داستان كوتاه (47)
تو گذشته ات نيستي
پسر جواني وارد مدرسه شيوانا شد و خواست تا او را به شاگردي بپذيرد. شيوانا نگاهي به سر و وضع پسر انداخت و گفت: هر كس در اين مدرسه بايد شغلي فرا بگيرد و در آن شغل مشغول به كار شود. به اين ترتيب هم كار و مهارتي ياد ميگيري و هم هزينههاي خود را تامين ميكني.
پسر قبول كرد و با شرم و خجالت گفت: البته مسالهاي در مورد گذشتهام هست كه بايد به شما بگويم و آن اين است كه من در گذشته زندگيام آدم خوبي نبودهام و... شيوانا به ميان حرفش پريد و گفت: هيچ كس گذشته خودش نيست. هر انساني همان چيزي است كه همين الان انتخاب ميكند باشد. تو اين همه راه آمدهاي و ميخواهي يكي از شاگردان مدرسه باشي. پس تو شاگرد مدرسهاي. گذشته تو نه به من و نه به هيچ كس ديگري ربط ندارد.
پسر ساكت شد و هيچ نگفت. شيوانا ادامه داد: تا وقتي كه انتخاب شاگرد مدرسه بودن باشد تو شاگرد مدرسه ميماني و نزد ما هستي. هر وقت انتخابت عوض شد، بگو تا نسبت به ماندن يا رفتنت تصميم بگيرم. آنچه تعيين كننده و معنابخش هويت توست انتخاب خود توست كه مشخص ميكند الان چه باشي. تو گذشتهات نيستي كه مجبور به توضيح و توجيه آن باشي.
داستان كوتاه (46)
عشق يعني مواظب رفتار و حركات خود باشي
شيوانا با دو تن از شاگردانش همراه كارواني به شهري دور مي رفتند. با توجه به مسافت طولاني راه و دوري مقصد، طبيعي بود كه بسياري از مردان كاروان بدون همسرانشان و تنها سفر مي كردند و وقتي به استراحتگاهي مي رسيدند بعضي از مردان پي خوشگذراني مي رفتند.
همسفران نزديك شيوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند كه هر دو اهل دهكده شيوانا بودند. يكي از مردان هميشه براي عيش و خوشگذراني از بقيه جدا مي شد. اما آن ديگري همراه شيوانا و شاگردانش و بسياري ديگر از كاروانيان از گروه جدا نمي شد.
يك روز در حين پياده روي يكي از شاگردان شيوانااز او سوالي در مورد معناي واقعي عشق پرسيد. همسفر خوشگذران اين سوال را شنيد و خود را علاقه مند نشان داد و گفت: عشق يعني برخورد من با زندگي. تجربه هاي شيرين زندگي را برخودم حرام نمي كنم.
همسرم كه در دهكده از كارهاي من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما يا بقيه خبردار شد با خريد هديه اي او را راضي به چشم پوشي مي كنم. به هر صورت وقتي كه به دهكده برگردم او چاره اي جز بخشيدن من ندارد. بنابراين من از هيچ تجربه لذت بخشي خودم را محروم نكردم و هم با خريد هداياي فراوان عشق همسرم را حفظ كردم. اين مي شود معناي واقعي عشق.
شيوانا رو به شاگرد كرد و گفت: اين دوست ما از يك لحاظ حق دارد. عشق يعني انجام كارهايي كه محبوب را خوشحال مي كند. اما اين همه عشق نيست. بلكه چيزي مهمتر از آن هست كه اين رفيق دوم ما كه در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتي در غيبت او خيانت هم نمي كند، دارد به آن عمل مي كند. بيائيد از او بپرسيم چرا همچون همكارش پي عياشي و عشرت نمي رود؟
مرد دوم كه سر به زير و پابند اخلاقيات بود تبسمي كرد و گفت: به نظر من عشق فقط اين نيست كه كارهايي كه محبوب را خوشايند است انجام دهيم. بلكه معناي آن اين است كه از كارهايي كه موجب ناراحتي و آزردگي خاطر محبوب مي شود دوري جوئيم.
من چون مي دانم كه انجام حركتي زشت از سوي من، حتي اگر همسرم هم خبردار نشود، مي تواند روزي روزگاري موجب آزردگي خاطر او شود و چه بسا اين روزي روزگار در آن دنيا و پس از مرگ باشد، باز هم دلم نمي آيد خاطر او را مكدر سازم و به همين خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقي را در مورد خودم اجرا مي كنم و نسبت به آن سخت گير هستم.
شيوانا سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: دقيقا اين معناي عشق است. مهم نيست كه براي ربودن دل محبوب چقدر از خودت مايه مي گذاري و چقدر زحمت مي كشي و چه كارهاي متنوعي را انجام مي دهي تا خود را براي او دلپذير سازي و سمت نگاهش را به سوي خود بگرداني. بلكه عشق يعني مواظب رفتار و حركات خود باشي و عملي مرتكب نشوي كه محبوب ناراحت شود. اين معناي واقعي دوست داشتن است.
داستان كوتاه (45)
اول محو شو بعد كمك كن
مرد پير و جاافتاده اي نزد شيوانا آمد و به او گفت: سن و سالي از من گذشته و تصميم گرفته ام به مردم كمك كنم تا نيكي بيشتري از من باقي بماند. دختر جواني در همسايگي ماست كه پدر و مادرش را از دست داده و مال و اموالي هم ندارد. براي اينكه بي سرپرست نماند و بتواند از زندگي بهره مند شود قصد دارم او را به همسري خود برگزينم. اما اختلاف سني زياد بين من و او مرا نگران ساخته است و از شما مي خواهم با دختر صحبت كنيد و او را راضي كنيد تا من به او كمك كنم؟
شيوانا با چشماني متعحب به مرد پير خيره شد و گفت: تو اگر واقعا مي خواهي به اين دختر بي سرپرست و همينطور بقيه جوانان نيازمند اين دهكده كمك كني، اول سهم خودت را از ماجرا بيرون بكش و بعد كمك كن.
توصيه مي كنم كه با ثروت زيادي كه داري مقدمات ازدواج و تشكيل خانواده و يافتن شغل را براي آن دختر و پسر جواني كه سراغ دارد فراهم كني و با اين كار دو نفر را به سعادت برساني. چيزي كه تو اسم كمك به ديگران روي آن گذاشته اي، كمك و مساعدت به خودت است و تو منفعت خودت را در زرورق كمك به ديگران پنهان كرده اي.
نياز روحي و سني و طبيعي آن دختر جوان به يك همسر جوان هم سن و سال خودش با افكار و روحياتي مشابه خودش است نه با تو كه پير و فرسوده شده اي و ده ها سال از او فاصله داري. از اين به بعد ديگر سراغ من نيا و هر وقت هم خواستي به كسي كمك كني اول سهم خودت را محو و نابود كن و بعد به ديگران كمك كن.
داستان كوتاه (44)
پادشاه سرزمين وجود خود باش
يكي از شاگردان شيوانا فردي بسيار تميز و مرتب بود. لباسهايش بسيار تميز و بدون چين و چروك بود و كفش هايش هميشه از تازگي برق مي زد. يك روز شيوانا با تعجب ديد كه اين شاگرد فوق العاده تميز دارد روي كفش هاي خود خاك مي ريزد تا برق آنها را از بين ببرد و لباسهايش را به هم مي ريزد تا شكل و ظاهري ژوليده و به هم ريخته پيدا كند.
شيوانا با تعجب نزديك او رفت و پرسيد: چه مي كني؟ از تو بعيد است كه اين بلا را بر سر لباس و كفش و ظاهر خود بياوري؟
شاگرد با نگاه شرم زده گفت: امروز در بازار راه مي رفتم، چند نفر از رهگذران با صداي بلند درحالي كه مرا مسخره مي كردند گفتند اين آدم را نگاه كنيد كه شاگرد معمولي مدرسه شيوانا بيشتر نيست اما مثل پادشاهان لباس مي پوشد و مواظب تميزي لباس و جامه خود است. به همين دليل تصميم گرفتم شكل ظاهر خودم را شبيه بقيه كثيف و به هم ريخته سازم تا ديگر كسي چنين حرفي به من نزند.
شيوانا با لبخند گفت: تو چرا به آنها نگفتي كه در واقع يك پادشاه و سلطان گرانقدر و بي نظير هستي كه براي مدتي افتخار دادي و به مدرسه شيوانا آمده اي. شاگرد جوان با حيرت گفت: من پادشاه كجا هستم!؟
شيوانا پاسخ داد: تو پادشاه و حاكم سرزمين وجود خودت هستي. مي تواني بر بدن و روح و ذهن خودت حكم براني و آن را همان گونه گه مي پسندي آرايش كني و رشد دهي. هيچ قريبه اي نمي تواند بدون اجازه تو اي جناب سلطان، به ذهن و روان تو وارد شود.
چگونه يك پادشاه بزرگ مثل تو به آن رهگذرهاي ساده انديش اجازه داده است بي اجازه وارد ذهنش شوند و آرامش او را برهم زنند؟ برخيز و سريع بدون آنكه كسي متوجه شود دوباره بهترين و تميزترين جامه اي كه در توان داري بر اندام اين پادشاه بي رقيب بياراي و با افتخار به زيباترين شكلي كه در توان داري در كوي و برزن قدر گذار. مدرسه شيوانا به داشتن اينگونه شاگردان است كه افتخار مي كند و به خود مي بالد.
داستان كوتاه (43)
به خاطر خودت عاشق باش
مردي جوان، پريشان و آشفته نزد شيوانا آمد و با حالتي زار و به هم ريخته گفت: به هر كسي محبت مي كنم جوابم را با گستاخي و بي احترامي مي دهد و از مهرباني من سوءاستفاده مي كند و نمك مي خورد و نمكدان مي شكند. شما بگوييد چه كنم! آيا طريق مهر و محبت را رها سازم و همچون خود آنها بي رحم و خودپرست شوم و به فكر منافع خودم باشم؟
شيوانا با لبخند گفت: وقتي كسي به ديگري محبت مي كند و در حق انسان هاي اطراف خودش مهرباني و شفقت به خرج مي دهد اين كار را فقط به خاطر آنها انجام نمي دهد، بلكه اولين فردي كه از اين عمل مهربانانه نفع مي برد خود شخص است كه احساسي آرام بخش و متعالي وجودش را فرا مي گيرد و بركت و شادي و عشق در وجود و زندگي او گسترش مي يابد.
اگر آنها جواب محبت را با فريب و دغل مي دهند و از مهرباني تو سوءاستفاده مي كنند، تو هرگز نبايد فضاي پاك و آرام و باصفاي دل خود را به خاطر افرادي اين چنيني تيره و تار كني. هرچه اطراف تو را فريب و نيرنگ بيشتر فرا گرفت تو به خاطر خودت و به خاطر آرامش و تعالي روح و روان خودت عاشق تر بمان و چراغ مهرباني را در دل خود خاموش نكن. در واقع به خاطر خودت هم كه شده هميشه عاشق بمان.
داستان كوتاه (42)
رسم تعظيم مقابل خوبي ها
مرد جاافتاده كه اخلاق و رفتار سالمي داشت و جزو شاگردان شيوانا بود، با حالتي مردد نزد شيوانا آمد و در مقابل شاگردان گفت: من هميشه سعي كرده ام در اخلاق و رفتار اصول جوانمردي و انساني را رعايت كنم و به سمت كارهاي ناپسند نروم. اتفاقي براي من و خانواده ام رخ داده كه من را در تصميمي كه مي خواهم بگيرم دچار ترديد ساخته است.
قضيه از اين قرار است كه از دهكده مجاور يكي از جوانان ثروتمند ولي بدنام و شرور به خواستگاري دخترم آمده است. اينكه چرا او از بين اين همه دختر، دختر مرا انتخاب كرده، براي من عجيب است. او پسر شروري است و در همان دهكده خودش دخترهاي هم فكر و هم رده با او زيادند كه آنها هم چون خودش شرورند. حال مانده ام چه تصميمي بگيرم.
شيوانا محكم و استوار گفت: اينكه كاملا مشخص است، در مقابل انسان هاي خوب و سالم همه تعظيم مي كنند. حتي آدم هاي بدكار و بدنام هم وقتي مقابل خوبي مي رسند احترام مي گذارند و با فاصله عبور مي كنند.
اينكه آن جوان شرور مي خواهد همسرش را از خانواده سالم و خوب انتخاب كند هم به همين دليل است كه مي خواهد در حين ناخنك زدن به دنياي شرارت، بهترين ها را از بين خوب ترين ها به عنوان شريك زندگي خودش انتخاب كند.
دختر تو هم حق دارد بهترين و سالم ترين انسان را به همسري خود برگزيند. اينكه ديگر جاي ترديد ندارند. محكم و استوار به درخواست آن جوان، جواب منفي بده و بگذار رسم تعظيم مقابل خوبي ها هميشه پايدار بماند.
داستان كوتاه (41)
شايد براي امروز
شيوانا
همراه شاگردان از جادهاي كنار رودخانه عبور ميكردند. به خاطر باران شديد چند روز
قبل، جريان آب رودخانه بسيار شديد بود و كمترين بياحتياطي ميتوانست باعث لغريدن
عابران و افتادن آنها داخل آب شود.
در حين قدم زدن يكي از شاگردان جديد شيوانا كه تازه به مدرسه آمده بود گفت: من قبلا نزد استاد بزرگي در دهكدهاي دوردست درس ميگرفتم. او ميگفت ما آدمها هر كدام ماموريتي داريم و دليل اين كه تا الان زندهايم اين است كه هنوز آن ماموريتي را كه به خاطرش اجازه حيات يافتهايم، انجام ندادهايم.
شيوانا با لبخند گفت: آن استاد به شما نگفت چگونه بفهميم ماموريت ما در زندگي چيست؟ شاگرد جديد پاسخ داد: استاد گفت وقتش كه برسد خودمان ميفهميم و بعد از آن ديگر بودنمان در اين دنيا ضرورتي ندارد و از آن به بعد است كه ديگر زندگي ما را نميخواهد.
چند دقيقه در سكوت گذشت. در اين هنگام يكي از عابران كه كودكي نحيف بود بيش از حد به لبه رودخانه نزديك شد و به خاطر ليز بودن زمين سرخورد و داخل آب خروشان رودخانه افتاد. و با زحمت خودش را به سنگي بزرگ وسط آب چسباند. اما جريان آب بسيار شديد بود و آن كودك نميتوانست زياد طاقت بياورد.
مادر كودك شروع به فرياد كرد و از عابران كمك خواست اما به خاطر جريان شديد رودخانه هيچ كس جرات نميكرد به آن كودك كمك كند. شاگرد تازه وارد با صدايي لرزان گفت: هيچ فايدهاي ندارد، زمان مرگ اين كودك فرارسيده و از هيچ كس كاري ساخته نيست.
در اين لحظه شيوانا بلافاصله طنابي را از داخل كوله پشتي درآورد و به كمر خود بست و سر ديگر طناب را به دست شاگردان داد تا او را نگه دارند و خودش با عجله به داخل آب رودخانه شيرجه زد و شناكنان خود را به كودك رساند و طناب را به كمر او بست.
با زحمت زياد شاگردان توانستند شيوانا و كودك را از آب نجات دهند. وقتي هردو سالم و سلامت به ساحل رودخانه رسيدند. شاگرد تازه وارد با تعجب از شيوانا پرسيد: شما با اين سن و سال چرا جان خود را به خطر انداختيد؟ با اين سيلاب وحشتناك هر لحظه امكان داشت جان خود را از دست بدهيد؟
شيوانا تبسمي كرد و گفت: گفتم شايد ماموريتي كه به خاطر آن تا الان زنده ماندهام نجات همين كودك باشد. براي همين درنگ نكردم و سر وقت ماموريتي كه به خاطرش اين همه زندگي كردهام رفتم. اما الان كه نجات يافتيم فهميدم كه...پدر، اين لحظه شيوانا ساكت شد و به سطح رودخانه خيره ماند.
شاگرد تازه وارد با كنجكاوي پرسيد: چه چيزي را فهميديد؟
شيوانا با لبخند گفت: فهميدم كه ماموريت من بايد چيز ديگري همين دوروبرها باشد. به تو هم پيشنهاد ميكنم به جاي جست و جوي ذهني ماموريت زندگيات، در همين الانهاي زندگي خودت به دنبال انجام يك كار به دردبخور باشي. در اين صورت وقتي عمرت به پايان ميرسد ميفهمي كه هزاران ماموريت ارزشمند را به انجام رساندهاي و كاينات هربار به تو يك فرصت جديد براي ماموريت بعدي داده است.
داستان كوتاه (40)
گل دعواي گوزنها را تماشا نمي كند
بهار بود و شيوانا در كنار چشمهاي نشسته بود و به گلها و سبزههاي بهاري نگاه ميكرد و از طبيعت بهاري لذت ميبرد. در اين هنگام جواني غمگين و پريشان قدمزنان از راه رسيد و كنار شيوانا نشست و در حالي كه گلي كوچك را از كنار جوي آب ميچيد به شيوانا گفت: خوش به حالتان كه مثل من اينقدر غم و غصه نداريد؟
شيوانا درحالي كه به گل چيده شده در دستان پسر جوان خيره مانده بود پرسيد: غم و اندوه تو به خاطر چيست كه اين گل بايد تاوانش را پس بدهد؟ پسر گفت: براي مهماني از راه دور به منزل يكي از اقوام آمدهايم. اما هنوز چند ساعتي نگذشته كه اختلافات قديمي سر باز كرد و هر كسي دليلي براي به جان هم پريدن و ناراحت ساختن بقيه پيدا كرد و من هم كه خواستم وساطت كنم، فقط دشنام شنيدم.
به همين خاطر از آنجا بيرون آمدم و شما را ديدم كه چقدر آرام و آسوده كنار اين جوي آب نشستهايد و از اين همه غم و غصه فارغ هستيد. شيوانا گل مچاله شده را از دست جوان گرفت و با دست به دو تا گوزن نر اشاره كرد كه در فاصله دور با همديگر دعوا ميكردند. سپس گفت: عمر اين گل خيلي كوتاه است و تو با چيدنش آن را كوتاهتر ساختي.
اين گل و همينطور همه گلهايي كه در اين دشت سبز شدهاند فرصت ندارند كه عمر كوتاه خود را به دعواي گوزنها و شاخبازي آنها هدر دهند. آنها بياعتنا به همه گوزنهايي كه دعوا ميكنند از زندگي و عمر خود لذت ميبرند و حتي به سمت آنها نگاه هم نميكنند، چرا كه همه گلها خوب ميدانند وقتي سهميه عمر تعيين ميكردند براي تماشاي دعواي گوزن به آنها سهميه اضافي داده نشده است.
تو هم اگر ميبيني به خاطر شرايط روزگار در بين جمعي قرار گرفتهاي كه به تقليد از گوزنها ميخواهند با شاخ در شاخ هم انداختن، نگاه و توجه و وقت و در واقع عمر ديگران را به سمت خود جلب كنند، بهتر است مانند اين گل به زندگي نگاه كني و اصلا به گوزنها و شاخ بازي آنها توجهي نداشته باشي!
اگر هم كسي دليل اين بيتوجهي تو را پرسيد به او بگو كه براي تماشاي دعواي گوزنها سهميه عمر اضافي به تو داده نشده است و سهميه فعليات را هم براي تماشاي گلها نياز داري.
داستان كوتاه (39)
بالا برو
شيوانا از راهي ميگذشت. در كنار يك كارگاه نجاري بزرگ، جواني را ديد كه غمگين و افسرده به ديوار كارگاه تكيه داده است و به افق نگاه ميكند. شيوانا كنارش رفت و دليل اندوهش را پرسيد.
جوان گفت: اين يك كارگاه بسيار بزرگ است و انواع وسايل چوبي در آن ساخته ميشود. در اين يك سالي كه اينجا كار كردهام پول خوبي به دست آوردهام و چيزهاي زيادي آموختهام.
اما مشكل اينجاست كه سركارگر اينجا آدمي است بسيار تندخو و بيادب كه از صبح تا شب با بداخلاقي با همه كارگران رفتار ميكند. از يك طرف نميتوانم از دستمزد خوب اينجا بگذرم و از سوي ديگر تحمل بداخلاقيها و بهانهجوييهاي سركارگر برايم مشكل است، نميدانم چه كنم؟
شيوانا پرسيد: آيا كساني ديگر در اين كارگاه هستند كه از شر تندخوييها و بدخلقيهاي سركارگر در اماناند؟
كارگر جوان گفت: البته، در قسمت شمالي كارگاه قسمتي هست كه با چوبهاي خيلي مرغوب وسايل گرانقيمت براي مشتريان خاص ميسازند. تنها كساني ميتوانند در آن قسمت مشغول كار شوند كه مهارت بالايي داشته باشند و سختكوش و دقيق باشند.
شيوانا گفت: بسيار خوب! تو دو راهحل بيشتر نداري، يا بايد همينجايي كه هستي آنقدر تلاش كني تا تواناييهاي برتر خود نسبت به سركارگر فعلي را به مدير اين كارگاه ثابت كني تا بتواني جاي او را بگيري و يا اينكه مهارتها و توانمنديهاي خود را تا حد امكان و با دقت و حوصله آنقدر زياد كني تا بتواني در بخش شمالي مشغول به كار شوي و ديگر صداي سركارگر تندخو را نشنوي.
يك راهش هم اين است كه با دانش و مهارتي كه كسب كردهاي براي خودت در جايي ديگر كارگاه جديدي دست و پا كني. خلاصه اينكه، اگر ميخواهي صداي آدمهاي حقير و پست تو را آزار ندهد بايد آنقدر خود را بالا بكشي كه ديگر صداي آنها را نشنوي. پس برخيز و به جاي ناراحت بودن، براي صعود تصميم بگير و كاري انجام بده.
داستان كوتاه (38)
بدگوئي هاي كاهن
در تاريخ مشرق زمين شيوانا را استاد
عشق و معرفت و دانايي مي دانند، اما در عين حال كشاورز ماهري هم بود و باغ سيب
بزرگي را اداره مي كرد. درآمد حاصل از اين باغ صرف مخارج مدرسه و هزينه زندگي شاگردان
و مردم فقير و درمانده مي شد. درختان سيب باغ شيوانا هر سال نسبت به سال قبل
بارورتر و شادابتر مي شدند و مردم براي خريد سراغ او مي آمدند.
يك سال تعداد سيب هاي برداشت شده بسيار زيادتر از از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن ميوه ها بودند. در دهكده اي دور كاهن يك معبد بود كه به دليل محبوبيت بيش از حد شيوانا، دائم پشت سر او بد مي گفت و مردم را از خريد سيب هاي او بر حذر مي داشت.
چندين بار شاگردان از شيوانا خواستند تا كاهن معبد را گوش مالي دهند و او را جلوي معبد رسوا كنند، اما شيوانا دائما آنها را به صبر و تحمل دعوت مي كرد و از شاگردان مي خواست تا صبور باشند و از دشمني كاهن به نفع خود استفاده كنند.
وقتي به شيوانا گفتند كه تعداد سيب هاي برداشت شده امسال بيشتر از قبل است و بيم خراب شدن ميوه ها مي رود٬ شيوانا به چند نفر از شاگردانش گفت كه بخشي از سيب ها را با خود ببرند و به مردم ده به قيمت بالا بفروشند، در عين حال به شاگردان خود گفت كه هر جا رسيدند درس هاي رايگان شيوانا را براي مردم ده بازگو كنند و در مورد مسير تفكر و روش معرفتي شيوانا نيز صحبت كنند.
هفته بعد وقتي شاگردان برگشتند با تعجب گفتند كه مردم ده نه تنها سيب هاي برده شده را خريدند بلكه سيب هاي اضافي را نيز پيش خريد كردند. يكي از شاگردان با حيرت پرسيد: اما استاد سوالي كه براي ما پيش آمده اين است كه چرا مردم آن ده با وجود اينكه سالها از زبان امين معبدشان بدگويي شيوانا را شنيده بودند ولي تا اين حد براي خريد سيب هاي شيوانا سر و دست مي شكستند؟
شيوانا پاسخ داد: جناب كاهن ناخواسته نام شيوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتي درباره مطالب معرفتي و درس هاي شيوانا براي مردم ده صحبت كرديد، آنها چيزي خلاف آنچه از زبان كاهن شنيده بودند را مشاهده كردند، به همين خاطر اين تفاوت را به سيب ها هم عموميت دادند و روي كيفت سيب هاي شما هم دقيق شدند و عالي بودن آنها را هم تشخيص دادند.
ما سود امسال را مديون بدگويي هاي آن كاهن بد زبان هستيم. او باعث شد مردم ده با ذوق و شوق و علاقه و كنجكاوي بيشتري به درس هاي معرفت روي آودند و در عين حال كاهن خود را بهتر بشناسند. پيشنهاد مي كنم به او ميدان دهيد و بگذاريد باز هم بدگويي و بد زبانياش را بيشتر كند. به همين ترتيب هميشه مي توان روي مردم اين ده به عنوان خريدارهاي تضميني ميوه هاي خود حساب كنيد.
هر وقت فردي مقابل شما قد علم كرد و روي دشمني با شما اصرار ورزيد. اصلا مقابلش نايستيد، به او اجازه دهيد تا يكطرفه در ميدان دشمني يكه تازي كند. زمان كه بگذرد سكوت باعث محبوبتر شدن شما و دشمني او باعث شكست خودش مي شود. در اين حالت هميشه به خود بگوييد، قدرت من بيشتر است چرا كه او هيچ تاثيري روي من ندارد و من هرگز به او فكر نمي كنم و برعكس من باعث مي شوم تا به طور دائم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واكنش نمايم، اين جور مواقع سكوت نشانه قدرت است.