رمان ركسانا قسمت 6
فصل 6اون شب ساعت نه رفتم گرفتم خوابيدم.خيلي خسته بودم .تازه خوابم برده بود كه ديدم يكي صدام ميكنه.چشمامو وا كردم ديدم ماني بالا سرم واستاده
ماني-گرفتي خوابيدي باز؟
-ببخشين ا،پس ادم بايد شب چيكار كنه؟
ماني-حتما بگيره بخوابه
- خب براي خوابه ديگه
"به من يه نگاه كردو گفت"
-من تو اين كار خدا موندم كه ترو واسه چي خلق كرد.خب تراكتور بود ديگه.صبح يه استارت بهش ميزديم و روشنش ميكردم و شب خاموش!
ديگه ترو براي چي افريد؟
"پتو رو كشيدم رو سرمو از همون زير گفت"
- به تو چه؟مگه تو فوضولي؟
ماني- فضول نيستم اما بازرس سازمان حقوق بشرم.وظيفه مم اينكه گهگاهي به ادمايي مثل تو كه فراموش كردن ادم ن تذكر بدم كه در زندگي چيزاي ديگه اي م جز كار كردن و درس خوندن و نظاقت كردن و خوردن و خوابيدنم هس.اخه مرد حسابي تازه ساعت نه و نيمه . مرغام الان هنوز نخوابيدن كه تو گرفتي خوابيدي.
- چرا مرغا تا هوا تاريك ميشه و ميرن تو لونه شونو ميخوابن.
" همونجور كه پتو رو از روم ميكشيد كنار گفت"
- اون مرفا مر غاي قديم بودن.مرغاي الاني تا هوا تاريك ميشه دست يه خروسي رو ميگيرن و ميرن ديسكويي رستوراني جايي.بلند شو خجالت بكش.
بابا من خوابم مياد حرف حاليت نيست؟
ماني_بخدا ترو جادو جنبل كردن و يه قفل زدن بهت!
به مرتبه يادم افتاد واز جام بلند شدم و گفتم:آهان يادم رفته بود!عصري ديدمت اومدي از بغل من رد شدي رفتي !اونا كي بدون تو مايشينت؟
يه نگاه بهم كرد و پتو رو انداخت روم و همونجور كه از لبه تخت بلند ميشد گفت:بگير بخواب بابا!
غلامي رفت كه اب جوي آرد
آب جوي آمد و غلام ببرد
من اومدم به تو طرز زندگي كردن رو ياد بدم و از اين حالت سكون و خمودي نجاتت بدم داري منم به حالت سكون در مي آري؟بابا آبم اگه همينجوري يه جا ولش كني ميگنده!
پتو رو زدم كنار و گفتم:از من ميشنوي توام برو بگير بخواب كم خوابي داري!
يه نگاه ديگه بهم كرد و بعد نشست لبه تختم گفت:ببين يه چيزي ازت ميپرسم اگه درست جوابم رو دادي كه قانع شدم منم پشت پا به تموم زندگي ميزنم و همين الان ميرم ميگيرم كپه مرگم رو ميذارم!اما اگه نتونستي بايد قول بدي كه دوباره با دنيا آشتي كني باشه؟
خب بپرس.
ماني_بايد اول قول بدي و قسم بخوري.
خب قول ميدم.
ماني_بايد قسمم بخوري.
قول دادم ديگه.
ماني_بايد قسمم بخوري تا بگم.
به چي قسم بخورم؟
ماني_به تمام فرمولها و معادلات رياضي و فيزيك و شيمي و مثلثات و نميدونم حساب و هندسه و خلاصه هر چي كتاب درسي تو دنياس!چون ميدونم فقط بخاطر اينا داري زندگي ميكني.
گمشو!
ماني_خب همون قولت رو قبول دارم حالا بگو ببينم تو زندگي رو چه جوري ميبيني؟
هر جوري كه ببينم مثل نو سطحي نميبينم.
ماني_باشه!يعني به حالت عمقي و معنوي ميبيني ديگه؟
تقريبا يه همچين چيزي.
ماني_يعني يه نگاه عرفاني بزندگي داري؟
يه همچين چيزي.
ماني_خب حالا بگو ببينم حافظ رو به استادي در عرفان قبول داري يا نه؟
خب معلومه كه آره!
ماني_بيا دستتو بگيرم ببرم پيش 4 نفر استاد حافظ شناس تا بهت بگن حافظ خودش چي جوري زندگي ميكرده بدبخت بيچاره!بلند شو قيافه خودتو تو آينه ببين!فقط يه ريش كم داري و يه تشكچه و يه قليون و يه سماور كه عين اين پيرمرداي 80 ساله يه تخته پوست بندازي زيرت و بنشيني گوشه يه اتاق و قليون و سماورم بذاري يه طرفت و سي چهل تا كتاب حافظ و مولوي و خيام و شمس تبريزي و ابوريحان بيروني و عارف قزويني و سعدي شيرازي و فردوسي طوسي و عطار نيشابوري و محمد بن حسين بيهقي و نظامي گنجوي و محمد جويني و ناصر خسرو قبادياني و عروضي سمرقندي و ده دوازده تا از اين عرفاي ديگه رو هم بچيني يه طرفت و خودتم اون وسط بشيني و يه خرده از اين بخوني و يه چايي بخوري!يه خرده از اون بخوني و يه دم به قليون بدي!يه خرده از اون يكي بخوني و بعدشم هي اون وسط سرتو تكون تكون بدي و كيف كني!
داشتم بهش ميخنديدم كه گفت:اسم عارفي رو كه از قلم ننداختم؟
جرا معاصر ها رو نگفتي!
ماني_بدبخت اينارو كه گفتم همه هم عصر توان!تو ايده هات و طرز فكرت مال همون وقتاييه كه تازه مولوي ميخواست بره مدرسه!
زدم زير خنده كه خودشم خنده ش گرفت و گفت:آخه قربونت برم اگه بخودت رحم نميكني به اين بيچاره ها رحم كن ! آخه اينام خونه زندگي دارن!يه ساعت ولشون كن برن به زن و بچه شون برسن!خون كه نكردن كتاب نوشتن.والا آدم معلمم كه ميگيره بين دو تا درس ميذاره يه نفسي تازه كنه تو كه حق التدريس يه ساعتشونم كه بهشون نميدي يه پول دادي و يه كتاب خريدي و 24 ساعته استخدامشون كردي و ازشون كار ميكشي!
خنديدم و گفتم:خيلي خب حالا بلند شم چيكار كنم؟
ماني_هيچي!بلند شو يه آب به صورتت بزن و يه چيزي ام بخور و دوباره برو بگير بخواب!بابا به خدا اگه تو همينجوري پيش بري تا سال ديگه همينموقع نابود ميشي.
آدم بايد از لذتهاي مادي بگذره تا به معنويت برسه.
ماني_آدمي كه از زندگي و لذتهاش بگذره فقط به خريت ميرسه!تازه اون دنيام ميبرن و ميبندنش تو طويله و صبح به صبح مواخذش ميكنن كه چرا از مواهب الهي استفاده نكرده.
خيلي خب بابا سرم رفت!حالا كه نخوابيدم و بلند شدم!بگو چيكار كنم!
ماني_برو مثل بچه آدم يه زنگ بهش بزن.
به كي؟به ركسانا؟نشنيدي چي بهم گفت؟بجون تو ميخواستم باهاش صحبت كنم اما اصلا ولش كن!اون وقت قبلش بمن ميگه نميشه بهت نزديك شد و غير قابل نفوذي.
ماني_خب اين يكي رو راست گفته خودمم تاحالا صد بار بهت گفتم!آخه باباجون توام آدمي!يه خرده شل بذار يه چيزيام تو تو نفوذ كنه!يعني بذار محبت تو دلت نفوذ كنه!
زهرمار بي ادب.
ماني_حالا تو پاشو يه زنگ بهش بزن.
كاري باهاش ندارم كه بهش زنگ بزنم يعني حرفي براي گفتن ندارن.
يه نگاه بمن كرد و گفت:خب اگه حرفي براي گفتن نداري ديگه هيچي من با خودم فكر كرده بودم كه حالا ولش كن!راستي تولدت نزديكه آ!
چطور يادت مونده؟
ماني_مگه ميشه يه دقيقه بگذره و من بتو فكر نكنم؟تو مثل برادر مني!تازه از برادرم بمن نزديكتري!براي همينم با عزيز اينا فكرامونو گذاشتيم رو همديگه و گفتيم براي تولدت چه كادويي بخريم كه هم ازش خوشت بياد و هم بتوني ازش استفاده كني!
نه ديگه! از اين كارا خوشم نمياد!همينقدر كه به فكرم بودين برام كافيه!
اومد جلو و صورتم را ماچ كرد و گفت:ايشالله درداي تو به جون من بخوره كه انقدر مناعت طبع داري اما جشن تولدت بي كادو ميشه؟
خنديدم و گفتم:پس فقط يه چيز كوچيك.
ماني_كوچيكه بجون تو يهعني اصلا چيز قابل داري نيست.
پس بهم نگو تا وقتش.
ماني_نه بايد بگم شايد خودتم نظري در موردش داشته باشي !چون بعدا ازمون پسش نميگيري.
خب چي هس حالا؟
ماني_اول عزيز رو ميگم و بعدش به ترتيب.
عزيز:صندلي چرخدار.
عمو:يه راديو كوچيك دو موج.
بابام:يه عينك ته استكاني.
منم يه پتو!بعدش صبح به صبح كه من ميخوام برم دنبال لذات مادي و دنيوي ترو ميشونم رو اين صندلي و عينكت رو ميزنم به چشمت و راديوتم ميدم دستت و پتو رو هم ميپيچم دورت كه سوز بهت نخوره و ميبرمت جلو پنجره تو آفتاب كه همه ميكروبات كشته بشه و هم همونجا بشيني و از شيشه گذر عمر رو تماشا كني چطوره؟از كادوهات راضي هستي؟
داشتم ميخنديدم كه رفت طرف تلفن و گوشي رو برداشت و يه شماره گرفت و يه خورده بعد 2 تا فوت توي گوشي كرد و بعد گفت:الو الو آزمايش ميكنم!يك دو سه چهار!صدا مياد؟
بعد يه خورده گوش كرد و گفت:ببخشين!آسايشگاه سالمندان و معلولين كهريزك؟
خواهر سلام عليكم ميخواستم ببينم شما جا براي يك برادر معلول ذهني داريد؟
يه خورده گوش داد و دوباره گفت:نه نه! همه وسايل رو خودش داره صندلي چرخدار و راديو و پتو براش گرفتيم!فقط مونده يه دست دندون عاريه كه سفارش داديم فردا حاضر ميشه و ميرم خودم براش ميگيرم و ميذارم دهنش و ميارم خدمتتون!ديگه جون شما و جون اين بابا بزرگ ما!
دوباره يه خورده مكث كرد و بعد دوباره گفت:نه نه! درسته كه بزرگ خاندان ماست اما بيچاره سن و سالي نداره!يعني اگه يه بار ديگه ستاره هالي نزديك زمين بشه جمعا هفت دفعه اس كه به رويت بابابزرگمون رسيده.
همونجور كه ميخنديدم بهش گفتم:بذار گوشي رو خودتو لوس نكن.
گوشي رو گرفت طرفم و گفت:بيا خودت بذار.
تا ازش گرفتم گفت:فقط قبل از اينكه بذاري سرجاش يه الو توش بگو.
آروم گوشي رو گذاشتم دم گوشن و گفتم:الو.
ركسانا_سلام هامون خان.
باورم نميشد اين كور شده شماره عمه اينارو گرفته باشه!يه مرتبه هول شدم و گفتم:ببخشين شمايين؟
ركسانا_خودمم انگار آمادگي نداشتين؟
چرا! يعني نه!يعني داشتم.
شروع كرد به خنديدن!مونده بودم چي بهش بگم!هي به ماني اشاره ميكرم كه يعني چي بگم!اونم فقط نگاهم ميكرد!ديدم اينطوري زشته زود به ركسانا گفتم:ببخشين يه لحظه گوشي خدمتتون.
دستم رو گذاشتم رو دهني گوشي و به ماني گفتم:عجب خري هستي!حالا من چيكار كنم؟
ماني_هول نشو آروم باش يه دقيقه صبركن!
زود يه صندلي كشيد و منو نشوند روش و جاسيگاري و سيگار فندكم گذاشت جلوم رو ميزو گفت:الان ديگه حتما احساس راحتي ميكني.
آره اما چي بگم؟
زود يه كتاب از تو قفسه در آورد و داد بمن و گفت:فصل 4 اين كتابو شروع كن براش خوندن.
گمشو ماني حالا وقت شوخيه بگو چي بگم.
زود يه صندلي ام برا خودش گذاشت و نشست بغل من و گفت:بگو ميخواستم باهاتون صحبت كنم.
زود دستم رو از دهني تلفن برداشتم و گفتم:ببخشيد ميخواسم اگه امكانش هست باهاتون صحبت كنم.
ركسانا_چرا كه نه.
خيلي ممنون.
ركسانا_در مورد چي ميخواين حرف بزنين؟
موندم چي بگم زود دستم رو گذاشتم رو تلفن و به ماني گفتم:ميگه در مورد چي ميخواين حرف بزنين؟بگو زود.
ماني_بگو در مورد پيري و كوري و زمينگيري و از كار افتادگي و بازنشستگي زودرس!بگو نظر شما چيه؟
مرده شور اون قيافه ات رو ببرن ماني كه هيچوقت دست از شوخي ورنميداري.
ماني_آخه اينم سواله كه ميكني؟
يه چپ چپ بهش نگاه كردم و گوشي رو گذاشتم رو گوشم و گفتم:ببخشين ركسانا خانم راستش كمي هول شدم.
ركسانا_چرا؟
نميدونم.
ركسانا_پس بذارين من شروع كنم!بخاطر حرفاي امروزم ازتون معذرت ميخوام.
نه من بايد بخاطر رفتارم ازتون معذرت بخوام.
ركسانا_من اون حرفارو زدم پس من بايد معذرت بخوام.
اون رفتار از من سرزده پس من بايد معذرت بخوام.
ركسانا_خب ميتونيم هردومون از همديگه معذرت خواهي كنيم.
اره ميتونيم هر دو عذرخواهي كنيم.
ماني_چه جالب بين اين همه موضوع كه يه دختر و پسر ميتونن در موردش با هم ديگه صحبت كنن موضوع عذرخواهيهاي دو نفره و پوزشهاي تك نفره رو انتخاب كردين؟
ركسانا_ماني خان هستن؟
مثل هميشه چرت و پرت ميگه.
ركسانا_اونايي كه وقتي با من صحبت ميكردن گفتن چي بود؟
مثل بقيه چيزايي كه هميشه ميگه.
خنديد و گفت:اگه دلتون بخواد يه وقت ديگه با هم صحبت ميكنيم كه شما راحتر تر باشيد.
نه نه همين الان خوبه راحتم!فقط يه لحظه گوشي خدمتتون.
به ماني اشاره كردم كه بره از اتاق بيرون از جاش بلند شد و گفت:باشه من ميرم تا شما راحت بتونين از همديگه طلب بخشش كنين.منم تو اون يكي اتاق براتون طلب آمرزش ميكنم.
اينو گفت و رفت بيرون و در رو بست.وقتي خيالم راحت شد كه ديگه تنها هستم و ماني اذيت نميكنه به ركسانا گفتم:ماني رفت.
ركسانا_خب.
يعني ميگم الان ديگه تنهام.
تا اينو گفتم و يه مرتبه در اتاق باز شد و ماني پريد تو اتاق.
الهي قربون اون تنهايي و بي كسيت برم اينجوري حرف نزن دلم ميتركه!
پاكت سيگارم رو پرت كردم طرفش كه فرار كرد و رفت!حالا دوباره ميخوام با ركسانا حرف بزنم اما خنده ام گرفته.
ركسانا_چي شد؟
هيچي دوباره برگشت تو اتاق و شوخي كرد.
ركسانا_حالا رفته؟
نميدونم والا.
ركسانا_خب داشتين ميگفتين.
من ميگفتم؟
ركسانا_اره شما داشتين صحبت ميكردين.
راستش يادم رفت چي ميگفتم.
ركسانا_در مورد اينكه الان ديگه تنها هستين.
بله؟
ركسانا_انگار فكرتون جاي ديگه است.
راستش دارم اينور و اونورو نگاه ميكنم كه نكنه ماني پشت در يا تو تراس وايساده باشه.
ركسانا_اين ماني خان خيلي شيطونن.
آتيشه!بلاس!شيطون چيه؟باور كنين تو اين محل آبرو براي ما نذاشته!
ركسانا_مگه چيكار ميكنن؟
اگه بگم چه كارايي ميكنه كه ديگه اسم منم نميارين!حالا بگذريم انگار واقعا رفته!
ركسانا_خب؟!
راستش دلم ميخواد بيشتر شمارو بشناسم.
ركسانا_بيشتر روحياتم رو بشناسين يا بيشتر گذشته ام رو بدونين؟
هر دو!
و يه خرده ساكت شدم و گفتم:اگه ناراحت ميشين...
ركسانا_نه اما نميدونم بايد بگم يا نه؟
پس بهتره در موردش صحبت نكنيم.
ركسانا_من تاحالا به هيچكس نگفتم.
چي رو؟
گذشته ام رو.
حتي عمه؟
فقط عمه خانم ميدونن.
بياين حرف رو عوض كنيم.
ركسانا_نميدونم ميتونم بهتون اعتماد كنم يا نه؟
يه خرده ناراحت شدم اما ديدم حق با اونه براي همين گفتم:من خودم هميشه سعي كردم يه زندگيه معمولي داشته باشم البته اگه ماني بذاره من هميشه سرم به كار خودمه اما اين ماني نميذاره.
تا قبل از اينكه شمارو ببينم و بفهمم كه عمه اي دارم صبح به صبح بلند ميشدم كه برم كارخونه البته اگه بازم ماني برنامه اي جور نميكرد...
ركسانا-وقتي مادر و پدرم از همديگه جدا شدن سرپرستي منو به مادرم كه ايراني بود واگذار كردن!مدتي تو فرانسه زندگي كرديم حدود يازده و دوازده بود .يه شب به مادرم خبر دادن كه مادربزرگم فوت كرده اونم براي مشخص كردن ارثيه اش برگشت ايران.ثروت زيادي بهش رسيده بود!يه خونه بزرگ و چندتا ملك و پول نقد و اين چيزا اون موقع مادرم سي و خرده اي سالش بود.
يه لحظه مكث كرد و بعد گفت:هامون براي چي ميخواي اينارو بدوني؟
يه مرتبه موندم چي بگم يه لحظه فكر كردم و اومدم يه جوري بهش بگم كه ازش خوشم اومده يا بگم كه فكر ميكنم دوستش دارم كه زود گفت:اون مرتبه كه شما براي اولين بار منو ديدين براي من مرتبه اول نبود.
متوجه نميشم.
ركسانا-قبلش چندبار با عمه خانم اومده بوديم دم خونه تون و كارخونه تون.
براي چي؟
ركسانا-عمه خانم ميخواست شماهارو ببينه هم شماها هم برادراشو.
نميفهمم!
ركسانا-وقتي چند بار شما رو ديد احساس كرد كه ميتونه ازتون كمك بخواد.
خب؟
ركسانا-از همون دفعه اول كه شما رو ديدم دلم ميخواست بهتون نزديك بشم!بهترين بهانه رو هم داشتم!وقتي ام كه ديدمتون وانمود كردم كه نميشناسمتون.
دوباره ساكت شد منم چيزي نگفتم كه به مرتبه گفت:هامون برو دنبال زندگي ات.
اينو گفت و تلفن رو قطع كرد اصلا مونده بودم چرا همچين كرد!رديال تلفن رو زدم و دوباره شماره ش رو گرفتم 3 تا بوق رد تا تلفن رو برداشت.صداش گريه اي بود.
الو ركسانا خانم.
ركسانا-گوش ميدم.
اين حرفها معنيش چيه؟
ركسانا- يه نقشه!
نقشه چي؟
ركسانا-كه سعي كنم شما عاشقم بشين.
نقشه كي بود؟
ركسانا- دلم.
از كجا ميدونين كه عاشقتون شدم؟
يه خنده تلخي كرد و گفت:اگر يه دختر اينو نفهمه كه ديگه هيچي!
خب حالا برفرض كه اينطور باشه!ناراحتي تون براي چيه؟نقشه تون كه عملي شده.
ركسانا-حالا وجدانم عذابم ميده.
آخه چرا؟
ركسانا-حرف منو گوش كنين برين دنبال زندگيتون من بدرد شما نميخورم.
از كجا ميدونين؟
يه خرده ساكت شد و بعدش گفت:خواهش ميكنم ديگه تلفن نكنين از اين به بعدم وقتي شما اومدين اينجا من سعي ميكنم كه خونه نباشم خاداحافظ هامون.
صبر كنين من هنوز حرفام تموم نشده اين عادلانه نيس كه شما حرفاتونو بزنين بعد برين.
ركسانا-اين به نفع خودتونه.
شما از كجا ميدونين نفع و ضرر من چيه؟
ركسانا- من بايد ديگه تلفن رو قطع كنم!خواهش ميكنم همه چيز رو فراموش كنين خواهش ميكنم.
من يه سوال دارم و تا جوابش رو بهم ندين دست بردار نيستم.
ركسانا- چه سوالي؟
براي چي دلتون اين نقشه رو كشيد؟
ساكت شد.
تا جواب ندين ول نميكنم.
يه خرده ديگه ساكت بود بعدش گفت:چون عاشقتون شدم.
يه مرتبه احساس خيلي خوبي كه تاحالا تجربه اش نكرده بودم بهم دست داد!انگار يه مرتبه همه جا و همه چي برام قشنگ شد!تو دبم يه جوري شد!دستام خواب رفت و بي اختيار يه خنده نشست رو لبهام!يه حالت عجيبي داشتم نميتونم بگم چي بود اما هر چي بود انگار تمام تنم رو پر كرده بود!اصلا فكرشم نميكردم كه يه روزي با يه جمله اينطوري بشم.
ركسانا-جوابتون رو گرفتيد؟
هيچي نگفتم.
ركسانا-حالا ديگه برين اين براتون بهتره از من قبول كنين.
دارم ميام اونجا.
ركسانا-كجا؟
خونه شما.
ركسانا-الان؟
فعلا خداحافظ.
ركسانا-صبر كنين !هامون خان!خواهش ميكنم!ترو خدا اينكارو نكنين!
تا 20 دقيقه ديگه شايدم كمتر اونجام!اگه از طبقه بالا تو خيابون رو نگاه كنين متوجه ميشين!بايد مستقيما باهاتو صحبت كنم.
ركسانا-ترو خدا نياين گوش كنين هامون خان!اصلا بهتون دروغ گفتم!من ازتون نفرت دارم!اصلا من از شما و اون اخلاتون بدم مياد!هامون خان ترو خدا!هامون...
تلفن رو قطع كردم و شروع كردم لباسامو عوض كردن و تو اين فكر بودم كه ماشينم تو پاركينگه و نميتونم درش بيارم چون پدرم اينا ميفهميدن!دوييدم و از اتاق رفتم بيرون و از پشت بوم رفتم رو پشت بوم ماني اينا و رفتم پايين و آروم كه صدا بلند نشه رفتم طبقه دوم اتاق ماني!يواش در زدم اما جواب نداد!خدا خدا ميكردم كه جايي نرفته باشه در رو وا كردم و رفتم تو كه ديدم گرفته خوابيده!اومدم بيدارش كنم كه ديدم يه كاغذ با سنجاق وصل كرده به پتوش روش نوشته:هر كس از خواب ناز و گران مرا بيدار كند خر است
يه تكونش دادم كه سرشو از زير پتو در آورد:مگه سواد نداري؟ميخواي خر باشي؟
پاشو ماني وقت شوخي نيس.
بلند شد و گفت:چي شده؟چرا رنگت پريده؟
ماشينا تو پاركينگن الانم بايد برم خونه عمه اينا نميخوام مامان اينام بفهمن.
ماني-اونجا براي چي؟
ميخوام ركسانا رو همين الان ببينم.
يه نگاه بمن كرد و گفت:جدي ميگي؟
آره بابا آره.
ماني-يعني تا صبح نميتوني خودتو نگه داري؟
بايد همين الان ببينمش.
ماني-ميگما از يك تا صد بشمري يه خرده هيجانت كم ميشه و بعدش يه ليوان اب خنك و ...
يه نگاه بهش كردم و راه افتادم كه زود بلند شد و گفت:اومدم بابا اومدم.
ماشينو چيكار كنم؟
ماني-من هميشه براي اين مواقع اورژانسي ماشينم رو بيرون ميزارم فقط انقدر بمن وقت بده و هولم نكن كه تنبونم رو عوض كنم بقيه ش همه چي حاضره.
زود لباساشو عوض كرد و گفت:ماني حاضر!آماده براي اجراي هر گونه عمليات شوم و پليده شبانگاهي!بزن بريم كه تازه زندگي رو درك كردي!
راه افتاديم طرف پشت بوم و همينجور كه ميرفتيم گفت:زندگي يعني همين!تصميم!اجرا!بجون خودت اگه همين الان يه زنگ به حافظ و مولوي و صائب و خلاصه هركدومشون بزني خونه نيستن !يعني حقم دارن!24 ساعته كه نميشه شعر گفت و عارف بود!
رسيديم روي پشت بوم و رفتيم طرف خونه همسايه مون كه يه جارو بهم نشون داد و گفت:بيا اينجا جاي پا داره پاتو بذار و برو بالا.
بريم رو پشت بوم همسايه؟
ماني- آره ديگه.
بعدش چيكار كنيم؟
ماني-اونوره پشت بومشون يه درخته چناره از اون ميريم پايين.
اگه يكي ببينه چي آبرومون ميره.
ماني-ديگه اينه يا ابرو يا ركسانا.
من نميام.
ماني-پس برو بشين سر كتابات تو اينكاره بشو نيستي برادر.
ا...دير شد ماني!
ماني-خب من چيكار كنم؟خبرت برو بالا ديگه از اونورم از درخت آروم ميريم پايين.
چيزه ديگه اي نيس ازش بريم پايين؟
ماني-والا مهندسه اين ساختمون ديگه فكر اين وقتا رو نكرده كه يه آسانسور پانوراما واسه اين ساختمون بذاره!حالا اگه تا صبح صبر كني من اونوقت يه زنگي بهش بزنم و ..
اه...لوس نشو ماني يه فكر ديگه بكن.
ماني-خدا منو از دست تو مرگ بده ببينم اونجا چقدري كارداري؟
ده دقيقه يه ربع!
ماني-بگير دوساعت.
نه بابا همون ده دقيقه كافيه برام.
ماني-الان داري ميگي چشمت به يار كه افتاد هي زمان رو تمديد ميكني
يالا ديگه!
ماني-بيا بريم پايين.
دست منو گرفت و رفتيم پايين تو راه پله ها گفت:ميريم پايين اگه به كسي برخورديم كه حتما بر ميخوريم ميگم تو دل درد گرفتي و داريم ميريم بيمارستان حالا دلت رو بگير يعني درد ميكنه.
زود يه دستم رو گذاشتم رو دلم و اومدم برم پايين كه دستمو كشيد و گفت:اين چه مدل دل درده؟دستت رو عين ناپلئون بناپارت گذاشتي رو سينه ات ؟ميگم دلت رو دو دستي بگير آدم كه مسموم ميشه و دل درد ميگيره عين مار بخودش ميپيچه.
آخه چه جوري؟
تا اينو گفتم با مشت محكم زد تو دلم كه درد تو تمام تنم پيچيد.
ماني-اينجوري.
دو دستي دلم رو گرفتم كه بازوم رو گرفت كشيد.
واقعا ديوونه اي ماني جدي حالا دل درد گرفتم.
ماني-...بيا!عوضش طبيعي طبيعي شد.
تا رسيديم پايين كه ديدم عموم تو سالن نشسته و داره تلويزيون تماشا ميكنه چشمش كه بما افتاد از جاش پريد و اومد جلو و گفت:چي شده؟چته عموجون؟
ماني-چيزي نيس هول نكنين يه مسموميت ساده اس.
عموم-نبات اب داغ ميدادي بهش.
ماني- دادم از يك تا صدم شمردم.
عموم-چي؟
ماني-يعني صبر كردم تا نبات آب داغ اثر كنه اما نكرد ما رفتيم باباجون.
عموم-نكنه آپانديسش باشه؟
ماني-خب بايد دكتر ببينه ديگه.
عموم-صبر كن منم بيام.
ماني-نه نه شما اينجا باشين كه اگه عزيز يا عمو فهميدن نگران نشن.
عموم-حالا كجا ميبريش.
ماني-ركسانا كلينيك!بخش مسموميت.
عموم-كجا هس؟
ماني نزديكه.
عموم-لقمان دو له ام هستا.
تا عموم اينو گفت ماني برگشت طرف من و گفت:لقمان رو ميخواي يا ركسانا رو؟
خنده ام گرفته بود اما انقدر دلم درد ميكرد كه نميتونستم بخندم.
ماني-لقمان الدوله خيلي دوره اين يكي نزدكيتره خداحافظ بابا.
عموم-رسيدين زنگ بزنين.
ماني-چشم چشم
عموم-يادت نره پسر.
ماني-چشم بابا.
بازوم رو كشيد و رفتيم توي حياط و رفتيم تو كوچه و سوار ماشين ماني شديم و روشنش كرد و مثل برق راه افتاد.
ماني واقعا كه ديوونه اي.
ماني- دستمزدمه؟
بخدا واقعا دلم درد گرفته.
ماني-دل كه نه در راه عزيزان بود
خيك گرانيست كشدين به پشت
زهرمار حالا تندتر برو.
ماني-ميخواي داغ داغ ببينيش ؟يعني تا يخ نكرده ملاقاتش كني كه از دهن نيفته؟
لوس نشو.
ماني-آخه بگو چي شده؟تو كه انقدر حرارتي نبودي ترو امسال يه وشگون ميگرفتم سال ديگه ميگفتي آخ چي شده كه امشب انقدر قبراق شدي؟
جريان رو براش تعريف كردم هم چيزايي رو كه عمه برام گفته بود و هم حرفاي ركسانا رو گفت:عجيبه ها!
آره خيلي شك برانگيزه.
ماني-يعني در واقع تو الان داري ميري اونجا كه شكياتت رو درست كني ديگه؟
گمشو.
ماني-پس عاشق طرف شدي هان؟
نه بابا ازش خوشم اومده.
ماني-بر پدر ومادر آدم دروغگو.
ا...تندتر برو منتظره!
ماني-بابا اين ماشينه هواپيما كه نيس تازه دارم 140 ميرم.
گاز نميدي كه!سيصد و خورده اي مليون دادي اينو گرفتي؟خب ژيان ميگرفتي تندتر ميرفت.
ماني-ببند اون كمربند شل و بي صاحاب مونده تو كه رفتم.
يه مرتبه پاشو همچين گذاشت رو گاز كه سرعت ماشين مثل جت شد.
همچين رفت كه خودم ترسيدم و گفتم:انقدرم تند نگفتم الان تصادف ميكنيم.
ماني-هرگز نرسيدن بهتر از دير رسيدن است!يا قاليچه حضرت سليمان مدد!
سه چهار دقيقه بعد سر گيشا بوديم و رفيتم بالا و دو دقيقه بعد جلو خانه عمه اينا زد رو ترمز و گفت:مسافرين محترم هم اكنون در فرودگاه گيشا بزمين نشستيم دماي هوا شصت هفتاد درجه بلكم بيشتر اميدوارم بازم با پرواز ما تشريف بياريد بريم اينور و اونور.
اومدم پياده شم كه دستم رو گرفت و گفت:ببين هامون!اگه الان بري ديگه همه چي تمومه ها !ديگه نميتوني برگردي!فكراتو كردي؟اين ركسانا مسلمون نيس ا كار پر زحمتي رو داري شروع ميكني اگه بخودت مطمئن نيستي همين الان برگرد كه بعدش ديگه نميشه.
مطمئنم.
ماني-تو هنوز با خودت و من تعارف داري و جرات اينكه بگي دوستش داري رو نداري!
يه نگاه بهش كردم و گفتم:دوستش دارم ماني!
يه خنده اي كرد و گفت:ميدوني ترمه در مورد ركسانا بهم چي گفت؟
چي گفت؟
ماني-ميگفت اين تهيه كندهه اول به ركسانا پيشنهاد بازي داده بعد به ترمه!يعني ركسانا قبول نكرده!ميگفت ركسانا درست شبيه شارون استونه!راست ميگه دقت كردي؟
نگاهش كردم و خنديدم كه گفت:حالا برو.
دستت درد نكنه تو برگرد خونه من خودم ميام.
ماني-من هيچوقت سگم رو تو خيابون تنها ول نميكنم برم برو دير ميشه.
صورتش رو ماچ كردم و پياده شدم از همونجا تو تراسشونو نگاه كردم.ركسانا تكيه داده بود به نرده ها و داشت منو نگاه ميكرد.يه سيگار در آوردم و روشن كردم و رفتم جلوي درشون وايسادم.يه دقيقه بعد در وا شد و اومد بيرون.يه تي شرت و يه شلوار پوشيده بود بدون اينكه چيزي بگم نگاهش كردم ماني و ترمه راست ميگفتن!درست شبيه شارون استون بود!يه مرتبه همون احساس خوب بهم دست داد!اصلا يادم رفت كه كجا هستم و دور و ورم چه خبره!دلم ميخواست همونجوري وايسم و نگاش كنم!نه ميخواستم كه خودم حرفي بزنم نه اون انقدر برام اون لحظات قشنگ بود كه نميخواستم تموم بشه.
ركسانا-چرا اومدي؟
اومدم كه يه جواب ديگه ازتون بگيرم.
ركسانا-و بعدش يه جواب ديگه!
شايد!روپوشتون رو بپوشين يه خورده با هم قدم بزنيم اگه خواستين به عمه ام بگين كه با من هستين.
يه لحظه نگاهم كرد اما تو صورتش اثري از خوشحالي نبود !مثل اينكه اختياري از خودش نداشته باشه در رو ول كرد و اروم رفت تو خونه و 5 دقيقه بعد برگشت.همون روپوش اونروزي رو پوشيده بود با يه روسري شال مانند.
آروم در خونه رو بست و برگشت طرف من.منتظر بود كه من بگم از كدوم طرف بريم.
راه افتاديم طرف ته كوچه همه جا خلوت بود و هيچكس از كوچه شون رد نميشد چند قدم راه رفتيم بهش گفتم:حالا برام بگين.
يه نگاه بهم كرد و گفت:من بدرد شما نميخورم.
اينو نگفتم بگين.
ركسانا-چيز ديگه اي براي گفتن نيس.
چرا هس.
ركسانا-پس من بلد نيستم.
چرا اول ميخواستين كه...
برگشت دوباره نگاهم كرد يه لحظه مكث كردم و گفتم:چرا ميخواستين عاشقتون بشم؟
فقط نگاهم كرد و جواب نداد دوباره پرسيدم:چرا شما بدرد من نميخورين؟
راه افتاد و دو سه قدم رفت جلو از پشت داشتم نگاهش ميكردم.يه مرتبه ديدم يه حركتي با دست روي سينه اش كرد و بعد برگشت و گفت:ميخواستم دلتونو بسوزونم ميخواستم به يه بچه پولدار نشون بدم كه همه چيز رو نميشه با پول خريد ميخواستم دلم خنك بشه همين!
همين؟
ركسانا-اوهوم حالا خيالت راحت شد؟
آره راستش موفق شدين چون خيلي دلمو سوزوندين حالا دلتون خنك شد؟
ركسانا-آره.
خب حالا بهم بگين چرا بدرد من نميخورين ؟سوال دومم اين بود!
يه نگاه بمن كرد و گفت:چرا حرف حاليت نميشه ؟اصلا من از تو خوشم نمياد!نه از خودت نه از اون اخلاق گندت !انقدر اخلاقت گنده كه اولا نميشد باهات حرف زد!ماني در موردت راست ميگفت واقعا بايد همون هارون صدات كرد!مثل عصا قورت داده هايي حرف زدنم بلد نيستي!
بعد شروع كرد ادامو در آوردن.
موفق شدين دلمو بسوزونين!دلتون خنك شد!هنوز فكر ميكني داري با عمت صحبت ميكني!ترو چه به اين كارا!تو از اون بچه لوسهاي ننر هستي كه بايد پدر و مادرت يه دختر رو برات در نظر بگيرن و خواستگاري و بقيه كاراشو بكنن و تازه بعدش اسم طرف رو بهت بگن!برو دنبال كارت.
اينارو گفت و همونجور زل زد بمن!خيلي بهم برخورد.اگه اينارو آروم ميگفت زياد ناراحت نميشدم اما تقريبا داشت داد ميزد!خيلي جلوي خودمو گرفتم كه يه سيلي بهش نزنم !فقط يه نگاه بهش كردم و برگشتم و دو سه قدم رفتم!حالا روم نميشد برگردم پيش ماني!برگردم بهش چي بگم؟اينهمه راه رو با اون وضع آوردمش حالا بهش بگم ركسانا اين حرفهارو بهم زده.
سرجان خشكم زده بود پاهام پيش نميرفت يه خورده همونجوري وايسادم و يه سيگار ديگه روشن كردم و برگشتم طرفش و تا اومدم يه چيزي بگم كه زود گفت:واقعا چه رويي داري.
داشتم از ناراحتي خفه ميشدم!كاشكي مرد بودم تا جوابشو ميدادم!فقط در حاليكه بغض گلومو گرفته بود آروم اما با خشم و ناراحتي بهش گفتم:برگردين برسونمتون خونه.
اينو كه گفتم پشتش رو بهم كرد و گفت:عجب دردسري دارما!
اينو گفت و دوباره با دستش يه حركتي مثل دفعه قبل روي سينه اش انجام داد ديگه خيلي عصباني شده بودم بهش گفتم:چرا داد ميزنين؟
ركسانا-براي اينكه دست از سرم برداري و بري دنبال كارت بابا من نامزد دارم ميفهمي؟
اومدم بگم به جهنم كه نامزد داري اما جلو خودم رو گرفتم و گفتم:خيلي خب ميرم تموم شد.
برگشتم اينطرف كه ديدم ماني از پشت يه درخت اومد جلوم.يه آن جا خوردم!نزديك بود تلافي حرفاي ركسانا رو سر اون طفلك د ربيارم اما جلو خودمو گرفتم و با عصبانيت بهش گفتم:بريم ماني.
ماني-كجا؟
خونه ديگه؟
ماني-داد نزن آروم باش چقدر تو ساده اي پسر.
نگاهش كردم يه اشاره بهم كرد و پشت سرم رو بهم نشون داد!برگشتم طرف ركسانا ديدم تكيه اش رو داده به درخت و داره منو نگاه ميكنه و آروم آروم اشك از چشماش مياد پايين.دوباره برگشتم طرفم ماني اصلا نميفهميدم جريان چيه كه ماني خنديد و گفت:اينا وقتي ميخوان مثلا يه دروغ مصلحت آميز بگن قلبش رو سينشون صليب ميكشن و از خداوند ميخوان كه ببشدشون.
دوباره برگشتم طرف ركسانا كه يه مرتبه همونجور كه تكيه اش رو درخت بود نشست زمين و سرش گذاشت رو زانوهاش.
ماني-خره داشت برات چاخان ميكرد و هي تند تند صبيب ميكشيد!عب كلكيه اين دختر!
بعد سرشو انداخت پايين و رفت طرف ماشين برگشتم طرف ركسانا و رفتم پيشش و جلوش نشستم و گفتم:داشتي بهم دروغ ميگفتي؟
هيچي نگفت:من شنيده بودم كه مسيحي ها دروغ نميگن.
همونجور كه سرش رو زانوش بود با صداي گريه اي و گرفته اي هق هق كنون گفت:اگر دروغ گفتم بخاطر خودت بود و گرنه اينكارو نميكردم.
آروم بهش گفتم:تو كه نميدوني چي براي من خوبه چي بد.
دوباره همونجور گفت:من براي تو خوب نيستم.
يه دفعه دستم بي اختيار رفت طرف موهاش !روسريش افتاده بود روي شونه اش !آروم نازش كردم!يه مرتبه سرشو بلند كرد و دستم رو گرفت و ماچ كرد و گفت:ترو خدا منو ببخش خيلي تمرين كردم تا وقتي تو رسيدي اينجا اينارو بهت بگم.
خيلي طبيعي ام بهم گفتي.
ركسانا-نه!بخدانه!همه اش دروغ بود!ولي تو خيلي چيزارو نميدوني!
آروم سرمو بردم دم گوشش و بهش گفتم:با من ازدواج ميكني؟
يه لحظه مكث كرد و بعد مات شد بمن.
آره؟
ركسانا-ميفهمي چي داري ميگي؟
سرمو تكون دادم كه گفت:تو اصا از من هيچي نميدوني!اگه بدوني...
منم كه گفتم ميخوام بدونم.
دوباره يه خرده نگاهم كرد و يه مرتبه از جاش بلند شد و گفت:باشه!بهت ميگم!وقتي فهميدي خودت ميزاري و ميري.
روسريش رو از رو شونه هاش انداختم رو سرش.يه نگاه بهم كرد و خنديد.دوتايي شروع كرديم به قدم زدن يه سيگار ديگه روشن كردم.
ركسانا-يكي ام بمن بده.
پاكت رو گرفتم جلوش كه يه دونه برداشت و براش روشن كردم.يه خرده ديگه كه با هم راه رفتيم كه گفت:وقتي اومديم ايران من حدود يازده دوازده سالم بود.اومديم تو خونه مادربزرگ كه بالاي شهر بود.مادر تمام زمينهايي كه بهش ارث رسيده بود فروخت.البته اونموقع من خيلي كوچك بودم اما فهميدم كه پول زيادي دستش اومده.
ببخشين چرا مادر و پدرت زا همديگه جدا شدن؟
ركسانا-اينو بعدا كه بزرگتر شدم فهميدم!يعني وقتي خاطراتمو مرور ميكردم به چيزايي برميخوردم كه در زمان خودش زياد برام مفهموم نبود اما وقتي بزرگتر شدم معني همشونو فهميدم.
همونجور كه راه ميرفتيم چشمم افتاد به پشت روپوشش كه خاكي شده بود.بازوش رو گرفتم و نگه ش داشتم و پشتش رو تكوندم كه بهم خنديد و گفت:ترو خدا كاري نكن كه بيشتر عاشقت بشم.من همينجوريشم دارم زجر ميكشم و خودمو بخاطر اينكار سرزنش ميكنم.
دليلي براي اينكارت وجود نداره چرا اينكارو ميكني؟
ركسانا-نميدونم اما بعدا معلوم ميشه.
سيگارش رو انداخت رو زمين و گفت:من هيچوقتب بيرون از خونه سيگار نميكشم !الان واقعا احساس كردم كه بهش احتياج دارم.
بهش خنديدم كه سرش رو برگردوند و راه افتاد و گفت:پدرم فرانسوي بود و تو يه شركت فرانسوي كه تو ايران فعاليت داشت كار ميكرد!يعني رييس يه بخش از اون شركت بود كه يه شعبه تو تهران داشت!حالا نميدونم به چه صورت اما يه جوري با مادرم آشنا ميشه و بعد از چند بار ديدن و صحبت كردن با همديگه عاشقش ميشه و بهش پيشنهاد ازدواج ميده.
بعد برگشت طرف من و گفت:مادرم خيلي زن قشنگي بود.
يه نگاه تو چشماش كردم و گفتم:معلومه.
خنديد و دوباره راه افتاد و گفت:اينطوري بهت بگم پدرمو ساده گير آوردن شرايط سختي براش در نظر گرفتن اينارو پدرم بهم گفت!ازش طلا و جواهر خواسته بودن اونم خيلي زياد و چيزاي ديگه البته چون عاشق مادرم بوده همه رو قبول ميكنه و ازدواج سر ميگيره تقريبا يه سال بعد مادرم برخلاف ميل پدرم حامله ميشه حالا چه وقتيه؟دو سه سال بعد از انقلاب!
وقتي اينجا انقلاب ميشه يه مدت بعدش اون شركت بزرگ فرانسوي شعبه اش رو تو تهران تعطيل ميكنه و پدرم مجبور ميشه برگرده فرانسه مادرمم از خدا خواسته باهاش ميره.
پدرتون از اينجا خوشش نمي اومده؟
ركسانا-چرا هميشه ميگفت كه عاشق ايرانه!ولي خب ديگه بايد برميگشته چون اينجا كاري نداشته!خلاصه دو تايي برميگردن فرانسه و چند وقت بعد من اونجا متولد ميشم تا چند سالم زندگي شون خيلي خوب بوده اما بعدش يه مرتبه همه چي عوض ميشه.
يه خرده ساكت شد و بعدش گفت:مادرم عاشق پدرم نبود!دوستش نداشت!فقط بخاطر شايد چشم و همچشمي يا پز دادن جلو فاميلش با پدرم ازدواج كرده بود!خب شوهر فرانسوي داشتن تو اون موق خيلي حرف بوده!اونم يه شوهر پولدار!اگر چه چهارده پونزده سال از خودش بزرگتر بوده باشه!آخه پدرم همينقدر از مادرم بزرگتر بود!
از كجا ميدوني دوستش نداشته؟
ركسانا-از رفتارش!پدرم خيلي آروم بود!هميشه آروم صحبت ميكرد!حتي زمانيكه مادرم ازش بيخودي بهانه ميگرفت و دعواشون ميشد پدرم حرف بد نميزد و هميشه م بخاطر من اون كوتاه مي اومد و همين مسئله مادرم رو جري تر ميكرد خب قوانين اونجام با اينجا فرق ميكنه و از زن حمايت ميكنه!اويال علت اين كاراي مادرم رو نميفهميدم اما بعدش كمي متوجه شدم!البته نه بطور كامل اما يه چيزايي فهميدم و شايد همين فهميدن من بود كه باعث شد از همديگه جدا بشن!
بخاطر تو جدا شدن؟
ركسانا-نه!بخاطر يه چيز ديگه!مادرم يه اخلاق مخصوصي داشت!اهل خونه نشستن و سختي كشيدن و سوختن و ساختن و خونه داري و بچه بزرگ كردن و اين چيزا نبود!اون منم دوست نداشت و اگر حامله شده بود شايد بخاطر اين بود كه موقعيت خودش رو از نظر ويزا و اقامت محكم كنه!اينارو وقتي بزرگتر شدن فهميدم.
از دو سه سالگي منو گذاشت مهد كودك پدرم مخالف بود اما اون ميگفت كه بايد بچه اجتماعي بار بياد !من شايد مربي مهد كودكم رو بيشتر از مادرم در طول روز ميديدم!از صبح تا ساعت سه چهار اونجا بودم !پدرم ساعت 4 مي اومد مهد و منو با خودش ميبرد خونه.وقتي ميرسيديم خونه مادرم خواب بود و پدرش خودش بمن ميرسيد و مثلا لباسامو عوض ميكرد و غذا بهم ميداد و باهام بازي ميكرد و اين چيزا تا مادرم بيدار ميشد!اكثر شبام كه بايد پدرم ميبردش بيرون رستوران ديسكو اينجور جاها!براي منم يه پرستار گرفته بودن كه وقتي اونا نبودن از من مواظبت ميكرد.وقتي ام اونا برميگشتن خونه كه من خوابيده بودم.
يه مرتبه برگشت طرف من كه ديدم داره گريه ميكنه گريه اش خيلي عجيب بود فقط قطره هاي اشك همينجوري از چشماش مي اومد پايين.
خيلي ناراحت شدم با دستهام اشكاشو پاك كردم كه خنديد و گفت:مادرم حتي بمن شيرم نداد!ميگفت اندامش خراب ميشه ميفهمي؟
دوباره راه افتاديم كه يه خرده بعد گفت:اين برنامه من بود تا موقع مدرسه رفتنم شد.
ببخشين!تو فارسي رو خيلي خوب حرف ميزني بدون لهجه.
يه مرتبه با حالتي برگشت طرف منو گفت:براي اينكه من يه ايراني هستم.
خنديدم و گفتم:خب باشه.
يه مرتبه حالتش عوض شد و گفت:ببخش من رو اين مسئله خيلي تعصب دارم.
سرمو تكون دادم كه گفت:مادرم اوايل اصرار داشت كه من بايد يه مدرسه خيلي خوب برم !مدرسه اي كه ساعت درسش زياد بود اما پدرم مخالفت ميكرد بالاخره مادرم حرفش رو پيش برد و منو به مدرسه گذاشتن كه از صبح تا ساعت 5 بعدازظهر اونجا بودم البته من عادت كرده بودم و بهم سخت نميگذشت.
خلاصه برنامه درسي ام هر روز تا ساعت 5 بود غير از يه روز كه تا يك بيشتر مدرسه نبودم.اون روز بايد مادرم مي اومد دنبالم چون پدرم سركار بود.روزاي ديگه طبق معمول پدرم مي آوردم مدرسه و برم ميگردوند.
يادمه كلاس چهارم بودم كه پدرم ماموريت گرفت براي يه شهر ديگه!آخه ما تو پاريس زندگي ميكرديم.اما پدرم مجبور شد كه براي سه سال بره مارسي كار شركتشون بيشتر اونجا بود.يعني چيزايي كه وارد و صادر ميكردن بيشتر از طريق بندر مارسي با كشتي به جاهاي ديگه فرستاده ميشد و پدرم بايد براي ماموريت ميرفت اونجا يه روز اومد و جريان رو به مادرم گفت اما مادرم اول منو بهانه كرد و بعدشم گفت كه من به اينجا عادت كردم و نميتونم تو مارسي زندگي كنم و اين چيزا!پدرمم كه خيلي دموكرات بود قبول كرد و از مادرم خواست كه مواظب من باشه.
بعد از رفتن پدرم سرويس مدرسه مي اومد دنبالم.يعني سر يه ساعت ميرفتم دم در و اتوبوس مدرسه مي اومد سوارم ميكرد و عصرم برم ميگردوند.چند وقتي وضع بهمين صورت بود تا اينكه يه روز كه از مدرسه برگشتم هر چي زنگ زدم مادرم در رو برام باز نكرد.فكر كردم حتما خونه نيست و مثلا براي خريد رفته بيرون.همونجا جلوي د رنشستم تا حدودا نيم ساعت بعد ديدم كه مادرم لباس پوشيده از خونه اومد بيرون!خيلي تعجب كردم تا اومدم حرف بزن كه دست منو گرفت و در آپارتمان رو بست و گفت ميخواد بره يه كادو بخره!وقتي ازش پرسيدم كه چرا در رو برام باز نكرده بهانه آورد كه قرص خواب خرده بوده و متوجه نشده كه من زنگ ميزنم.من زياد برام مسئله مهم نبود كه بهش فكر كنم اما اين جريان چندبار اتفاق افتاد!اما بازم برام چيز مهمي نبود.
تقريبا دو سه ماه بعدش يه روز كه از مدرسه برگشتم مادرم بهم گفت كه امشب پرستار مياد كه مواظبم باشه.گفت قراره با دوستاش شام برن بيرون اين برام زياد مهم نبود يعني ميگفتم خب حق داره كه گاهي با دوستاش بره بيرون !در واقع چون زياد مادرم رو نميديدم و بهم محبت نميكرد بودن و نبودنش زياد برام اهميتي نداشت.اوايل اين برنامه هفته اي يه شب بود اما بعدا زياد شد هفته اي دو شب سه شب.
كم كم شايد يه چيزايي ميفهميدم اما با تربيت و فرهنگي كه اونجا داشتيم زياد مهم جلوه نميكرد خب ميدوني كه اونجا خيلي چيزا با اينجا فرق داره.
حتي اين مسائل؟
نه!در واقع يكي از دلايلي كه پدرم با مادرم ازدواج كرده همين مسائل بوده!ميخواسته با زني ازدواج كنه كه به مسائل اخلاقي پاي بندتر از زنهاي فرانسوي باشه!اما اشتباه كرد.
پدرم هر روز به خونه تلفن ميزد و اول با من بعدش با مادرم صحبت ميكرد.اكثرا عصري تماس ميگرفت كه من تازه از مدرسه رسيده بودم خونه!شايد ميخواسته مطمئن بشه كه حتما دختر كوچولوش از مدرسه اومده باشه خونه!براي همينم عصرها بهمون تلفن ميكرد.گاه گداري دوستاي پدرم بهمون زنگ ميزدن و حالمونو ميپرسيدن اما كم كم اين تلفنها زياد شد!يه عده شون كسايي بودن كه من ميشناختم و چندتاشون كساني كه من نميشناختم!بعدشم گردش رفتن روز يكشنبه با دوستاي پدرم.
هميشه م يه كادو با سفارش كه مامان درست نميدونه از اين گردشا به پاپا چيزي گفته بشه چون اون از ما دوره و ممكنه غصه بخوره !منم چون اين سفارشا هميشه همراه با يه كادوي خوب بوده قبول ميكردم و چيزي به پدرم نميگفتم البته پدرم هر ماه دو روز به پاريس مي اومد و برميگشت.
خلاصه چند ماهي به اين صورت گذشت تا اينكه يه شب ساعت حدود 9 بود كه پدرم تلفن كرد.من رفته بودم تو رختخواب پرستار با پدرم صحبت كرد و بعدش منو صدا كرد پدرم ازم پرسيد كه مامان كجاس و چرا بازم پرستار براي من گرفته؟نميدونستم چي بگم!همينقدر يادم بياد مثلا براي اينكه بابا چيزي نفهمه و غصه نخوره بهش گفتم كه فقط دو هفته اي دو يا سه شب پرستار مياد واز من مواظبت ميكنه.
اينو گفت و زد زير خنده يه خرده كه خنديد گفت:خبر نداشتم كه چقدر اوضاع رو با اين حرفم خراب كردم !با عقل كوچيك خودم ميخواستم كه مثلا كار رو درست كنم اما انگار يه عذر بدتر از گناه براي پدرم آورده بودم.
خلاصه چند روزي گذشت مادرم هفته اي دو سه شب ميرفت بيرون و منم با پرستار تو خونه تنها ميموندم و سر وقت ميرفتم ميخوابيدم و يه ساعت بعدش پرستار ميرفت !منم ديگه عادت كرده بودم يا وقتم رو با درس خوندن پر ميكردم يا با اسباب بازيهام بازي ميكردم و يا تلويزيون تماشا ميكردم و روزها را ميگذروندم تا اينكه يه روز بالاخره اون اتفاق افتاد.
گويا پدرم بعد از اون تلفن از شركتش مرخصي ميگيره و برميگرده پاريس اما خونه نمياد و ميره يه هتل يواشكي حركات مادرم رو زير نظر داشته و تعقيبش ميكرده و بالاخره يه شب سر بزنگاه مچش رو ميگيره.
اون شبه يادمه شنيدم كه مادرم از پرستار خواست كه كمي ديرتر از خونه ما بره فهميدم كه حتما خودشم قراره ديرتر برگرده خونه!البته اكثرا حدود ساعت دوازده يا يك برميگشت ولي حتما اونشب قرار بوده كه يه سئانس اضافه خوش بگذرونه!
پدرم از همون اول شب تعقيبش ميكنه و ميبينه كه با يكي از دوستاي صميمي خودش رفتن يه سينما و بعدش يه رستوران.
تا اينجاي كار شايد از نظر پدرم اشكالي نداشته اما وقتي بعد از رستوران با همديگه ميرن خونه دوست صميمي پدرم ديگه براش همه چي روشن ميشه!فقط اشتباهي كه ميكنه اين بوده كه خودش شخصا اقدام ميكنه و يه وكيل يا يه كارآگاه خصوصي استخدام نميكنه كه بتونه قانوني مسئله رو حل كنه!
خلاصه اونشب يه مقدار صبر ميكنه و بعدش از در پشتي وارد خونه ميشه و ميبينه بعله!مادرم و دوست پدرم در يه وضعيت بدي هستن!اونم كنترل خودشو از دست ميده و به هر دوشون حمله ميكنه و با يه چيزي هر دوشونو زخمي ميكنه در اثر سر و صدا و شلوغي همسايه ها به پليس خبر ميدن و پليسم پدرم رو دستگير ميكنه.
متاسفانه تو اين فرصت مادرم ودوست خائن پدرم فرصت پيدا ميكنن كه صحنه رو درست كنن و مدارك جرم رو از بين ببرن بطوري كه وقتي پليس مياد خونه هر دو لباساشونو پوشيده بودن و هيچ مدركي دليل بركار غير اخلاقي وجود نداشته.
دادگاهشون دو سه ماه طول ميكشه.با شهادتي كه من و پرستارم در مورد گردشهاي شبونه مادرم تو دادگاه داديم و دفاع وكيل پدرم و شك بردن دادگاه به حركات و اعمال زشت مادرم و پاك بودن سابقه پدرم بعد از يه جريمه زنداني شدنش منتفي ميشه اما سرپرستي منو ميدن به مادرم.
به مادرت چرا؟
ركسانا-براي اينكه مدركي وجود نداشته كه مادرم كار غري اخلاقي انجام داده درسته كه هيئت منصفه و قاضي خيلي چيزارو فهميده بودن اما چون پدرم نميتونسته چيزي رو ثابت كنه اونام نميتونستن به نفعش راي بدن.
آخه همونكه مادرت اون موقع شب تو خونه يه مرد غريبه بوده خودش مدركه ديگه!
ركسانا-نه اونا تو دادگاه گفتن كه با همديگه يه دوستي ساده داشتن.
بعدش چي شد؟
ركسانا-وكلاي مادر و دوست پدرم به دادگاه گفتن كه پدرم تعادل رواني نداره براي همين به اونا صدمه زده.
خب هر مرد ديگه اي ام جاي پدرت بود اينكارو ميكرد داشته از حيثيتش دفاع ميكرده.
ركسانا-نظر دادگاه چيز ديگه اي بود!اونا ميگفتن كه اون مرده مادرم رو بزور برده به خونه ش عمل پدرم قابل توجيه بوده اما مادرم با خواست خودش رفته اونجا!و اگر پدرم دلايلي در دست داشته بايد از طريق قانوني عمل ميكرده نه اينكه خودش شخصا قاقدام كنه!در ضمن ميگفتن كه اگر به همسرش مشكوك بوده بايد با مراجعه به يه وكيل يا يه آژانس كارآگاهي دلالي محكمي جمع آوري ميكرده و اونموقع ميتونسته عليه مادرم اقدام كنه و قانونم ازش حمايت ميكرده!تازه اون موقعشم فكر ميكردي مادرم رو چيكار ميكردن؟هيچي فقط پدرم ميتونسته سرپرستي منو ازش بگيره و نصف اموالشم بهش نده!همين!اونجا ميگن اگه يه زني به شوهرش يا شوهري به زتش علاقه نداره نبايد تا آخر عمر بشينه و بسوزه و بسازه!اونا معتقدن كه آدم يه بار دنيا مياد.
فكر نكنم اين درست باشه.
ركسانا-منم تاييدش نميكنم مگه اينكه اشكالي تو زن يا شوهر باشه.
خب؟
ركسانا-هيچي ديگه اونا از همديگه جدا شدن و نصفه دارايي پدرم ميرسه به مادرم!بعدشم پدرم تحت نظر يه روانپزشك قرار ميگيره و بهش اجازه نميدن تا 2 ماه منو ببينه!تازه بعد 2 ماهم با تاييد روانپزشك و گواهي سلامت عقلش اجازه پيدا ميكرده.
روانپزشك براي چي ديگه؟
ركسانا-خب مادرم تو دادگاه گفته بوده كه فقط يه آدم رواني ممكنه دو نفر رو كه نشستن و دارن خيلي دوستانه با همديگه صحبت ميكنن مجروح كنه!ببين هامون!اونجا هيچكس حق نداره خودش قانون رو اجرا كنه اونجا يه زن آزاده كه مثلا با يه مرد دوستي داشته باشه البته يه دوستي ساده مرد هم همينطور.
بالاخره چي شد؟
ركسانا-چند وقت بعدش خبر رسيد كه مادربزرگم فوت كرده و مادرمم از خدا خواسته با من برگشت ايران