قسمت 1 و 2 رمان ركسانا

   فصل اول

با پسر عموم , تو ماشين من نشسته بوديم و داشتيم تو يه بزرگراه خيلي شلوغ حركت ميكرديم. من رانندگي ميكردم و ماني كنارم نشسته بود و تكيه ش رو داده بود به شيشه بغل و همونجور كه اروم اروم ميرفتيم جلو , با همديگه حرف ميزديم.
پدر من و ماني, دو تابرادر بودن كه هميشه با همديگه زندگي كردن.هميشه م با همديگه شريك بودن. الانم يه كار خونه بزرگ دارن. خونه هامون بغل همديگه س. دو تا خونه ي دو بلكس بغل هم با حياط هاي بزرگ و پرگل و گياه و درخت كه وسط شون ديوار نداره.
من و ماني چند سالي هس كه دانشگاه مونو تموم كرديم و تو همون كارخونه كار ميكنيم. مادر ماني موقع تولدش فوت كرد و چون باهمديگه يك سال اختلاف سني داريم, مادرم اونم شير داد. عموم بعد از مادر ماني ديگه ازدواج نكرد. زنش رو خيلي دوست داشت.
در حقيقت مادر من ماني رو بزرگ كرد و ما دو تا مثل دوتا برادر بوديم. هرجا كه مي رفتيم و هر كاري كه ميكرديم, با همديگه ميرفتيم و با همديگه ميكرديم. يعني ماني ميرفت و من هم دنبالش! يه خورده شيطون بود اما اقاو مهربون و فداكار!
پدرم و عموم برامون دوتا ماشين خيلي گرون قيمت خريده بودن و انداخته بودن زير پاي ما! حقوق مونم با اينكه هفته اي دو سه روز بيشتر كار نميكرديم خيلي عالي بود. تو شمال م دوتا ويلاي خيلي خيلي بزرگ داشتيم كه تا تقي به توقي مي خورد, ماني كار رو تعطيل مي كرد و به هواي تمدد اعصاب, دوتايي يه جوري در ميرفتيم و سه چهار روزي اونجا مي مونديم!
خلاصه توماشين نشسته بوديم و من داشتم حرف ميزدم و ماني م لم داده بود به شيشه و هم اهنگ گوش ميكرد و هم با من حرف ميزد.
-ميگم ديگه نميشه تو تهران زندگي كرد! از بس شلوغ شده,ديگه نميشه نفس توش كشيد!
ماني-پس بزن بريم شمال!
-دو روز نيس كه از شمال بر گشتيم!عمو اينا پدرمونو در مي آرن!نيگاه كن تروخدا! يه متر يه متر ميريم جلو! حلا هي شهر داري مجوز ساختمون بده و هي خونه بسازن و هي شهر شلوغ تر بشه!
تو همين موقع دوتا دختر كه كنار خيابان ايستاده بودن برامون دست بلندكردن!
يه نگاه بشون كردم و گاز دادم و رفتم جلوتر و به ماني گفتم:
-ميبينن كه قيمت اين ماشين اندازه چند تا اپارتمانه ها! باز هم فكر ميكنن كه تاكسي يه! از بس كه بعضي از اين ادما, با هر ماشيني مسافر كشي ميكنن,مردم عادت كردن برايه بقيه ي ماشينا دست بلند كنن! يارو پانزده شانزده ميلون قيمت ماشين شه ها! بازم توراه مسافرميزنه كه مثلا پول بنزين ماشين رو در بياره! واقعا بد روزگاري شده!
ماني-خيلي تف!تف!تف به اين روزگار!
-بي تربيت!
ماني- از وضع اقتصادي چرا نمي گي؟!
-افتضاح! يارو سه جا كار ميكنه كه فقط بتونه خرج زندگيش رو در بياره!بيچاره شب خسته و مرده ميرسه خونه. ديگه حال جواب سلام زنش رو هم نداره چه برسه به مسائل زناشويي!
ماني-بميرم واسه دل اون زنه كه ماتمكدس!
-زهرمار!
ماني-خوب ميفرمودين؟
-وقتي رسيدخونه ديگه بيچاره تو تن ش جون نيست كه حرف بزنه چه برسه به پسرش برسه,به دخترش برسه!به......
ماني-اينجاس كه نقش ما جوونا شروع ميشه!يعني در واقع مابايد به دخترش برسيم!يعني كمكش كنيم!مشكلاتش رو حل كنيم!راهنمائش كنيم!يعني بميريم واسه اون زن كه كلبه غم و غصه س!
-چي؟!
ماني-هنوز تو فكر اون زن بدبختم!
-گم شو!
توهمين موقع رسيديم به سه تا دختر و تا كنارشون واستادم,باخنده اشاره كه مي خوان سوارشن!روم رو كردم اون طرف كه جلو كمي واشد و حركت كردم و حدود پانزده متر رفتم جلو. يه دقيقه بعد سه تايي رسيدن به ما و يكي شون خواست درعقب رو وا كنه كه زود از طرف خودم قفلش كردم و شيشه طرف ماني رو يه خرده دادم پائين و بهش گفتم:
-ببخشيد خانم محترم اما انگار اين ماشين رو با تاكسي اشتباه گرفتيد!
زود شيشه رو دادم بالا و رام كمي واشد و گاز دادم و رفتم
-عجب داستانيه ها!به زور مي خوان سوار ماشين بشن!
ماني-بهشون توجه نكن!داشتين مي فرمودين!
-اره ديگه وقتي پدر خونه نباشه,تمام فشارزندگي مي افته رو دوش مادر!اونم چه جوري از پس چند تا بچه بر بياد!
ماني-واقعا سخته!حالا اگر شوهره كه شب بر مي گشت خونه بهش مي رسيد, يعني اگر ميتو نست كمكش كنه, بازم يه حرفي!
ترافيك كمي سبك شدو راه افتاديم و تا از جلوي دوتا دختر ديگه رد شديم كه هر دو باخنده برامون دست بلند كردن!بهشون توجه نكردم و رد شدم و به ماني گفتم:
-اين مسائل شوخي نيست!فاجعه س!
ماني-فرمايش شما كاملا متينه!
-مي خوام بدونم ماها به دنيااومديم كه مثل تراكتور كار كنيم؟!
ماني-من و تو؟!
-من و تو كه اصلا كار نميكنيم!مردم بد بخت رو ميگم!
ماني-دقيقا درست ميفرمائيد.
-توچطور امروز اينقدر ساكت و مؤدب شدي؟

بچه ها تا هفته يه ديگه روز هايه تعطيل بقيش رو ميذارم
ماني- از بس كلام شما شيرين و فصيحه! " همون جور تكيه اش را به در داده بود و داشت منو نگاه
ميكرد! تو همين موقع بازم از جلو دو تا دختر ديگه رد شديم كه بازم برامون دست بلند كردن!
همون جور كه آروم از جلو شون رد شدم به ماني گفتم" چطور اينا فقط براي ما دست بلند مي كنن!
نكنه باز داري اشاره اي چيزي مي كني؟! ماني- منكه نيم ساعته مثل بچه آدم همين جور نشستم
و پشتم به خيابونه! مگه اينكه با دمبم اشاره كنم! " ديدم داره راست مي گه يك نگاه بهش كردم و گفتم"
آخه تو هر وقت ساكت مي شي معلومه داري يك كاري مي كني!
ماني- حالا چون من پروندم سياهه هر چي بشه تقصيره منه؟ پس چرا اينا فقط براي ما دست بلند
مي كنن؟! ماني- مردم تو اين چند ساله همه يك پا روان شناس شدن! چهره ي تو هم كه ازش نجابت
و پر هيز كاري مي باره! اينه كه بهت اعتماد مي كنن و مي خوان سوار ماشينت بشن! يعني حسه اعتماد رو در مردم بر مي انگيزي! " تا اومدم حرف بزنم كه همون دخترا اومدن جلو و يكي شون چند تا زد به شيشه طرف ماني.
زود گذاشتم رو دنده و يك خورده رفتم جلو كه ماني گفت حالا عيبي داره كه مثلا اين بيچاره ها رو هم سوار كنيم؟ ما كه داريم اين مسيرو ميريم! ماشينم كه خاليه! ثواب داره والا! تكيه ات را ور دار ببينم
ماني- براي چي؟ تو وردار- اين پشتم درد مي كنه تكيه ام رو دادم به در كه يك خورده آروم بشه
دستشو گرفتم و كشيدم اين طرف كه يك مرتبه يك كاغذ از پشتش افتاد!
اين چي بود؟
ماني- چي چي بود؟!
اين كاغذه!
ماني- كدوم كاغذه؟
همين كه به شيشه بود!
ماني- آهان! از همين كاغذاست كه به شيشه ي ماشيناي نو مي چسبونن.
اونو كه به شيشه ي جلو مي چسبونن.
ماني- حالا اين يكيرو به شيشه بقل چسبوندن! ول كن اين مسا ئل بي اهميت رو!
داشتي در مورده اون  شوهره كه به زنش نمي رسه حرف ميزدي! اتفاقا چه بحث جالب و شيريني بود!
ترمز كردم و دولا شدمو از بقلش كاغذ رو برداشتم! تا يك نگاه بهش كردم خشكم زد! روش نوشته بود:
ولنجك-زعفرانيه ۱۰ تومن سوار شو.
نوشابه ي خنك موجود مي باشد.
ويژه ي بانوان.
كاغذ رو گرفتم جلوش و گفتم: اين چيه؟
ماني- ولنجك-زعفرانيه ۱۰ تومن يعني چي؟
يعني زمين اونجا متري ۱۰ تومنه؟ آهان از اين معامله املاكه! عجب آدم هايي هستن ديگه كاغذاي تبليغ شونو به زور ميندازن تو ماشينه مردم! واقعا بي شر ميه حق داري ناراحت بشي! منم يك لحظه ناراحت شدم ! حالا تبليغو به زور انداختن تو ماشين بماند و از اين ناراحت شدم كه دارن تبليغه دروغ مي كنن
يعني زمين ولنجك متري ۱۰ تومن؟ كلاه برداريه والا! يكي هم نيست جلو كاراشونو بگيره. واقعا كه آدم وقتي با اين صحنه ها بر خورد مي كنه.........
خجالت نميكشي ماني؟
يك نگاه به من كرد يك نگاه به بيرون و گفت:
چرا به خدا اين دفعرو خجالت ميكشم.
خوبه حداقل براي يك دفعه هم كه شده توخجالت كشيدي!
ماشيناي پشتي برام بوغ زدن و من كاغذ رو انداختم رو پاي ماني و حركت كردم.
كه گفت:
- از اين خجالت مي‌كشم كه اين همه اينجا كنار خيابون گل رز و مريم و نسترن و مينا و ياسمن و لاله هس و يه شاخه شم دست من نيست! آخه ضد بشر! آفات گل‌هاي اپارتماني! تو چه موجودي هستي‌ كه به طبيعت توجه نميكني؟! بالاخره تو هم آدمي! حد آقل بايد از يه گلي‌ خوشت بياد يا نه؟
- آره اما اون گلي كه من ازش خوشم مياد بين اينا نيست!
ماني‌- خوب اينو زود تر بگو تا بگردم برات از ميونه همينا پيداش كنم! اسم اون گل خوشكل و زيبا و خوش بو چيه؟ خصوصيتش كدومه؟ چند تا گلبرگ داره؟ تعداد پرچم هاش چيه؟ بگو ديگه دير شد!
-ميخك من عاشقه ميخكم!
يه نگاه به من كرد‌و گفت:
-واقعا مردشور اون سليقه تو ببرن! آخه ميخكم شد گل؟!
-تاحالا يه سبد ميخك خريدي؟
ماني‌- مگه من نجارم كه يه سبد ميخ و ميخك بخرم؟ بعدشم يه مرتبه پخش زمين بشن و هرچي‌ ميخ برن اونجاي آدم!
-من كه ازش خوشم مياد!
ماني‌- حالا بازم شانس آورديم كه از همين ميخك خوشت مياد! اگه مثلا از كاكتوس خوشت مي‌‌او‌ مد كه ديگه واويلا! تا يه سبدش رو بغل ميكرديم كه تيكه تيكه ميشديم! حالا چرا اينقدر تند ميري؟!
-خوب راه و شده ديگه!
ماني‌- حداقل آروم تر برو حالا كه از اين گلا نمي‌‌ خري نگاشون كنم!
-چقدر حرف ميزني‌ ماني‌!سرم رفت!
ماني‌- ميخك!!! ميخكم گل آخه؟؟ آخه اين تبعه كه تو داري؟ تبعت عين گوني‌ خشن! سرشتت عين سمبا دس!
بعد برگشت و بيرونو نگاه كرد
-كاشكي‌ الان ماشين خودم اينجا بود تا تو ماشينو دا شپورت و صندوق عقب رو پر مي‌كردم از اين همه گل! اصلا من نميدونم چرا رفتم دانشگاه رشتهٔ مهندسي‌؟! من بايد يه دكهٔ گل فروشي باز مي‌كردم! مهندسي عمران به درد امثال تو مي‌خوره كه تبعه زمخته! همش بايد با آجر و سيمان و آهن و لوله و عمله و بنا سرو كله بزنين! قربون خدا برم با اين آدماش! خدا جون اين هم آدم بود كه تو خلق كردي؟!
خلاصه تا دم داره خونه غرزد!
خونه همون توي زعفرانيه بود و حدود نيم ساعت بعد رسيديم و تا من پيچيدم جلو داره خونه واستادم كه از طرف ماني‌ يه دختر حدود بيست يكي‌ دو ساله جلو اومد! ماني‌ هنوز داشت به من غر ميزد و حواسش به اون طرف نبود!من داشتم از اون طرف نگاه مي‌كردم! نشناختمش! فكر كردم ميخواد از پياده رو رد بشه و من جلوش رو گرفتم! داشتم همين جوري نگاش مي‌كردم كه ماني‌ گفت:
-حواست كجاست دارم با تو حرف ميزنم!
-يه دختر پشت سرت واستاده!
يه نگاه به من كرد‌و يك لبخند زد
-دروغ ميگي‌ مثل سگ!
-به جون تو
-به جون تو چي‌؟
-يه دختر خانم پشت سرت واستاده!
كم كم لبخندش تبديل به خنده شد و گفت:
-بيشتر ازش بگو!
-خوب برگرد خودت ببين!
-خوب ميدونم داري دروغ ميگي‌ ولي‌ همين روياي دروغ هم برام قشنگه! مخصوصا از زبون تو آدم برفي شنيده بشه!
-عجب خري هستي‌؟!
ماني‌- خوب حالا بقيش رو بگو!
-بقيه ي چيرو؟ يه دختر خانم درست پشت شيشهٔ ماشين واستاده!
بازم خنديد و گفت:
-موهاش چه رنگيه؟ چي‌ پوشيده؟ خوش كل يا نه؟ بگو ديگه!
يه مرتبه دختر چند بار زد به شيشه كه ماني‌ از ترس پريد بغلمو گفت:
- واي خداي مهربون داره چه اتفاقي‌ ميفته؟!
هم خندم گرفته بود هم جلو دختره زشت بود!
-خجالت بكش ماني‌!
همون جور كه تو بغل من بود آروم سرشو برگردوند طرف شيشه تا دختررو ديد زود گفت واي لولو پسر عمو جان نزاري اين منو بخور ها! هولش دادم اون طرف شيشه رو دادم پائين. يك دختر بلندو قشنگ بود با يك روسري آبي كه مثل شال انداخته بود رو سرش يك روپوش آبي خيلي‌ كم رنگ تنش بود. تا شيشه اومد پائئن سلام كرد. اومدم جوابشو بدم كه ماني زود گفت: خواهش مي‌كنم مزاحم نشيد! يك مرتبه من خندم گرفت سرمو انداختم پائئن كه دختر بي‌چاره با تعجب گفت: به خدا من قصد مزاحمت ندارم!
ماني- دارين اذيتمون مي‌كنين!
دختر كه سرخ شده بود گفت: معذرت مي‌خوام اما من فقط يك پيغام براتون دارم تازه اگه........ ماني- مي‌خواين شماره اي چيزي بهمون بدين؟ من كه نمي‌‌گيرم!
دختر- نه به خدا!! يعني‌ من اصلا....... ماني- حالا هل نشو! شماررو نوشتي‌ رو كاغذ يا بايد حفظش كنيم؟ واي كه اصلا الان مغزم آمادگي نداره
دختر- شماره نمي‌خوام بدم به خدا! ديدم طفلك الانه كه گري ش در بياد زود گفتم: چه فرمايشي دارين خانم؟
آب دهنشو قورت دادو آروم گفت: ببخشين من دنبال آقاي هامون ماني شباهنگ مي‌گردم كه با مشخصاتي كه بهم دادن فكر كردم شما هستين!
ماني- اگه راست ميگي‌ شماره شناسناممون چنده؟
دختر خندش گرفت زدم تو پهلوي ماني تا خواستم از ماشين پياده شم ماني داد زد گفت: نرو پائين ميخوردت!! اين دفعه دختره غش كرد از خند
پياده شدم رفتم طرفش گفتم: من هامون هستم ايشون پسر عموم ماني... دستشو دراز كرد همون جور كه باهم دست ميداد گفت:
حالتون چطوره؟ من ركسانا هستم.
ممنون حال شما چطوره؟
ركسانا- مرسي‌ خوبم هر چند اولش ترسيدم هل شدم!
بايد ببخشيد ماني يك خورده شوخه!
ركسانا- يك خورده؟
امرتونو بفرمايد گفتيد پيغامي براي ما دارين!
برگشت طرف ماني كه هنوز تو ماشين نشست بود نگاه كرد من هم به ماني اشاره كردم گفتم:
چرا پياده نميشي‌؟
ماني- ميترسم نميام
ركسانا زد زير خنده يك چشم غره به ماني رفتم كه آروم در رو باز كرد پياده شد گفت: من پياده شدم اما اگه پيغامت از اين پيغام‌هاي سر خشك بي‌ روح باشه در ميرم ميرم تو ماشين دوباره!
ركسانا همون جور كه ميخنديد گفت: نه! اتفاقا يك پيغام خوبه! فقط اگه مي‌شه بريم يك جاي كه كسي‌ نباشه.
كجا مثلا؟
ماني- بريم تو صندوق عقب! هيچ كس توش نيست
من زدم زير خند ركسانا كه‌ اشك از چشماش ميومد! يك چپ چپ به ماني نگاه كردم كه ركسانا گفت: منظورم بريم جاي كه راحت بتونيم صحبت كنيم.
خوب تشريف بيارين منزل!
ركسانا- خونه نه!
-نگران نباشيد!مادرم خونه هستن!
ركسانا- به همين دليل مايل نيستم برم منزلتون!
تا اينو گفت ماني‌ يه لبخند زد و گفت:
-حالا اينقدر محكم حرف نزن! شايد ننه ت رفته باشه خريد!
-زهرمار!
ماني‌- يعني‌ ميگم شايد خونه نباشه!
ركسانا هنوز داشت ميخنديد كه گفتم:
-خوب شما بفرمائين كجا بريم!
ركسانا- راستش من اينجا هارو نميش ناسم!فكر كردم شما جايي‌ رو بلدين!ميدونين موضوع مهمي يه!بريم يه جاي خلوت كه بتونيم حرف بزنيم!
ماني‌- ميخواين بريم كوه؟!الان هم وسعت هفته است، پرنده تو كوه پر نمي‌‌زنه!
دوباره ركسانا زد زيره خنده و گفت:
-منظورم يه جايي‌ يه كه بتونيم بشينيم و حرف بزنيم!
ماني‌- خوب سه تا چارپايه م  باخدمون مي‌بريم اون بالا!چطوره؟
اين دفعه من هم زدم زير خنده!خودش كه اصلا نمي‌‌خنديد!ركسانا كه ديگه حالا اصلا جلوي خودش رو نمي‌‌گرفت و همش داشت ميخنديد و با خنده حرف ميزد!
ركسانا- همينجا‌ها جايي‌ نيس؟
ماني‌- بيست سوالي؟!خوب!اينجا كه منظور نظر شو ماست، مي‌شه بفرمائيد كه داخل شهره يا خارج از شهر؟ يعني‌ آب و آبادي داره يا خير؟! درضمن وقتش كه شد يه راهنمائي م بفرمائيد!
ركسانا- منظورم يه كافي‌ شاپي، چيزيه!
ماني‌- من كه كافي‌ شاپي كه تو اون خيابون و سه تا چهار راه بالاتر و هفت هشت تا كوچه پايين تره رو نميشناسم! تا حالا پامو اونجا نذاشتم و از اين به بعد نميذارم! مگه اينكه به زور منو ببرن وگر نه خودم تنهايي ناميرم!اين از من!
-حالا موضوع اينقدر مهمه ركسانا خانم؟
ركسانا كه سعي‌ ميكرد جلوي خندش رو بگير گفت:
-خيلي‌ مهم هامون خان!
-پس بفرمائيد سوار شين.
داره عقب رو براش وكردم و نشست و خودمم رفتم سوار شدم و ماني‌ نشست.
-كجا بريم ماني‌؟
ماني‌- من كه گفتم اينجا هارو بلد نيستم!دنده عقب بگير برو تو اصلي‌.
از رو پول اومدم تو خيابون و رفتم طرف خيابون اصلي‌ و پيچيدم بالا
-خوب!
ماني‌- خوب چي‌؟
-كجاس ديگه؟!
ماني‌- من كه نرفتم تاحالا!دومين چهار راه دست چپ!
پيچيدم همون خيابون كه ماني‌ گفت و رفتم جلو و پرسيدم:
-كجاس؟
ماني‌- چرا همش از من مي‌پرسي‌؟!جلو اون خونه نگاه دار!
يجا پارك كردم و سه تايي‌ پياده شديم و به ماني‌ گفتم:
-اينجا كه كافي‌ شاپ نيس!
ماني‌- آره ولي‌ قراره چند ساله ديگه يكي‌ اينجا بسازن!
-الان وقت شوخي‌ يه؟
ماني‌- برو جلو همون خونه هه زنگ بزن ديگه!
-اون خونه؟
ماني‌- آره بابا!
رفتيم جلو يه خونه و وايساديم و يه نگاه به ماني‌ كردم و زنگش رو زدم.يه مردي آيفون رو جواب داد. از اين آيفون تصويري ا بود. گوشي ش رو ورداشت و گفت:
-سلام آقا ماني‌! بفرمائين!
بعد دارو وا كرد يه نگاه به ماني‌ كردمو گفتم:
-هيچ كس تورو هيچ جا نميشناسه!
ماني_ بده حالا كارت رو راه انداختم؟
ركسانا خنديد و ماهام كنار وايستاديم تا اول اون رفت تو و بعدشم من و ماني. يه خونه بزرگ بود با يه حياط پرگل و با صفا. تو خونه رو خيلي قشنگ و شيك درست كرده بودن و ميزو صندلي چيده بودن. توشم پر بود از دختر و پسرا يه موزيك قشنگ م پخش ميشد. تا وارد شديم يه دختر خانم كه گويا اونجا گارسن بود اومد جلو و با ماني سلام و عليك و احوالپرسي كرد و ماها رو برد سر يه ميز و سه تايي نشستيم و سه تا نسكافه سفارش داديم كه ركسانا دور و ورش رو نگاه كرد و گفت:
_فكر نمي كردم يه همچين جاهايي م وجود داشته باشه!
ماني_ منم فكر نمي كردم ! همينجوري الكي اين خونه رو نشون دادم اما از اونجا كه بخت اين هامون مثل تير چراغ برق بلنده و دلشم پاكه، زد كافي شاپ از كار دراومد!
ركسانا خنديد و گفت:
_ دقيقا همونجور كه در مورد شما بهم گفته بودن هستين!
ماني_ببخشين در مورد من چيا به شما گفتن؟
ركسانا_ اينكه شوخ و سرزنده اين و كمي ام......
ماني_ ديگه بقيه ش رو كاري نداشته باشين ! يعني بقيه ش بي اهميته!
ركسانا زد زير خنده و بقيه حرفش رو نگفت
ماني_ ببخشين در مورد اين هامون چي گفتن؟
ركسانا_ جدي و يه خرده م .......
بازم بقيه حرفش رو نگفت كه ماني شروع كرد
_ يه خرده نه  و خيلي اخلاق بد! داراي يه طيعت بيجان! در واقع تشكيل شده از چهار تا استخون و سي چهل كيلو ماهيچه كه يه روح بيجان مثل آجر قزاقي احاطه اش كرده!
ركسانا كه مي خنديد گفت :
نه به خدا ! اونطوري بهم در مورد ايشون نگفتن!
ماني_ خانم باوربفرمائين اين بشر يه خصوصيات اخلاقي داره كه تو تير آهن پيدا نمي شه ! انقدر اين پسر خشك و بي روحه كه اگه صد سال تو جنگلاي شمال بكاريمش ، يه برگ ازش سبز نمي شه ! هيزم خشك پيش اين ، گل هميشه بهاره! از اخلاق چي براتون بگم كه باور كنين؟! هنر پيشه مرد مورد علاقه اش آرنولده ! هنر پيشه زن مورد علاقه اش اون پيرزن س كه هميشه تو نقشاي جادوگر بازي ميكنه! رنگ مورد علاقه اش سورما هي مايل به سياهه! ماشين اسپرت ش بنز خاوره ! فقط فيلماي جنگي و بكش بكش ! غذاي مورد علاقه ش كه هميشه تو رستورانا سفارش مي ده كباب قفقازيه ! الانم جلو شما ملاحظه كرد و نسكافه سفارش داد ! اگه شما نبودين الان اينجا نون چايي سفارش مي داد ! شما نمي دونين من چي از دست اين مي كشم!
اون مي گفت و ركسانا مي خنديد!
ماني _به خدا انگار صد ساله كه شما رو مي شناسم ركسانا خانم !
ركسانا_ خيلي ممنون !
ماني_ ببخشين ، شما غير از خودتون خواهر ديگه م دارين؟
ركسانا_ نه ندارم!
ماني _ خدا شما رو به پدر و مادرتون ببخشه.
ركسانا _ مرسي
ماني_ داشتم مي گفتم ، گل مورد علاقه ش ميخكه ! باور ميكنين؟!
ركسانا _ جدي ؟! اتفاقا منم از ميخك خوشم مي آد!
ماني_ يعني در واقع هميشه بهش مي گم يعني يه ساعت پيش بهش مي گفتم كه پسر ، تنها چيزي كه حيات ترو به اين دنيا متصل كرده همين علاقه گل ميخكه! چقدر اين گل ميخك زيبا و قشنگه ! من هميشه صبح به صبح مي رم دم اين گلفروشي آ و از پشت شيشه به اين گلاي ميخك نيگاه مي كنم ! واقعا شاهكاره طبيعته ! مي شه گفت از گل خر زهره م خوشبوتره!
يه چپ چپ بهش نگاه كردم و به ركسانا گفتم :
_ خب بهتره صحبت مون رو شروع كنيم . حتما موضوع خيلي مهمي يه كه خواستين اينجا در موردش حرف بزنيم!
ماني_ حالا زيادم مهم نبود ،مهم نيست! مهم اينه كه ما سه تايي خوش و خرم اينجائيم!
تو همين موقع دختر خانم برامون نسكافه ها رو آورد و گذاشت جلومون و بعدش يه مرد كه انگار صاحب اونجا بود اومد و با ماني يه سلام و احوالپرسي گرم كرد و يه كاغذ كه چند تا شماره روش بود داد بهش و گفت :
_ آقا ماني اينا رو چند تا از بچه ه دادن كه بدم به شما.
ماني زود ازش گرفت و گذاشت جيبش و وقتي يارو رفت به ركسانا گفت:
_ چقدر اين رفقا لطف دارن! شماره مي دن كه بهشون زنگ بزنم كه از حال همديگه با خبر باشيم ! خدا حفظ شون كنه! داشتم مي گفتم ، خواننده مورد علاقه ش ام كلثومه! اين نوارش رو ميذاره و همچين ازش لذت مي بره كه نگو!
با پا زدم به پاش و رو به ركسانا گفتم :
_ ما سراپا گوش هستيم ركسانا خانم !
يه خرده نسكافه خورد و گفت:
_ من از طرف عمه تون براتون پيغام آوردم.
_ عمه مون؟!
سرش رو تكون داد كه گفتم :
_حدش مي زدم شما ماها رو اشتباه گرفتين ! ما اصلا عمع نداريم1
ركسانا _ چرا دارين!
_ركسانا خانم پدراي ما اصلا خواهر نداشتن!

ماني_ حالا عجله نكن هامون جون ! ادم وقت يه عمه مفت پيدا مي كنه كه نميندازدش دور! يه عمع يه گوشه باشه ! چه اشكالي داره؟ جاي كسي رو كه تنگ نكرده ! ببخشي ركسانا خانم ، شما كه اطلاعات وسيع و جامعي از شجره نامه ما دراين مي شه بفرمائين آيا ما دختر عمع داريم يا خير؟
ركسانا _ تقريبا
ماني_ يعني چي ؟ مگه ادم مي شه تقريبا دختر عمع داشته باشه؟!
ركسانا _ آخه چه جوري براتون بگم ؟!
ماني_ خودم فهميدم ! وقتي آدم بعد بيست و هفت هشت سال يه عمه پيدا مي كنه ، اين عمه مي شه يه عمع تقريبي ! خب دخترشم مي شه يه دختر عمه تقريبي ديگه ! حالا بفرمائين ما چند عمع و دختر عمع داريم؟ در ضمن بفرمائين ما بايد در كنار اينا ، رو چند تا شوهر عمه حساب كنيم؟ و ايا ما بايد وجود پسر عمه رو هم تحمل كنيم يا خير ؟چنانچه پسر عمه اي هم وجود داره آيا غيرتي يا بي غيرت ؟! رو خواهرش تعصب خاصي داره يا خير؟( هر پاسخ صحيح 1 نمره)
ركسانا فقط داشت ميخنديد
-ركسانا خانم شوخي‌ تون گرفته؟!
ركسانا- نه بخدا هامون خان!آقا ماني‌ چيزاي با نمك ميگن و من هم خندم مي‌‌گيره!ولي‌ حقيقت رو بهتون گفتم! شما يه عمه داريد
-آخه اين عمه چطوري يه مرتبه به وجود اومده؟
ماني‌- به نظر من اين سوال يه سوال بي‌ تربيتي‌ يه!اولا عمه يا هر انسان ديگه يه مرتبه به وجود نمياد!حالا مي‌ خوات عمه باشه يا هر كس ديگه! در ثاني‌ تو مرده گنده هنوز نمي‌‌دوني عمه چه جوري به وجود مياد؟!
-تو ميدوني‌ چه جوري يه مرتبه پيداش شده؟!
ماني‌- من نميدونم چه جوري يه مرتبه پيداش شده ولي‌ ميدونم كه چه جوري به وجود اومده!
-اه...!بذار ببينم موضوع چيه!ركسانا خانم مي‌شه بيشتر توضيح بدين؟!
ركسانا- من فقط بايد يه پيغامي رو به شما برسونم!
-خوب پيغام چيه؟
ركسانا- عمه تون گفتن، يعني‌ ببخشيد من فقط اون پيغام رو تكرار مي‌كنم!عمه تون اگر شما دوتا برادر زاده غيرت دارين به داده عمه تون برسين!
برگشتم طرف ماني‌ كه ساكت شده بود و داشت به ركسانا نگاه ميكرد و گفتم:
-تو چي‌ ميگي‌؟
همون جور كه داشت به ركسانا نگاه ميكرد گفت:
-ميدونم كه ركسانا خانوم دروغ نمي‌‌گه! ولي‌ داستان خيلي‌ عجيبه!
-ركسانا خانم شما چه نسبتي با عمه ي من يا ما دارين؟
ماني‌- نكنه يمرتب بگي‌ كه تقريبا  خواهر مني كه اصلا حوصلشو ندارم!
ركسانا كه ميخنديد گفت:
-نه من خواهر هيچ كدوم از شما‌ها نيستم!من دانشجو هستم.عمه خانوم لطف كردن يه اتاق تو خونشون به من دادن.
ماني‌- ببخشيد ركسانا خانم عمه خانم ما چند تا از اين لطفا كردن؟ يعني‌ چند تا مثل شما‌ها اونجا اتاق دارن؟
ركسانا- ما سه نفريم.
ماني‌- پس عمه م پانسيون وا كردن!
ركسانا- ايشون پولي‌ از ما نمي‌‌گيران!
ماني‌- اون وقت مي‌‌گان من به كي‌ رفتم!خوب به عمه م رفتم ديگه!من هم هيچ وقت از دختر خانوما پول نميگيرم!
يه نگاه به ركسانا كردم و گفتم:
-حالا ما يعني‌ بايد چيكار كنيم؟
ركسانا- ببخشيد اما من فقط پيغام ايشون رو به شما دادم.ديگه خودتون ميدونين!
بر گشتم به ماني‌ نگاه كردم كه گفت:
-ركسانا خانوم به عمه مون پيغام بدين كه از اين هندونه‌ها زير بغل ما جا نميگيرد ولي‌ حتما بهش سر مي‌زنيم!
ركسانا- چرا الان نمي‌‌ايين؟من دارم ميرم اونجا!خوب شما م با من بياين!اون پيرزن رو خوشحال مي‌كنين!خيلي‌ افسردس!زن واقعا خوب و مهربونيه!خواهش مي‌كنم بياييد!
تو چشماش نگاه كردم.هم چين صادقانه حرف ميزد كه به دلم مي‌‌شست!
-ماني‌ يه زنگ بزن بابا انا! يه بهونه‌اي براشون بيار!
ماني‌- خونه عمه مون كجاست؟
ركسانا- گيشا.
از جام بلند شدم و گفتم:
-بريم ركسانا خانوم.
ركسانا- ميايين؟
-عمه پيغام رسانه خوبي‌ رو انتخاب كرده!آره همين الان با هم ديگه ميريم هر چند كه هنوز فكر مي‌كنم يا اشتباه شده يه اينكه مسالهٔ ديگه‌اي تو كاره!در هر صورت ما عمه نداريم اما چون موضوع براي خودمون هم جالب شده با‌هاتون مياييم.
سه تايي بلند شديم و از كافي شاپ اومديم بيرون. ماني يه تلفن به خونه زد و برنامه رو جور كرد و سوار ماشين شديم و راه افتاديم طرف گيشا.
تقريبا نيم ساعت بعد تو گيشا بوديم و ركسانا يه كوچه رو بهمون نشون داد كه رفتيم توش و جلو يه خونه دو طبقه واستاديم. خونه نسبتا قديمي بود. سه تايي پياده شديم و رفتيم طرف حونه و ركسانا زنگ زد و در وا شد و رفتيم تو.خونه شمالي بود. از حياطش كه كوچيك اما با صفا بود رد شديم و از چند تا پله رفتيم بالا كه در راهرو وا شد و دو تا دختر ديگه اومدن بيرون و سلام كردن. تا ماني چشمش بهشون افتاد با يه حالت غمگين گفت:
- سلام عمه هاي خوبم! الهي پيش مرگتون بشم! خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه ماها رو بهم رسوند! دلم براتون يه ذره شده بود! تو رو خدا بذارين بعد از اين همه سال دوري بغلتون كنم! شماها بوي بابامو مي دين!
« اينو و گفت و رفت طرف شون كه دو تايي زدن زير خنده و ركسانا گفت: »
- ماني خان اينا دوستاي من هستن! عمه خانوم ايشون هستن!
« از همونجا پشت شيشه ي يكي از اتاقا رو نشون داد. من و مان دو تايي برگشتيم طرف اون ور!
يه خانم پير پشت شيشه ي قدي يه اتاق واستاده بود و به يه عصا تكيه داده بود و داشت به ما نگاه مي كرد!
هر دو ساكت شديم و به اون خانم نگاه كرديم! موضوع انگار جدي جدي بود! صورت اون خانم شباهت زيادي به عموم، پدر ماني داشت! هر دومون جا خورده بوديم! شايد حدود سي ثانيه تو همون حالت بوديم كه يه مرتبه ماني برگشت طره همون دو تا دختر و گفت:
- شما اشتباه نمي كنين؟! من فكر كنم شما دو تا عمه مائين! به سن و سال اون خانم نمي خوره كه عمه ما باشه! حالا ديگه خودتونو لوس نكنين و بياين  جلو و برادر زاده تونو بغل كنين!
« دخترا دوباره زدن زير خنده و ركسانا اومد جلو و گفت: »
- معرفي مي كنم، مريم و سارا، دوستاي من!
« ماني با دلخوري با دو تايي شون دست داد و گفت:»
- ولي من هنوز احساس مي كنم كه يه اشتباهي رخ داده! مي گم آ ركسانا خانم! من وقتي بچه بودم از مامانم يه مرتبه شنيدم كه يه خاله اي داشتم كه وقتي بيست و يكي دو سالش بوده گم شده! ممكنه مثلا يكي از اين دو تا دختر خانم خاله ي گم شده ي من باشن؟
« ركسانا كه مي خنديد گفت:»
- فكر نكنم ماني خان! احتمالا خاله گم شده شما الان بايد حدودا پنجاه سالشون باشه!
ماني - نه اصلا اينطور نيس! خاله من بيست و يه سالش بوده كه گم شده! الانم براي من همون بيست و يه سال درسته!
« همونجور كه به حرفهاي ماني گوش مي دادم،   چشمم به اون خانم پير بود. اونم داشت منو نگاه مي كرد! صورتش خيلي برام آشنا بود! اما نمي دونستم كجا ديدمش! تو همين موقع ركسانا ا.مد جلو من و گفت:»
- هامون خان نمي فرمائين تو؟
« يه نگاه بهش كردم و رفتم طرف راهرو، دو تا دخترا رفتن كنار و من رفتم تو ساختمون و از راهرو گذشتم و رسيدم جلو يه در كه يه مرتبه همون خانم پير در رو وا كرد و يه لبخند زد و گفت:»
- تو هاموني؟
« سرم رو تكون دادم كه گفت:»
- شكل پدرتي!
« فقط نگاهش كردم كه ماني رسيد پشت سرم و تا اون خانم رو ديد يواش در گوشم گفت:»
- عمه مونبازيكن بيس باله! چه چوبي دستشه!
« اون خانم شنيد و خنديدو گفت:»
- تو هم ماني هستي! درست مثل پدرت!
ماني - سلام عمه جون! يه دونه از اين دختر عمه هارو بده كه كار داريم و بايد بريم! بعدا سر فرصت مي آئيم واسه ديدار و ماچ و بوسه !
« با آرنج زدم تو پهلوش! اون خانم شروع كرد به خنديدن و از جلو در رفت كنار و گفت:»
- بيائين تو، هر چند خيلي ديره اما بازم خوبه!
ماني - عمه خانم اگه ديره مي خواين ما الان بريم فردا بيائيم؟ اصلا شما خسته اين، تشريف ببرين تو اتاقتون استراحت كنين، منم با اين دختر خانما، ته و توي قضيه رو در مي آرم و نتيجه رو فردا به اطلاع شما مي رسونم! چطوره؟
عمه خانم - بيا برو تو پدر سوخته ي بي حيا!
ماني - اِ.... ! عمه خانم نرسيده شوخي؟
« آروم رفتم تو و ماني م دنبالم اومد و ركسانا و مريم و سارا م اومدن و ركسانا رفت جلو و در مهمونخونه رو وا كرد و همه رفتيم تو و  نشستيم و خودش رفت بيرون و يه دقيقه بعد با يه سيني چايي برگشت. تو اين يه دقيقه، من يه لحظه به مريم و سارا و يه لحظه به اون خانم نگاه مي كردم. ركسانا با سيني چايي اومد جلومون و تعارف كرد و به مريم يه اشاره كرد كه اونم بلند شد و رفت بيرون و كمي بعد با سبد ميوه و زير دستي برگشت و سبد ميوه رو گرفت جلو من و گفت:»
- بفرمائين هامون خان.
- ممنون ميل ندارم.
مريم - اگه سخت تونه خودم براتون پوست بكنم!؟
« يه نگاه بهش كردم كه خنده از رو لبش رفت و كمي خودشو جمع و جور كرد كه ماني آروم بهش گفت:»
- هاپو عصباني!
« يه مرتبه اون خانم و دخترا زدن زير خنده! يه چپ چپ بهش نگاه كردم كه آروم گفت:»
- چته عين برج زهر مار! خدا يه عمه بهمون داده با سه تا تقريبا دختر عمه! ديگه چي مي خواي؟!
« پاكت سيگار رو درآوردم و به اون خانم گفتم:»
- اجازه هست اينجا سيگار بكشم؟
عمه خانم - سيگار چيز خوبي نيس آ!
- پس مي رم بيرون مي كشم.
« تا اومدم بلند بشم كه گفت:»
- نگفتم اينجا سيگار نكش! گفتم چيز خوبي نيس! حالا يه دونه م به من بده!
چه بهشم زود بر مي خوره!
« بلند شدم و بهش تعارف كردم. يكي برداشت و براش روشن كردم و دو تام براي خودم و ماني روشن كردم. اومدم بدم بهش كه ديدم با چشم داره يه جا رو نشون مي ده! برگشتم طرف اونجايي رو كه نشون مي داد نگاه كردم كه ديدم سر بخاري اتاق، چند تا قاب عكس كوچيكه! دوباره برگشتم طرف ماني كه يه مرتبه انگار تصوير عكس آ تو ذهنم جا افتاد! رفتم جلوتر كه ديدم انگار هيچ اشتباهي پيش نيومده!
چهار تا عكس تو قاب روي بخاري اتاق بود. همه قديمي و زرد شده! تو دو تا شون عكس دو تا پسر بچه و يه دختر بزرگتر بود! عكس اون دو تا پسر بچه رو كاملا مي شناختم! پدرم و عموم!
دو تا عكس ديگه كه سه تايي بود. عكس پدر بزرگم و يه زن و همون دختر بچه بود!
برگشتم طرف اون خانم كه با يه لبخند گفت:
- شناختي؟
- عكس پدرمو عمومه!
عمه خانم - اون دخترم كه منم!
« يه نگاه ديگه به عكسا كردم و سيگار ماني رو بهش دادم و گفتم:»
- زياد معلوم نيس!
عمه خانم - اون يكي آ چي؟! عكس پدر بزرگت رو كه مي شناسي؟!
« ديگه اين يكي قابل انكار نبود!»
- يعني شما عمه ي ما هستين؟
عمه خانم - آره پسر جون! هيچ دروغي در كار نيس!
- پس تا حالا كجا بودين؟ چرا تا حالا پدرامون در مورد شما چيزي به ما نگفتن؟!
عمه خانم نگاهي به ركسانا كرد كه اونم يه اشاره به مريم و سارا كرد و سه تايي از جاشون بلند شدند و از اتاق رفتن بيرون.»
عمه خانم - حالا چايي تون رو بخورين تا كم كم حالي تون كنم!
« چايي آمون رو ورداشتيم و كمي ازش خورديم كه گفت:»
-آخرين بار كه ديدمتون دو سه ماه پيش بود!
-كجا؟
عمّه خانم- درست دم خونه تون! تاحالا دو سه بار اومدم دم خونه تون و برادرامو ديدم!
-چطور پي دامون كردين؟
عمّه خانم- بابا‌هاتون عدم‌هاي كوچيكي نيستن كه نشه پيداشون كرد! اونم با اون كارخانهٔ بزرگ و معروف!
-حالا چرا خواستين پيدامون كنين؟
عمّه خانوم- داستانش خيلي‌ طولانيه! بايد سر فرصت براتون تعريف كنم!
-ولي‌ بايد ما بدونيم!
عمّه خانوم- آره ولي‌ شما رو براي يه چيز ديگه  خواستم! يعني‌ براي يه كمك! راستش اولش براي كمك اما تا پاتون رو گذاشتين تو اين خونه، يه مرتبه يه احساس دلگرمي‌ و پشت گرمي‌ بهم  دست داد! احساس كردم كه ديگه تنها و بيكس نيستم! يعني‌ هركسي دوتا جوون مثل شماها برادرزادش  باشن ديگه بيكس نيست!
-ممنون چه كمكي‌ از دست ما بر مياد؟ مشكله مالي دارين؟
عمّه خانوم- دخترم! دخترم رو برام بيارين!
منو ماني يه نگاه به همديگه كرديم كه ماني گفت:
-از خونه فرار كرده؟
عمّه خانوم- تقريبا
ماني- تقريبا فرار كرده؟ يعني‌ نصف روز خونه ست نصف روز فرار مي‌كنه؟
عمّه خنديد و گفت:
-ا زم قهر كرده.دوسالي مي‌شه!
ماني- دوساله  كه قهر كرده حالا به فكرش افتادين؟
عمّه خانوم- ازش خبر داشتم! يه اتاق توي خونه يه خوب و مطمئن اجاره كرده بود و زندگيش رو مي‌‌كرد! گفتم كمي‌ كه بگذره و آروم تر بشه ميرم سراغش و برش ميگردونم اما اشتباه مي‌كردم!
ماني- ازدواج نكرده؟
عمّه خانم- نه!
ماني‌- چند ساليش هست حالا؟
عمّه خانم- حدود بيست دو و سه سالشه.
من و ماني‌ يه نگاه به همديگه كرديم و ماني‌ گفت:
ببخشيد عمّه خانم، شما چند سالته؟
عمّه خانم- دورور هشتاد، هشتاد خرده آي.
ماني‌- ماشالا! روغن كرمونشاهي اينه ها!هزار الله اكبر! يعني‌ حدودا شصت سالتون كه بود اين گيس گلابتون رو به دنيا آوردين؟! دستتون درد نكنه! زن ايراني‌ رو رسفيد كردين!
عمّه خنديد و گفت:
-دختر خودم نيست!آوردمش و بزرگش كردم!همين و كه فهميد گذاشت رفت!
-بهش نگفته بودين؟
عمّه خانم- نه!
-چرا؟
عمّه خانم- خرييت!
ماني‌- دور از جون شما اما خودش چه جوري فهميد؟
عمّه خانم- يه پدر سوخته بش گفت! يه آدم شار لاتن!
-باهاتون دشمني داشت؟
عمّه خانم- كم كم همه رو براتون ميگم.
ماني‌- عكسي‌ چيزي ازش ندارين؟
عمّه خانم- شما حتما ميشناسينش!
ماني‌- ما؟ بجون عمّه خانم من يكي‌ كه تو اين دوساله توبه كردم و همش تو خونه وره دل بابام بودم! هركسي هم هرچيزي بهتون گفت از سر دشمني بوده!ميگين نه اين هامون شاهد!
عمّه خانم-‌اي پدر سوخته!
ماني‌- يعني‌ شما ميفرمايين ما به عمّه مون خيانت مي‌كنيم؟! يعني‌ ما ا دم‌هايي‌ هستيم كه بريم و دختر عمّه مون رو فريم بديم؟! اصلا به قيافهٔ ما مي‌خوره كه يه هم چين ا دم‌هايي‌ باشيم؟!
عمه نگاهش كرد و بهش خنديد كه ماني گفت:
-فرمودين دو سال؟
عمه سرش رو تكون داد
ماني- ببخشيد اسم دختر عمه جون فريباست؟
عمه خانوم- نه.
ماني خنديد و آروم گفت:
-بيتا؟
عمه بازم خنديد و گفت:
-نه.
ماني بازم با خنده گفت:
-صحرا؟شهره؟آزيتا؟ليدا؟پانته ا؟ويولت؟
عمه خانم- هيچ كدوم نيست!
ماني- خوب، الحمدلله ي سالش كه هيچي! بخير گذشت!
عمه م  خنديد و آروم از جاش بلند  شد و رفت از اتاق بيرون و ي لحضه بعد با ي مجله برگشت و مجله رو گذاشت جلو ما!من ماني يه  نگاه به مجله كرديم.يه  مجله جدول بود! ماني ورش داشت همين جوري ورق زد و بعد رويه صفحه نگه داشت و يه  نگاه بهش كرد.
-خوب! احتمالا راحت ميشه پيداش كرد!
يه نگاه به لاي مجله كردم!فكر كردم عكس ي چيز ديگه ي از دختر عمه موون لاي مجلس كه ماني گفت:
-شروع ميكنيم ! از از نوشت هاي زند ياد جلال احمد؟هفت حرف!
-چي؟
ماني- از مشتقات نفت؟ سه حرف!ببخشين عمه جون! اسم دختر عمه موون رمز جدول؟
عمه م خوانيد و گفت:
-رو جلدش رو نگاه كنين!
ي نگاه با تعجب به عمه م كردم و مجله رو از دست ماني كه اونم به عمه م مت شده بود گرفتم و عكسه رو جلد رو نگاه كردم!باورم نميشود!
دوبار به عمه م نگاه كردم! يه  لحضه بعد گفتم:
-ايشون دختر عمه ما هستن؟
ماني مجله رو از دستم گرفت و يه نگاه بهش كرد گفت:
-ا ا ا ا...! پس ما تاحالا بيخودي پول بليط سينما رو ميداديم!
مجله رو دوبار از دستش گرفتم و نگاه كردم! رويه جلد عكسه ..... خانوم بود كه همين چند وقت پيش توي يه فيلم بازي كرده بود! دختر قشنگي بود! چشم  و مو مشكي و خيلي خوش تيپ! اتفاقا به خاطره قشنگيش، با همون يه  فيلم گل كرده بود !
مجله رو گذاشتم رويه ميز و به عمه خانم گفتم:
-اسمش همين .... كه باهاش معروف شد؟
عمه خانوم- نه! اسمش ترمه اس! وقتي فهميد كه دختر من نيست رفت وبراي خودش يه شناسنامه ديگه گرفت!يعني به نام پدرش شناس نام گرفت!  اسمش رو هم عوض كرد اينو رو خودش گذاشت!
ماني- اسم خودش كه قشنگ تر بود!
عمه خانم- ديگه؟!
ماني- هلاكه هنر پيشگي به دهانش مزه كرده و معروف شد؟!مگه ميآد؟!
عمه خانوم- نميخوام ديگه بازي كنه!
-چرا؟!
عمه خانوم- بعدا بهتون ميگم!
-اگه نخواست  بياد چي؟
عمه خانم- ميخواد!حتما ميآد!فقط بايد كمكش كرد!
-ماها رو ميشناسه؟
عمه خانوم- براش از برادرم گفتم. ميدونه كه برادر هام هركدوم يه پسر دارن. همين.
ماني-آدرسي  چيزي ازش دارين؟
عمه خانوم- خونه جديدش رو نه ولي امشب فيلمبر داري داره!
-كجا؟
عمه خانوم- است ۲ بعد از نصفه شب  توخيابون....
تو همين موقع در اتاق واشد و ركسانا با ي سينه چايي ديگه امد تو و تعارف كرد كه عمه خانوم گفت:
-ركسانا همه چيز رو ميدونه خدا حفظش كنه خيلي برام كمكه!
ركسانا- اختيار دارين!كاري نكردم!
-ترمه خانم تحصيل كردن؟
عمه خانم- آره!دانشگاهش رو تمام كرده!
ركسانا سيني رو گذاشت رويه ميز و خودشم نشست. چايي موون رو خورديم كه گفتم:
-خوب اگه اجازه بدين رفع زحمت كنيم!
عمه خانوم- حالا كه زود!
-از صبح كه از خونه اومديم بيرون  هنوز بر نگشتيم!دلشون شور ميزنه!
اينو گفتم و بلند  شدم ماني م بلند شد و يه خداحافظي معمولي كرديم و از اتاق اومديم بيرون.دم در راهرو عمه م گفت:
-هامون!
برگشتم طرفش.
عمه خانم- كمكم ميكنين؟
-سعي ميكنيم.
زد زيره گريه و گفت:
-اگه شما ها كاري برام نكنين،ديگه كسي رو ندارم!اگه قرار باشه برگرده فقط شما ها ميتونين برش گردونين!
ماني- مگه كسه ديگه ي ام رفته دنبالش؟
اشك هاشو پاك كردوگفت:
-دوبار خودم،يه بار هام ركسانا با مريم اينا!
دوبار شروع كرد به گريه كردن ماني رفت جلو و پيشونيش رو مكه كرد و گفت:
-غصه نخورين!خدا بزرگه!
دوبار زيره لب يه خداحافظي كردم و رفتم تو راهرو و رفتم تو حياط ماني و ركسانا پشت سرم امدن تو حياط كه رسيديم ماني به ركسانا گفت:
-شما با اين دختر عمه ما حرف زدين؟
ركسانا- آره.
ماني- چه جور دختريه؟
ركسانا- دختر خوبييه!
ماني- دوخت خانوما همه خوبان اما ميخوام بدونم از اناس كه خودش رو ميگيره؟
ركسانا خنديد و گفت:
-خوب الان ديگه ترمه خانوم هنر پيشه هستن!طبيان يه مقدار رهايي شون عوض شده!
ماني- خوب فهميدم! ديگه نميخواد بگي!رفتي اينجا تلفن دارين؟
ركسانا- الان شماره رو براتون مي نويسم مي ارم !
ماني- نميخواد! همين بگين ميزنم تو موبيل!
ركسانا شماره خونه رو به ماني داد و ماني شماره موبايلش رو به ركسانا داد و ازش خداحافظي كرديم و اومديم از خونه بيرون و سوره ماشين شديم و حركت كرديم.
تا وسطاي پارك وي هيچ كدوم چيزي نگفتيم كه يه مرتبه ماني گفت:
-چرا از ما اين جريان رو پنهون كردن؟
-نميدونم!
ماني- فكر كنم عمه موون جوون كه بوده يه خورده شيطوني كرده و از بهشت روند شده!
-نبايد در موردش اينطوري حرف بزني!هرچي باشه عمه مونه!
ماني-شيطوني كه يه خورده اشكالي نداره!
-حالا چه جوري  برش گردونيم؟
ماني-كاري نداره يه شايعه براش درست ميكنيم و ميزنن از عالمه هنر بيرونش ميكنن!
- اين يكي ديگه شوخي نيست ! كار سختيه !
ماني – خدا بزرگه !
(( نيم ساعت بعد رسيديم خونه . پدرم و عموم و مادرم داشتن نهار مي خوردن . تا رسيديم شروع كردن به غر زدن كه تا حالا كجا بودين و چرا موبايل تون خاموش بوده !
سلام كرديم و دو تايي رفتيم لباسامونو عوض كرديم و دست و صورتمونو شستيم و اومديم سر ميز نهار . مادرم برامون غذا كشيده بود . ماني شروع كرد به خوردن كه عموم بهش گفت ))
- كجا بودين تا حالا ؟!
ماني – اسير همشيرۀ شما !
(( يه مرتبه پدرم و عموم و مادرم دست از غذا كشيدن و مات به من و ماني نگاه كردن ! شايد حدود سي ثانيه ، يه دقيقه فقط نگامون مي كردن ! بعدش عموم گفت ))
- باز چرت و پرت گفتي پسر ؟ !
- نه عمو جون ! راست ميگه !
پدرم – يعني چي ؟ !
- عمه مون فرستاده بود دنبالمون ! ماهام رفتيم اونجا !
(( پدرم بلند شد و يه سيگار روشن كرد و دوباره برگشت سر ميز و گفت ))
- خب ؟
- هيچي ديگه ! رفتيم خونش ! گيشا !
پدرم – خب ! ؟
ماني – مي خواست ما رو ببينه و باهامون حرف بزنه !
(( تا ماني اينو گفت درم از جاش بلند شد و رفت تو حياط ! عمومم دنبالش رفت ! يه نگاه به ماني كردم كه بلند شد دنبالشون رفت و يه دقيقۀ بعد برگشت و گفت ))
- دوتا داداشا سر گذاشتن به بيابون !
- چي ؟!
ماني – سوار ماشين شدن و رفتن !
(( برگشتم طرف مادرم و گفتم ))
- جريان چيه ؟!
مادرم – چي بگم آخه ؟!
ماني – بگو عزيز ؟ ما كه امروز فردا همه چيز رو ميفهميم !
(( ماني مادرم رو عزيز صدا مي كرد . مادرم يه لحظه مكث كرد و بعدش گفت ))
- پدراتون يه خواهر داشتن كه باهاشون ناتني بوده ! گويا از خونه فرار مي كنه و پدر بزرگ تون هم از ارث و همه چيز محرومش مي كنه ! من فقط همين رو مي دونم !
- اسم اين خانم چيه ؟
مادرم – اسم عمه تون ؟
(( سرمو تكون دادم كه گفت ))
- ليا .
- ليا ؟!
ماني – اين چه اسميه ؟!
مادرم – آخه مادرش ايراني نبوده !
- براي چي پدر زرگ اين كارو مي كنه ؟
مادرم – آخه اون وقتا كه مثل حالا نبوده ! فرار از خونه مثل يه گناه بوده ! اونم براي دختر!
- پدر اينا چي ؟
مادرم – پدرت و عموت اون موقع ها خيلي كوچك بودن ! خب وقتي باباشون ليا رو طرد مي كنه ، اونا چيكار مي خواستن بكنن ؟! بعدشم همش تو خونه ازش بد مي گفته و نفرينش مي كرده ! كم كم اين مسئله تو روحيۀ اينام اثر      مي كنه و از خواهرشون متنفر مي شن ! گويا بابابزرگ تون تا آخر عمرش سر حرفش بوده و از اينا قول گرفته اسم ليا رو هم نيارن . غذا تونو بخورين ! از دهن افتاد !
- من اشتها ندارم !
ماني – اما من دارم !
(( شروع كرد به خوردن غذاش كه مادرم زري خانم رو صدا كرد و گفت ))
33
- زري خانم ! بيا غذاي اين بچه رو ببر گرم كن ! يخ كرد !
ماني – خوبه عزيز ! خوردمش تموم شد !
(( يه نگاه بهش كردم . داشت تند و تند غذاشو مي خورد  ! بهش گفتم ))
- زودتر بخور كارت دارم .
(( بشقابش تموم شد و دوباره براي خودش غذا كشيد ! ))
- چه خبرته ؟! از سال قحطي اومدي ؟!
مادرم – بزار بخوره بچم ! چكارش داري ؟
- مادر شما عمه ليا رو ديدين ؟
مادرم – نه مادر ! اصلا جرات نداشتم اسمش رو جلو پدرت بيارم !
- انقدر از دستش ناراحته ؟!
مادرم – چه مي دونم والا !
(( برگشتم به ماني نگاه كردم . بشقاب دومش رو هم تموم كرد و شروع كرد دوباره غذا كشيدن !
- مي خواي ماني زنگ بزنم يه پرس چلو كباب برات بيارن ؟!
ماني – نه ! غذا هس ! چلو كباب براي چي ؟
- داري خودكشي مي كني ؟ راه هاي ساده تري م هس آ !
مادرم – ولش كن بزار غذاش رو بخوره !
(( از تو جيبم يه سيگار در آوردم و روشن كردم كه مادرم گفت ))
- الان يه مرتبه پدرت اينا بر مي گردن آ !
(( من و ماني جلو پدرم و عموم سيگار نمي كشيديم . ))
مادرم – چيه مادر اين سيگار ؟! جز سرطان چيز ديگه م داره ؟!
(( داشتم با خودم فكر مي كردم . يه آن برگشتم طرف ماني . سومين بشقابشم تموم كرد و شروع كرد به سالاد كشيدن !
- ماني ! خدا شاهده ممكنه اتفاقي برات بيفته ها ! حداقل به معده ت رحم كن !
ماني – سالاد غذا رو حضم مي كنه .
- سالاد يه بشقاب غذا رو حضم مي كنه ! تكليف اون دو تا بشقاب ديگه رو كي روشن مي كنه ؟
ماني- الان بعد از اين،دسر كه خوردم،خودش تكليف اون دوتا ديگه رو روشن ميكنه!
از دستش حرصم گرفت و از جام بلند شدم و دستش رو گرفتم و كشيدم!
همون جور كه از جاش بلند ميشد ي تيكه نون از رو ميز واردش و گفت:
-چرا همچين ميكني؟!
-دارم از مرگ نجاتت ميدم!
مني-بابا ضعف گرفت تم!عزيز،سفره رو جمع نكن كه برمي گردم!
كشيدمش و باخودم بردمش بالا تو اتاقم.رفت رو تخت نشست و شروع كرد به خوردن اون تيكه نون!
-امشب چيكار ميكني؟
ماني-شام ميخورم،سير ميشم!
-بتركي ماني!
ماني-بابا گشنه مه آخه!
-دارم اين دختر ترمه رو ميگم!
ماني-آهان!خوب ميريم دنبالش!
-اگه نيومد چي؟
مني-ميزنيم تو سرش مي اريمش!حالا من ازيه چيز ديگه ميترسم!
-از چي؟
ماني-ميترسم پس فردا خبر بهمون برسه كه يه مادربزرگ فريب خورده داريم كه سال هاس از خونه فراركرده و تازگي پليس پيداش كرده و الان هم تو ندامت گاهه و بايد بريم و تحويلش بگيريم!
-گم شو!
فصل دوم
ساعت حدود يك و نيمه نصفه شب بود كه با ماني،يواش از خونه اومديم بيرون.ماشين ماني بيرون،جلو،در پارك بود.
دوتايي سوار شديم و حركت كرديم.تقريبا ساعت دو بود كه رسيديم به همون خيابون كه توش فيلمبرداري داشتن.همون اول خيابون رو بسته بودن و نميذاشتن ماشين وارد بشه!جميعت م اونجا پر بود!
-اين همه آدم  اينجا چيكار
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۳:۵۲
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]