اسباب ورود به بهشت از نگاه قرآن

- ايمان و عمل صالح

نخستين چيزي كه سرمايه ي اصلي نجات و خميرمايه سعادت و كليد درهاي بهشت شمرده شده ايمان و عمل صالح است، قرآن مي گويد: «و الذين آمنو عملوا الصالحات اولئك اصحابه الجنة هم فيها خالدون(بقره 82) كساني كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند ياران بهشتند، و جاودانه در آن خواهند ماند». اين تعبير يا شبيه آن در آيات بسياري وارد شده است كه تكرار آن بيانگر اهميت موضوع و توجه خاص قرآن نسبت به آن مي باشد. به اين ترتيب قرآن پرده هاي اوهام گروهي از اهل كتاب و مقلدين آن ها را در ميان اقوام و ملل ديگر، كه تصور مي كردند مسأله نجات و ورود در بهشت براساس يك سلسله روابط، يا ضوابطي غير از ايمان و عمل صالح است، پاره مي كند، و انسان ها را براي ساختن خويش در دو بعد عقيده و عمل بسيج مي نمايد، و اتفاقاً آيه ي مورد بحث به دنبال آياتي درباره قوم يهود است كه خود را قوم برگزيده خداوند مي دانستند، و گاهي فرزندان خدا خطاب مي كردند و مي گفتند: «اگر هم نگاه كرده باشيم جز چند روزي آتش دوزخ به ما نخواهد رسيد» گوئي عهد و پيماني با خدا بسته بودند.

- تقوي و خدا ترسي

عامل ديگر، تقوي و پرهيزگاري است؛ كه در آيات فراواني از قرآن مجيد نيز روي آن تكيه شده است، از جمله در سوره ي مريم بعد از اشاره به جنات عدن و باغ هاي جاودانه ي بهشت، و بخشي، از نعمت هاي آن مي فرمايد: «اين همان بهشتي است كه ما به ارث به بندگان پرهيزگار خود مي بخشيم»(تلك الجنة التي نورث من عبادنا من كان تقياً)(مريم63). در آيات فراواني از قرآن مجيد، تقوي به عنوان كليد بهشت شناخته شده، و مي دانيم تقوي به معني خويشتن داري، و پرهيز از گناهان، و هر گونه تخلف در برابر فرمان خدا و حق و عدالت است، يا به تعبير ديگر آن حالت خدا ترسي باطني و كنترل دروني است كه انسان را از هرگونه آلودگي باز مي دارد، يعني چنان مفهوم جامعي دارد كه انجام همه ي وظائف الهي اخلاقي انساني را فرا مي گيرد. تعبير به«تلك» در آغاز آيه كه اشاره به دور است در واقع اشاره اي است به عظمت مقام بهشت، گوئي آن چنان والا است كه از دسترسي فكر و انديشه ي ما فراتر است.

3- احسان و نيكوكاري

عامل ديگري كه از اسباب مهم ورود در اين كانون بزرگ نعمت الهي است مسأله احسان و نيكو كاري با آن مفهوم وسيع و گسترده است كه در آيات متعددي به آن اشاره شده از جمله در آيه ي 85 سوره ي مائده: (فاتابهم الله بما قالوا جنات تجري من تحتها الانهار خالدين منها و ذلك جزاء المحسنين). خدا بدليل آن چه گفتند بهشتي را كه در زير آن رودهايي جاري است به آنان پاداش داد و اين پاداش نيكوكاران است».

4- جهاد و شهادت

هركس مختصر آشنايي با منطق قرآن و اسلام داشته باشد مي داند مقام مجاهدان و شهيدان در اسلام فوق العاده والا است، قرآن با صراحت وعده بهشت را به اين گروه ايثارگر داده است. از جمله در آيه 11وبه مي فرمايد: «ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يقاتلون في سبيل الله فيقتلون ويقتلون وعداً عليه حقاً في التوراة والا نجيل و القرآن و من اوفي بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به وذلك هو الفورالعظيم(توبه 111). «خداوند از مؤمنان جان ها و اموالشان را خريداري مي كند كه(در برابرش) بهشت براي آنان باشد(به اين گفته كه) در راه خدا پيكار مي كنند مي كشند و كشته مي شوند، اين وعده حقي است بر او كه در تورات و انجيل و قرآن آمده، و چه كسي نسبت به عهدش از خدا وفادارتر است، حال كه چنين است بشارت باد بر شما به خاطر معامله اي كه با خدا كرده ايد، و اين پيروزي بزرگي است». از آيه فوق استفاده مي شود كه نه تنها شهيدان راه خدا، بلكه پيروز مندان در جهاد نيز مشمول چنين معامله اي با خدا هستند، همين قدر كه جان خود را در طبق اخلاص گذارده و به ميدان جهاد مي آورند مصداق معامله با خدا است، و اين كه«يقتلون»(دشمن را مي كشند) مقدم بر«يقتلون»(خود آن ها شهيد مي شوند) شده است، دليل بر اين است كه هدف اصلي در هم كوبيدن دشمن است نه شهادت! بنابراين شهادت مقام والائي است كه در اين مسير عائد گروهي از سعادتمندان مي شود، اما هرگز جهاد به منظور نيل به شهادت انجام نمي شود، يا به تعبير روشن تر شهادت هدف نيست، بلكه گذر گاهي است در راه هدف.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۰:۱۸:۵۶
نظرات (0)
،

نكته‌ها و پيام‌هاي قرآني

. قلم مي‌كوشد تا علم و معرفت را از اسارت نسيان و فراموشي رها كند و نهر زلال دانش را حياتي جاودانه بخشد. اين خلق مبارك، از بهترين موهبت‌هاي‌ الهي است كه از آب حيات ازلي سيراب گشته(2) و آن را ولايتي است ربوبي كه دانايي و آگاهي را در سلطه خود مصون مي‌دارد و از گزند غلفت صيانت مي‌بخشد.
قلم، جوهره علم را در خود نهفته دارد؛ آن زمان كه در دست انسان بصير قرار گيرد، نور هدايت را برافروزد و چون در دست دنياپيشه‌اي افتد، ظلمت ضلالت را عيان سازد. آري، قلمِ انسان‌ساز، در دستان با كفايت بنده مقربي است كه با نور «عين الله» مي‌نگرد و به الهام «سمع الله» مي‌شنود، به زيور «لسان الله» آراسته و از نيروي معنوي «يد الله» حظّي وافر برده.(3)
3. انسان به گونه‌هاي مختلفي همچون زبان و اشاره مقاصد قلبي و دروني خويش را آشكار مي‌كند و اين مهم، اختصاصي به قلم ندارد. اما تفاوت قلم با زبان در آن است كه اظهار مقاصد قلبي و آگاهي‌هاي فردي از طريق قلم، بسي ماندگارتر و حيطه اثرش گسترده‌تر مي‌نُمايد.
4. قلم از آن جهت كه بيانگر عقايد و معارف انسان و درك او از عالم هستي است، وسيله پرورش عقل و مايه شكوفايي آن نيز هست. آدمي مي‌كوشد تا براي نگارش يافته‌هاي علمي و دروني خويش، نيروي عقل خود را به كار گيرد و در نظام آفرينش تدبر و تأمل بيشتري نمايد تا اثري تأثيرگذار و يادگاري ماندگار پديد آورد. از اين رو، قلم را بايد ترجمان عقل و دل انسان و مايه شكوفايي و مانايي آن دانست. (4)
5. قلم، لباس زرين الفاظ را بر قامت بلند معاني مي‌پوشاند و نقاب از سيماي علوم عقلاني و معارف وحياني بر مي‌گيرد. نظر به همين منزلت و اهميت دلگشاي قلم و كتابت است كه خداوند رحيم در قرآن كريم به قلم و آنچه مي‌نويسد، سوگند ياد نموده است؛ «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُون‏».(5)
اما والاترين رسالت قلم را بايد در تحرير و تقرير «كلمات الهي» دانست كه در زبان روايات اسلامي از آن به ائمه عصمت و اهل ولايت(ع) تعبير شده است؛ كلمات مطهر و كمال‌پروري كه اگر تمام درخت‌ها قلم شوند و همه درياها مركب گردند،(6) از بيان فضايل و عظايم آن ناتوان‌اند؛ «نَحْنُ الْكَلِمَاتُ الَّتِي لَا تُدْرَكُ فَضَائِلُنَا وَ لَا تُسْتَقْصَى‏؛(7) ماييم آن كلمات خدا كه فضايلمان درك نگردد و پايان نپذيريم».
6. دست تواناي «قلم»، علوم و معارف را بر صحيفه تاريخ مي‌نگارد و فرزندان زمان را ميراث‌بر ارزشمندترين آثار دوران مي‌سازد؛ چنان‌كه احاديث نوراني اهل بيت معصومين(ع) و آيات آسماني قرآن كريم، به بركت نعمت عظماي «قلم» به دست ما رسيده‌ و اين گونه، آثار گران‌بهاي بزرگان و دانشوران در معرض استفاده همگان قرار گرفته است؛ «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه‏».
(8)
7. و اين سان، پروردگاري كه انسان را توان بيان داد و از خوني بسته پديد آورد و او را مشمول كرامت خويش نمود، قلم را رمز جاودانگي او ساخت و آن را وسيله كتابت اسرار و حقايق و حفظ و تعليم علوم و دقايق قرار داد.(9) پس با قدم صدق از خطوات شيطان دوري گزينيم و قلم خويش را به نهر توفيق سپاريم باشد كه به لطف رحماني، شايستگي كفالت طهارت مريمي و بهره‌مندي از انفاس قدس مسيحايي شامل حالمان گردد.(10)
زيرنويس:
1 . علق/3-4.
2 . مواهب عليه، ص 1368.
3 . اشاره به روايت قدسي است كه به حديث «قرب نوافل» معروف است: « «و كنت سمعه الّذى يسمع به، و بصره الّذى يبصر به، و لسانه الذى ينطق به، و يده التى يبطش بها». (توحيد مفضل، ص 100)
4 . انوار درخشان، ج 18، ص 210-211؛ مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج 15، ص 193.
5 . قلم/1.
6 . لقمان/27: «وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ».
7 . الاحتجاج، ج 2، ص 454، امام كاظم(ع).
8 . اعراف/43.
9 . الامثل في تفسير كتاب الله المنزل، ج 20، ص 321.
10 . آل عمران/44: «ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُون‏»

 


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۰:۱۸:۵۵
نظرات (0)
،

جهان آينه ها و نشانه ه

هر چه را خوب و خوش و زيبا كند

از براي ديده ي بينا كند

يعني اگر كمي به انديشه شستوي دل فرو رويم و پنجره جان را از تيرگي گناه بشوييم در آن صورت عروس هاي هستي جلو خواهند كرد و دريچه هاي مدرسه وجود به روي جويندگان اقبال خواهد ورزيد و هنر رويداد هاي عالم صحنه و در هاي بزرگ زندگي و عبرت هاي شگفت انگيز معرفت بخش خواهد شد .

اي برادر چون بيني قصر              چونكه در چشم دلت رسته ست مو

پاك كن دو چشم را از مو و عيب      تا بيني باغ و سروستان غيب

يعني اگر عيب از ديدگان پاك شود ، صحنه هاي زيباي غيب در برابر  ديدگان آدمي آشكار خواهد شد و خداوند نشانه هايش از غياب به حضور خواهد آمد و بزرگترين تجربه هاي معنوي رخ خواهد داد .

پرده ي وسواس بيرون كن زگوش        تا به گوشت آيد از گردون خروش

گويا خروش و غوغاني در عالم به پا شده كه وسوسه هاي شيطاني راه شنيدن آواز پرندگان الهي را بسته اند و اگر كمي گوش جان از شنيدن ياوه هاي بي ثمر آزاد گردد در آن وقت نغمه هاي دلرباي علم غرق در شادماني دل افزا خواهد كرد .

چونكه نا محرم در آيد از درم       پرده در پنهان شوند اهل حرم

چونكه آيد محرمي دور از گزند     برگشايند آن ستيران روي بند

عروسان هستي روي از نا محرمان و اهل خطا و گناه مي پوشانند و هنگامي كه دل پاكيزه و شفاف مي شود و ذهن و خيال بد از حوزه روح و روان بيرون رانده مي شود آنگاه وجود خوش پنهان شده هستي دل مي برد و از راه نزديك با آدمي سخن مي گويند آنهم سخن دلگشا .

گفت ليلي را خليفه آن تويي؟      از تو گشت مجنون پريشان و غوي

از دگر خوبان تو افزون نيستي    گفت خاموش جون تو مجنون نيستي

براي راه يافتن در اين سراي راز آلود و گشودن رمز گرانبهاي درهاي بزرگ وجود بايد با دلي سوخته و نيتي پاك به بازار آمد

اول اي جان دفع شر موش كن        وانگهان در جمع گندم كوش كن

مولوي عزيز در دفتر دوم مثنوي مي گويد

مطلع شمس آي اگر اسكندري            بعد از آن هر جا روي نيكو فري

پنج هسي هست ، جز اين پنج حس     آن چو زر سرخ و اين حس ها چو مس

يعني اگر در معرض تابش آفتاب معنوي قرار گيري ، حس باطن تو شكوفا خواهد شد و بوي گيسوي يار ترا نيكو صفت خواهد كرد و لحظه هاي زندگي همه برايت ثمر بخش خواهد شد ، يعني هر قدم اين راه آموختني و حيرت انگيز خواهد شد و فقط آرمانهاي دور دراز نيست كه منتظر آن باشي بلكه در هر دمي از جهان خواهي آموخت و هر روز نو تر و با طراوت تر خواهي شد

تيز دوم  تيز دوم تا به سواران برسم                             نيست شوم نيست شوم تا بر ياران بر ياران برسم

خوش شده ام ، خوش شده ام پاره آتش شده ام          سينه بسوزم برم تا به بيابان برسم

آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبند                       من همگي زر شده ام تا كه به ميزان برسم

هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا                          من همگي درد شدم تا كه به درمان برسم

 

طبيب و حكيم درمانگر عالم ، كيمياي خود را به روي دردمنداني كه موزون شده اند عرضه مي كند و آدمياني كه از كژي اخلاقي مي كوشند كه رهايي يابند مي توانند در بر ياران عالم بنشينند و پندهاي بزرگ بيداري دل را از زبان جلوه هاي عالم بشنوند .

تا به اينجاي كار معلوم شد اگر با دلي شفاف و روشن به جهان بنگريم او با ما بيگانگي نخواهد كرد و آينه وار نشانه هاي هدايت و پرورش دهندگي خود را به ما هديه خواهند داد هر روز اين عالم لبريز از چنين نشانه هاست .

در سوره ي اسرا خداوند مي فرمايد هم شب و هم روز از نشانه هاي ماست ، يعني زبان خداوند است كه با آدمي حرف مي زند آنگاه خداوند به همه ي سالكان مسير حقيقت و جويندگان عدالت مي گويد با كمي صبر ، ما نشانه ي شب را محو خواهيم كرد و صبح درخشان از راه خواهد رسيد كافيست با دلي بينا بنگريد و به آينده ي راه خود سخت اميدوار باشيد .

حركت ابر ها در آسمان گواه گذر عمر است و آمدن شب حكايت محدوديت كرانمدي روز است كه هر دو به ما هشدار مي دهند كه وقتمان اندك است و فرصت بسياري براي شايسته تر كردن وجودمان نداريم اگر چه حركت جويباران نيز با ما سخن مي گويند كه عمر سيل آسا مي گذرد و اندوخته ي زمان ما روز به روز كمتر مي شود در اين صورت بهتر است هر دو به بهترين كار ها اقبال ورزيم زيرا شايد فردايي در كار نباشد

بنشين بر لب جويي و گذر عمر ببين         كين اشارت از جهان گذران ما را بس است

رود خانه ها در مسير عبور خود همواره به انديشه ي دريا هستند و سنگ هاي سنگين درشتي كه بر سر راهشان قرار گرفته را دور مي زنند و با بي توجهي به آنها همچنان رو بسوي دريا بيقرار مي دوند ، حكايتي كه به ما آدميان مي گويند خود را به حاشيه هاي دلخراش بند نكنيم و به هر پديده ي بي مقدار مشغول نشويم زيرا از رسيدن به اهداف بلند باز مي مانيم

گر شوم مشغول اشكال و جواب        تشنگان را مي توانم داد آب

يكي از بهترين راه هاي آرامش روان بي اعتنايي به حوادث و ديدگاه هاي بي معني و بي ارزش است و ذهن و را به رفتار ناصواب ديگران مشغول نكردن است .

گفته اند كه كسي با سخني درشت ، ناصحيح و با فحاشي و بد زباني با داستايونسكي برخورد كرد و ايشان با تبسم و آرامش تمام در مقابل فحاشي آن شخص فقط خود را معرفي كرد . آن شخص بد اخلاق اين بار با خشم پرسيد من به تو توهين كردم و آن تو خودت را معرفي مي كني ، داستايونسكي با متانت تمام گفت : عزيزم تو خودت را معرفي كردي و من خود را معرفي كردم و با بي اعتنايي و سبكي فراخ از كنار آن مرد گذر كرد و رفت .

ما ساعت ها در باره ي حوادث ناپسند اطرافمان فكر مي كنيم و صحنه هاي تلخ را در درونمان نگه مي داريم و بخش مهمي از انرژي دروني خود را مصروف خيالات جانسوز مي كنيم و دريغا كه از رفتار رودخانه ها با سنگ پيش رويشاندرس نمي گيريم كه بايد به جنبه هاي بي ارزش و تاريك زندگي بي توجه بود و همواره به دنبال رسيدن به اهداف ارزشمند بايد عرصه جان را از خيالات بد رهانيد
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۰:۱۸:۵۴
نظرات (0)
،

عوامل سقوط حكومت ها : عبرت نگرفتن از انقراض امتهاى

- تلاش براى كنار گذاشتن دين از صحنه زندگى مردم ايران .
2 - امكانات و منابع ايران را در اختيار بيگانگان بالاخص استكبار جهانى قرار دادن .
3 - برخورد با مخالفان حكومت با شدت و حدت تمام ، زندان ، شكنجه و قتل .
4 - برخورد مسلحانه با مردم كوچه و خيابان .
5 - عدم توزيع عادلانه درآمدهاى كشور و آن را در اختيار هزار فاميل خود قرار دادن .
6 - عياشى و خوشگذرانى شاه و عواملش .
7 - عدم آزادى بيان و ايجاد رعب و وحشت و حكومت پليسى .
8 - وابسته كردن كشور.
و...
اين عوامل را در چند قالب كلى مى توان قرار داد تا وقتى مى گوييم آنچه بر امت هاى گذشته جريان داشته ، تكرار مى شود و سنت هاى حاكم بر جهان هستى يكى است و تبديل پذير نيست ،(352) روشن و مسجل شود:
- ظلم و بى عدالتى با مردم .
- مبارزه با دين خدا
- اتراف
همين قالب ها كه عوامل عمده و فراگير هستند، براى علل شورش بر ضد خليفه سوم كه منجر به قتل او شد، كاربرد دارد:
1 - تعطيل حدود خدا
2 - تقسيم اموال عمومى بين بنى اميه .
3 - تاءسيس حكومت اموى و نصب افراد ناشايسته به مناصب حكومتى اسلام .
4 - ايذاء و ضرب و شتم گروهى از صحابه كه از خليفه و اطرافيان او انتقاد مى كردند.
5 - تبعيد تعدادى از صحابه كه خليفه حضور آنان را مزاحم اجراى برنامه هاى خود مى ديد.
6 - گوش به نظرات مشاورانى چون مروان سپردن و او را از على عليه السلام برتر دانستن .
7 - عدم تعهد به پيماننهايى كه بسته بود يا به عبارت عدم ديگر انجام و عده هاى داده شده .
8 - عدم نظارت دقيق بر دار الاماره (353) و كارگزاران حكومتى در سراسر كشور.
اگر نمونه هاى ديگرى از تاريخ را بياوريم باز قالب ها چندان تفاوتى ندارند و براى نظامها و امت هايى كه وجوه مشتركى در حيات خود دارند، وجوه مشتركى نيز براى فروپاشى آنان وجود دارد.
افزون بر اين ، حتى ديد مردم نيز نسبت به حكومت گذشته و حكومت حال از يك زاويه مى باشد. حضرت امام على عليه السلام در اين باره چنين مى فرمايد:
((ثم اعلم يا مالك اءنى قد وجهتك الى بلاد قد جرت عليها دول قبلك من عدل و جور و اءن الناس ينظرون من اءمورك فى مثل ما كنت تنظر فيه من اءمور الولاة قبلك و يقولون فيك ما كنت تقول فيهم :(354) ))اى مالك بدان كه تو را به سرزمينى فرستاده ام كه پيش از تو فرمانروايان دادگر و ستمگر در آن بوده و مردم در كارهاى تو همانگونه بنگرند كه تو در كار حكمرانان پيش از خويش نظر مى كنى و درباره تو همان را خواهند گفت كه تو درباره آنان مى گفتى .
اين مطلب در متن على عليه السلام به مالك اشتر آمده است . همانطور كه قبلا گفتيم غرض از ذكر آن در اينجا براى اين است كه حتما مردم جامعه هاى گذشته و حال نوع توجه شان به حاكمان يكى است به عبارت ديگر وجه اشتراك نظامهاى حكومتى مورد توجه مردم است .
عبرت گرفتن از گذشته لازم است . قابيل كجا رفت ، قارون كجا شد. بلعم باعورا چه شد كه قرآن او را مانند كلب معرفى مى كند(355) . و مى فرمايد:... 
((ولكنه اخلد الى الارض )): ولى او هميشه به زمين ماند. يعنى به گمان اينكه هميشه روى زمين خواهد ماند، عمل كرد و به زمين چسبيد و از آسمان فرو ماند. دنياگرايى از او چيزى همانند سگ ساخت كه خداوند اين مثال را مطرح كرد.
هر چه به اطراف مى نگريم چيزى از گذشتگان همچون افرادى كه به ذهن مى آيند باقى نمانده ، چه مانده است جز خاكى كه باد آن را جا به جا مى كند.
قرآن دنبال آن است تا از تاريخ گذشتگان پند گرفته شود. به نظر قرآن فقط انسان هاى زيانكار خود را از حوادث و واقعه ها ايمن مى دانند. انسان ها و جامعه هاى زيرك و با تجربه خود را از آفات ايمن نمى پندارند:
آيا مردم سرزمين ها خود را ايمن و بيمه شده در مقابل حوادث ، سختى و عذابهاى ما مى دانند كه وقتى شب هنگام در خواب راحت آرميده اند سراغ آنان بيايد؟ يا آيا آنان در امنيتند وقتى عذابهاى نابود كننده ما در روشنايى آفتاب كه مشغول بازى هستند آنان را فرا گيرد؟
((اءفامن اهل القرى اءن ياءتيهم باسنا بياتا و هم نائمون . اءو اءمن اهل القرى ياءتيهم باسناضحى و هم يلعبون . اءفامنوا مكر الله فلا ياءمن مكر الله الا القوم الخاسرون (356) ))نقل داستان امت هاى گذشته در قرآن كه بحث هلاكت آنان را بيان فرموده است براى آموزش به فعلى است تا با انديشه كامل از آن بهره بردارى كند:
((فاقصص القصص لعلهم يتفكرون (357) ((ع
قرآن براى اينكه بيشتر از طريق دانش حسى انسان را به پند پذيرى از امت هاى گذشته وا دارد، او را به سير و سفر ترغيب مى كند تا از سرزمينهاى آنان ديدن كند و عاقبت كار آنان يا پايان ناخوشايندشان را ملاحظه نمايد بلكه دست و پاى خود را جمع كند و خطاهاى پيشينيان را انجام ندهد تا سرانجامى مانند آنان نداشته باشد.
((فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين (358) ))پس ‍ بر زمين سير كنيد و بنگريد عاقبت دروغ پنداران - خدا و پيامبران - چگونه بوده است .
((اولم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين كانوا من قبلهم كانوا هم اءشد قوة و آثارا فى الارض فاخذهم الله بذنوبهم و ما كان لهم من الله من واق (359) ((ع آيا بر زمين سير نمى كنيد تا به چگونگى عاقبت كسانى كه قبل از ايشان بوده و بيشتر از - معاصران - نيرو و آثار داشته اند، بنگريد؟ پس خدا آنان را به گناهانشان گرفت و كسى نبود از آنان نگهدارى كند - تا منقرض نشوند -
افزون بر اين مطلب آنچه كه عامل نابودى پيشينيان بوده قانون و سنت خداوندى است . وقتى قانون باشد مى رساند كه امت هاى آينده و حال نيز مثل امت ها و جامعه هاى گذشته در صورت تكرار همان رفتار و گناهان وضعيت و پايانى چون آنان خواهند داشت
((قد خاب من قبلكم سنن فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين (360) ))پيش از شما سنتهايى گذشت . پس بر زمين سير كنيد و سرانجام تكذيب كنندگان را بنگريد...
((هان اى دل عبرت بين از ديده نظر كن بين ، ايوان مدائن را)) كه چه سرنوشتى براى جامعه ساسانى و حاكمان آن بود و به كجا انجاميد . از اين نمونه ها در تاريخ فراوان ، ولى اندك اند عبرت پذيران .
قرآن رمز بقا و زوال پند گرفتن از امت هاى گذشته ، هم از طريق حس ، اين همه اهميت داده و فرموده
((فاعتبروا يا اءولى الابصار(361) : ))اى صاحبان بصيرت عبرت گيريد. و هم از طريق تعقل و خرد سفارش نموده است((لقد كان فى قصصهم عبرة لاءولى الالباب (362) ))به تحقيق در قصه ها و داستان آنان عبرت گرفتن براى صاحبان خرد وجود دارد. امام على عليه السلام نيز همانند قرآن مى فرمايد((و بقى قصص اخبارهم فيكم عبرة للمعتبرين منكم (363) ))و اخبار سرگذشت آنان - امت هاى پيشين - در ميان شما باقى مانده است تا عبرتى براى عبرت گيرندگان شما باشد(( فاعتبروا بحال ولد اسماعيل و بنى اسحاق و بنى اسرائيل عليهم السلام((فما اءشد اعتدال الاحوال و اءقرب الاشتباه الامثال !(364) ))پس ، از احوال فرزندان حضرت اسماعيل ، فرزندان اسحاق و فرزندان يعقوب پند گيريد كه ((چقدر سرگذشت ها همه با هم متناسب و داستان ها شبيه و نظير يكديگرند.))
((و احذروا ما نزل بالاءمم قبلكم من المثلات بسوء الاءفعال و ذميم الاءعمال . فتذكروا فى الخير و الشر اءحوالهم و احذروا اءن تكونوا اءمثالهم :(365) ))از مايه هاى عبرتى كه بر پيشانى شما بخاطر اعمال بد و كردار ناپسندشان فرود آمده است دورى گزينيد بنابراين حالات خير و شر آنان را بخاطر آوريد و از اينكه ((همانند آنان شويد)) بر حذر باشيد.
((و خلف لكم من آثار الماضين قبلكم (366) ))از آثار گذشتگان براى شما عبرتهايى قرار داده است .
((فاعتبروا عباد الله و اذكروا تيك التى آباؤ كم و اخوانهم بها مرتهنون (367) ))اى بندگان خدا عبرت گيريد و بياد وضعى كه پدران و برادرانتان كه رخت از جهان بر بسته اند باشيد كه در گروه آنند.
((و الاعتبار منذر ناصح (368) ))پندها و عبرتهاى - گذشتگان - بيم دهنده ناصحى هستند.
((و اعتبروا بما قد رااءيتم من مصارع القرون قبلكم ...(369) ))از آنچه كه در ميدان هاى نابودى امت هاى پيشين ديده ايد عبرت گيريد - به عوامل سقوط و انقراض آنان توجه كنيد.
((فاعتبروا بما اصاب الامم المستكبرين من قبلكم من باس الله و صولاته و وقائعه ، و مثلاته و اتعضوا بمثاوى و مصارع جنوبهم ...(370) ))پس ، از سختى هاى عذاب الهى كه به امت هاى گردنكش پيش از شما رسيده است عبرت گيريد و از جاهايى كه چهره هاى آنان به خاك افكنده شده و پهلوهايشان فرو افتاده پند پذيريد - به نقاط ضعف آنان كه باعث نابودى شان شد پى ببريد.
امام على عليه السلام هنگامى كه به امت هاى گذشته مى پردازد و جامعه خود را از وضعيت آنان بر حذر مى دارد. مردم را به نقاط قوت و ضعف پيشينيان توجه مى دهد. وظيفه اى كه بايد رهبران سياسى جامعه ها به آن توجه كنند و اءمت هاى خود را به اين نقاط قوت و ضعف يا امثال آن ها آگاه نمايند.
1 - راه عبرت گرفتن از پيشينيان  
توجه به عوامل بقا و به كارگيرى آنها، دقت در عوامل انقراض و پرهيز از آنها، روشى است كه امام عليه السلام ارائه فرموده اند:(( فاذا تفكرتم فى تفاوت حاليهم فالزموا كل اءمر لزمت العزة به شاءنهم و زاحت الاعداء عنهم و مدت العافية به عليهم و انقادات له معهم و وصلت الكرامة عليه حبلهم : من الاجتناب للفرقة و اللزوم للاءلفة و التحاض عليها و التواصى بها، و اجتنبوا كل اءمر كسر فقرتهم و اءوهن منتهم من تضاغن القلوب و تشاحن الصدور و تدابر النفوس و تخاذل الاءيدى (371))): اگر در حالتهاى متغير و متفاوت يا وضعيت مختلف آنان انديشه نماييد بر خود لازم و واجب مى دانيد، هر كارى را كه عامل عزت و سربلندى آنان گرديد، شما نيز انجام دهيد:
عواملى كه :
- دشمنان را از اطراف راند.
- باعث تداوم سالم ماندنشان شد.
- سبب كشش و روى آوردن نعمت برايشان گرديد.
- باعث شد تا از اختلاف و تفرقه دورى گزينند.
- وسيله ضرورى الفت و مهربانى ميان آنان گرديد.
- آنان را ودار كرد با يكديگر الفت و اتحاد داشته باشند.
- سبب شد تا يكديگر را به اتحاد بخوانند و سفارش نمايند.
و از هر كارى كه ستون فقرات - عوامل پايدارى - آنان را مى شكست و قدرتشان را در هم مى پيچيد، شما نيز اجتناب ورزيد:
هر عاملى كه :
- باعث كينه جويى دلها به يكديگر مى شود.
- سينه ها را كينه توز و افراد را به جان هم مى اندازد.
- سبب بريدن آنان و فاصله گرفتن از هم مى شود.
- دستها كمك به يكديگر را ترك مى كنند - از يارى به همديگر دست مى كشند.
بنابراين از خطبه ((قاصعه )) آن حضرت استفاده مى شود امام به دو عامل اصلى بقا و زوال اشاره مى فرمايد((اتحاد)) و ((افتراق ))، ((وحدت )) و ((اختلاف ))((وحدت))عامل قوام و پايدارى و ثبات امت و ((تفرقه )) عامل نابودى و انقراض امت . همان عاملى كه ستون فقرات جامعه امام عليه السلام را در هم شكست و وقتى با عدم اطاعت مردم از آن حضرت و امام حسن عليه السلام دست به دست هم داد به پايان خط رسيد تا باند تبه كار بنى اميه قدرت را قبضه كرد و مركز خلافت اندك زمانى بعد از وجود مقدس آن حضرت سقوط كرد.
عبرت گيرى از تفرقه گذشتگان مؤ من ، نمى گذارد تفرقه هاى اندك به كينه ورزى و به جان هم افتادن بيانجامد تا بنا به فرمايش آن حضرت بالاخره ((تفرقه ))، جنگ داخلى را در پى خواهد داشت و در پايان آن هم ، خداوند لباس كرامت و بزرگى را از تنشان در مى آورد و نعمت هاى فراونى را كه داده بود (از جمله امارت و حكومت را) از آنان مى گيرد
((و تفرقوا متحاربين قد خلع الله عنهم لباس كرامته و سلبهم غضارة نعمه (372) )): خياط روزگار بر اندامشان لباس زوال و نيستى را به خاطر عملكرد آنان پوشاند. فقط چيزى كه از آنان بقا دارد و ماندنى است قصه ها و داستانهاى ايام اقتدارشان كه به صفحات تاريخ سپرده شده و اگر عبرت گيرنده اى باشد از تجربه تلخ پايان كار و سرانجامشان درس بگيرد((و بقى قصص اخبارهم فيكم عبراللمعتبرين (373) )).
در خطبه ديگرى سخن از عمالقه و فرزندان آنان ، از فرعون و جانشينان فرعونان ، ساكنان مدين كه پيامبران را كشتند، روش و سنت پيامبران را خاموش كردند و كشوردارى جباران و ستمگران را الگو قرار دادند، به ميان مى آورد(374) تا به ما پند دهند كه با روش غير حق ، ماندنى نيستيد،پس ‍ دست حركت كنيد. از مؤ منان كه باشيد با تفرقه و اختلاف ، رفتنى هستيد. از جباران تاريخ هم اگر شديد، پايان كارتان بهتر از آنان نخواهد بود. قوم موسى با آن همه پشتيبانى از طرف خدا و ديدن معجزه ، وقتى امر جنگ با عمالقه پيش آمد عقب نشينى كردند و به موسى گفتند ((تو و خدايت برويد با آنان بجنگيد...))،از عمالقه ترسيدند. اگر آيات ديگرى نداشتيم ، از متن همين آيه مى شود فهميد قدرت عمالقه زياد بوده است . لذا امام عليه السلام نيز عمدا از عمالقه ياد مى كنند كه آنان چه شدند؟ 
((اين العمالقه (375) )). داستان موسى و قوم او را در ارتباط با عمالقه از زبان قرآن بشنويم((موسى عليه السلام ماءموريت خويش را مبتنى بر خارج شدن از صحرا و رفتن به ارض مقدس فلسطين به اطلاع همراهانش ‍ مى رساند و مى گويد: ما بايد از اين صحرا بيرون رويم و روى به ارض كنعان كنيم در سرزمين مقدس فلسطين مسكن گينيم . گروهى از اين خبر خوشحال شده و عده بسيارى از امتثال امر سر باز مى زنند و متعذر مى شوند كه در آنجا مردمانى نيرومند و جبار وجود دارد كه ما قدرت مقاومت با آنها را نداريم : اى قوم شما بايد داخل بشويد در زمين مقدسى كه خداوند براى شما مقرر داشته و نبايد از ين امر رو بگردانيد و الا زيان و خسران دامنگير شماست .
((يا قوم ادخلوا الارض المقدسة التى كتب الله لكم و لا ترتدوا على ادباركم فتنقلبوا خاسرين . (مائده / 21)).
همراهان موسى در پاسخ به موسى گفتند: در آن سرزمين كه ما بايد برويم قومى جبار زندگى مى كنند ما هرگز در آن داخل نمى شويم مگر اينكه آنها از آنجا خارج شوند. آنها خارج بشوند ما داخل خواهيم شد
((قالوا يا موسى ان فيها قوما جبارين و انا لن ندخلها حتى يخرجوا منها فان يخرجوا منها فانا داخلون (مائده / 22)).
و نيز گفتند: اى موسى ما ابدا و هرگر در آن زمين داخل نمى شويم تا ماداميكه آنها در آنجا هستند تو و خدايت هر دو برويد بجنگ بپردازيد ما همين جا نشسته ايم .
((قالوا يا موسى انا لن ندخلها ابدا ماداموا فيها فاذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون . (مائده / 24)).
نوشته اند، موقعى كه امر خروج از صحرا باو رسيد او وعده اى به سرپرستى يوشع بن نون و كالب بن يوفنا(376) به فلسطين فرستاد تا از آنجا براى او خبرى بياورند و سفارش كرد كه هر چه ديدند بازگو نكنند تا پيروان او فكرشان پريشان نشود. اتفاقا جز اين دو نفر سرپرست ، بقيه افشاء سر نموده آنچه در آنجا مشاهده كرده بودند براى نزديكان و خويشان خود بازگو كردند و از زور و بازو و نيروى مردم آن سرزمين و جبارى آنها سخنها گفتند، همين افشاى سر موجب شد كه مردم از دستور موسى سر پيچى كنند با اينكه از فراوانى نعمت و شير و عسل و ساير ميوه هائى كه در آنجا ديده بودند نشانه هائى هم همراه آورده بودند)).


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۰:۱۸:۵۳
نظرات (0)
،

پند وعبرت

راه عبرت گرفتن از پيشينيان

توجه به عوامل بقا و به‏كارگيرى آنها، دقت در عوامل انقراض و پرهيز از آنها، روشى است كه امام عليه‏السلام ارائه فرموده اند: فاذا تَفَكَّرتم في تفاوتِ حاليهم فَالزَموا كُلَّ أمرٍ لَزِمَتِ العِزَّة به شَأنَهُم وَ زاحَتِ الأعداءُ له عنهم وَ مُدَّتِ العافيةُ بِه عليهم وَانقَادَتِ النِّعمَةُ له معهم وَوَصَلَتِ الكَرامَةُ عليه حَبلَهم: مِنَ الإجتِنابِ لِلفُرقَة واللُّزومِ للأُلفَةِ وَالتَّحاضِّ عليها وَ التَّواصي بها، وَ اجتَنِبوا كُلَّ أَمْرٍ كَسَرَ فِقرَتَهُم و أوهَنَ مُنَّتَهُم مِن تَضاغُنِ القلوبِ وَ تَشاحُنِ الصُّدورِ وَ تَدابُرِ النُّفوسِ وَ تَخاذُلِ الأيدى¨(1): اگر در حالتهاى متغير و متفاوت يا وضعيت مختلف آنان انديشه نماييد بر خود لازم و واجب مى دانيد، هر كارى را كه عامل عزت و سربلندى آنان گرديد، شما نيز انجام دهيد:

عواملى كه:

ـ دشمنان را از اطراف آنان راند.

(1) نهج البلاغه فيض الاسلام ص 802 ـ 801 خطبه قاصعه.نهج صبحى خ192 ص296.

ـ باعث تداوم سالم ماندنشان شد.

ـ سبب كشش و روى آوردن نعمت برايشان گرديد.

ـ باعث شد تا از اختلاف و تفرقه دورى گزينند.

ـ وسيله ضرورى الفت و مهربانى ميان آنان گرديد.

ـ آنان را وادار كرد با يكديگر الفت و اتحاد داشته باشند.

ـ سبب شد تا يكديگر را به اتحاد بخوانند و سفارش نمايند.

و از هر كارى كه ستون فقرات ـ عوامل پايدارى ـ آنان را مى شكست و قدرتشان را در هم مى پيچيد، شما نيز اجتناب ورزيد:

هر عاملى كه:

ـ باعث كينه جويى دلها به يكديگر مى شود.

ـ سينه ها را كينه توز و افراد را به جان هم مى اندازد.

ـ سبب بريدن آنان و فاصله گرفتن از هم مى شود.

ـ دستها كمك به يكديگر را ترك مى‏كنند ـ از يارى به همديگر دست مى‏كشند ـ .

بنابراين از خطبه «قاصعه» آن حضرت استفاده مى شود امام به دو عامل اصلى بقا و زوال اشاره مى فرمايد: «اتحاد» و «افتراق»، «وحدت» و «اختلاف». «وحدت» عامل قوام و پايدارى و ثبات امت و «تفرقه» عامل نابودى و انقراض امّت. همان عاملى كه ستون فقرات جامعه امام عليه‏السلام را درهم شكست و وقتى با عدم اطاعت مردم از آن حضرت و امام حسن عليه‏السلام دست به دست هم داد به پايان خط رسيد تا باند تبهكار بنى اميه قدرت را قبضه كرد و مركز خلافت اندك زمانى بعد از وجود مقدس آن حضرت سقوط كرد.

عبرت گيرى از تفرقه گذشتگان مؤمن، نمى گذارد تفرقه هاى اندك به كينه ورزى و به جان هم افتادن بيانجامد تا بنا به فرمايش آن حضرت بالاخره «تفرقه»، جنگ داخلى را در پى خواهد داشت و در پايان آن هم، خداوند لباس كرامت و بزرگى را از تنشان در مى آورد و نعمت هاى فراوانى را كه داده بود (از جمله امارت و حكومت را) از آنان مى گيرد: وَ تَفَرَّقوا مُتحارِبين قد خَلَعَ اللّهُ عنهم لِباسَ كَرامَتِه و سَلَبَهم غَضارَةَ نعمته(1): خياط روزگار بر اندامشان لباس زوال و نيستى را به خاطر عملكرد آنان پوشاند. فقط چيزى كه از آنان بقا دارد و ماندنى است قصه ها و داستانهاى ايام اقتدارشان كه به صفحات تاريخ سپرده شده و اگر عبرت گيرنده اى باشد از تجربه تلخ پايان كار و سرانجامشان درس بگيرد: وَ بَقِىَ قَصَصُ اخبارهم فيكم عِبَراً للمُعتبرين(2).

در خطبه ديگرى سخن از عمالقه و فرزندان آنان، از فرعون و جانشينان فرعونان، ساكنان مدين كه پيامبران را كشتند، روش و سنت پيامبران را خاموش كردند و كشوردارى جباران و ستمگران را الگو قرار دادند، به ميان مى آورد(3) تا به ما پند دهد كه با روش غير حق، ماندنى نيستيد، پس درست حركت كنيد. از مؤمنان كه باشيد با تفرقه و اختلاف، رفتنى هستيد؛ از جباران تاريخ هم اگر شديد، پايان كارتان بهتر از آنان نخواهد بود. قوم موسى با آن همه پشتيبانى از طرف خدا و ديدن معجزه، وقتى امر جنگ با عمالقه پيش آمد عقب نشينى كردند و به موسى گفتند: «تو و خدايت برويد با آنان بجنگيد...»، از عمالقه ترسيدند. اگر آيات ديگرى نداشتيم، از متن همين آيه مى شود فهميد قدرت عمالقه زياد بوده است. لذا

(1) نهج البلاغه فيض الاسلام ص 803 و 802 نهج صبحى صالح ص 297.

(2) همان .

(3) نهج البلاغه صبحى صالح ص 263.

 زمان پند گرفتن

اگر يك جامعه بخواهد زنده و پايدار باشد بايد در موقع لازم و به تعبير حضرت امير عليه‏السلام «در ايّام جوانى اش» از گذشتگان تجربياتى كسب كند و فرصت ها را غنيمت شمارد، نه وقتى كه ديگر دير شده و در دوران از دست دادن قدرت، پند گرفتن از پيشينيان چه سود؟:

لَم يَمهَدوا في سلامةِ الأبدانِ وَلم يَعتَبِروا في أُنُفِ الأوانِ (2): در وقت سلامت توشه اى نيندوختند و در عنفوان جوانى عبرت نگرفتند.

 علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد

  دريغ سود ندارد چو رفت كار از دست

(1) به نظر مى‏رسد بايد نهادى خاص يا سازمانى ويژه وابسته به مجلس يا نهاد رياست جمهورى از نخبگان اجتماعى فرهنگى باشند تا براى اين امر مهم اقدام نمايند.

(2) نهج البلاغه موضوعى ص 1744.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۰:۱۸:۵۲
نظرات (0)
،

تفسيرش باشما

پرنده رفتنيست . پرواز را از او نگيريم


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۰:۱۸:۵۲
نظرات (0)
،

دلنوشته ها

دعاي من    

بار الها !

به من گفتي:

روشن ترين كلمه " اميد " است.     به آن اميدوار باش.

شايع ترين كلمه " شهرت " است.   دنبالش نرو.

ضعيف ترين كلمه " حسرت " است.  آن را نخور.

حسرت انگيزترين كلمه " حسادت " است.  از آن فاصله بگير.

سركش ترين كلمه " هوس " است.  با آن بازي نكن.

تواناترين كلمه " دانش " است.  آن را فرا گير.

و ارزشمندترين كلمه " بخشش " است.  سعي خود را بكن.

پس كمكم كن تا:

 

هميشه به فردا اميدوار بمانم....

به دنبال شهرت نروم...

حسرت روزهاي از دست رفته را نخورم...

فاصله ام را با حسد حفظ كنم...

هوس هاي آني و زودگذر را از خود دور كنم...

هر لحظه در پي آموختن دانش باشم....

و    همواره بدون چشمداشت دستي بخشنده و سخاوتمند داشته باشم.


 آمين

سرنوشت زن

 

خدايا زن شدم تا بر سرم كوبند؟

خدايا زن شدم تاهر كجا ديدند لازم هست

به احساسم،به فهمم،

يا به قلبم زور گويند؟
خدايا زن شدم تا كه مرا جنسيت دوم بدانند؟

خدايا زن شدم تا كه پدر،همسر ، برادر

و از بدبختي ام مردان ديگر

مرا صاحب شوند و مالكم باشند؟

مرا زن آفريدي تا كه ناموس همين مردان نامردت شوم؟

به جرم يك نگاه پاك و ساده،عاشقانه،بچگانه

همين مردان نامردت،به نام من

به جان يكدگر افتند و جان يكدگر گيرندو

روحم را بيازارند؟

نخواهم غيرت كور و تعصب هاي بيجا را !

همين هايي كه مي گويند :  ناداني و احمق

همين هايي كه مي گويند :  صلاحت را نمي داني

همين هايي كه مي گويند : تو بنشين ساكت و خاموش

به جايت هر كجا لازم شود تصميم مي گيريم

همين مردان نامردي كه ناقص عقل خوانندم

در اوج شور ناپاك هوسهاشان،

در اوج شهوت و لذت

مرا يك همنفس دانند

زبان ريزند و از من كام گيرند!

چرا قلب مرا سرشار از احساس آفريدي؟

كه زير دست و زير پاي اين مردان نامردت شود خرد؟

نمي خواهم دگر قلبي پر از احساس و گرما را !

لطافت را به من دادي

كه روحم را به زير تلخي مشت و لگد گيرند؟

نمي خواهم لطافت را !

خداوندا ظريفم كرده اي تا آن كه جسمم را

به زير سردي باد كتك گيرند؟

نمي خواهم ظرافت را !

هراس از لكه ننگي به دامانم

مرا تا اوج بي شرمي و وحشت مي برد پيش

نمي خواهم نجابت را !

چه كارم آيد اين چشمان شهلا

چون كه بايد كور و كر باشم؟

خدايا زن شدم ،

اما نمي خواهم كه خر باشم !

خدايا زن شدم تا آن كه تعبير نگاه من

شود يك تير زهرآلود شيطاني؟

خدايا زن شدم تا آن كه تعبير نياز من به عشق

شود اميال نفساني؟

خدايا زن شدم آخر براي شستن و جارو زدن؟

زاييدن و زانو زدن؟

خدايا زن شدم تا خدمت مردان نامرد تو را گويم؟


ببين با سرنوشت زن چه ها كردي، چه ها كردي!!!

آفتاب ميشود

نگاه كُن كه غم درون ديدهام
چگونه قطره قطره آب مي
شود
چگونه سا
يۀ سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي
شود
نگاه
كُن
تمام هستي
‌ام خراب ميشود
شرارهاي مرا به كام ميكشد
مرا به اوج مي‌بَرد
مرا به دام
مي‌كِشد
نگاه
كُن
تمام
آسمانِ من پُر از شهاب ميشود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده‌اي مرا كنون به زورقي
ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دل‌نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پُر ستاره ميكشانيام
فراتر از ستاره مي
نشانيام
نگاه
كُن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ
رنگ ساده دل
ستاره
چين بركههاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه
هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي
رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه
كُن كه من كجا رسيدهام
به كهكشان
، به بيكران، به جاودان

كنون كه آمديم تا به اوج
ها
مرا بشوي با شراب موج
ها
مرا بپيچ در حرير بوسه
ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها
مكُن
مرا از اين ستاره
ها جدا مكُن
نگاه كُن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب مي
شود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي
لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي
شود
به روي گاهوارههاي شعر من
نگاه
كُن
تو مي
دمي و آفتاب ميشود
                                                                                               فروغ فرخ‌زاد
                                                                                    از مجموعۀ «تولدي ديگر»


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۰:۱۸:۵۱
نظرات (0)
،

آفرينش انسان چگونه دلالت بر علم و قدرت بى پايان خداوند دارد؟

آفرينش انسان چگونه دلالت بر علم و قدرت بى پايان خداوند دارد؟

 

 

براي خواندن مطلب به ادامه مطلب مراجعه كنيد

  خداى متعال در آيه 11 سوره «فاطر» هفت مرحله از حيات انسانى را بيان فرموده است كه همگى دلالت بر علم و قدرت بى انتهاى خداى متعال دارد. نخست به آفرينش انسان در مراحل مختلف، اشاره كرده مى گويد: «خداوند شما را از خاك آفريد» (وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُراب).

«سپس از نطفه» (ثُمَّ مِنْ نُطْفَة).

«بعد از آن شما را به صورت همسران يكديگر در آورد» (ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْواجاً).

اين سه مرحله از مراحل آفرينش انسان است خاك، و نطفه، و مرحله زوجيت.

مسلم است كه انسان از خاك است، هم از اين نظر كه جدّ انسانها، «آدم» از خاك آفريده شده، و هم از اين نظر كه تمام موادى كه جسم انسان را تشكيل مى دهد، و يا انسان از آن تغذيه مى كند، و يا نطفه او از آن منعقد مى شود، همه سرانجام به موادى كه در خاك ها نهفته است منتهى مى شود.

بعضى احتمال داده اند: آفرينش از خاك، تنها اشاره به آفرينش نخستين است، اما آفرينش از نطفه اشاره به مراحل بعد است، كه اولى، مرحله خلقت اجمالى انسان هاست (چرا كه وجود همه در وجود آدم خلاصه شده بود) و دومى، مرحله تفصيلى است كه آنها را از يكديگر جدا مى سازد.

و به هر حال، مرحله «زوجيت» مرحله تداوم نسل انسان و تكثير مثل او است، و اين كه: بعضى احتمال داده اند «ازواج» در اينجا به معنى «اصناف» و يا «روح و جسم» و مانند آن است، بسيار بعيد به نظر مى رسد.

پس از آن وارد چهارمين و پنجمين مرحله حياتِ انسان شده، موضوع «باردارى مادران» و «وضع حمل» آنها را پيش كشيده، مى گويد: «هيچ جنس ماده اى باردار نمى شود، و وضع حمل نمى كند، مگر به علم پروردگار» (وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثى وَ لاتَضَعُ إِلاّ بِعِلْمِهِ).

آرى، مسأله «باردارى» و تحولات و دگرگونى هاى بسيار عجيب و پيچيده جنين، سپس، رسيدن به مرحله وضع حمل، و دگرگونى هاى شگفت انگيزى كه در آن لحظه حساس و بحرانى، به مادران از يكسو، و به جنين از سوى ديگر، دست مى دهد، به قدرى ظريف و دقيق است، كه جز به اتكاى علم بى پايان خداوند امكان پذير نيست، كه اگر نظام حاكم بر آن، سر سوزنى اختلال يابد برنامه حمل، يا وضع حمل، دچار آشفتگى و يا اختلال مى گردد، و به فساد و تباهى، مى كشد.

اين پنج مرحله، از زندگى انسان، هر يك از ديگرى عجيبتر و شگفت آورتر است.

خاك بى جان و مرده كجا؟ و انسان زنده عاقل و هوشيار و پر ابتكار كجا؟!

نطفه بى ارزش كه از چند قطره آب متعفن تشكيل شده كجا؟، و انسانى رشيد و زيبا و مجهز به حواس مختلف و دستگاههاى گوناگون كجا؟!.

از اين مرحله كه بگذريم، مسأله تقسيم نوع انسان، به دو جنس «مذكر» و «مؤنث»، با تفاوتهاى فراوان در جسم و جان، و مسائل فيزيولوژيكى به ميان مى آيد، كه از همان آغاز انعقاد نطفه، راه خود را از يكديگر جدا كرده، و هر كدام به سوى رسالتى كه بر عهده آنان گذارده شده، پيش مى روند و تكامل مى يابند.

بعد مسأله رسالت مادر در قبول و تحمل اين بار، و حفظ و تغذيه و پرورش آن پيش مى آيد، كه قرنها است افكار دانشمندان بزرگ را به خود جلب كرده، و معترفند از عجيبترين مسائل عالم هستى است.

آخرين مرحله، در اين قسمت، كه مرحله تولد است، يك مرحله انقلابى و كاملاً بحرانى است، كه با عجائب بسيارى همراه است:

چه عواملى به جنين دستور خارج شدن از شكم مادر را مى دهد؟

چگونه هماهنگى كامل در ميان اين فرمان، و آماده شدن اندام مادر براى اجراى آن برقرار مى شود؟

چگونه جنين مى تواند وضعى را كه نه ماه با آن عادت كرده، درست در يك لحظه، به كلى تغيير دهد، رابطه خود را با مادر قطع كند، از هواى آزاد استفاده نمايد، مجراى غذاى او از طريق بند ناف، ناگهان بسته شود، و مجراى جديد يعنى دهان به كار افتد، محيط ظلمانى شكم مادر را رها ساخته، در ميان نور و روشنائى غوطهور گردد، و در برابر همه اين دگرگونى ها مقاومت كند، و خود را فورا تطبيق دهد؟!

آيا اينها، بهترين نشانه قدرت و علم بى پايان خداوند نيست؟ و آيا ماده بى شعور و طبيعت بى هدف، با استفاده از «تصادفهاى كور» امكان تنظيم يك حلقه كوچك از هزاران حلقه زنجير خلقت را دارد؟ زهى بى انصافى، كه انسانى درباره خلقت خود، اين چنين احتمال موهومى را پذيرا شود!

بعد به مرحله «ششم» و «هفتم»، اين برنامه شگرف در حلقه ديگر پرداخته، و به مراحل مختلف عمر و فزونى و كاستى آن بر اثر عوامل مختلف اشاره كرده، مى گويد: «هيچ انسانى عمر طولانى نمى كند، و هيچ كس از عمرش كاسته نمى گردد، مگر اين كه: در كتاب علم خداوند ثبت است» و از قوانين و برنامه هائى تبعيت مى كند، كه حاكم بر آنها علم و قدرت اوست (وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّر وَ لايُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاّ فِي كِتاب).

چه عواملى در ادامه حيات انسان مؤثر است؟ چه عواملى با ادامه حيات او مى جنگد؟ و خلاصه، چه عواملى، بايد دست به دست هم بدهد، تا انسان بتواند يك صد سال يا كمتر و بيشتر به حيات خود ادامه دهد؟ و سرانجام چه عواملى موجب تفاوت عمر انسانها مى گردد؟

همه اينها نيز محاسبات دقيق و پيچيده اى دارد كه جز خداوند از آن آگاه نيست، و آنچه ما امروز، در اين زمينه ها مى دانيم، در برابر آنچه نمى دانيم بسيار كم و بى ارزش است.

«يُعَمَّر» از ماده «عمر» در اصل از «عمارت» به معنى آبادى گرفته شده است، و اين كه: به مدت حيات انسان «عمر» گفته مى شود، به خاطر آنست كه آبادى و عمارت بدن او در اين مدت است.

واژه «مُعَمَّر» به معنى كسى است كه عمر طولانى دارد.

و سرانجام، آيه را با اين جمله پايان مى دهد: «همه اينها بر خداوند آسان است» (إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسِيرٌ).

آفرينش اين موجود عجيب از «خاك»، و آغاز خلقت يك انسان كامل از «آب نطفه»، و همچنين مسائل مربوط به جنسيت، زوجيت، باردارى، وضع حمل ، و افزايش و كاستى عمر، چه از نظر قدرت، و چه از نظر علم و محاسبه، همه، براى او سهل و ساده است، و اينها گوشه اى از آيات انفسى هستند، كه ما را به مبدأ عالم هستى مربوط و آشنا مى كنند



ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۰:۱۸:۵۰
نظرات (0)
،

چرايي خلقت انسان؟ چرا خداوند انسان را خلق كرد؟ حال كه خلق كرد، چرا بهشت و جهنم را قرار داد؟

چرايي خلقت انسان؟ چرا خداوند انسان را خلق كرد؟ حال كه خلق كرد، چرا بهشت و جهنم را قرار داد؟


1ـ خواستگاه اين گونه سوالات ، در حقيقت اين پندار عمومي بشري است كه خدا نيز موجودي است مثل ديگر موجودات ؛ و بخصوص موجودي است مثل انسان. ما انسانها به خود نگاه كرده و هر چه را كه كمال خود مي پنداريم ، خيال مي كنيم ، آن امر در خدا نيز بايد وجود داشته باشد ؛ حال آنكه بسياري از امور كه ما آنها را اموري كمالي مي پنداريم ، در حقيقت ، نمود نقصهاي وجودي مخلوقات مي باشند نه نمود كمالاتشان. براي مثال ما عقل داريم و آن را كمال انسان نسبت به حيوانات مي دانيم ، لذا انتظار داريم كه خداي ما نيز عقل كلّ باشد ؛ يا ما در خود حسّ عطوفت و مهرباني مي يابيم و خيال مي كنيم كه خدا نيز به همين معنا بايد مهربان و عطوف باشد ؛ همينطور ما خود را چنين مي يابيم كه اگر بخواهيم ، كاري را انجام مي دهيم و اگر نخواهيم انجام نمي دهيم ؛ يعني امكان فعل و ترك در ما وجود دارد كه آن را اختيار مي ناميم ؛ پس انتظار داريم كه خدا نيز مثل ما چنين صفتي داشته باشد. منشاء انحراف از اديان الهي و گرايش به بت پرستي نيز همين حسّ بشري است كه نمونه ي بارز آن در مسيحيّت ديده مي شود كه عيسي مسيح را خداي مجسّم مي پندارند.
پس لازم است ابتدا شناختي درست از خدا پيدا كنيم تا معلوم شود كه خالقيّت به چه معناست و آيا خلق نكردن آنچه در علم خداست ، براي خدا معني دارد يا نه؟
خدا يعني وجود محض ، يعني وجودي كه هيچ قيد و حدّي براي آن نيست ؛ امّا غير خدا ، در حدّ ذاتشان ، نه وجودند و نه عدم ، بلكه ماهيّاتند ؛ يعني در حدّ ذاتشان نسبت به وجود و عدم در حال تساوي هستند. براي مثال ، انسان بودن ، كه يكي از ماهيّات مي باشد ، نه مساوي با وجود داشتن است و نه مساوي با عدم بودن ؛ چون اگر مساوي با وجود داشتن بود همواره بايد موجود مي بود ؛ چرا كه وجود نقيض عدم بوده ، عدم بردار نيست ؛ و اگر مساوي با معدوميّت بود در آن صورت هر گز نبايد موجود مي شد ؛ چرا كه عدم ، نقض وجود بوده ، وجود بردار نيست. از چنين موجودي كه در حدّ ذاتش نه وجود است و نه عدم و در عين حال ، هم امكان موجودشدن در ذاتش نهفه است هم امكان معدوم شدن ، تعبير مي شود به ممكن الوجود ؛ كه اگر به او وجود داده شود موجود مي شود و اگر به او وجود داده نشود معدوم مي گردد. امّا خودِ وجود (وجود محض) ، نقيض عدم بوده ، عدم را برنمي تابد ، لذا همواره بوده ، هست و خواهد بود ؛ و فرض عدم براي آن محال است. از اينرو به حضرت وجود ، كه خداوند متعال باشد ، گفته مي شود واجب الوجود ؛ يعني موجودي كه عين وجود بوده عدم بردار نيست. و البته روشن است كه وجود دهنده به ماهيّات نيز خود حضرت وجود است ؛ چون غير وجود ، كسي نيست كه بتواند وجود دهد. همچنين بديهي است كه خود وجود بي نياز از وجود دهنده مي باشد ؛ چرا كه وجود دادن به وجود معني ندارد ؛ وجود به چيزي داده مي شود كه عين وجود نباشد. لذا اگر گفته شود انسان و درخت و فرشته و ... وجودند ، مجاز است ؛ پس بايد گفت :انسان و درخت و فرشته و ... وجود دارند. همين طور اگر گفته شود: خدا وجود دارد ، باز مجاز است ؛ چون معني اين جمله آن است كه ، وجود وجود دارد ؛ در حالي بايد گفت: وجود ، وجود است ؛ يعني وجود ، خودش است.
پس خدا موجودي است كه بر خلاف ديگر موجودات ، در ذات او امكان (نسبت به وجود و عدم و ديگر معاني متقابل بي اقتضاء بودن) راه ندارد. لذا نمي توان گفت: براي خدا اين امكان بود كه فلان انسان را خلق بكند يا خلق نكند. چون لازمه ي اين سخن آن است كه ذات خدا نسبت به خلقت و عدم خلقت فلان انسان بي اقتضاء باشد ؛ و آنگاه از حالت تساويِ نسبت ، خارج شده خلقت او را برگزيند. و اين يعني راه يابي امكان در ذات خدا ، كه با واجب الوجود بودن او منافات دارد. پس هر چه آفريده شده و مي شود به اين معناست كه ذات خدا اقتضاء وجود آن شيء را دارد و اگر چيزي خلق شدني نيست به معناست كه در ذات خدا اقتضائي نسبت به آن وجود ندارد. پس هر چه خلق شده و مي شود لازمه ي ذات خداست ؛ يعني خدايي خدا ، اقتضاء وجود آن مخلوقات را دارد و فرض خلق نشدن آن موجود مساوي با فرض نبود خداست. از اينجا معلوم مي شود كه اختيار خدا به معني قرار گرفتن بيت دو امر (فعل و ترك) نيست ، بلكه اختيار او نيز وجوبي بوده يك طرفه مي باشد ؛ برخلاف اختيار انساني كه به تبع ذات انسان ، امري ممكن الوجوده نسبتش به فعل و ترك يكسان است.
به تعبير روشنتر چنين مي توان گفت كه ، هر آنچه در عالم خلقت پديدار مي شود ، قبل از خلقتش ، در علم خدا وجود داشته است ؛ و علم خدا عين ذات اوست. پس فرض تحقّق نداشتن يكي از موجودات عالم به اين معني است كه علم خدا ـ معاذ الله ـ باطل گردد ؛ و علم خدا هم كه عين ذات اوست ؛ پس فرض عدم تحقّق يكي از موجودات ، مساوي است با فرض عدم خدا ؛ كه آن هم ذاتاً محال است ؛ چرا كه خدا يعني وجود محض و وجود محض عدم بردار نيست. بر همين اساس حكما فرموده اند: عالم موجود ، تنها عالم ممكن و نظام احسن است و غير از اين عالم فرض ندارد. چرا كه عالم لازمه ذات خدا و علم اوست و فرض هر عالمي غير از اين عالم موجود ، مساوي است با فرض تغيير در ذات و علم خدا ، كه ذاتاً محال است.
2ـ خدا چرا انسان را آفريد؟
اوّلاً خدا يك موجود بيش نيافريده است و آن عالم هستي است. جدا انگاري اجزاء عالم ناشي از محدود نگري ما انسانها است و الّا كلّ عالم خلقت يك پيكر واحد بيش نيست. و اين مطلبي است كه تنها اولوالالباب (صاحبان خرد ناب ) به حقيقت آن نائل مي شوند. « الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ في‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ . ـــــــ همانها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته ، و آن گاه كه بر پهلو خوابيده‏اند، ياد مى‏كنند؛ و در آفرينش آسمانها و زمين مى‏انديشند؛ (و مى‏گويند:) بار الها! تو اين را بيهوده نيافريده‏اى! منزّهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار. » (آل‏عمران:191) اينها زماني كه شروع به تفكّر مي كنند با كثرتها ( السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ) مواجه مي شوند ولي آنگاه كه به عمق حقيقت رسيدند مي يابند كه كلّ عالم ، يك پيكر بيش نيست لذا هيچگاه نمي گويند:« رَبَّنا ما خَلَقْتَ هولاء باطِلاً ــــ بار الها! تو اينها را بيهوده نيافريده‏اى.» بلكه مي گويند: « رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً ـــــ بار الها! تو اين را بيهوده نيافريده‏اى. »
بنا بر اين ، انسان موجودي غير از عالم نيست كه خلقت او علّتي جداگانه بخواهد بلكه او نيز جزئي از اين پيكر واحد است. لكن نسبت او به كلّ عالم مثل نسبت مغز است به بدن و بلكه بالاتر مثل نسبت روح است به بدن.
ثانياً گفته شد كه خدا به خاطر كمال محض بودن است كه مي آفريند. و كمالات خدا همانهاست كه اسماء و صفات الهي گفته مي شوند. و يكي از اين اسماء مقدّسه ، اسم شريف « الموجود » است. لذا در ادعيّه داريم : « ... يَا وَاحِدُ يَا أَحَدُ يَا فَرْدُ يَا صَمَدُ يَا حَيُّ يَا مَوْجُود ... » (بحارالأنوار ،ج83 ،ص314 ) و نيز آمده است « ... يَا حَمِيدُ يَا مَجِيدُ يَا مَعْبُودُ يَا مَوْجُودُ ... » (بحارالأنوار ، ج 88 ،ص51 ) از اينرو حكما و عرفا گفته اند كلّ پيكر واحد هستي ظهور اسم الموجود است ؛ و همانطور كه همه ي كمالات وجودي مثل علم ، قدرت ، حيات ، خالقيّت و ... مستتر در وجود و در ضمن آن هستند ، اجزاء عالم خلقت نيز مظاهر اين اسمهاي حضرت حق تعالي مي باشند. و در اين ميان انسان مظهر كاملترين اسم خدا يعني اسم جامع الله است لذا او خليفةالله يعني مظهر اسم الله خوانده شد كه تمامي اسماء در او جمع شده اند.« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ـــ و همه ي اسماء را به آدم تعليم داد جميعاً » (البقرة:31) . پس اگر انسان خلق نمي شد اسم الله ظهوري نداشت ؛ و محال است كه اسماء و كمالات خدا بي مظهر بمانند چرا كه يكي از اسماء او « الظاهر » است كه به حكم اين اسم ، تمام اسماء او مظهر مي طلبند. پس خدا انسان را آفريد چون الله است ؛ چون اسمي دارد كه جامع جميع اسماء مي باشد و انسان ظهور اين اسم جامع است.
3ـ اگر خدا انسان را خلق نمي كرد چه مي شد؟
گفته شده كه خلقت اقتضاء ذات خداست ؛ لذا فرض خدايي كه خلق نكند ، فرضي متناقض و خود انكارگر است. همچنين گفته شد كه فرض هر گونه تغيير در عالم مساوي است با تغيير در علّت تامّه ي آن كه همانا خداوند متعال باشد ؛ و اين امري است ذاتاً محال. بنا بر اين ، خدا از ازل مخلوق داشته و تا ابد مخلوق خواهد داشت ؛ و قيامت نيز آخر عالم فعلي ماست نه آخر اصل عالم مادّه ؛ لذا در روايات نيز تصريح شده كه قبل از اين عالم ، عالمها بوده و بعد از اين عالم نيز عالمها خواهد بود.
4ـ خدا چرا بهشت و جهنّم را آفريد؟
اوّلاً طبق آنچه پيشتر گفته شد ، هر چه آفريده شده اقتضاء ذات خدا بوده و فرض نبودشان مساوي با فرض نبود خداي ظاهر است ؛ و خدايي كه ظهور نداشته باشد ، خدا نيست ؛ چون ظهور از صفات وجود و به تعبير حكما مساوق با وجوداست و آنچه ظاهر نباشد موجود نيست.
ثانياً بهشت چيزي جز صورت باطني ذات و صفات و اعمال اهل بهشت نيست و جهنّم چيزي جز صورت باطني ذات و صفات و اعمال اهل جهنّم نمي باشد. به تعبير مشهور ، بهشت و جهنّم ، تجسّم اعتقادات و اخلاقيّات و اعمال اختياري انسانها مي باشند. پس وجود بهشت و جهنّم ، لازمه ي وجود انسان مختار و معلول وجود و اختيار اويند ؛ و وجود انسان مختار بدون اين دو معني ندارد.

برچسب ها: فلسفه خلقت انسان    فلسفه بهشت و جهنم   


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۰:۱۸:۴۹
نظرات (0)
،

هدف از آفرينش انسان چيست ؟چرا ما محكوم به زندگي كردن هستيم ؟

پاسخ

پرسش 1:عنوان هدف از آفرينش انسان چيست ؟
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
پاسخ اصلي به سوال شما در درك بهتر حقيقت وجود انسان قرار دارد.
به اوصافي از انسان كه در برخي از آيات قرآن آمده اشاره كرديد ، اما از اوصاف بسيار ديگر در قرآن غافل شديد. تنها به يك جنبه از وجود انسان نگاه كرديد و طبعاً قضاوت هاي بعدي نيز متأثر از همين نگاه شده است.
علاوه بر اوصافي كه بيان كرديد ،در آيات قرآن انسان در مواردي به اوصافي والا وارزشمند نيز ستوده شده است. اوصافي چون امانت دار الهي روي زمين ، خليفه و جانشين خداوند ، مسجود ملائك ، مسخر بودن عالم در دست او ، كرامت ذاتي انسان ، فضليت و برتري او بر مخلوقات و بلكه اشرف مخلوقات و اوصاف بسيار ديگر.
شايد بگوئيد كه اين اوصاف تنها براي عده اي خاص است، پس ديگران براي چه آفريده شدند ، در جواب بايد گفت ؛ اولاً اين اوصاف به صورت كلي بيان شده است و نشانگر آن است كه اينها براي نوع انسان است ، يا حد اقل بخشي از اين اوصاف براي نوع بشر است.
ثانياً حتي اگر اين اوصاف براي عده اي خاص باشد ، اين عده با ويژگي انسان بودن به چنين مقام بلندي دست يافتند كه اشرف مخلوقات الهي قرار گرفتند.
منظور از ويژگي انسان بودن ، يعني داشتن دو نيروي متضاد در درون ، گرايش انسان به نيكي و بدي و قدرت انتخاب و اختيار و سرانجام طي مسير كمال با نيروي اراده خود.
به عبارت ديگر ، انسان در خلقت خود داراي زمينه هاي شقاوت و انحراف است و بايد در كنار همين اوصاف و حالات مسير سعادت خود را طي كند و به نوعي خلاف مسير گرايش طبع مادي خود به سوي گرايش روحي و الهي خود حركت كند تا در اين كش و قوس ها به سعادت حقيقي خويش دست يابد.
بنابراين وقتي پاي اختيار و انتخاب و باز بودن راه سعادت و شقاوت ( راه نيك و بد ) به ميان مي آيد ، به طور طبيعي عده اي راه سعادت را انتخاب كرده و عده اي راه شقاوت را. از همين جا پاسخ اين سوال كه چرا فقط نيكان آفريده نشده و يك جا به كمال نهايي نرسيدند ، روشن مي شود. زيرا اگر قرار باشد كه تنها نيكان و سعادتمندان آفريده شوند ، ديگر اختيار معنا نداشت و سعادت انسان جبري بود ؛ بنابراين فرض آفريده شدن انسان هاي نيك و مقرب ، هم با اختيار و اراده داشتن انسان در تضاد است و هم سعادت و كمال و برتري انسان بر فرشتگان معنا نداشت. كمال رسيدن انسان و برتر شدن او بر ملايك به خاطر دو گانگي وجود انسان و اختيار راه سعادت و كمال از ميان همه راه هاي انحرافي است. در حالي كه بسيار از انسان ها راه هاي انحرافي را انتخاب مي كنند ، عده اي در اين ميان از همه آنها گذشته و تنها به راه خدا مي روند و اين همان چيزي است كه به انسان مقام بالا و ارزشمندي داده است . خداوند با آفرينش چنين موجودي به خود آفرين مي گويد : فتبارك الله احسن الخالقين.
در توضيح بيشتر كه هدف آفرينش نيز در آن بيان شده مي توان گفت:
خداوند كه جهان خلقت را به بهترين صورت آفريده است ،در جهان خلقت موجوداتي قرار دارند كه عاري از گناه هستند و جز خصائص نيك ندارند . چنين موجوداتي تنها خدا را عبادت مي كنند و نافرماني از او ندارند . اين موجودات همان فرشتگان الهي اند . آنها همگي بدون اختيار راه سعادت را مي روند و داراي اختيار در انجام خوب و بد نيستند، بلكه سرشت آنها تنها بر خوبى آفريده شده است. غير از فرشتگان ، در اين عالم خلقت مى‏تواند نوعى خاص وجود داشته كه همه مقاماتى كه فرشتگان دارا هستند، دارا شود، اما با اختيار و انتخاب خود، و اين تنها در صورتى ميسر است كه راه خوب و بد براى او باز باشد و ميان خوب و بد، خوب را انتخاب نمايد و به مقام فرشتگان و حتى برتر از آنها دست يابد. اگر قرار بود سرشت اين موجود به گونه‏اى باشد كه داراى اختيار نبوده و فقط راه سعادت را بپيمايد وعاري از گناه باشد و جز خصائص نيك نداشته باشد ، ديگر تفاوتى بين اين موجود و فرشتگان نبود، بلكه همان فرشته بود، حال آنكه فرشته قبل از آن وجود داشت و نياز به خلقت جديد نبود. هم چنين فرض اختيارنيك و بد معنا نداشت. اختيار انتخاب نيك و بد در زماني است كه هر دو بتواند تحقق يابد . در حالى كه اين موجود، نوعى جدا از فرشتگان است و موجودي داراي اختيار و انتخاب آفريده شده و اقتضاى فيض نامتناهى اين است كه در جهان خلقت (كه بهترين جهان ممكن است) چنين نوعى وجود داشته باشد و با فرض چنين نوعى، جهان كامل تر و زيباتر و بهتر خواهد بود.
سخن در آن است كه آيا عالم وجود ، اقتضا و امكان خلقتي ، جداي از ملايك دارد ؟ اگر خلقتي جداي از ملايك امكان دارد ، پس چرا فيض خداوند از چنين خلقتي منع شود؟
از طرف ديگر نيك بودن انسان ها و ارزشمند بودن و حتي فراتر رفتن از مقام ملايك ، زماني است كه انسان بتواند در عين حال كه ميل و كشش به سوي بد در وجود اوست ، راه خير و پاكي و نيك را انتخاب نمايد. اگر انسان بدون اختيار به راه خير برود، بهشت رفتن بى معنا است، چرا كه در اين صورت بهشت نتيجه كار ناكرده است، بلكه سعادت و عاقبت به خيرى لذت بخش و معقول است كه آدمى با سعى و تلاش خود بدان برسد، با توجه به اين كه مى‏توانسته كار بد كند ولى انجام نداده و كار خير از او سر زده است. اگر فرض شود كه هيچ انسان بد وجود نداشته و يا خلق نشود ، فرض اختيار نيز معنا نداشت.
بنابراين حكمت الهى اقتضا دارد كه اسباب و شرايط تكامل اختيارى ( و نه جبرى ) براى انسان ها فراهم شود تا كسانى كه بـخـواهـنـد , بتوانند راه حق را بشناسند و باپيمودن آن , به كمال و سعادت خودشان برسند ولى فـراهـم شدن اسباب و شرايط براى چنين تكاملى , بدين معنى نيست كه همه انسان ها از آنها حسن استفاده كرده و لزوماً راه صحيح را برگزينند .
ضمن آن كه نبايد فراموش كرد كه اگر كسي و يا كساني به مراتب بالاي كمال دست نيافته و به مقام مقربان نرسيده اند ، پس آنان لزوماً در جرگه اشقيا هستند، بلكه بسياري از انسان هاي عادي از كمالات نسبي برخوردار هستند و به همان مرتبه از كمال ، از سعادت برخوردار مي شوند ، همان گونه كه در روايات نيز بيان شده كه ايمان همانند پله هاي نردبان داراي درجات است و گاهي تا ده درجه براي آن ذكر شده است ؛ بنابراين انسان هاي بسياري در نهايت به سعادت و كمال رسيده و در بهشت رحمت الهي جاي مي گيرند . تعداد بهشتيان از دوزخيان بيشتر است و به همين خاطر براي بهشت هشت در ذكر شده وبراي دوزخ هفت در .
رسيدن به كمال نهايي هرچند نصيب تعداد كمي از انسان ها مي شود اما بسياري از آنها بهره هايي هرچند نازل تر از آن را مي برند و از آن بهره مند مي گردند و در عين دارا بودن مشكلات ومعاصي وانحرافات ، در قيامت مشمول رحمت واسعه الهي قرار گرفته، اهل سعادت و بهشت شده، زمينه تجربه حيات ابدي و تكامل حقيقي در سراي جاودان را به دست مي آورند در حالي كه اگر به دنيا نمي آمدند ،اين فرصت در اختيار آنها قرار نمي گرفت .
ثانيا : گمان نكنيد كمالاتي كه به دنبال آن هستيد ،عجايبي ناديدني وحقايقي دست نيافتني است ؛ بلكه در گوشه وكنار ما و در مقابل چشمان غافل ما انواع واقسام اين كمالات و عظمت هاي وجودي تحقق مي يابد ولي ما از ديدن آنها غافليم . ديدن اين كمالات نياز به كمالي دروني و ديده اي شستشو شده دارد . چشم پوشي جوان از صحنه شهوت انگيز تنها براي خداوند متعال ، بيداري نيمه شب و براي عبادت كسي كه هنوز خستگي كار روزانه را از تن به در نكرده ،تلاش شبانه روزي زني كه بعد از فوت همسرش براي تربيت و سعادت فرزندانش شبانه روز به تلاش مشغول است و صدها نمونه از اين دست همه تجلي بروز بزرگ ترين كمالات انساني در پيرامون ما وبيانگر وجود اين زيبايي ها در وجود انسان هاي همين عصر و زمانه هستند كه اميدواريم ما نيز كمال ديدن و درك لذت آنها و ظهور دادن آن در وجودمان را بيابيم .

 


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۰:۱۸:۴۸
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ]