مطالب با بيشترين آمار بازديد
مطالب با بيشترين آمار بازديدبراي دريافت مطلب روي آن كليك نماييد
الف: مطالب مربوط به ادبيات و ژورناليزم (خبرنگاري)
3- چرا ويرايش كتاب و آثار لازم است؟
4- تلويزيون هاي افغانستان و سريال ها
6- كمپيوتر و راه هاي جديد براي آموزش
7- مطبوعات افغانستان در ايام پادشاهي امان الله خان
۱۴- استاندرد هاي حرفوي در ژورناليسم
۱۶- تاريخچه ترجمه در افغانستان
ب: مطالب مربوط به روانشناسي
3- ضمير ناخود آگاه و خودآگاه انسان
5- راه هاي روانشناسي براي ميليونر شدن
۶- روانشناسي بر اساس گروه خوني
ج: مطالب مربوط به جامعه شناسي
د: مطالب مربوط به اقتصاد
5- رابطه بين جامعه شناسي و اقتصاد
هـ: مطالب مربوط به حقوق
و: گفته هاي بزرگان
2- چند شعر از مولاناي بزرگ بلخ
3- انسان داراي دو وجه است(استاد بديع الزمان سعيد نورسي)
ز: موضوعات جالب
10 اختراع مسلمانان كه جهان را متحول كرد
10 اختراع مسلمانان كه جهان را متحول كردابتكار برتر را به اين ترتيب انتخاب كرده است:
دانستنيها ي قرآن
سجده هاي قرآن
در قرآن مجيد پانزده آيه سجده دار وجود دارد كه بعد از شنيدن يا خواندن چهار آيه آن سجده واجب مي گردد، و بر يازده آيه ديگر سجده مستحبي است .
سجده هاي واجب
1- آيه 15 سوره سجده (الجُرُزْ و يا اَلْمَضاجِعْ)
2- آيه 37 سوره سجده (فصلت)
3- آخرين آيه سوره نَجم
4- آخرين آيه سوره عَلَقْ.
سجده هاي مستحب
1- آخري آيه سوره اَعْراف 2- آيه 48 سوره نَحْل 3- آيه 58 سوره مَرْيم 4- آيه 77 سوره حَجْ 5- آيه 25 سوره نَمْل 6- ايه 21 سوره اِنْشقاقْ 7- آيه 15 سوره رَعْد 8- آيه 107 سوره اَسري 9- آيه 18 سوره حَجْ 10- آيه 60 سوره فُرقان 11- آيه 24 سوره (ص)
گردآوري و نگارش قرآن در زمان حيات پيامبر(ص)
پيامبر اسلام (ص) ــ به منظور صيانت نصوص قرآني ــ علاوه براستمداد از نيروي حـافظه مـردم دستـور داد قرآن را بنويسند، وآنا نكه دست اندركار نگارش قرآن بودند به "كتـّاب وحـي" نا مبردار بوده اند.
شمار اين نويسندگان وحي به چهل و سه و يا چهل و پنج نفر بالغ مي گردد كه در زمان پيامبر اسلام (ص) به كتابت وحي اشتغال داشته اند.
لازم به ذكر ست كه پنج نفر از كاتبان وحي كه عبارت بودند از:
علي بن ابيطالب و زيد بن ثابت و عبدالله بن مسعود و معاذ بن جبل و اُبّي بن كعب بيشتر افتخار حضور پيامبر را داشته اند و حضرت علي (ع) سرپرست و ناظر آنان بوده است.
گرد آوران قرآن
كساني كه به گرد آوري قرآن در زمان رسول اكرم (ص) اقدام كرده اند عبارتند از:
علي بن ابيطالب (ع)
معاذ بن جبل
زيد بن ثابت
اُبَّي بن كعب
ابوزيد ثابت بن زيد بن نعمان
اولين گردآورنده قرآن
دراينكه چه كسي پس از وفات رسول خدا (ص) به جمع وتدوين قرآن وترتيب سُوَرآن قيام كرد ــ ازنظر محققان اهل سنت ــ اختلاف نظر وجود دارد. ولي آنچه علماء شيعه و اهل سنت اظهار كرده اند، و مي توان ضمن آن به قدر متيقّن (به طور يقين) و جامعي دست يافت، اين است كه اميرالمؤمنين علي (ع) آغازگر تدوين قرآن بر حسب وصيت و سفارش پيغمبراكرم (ص) پس از رحلت آن حضرت بوده است.
سيوطي مي نوسيد: "از طريق ابن سيرين نقل شده است كه گفت: علي (ع) هنگامي كه پيامبر(ص) رحلت نمود، فرمود: سوگند ياد كردم كه رداء برنگيرم جز براي نمازجمعه تا آنگاه كه قرآن را جمع آوري نمايم، و درنتيجه موفق به جمع قرآن شده ام."
سپس سيوطي پس از نقل اين روايت، اضافه مي كند:"پس از بيعت مردم با ابي بكر، علي (ع) در خانه خود نشست. به ابي بكرگفتند: علي (ع) نمي خواهد با تو بيعت نمايد. ابي بكر، شخصي را نزد آن حضرت فرستاد، و به اوگفت: آيا بيعت با مرا مكروه مي داري؟ علي (ع) فرمود: من ديدم كه در كتاب خداوند (يعني قرآن) چيزها يي افزوده مي شود. پس با خود گفتم كه جز براي نماز، ردا برنگيرم تا قرآن را جمع آوري كنم. ابي بكرگفت: كار شايسته اي را انجام داده اي."
نظر عدهاي ازمحدثان و محققان برآنست كه مصحف علي (ع) به عنوان سپرده امامت به فرزندش امام حسن مجتبي (ع) رسيد و به تدريج به همان عنوان "ميراث امامت" از امامي به امام ديگرمنتقل گشت، كه سرانجام در اختيار آخرين و دوازدهمين امام شيعه قرار گرفت كه پس از ظهورخود، آن را به مردم ارائه خواهند نمود.
جمع آوري قرآن درزمان خلفا
پس از رحلت پيامبر اسلام (ع) چون عده زيادي از قاريان و حافظان قرآن در جنگ يمامه (از نواحي شرق حجاز) كه با مُسلميه كذّاب صورت گرفت، به شهادت رسيدند، ابوبكر به زيد بن ثابت سفارش جمع آوري قرآن را داد و در زمان عثمان به لحاظ اينكه قاريان بيشتر متكي به حافظه خود بودند و به دليل فتح سرزمينهاي جديد و مسلمان شدن مردم آن سرزمينها كه زبان غيرعربي داشتند.اختلاف در قرائت به وجود آمد و چـون قرآن بدون نقطه و حركات و با خط كـوفي نوشته مي شد، قرائـت آن براي همه ميسّر نبود، در سال30 هجري عثمان دستور داد، شورائي مركب از 12 نفر از قريش و انصار با نظارت زيد بن ثابت تشكيل شود و با مراجعه به نسخه هاي قرآن موجود در شهرهاي مختلف و تطبيق آنها با قرآني كه عثمان از حفصه همسر پيامبر گرفته بود، مجدداً قرآن را با كمال دقت با خط كوفي بنويسند. و بدين ترتيب عثمان مسلمين را بر يك قرائت وادار نمود و قرآنهاي موجود امروز همان است كه از روي نسخه عثمان گرفته اند. و يك نسخه از قرآن نامبرده در كتابخانه ملي پاريس مـوجود است. درنتيجه مي توان گرد آوري قرآن را به سه دوره مشخص تقسيم كرد:
1- زمان پيامبر اكرم (ص)
2- دوره ابوبكر
3- دوره عثمان
نوشت ابزاري كه معمولاً درابتدا آيات قرآن را برآن مي نوشته اند
1- اَقْتاب: درآن زمـان معـمولاً چوبهايي مي ساختند كه تقـريباً پهن و صاف باشد، و آن را جهت سـوار شدن بر پشت شتران مي گـذاشتند. اين چوبها به جهت قسمت صاف و مناسبي كـه داشت، گاهـي جهت نوشتن مطالب گوناگون از جمله بعضي از آيات قـرآن بـه كـار مي رفته است كه اينگونه چـوبها را اَقتـاب مي گفته ا ند.
2- اَكْتاف: جمع "كِتْف" به معناي استخوان شانه است در آن ادوار نيز گاهي اين استخوانها را به گونه اي قرار مي دادند كه پس از خشك شدن آماده براي نوشتن باشد.
3- حَريرْ: نـوعي پارچه بوده است كه به جهت دوامي كه داشته، آيـات قـرآن را روي آن مي گذاشتند.
4- رَق: نوعي برگ سفيد يا پوست نازك و لطيفي بوده كه از آن جهت كتابت قرآن استفاده مي كرده اند.
5- سِجِلْ: اين كلمه به معني عهدنامه وكتيبه است كه قضات صورت دعاوي و احكام شرعيه را برآن مي نوشتند.
6- صُحُف: اين هم يك نوع برگ نازك بوده كه جهت نگاشتن و نويسندگي مفيد و روي آن كتابت ميكرده اند.
7- عَسَبْ : اين لغت به معناي چوب درخت خرما ست،كه داراي برگهاي پهن و مناسبي بوده است و جهت كتابت آيات و موارد ديگر از آن استفاده مي كرده اند.
8- قِرطاسْ: اين واژه به معناي كاغذ است در آن ايام لوحه هايي ازكاغذ وجود داشته كه در نگارش آيات خدا از آنها استفاده مي كرده اند اين لغت در قرآن نيز آمده است.
9 - قَـلَمْ: اين كلمه در چهار آيه از سُوَر قرآن بيان گشته و از آنجا كه وسيله مهمي درآموزش و آموختن علوم و شناساندن هستي و جهان آفرينش است، خداوند تبارك و تعالي آن را با اهميت شمرده و حتي به آن سوگند خورده است و سوره اي از سور قرآن را نيز به آن اختصاص داده است.
10- مِداد: اين لغت نيز بيانگر نوعي نوشت ابزار است به معني مركـّب كه در قـرآن نيز ذكـر شده است.
نامهاي قرآن
بعضي از دانشمندان بيش از 90 نام براي قرآن ذكركرده اند.
سيوطي به نقل از كتاب "البرهان" زركشي مي نويسد: قاضي شيذله پنجاه و پنج نام براي قرآن ياد كرده است كه عبارتند از:
كِتابْ، مُبينْ، قُرآن، كَرِيمْ، نُور، هُدي، رَحْمَةْ، فـُرْقانْ، شِفاءْ، مَوْعِظَة، ذِكْر، مُبارَك، مَرفُوعَة،عَلـِّيٍ، حِكْمه، حَكيمْ، حَبْل، مُطَهَّرة، صِراط، مُستَقيم، قَيّم، قَوْل، فَصْل، نَبَأ، اَحْسَنَ الْحَديثْ، مَثاني، مُتَشابِه، تَنْزيلْ، رُوح، وَحي، عَرَبّي، بَصائِر، صُحُف،بَيانْ، عِلم، حَقّ، مُكـَرَّمَة، هادي، عَجَب، تَذْكِرَة، عُروَةُ الْوُثـْقي، صدقْ، عَدْل، اَمْر، مُنادي، بشْري، مَجيد، زَبُور، بَشير، نَذيْر، عَزيز، بَلاغْ، قـِصَص، كـَلامْ و مُهَيْمِنْ.
قرآن دركلام معصومين (ع)
1- عظمت قرآن:
قالَ رَسُولُ الله (ص): "فَضْلُ الْقُرآنِ عَلي سائِرِ الْكَلامِ كَفَضْلِ اللهِ عَلي خَلْقِهِ"
رسول خدا (ص) فرمود: برتري قرآن بر ساير سخنان، مانند برتري خداوند است بر بندگانش.
2- تعليم و تعلّم قرآن:
قالَ رَسُولُ الله (ص): "خِيارُكُمْ مَنْ تَعَلَّمَ الْقُرآنَ وَ عَلَّمَهُ"
رسول خدا (ص) فرمود: بهترين شما كساني هستند كه قرآن آموخته و به ديگران تعليم مي دهند.
3- نگاه كردن به كلمات قرآن:
قالَ رَسُولُ الله (ص): "اَلنَّظَرُ فِي الْمُصْحَفِ مِنْ غَيْرِ قِراءَةٍ عِبادَةٍ"
رسول خدا (ص) فرمود: نگاه كردن به صفحات قرآن (حتي بدون خواندن آن) عبادت است.
4- قرآن خواندن جوان:
قالَ الصّادق عَلَيْهِ السَّلامْ: "مَنْ قَرَأَ الْقُرآنَ وَ هُوَ شابٌّ مُؤْمِنٌ، اِخْتَلَطَ الْقُرْآنُ بِلَحْمِهِ وَ دَمِهِ"
امام صادق (ع) فرمود: كسي كه قرائت قرآن كند در حالي كه جوان با ايمان باشد قرآن با گوشت و خونش آميخته مي شود.
5- تأثير قرآن خواندن:
قالَ رَسُولُ الله (ص): "اِنَّ الْقُلُوبُ تَصْدَءُ كَما يَصْدَءُ الْحَديدُ فَقيلَ يا رَسولُ اللهِ ما جَلاءُها، قالَ: تَلاوةُ الْقُرْآنَ وَ ذِكْرُ الْمُوْتِ"
پيامبر (ص) فرمود: به درستي كه دلها زنگ مي گيرد، آنچنان كه آهن زنگ مي گيرد، عرض شد يا رسول الله (ص) جلاي آن با چيست؟
فرمودند: تلاوت قرآن و ياد كردن مرگ است.
6- عمل به دستورات قرآن:
قالَ رَسُولُ الله (ص): "ما امَنَ بِالْقُرآنِ مَنْ اِسْتَحَلَّ مَحارِمَهُ"
پيامبر (ص) فرمودند: ايمان نياروده است به قرآن كسي كه حلال بداند چيزهاي را كه قرآن حرام كرده است.
7- تلاوت قرآن در خانه:
قالَ النَّبُي (ص): "نَوِّرُوا بُيُوتِكُمْ بِتِلاوَةِ الْقُرآنَ وَ لا تَتَّخِذُوها قُبُوراً كَما فَعَلَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصاري، صَلُّو فِي الْكَنائِسِ وَ الْبِيَعِ وَ عَطَّلُوا بُيُوتَهُمْ فَاِنَّ الْبَيْتَ اِذا كَثُرَ فيهِ تَلاوَتُ القُرْآنِ كَثُرَ خَيْرَهُ وَ التِّسَعَ اَهْلُهُ وَ اَضاءَ لِاَهْلِ السَّماءِ"
پيامبر گرامي (ص) فرمود: نوراني كنيد خانه هاي خودتان را با تلاوت قرآن و آن را قبرستان قرار ندهيد كما اينكه يهود و نصار كردند، نماز در كليساها و (كنيسه ها) خواندند و خانه هاي خود را معطل گذاشتند، پس به درستي كه اگر زياد شود تلاوت قرآن در خانه اي خير و وسعت براي اهل آن زياد مي شود و مي درخشد و به اهل آسمان نور مي دهد، آنچنان كه ستاره هاي آسمان به اهل زمين نور مي دهد و مي درخشد.
8- فهم و درك قرآن:
قالَ عَليٌ (ع): "مَنْ فَهِمَ الْقرآنَ فَسَّرَ جُمَلَ الْعِلْمْ"
علي (ع) فرمود: هر كس قرآن را بفهمد تمام علوم را تفسير مي كند. (در قرآن به تمام علوم اشاره شده است).
9- احترام قرآن:
قال رَسولُ الله (ص): "مَنْ وَقَّرَ الْقُرآنَ فَقَدْ وَقَّرَاللهَ وَ مَنْ لَمْ يُوقَّرَ الْقُرآنَ فَقَدْ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَةِ اللهِ، حُرْمَةُ الْقُرْآن عَلَي اللهِ كَحُرْمَةِ الوالِدِ عَلَي الْوَلَدْ"
رسول خدا (ص) فرمود: كسي كه از قرآن تجليل كند، از خدا تجليل كرده و كسي كه قرآن را تجليل نكند به حريم خدا اهانت كرده، حرمت و قدر قرآن نزد خدا مانند برتري پدر بر فرزند است.
10- كساني كه قرآن را به زحمت ياد مي گيرند:
قالَ الصّادق (ع): "اِنَّ الَّذي يُعالِجُ الْقُرآنَ وَ يَحْفَظَه بَمِشّقةٍ مِنْهُ (قِلَّة حِفْظٍ) لَهُ اَجْرانْ"
امام صادق (ع) فرمود: كسي كه كشش حافظه اش كم است و با مشقت قرآن را فرا مي گيرد دو اجر دارد.
11- قرآن و عترت:
قالَ رَسولُ اللهِ (ص): "اِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَينِ: كتِابَ اللهِ وَ عِتْرَتي اَهْلَ بَيْتي لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الْحَوضْ"
رسول خدا (ص) فرمود: من در ميان شما دو چيز سنگين و (گرانبها) به يادگار مي گذارم: كتاب خدا و اهل بيت من از هم جدا نمي شوند، تا با من نزد حوض كوثر ملاقات كنند.
ظرفيت علمي بي نظيرانسان
ارزش هاي انسانانسان نه تنها از نظر ساختمان ظاهري (احسن مخلوقات ) است بكه ارزشهاي ويژه و به خصوص در انسان وجود دارد كه آنها در ساير موجودات عالم نميتوان سراغ كرد:
1- خلافت انسان در روي زمين (انسان خليفۀ خدا در زمين است)
2- ظرفيت علمي انسان: ظرفيت علمي انسان بزرگترين ظرفيت هاست كه يك مخلوق ممكن است داشته باشد خداوند با آموختن (اسما) او را به همه حقايق آشنا ساخت.
3- انسان خدا را ملجا و مبدا ميداند: به خداي خويش در عمق وجدان خويش آگاهي دارد، همۀ انكار ها و ترديد ها ، بيماريها و انحراف هايي است سرشت انسان.
4- انسان داراي عناصر ملكوتي است: در سرشت انسان علاوه بر عناصر مادي كه در جماد و گياه و حيوان وجود دارد، عنصر ملكوتي و الهي وجود دارد ، انسان تركيبي است از طبيعت و ماوراء الطبيعت ، از ماده و معني، از جسم و جان.
5- آفرينش انسان ، آفرينش حساب شده است: آفرينش انسان ، آفرينش تصادفي نيست، انسان موجوديست كه خداوند او را برگزيد و او را هدايت كرد.
6- او شخصيت مستقل و آزاد دارد، امانتدار خداست، رسالت و مسووليت دارد، از او خواسته شده است، با كار و ابتكار خود زمين را آباد سازد و با انتخاب خود يكي از دو راه سعادت و شقاوت را اختيار كند.
7-انسان از يك كرامت ذاتي و شرافت ذاتي برخوردار است:
خداوند او را از بسياري مخلوقات خويش برتري داده است. او آنگاه خويشتن واقعي خود را درك و احساس ميكند كه اين كرامت و شرافت را در خود درك كند و خود را برتر از پستي ها، دنائتها و اسارت ها و شهوتراني ها بشمارد.
8- انسان دراك است: انسان از وجدان اخلاقي برخوردار است، به حكم الهامي فطري ، زشت و زيبا را درك ميكند.
9- او جز با ياد خدا با چيز ديگر آرام نميگيرد:
خواستهاي او بي نهايت است، به هر چيز برسد از آن سير و دل زده ميشود ، مگر آنكه به ذات بي حد و نهايت (خداوند ج) بپيوندد.
10- نعمت هاي زمين براي انسان آفريده شده است.
11- انسان موجوديست كه براي پرستيدن خداي خويش آفريده شده است.
12- انسان تنها براي مسايل مادي كار نميكند.
13- انسان موجود زيبايي پسند است.
14-انسان داراي روح تقديس و پرستش است.
15- انسان موجود تواناست
16- انسان موجود آگاهست.
خدا شناسي از خود شناسي
شناخت انسان از ابعاد شخصيتي اش، منجر به كسب اطلاع از اموري مي شود كه به نحوي خارج ازوجود او در عين حال مرتبط با او است. براي انسان (در خودشناسي)، سه وضعيّت متصوّر است:1ـ سرآغاز و اين كه از كجا آمده است.
2ـ وضعيت كنوني و اين كه چه بايد بكند.
3ـ سرانجام و اين كه به كجا خواهد رفت.(1)
منظور از اين كه انسان بايد خود را بشناسد، اين است كه: بايد وضعيّت هاي حاكم بر وجودش را بررسي كند. البته وضعيت هاي مذكور خارج از وجود انسان و در مقابل آن نيست، بلكه در واقع سير رو به تحول وجود خود انسان است. اگر بخواهد و موضع وجودي خويش را در اين عالم مشخّص كند، ناچار است ابتدا تا انتهاي سير وجود خويش را بشناسد. شناخت مراحل سه گانة حاكم بر سير و جودي انسان دو فايده دارد:
1ـ شناخت كلّ وجود خويش.
2- تأثير هريك از مراحل در شناخت مراحل ديگر.
در ديدگاه و آموزه هاي ديني، شناخت مراحل تكويني بُعد مادي انسان، ديدگاه او را نسبت به خود متحوّل مي كند. تعابيري كه قرآن مجيد براي بيان جنبة مادّي انسان به كار برده است، عبارتند از: خاك،(2) گل،(3) گل چسبنده،(4) لجن متعفّن،(5) نطفه،(6) آب جهنده(7) و لخته خون.(8)
پي نوشتها
1- علي(ع) فرمود: "رحم الله امرءً عرف من أين و في أين و إلي أين؛ خدا رحمت كسي را كه بداند از كجا آمده و در كجا قرار گرفته است و به سوي كجا مي رود".ر.ك: درآمدي بر تعليم و تربيت، دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، ص 110، چاپ تهران.
2- حج (22) آية 5.
3- انعام(6) آية 2.
4- صافات (37) آية 11.
5- حجر (15) آية 26.
6- فاطر(35) آية 11.
7- طارق (86) آية 5 و 6.
8- علقه (96) آية 1 و 2.
آگاهي انسان از وضعيت ابتدايي اش او را واقع بين و ديدگاه او را معقول مي كند و وي را از غرور و تكبّر و خود بزرگ بيني باز مي دارد. از نظر قرآن يكي از عوامل كفر، شرك و انحراف، بي اطّلاعي از سر آغاز خلقت و قدرت خداوند در آفرينش موجودات است.(1)
به اين جهت قرآن ما را به تفكر در وضعيت آفرينش انسان ترغيب مي كند.(2) تا خود را بشناسيم و براي انجام تكاليف محوّل در دنيا آماده شويم.
با توجه به اين كه بعضي آيات دلالت بر عظمت انسان دارد و او را برگزيده و خليفه خداوند و مسجود فرشتگان بر مي شمرد، اما آياتي ديگر آدمي را ضعيف، عجول و حريص توصيف مي كند، آگاهي و شناخت انسان از چگونگي خلقت و جايگاه خويش كه هم استعداد ترقي و رشد در او وجود دارد و هم امكان انحراف و طغيان، باعث مي شود دست به انتخاب صحيح بزند. اين خودشناسي، شناخت استعداد و توانايي يا خودشناسي خلقتي است. خودشناسي خلقتي مقدّم بر خداشناسي و خداشناسي مقدّم بر خودسازي است.
پس از آگاهي از سرآغاز و مرحله اوليه سير وجودي خود مي توانيم به معرفت آفريننده خود دست يابيم، زيرا انسان وقتي خود را موجودي ضعيف و حقير دانست و وابستگي خويش را به قدرتي لايزال احساس كرد، راهي به سوي معرفت خدا فراروي او باز مي شود. بنابراين خودشناسي از اين جهت (از جنبة ارتباط با مبدأ و شناخت آن)، مقدمه در زمينه اي براي خداشناسي است. اين دو پشتوانه اطلاعاتي (شناخت خود و خدا)، توشه راه انسان در وضعيّت كنوني است و او را براي خودسازي آماده مي كند. بنابراين خودسازي به طور مستقيم بر شناخت وضعيّت موجود و اطلاع از انگيزه ها، حالات و رفتار انسان در اين وضعيّت موقوف است. اما زماني خودشناسي ضامن خودسازي خواهد بود كه با شناخت مرحلة سوم سير وجودي يعني معاد و سرانجام زندگي، كامل شود.
در اين صورت، هيچ نقطه ابهام و ضعفي در فراهم كردن زمينه براي خودسازي و بناي شخصيت معنوي وجود نخواهد داشت و چنانچه ضعفي وجود داشته باشد، از ناحيه گرايش ها و دل بستگي ها است، نه از ناحية شناخت ها.(3)
نتيجه:
1ـ خود شناسي صرفاً در بُعد اخلاقي مطرح نمي شود، بلكه شامل تمام ابعاد وجودي (اعم از مادي و معنوي) است، اگر چه نتيجه آن صرفاً اخلاقي و معنوي است، چرا كه انسان براي گزينش مناسب در بُعد روح و روان، ناچار است خود را به طور كامل بشناسد.
2- خودشناسي امري دروني نيست، بلكه كسب اطلاعاتي براي شناخت هر چه بيشتر خود مي باشد كه داراي سه مرحله است:
الف) خودشناسي خلقتي،يعني شناخت استعدادهاي به كار رفته در آفرينش انسان و كيفيّت تكوين او.
ب) خودشناسي دنيوي، يعني شناخت موقعيّت و جايگاه خود در دنيا.
ج) خودشناسي اخروي يعني شناخت سرانجام حيات خود.
3- خودشناسي خلقتي مقدّم بر خداشناسي و خداشناسي مقدّم بر خود سازي است.
4- ثمرة خودشناسي و خداشناسي در خود سازي و تربيت خويش ظاهر مي شود. بنابراين بدون شناخت انسان به موضوع هاي تربيتي، امكان گذشتن از وضعيّت موجود (در انسان) و رسيدن به وضعيت مطلوب امكان نخواهد داشت.
نكته: انسان ها در وجدان ناخودآگاه خويش، از اين معرفت (خودشناسي) كم و بيش بي بهره نيستند، چنان كه آية سي ام سورة روم به آن اشاره شده است، ولي اكثر مردم در وجدان خود آگاه خويش از آن غافل اند. به عبارتي: بيشتر مردم، آگاهي به وجدان و احساس فطري خويش ندارند و به اصطلاح علم به علم ندارند.
يكي از موضوعاتي كه در خودشناسي و شناخت انسان مهم است، كمال خواهي است چرا كه انسان طالب كمال است و عامل فطرت نيز او را به سوي كمال دعوت ميكند، چرا كه تا انسان كمال خويش را نشناسد، از تهذيب نفس و خودسازي باز ميماند.
يكي ديگر از موضوعات مهمي كه در خودشناسي و ارتباط و تقرّب به خداوند نقش دارد، جاودانگي است، يعني انسان دوست دارد كه به حيات جاودان برسد، چرا كه انسان از مرگ ترس دارد، زيرا خيال مي كند كه با مرگ، زندگي اش به پايان مي رسد. براي او زندگي از هر چيزي عزيزتر است و بالاتر از اين آرزوي رسيدن به حيات ابدي است و اين مهمّ در اطاعت خداوند (و با خودشناسي و خداشناسي – خودسازي) رقم مي خورد.
موانعي را مي توان بر سر راه خودشناسي، در درون خويش يافت و آنها را برطرف كرد، چرا كه نخستين گام براي درمان بيماري هاي روحي و جسمي، شناخت بيماري ها است. مرحوم فيض كاشاني براي پي بردن به عيوب خويش چهار راه ذكر مي كند:
اوّل اين كه انسان به سراغ استادي برود كه آگاه به عيوب نفس و خفايا و آفات اخلاقي باشد.
دوم: دوست راستگويي را پيدا نموده و او را مراقب خويش كند تا احوال و افعال او را مورد بررسي دقيق قرار دهد.
سوم: انسان عيوب خويش را از زبان دشمنانش بشنود، چرا كه دشمنان با دقّت مراقب عيوب و لغزش هاي انسان هستند.
چهارم: انسان با مردم معاشرت نموده و صفات نكوهيده اي را كه مي بيند، در مورد خودش نيز بررسي كند و ببيند كه آيا اين صفات نكوهيده در او هست؟(4)
پي نوشت ها
1- انفطار (82) آيه 6 و 7.
2- يس (36) آيه 77.
3- دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، اهداف تربيت از ديدگاه اسلام، ص 139 – 110، با اقتباس و تخليص.
4- محجه البيضاء، ج 5، ص 112 – 114
اهميت خودشناسي از نظر قرآن كريم
قرآن كريم براي خودشناسي حساب جداگانه اي باز كرده است، به اين معني كه در قرآن – و فقط در قرآن – سراسر عالم خلقت، آيت و درس است براي خداشناسي؛ يعني اختصاص به انسان ندارد كه انسان فقط خودش را بايد بشناسد تا خداوند را بشناسد.از نظر قرآن تمام جريانهاي خلقت، تمام واحدهاي آفرينش اعم از آسماني و زميني، هر چه در عالم هست آياتند، يعني علامتها و نشانه هاي وجود مقدس پروردگارند: «ان في خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولي الالباب»؛ همانا در آفرينش آسمانها و زمين و رفت و آمد و شب وروز نشانه هايي است براي صاحبان عقل. (سوره آل عمران: 190)
اينگونه آيات در قرآن زياد است. ولي قرآن در عين حال كه سراسر عالم را كتاب حق تعالي مي داند كه هر سطري از سطرهاي اين كتاب بر علم و حكمت و دانايي مؤلف آن دلالت مي كند، براي نفس انسان حساب جداگانه اي باز كرده؛ يعني از نظر قرآن اين فصل از فصول كتاب آفرينش كه نامش انسان است، براي انسان آموزندگيهايي دارد بالاتر و بيشتر از آنچه كه مثلا درختان دارند.
و بايد توجه داشت كه نفس يا خود انسان – كه از هر چيزي به انسان نزديكتر است - آموزشهايي دارد كه غير او ندارد. اين آموزشها كه از مختصات نفس انسان و براي انسان است چيست؟
البته انسان هم داراي تشكيلاتي است كه در هر طبيعتي هست و از جنبه وظايف الاعضايي، فيزيولوژي و تشريحي، همين طور كه برگ درختان بر معرفت كردگار دلالت مي كند، انگشت يا ناخن انسان هم دلالت مي كند؛ بلكه در هر مويي از مويهاي بدن انسان يا در هر رگ از رگهاي بدن انسان يك دلالتي است. از اين جهت انسان شبيه اشياء ديگر است. اما آموزشهايي است كه مختصات نفس انسان است كه گفتيم قرآن هم براي نفس انسان از نظر شناخت خدا حساب جداگانه اي باز كرده است. اينكه مي گوئيم حساب جداگانه براي اين است كه مثلا مي گويد: «و في الارض ايات للموقنين»؛ در زمين نشانه هاست براي اهل يقين، (كسانيكه بخواهند به مقام يقين برسند. بديهي است انسان هم در زمين است و بيرون از زمين نيست)
ولي راجع به انسان مي فرمايد: «و في انفسكم»؛ و در خود شما. (ذاريات: 21و20)
و يا در آيه ديگر مي فرمايد: «سنريهم اياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق»؛ ما نشانه هاي خود را در جهان و در نفسهايشان به آن ها مي نمايانيم تا بر آنان روشن گردد كه او حق است. (فصلت:53)
حساب آفاق (عالم بيرون) را يك حساب جداگانه ذكر مي كند. مي توانست انسان را هم جزء آفاق ذكر كند ولي براي خود انسان حساب جدا باز كرده: و في انفسهم.
لزوم خودشناسيبراي چه گفته اند خود را بشناس؟ از خودشناسي به كجا مي رسي؟ به عبارت ديگر خودشناسي مقدمه چيست؟ اين را براي دو منظور گفته اند. يكي منظور همين است كه اگر خود را بشناسي، به مهمترين مسئله اي كه براي بشر مطرح است و راز اصلي جهان مي باشد (يعني خدا) پي مي بري. دوم اينكه خود را بشناس تا بداني در زندگي و در جهان چه بايد بكني و چگونه بايد رفتار كني. يعني اخلاق و عمل. اگر خود را نشناسي نخواهي دانست كه رفتار و اخلاقت در جهان چگونه بايد باشد، يعني خودت چگونه بايد باشي، چون اخلاق از آن نظر كه يك سلسله ملكات است برمي گردد به چگونه بودن و اينكه خودت چگونه باشي و چگونه رفتار كني. پس براي پي بردن به بزرگترين رازهاي جهان و مهمترين مسئله اي كه در فكر بشر مطرح است (يعني خدا) خود را بشناس و براي مهمترين مسئله از نظر ابتلاي عملي بشر كه من چگونه بايد باشم و چگونه بايد رفتار كنم (يعني اخلاق) نيز خودت را بشناس.
مقصود از خود شناسي چيست؟
سوال: مقصود از خود شناسي چيست؟پاسخ :
در پاسخ به اين پرسش، ابتدا به چند نكته به عنوان مقدمه، اشاره مي كنيم و سپس مقصود از خود شناسي را بيان خواهيم نمود.
1- شناخت حصولي و حضوري:
در يك تقسيم بندي كلي انسان شناسي به شناخت حصولي و حضوري انسان تقسيم مي شود. مراد از شناخت حصولي انسان، شناخت باواسطه و غيرمستقيم آدمي است، اين شناخت معمولا به واسطه مطالعه، تحصيل، تحقيقات علمي، تفكرات عقلاني و تامل و تدبر در متون ديني حاصل مي شود. محصول اين تلاش علمي، دست يابي به مفاهيم و نتايج علمي اي است كه بوسيله آنها مي توان تا حدود زيادي چهره واقعي انسان را مشاهده نمود.
شناخت حضوري انسان، ادراك و شعور بي واسطه حقيقت انساني است. اين گونه شناخت كه نور چشم عارفان و آرزوي مؤمنان راستين است در سايه رياضت نفس، تهذيب درون، مراقبت دل، و نوعي درون نگري حاصل مي شود و البته بهترين راهي است كه پرده از راز حقيقت انسان برمي دارد و واقعيت او را آنگونه كه هست، برخويشتن مي نماياند. شناخت حضوري خاص عارفان و سالكان است و معمولا براي عده كمي از انسان ها اين توفيق دست مي دهد.
2- معرفت نفس:
در تعاليم ديني و همچنين آموزه هاي عرفان و فلسفه اسلامي و حتي غيراسلامي بر لزوم تلاش براي معرفت نفس تأكيد شده است و حتي در برخي روايات، معرفت نفس به عنوان برترين معرفت و دريچه اي به سوي درك مبدأ ربوبي، معرفي شده است؛ مانند اين دو روايت از علي(ع) كه در آن فرموده است: ( معرفه النفس انفع المعارف) معرفت نفس سودمندترين شناخت ها است (نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفه النفس) كسي كه موفق به معرفت نفس شود، به بزرگترين رستگاري نايل شده است. (غررالحكم ج 6 ص 172- انتشارات دانشگاه تهران.)
در اين زمينه بعضي خود شناسي را مرادف با مضمون اين روايات مي شمارند و حال آنكه معرفت نفس، به معنايي كه مورد نظر اين روايات و كلمات عرفا و حكما است، شناخت حضوري حقيقت نفس مجرد انساني است نه شناخت حصولي آن. (شناخت انسان از نظر قرآن، ص ،7 حجه الاسلام واعظي)
3- انسان شناسي:
هر فرد از افراد انساني، تركيبى از ويژگيهاى نوعى و فردى است. ويژگي هاي نوعي، خصوصياتي است كه در تمام افراد انساني به صورت مشترك وجود دارد، مانند غريزه، فطرت، توانايي ها و نيازهاي مشترك و ويژگي هاي فردي خصوصياتي است كه هر فرد را از ساير افراد انساني ممتاز مي كند. مقصود از انسان شناسي علمي است كه با استفاده از روش هاي علم حصولي؛ مانند كلام، فلسفه و عرفان مي كوشد تا ابعاد وجودي مشترك، توانايي ها و نيازهاي فطري و غريزي انسان را بررسي نمايد. يكي از مباحث مهم اين شناخت بيان مقام و جايگاه انسان در هستي و ارزش فوق العاده او در ميان پديده هاي عالم است.
4- خود شناسي:
خود شناسي نيز دو گونه تصور مي شود، يكي خودشناسي به معناي معرفت نفس كه راه تحصيل آن علم حضوري و روش عرفاني است و ديگري به معناي انسان شناسي است كه عمدتا از طريق علم حصولي بدست مي آيد.
شناخت حضوري نفس اساسا از محور بحث هاي ما خارج است، زيرا چنين شناختي يك تجربه فردي به حساب مي آيد و نمي تواند به صورت يك علم جمعي كه با تعليم و آموزش، قابل انتقال به ديگران باشد استفاده كرد. عبادت، ذكر، توجه، مراقبت از نفس و درون نگري اسبابي هستند كه فرد را به چنين شناختي نايل مي كنند، نه پژوهش و تحقيق و استدلال و آزمون.
مقصود ازخود شناسي:
در اينجا اين سوال مطرح مي شود كه مقصود از خودشناسي چيست؟ آيا خودشناسى به معناى شناخت نوع انسان است؟ يا به معناى شناخت هر فرد از خويشتن است، خويشتنى كه مركب از ويژگيهاى مشترك با ديگران و ويژگيهاى اختصاصى هر فرد است؟ اگر خودشناسى به معناى شناخت جنبههاى اشتراكي افراد نوع انسان باشد، خودشناسي همان انسانشناسي است. و اگر مقصود از خودشناسى شناخت هر فرد از خويشتن باشد، خودشناسى بخشي از انسانشناسى خواهد بود.
انسانشناسى به روش صد در صد شهودى و درون نگرانه امكانپذير نيست، زيرا شناخت هر فرد از خويشتن اگر با روش درون نگرى و از طريق علم حضورى صورت گيرد، نتيجه آن شناخت مجموع ويژگيهاى نوعى و شخصى خواهد بود و تمييز ويژگىهاى نوعى و شخصى از يكديگر فقط با مشاهده خصوصيات ديگران ممكن خواهد شد. بنابراين اگر پس از درون نگرى بگوييم خودشناسى (به معناى خاص) كردهايم. سخن درستى گفتهايم، ولى اگر بگوييم انسانشناسى كردهايم، سخن ما نادرست است؛ زيرا براى تبديل خودشناسى به انسانشناسى بايد به مشاهده ويژگىهاى ديگران بپردازيم و با مقايسه خود و ديگران اوصاف مشترك و مختص خود را از هم باز شناسيم. البته در صورتى كه اين مرحله تكميلى را انجام دهيم، انسانشناسى كردهايم و انسانشناسى ما باز هم علمى حصولى را نتيجه داده است.
بنابراين مقصود از خودشناسي در مباحث حاضر كه جنبه آموزشي دارد، انسان شناسي يعني شناخت ويژگي هاي نوعي و همچنين ويژگي هاي فردي از طريق علم حصولي است، منتهي تمام شاخه هاي علم حصولي راجع به انسان نيز در اين بحث بررسي نمي شود. در خودشناسي اخلاقي، معرفت به آن دسته آموزه ها راجع به خود انساني بررسي مي شود كه زمينه ورود انسان به مرحله خودسازي و سلوك الي الله و رسيدن به كمال و سعادت را فراهم مي آورد. (شناخت انسان از نظر اسلام، ص8)
بنيادي ترين حوزه هاي بحث در خودشناسي اخلاقي يكي راجع به هويت انسان است. دراين بخش ابعاد، ساختار، سرشت، استعدادها و نيازهاي انسان مورد بررسي قرار گيرد و ديگري مباحث ارزشي درباره انسان است كه به بحث و بررسي ارزش وجودي انسان و كمال و سعادت او اختصاص مي يابد و بخش سوم درباره زندگي انسان پژوهش مي كند و به معناي زندگي و هدف آفرينش انسان خواهد پرداخت.
براي مطالعه بيشتر رجوع شود به:
شناخت انسان از نظر قرآن، حجه الاسلام واعظي.
خود شناسي
ضرورت انسان شناسي از ديدگاه هاي مختلف :ديدگاه فلاسفه و متفكران : سقراط مي گويد : خودت را بشناس . سقراط اولين فيلسوفي (در تاريخ فلسفه غرب) است كه به موضوع خود شناسي پرداخته است ، مايه شناخت همه چيز، شناخت انسان است .
گاندي اصل و اساس شناخت هستي را خود شناسي مي داند : كسي كه خود را نمي شناسد هيچ چيز را نشناخته است .
ديدگاه شعرا : مولوي مي گويد : روزها فكر من اين است ، همه شب اين سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم .
ازكجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ************ به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم
پاسخ به اين سؤال ، انسان شناسي است .
قرآن كريم مي فرمايد :
يأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُو عَلَيكُم أَنفُسَكُم لَا يضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إذَا اهتَدَيتُم إِلَي اللَّهِ مَرجِعُكُم جَمِيعاً فَينَبِئُكُم بِما كُنتُم تَعمَلوُنَ ( سوره مائده آيه 105)
اي كساني كه ايمان آورده ايد بر شما باد خودتان ( خودتان را خيلي مراقبت كنيد ) هرگاه شما هدايت يافتيد آن كس كه گمراه شده است به شما زياني نمي رساند بازگشت همه به سوي خداست .
حضرت علي :
- لا معرفه كمعرفتك بنفسك . هيچ معرفتي ارزشمند تر از معرفت تو نسبت به خودت نيست .
- قال الفوز الا كبر من ظفر بمعرفه النفس . هر كس خود را بشناسد به سعادت بزرگي رسيده است .
- من عرف نفسه فقد انتهي فايه كل علم و معرفه
انسان شناسي عنوان واحدي در مجموعه هستي در گستره تاريخ است ؛ يعني تحول انسان در طول تاريخ بشري بحثي فراتر از تاريخ بشري است ،لذا : از اولين پيدايش به قبل از شكل گيري جوامع بشري برمي گردد . انسان شناسي گستره اي در اين دامنه مي باشد .
انسان شناسي از مناظر گوناگونانسان شناسي را از ديدگاه هاي مختلفي مورد بررسي قرار مي دهند .
مناظري كه ما به لحاظ شناخت انسان داريم سه منظره يا پرسپكتيو متمايز است .
انواع انسان شناسي :- انسان شناسي ديني
- انسان شناسي فلسفي
- انسان شناسي تجربي
- انسان شناسي عرفاني
انسان شناسي ديني : روش اديان مبتني بر وحي است . در مورد انسان نيز مطالبي را مطرح كرده اند . پس انسان شناسي ديني ، تصوير انسان را از بطن دين خارج مي كند .
انسان شناسي فلسفي : از طريق استدلال ، براهين عقلي اين كار انجام مي شود . هنگامي كه فلاسفه مي خواهند بناي فلسفي را ايجاد بكنند ابتدا تمام باور هاي مردم را كنار مي زنند و در آنها شك مي كنند و دوباره از موضوعي كه قابل شك نيست شروع مي كنند .مثلاً دكارت در مورد همه چيز شك مي كند و در نهايت مي گويد: من در مورد همه چيز شك كردم ولي در مورد شك نمي توانم شك كنم ، شك وجود دارد . در حقيقت اين امر حركت به سوي رسيدن به يك زير بناي محكم مي باشد ، پس يك بناي فلسفي است .
انسان شناسي تجربي : مطالعاتي در ميدان تجربه انجام مي دهيم و به اطلاعاتي دست مي يابيم . فلسفه مي تواند به مسائل انسان شناسي پاسخ معقول و مثبتي بدهد . بخشي از فلسفه به موضوع انسان مي پردازد ؛ اينكه انسان چيست ، كيست ، داراي روح است يا نه و اصالت با كدام است .هيچ يك از شاخه هاي معرفتي طور كامل نمي توانند به سؤالات مطرح شده در مورد انسان پاسخ بدهند .اگر انسان پاسخ خود را از يك شاخه دريافت مي كرد از شاخه ها ي ديگر مستغني بود . بنابراين به اين مجموعه ، انسان شناسي عرفاني نيز افزوده مي شود .
انسان شناسي عرفاني : عرفا با شيوه شهودي دنبال شناخت انسان هستند . مانند كتاب مثنوي مولوي كه در مورد انسان صحبت ارزنده اي كرده است . در اين كتاب ، شيوه شهودي مطرح است اما بر گرفته از دين نيز هست .
ماكس ...
در عرصه تاريخ هيچگاه مثل امروز ، انسان به اين اندازه براي خود مسأله نبوده است. امروزه انسان شناسي علمي ، فلسفي و انسان شناسي متكي به الهيات ، نسبت به يكديگر يكسره بي اعتنا هستند و علوم تخصصي بيشتر پنهانگر ذات انسان هستند تا روشنگر آن ؛يعني دانش ما نسبت به انسان موجب پنهان ماندن انسان شده است .
انسان شناسي تجربي به چند دسته تقسيم مي شود. ( anthro plogy )
- فرهنگي cultural
- فيزيكي physical
- اجتماعيsocial
در هركدام از اينها انسان شناسان با رفتن به دامن تجربه عيني ، قبايل و زندگي اوليه انسان را مطالعه مي كنند و براين اساس اين سه مقوله را مي سازند هر چند انسان شناسي تجربي ارتباطاتي نيز با ساير علوم دارد .
چرا حضرت مهدي ظهور نميكند؟
چرا حضرت مهدي ظهور نميكند؟
برنامه حضرت مهدي(ع) با برنامه پيامبران و ساير پيشوايان يك تفاوت كلي دارد و آن اين كه برنامه وي قانونگذاري نيست، بلكه يك برنامه به تمام معني اجرايي در تمام جهان است. به اين معني كه او مأموريت دارد تمام اصول تعاليم اسلام را در جهان پياده كند و اصول عدالت و دادگري و حق و حقيقت را در ميان جامعه بشري بگستراند.حضرت آيتالله سبحاني در پاسخ سؤالي در خصوص راز تأخير ظهور حضرت مهدي (عج)، دلايل عقلي و نقلي آن را تبيين كردند.به گزارش مركز خبر حوزه اين استاد برجسته حوزه پاسخ سئوال ذيل را اين گونه مرقوم داشتهآند.
*چرا حضرت مهدي(ع) ظهور نميكند؟
پاسخ: برنامه حضرت مهدي(ع) با برنامه پيامبران و ساير پيشوايان يك تفاوت كلي دارد و آن اين كه برنامه وي قانونگذاري نيست، بلكه يك برنامه به تمام معني اجرايي در تمام جهان است. به اين معني كه او مأموريت دارد تمام اصول تعاليم اسلام را در جهان پياده كند و اصول عدالت و دادگري و حق و حقيقت را در ميان جامعه بشري بگستراند.
روشن است كه پياده شدن چنين برنامة انقلابي جهاني، كه به وسيله آن اصول عدالت و دادگري و حقّ و حقيقت در ميان همه مردم جهان گسترش يابد، به شرايط و مقدّماتي نياز دارد كه تحقق آنها جز با مرور و تكامل همه جانبه اجتماع ممكن نيست; برخي از آن مقدمات عبارتند از:
1. آمادگي روحي
در درجه نخست بايد مردم جهان براي اجراي اين اصول، تشنه و آماده گردند و تا زماني كه در مردم جهان تقاضايي نباشد، «عرضه» هر نوع برنامه مادّي و معنوي مؤثر نخواهد بود. قانون عرضه و تقاضا نه تنها در نظام زندگي اقتصادي حكمفرماست، بلكه مشابه اين نظام در عرضه برنامههاي معنوي و اصول اخلاقي و مكتبهاي سياسي و انقلابي نيز حاكم ميباشد و تا در اعماق دل مردم ـ براي اين نوع امور ـ تقاضا و درخواستي نباشد، عرضه آن با شكست رو به رو شده و كاري از پيش نخواهد رفت.
امام باقر(ع) ميفرمايد:
«روزي كه قائم آل محمّد(ص) قيام كند، خدا دست خود را بر سر بندگان ميگذارد، در پرتو آن خردها را جمع ميگرداند و شعور آنان به حد كمال ميرسد».[1]
البتّه گذشت زمان و شكست قوانين مادّي و پديد آمدن بنبستهاي جهاني و كشيده شدن بشريّت بر لب پرتگاه جنگ، مردم جهان را به تنگ آورده و آنان را به اين حقيقت واقف خواهد ساخت كه اصول و قوانين مادّي و سازمانهاي به اصطلاح بين المللي، نه تنها نميتوانند مشكلات زندگي را حل كنند و عدالت را در جهان حكمفرما سازند، بلكه همين خستگي و يأس، مردم دنيا را براي پذيرش يك انقلاب بنيادي مهيّا و آماده ميسازد و ميدانيم كه اين موضوع نياز به گذشت زمان دارد تا تجربههاي تلخ زندگي ثابت كند كه تمام نظامات مادّي و سازمانهاي بشري در اجراي اصول عدالت و احقاق حق و برقراري امنيّت و آرامش، عاجز و ناتوان ميباشند و سرانجام بايد بر اثر يأس و نوميدي، اين تقاضا در مردم گيتي براي تحقّق چنان آرمان الهي پديد آيد و زمينه براي عرضه يك انقلاب جهاني به وسيله يك مرد الهي و آسماني، از هر نظر مساعد گردد.[2]
2. تكامل علوم و فرهنگهاي انساني
از سوي ديگر براي برقرار ساختن يك حكومت جهاني بر اساس عدل و داد، نياز فراوان به پيشرفت علوم و دانشها و فرهنگهاي اجتماعي و مردمي است كه آن نيز بدون پيشرفت فكري و گذشت زمان، ممكن و ميسّر نميگردد.
برقراري حكومت جهاني كه در پرتو آن، در سراسر جهان عدل و داد و قانون حكومت كند و همه مردم جهان از كليه مزاياي فردي و اجتماعي اسلامي بهرهمند گردند بدون وجود يك فرهنگ پيشرفته در كليّه شؤون بشري امكان پذير نيست و هرگز بدون يك فرهنگ كامل، جامه عمل به خود نميپوشد. اين نيز احتياج به گذشت زمان دارد.
3. تكامل وسايل ارتباط جمعي
از طرفي چنين حكومتي به وجود وسايل كامل ارتباط جمعي نياز دارد تا در پرتو آن بتواند مقرّرات و احكام و اصول انساني را از طرق مختلف در مدّت كوتاهي به مردم جهان اعلام كند. اين امر نيز بدون تكامل صنايع انساني و گذشت زمان محقق نميشود.
4. پرورش نيروي انساني
از همه اينها گذشته ، پيشبرد چنين هدفي و پيريزي چنان انقلابي، به يك نيروي فعّال و سازنده انساني نياز دارد كه در واقع ارتش انقلاب جهاني را تشكيل ميدهد. تشكيل چنين ارتشي و به وجود آمدن چنين افراد پاكباخته و فداكاري، كه در راه هدف و حقيقت از همه چيز بگذرند، به گذشت زمان نياز دارد.
*منطق اسلام در آزمونها
اگر در برخي از روايات ميخوانيم كه فلسفة طولاني شدن غيبت امام زمان، همان امتحان و آزمايش مردم است، ممكن است ناظر به همين نكته باشد; زيرا امتحان و آزمايش در منطق اسـلام به معني آزمـونهاي معمولي و كشف امور پنهاني نيست; بلكه مقصود از آن پرورش روحيّات پاك و پديد آوردن حداكثر ورزيدگي در افراد ميباشد.[3]
مجموع اين جهات چهارگانه[4] نياز به اين دارد كه زمان قابل ملاحظهاي بگذرد و جهان از بسياري جهات پيش برود; و آمادگي روحي و فكري براي پذيرش حكومت جهاني بر اساس حقّ و عدالت در مردم پديد آيد; آنگاه اين برنامه با وسايل و امكانات خاصّي در سطح جهاني وسيله حضرت مهدي ـ عجّل اللّه تعالي فرجه الشريف ـ پياده گردد و اين است گوشهاي از فلسفة غيبت طولاني امام(ع).
[1] . كافي:1/25، كتاب العقل، ح21.
[2] . يكي از نشانههاي روشن قيام امام زمان كه احاديث اسلامي همگي بر آن اتّفاق دارند اين است كه سراسر اجتماع بشري را جور و ستم و تعدّي و بيدادگري فرا ميگيرد و ابرهاي يأس و نوميدي زندگي جامعه انساني را تيره ميسازد و در حقيقت فشار ظلم و تعدّي آن چنان بر دوش آنان سنگيني ميكند كه انسان را براي پذيرش انقلاب ديگر، انقلابي عميق و بنيادي به دست توانا و نيرومند يك مرد الهي آماده ميسازد.
[3] . تمام آزمونهاي الهي كه درباره پيامبران و اولياي وي انجام ميگيرد براي همين منظور است. اگر خدا ابراهيم را با تكاليف و وظايف سنگيني آزمود، چنان كه ميفرمايد: «وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلماتٍٍ فَأَتَمَّهُنَّ» (سوره بقره، آيه 124) براي همين هدف بوده است تا اين رادمرد الهي به قدري در كوران حوادث قرار گيرد كه در صلابت و استقامت به صورت فولاد آب ديده درآيد.
[4] . مجموع اين جهات چهارگانه را ميتوان در امور زير خلاصه نمود: 1. تكامل روحي، 2. تكامل فرهنگي، 3. تكامل وسايل ارتباط جمعي، 4. تشكيل يك ارتش انقلاب جهاني از يك جمعيت پاكباخته و فداكار.
دلايل غيبت حضرت مهدي عليه السلام
دلايل غيبت حضرت مهدي عليه السلام
ما، در اين نوشتار، سعي داريم كه ابتدا، رواياتي كه در ارتباط با سبب غيبت است، بيان كنيم، سپس آن ها را از نظر سندي و دلالي بررسي كرده و در پايان نتيجه بگيريم. بنابراين، بحث را در سه مرحله پي مي گيريم.
مرحله ي نخست
در روايات، به سبب هاي مختلفي اشاره شده است كه مي توان آن ها را به هشت دسته، تقسيم كرد:يكم - اجراي سنن انبيا عليهم السلام درباره ي حضرت مهدي (عج) ;
دوم - خدا نمي خواهد كه امام، در ميان قوم ستمگر باشد;
سوم - تنبه مردم;
چهارم - امتحان مردم;
پنجم - خوف و ترس از قتل;
ششم - تحت بيعت هيچ حاكمي نباشد;
هفتم - خالي شدن صلب هاي كافران از مؤمنان;
هشتم - سر غيبت معلوم نيست و فقط خدا مي داند.
اول - اجراي سنن انبيا عليهم السلام در باره ي حضرت مهدي (عج)
حديث يكم - حنان بن سدير، از پدرش از امام صادق عليه السلام روايت كند كه فرمود: «براي قائم ما، غيبتي است كه مدت آن به طول مي انجامد.» . گفتم: «اي فرزند رسول الله آن، براي چيست؟» . فرمود: «خداوند عز و جل، مي خواهد درباره ي او، سنت هاي پيامبران عليهم السلام را در غيبت هايشان جاري سازد. اي سدير! گريزي از آن نيست كه مدت غيبت هاي آن ها به سر آيد. خداوند عزوجل فرمود: همانا، همه ي شما پيوسته از حالي به حال ديگر منتقل مي شويد» (انشقاق: 19 ); يعني، سنت هاي پيشينيان، درباره ي شما هم جاري است.».7
البته روايات ديگري به اين مضمون وارد شده كه در ادامه ي مبحث، بدان اشاره مي شود.
دوم - خدا نمي خواهد امام در ميان قوم ستمگر باشد
حديث يكم - مروان انباري گويد: از ابوجعفر (امام باقر عليه السلام) نامه اي رسيد كه(8) نوشته بود: «همانا، خداوند، اگر ناخوش بدارد و دوست نداشته باشد كه ما، در مجاورت و كنار قومي باشيم، ما را از ميان آن ها بيرون مي برد.».9
حديث دوم - محمد بن فرج گويد: ابو جعفر (امام جواد عليه السلام) (10)به من نوشت: «هنگامي كه خداوند تبارك و تعالي، بر خلقش خشم كند، ما را از ميان شان دور مي كند.».11
سوم - تنبيه و تنبه مردم
حديث - در حديث محمد بن الفرج: «خشم خدا، به جهت تنبيه و تنبه مردم است تا قدر شناس باشند.» .
چهارم - امتحان مردم
حديث - زرارة بن اعين گويد: از امام صادق شنيدم كه مي فرمود: «همانا براي قائم (پيش از آن كه قيام كند) غيبتي است.» . سپس فرمود: «او، منتظري است كه مردم; در ولادت اش; به شك و ترديد مي افتند و بعضي مي گويند: «زماني كه پدرش (امام حسن عسكري عليه السلام) رحلت كرد، فرزندي براي او نبود» و بعضي گويند: «دو سال قبل از وفات پدرش; متولد شده است » ; زيرا، خداوند عزوجل، محققا، امتحان خلقش را دوست مي دارد و در آن هنگام، باطل جويان، شك و ترديد مي كنند.».12
اين حديث و احاديث ديگر 13 وجه غيبت را، امتحان مردم دانسته كه مطابق با آيات خداوند و تعليمات ديني است.
امام صادق عليه السلام مي فرمايد: خداوند عز و جل، مي خواهد درباره ي او، سنت هاي پيامبران عليهم السلام را در غيبت هايشان جاري سازد. اي سدير! گريزي از آن نيست كه مدت غيبت هاي آن ها به سر آيد. خداوند عزوجل فرمود: همانا، همه ي شما پيوسته از حالي به حال ديگر منتقل مي شويد» (انشقاق: 19 ); يعني، سنت هاي پيشينيان، درباره ي شما هم جاري استپنجم - خوف و ترس از قتل
حديث يكم - ابان و ديگران، از امام صادق عليه السلام نقل مي كنند كه رسول الله صلي الله عليه و آله فرمود: «گريزي از غيبت براي غلام و پسر خردسال (اشاره به امام مهدي (عج)) نيست » . عرض كردند: «يا رسول الله! براي چه غيبت مي كند؟» .فرمود: «مي ترسد او را بكشند» .14
حديث دوم - زراره گويد: از ابوجعفر (امام باقر عليه السلام) شنيدم كه مي فرمود: «همانا براي قائم ما (15) (حضرت مهدي عليه السلام) قبل از ظهورش، غيبتي است.» . گفتم: «براي چه؟» . فرمود: «مي ترسد - و با دست به شكم اش اشاره كرد - » . زراره گويد: «مقصود، قتل است (مي ترسد او را بكشند) .» .
در كتاب 16 غيبت نعماني 17 اين حديث، به طريق ديگر، از «زراره » از امام صادق عليه السلام نقل شده است و نيز احاديث زيادي 18 در ارتباط با اين وجه وجود دارد. و در اين مرحله صرفا، به معرفي وجوه مختلف علت غيبت مي پردازيم. عالماني مانند شيخ طوسي، بحث مفصلي در تاييد اين وجه دارند كه در مرحله ي بحث و بررسي هاي دلالي، به آنها اشاره خواهيم كرد.
ششم - تحت بيعت هيچ حاكمي نباشد
حديث يكم - الطبرسي عن الكليني، عن اسحاق بن يعقوب، انه ورد عليه من الناحية المقدسة علي يد محمد بن عثمان: «و اما علة ما وقع من الغيبة. فان الله عزوجل يقول: يا ايها الذين امنوا لا تسالوا عن اشياء ان تبدلكم تسؤكم19انه لم يكن احد من آبائي الا وقعت في عنقه بيعة لطاغية زمانه واني اخرج حين اخرج ولابيعة لاحد من الطواغيت في عنقي...».20
طبرسي در كتاب احتجاج از ثقة الاسلام كليني «ره » و ايشان نيز از اسحاق بن يعقوب نقل مي كند كه اين مطلب از ناحيه مقدس امام عصر (عج) به واسطه ي علي بن محمد بن عثمان وارد شد: «و اما علت وقوع غيبت، اين است كه خداوند عزوجل مي فرمايد: اي كساني كه ايمان آورده ايد! از چيزهايي نپرسيد كه اگر براي شما آشكار شود، شما را ناراحت مي كند.» . بر گردن همه ي پدران ام، بيعت سركشان زمانه بود، اما وقتي كه من خروج كنم، بيعت هيچ ظالم سركشي بر گردن ام نيست.» .
حديث دوم - محمد بن يحيي، عن احمد بن محمد، عن الحسين بن سعيد، عن ابن ابي عمير، عن هشام بن سالم، عن ابي عبدالله عليه السلام قال: يقوم القائم وليس لاحد في عنقه عهد ولاعقد ولا بيعة ».22
هشام ابن سالم از امام صادق عليه السلام نقل كند كه امام فرمود: «قائم، قيام مي كند در حالي كه پيمان و قرار داد و بيعت هيچ كس در گردنش نيست.» .22
اين وجه، در احاديث زيادي مطرح گرديده است، به طوري كه شيخ صدوق در كمال الدين باب چهل چهار (علة الغيبة) يازده حديث را نقل كرده، كه پنج حديث نخست را (از شماره 1 تا 5) اختصاص به اين وجه قرار داده است.
هفتم - خالي شدن صلب هاي كافران از مؤمنان
حديث يكم - ابن مسرور، عن ابن عامر، عن عبدالله بن عامر، عن ابن ابي عمير، عمن ذكره، عن ابي عبدالله عليه السلام قال: قلت له: «ما بال اميرالمؤمنين عليه السلام لم يقاتل مخالفيه في الاول؟» . قال: «لاية في كتاب الله عزوجل «لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما»». 23 قال: قلت: «وما يعني بتزايلهم؟» .
قال: «ودائع مؤمنين في اصلاب قوم كافرين، وكذالك القائم عليه السلام، لن يظهر ابدا حتي تخرج ودايع الله عزوجل، فاذا خرجت ظهر علي من ظهر من اعداء الله عزوجل جلاله، فقتلهم.».24
زرارة بن اعين گويد: از امام صادق شنيدم كه مي فرمود: «همانا براي قائم (پيش از آن كه قيام كند) غيبتي است.» . سپس فرمود: «او، منتظري است كه مردم; در ولادت اش; به شك و ترديد مي افتند و بعضي مي گويند: «زماني كه پدرش (امام حسن عسكري عليه السلام) رحلت كرد، فرزندي براي او نبود» و بعضي گويند: «دو سال قبل از وفات پدرش; متولد شده است » ; زيرا، خداوند عزوجل، محققا، امتحان خلقش را دوست مي دارد و در آن هنگام، باطل جويان، شك و ترديد مي كنندابن ابي عمير، از امام صادق عليه السلام نقل مي كند كه از اباعبدالله (امام صادق عليه السلام) پرسيدم: «چرا اميرالمؤمنين عليه السلام در ابتداي امر، با مخالفان خود كارزار و جنگ نكرده؟» . فرمود: «به جهت آيه اي كه در كتاب خداوند عزوجل بوده: «اگر مؤمنان و كفار (در مكه) از هم جدا مي شدند، همانا كافران را عذاب دردناكي مي كرديم.» گويد: گفتم: «مقصود از «تزايلهم (جدا شدن) چيست؟» . فرمود: «مقصود نطفه هاي مؤمناني است كه در صلب هاي كافران به وديعت گذاشته شده اند.
همين طور قائم هم مادامي كه ودايع خداوند عزوجل آشكار نشده، ظهور نخواهد كرد. پس وقتي مؤمنان از صلب هاي كافران، آشكار شدند، او نيز ظهور مي كند و بر دشمنان خداوند عزوجل غلبه يافته و آنان را مي كشد.» .
شيخ صدوق، در كتاب علل الشرايع 25 اين روايت را به سند ديگر از ابراهيم كرخي، از امام صادق عليه السلام نقل كرده است.
هشتم - سر غيبت معلوم نيست و فقط خدا مي داند
حديث - عبدالله بن فضل هاشمي گويد: از امام صادق جعفر بن محمد عليهم السلام شنيدم كه مي فرمود: «همانا صاحب اين امر را غيبتي است كه ناچار از آن است. و هر باطل جويي، در آن، به شك مي افتد.» .
گفتم: «فدايت شوم! براي چه؟» . فرمود: «به جهت امري كه به ما اجازه نداده اند آن را بر شما آشكار سازيم.» . عرض كردم: «چه حكمتي در غيبت او است؟ » . فرمود: «حكمت غيبت او، همان حكمتي است كه در غيبت حجت هاي الهي پيش از او بوده است. وجه حكمت غيبت او پس از ظهورش آشكار گردد، همچنان كه وجه حكمت كارهاي حضرت خضر عليه السلام - از شكستن كشتي و كشتن پسر بچه و به پا داشتن ديوار بر موسي عليه السلام روشن نبود تا آن كه وقت جدايي فرا رسيد.26
اي پسر فضل! اين، امري از امور الهي و سري از اسرار خدا و غيبي از غيب هاي پروردگار است و چون دانستيم كه خداوند، عزوجل، حكيم است، تصديق مي كنيم كه تمام كارهاي او حكيمانه است هر چند وجه و علت آن براي ما آشكار نباشد.» .
ما، تا اين جا، سعي كرديم نمونه اي از رواياتي را كه در باره ي اسباب غيبت بودند، دسته بندي و معرفي كنيم. و اين كه اين علت ها را به عنوان علت، مي پذيريم يا نه، و يا اين كه در صورت پذيرفتن، آيا هر كدام از اين ها، علت تام هستند و يا ناقص، يعني وجودشان براي وجود معلول، لازم و كافي است و وجود معلول، به چيز ديگري به غير از آن، توقف ندارد، يا اين كه بودن و وجودشان براي وجود معلول، لازم است، اما كافي نيست، و يا اينكه هيچكدام به عنوان علت نبود، ان شاء الله، در جاي خودش بحث خواهيم كرد.
تدوين : سيد حسن واعظي
گروه دين و انديشه تبيان
پي نوشت ها:
1) بحار، ج 52، ص 90، ح 3.
2) همان، ح 4.
3) همان، ح 4.
7) علل الشرايع، ج 1، ص 245، ح 7; كمال الدين، ص 481. هر دو كتاب، از شيخ صدوق است. بحارالانوار از هر دو نقل كرده است. بحار، ج 52، ص 90; منتخب الاثر از بحار و آن از عيون اخبار الرضا نقل مي كند. ص 326، ح 18.
8) سلسله سند علل الشرايع: حدثنا احمد بن محمد بن يحيي العطار، عن ابيه، عن محمد بن احمد بن يحيي عن احمد بن الحسين بن عمر، عن محمد بن عبدالله، عن مروان الانباري.
9) علل الشرايع، ج 1، ص 285، باب 179، ح 2; بحارالانوار، ج 52، ص 90، ح 2. ظاهرا روايت از امام جواد عليه السلام است.
10) محمد بن الفرج الرخجي، من اصحاب الرضا عليه السلام، ثقة. قال الشيخ و العلامه. و ذكره الشيخ ايضا في اصحاب الجواد عليه السلام والهادي عليه السلام، و قال النجاشي: انه روي عن ابي الحسن موسي عليه السلام. و روي المفيد في الارشاد ما يدل علي مدحه و علو منزلته. وسائل، ج 20، ص 339 و مرحوم خويي در كتاب معجم، ج 17، ص 132، فرموده: «ايشان، از امام جواد نقل كرده اند.» . پس معلوم مي شود كه مقصود از ابوجعفر عليه السلام، (امام جواد) است. و احتمال مي رود مراد محمد بن الفرج كوفي باشد كه از اصحاب امام صادق عليه السلام است.
11) كافي، ج 1، ص 343، باب في الغيبة، ح 31; مرآة العقول، ج 4، ص 61، ح 31.
12) كمال الدين، ج 2، ص 346، ب 33، ح 32; بحارالانوار، ج 52، ص 95، ح 8.
13) كافي، ج 1، ص 326، باب في الغيبة، ح 2 و ح 3; مرآة العقول، ج 4، ص 34، ح 2; همان، ص 35، ح 3، بحارالانوار، ج 52، ص 95، ح 10; علل الشرايع، ص 286، ح 4. مانند حديث علي بن جعفر از برادر خود امام كاظم عليه السلام; كمال الدين، 351، باب 34، ح 1; كافي، ج 1، ص 376، باب في الغيبة، مرآة العقول، ج 4، ص 34.
14) علل الشرايع، ج 1، ص 284، باب 179، ح 1; بحارالانوار، ج 52، ص 90، ح 1.
15) بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 5; «ان للغلام » .
16) كمال الدين، ج 2، ص 481، باب 44، ح 7. علل الشرايع، ص 243، باب 179، ح 8.
17) غيبت نعماني، ص 177، باب 10 (فصل چگونگي غيبت آن حضرت)، ح 21.
18) همان، ص 176، باب 10، (فصل چگونگي غيبت آن حضرت) ح 18، 19 و 20; همان، ص 172، باب 10 (فصل غيبت آن حضرت و فصول آن) ح 6; كمال الدين، ج 2، ص 481، باب 44، ح 7، 8، 9 و 10; همان، ص 346، باب 33، ح 32; كافي، ج 1، ص 378، باب في الغيبة، ح 5; و همان، ص 379، ح 9، ص 382، 18 و 29; بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 5; همان، ص 96، ح 16; همان، ص 97، ح 17، 18، 19 و 20; همان، ص 98، ح 21 و 22.
19) مائده، 101.
20) الاحتجاج، ج 2، 285; كمال الدين، ج 2، ص 485، ب 45، ح 4، بحارالانوار، ج 52، ص 92، ح 7.
21) كافي، ج 1، كتاب الحجة، باب في الغيبة، ص 384، ح 27; مرآة العقول، ج 4، ص 58، ح 27.
22) عهد و عقد و بيعت از نظر معنا با هم متقارب و نزديك هست و گويا هم ديگر را تاكيد مي كنند. محتمل است كه مراد از عهد، وعده با خلفاي جور باشد. بدين معنا كه آن ها را رعايت، مراعات كند. يا اين كه مراد، ولايت عهدي باشد، همانند امام رضا ( عليه السلام) و مراد از عقد، پيمان مصالحه و آتش بس باشد، همانند امام حسن ( عليه السلام) و مراد از بيعت، اقرار و اعتراف ظاهري به خلافت غير باشد. مرآة العقول، ج 4، ص 58.
23) فتح: 25.
24) علل الشرايع، ج 1، ص 147; بحارالانوار، ج 52، ص 97، ح 19.
25) علل الشرايع، ح 1، ص 147.
26) كمال الدين، ج 2، ص 481، باب 44 (علة الغيبة)، ح 11; علل الشرايع، ج 1، ص 287، ح باب 179. بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 4 (علة الغيبة)، ح 8; منتخب الاثر، باب 28 (في علة غيبته)، ص 330، ح 1.
27) كمال الدين، ج 2، ص 481، باب 44 (علة الغيبة)، ح 11; علل الشرايع، ج 1، ص 287، ح باب 179. بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 4 (علة الغيبة)، ح 8; منتخب الاثر، باب 28 (في علة غيبته)، ص 330، ح 1.
28) رجال الخويي، ج 18، ص 189.
29) قاموس الرجال، محمد تقي تستري، ج 10، ص 96.
30) تنقيح المقال، شيخ عبدالله المامقاني، ج 3، ص 220: «لاشبهة في كونه اماميا و كونه شيخ اجازة يغنيه عن التوثيق، فهو بحكم الثقة.» .