طمع مرد معتاد
تهران امروز: منشي مطب پزشك قرباني طمع مردشيشهاي به طلا و جواهراتش شد.جنازه اين دختر 34 ساله در حالي پيدا شد كه آثار خراشيدگي ناشي از درگيري احتمالي وي با قاتل يا قاتلان به خوبي روي دستهاي وي مشهود و خون زيادي از شكم و گردن وي روي سنگفرش سفيد مطب ريخته و كف اتاق را سرخ كرده بود.
پليس شهرستان هرشين از توابع كرمانشاه در پي تماس يكي از شهروندان با شماره 110 در محل حاضر شده و بعد از مشاهده جسد با بازپرس ويژه قتل تماس گرفته و او را از اين جنايت مطلع كرد.
بررسي جنازه نشان داد اين دختر مجرد بر اثر اصابت دو ضربه چاقو به شكم و گردن خود فوت كرده و فقدان طلا و جواهرات وي هم نشانهاي از يك قتل با انگيزه سرقت داشت.
تحقيقات درباره رفت و آمدهاي مشكوك روز حادثه به مطب آغاز شد و كارآگاهان اداره آگاهي با پرس و جو از كسبه محل دريافتند در همان ساعات وقوع جنايت مردي با ظاهري نامناسب كه احتمالا معتاد هم بوده چند ساعتي در حوالي اين مطب پرسه ميزده است.
تلاش براي دستگيري اين متهم آغاز شد و اين مرد معتاد شناسايي و بازداشت شد. متهم كه در بازجوييهاي اوليه هرگونه ارتباط با اين جنايت را انكار ميكرد سرانجام به قتل اين منشي جوان اقرار كرد و انگيزه خود را دست يابي به طلا و جواهرات اين زن ذكر كرد: چند روز قبل با همسرم براي تزريق آمپول به اين مطب آمديم. همانجا با ديدن جواهرات منشي پزشك وسوسه شدم و تصميم به سرقت آنها گرفتم.
چند روز بعد پس از مصرف شيشه درصدد عملي كردن نقشه ام برآمدم. كمي در خيابان كشيك داد م و در ساعتي خلوت پيش منشي آمده و از او خواستم آمپول مرا تزريق كند. او از من خواست به اتاق تزريقات بروم. مشغول آماده كردن سرنگ بود كه به او حمله و با چاقويي كه همراهم بود دو ضربه محكم به گردن و شكم او زدم. به زمين افتاد و جان داد. النگوهايش را از دستش خارج و به سرعت از آنجا خارج شدم. طلاها را پيش مالخر بردم و به قيمت 850هزار تومان فروختم.با اين اعترافات، پرونده اين مرد تحويل دادسراي جنايي داده شد تا تحقيقات تكميلي و بازسازي صحنه جرم توسط وي انجام شود.
غفلت
فكر نمي كردم همسرم به اين راحتي تعهدات زناشويي را زير پا بگذارد و اسير هوي و هوس بشود. او مرد سر به راه و خوبي بود اما از روزي كه حس دلسوزي ما براي دختر يكي از اقوام گل كرد و تصميم گرفتيم كدخدا بازي دربياوريم سرمان كلاه رفت و زندگي مان نابود شد.
زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري شهيد نواب صفوي مشهد افزود: ۸ سال قبل با پسر يكي از اقوام ازدواج كردم و با تولد ۲ فرزندمان زندگي بسيار شيريني داشتيم اما حدود يك سال قبل، عمه ام به خانه ما آمد و گفت: دخترش با دامادش اختلاف پيدا كرده و مدتي است با هم قهر هستند. او از شوهرم خواست تا مهناز را در فروشگاهش استخدام كند و ما هم با احساس مسئوليتي كه در اين رابطه داشتيم قبول كرديم. هنوز يك ماه از اين ماجرا نگذشته بود كه يك روز شوهر دختر عمه ام تماس گرفت و گفت: من مهناز را به دليل فساد اخلاقي رها كرده ام و مي خواهم طلاقش بدهم. شما چطور به او اطمينان پيدا كرده ايد تا در كنار شوهرتان مشغول كار شود؟متاسفانه آن روز بدون هيچ گونه تاملي و فقط از سر غرور،، شوهر مهناز را به باد فحش و ناسزا گرفتم و گوشي را قطع كردم.دختر عمه ام و شوهرش چند هفته بعد از يكديگر جدا شدند و اين مسئله حس دلسوزي مرا نسبت به او تشديد كرد اما غافل از آن بودم كه او براي زندگي ام چه نقشه پليدي كشيده است.زن جوان آهي كشيد و افزود: مدتي گذشت و من متوجه حركات و رفتار مشكوك همسرم شدم. افسوس، وقتي چشمانم را باز كردم كه ديدم كار از كار گذشته است و همسرم با مهناز رابطه مخفيانه برقرار كرده است. با روشن شدن اين حقيقت تلخ موضوع را خيلي منطقي و خودماني با شوهرم مطرح كردم و جليل صادقانه اعتراف كرد كه با دختر عمه ام به طور موقت محرم شده است و قصد دارد شوهر مناسبي برايش پيدا كند.از لحظه اي كه اين حرف ها را از زبان شريك زندگي ام شنيدم دلم شكست و تنها براي ۲ فرزندم و حفظ آبروي خانواده ام، سكوت كردم و به جليل گفتم بايد هر چه زودتر به اين رابطه مخفيانه خاتمه بدهي.روزهاي بسيار سختي را پشت سرگذاشتم و خودم را نفرين مي كردم كه چرا دختر عمه ام را به حريم زندگي ام راه دادم. منتظر بودم تا جليل به قولي كه داده بود عمل كند اما از يك هفته قبل متوجه شدم او از طريق مهناز با زن ديگري نيز ارتباط مخفيانه برقرار كرده است و حتي سيگار مي كشد. تصور مي كنم به دام مواد مخدر نيز افتاده باشد.با نگراني به سراغ مهناز رفتم تا از او بخواهم پاي خودش را از زندگي ام بيرون بكشد اما دختر عمه ام به من دهن كجي كرد و شوهرم نيز مي گويد اگر نمي تواني با اين شرايط كنار بيايي مهريه ات را بگير و به خانه پدرت برگرد.
وعده ازدواج
دل بسته نگاهش شدم و هر لحظه به او فكر مي كردم اما از زماني كه فهميدم زن و بچه دارد خودم را عقب كشيدم و گفتم: محال است به چنين ازدواجي تن بدهم. چند هفته گذشت و او هر روز با چشمانش تعقيبم مي كرد. ولي توجهي نشان ندادم چون دوست نداشتم زندگي كسي را به بازي بگيرم.يك روز ظهر از شركت كه بيرون آمدم، دختر جواني صدايم زد و گفت: خواهر ياسر هستم و برادرم خيلي از شما تعريف و تمجيد مي كند. او قصد دارد همسرش را كه بيمار رواني است طلاق بدهد و مي خواهد با تو ازدواج كند. برادرم پسر خوبي است و اگر افتخار بدهي تاج سرمان خواهي شد.دختر جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: اين پيشنهاد با توجه به حركات و رفتار منطقي كه همكارم از خودش نشان مي داد، فكرم را حسابي به خود مشغول كرد و در كمتر از يك هفته رابطه عاطفي بين من و ياسر به وجود آمد. او قول داد تا زماني كه همسرش را طلاق نداده حرفي از ازدواج نزند و با اين ترفند به بهانه اين كه بايد بيشتر با هم آشنا شويم گاهي بيرون مي رفتيم. متاسفانه ياسر در اثر اين رفت و آمدها از من سوءاستفاده كرد و چند هفته از اين ماجرا گذشت. در حالي كه منتظر بودم تا مرد روياهايم طبق قراري كه گذاشته بوديم به خواستگاري ام بيايد يك روز او گفت: از عهده پرداخت مهريه همسرش بر نمي آيد و بهتر است همديگر را فراموش كنيم.اين مسئله از نظر روحي و رواني خيلي برايم گران تمام شد و داشتم ديوانه مي شدم تا اين كه همسر ياسر و برادرانش به در خانه ما آمدند و با داد و فرياد، آبرو و حيثيت مان را جلوي همسايه ها به باد دادند.پدرم از اين ماجرا شوكه شده بود و زماني كه فهميد چه حماقتي كرده ام مرا با خود به كلانتري آورد تا از ياسر شكايت كنم.ادامه اين ماجرا رااز زبان خواهر ياسر مي خوانيم. دختر جوان كه پس از دستگيري برادرش به كلانتري آمده بود، گفت: همسر ياسر خيلي خانواده ما را تحقير مي كند و براي شوهرش احترامي قائل نيست. ياسر واقعا قصد داشت او را طلاق بدهد و با اين دختر خانم ازدواج كند. اما وقتي كه عروس مان فهميد ماجرااز چه قرار است به دست و پا افتاد و حتي به دليل اين كه رقيب خودش را از زندگي حذف كند همراه برادرانش به سراغ اين دختر جوان و خانواده اش رفت و آبروريزي راه انداخت.
خواهر ياسر افزود: اعتراف مي كنم كه نبايد براي حل مشكل برادرم از اين راه وارد مي شدم چون ما احساسات و سرنوشت دختري را به بازي گرفتيم و حالا نمي دانيم چه خاكي بر سرمان بريزيم.
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
عروس آواره
گريه ام گرفته بود. با ناراحتي از خانه بيرون آمدم و جلوي در حياط كز كرده بودم كه ناگهان، دختر همسايه جلو آمد و گفت: عروس خانم! كشتي هايت غرق شده است؟ چرا گريه مي كني؟ او با اين حرف ها كمي آرامم كرد و با دل پردردي كه داشتم همراه او به خانه آن ها رفتم. من آن روز به دختر همسايه گفتم كه تازه ۴ روز است زندگي مشترك خود را شروع كرده ايم اما اين مرد بي عاطفه امروز مرا كتك زد. در اين لحظه سيمين لبخندي زد و گفت: اتفاقا مي خواستم تو را ببينم و سوال كنم اين شوهر بد چشم را از كجا پيدا كرده اي كه وقتي يك زن از كنارش رد مي شود چشم درمي آورد؟ آشنايي من و دختر همسايه مان خيلي زود عاطفي و صميمانه شد و ما هر روز خودمان را بزك مي كرديم و از خانه بيرون مي رفتيم. متاسفانه از طريق سيمين و به اصرار او با پسري دوست شدم كه چرب زباني هايش مرا به فرشته اي در روياهاي دروغين تبديل كرده بود. عروس جوان در دايره اجتماعي كلانتري امام رضا(ع) مشهد افزود: شنيدن حرف هاي احساسي و عاشقانه آن پسر جوان و مقايسه برخوردهاي او با رفتارهاي سرد شوهرم باعث شد تا نسبت به شريك زندگي ام احساس تنفر پيدا كنم و هر روز كه مي گذشت از او فاصله مي گرفتم تا اين كه سيمين يك روز دلش را به دريا زد و گفت: اگر مي خواهي از اين به بعد آزاد زندگي كنيم و مال خودمان باشيم بايد از خانه فرار كنيم و به يك شهر دور برويم. از شما چه پنهان اولش مي ترسيدم اما كم كم تحت تاثير حرف هاي دختر همسايه شير شدم و تصميم احمقانه اي گرفتم. من با برداشتن طلاهايي كه سر عقد كادو گرفته بودم همراه سيمين و ۲ پسر جوان از شهر خودمان فرار كرديم و به مشهد آمديم. در اين جا آن ۲ پسر جوان ما را به خانه اي در حاشيه شهر بردند ولي متاسفانه آن ها و يكي از دوستان شان با توسل به زور و تهديد ما را طعمه هوس هاي شيطاني خودشان كردند.اصلا قرار نبود كه چنين اتفاقي بيفتد اما ما رودست خورده بوديم و راه فراري هم نداشتيم.تقريبا يك هفته از اين ماجراي تاسف بار گذشت و با اين كه هر دوي ما پشيمان شده بوديم اما راه فراري از چنگ ۲ جوان هوسران و همدست ديگرشان نداشتيم تا اين كه فرصتي پيش آمد و فرار كرديم و از پليس كمك خواستيم. عروس جوان در پايان اشك هايش را پاك كرد و گفت: همسرم مرا به چشم يك برده نگاه مي كرد كه در تمام امور زندگي بايد مطيع و فرمانبردار محض او مي شدم ...
زن نادان، شوهرش را به دام فساد كشاند
نامزدم پسري چشم و گوش بسته و گوشه گير بود اما با اشتباهاتي كه من مرتكب شدم او در كمتر از ۶ ماه، تمام حرف هاي قشنگي كه روزهاي اول مي زد را فراموش كرد و الان با ۲ دختر جوان ارتباط مخفيانه برقرار كرده است.مهسا در مركز مشاوره پليس افزود: چند ماه قبل پسر يكي از اقوام به خواستگاري ام آمد و من با مشورت خانواده ام به او جواب مثبت دادم.
حميد پسر سر به زير و خجالتي بود و در جشن عقدكنان مان، دوستانم با تمسخر و حالتي تحقيرآميز مي گفتند اين ساده را از كجا شكار كرده اي كه وقتي داخل اتاق عقد آمد رنگش مثل قالي سرخ شده بود و دستانش مي لرزيد.
عروس جوان افزود: از اين كه دوستانم، همسرم را مسخره مي كردند خيلي ناراحت شدم و از همان روز اول با حميد سر ناسازگاري گذاشتم. تصميم داشتم ايرادهاي او را برطرف كنم و به پيشنهاد يكي از دوستانم، نامزدم را همراه خودم به چند مجلس پارتي بردم تا آداب معاشرت ياد بگيرد.
حميد در جلسه اول خيلي غيرتي شده بود و از من ايراد مي گرفت كه چرا با پسران غريبه خوش و بش مي كني، ولي همان شب يكي از دوستانم كه دختر خوش سر و زباني است براي چند دقيقه او را به زير درختان باغ برد.
نمي دانم چه صحبتي بين آن ها رد و بدل شد كه نامزدم تغيير روحيه داد و از آن به بعد خودش پيگير بود كه چه زماني به ميهماني شبانه مي رويم و ... از اين بابت خيلي خوشحال بودم و به باوري غلط تصور مي كردم شوهرم باكلاس شده است ولي در كمتر از ۴ ماه فهميدم حميد با ۲ دختر كه از آشنايان يكي از دوستانم هستند ارتباط پنهاني برقرار كرده است.
با توجه به حرف هايي كه به گوشم مي رسيد خيلي نگران شدم و با پشيماني از حماقتي كه كرده بودم تصميم گرفتم نامزدم را اصلاح كنم اما او تعهداتش را زير پا گذاشته است و حالا از شكل و شمايلم ايراد مي گيرد و مرا با دختران ديگر مقايسه مي كند.
فريب
او به من ابراز عشق و علاقه مي كرد و با اين كه نمي خواستم درگير يك ماجراي احساسي بشوم، نمي دانم چه شد كه به دام افتادم و به همسرم و دخترم خيانت كردم. اعتراف مي كنم كه به راه خطا رفته ام و حالا در حالي به خانه برگشته ام كه سرمايه ام را از دست داده ام و سرافكنده و شرمسار هستم.مرد جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: ۲۱ ساله بودم كه به اصرار پدرم با دخترعمه ام ازدواج كردم. شكوه زن بسيار قانع و مهرباني است و ما با پشتيباني خانواده ام زندگي مشترك خود را بدون هيچ دغدغه اي آغاز كرديم. اما افسوس كه من از همان روز اول به دنبال رفيق بازي رفتم و همسرم نيز كه آن موقع ۱۶ سال بيشتر نداشت بيشتر اوقات به خانه پدرش مي رفت و با خانواده اش سرگرم بود. متاسفانه هر روز كه مي گذشت نسبت به شكوه توجه كمتري نشان مي دادم و پس از گذشت مدتي با خواهر يكي از دوستانم كه به خانه شان رفت و آمد داشتم، آشنا شدم. درست در همان موقع بود كه همسرم باردار شد و چون سن وسال كمي داشت بيشتر به خانه پدرش مي رفت تا مراقبش باشند.متاسفانه تنهايي در خانه كار دستم داد و در كنار اين كه منزل ما پاتوق دوستانم شده بود، فريب خواهر دوستم را خوردم. او ۸ سال از من بزرگ تر بود و مي گفت: از شوهرش طلاق گرفته است. اين زن جوان در تماس هاي تلفني كه داشتيم مرا اسير خودش كرد و ارتباط با او باعث شد تا كم كم به دام شيشه بيفتم و حتي كار به جايي رسيد كه با هم ازدواج موقت كرديم.من خودم را خيلي زرنگ فرض مي كردم و تصورم بر اين بود كه چند صباحي خوش مي گذرانم و سپس به زندگي ام بر مي گردم، اما افسوس كه با اين تفكرات احمقانه براي خودم دردسر درست كردم. چون هر چه مي گذشت اعتياد به شيشه، بيشتر وابسته ام مي كرد و تقريبا تمام درآمدم خرج عياشي هايم مي شد.پس از چند ماه همسر صيغه اي ام كه در اين مدت تا مي توانست از من سودجويي كرده بود، گفت: باردار شده است و بايد او را به طور رسمي عقد كنم. با شنيدن اين حرف به خواهش و التماس افتادم و او گفت: اگر مبلغ ۶ ميليون تومان بدهم بچه را سقط خواهد كرد.مرد جوان افزود: من ساده لوح اين پول را با سرقت طلاهاي همسرم از داخل خانه و گرفتن يك وام جور كردم و به او دادم اما اين ماجرا تمام نشد چرا كه اين زن و برادرانش دست بردار نيستند و مدام مرا تهديد مي كنند كه بايد ۴ ميليون تومان ديگر به آن ها بدهم در غير اين صورت آبرويم را به باد خواهند داد. اين در حالي است كه اين زن به من گفت كه موضوع بارداري حربه اي براي سركيسه كردن من بوده است.
فرار اينترنتي
كانون خانواده ما از روز اول سست بنا نهاده شده بود و من با دلهره و اضطراب رشد كرده ام اما از حدود يك سال قبل پسر جواني سر راهم قرار گرفت كه حرف هايش آرام بخش روح و روانم بود و به آيند ه ام اميد پيدا كردم. افسوس كه فريب چرب زباني هايش را خوردم و خودم را سياه بخت و بيچاره كردم.ژاله ۲۳ سال سن دارد و توسط ماموران انتظامي شهرستان مرزي تايباد همراه پسري جوان به اتهام رابطه نامشروع و فرار از خانه هنگام خروج از كشور دستگير شده است.او در بيان قصه تلخ زندگي اش گفت: اهل يكي از شهرهاي مركزي كشور هستم. پدرم شغل درست و حسابي ندارد و هر روز به كاري مشغول است.
من از يك سال قبل در هتل بزرگي مشغول كار شدم و در اين مدت كمك خرج خانواده ام بودم اما يك روز در فضاي اينترنت با پسر جواني آشنا شدم. ما چند هفته با هم از طريق چت و تماس تلفني ارتباط داشتيم تا اين كه او گفت تبعه خارجي است و در بندرعباس زندگي مي كند.
«يدا...» با حرف هايش روياهاي قشنگي را برايم ساخت و من كه تشنه محبت بودم فريبش را خوردم. او مي گفت وضع مالي بسيار خوبي دارد و مي خواهد به كشورش برگردد.
يدا... مرا تشويق كرد تا بدون اطلاع خانواده ام به بندرعباس بروم و متاسفانه عقلم را كف دستم گذاشتم و از خانه فرار كردم. با هر بدبختي كه بود خودم را به بندرعباس رساندم و ما به طور مخفيانه حدود ۴ماه با هم زندگي كرديم. در اين مدت من از كرده خود پشيمان شده بودم چون يدا... مردي نبود كه تصورش را مي كردم. تصميم گرفتم به شهر خودمان برگردم اما متوجه شدم باردار شده ام و براي همين هم به ناچار خودم را به دست سرنوشت سپردم. اگر چه از نظر روحي و رواني خيلي به هم ريخته شده بودم و خودم را سرزنش مي كردم كه چرا بدون عقد رسمي با يك تبعه خارجي غيرمجاز رابطه برقرار كرده ام و...؟چند روز قبل يدا... گفت قبل از اين كه به زمان وضع حمل نزديك شوي بايد به كشورش برويم و ما براي خروج از كشور به شهر مرزي تايباد آمديم. اما ماموران انتظامي دستگيرمان كردند.سرهنگ حيدري مقدم فرمانده پليس شهرستان تايباد در اين باره به خراسان گفت: هم اكنون خانواده دختر جوان كه با مراجعه به پليس آگاهي براي دخترشان اعلام مفقوديت كرده بودند در جريان دستگيري او قرار گرفته اند.
زن جوان، قرباني ازدواج اجباري با مرد هوسران
سر سفره عقد با تمام نفرتي كه از ميثم داشتم جواب بله گفتم. من هيچ شناختي نسبت به ميثم نداشتم و تنها مي دانستم كه يك بار قبلا ازدواج كرده است و تجربه يك شكست در زندگي خود را دارد. متاسفانه پدرم تنها به صرف آشنايي با پدر ميثم كه فردي معتمد و قابل احترام است به اين وصلت راضي شد و مرا هم به زور پاي سفره عقد نشاند. ولي ازهمان لحظه اي كه توي اتاق عقد متوجه شدم او چشم چراني مي كند قلبم گرفت و تخم بدبيني در دلم جوانه زد.ما زندگي مشترك خود را در كمتر از ۵ ماه آغاز كرديم و ۴ سال از عمرمان مثل ابر و باد خيلي سريع گذشت. در اين مدت من بارها و بارها از شوهرم مواردي ديدم كه برايم عذاب آور بود اما چون مادرم بيماري قلبي دارد، نمي توانستم چيزي بگويم و همچنين به احترام دختر كوچكم، خون دل خوردم و صدايم درنيامد.
زن جوان آهي كشيد و افزود: تا به حال چندين مرتبه، مچ او را هنگامي كه با تلفن همراهش در حال صحبت با دختري جوان بود گرفته ام و از شوهرم خواهش كردم كه دست از اين كارهايش بردارد اما فايده اي نداشت و چند ماه قبل نيز خودش اعتراف كرد كه با زني معتاد ازدواج موقت كرده است.
ميثم از روز اول كار درست و حسابي نداشت و با خودروي سواري كه پدرش براي او خريده بود مثلا مسافركشي مي كرد تا خرج زندگي مان را در بياورد ولي اين مرد هوسران با ارابه شيطاني اش به دنبال نيات پليد خود رفت و آلوده گناه شد.
متاسفانه در اين مدت، پدر بيچاره ام كه پيرمردي بازنشسته مي باشد هزينه هاي زندگي مان را تامين كرده است و پدر شوهرم نيز هر وقت با من و خانواده ام روبه رو مي شود با احساس شرمندگي از كارهاي پسرش، فقط عذرخواهي مي كند.
زن جوان ادامه داد: امروز حدود ساعت ۱۰ صبح بود كه ميثم از بيرون آمد و در حالي كه خيلي عصبي به نظر مي رسيد، گفت: ماشينم خراب شده است، برو و از پدرت ۲۰۰ هزار تومان قرض بگير و ظهر هم خانه پدرت بمان تا به دنبالت بيايم. من فوري آماده شدم و بچه ام را بغل كردم تا به خانه پدرم بروم اما توي حياط متوجه صدايي از داخل انباري شدم. جلو رفتم و در انبار را باز كردم. با تعجب زن جواني را ديدم كه داخل انباري پنهان شده است. او كه خيلي ترسيده بود گفت: مرا ببخش، شوهرت مقصر است. با سروصدايي كه راه انداختم آن زن غريبه فرار كرد. ميثم نيز كه آبرويش را در خطر مي ديد مرا به باد كتك گرفت و جلوي همسايه ها تهمت هاي ناروايي زد تا دهانم را ببندد.
زن جوان در پايان گفت: متاسفانه به دليل سهل گيري پدر و مادرم در زمان ازدواجم پا به اين زندگي نكبت بار بي روح گذاشتم ولي پس از گذشت ۲ سال متوجه شدم كه همسر اول ميثم به دليل مسائل غيراخلاقي اين مرد هوسران از او طلاق گرفته است.
از خانواده ها خواهش مي كنم قبل از ازدواج فرزندانشان تحقيقات درست و حسابي انجام بدهند.
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
سرويس مدرسه
هر روز كه مي گذشت بيشتر شيفته و فريفته هاشم مي شدم و در تاريكي و سكوت شب برايش گريه مي كردم. زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري شهيد فياض بخش مشهد افزود: هاشم ۲۸ سال سن داشت و راننده سرويسي بود كه هر روز مرا به مدرسه مي رساند. پس از گذشت چند هفته متوجه نگاه هاي معني دارش شدم و او با يك مشت حرف احساسي مرا كه آن موقع دختري ۱۳ ساله بودم فريب داد.ما گاهي اوقات، حدود نيم ساعت با هم دور مي زديم و رابطه عاطفي مان كم كم رنگ و بوي ديگري به خودش گرفت تا جايي كه به سوءاستفاده ختم شد.اگرچه او به قول خودش عمل كرد و به خواستگاري ام آمد ولي پدر و مادرم راضي به اين ازدواج نبودند.در آن شرايط من و هاشم با هم فرار كرديم و او مرا به خانه پدربزرگش در روستا برد و چندين بار ديگر نيز از من سوءاستفاده كرد.با توجه به مشكلي كه برايم به وجود آمده بود خانواده ام ناچار شدند به خواستگاري هاشم جواب مثبت بدهند و ما بالاخره با هم ازدواج كرديم.زن جوان افزود: الان كه داستان زندگي ام را براي تان تعريف مي كنم ۷ سال از آن موقع مي گذرد و من كه مادر ۲ فرزند هستم به اتهام سرقت دستگير شده ام.راستش را بخواهيد بعد از ازدواج متوجه شدم شوهرم اهل كفتربازي است و به مواد مخدر اعتياد دارد. او هر شب دوستانش را روي پشت بام خانه دور خودش جمع مي كرد و بساط ترياك را براي آنان جور مي كرد.از ۳ سال قبل هاشم به مصرف شيشه و كريستال روي آورد و با اين بهانه كه اگر من نيز از شيشه استفاده كنم هر ۲ نيروي فوق العاده اي پيدا مي كنيم و اختلافاتي كه در زندگي داريم حل خواهد شد، مرا به دام انداخت.متاسفانه تا چشم باز كردم ديدم عضو ثابت مجالس شب نشيني شوهرم و دوستان بي سر و پايش شدم.شرم دارم كه بگويم براي تامين هزينه هاي مواد مخدر و مخارج خانه به چه كارهاي ناشايستي تن داده ام و هر وقت هم كه خيلي بي پول مي شدم همراه شوهرم با موتورسيكلت به مقابل فروشگاه هاي بزرگ مي رفتيم و با سوءاستفاده از شلوغي محل و غفلت فروشندگان دست به سرقت مي زديم و متواري مي شديم.امروز هم قصد داشتيم سرقت كنيم اما توسط صاحب فروشگاه دستگير شدم ولي شوهرم فرار كرد.
مادر پشيمان
مخالفت شديد خودم را با خواستگاري بهروز اعلام كردم و به دخترم گفتم پسري كه ۸ سال از تو كوچك تر است نمي تواند همسر مناسبي برايت باشد اما او هر ۲ پايش را توي يك كفش كرد و در جوابم گفت: اگر به پسر مورد علاقه اش نرسد دست به خودكشي خواهد زد.مانده بودم چه كار كنم و از طرفي مي ترسيدم مبادا تنها دخترم كه يادگار همسر خدابيامرزم بود بلايي به سر خودش بياورد.
زن ۵۰ ساله در دايره اجتماعي كلانتري امام رضا(ع) مشهد افزود: چند ماه دندان روي جگر گذاشتم تا شايد احساسات و هيجانات فتانه فروكش كند اما فايده اي نداشت و هر روز كه مي گذشت او بي حوصله تر مي شد. بالاخره دست به كار شدم و بهروز را به خانه دعوت كردم تا تمام حرف ها و بايدها و نبايدها را به او بگويم.
آن روز من به بهروز گفتم كه بعد از مرگ همسرم، براي دخترم هيچ كم و كسري نگذاشته ام و دوست دارم خوشبختي اش را ببينم. او هم با اين ادعا كه عاشق دخترم است و حاضر است يك عمر نوكري اش را بكند مرا خام كرد.
مادر دل شكسته افزود: در پي توافقاتي كه داشتيم مراسم خواستگاري به طور رسمي برگزار شد و بدون انجام تحقيقات درست و حسابي جواب بله را گفتيم.
با توجه به اين كه خانواده بهروز از نظر اقتصادي وضعيت بسيار نابه ساماني دارند، تمام خرج و مخارج جشن عروسي دخترم را خودم بر عهده گرفتم و فتانه را با هزار اميد و آرزو به خانه بخت فرستادم اما افسوس كه سرنوشت فرزندم با اين ازدواج شوم به لجنزار فساد و اعتياد ختم شد.
ماجرا از اين قرار است كه من و دخترم پس از گذشت مدتي متوجه شديم بهروز به كريستال آلوده است و از اين موضوع بدتر آن كه ۲ خواهر او نيز معتاد هستند و به فساد اخلاقي اشتهار دارند و حتي آن ها قصد داشتند دخترم را نيز به دام بيندازند.
فتانه از كرده خود پشيمان شده بود و با مشورتي كه با هم داشتيم تصميم گرفت از شوهرش طلاق بگيرد تا خودش را از منجلاب بدبختي نجات دهد اما قبل از اين كه اقدامي انجام بدهيم او فهميد باردار شده است و ... بااين شرايط نمي دانيم چه خاكي بر سرمان بريزيم اگر چه دامادم نيز تهديد مي كند كه اگر حرف از طلاق بزنيم دودمان ما را با كمك دوستان بي سر و پايش به باد خواهد داد.
زن ۵۰ ساله اشك هايش را پاك كرد و گفت: حيف كه دخترم دير متوجه اشتباه خود شد اگر چه من هم به عنوان بزرگ تر او حماقت كردم و بدون انجام تحقيقات و نظرخواهي از بزرگ ترهاي فاميل فرزندم را بدبخت و بيچاره كردم.
اميدوارم هيچ دختر جواني مانند فتانه اسير احساسات و هيجانات خود نشود و هيچ مادري مثل من سهل انگاري و ساده انديشي نكند چون سرنوشت آدم ها به راحتي خراب مي شود و راه بازگشت از خطا كمي پيچ در پيچ و مشكل است.