داستان كوتاه (94)
معلم مدرسه و خوبيهاي بچه ها
روزي معلمي از دانش آموزانش خواست كه اسامي همكلاسي هايشان را بر روي دو ورق كاغذ بنويسند و پس از نوشتن هر اسم يك خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست كه درباره قشنگترين چيزي كه مي توانند در مورد هر كدام از همكلاسي هايشان بگويند ، فكر كنند و در آن خط هاي خالي بنويسند .
بقيه وقت كلاس با انجام اين تكليف درسي گذشت و هر كدام از دانش آموزان پس از اتمام ، برگه هاي خود را به معلم تحويل داده ، كلاس را ترك كردند .
روز شنبه ، معلم نام هر كدام از دانش آموزان را در برگه اي جداگانه نوشت ، و سپس تمام نظرات بچه هاي ديگر در مورد هر دانش آموز را در زير اسم آنها نوشت .
روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحويل داد . شادي خاصي كلاس را فرا گرفت . معلم اين زمزمه ها را از كلاس شنيد واقعا ؟ من هرگز نمي دانستم كه ديگران به وجود من اهميت مي دهند ! من نمي دانستم كه ديگران اين قدر مرا دوست دارند .
ديگر صحبتي ار آن برگه ها نشد . معلم نيز ندانست كه آيا آنها بعد از كلاس با والدينشان در مورد موضوع كلاس به بحث و صحبت پرداختند يا نه ، به هر حال برايش مهم نبود .
آن تكليف هدف معلم را بر آورده كرده بود . دانش آموزان از خود و تك تك همكلاسي هايشان راضي بودند با گذشت سالها بچه هاي كلاس از يكديگر دور افتادند .
چند سال بعد ، يكي از دانش آموزان در جنگ ويتنام كشته شد . و معلمش در مراسم خاكسپاري او شركت كرد .
او تابحال ، يك سرباز ارتشي را در تابوت نديده بود . پسر كشته شده ، جوان خوش قيافه و برازنده اي به نظر مي رسيد . كليسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از كنار تابوت وي ، مراسم وداع را به جا آوردند ،
معلم آخرين نفر در اين مراسم توديع بود . به محض اين كه معلم در كنار تابوت قرار گرفت ، يكي از سربازاني كه مسئول حمل تابوت بود ، به سوي او آمد و پرسيد : آيا شما معلم رياضي مارك نبوديد ؟ معلم با تكان دادن سر پاسخ داد : چرا
سرباز ادامه داد : مارك هميشه در صحبت هايش از شما ياد مي كرد . پس از مراسم تدفين ، اكثر همكلاسي هايش براي صرف ناهار گرد هم آمدند .
پدر و مادر مارك نيز كه در آنجا بودند ، آشكارا معلوم بود كه منتظر ملاقات با معلم مارك هستند . پدر مارك در حالي كه كيف پولش را از جيبش بيرون مي كشيد ، به معلم گفت : ما مي خواهيم چيزي را به شما نشان دهيم كه فكر مي كنيم برايتان آشنا باشد .
او با دقت دو برگه كاغذ فرسوده دفتر يادداشت كه از ظاهرشان پيدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواري به هم بسته شده بودند را از كيفش در آورد . خانم معلم با يك نگاه آنها را شناخت . آن كاغذها ، هماني بودند كه تمام خوبي هاي مارك از ديدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارك گفت : از شما به خاطر كاري كه انجام داديد متشكريم . همانطور كه مي بينيد مارك آن را همانند گنجي نگه داشته است . همكلاسي هاي سابق مارك دور هم جمع شدند .
چارلي با كم رويي لبخند زد و گفت : من هنوز ليست خودم را دارم . اون رو در كشوي بالاي ميزم گذاشتم . همسر چاك گفت : چاك از من خواست كه آن را در آلبوم عروسيمان بگذارم .
مارلين گفت : من هم براي خودم را دارم . توي دفتر خاطراتم گذاشته ام . سپس ويكي ، كيفش را از ساك بيرون كشيد و ليست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت : اين هميشه با منه ... من فكر نمي كردم كسي ليستش را نگه نداشته باشد .
معلم با شنيدن حرف هاي شاگردانش ديگر طاقت نياورده ، گريه اش گرفت . او براي مارك و براي همه دوستانش كه ديگر او را نمي ديدند ، گريه مي كرد .
سرنوشت انسانها در اين جامعه به قدري پيچيده است كه ما فراموش مي كنيم اين زندگي روزي به پايان خواهد رسيد ، و هيچ يك از ما نمي داند كه آن روز كي اتفاق خواهد افتادد.
بنابراين به كساني كه دوستشان داريد و به آنها توجه داريد بگوييد كه برايتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنكه براي گفتن دير شده باشد .