزار غذاش رو بخوره !
(( از تو جيبم يه سيگار در آوردم و روشن كردم كه مادرم گفت ))
- الان يه مرتبه پدرت اينا بر مي گردن آ !
(( من و ماني جلو پدرم و عموم سيگار نمي كشيديم . ))
مادرم – چيه مادر اين سيگار ؟! جز سرطان چيز ديگه م داره ؟!
(( داشتم با خودم فكر مي كردم . يه آن برگشتم طرف ماني . سومين بشقابشم تموم كرد و شروع كرد به سالاد كشيدن !
- ماني ! خدا شاهده ممكنه اتفاقي برات بيفته ها ! حداقل به معده ت رحم كن !
ماني – سالاد غذا رو حضم مي كنه .
- سالاد يه بشقاب غذا رو حضم مي كنه ! تكليف اون دو تا بشقاب ديگه رو كي روشن مي كنه ؟
ماني- الان بعد از اين،دسر كه خوردم،خودش تكليف اون دوتا ديگه رو روشن ميكنه!
از دستش حرصم گرفت و از جام بلند شدم و دستش رو گرفتم و كشيدم!
همون جور كه از جاش بلند ميشد ي تيكه نون از رو ميز واردش و گفت:
-چرا همچين ميكني؟!
-دارم از مرگ نجاتت ميدم!
مني-بابا ضعف گرفت تم!عزيز،سفره رو جمع نكن كه برمي گردم!
كشيدمش و باخودم بردمش بالا تو اتاقم.رفت رو تخت نشست و شروع كرد به خوردن اون تيكه نون!
-امشب چيكار ميكني؟
ماني-شام ميخورم،سير ميشم!
-بتركي ماني!
ماني-بابا گشنه مه آخه!
-دارم اين دختر ترمه رو ميگم!
ماني-آهان!خوب ميريم دنبالش!
-اگه نيومد چي؟
مني-ميزنيم تو سرش مي اريمش!حالا من ازيه چيز ديگه ميترسم!
-از چي؟
ماني-ميترسم پس فردا خبر بهمون برسه كه يه مادربزرگ فريب خورده داريم كه سال هاس از خونه فراركرده و تازگي پليس پيداش كرده و الان هم تو ندامت گاهه و بايد بريم و تحويلش بگيريم!
-گم شو!
فصل دوم
ساعت حدود يك و نيمه نصفه شب بود كه با ماني،يواش از خونه اومديم بيرون.ماشين ماني بيرون،جلو،در پارك بود.
دوتايي سوار شديم و حركت كرديم.تقريبا ساعت دو بود كه رسيديم به همون خيابون كه توش فيلمبرداري داشتن.همون اول خيابون رو بسته بودن و نميذاشتن ماشين وارد بشه!جميعت م اونجا پر بود!
-اين همه آدم  اينجا چيكار ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۳:۵۲
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (95)

پيرمردِ ساندويچ فروش


مردي در كنار جاده ، دكه اي درست كرد و در آن ساندويچ مي فروخت . چون گوشش سنگين بود ، راديو نداشت . چشمش هم ضعيف بود ، بنابراين روزنامه هم نمي خواند .

او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود . خودش هم كنار دكه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي كرد و مردم هم مي خريدند .

كارش بالا گرفت لذا او ابزار كارش را زيادتر كرد . وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد به كمك او پرداخت . سپس كم كم وضع عوض شد . پسرش گفت : پدر جان ، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي ؟

اگر وضع پولي كشور به همين منوال ادامه پيدا كند كار همه خراب خواهد شد و شايد يك كسادي عمومي به وجود بيايد . بايد خودت را براي اين كسادي آماده كني .

پدر با خود فكر كرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماً آنچه مي گويد صحيح است .

بنابراين كمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در كنار دكه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي كرد . فروش او ناگهان شديداً كاهش يافت . او سپس رو به فرزند خود كرد و گفت : پسرجان حق با توست . كسادي عمومي شروع شده است .

افغاني ها ضرب المثلي دارند بدين مضمون كه اگر كسي به تو گفت اسب ، به او اعتماد نكن ... اگر دو نفر پيدا شندن و به تو گفتند ، كمي درباره خودت فكر كن . اما اگر سه نفر پيدا شندن و به تو گفتند كه اسبي حتماً يك زين براي خودت سفارش بده . اين ضرب المثل به خوبي اثر القائات منفي ديگران را بر ما نشان مي دهد .

آنتوني رابينز يك حرف بسيار خوب در اين باره زده كه جالبه بدونيد : انديشه هاي خود را شكل ببخشيد در غير اين صورت ديگران انديشه هاي شما را شكل مي دهند . خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي كنند .

در واقع اون پدر داشت بهترين راه براي كاسبي رو انجام مي داد اما به خاطر افكار پسرش ، تصميمش رو عوض كرد و افكار پسر اونقدر روي اون تأثير گذاشت كه فراموش كرد كه خودش داره باعث ورشكستگي مي شه و تلقين بحران مالي كشور ، باعث شد كه زندگي اون آدم عوض بشه

گاهي اوقات ما اونقدر به افكار ديگران توجه مي كنيم و به اونها اعتماد بي خودي مي كنيم كه نه تنها زندگي خودمون رو خراب مي كنيم بلكه حتي ديگه چيز ديگه اي رو نمي بينيم و چشمامون را به روي حقيقت ها مي بنديم .

خداوند به همه ما فكر ، فهم و شعور بخشيده تا بتونيم فرق بين خوب و بد رو تشخيص بديم . بهتره قبل از اينكه ديگران براي ما تصميماتي بگيرن كه بعد ما رو پشيمون كنه ، كمي فكر كنيم و راه درست رو انتخاب كنيم و با انتخاب يك هدف درست از زندگي لذت ببريم . چون زندگي مال ماست .


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۳:۴۱:۰۰
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (94)

معلم مدرسه و خوبيهاي بچه ها


روزي معلمي از دانش آموزانش خواست كه اسامي همكلاسي هايشان را بر روي دو ورق كاغذ بنويسند و پس از نوشتن هر اسم يك خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست كه درباره قشنگترين چيزي كه مي توانند در مورد هر كدام از همكلاسي هايشان بگويند ، فكر كنند و در آن خط هاي خالي بنويسند .

بقيه وقت كلاس با انجام اين تكليف درسي گذشت و هر كدام از دانش آموزان پس از اتمام ، برگه هاي خود را به معلم تحويل داده ، كلاس را ترك كردند .

روز شنبه ، معلم نام هر كدام از دانش آموزان را در برگه اي جداگانه نوشت ، و سپس تمام نظرات بچه هاي ديگر در مورد هر دانش آموز را در زير اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحويل داد . شادي خاصي كلاس را فرا گرفت . معلم اين زمزمه ها را از كلاس شنيد واقعا ؟ من هرگز نمي دانستم كه ديگران به وجود من اهميت مي دهند ! من نمي دانستم كه ديگران اين قدر مرا دوست دارند .

ديگر صحبتي ار آن برگه ها نشد . معلم نيز ندانست كه آيا آنها بعد از كلاس با والدينشان در مورد موضوع كلاس به بحث و صحبت پرداختند يا نه ، به هر حال برايش مهم نبود .

آن تكليف هدف معلم را بر آورده كرده بود . دانش آموزان از خود و تك تك همكلاسي هايشان راضي بودند با گذشت سالها بچه هاي كلاس از يكديگر دور افتادند .

چند سال بعد ، يكي از دانش آموزان در جنگ ويتنام كشته شد . و معلمش در مراسم خاكسپاري او شركت كرد .

او تابحال ، يك سرباز ارتشي را در تابوت نديده بود . پسر كشته شده ، جوان خوش قيافه و برازنده اي به نظر مي رسيد . كليسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از كنار تابوت وي ، مراسم وداع را به جا آوردند ،

معلم آخرين نفر در اين مراسم توديع بود . به محض اين كه معلم در كنار تابوت قرار گرفت ، يكي از سربازاني كه مسئول حمل تابوت بود ، به سوي او آمد و پرسيد : آيا شما معلم رياضي مارك نبوديد ؟  معلم با تكان دادن سر پاسخ داد : چرا

سرباز ادامه داد : مارك هميشه در صحبت هايش از شما ياد مي كرد . پس از مراسم تدفين ، اكثر همكلاسي هايش براي صرف ناهار گرد هم آمدند .

پدر و مادر مارك نيز كه در آنجا بودند ، آشكارا معلوم بود كه منتظر ملاقات با معلم مارك هستند . پدر مارك در حالي كه كيف پولش را از جيبش بيرون مي كشيد ، به معلم گفت : ما مي خواهيم چيزي را به شما نشان دهيم كه فكر مي كنيم برايتان آشنا باشد .

او با دقت دو برگه كاغذ فرسوده دفتر يادداشت كه از ظاهرشان پيدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواري به هم بسته شده بودند را از كيفش در آورد . خانم معلم با يك نگاه آنها را شناخت . آن كاغذها ، هماني بودند كه تمام خوبي هاي مارك از ديدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارك گفت : از شما به خاطر كاري كه انجام داديد متشكريم . همانطور كه مي بينيد مارك آن را همانند گنجي نگه داشته است . همكلاسي هاي سابق مارك دور هم جمع شدند .

چارلي با كم رويي لبخند زد و گفت : من هنوز ليست خودم را دارم . اون رو در كشوي بالاي ميزم گذاشتم . همسر چاك گفت : چاك از من خواست كه آن را در آلبوم عروسيمان بگذارم .

مارلين گفت : من هم براي خودم را دارم . توي دفتر خاطراتم گذاشته ام . سپس ويكي ، كيفش را از ساك بيرون كشيد و ليست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت : اين هميشه با منه ... من فكر نمي كردم كسي ليستش را نگه نداشته باشد .

معلم با شنيدن حرف هاي شاگردانش ديگر طاقت نياورده ، گريه اش گرفت . او براي مارك و براي همه دوستانش كه ديگر او را نمي ديدند ، گريه مي كرد .

سرنوشت انسانها در اين جامعه به قدري پيچيده است كه ما فراموش مي كنيم اين زندگي روزي به پايان خواهد رسيد ، و هيچ يك از ما نمي داند كه آن روز كي اتفاق خواهد افتادد.

بنابراين به كساني كه دوستشان داريد و به آنها توجه داريد بگوييد كه برايتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنكه براي گفتن دير شده باشد .


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۳:۴۰:۵۹
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (93)

دو برادر


سالها دو برادر در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث برده بودند زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر يك سوء تفاهم كوچك ، با هم جر و بحث كردند و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند .

يك روز صبح در خانه برادر بزرگتر به صدا در در آمد وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد ، نجار گفت : من چند روزي است دنبال كار مي گردم فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشيد ، آيا امكان دارد كمي كمكتان كنم ؟

برادر بزرگتر جواب داد : بله ، اتفاقاً من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است .

او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب وسط مزرعه ي ما افتاد و او اين كار را حتماُ به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد كرده سپس به انبار مزرعه نگاه كرد و گفت : در انبار مقداري الوار دارم .

از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوارها . برادر بزرگتر به نجار گفت : من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله اي نياز داري برايت بخرم

نجار در حالي كه به شدت مشغول به كار بود جواب داد : نه ، چيزي لازم ندارم هنگام غروب وقتي به مزرعه بر گشت چشمانش از تعجب گرد شد حصاري در كار نبود به جاي حصار يك پل روي رودخانه ساخته شده بود

كشاورز با عصبانيت رو به نجار كرد و گفت : مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟ در همين لحظه برادر كوچكتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن پل را داده

به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست

وقتي برادر بزرگترش برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد . نجار گفت : دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۳:۴۰:۵۸
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ]