رمان غزل عاشقي قسمت 6

فصل 6
قسمت اول


مهندس همايوني به قهقهه خنديد و گفت:
-بله عجب روزايي بود.
آفاق بازو در بازوي نامزدش نشسته بود آيدين زير چشمي به آيلار نگاه كرد و گفت:
-من تمام گذشته ها رو تو ذهنم نگه داشتم.
كتايون گفت:
-تولد آيلارم يادته؟ممكن نيست.
-چرا خوب يادمه رفتيم ويلاي بزرگ.
زيبا گفت:
-اسمشم خودت گذاشتي.
-يادمه.
مهندس سالاري خنديد و گفت:
-يادت باشه من بايد تلافي كنم.
نگاه پرسشگر ش را به او دوخت مهندس سالاري ادامه داد:
-اسم بچه ات رو من مي خوام انتخاب كنم.
-حتما.
آفاق گفت:
-هوم خبراييه؟چه محكم گفت حتما.
آيدين سرخ شد و همه به خنده افتادند شهاب گفت:
-آفاق مي گفت شما اونجا نامزد داريد.
-نه نامزد كه نه.
به آيلار نگاه كرد كه بي تفاوت نشسته بود و گفت:
-نامزد نه.
آفاق با لحن معترضي گفت:
-پس النا كي بود؟
-مازدم نبود.
مهندس همايوني خنديد و گفت:
-آفاق ديگه تو نكات ريز دقيق نشو
و دوباره همه به خنده افتادند آيدين به آيلار كه با بي تفاوتي سر به زير داشت نگاه كرد آفاق گفت:
-باشه اما منم خاطرات خوب تو ذهنم مي مونه.
شهاب با اشتياق گفت:
-منم خاطرات زيادي از بچگي هام تو ذهنم دارم
آفاق گفت:
--من خاطرات مشترك زيادي با داداشم و ....
به آيلار نگاه كرد و گفت:
-آيلار يادمه.
آيلار نگاهش كرد در چشمهاي آفاق شيطنتي تلخ نشسته بود آيلار لبخند زد و گفت:
-ولي من چيزايي كه برام مهم نباشه تو ذهنم نگه نمي دارم.
آفاق بور شده بود گفت:
-حتي آخرين خاطره ي مشتركمون؟
آيدين نگاهش كرد آيلار لبخند زد و گفت:
-حتما مهم نبوده كه تو ذهنم نمونده.
-اتفاقا مهم بود چون باعث شد آيدين از ايران بره!
آيدين كه اوضاع رو درك كرده بود گفت:
-نه!
آفاق به قهقهه خنديد و آيدين آرام گرفت شهاب گفت:
-خب قضيه چي بود؟
همه نگاهها به طرف آفاق چرخيد آفاق به مبل تكيه داد و گفت:
-يه مارجاي جالب.
همايوني خنديد و گفت:
-وقتي آفاق اينجوري صحبت مي كنه يعني بايد اماده ي خنديدن شد.
آفاق سر خورده گفت:
-بابا واقعا كه.
و همايوني كه به زحمت سعي مي كرد مانع خنده خود شود گفت:
-معذتر مي خوام عزيزم.
كتايون چپ چپ به او نگاه كرد زيبا گفت:
-واسه منم جالب شد خب خاطره تون چي بود؟
آفاق به آيلار كه مي خنديد نگاه كرد از خنده او آنقدر عصباني شده بود كه احساس كرد بخار داغي از سرش بلند مي شود گفت:
-يادتون كه مي آيد آيلار چه اخلاقايي داشت؟
خنده روي لبهاي آيلار خشك شد سالاري با خنده گفت:
-چه جورم.
آيلار به پدرش كه لبخند مي زد نگاه كرد شهاب پرسيد:
-چه اخلاقايي؟
-ببخشيد آيلار جون اما چون شهاب نمي دونه من يه كوچولو واسه اش توضيح مي دم از نظر تو ايرادي ندارد؟
آيلار سعي كرد بر خود مسلط باشه گفت:
-البته كه نه!
-عزيزم آيلار جون تك فرزنده خانوادس.
-بله متوجه اين موضوع شدم.
-عمو و خاله جون رو هم كه مي شناسي؟
-بله.
-آيلار رو خدا بعد از چند سال به عمو و خاله جون داده و.... مي توني حدس بزني ديگه؟
مهندس همايوني با خنده گفت:
-يكي يه دونه....
و سهاب ادامه داد:
-خل ود....واي ببخشيد!
صداي خنده بلند شد آيلار بي آنكه لبخند بزنه به آفاق خيره شده بود زيبا به آيلار نگاه كرد و خنده اش متوقف شد شهاب رو به آيلار كرد و گفت:
-معذرت مي خوام منظوري نداشتم
-مهم نيست من آدم واقع بيني هستم.
آفاق گفت:
-مي ذاريد خاطره ام رو تعريف كنم؟
-بگو عزيزم.
-تولد آيلار جون بود و ما رفته بوديم اونجا زيبا جون دعوتمون كرده بود بريم اونجا.
رو به آيلار كرد و گفت:
-يادت اومد عزيزم؟
-من تولد هاي زيادي داشتم يادم نمياد كدومو مي گي؟
-آيلار آيدين رو برده بود تو اتاقش و ازش خوساته بود باهاش عروسك بازي كنه.
آيدين به قهقههه خنديد آفاق در حالي كه مي خنديد گفت:
-تصور كن آيدين عروسك بندازه روي پاش و بخوابوندش.
همه مي خنديدند.
-واقعا كه شهاب راست گفتي يكي يه دونه...
آيلار با ناراحتي گفت:
-چندانم خنده دار نيست.
همه ساكت شدند آيلار ايستاد و گفت:
-به نظر من كه بيشتر مسخره بود تا خنده دار
آيدين هم ايستاد و گفت:
-آفاق منظوري نداشت.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۵:۲۹
نظرات (0)
،

رمان غزل عاشقي قسمت 5

فصل پنجم
قسمت اول


آيلار به آرامي روي صندلي جا به جا شد.آفاق سرك كشيد و دسته گلي را كه در دست داشت محكم به سينه چسباند زيبا گفت:
-آروم باش دختر.
كنار زيبا نشست و گفت:
-دلم داره پر پر مي زنه.
كتايون لبخند به لب داشت و با رنگي پريده به تابلوي پروازها چشم دوخته بود.
زيبا گفت:
-منم استري دارم.حالا ديگه حسابي بزرگ شده.
-بايد ببينيش خاله يه تيكه ماه شده!
كتايون خنديد و گفت:
-ديگه داره زيادي تعريف مي كنه.
زيبا هم خنديد.آيلار با بند كيفش بازي مي كرد.آفاق زير چشمي او را نگاه كرد و گفت:
-خدا كنه نامزد خوشگلش رو با خودش بياره واي خاله اونقدر ناز بود موهاي خرمايي چشماي آبي سفيد مثل برف!كلي به هم مي اومدن.به من مي گفت افق چقدر بهش مي خنديدم يادته مامان؟
-به نظر من كه چندانم خوشگل نبود.
-اروپايي كه بود.
آيلار به ساعتش نگاه كرد آقاي همايوني به طرفشان آمد كتايون پرسيد:
-چي شد نيومد؟
-هواپيما تا ده دقيقه ديگه مي شينه.
و رو به زيبا و آيلار ادامه داد:
-متاسفم كه شما هم معطل شديد.
-اين حرفا چيه؟سالاري هم مي خواست بياد تو آخرين دقايق يه كاري واسه اش پيش اومد.
آيلار ايستاد و گفت:
-كسي نوشيدني خاصي ميل داره؟من تشنمه مي خوام برم نوشيدني بگيرم.
آفاق گفت:
-تو چه جوري مي توني چيزي بخوري؟من كه از شدت اضطراب راه گلوم بسته شده.
-خب تشنمه.
كتايون گفت:
-لطفا يه بطري آب معدني هم واسه من بگير.
-ديگه كسي چيزي ميل نداره؟
زيبا گفت:
-زود برگرد هر آن ممكنه هواپيماش بشينه زمين.
آيلار آهسته گفت:
-دستشويي هم مي خوام برم.
زيبا خنديد و گفت:
-زود برگرد.
كيفش را روي دوشش جابه جا كرد و از آنها دور شد.
آيدين بعد از دوازده سال دوري به ايران باز مي گشت خانواده همايوني از يم ماه قبل كه آيدين خبر بازگشتش به ايران راداده بود در هيجاني غريب فرور فته بودند آيلار در اين مدت فقط عكسهايي را كه آيدين مي فرستاد ديده و به مناسبت عيد و تبريك سال نو با او تلفني صحبت كرده بود چيزي از كودكي شان به ايد نمي آورد خاطرات محوي از او در دورترين زواياي ذهنش بود و هر چه فكر مي كرد چيز بيشتري به ياد نمي آورد امروز هم بيشتر به اصرار مادرش به فرودگاه آمده بود.
دستهايش را شست و روسري اش را مرتب كرد در آيينه نگاهي دقيق به خود انداخت و گوشه لبش را پاك كرد و از دستشويي بيرون آمد نگاهي به اطراف چرخاند به طرف يكي از مغازه ها رفت دو بطري آب معدني و چند عدد آب نبات چوبي گرفت و از آنجا بيرون آمد به ساعتش نگاه كرد چند دقيقه اي را صرف نگاه كردن به مغازه هاي داخل فرودگاه كرده بود به سرعت به طرف آنها به راه افتاد از دور خانواده همايوني و مادرش را ديد كه با شعف به طرفش مي آمدند با تعجب به انها نگاه مي كرد كه ناگهان چيزي محكم به او برخورد كرد چهره اش از درد درهم مچاله شد خم شد و پايش را گرفت يك نفر گفت:
-معذرت مي خوام چيزيتون كه نشد؟
با عصبانيت گفت:
-حواستون كجاست؟
مرد جواني روبرويش ايستاده بود و با نگراني نگاهش مي كرد گفت:
-واقعا معذرت مي خوام اجازه بدين كمكتون كنم.
دستهايش را براي گرفتن او پيش آورد آيلار درد قوزك پايش را فراموش كرد ايستاد و خود را عقب كشيد و گفت:
-چه كار مي كنيد آقا؟مواظب رفتارتون باشيد.
پسر جوان كه تازه متوجه موقعيت خود شده بود با دستپاچگي گفت:
-ببخشيد حواسم نبود
آقاي همايوني با نگراني گفت:
-چيزي شده آيلار جان؟
-سلام.
كتايون بي توجه به آيلار پسر جوان را در آغوش كشيد و آيدين بهت زده به آيلار كه او هم متعجب به او خيره شده بود نگاه مي كرد آفاق او را در آغوش كشيد زيبا از آيلار پرسيد:
-چيزيت كه نشده؟
و آيلار مات و مبهوت جواب داد:
-نه!
كتايون پرسيد:
-پات كه چيزي نشده؟
آفاق به جاي او جواب داد:
-حواست كجا بود؟
آيدين گفت:
-مقصر من بودم.
آيلار چهره در هم كشيد و گفت:
-نه من مقصر بودم وقتي ديدم بقيه دارن مي آن طرفم حواسم رفت به اونا.
آقاي همايوني خنديد و گفت:
-بابا اينم يه نوع آشنا شدنه ديگه آيدين آيلار جان رو كه يادت مياد؟
آيدين دستش را به طرف او دراز كرد و گفت:
-خوشوقتم.
آيلار سرش را كج كرد و گفت:
-خوشبختم.
زيبا به سرعت نوك انگشتان آيدين را كه معلق بين زمين و هوا مانده بود فشرد و گفت:
-به وطن خوش اومدي دلمون واسه ات تنگ شده بود.
آيدين لبخد زد و گفت:
-شما هنوزم مثل اون وقتا هستين.
صدايش را پايين آورد و آهسته گفت:
-به همون خوشگلي!
زيبا سرخ شد و با خنده گفت:
-تو هم فرقي نكردي
آيدين به آيلار نگاه كرد و گفت:



تا صفحه ي 71
ادامه دارد............
فصل پنجم
قسمت دوم


-انگار هيچ كس هيچ فرقي نكرده.
آقاي همايوني گفت:
-چرا همه به فرقايي كردن اين خانم خانما رو مي بين مي خواد دكتر بشه جنابعالي شدي آقاي مهندس اين آفاق وروجكم مي خود شوهر كنه.
آفاق گفت:
-بابا!
-مگه دروغ مي گم؟
آيلار گفت:
-معذرت مي خوام عمو جان مي شه بريم؟من پام درد مي كنه.
آيدين گفت:
-مي خواين بريم دكتر؟
-نه چيز مهمي نيست.
آفاق گفت:
-آيلار هنوزم عادت داره همه چيز را بزرگ كنه.
آقاي همايوني گفت:
-منم موافقم.
همه سرها به طرف او چرخيد گفت:
-منظورم رفتن بود.
ولحن كلامش همه را به جز آيلار به خنده انداخت آيدين نگاهش كرد و با ديدن چهره در هم او خنده روي صورتش يخ زد آفاق بازو در بازوي او انداخت و گفت:
-شهاب معذرت خواست كه نتونست بياد واقعا درگير بود اما قول داده شب بياد خونه
و او را با خود برد زيبا پرسيد:
-تو حالت خوبه؟
آيلار لنگ لنگان به راه افتاد و گفت:
-مي تونم راه برم.
آقاي همايوني چرخ حامل چمدانهاي آيدين را هل داد و گفت:
-بابا من ديگه مي خوام پدر بزرگ بشم گاريچي كه نيستم!
كتايون گفت:
-غرغر نكن كار خودته.
و در حالي كه با شوق به دختر و پسرش كه بازو در بازوي يكديگر مي رفتند نگاه مي كرد در كنار زيبا راه فتاد.
مهندس همايوني چمدانها را در صندوق عقب جاي داد و در آن را بست كتايون رو به زيبا گفت:
-مي خواي تو هم با ما بيا.
آيلار ماشين را از پارك در آورد و بوق زد آيدين با تعجب گفت:
-پس رحمت كجاست؟
زيبا گفت:
-نه آيلار تنهاست تازه شما هم مي خوايد راحت باشيد
آفاق گفت:
-آيلار عشق ماشينه
همايوني گفت:
-دست فرمونش حرف نداره دوست داره خودش رانندگي كنه.
زيبا گفت:
-كسي با ما نمياد؟
آفاق گفت:
-مگه از جونمون سير شديم؟من كه مي گم شما هم بياين با ما بريم
همايوني گفت:
-شلوغش نكن آيلار خيلي محتاطه.
كتايون گفت:
-تو خونه مي بينمتون.
-نه ديگه مزاحمتون نمي شيم.
-زيبا خواهش مي كنم داد من رو در نيار تو خونه مي بينمتون.
به طرف آيلار رفت آيلار شيشه را پايين كشيد كتايون گفت:
-مستقيم برو خونه ي ما.
آيلار به مادرش نگاه كرد زيبا با چشم گفته هاي او را تاييد كرد جواب داد:
-باشه
و رو به آفاق ادامه داد:
-با ما نمياي؟
-نه به شهاب قول دادم شب شام رو با هم بخوريم.
آيلار خنديد و شيشه را بالا كشيد زيبا هم خنديد و گفت:
-فعلا خداحافظ.
چرخي زد و سوار اتومبيل شد آيلار به راه افتاد آيدين ايستاد و دور شدن آنها را تماشا كرد آفاق گفت:
-چرا النا رو با خودت نياوردي؟
آيدين نگاهش كرد و با خنده گفت:
-شايد خودش بياد
آقاي همايوني گفت:
-سوار شيد مهمونا كه نمي تونن منتظر صاحبخانه بشن.
آيدين لبخندي به خواهرش زد و سوار اتومبيل شد آفاق هم در كنار مادرش روي صندلي عقب نشست آفاق گفت:
-لندن چه خبر؟
آيدين سرش را به پشتي صندلي تكيه داد و گفت:
-دلم واسه تهران تنگ شده بود
-تهران اصلا عوض نشده از اونجا بگو.
-بعدا الان فقط مي خوام تهران رو ببينم.
-ا....
كتايون تشر زد:
-آفاق ساكت شو مگه نمي بيني چقدر خسته است؟
آفاق با دلخوري لبهايش را غنچه كرد و به صندلي تكيه دا و از پنجره به بيرون خيره شد آيدين هم به بيرون خيره شده و مدام صحنه ي برخوردش با آيلار را در ذهن مرور مي كرد حرفهايشان و نگاه خودخواه او را لبخند روي لبهايش نشست و بي اختيار گفت:
-چقدر بزرگ شده اين دختره!
-كي؟
به خود آمد و خجالت زده به روبه رو خيره شد و گفت:
-آيلار!
كتايون خنديد و گفت:
-خانمي شده كه نگو.
آفاق گفت:
-به نظر من كه هنوزم آيلار سابقه.
همايوني خنديد و گفت:
-به همون شيريني به همون خوشمزگي!
آيدين لبخند زد و گفت:
-بعيد نيست سالاري بفرستش اروپا.
-اروپا واسه چي؟
-داره پزشكي مي خونه سالاري خيلي دلش مي خواد بفرستش اروپا واسه ادامه تحصيل زيبا راضي نمي شه.
آفاق با دلخوري گفت:
-من حرف مي زنم مي گين خسته است اما....
آيدين لبخند زد و گفت:
-لندن مثل هميشه بود همه خوب بودن.
-الان ديگه نمي خوام چيزي بدونم.
همايوني گفت:
-حالا ديگه دل دختر كوچولوي منو مي شكوني پدر سوخته؟
آيدين خنديد و از پنجره به بيورن خيره شد دلش مي خواست در روياي آيلار به چيزي كه مدتها پيش در جايي پنهان كرده بود برسد.
        
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۵:۲۹
نظرات (0)
،

رمان غزل عاشقي قسمت 4

صل چهارم



-سلام....سلام ...خوش آمدين.
-ممنون.
-پس آيدين كجاست؟
-عذر خواهي كرد و كه نمي تونه بياد.
-اتفاقي افتاده؟
زيبا به سرعت به طرف خانواده همايوني كه با مهندس سالاري مشغول صحبت بودند رفت و گفت:
-خوش آمدين.
كتايون او را بوسيد و با يكديگر احوالپرسي كردند.
-آيدين كجاست؟
كتايون سر به زير انداخت و گفت:
-معذرت خواست كه نتونست بياد.
زيبا گفت:
-هنوزم ناراحته؟
كتايون با دستپاچگي جواب داد:
-نه البته كه نه فقط...
-آيلار كه همون شب تماس گرفت و ازش عذر خواهي كرد.
-بچه ها رو كه مي شناسي.
آيلار به طرفشان دويد سريع سلام كرد و دست آفاق رو كشيد و گفت:
-بيا بريم اونجا.
چند قدمي بيشتر نرفته بودند كه ايستاد و پرسيد:
-آيدين نيومده؟
-نه عزيزم.
دوباره دست آفاق رو كشيد و از آنها دور شد كتايون گفت:
-نمي خواست بياد منم ترجيح دادم وادارش نكنم.
-البته به هر حال....
زيبا سر به زير انداخت كتايون گفت:
-تا چند هفته ي ديگر مي خواد از ايران بره.
زيبا با تعجب نگاهش كرد كتايون گفت:
-مادر همايوني بالاخره كار خودش را كرد.
-كجا؟
-عمه اش توي يه كالج خوب براش جا رزرو كرده بود راضي نمي شد بره اما ديشب ناگاهاني گفت مي خواد بره انگليس فرصت نشده باهاش حرف بزنم تا شايد منصرف بشه هر چي هم با همايوني بحث كردم نشد كه نشد زنگ زد به خواهرش اونم گفت تا سه هفته ديگه آيدين بايد اونجا باشه كالج يك ماه ديگر باز مي شه.
به زيبا نگاه كرد و در حالي كه لبخند مي زد گفت:
-مي بيني چه ساده بچه آدم رو ازش دور مي كنن؟
-خوب در عوضش تو انگليس تحصيل مي كنه.
كتايون روي كاناپه نشست و گفت:
-لطفا مثل همايوني حرف نزن!
زيبا به سالاري و همايوني كه بي خيال مي گفتند و مي خنديدند نگاه كرد كتايون گفت:
-عين خيالشم نيست.
-مردا همين جوري هستن متاسفم عزيزم.
دست او را در دست گرفت كتايون به زحمت خنديد و گفت:
-شب تولد تو جشن و مهموني حرفاي احمقانه مي زنم.
ايستاد و گفت:
-نمي خواي من ر به مهمونات معرفي كني؟
زيبا از روي مبل بلند شد و گفت:
-چرا!
********
آيدين پشت پنجره مشرف به ويلاي كوچك ايستاده و به خانه اي كه در نور و هيجان مي درخشيد خيره شده بود دستش را روي شيشه گذاشت و آه سردي كشيد لحظاتي متفكر بر جا ايستاد و به آهستگي گفت:
-تولدت مبارك آيلار.
لب تخت نشست و به قاب عكس كوچكي كه روي ميز قرار داشت خيره شد دوازده سال سن كمي بود براي دور شدن از خانواده و او مي خواست اين كار را بكند.
قاب عكس را دوباره سر جايش گذاشت مستخدم چند ضربه به در شد گفت:
-بله؟
در باز شد و مستخدم سرش را داخل اتاق كرد و گفت:
-شام آماده است.
با اكراه از روي تخت پايين آمد.
-اتفاقي افتاده آيدين؟
-نه!
-پس چرا ناراحتي؟
-حوصله ندارم.
-مي خواي به سعادت بگم برسونتت تولد؟
-نه اصلا.
-تو كه هيچ وقت تولد آيلار رو از دست نمي دادي؟
-اون دختر...دختر....
-اون دختر چي؟
-دختر لوسيه.
صندلي را عقب كشيد آيدين پشت ميز نشست.
-خب يه كم....آره اما نه زياد
آيدين نگاهش كرد خنديد وگفت:
-پشت اون صورت خودخواه يه دل مهربونه.
-تو كه اون رو خوب نمي شناسي.
-شايد اما من مي تونم تو چشم آدما نگاه كنم و قلبشون رو ببينم.
آيدين پوزخندي زد و گفت:
-امكان ندارد.
مستخدم بشقاب غذا را در مقابل او گذاشت و گفت:
-اتفاقا بر عكس امكان دارد.
-چه جوري؟
-اين كار فقط تمرين مي خواد
-مضحكه!
-بشه مضحكه.شام!
آيدين لقمه اي را بلعيد و گفت:
-خب اگر بتوني يادم بدي اون وقت ممكنه نظرم عوض بشه
-فكر كردم گفتي مضحكه.
-گفتم اگر ياد بگيرم فرق داره.
نستخدم لبخند اطمينان بخشي زد و گفت:
-چطوره بعد از شام تمرين كنيم؟
-الان!
-الان نه اول شام اين كار به نيرو احتياج داره.
-حرفت درسته.
آيدين به سرعت غذايش را تمام كرد مستخدم مدام بهانه مي اورد و سعي مي كرد فرار كند آيدين با دلخوري گفت:
-تو حرف زدي بايد پاشم وايسي.
-خب ... حق با توئه
روبروي آيدين نشست و گفت:
-فقط بايد يه قولي بهم بدي؟
-چه قولي؟
-به هيچ كس در اين مورد حرفي نزني قول مي دي؟
-قول مي دم
-حتي به مادرت يا دوستاي نزديكت.
-به اونا ديگه چرا؟
-بايد بهم قول بدي
-باشه قول مي دم
-خوبه حالا خوب توي چشماي من نگاه كن.
آيدين مستقيم به چشمهاي او خيره شد مستخدم به تازگي به جاي آشپز و مستخدم قبلي استخدام شده بود گفت:
-يه چيزي تو رو رنج مي ده.
آيدين به سرعت نگاه از او بر گرفت و گفت:
-تو من رو مي ترسوني.
-باشه فراموشش مي كنيم.
آيدين مچ دست او را چسبيد و گفت:
-فقط بهم ياد بده چه جوري بايد اين كار رو بكنم.
مستخدم لحظاتي انديشيد و بعد گفت:
-باشه بهت ياد مي دم.
و شروع كرد به حرف زدن آيدين با دقت به حرفهاي او گوش مي داد و حركاتش را زير نظر گرفته بود حرفهاي مستخدم كه تموم شد گفت:
-به همين سادگي!
-اصلا هم ساده نبود.
-براي اولش آره ولي بهش كه عادت كني مي بيني چقدر ساده اس.
مستخدم ايستاد و به طرف آشپزخانه رفت.خوشحال بود كه آيدين را براي لحظاتي مشغول كرده است در فكر بود به دوستش تلفن بزند و بگويد چگونه پسر آقاي خونه را با ترفند هميشگي سر كار گذاشته است اين موضوع مي توانست تا مدتها باعث سر گرمي شان بشود.
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۵:۲۸
نظرات (0)
،

رمان غزل عاشقي قسمت 3

فصل سوم
قسمت اول



اتومبيل هاي زيادي مقابل در ويلا توقف كرده بودند.كتايون گفت:
-اينجارو!مهندس نصف آدماي تهران رو دعوت كرده.
-دلشوره دارم.
كتايون نگاهش كرد و پرسيد:
-واسه چي؟
-ظاهرم خوبه؟
دستش رو گرفت و گفت:
-عاليه.
-بعد از تولد آيلار حسابي اضافه وزن پيدا كردم.
-اين طبيعيه بهتر كه شدي با هم مي ريم يه سالن خوب بدنسازي قول مي دم مي شي مثل روز اولت.
زيبا لبخندي زد و گفت:
-حالا كه آيلار رو دارم اين چيزا خيلي برام مهم نيست.
مقابل عمارت اصلي ايستادند.كتايون هيجانزده بود و مدام در مورد لباس و آرايشش سوال مي كرد.پيشخدمت در اصلي عمارت را برايشان باز كرد و آنها در ميان كف زدنهاي ممتد حاضرين وارد سالن شدند.كتايون آهسته به كنار آقاي همايوني كه در گوشه اي ايستاده بود و دست مي زد رفت و گفت:
-چشم من رو كه دور نديدي؟
-نگران نباش عزيزم مهندس دقيقا كاراي من رو زير نظر داشت.
-خودم ازش خواسته بودم.
مهندس همايوني با تعجب نگاهش كرد و كتايون ريز خنديد و گفت:
-بچه اي ها!
مهندس سالاري به كنار زيبا رفت زيبا دستش را دور بازيو او حبقه كرد مهندس زير لبي گفت:
-واقعا خوشگل شدي!
-متشكرم عزيزم.
آرام شروع به قدم زدن و خوش آمد گويي به ميهمانان كردند و مهندس سالاري پرسيد:
-غافلگير شدي؟
-آره عزيزم واقعا غافلگيرم كردي.
-فكر مي كردم كتايون نتونه زبونش رو نگه داره.
زيبا اخم ظريفي كرد و گفت:
-پرويز خواهش مي كنم.
-معذرت مي خوام قصدم توهين نبود.
-آيلار كجاست؟
-بالاست خوابيده.
-مي خوام برم پيشش.
-عزيزم من تازه پيشش بودم پرستارشم پيششه.
به پرويز نگاه كرد لبخند اطمينان بخشي به او زد و گفت:
-نگران چيزي نباش تو كه مي دوني من دلم مي خواد اون مستقل بار بياد.
-باشه نگران نيستم...فقط دلم براش تنگ شده.
-اين يكي رو درك مي كنم.
- مي خوام ببينمش.
مهندس سالاري خيره نگاهش كرد زيبا سر به زير انداخت كتايون به نزديكشان رفت و گفت:
-زيبا جان خانم خانما مي خوان بهت تبريك بگن.
و پيش از آن كه او عكس العملي نشان دهد بازوي او را چسبيد و او را به دنبال خود كشيد مهندس همايوني لبخند زنان به طرف آقاي سالاري رفت و گفت:
-مي بيني من چي مي كشم؟
-سر زنده اس اين خوبه.
مهندس متفكرانه گفت:
-نه زياد.
- چي شده؟
-مي خواد دو ماهي با بچه ها بره اروپا!
مهندس سالاري به كتايون كه با شور و هيجان در جمع خانمها صحبت مي كرد نگاهي انداخت و پرسيد:
-چرا؟
مهندس همايوني شانه بالا انداخت و گفت:
-خسته شده دركش مي كنم سر و كله زدن با دو تا بچه با من مادرم با زندگي سخته كتي قدرت زيبا رو نداره.
مهندس سالاري دوباره به آنها كه در كنار يكديگر ايستاده بودند نگاه كرد و گفت:
-بله زيبا واقعا مقاومه اما اونم خسته است.
مهندس همايوني گفت:
-ا مهندس ايازي هم كه اينجاست!
و از آقاي سالاري جدا شد.مهندس سالاري به زيبا كه گونه هايش گل انداخته بود و با لبخند به حرفهاي كتايون گوش مي داد نگاه كرد كسي گفت:
-مبارك باشه.
به طرف صدا برگشت و گفت:
-متشكرم.
**********
-آيدين...تو آماده اي؟
آيدين به سرعت از پله ها پايين آمد كت و شلوار پوشيده و موهايش را كف سرش خوابانده بود كتايون گفت:
-عروسي كه نمي ريم.
-مي دونم.
كتايون همان طور كه از او دور مي شد گفت:
-تو اگر دختر بودي ما چقدر بايد معطل مي شديم؟
آفاق به دنبال مادرش به راه افتاد و گفت:
-حالا انگار كجا مي خوايم بريم با اون دختر لوسشون.
آيدين غريد:
-در مورد آلار درست صحبت كن.
-لوسه ديگه مگه دروغ مي گم؟
آيدين بازوش را چسبيد آفاق فرياد كشيد:
-مامان.
-چته؟
بي توجه به آيدين گفت:
-آيدين مي خواد منو بزنه!
كتايون از آن طرف صدا زد:
-آيدين.
-حالا كي لوسه؟
آفاق بازويش را بيرون كشيد و گفت:
-معلومه ... آيلار.
آيدين دوباره بازويش را چسبيد و آفاق اين بار بلندتر از پيش فرياد كشيد.
كتايون از اتاق بيرون آمد و گفت:
-اونجا چه خبره؟
آفاق بازويش را از دست آيدين بيرون كشيد و با گريه به طرف كتايون رفت و گفت:
-آيدين من رو مي زنه.
كتايون چشم غره اي به آيدين رفت.آفاق گفت:

ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۵:۲۷
نظرات (0)
،

رمان غزل عاشقي قسمت 2

فصل دوم
قسمت اول



مهندس همايوني روي ران پايش كوبيد و گفت:
زيبا جان شما يه چيزي بهش بگو.
مهندس سالاري زودتر از يبا گفت:
-ما توي دعواي زن و شوهري دخالت نمي كنيم.
-آقا جناح شما كه از قبل مشخص بود من به قاضوت زيبا بيشتر اهميت مي دم.
كتايون گفت:
-معلومه كه زيبا جان طرف تو رو مي گيره.
-اين نشون مي ده سطح شعور ايشون واقعا بالاست.
-دلش واسه ات مي سوزه.
زيبا گفت:
-كتايون جان زياد سخت نگير.
-قدر زنت رو بدون سالاري جان.
-البته.
كتايون لبهايش را با حالت قهر غنچه كرد و گفت:
-باشه منم از اينجا مي رم خونه ي مامانم تا تو راحت تر باشي.
-خانم عزيز من كوتاه بيا.
زيبا گفت:
-خب بهتره با يك كادوي خوب و يه شام تو يه رستوران خوبتر جبران كني.
كتايون به سختي لبخندش را پنهان كرد و مهندس همايوني گفت:
-به ديده ي منت حالا بچه ها كجان؟
-دارن بازي مي كنن.
-نمي آن كه من ببينمشون؟دلم واسه شون تنگ شده.
مهندس سالاري با خنده گفت:
-بنده خدا ممكنه با ديدن اونا خرجت چند برابر بشه ها.
-كاري بوده كه شده اشتباهم بوده اما كاريش نمي شه كرد كتي جان مي شه لطفا بياريشون؟
كتايون با دلخوري از جا بلند شد و گفت:
-الان صداشون مي كنم.
زيبا گفت:
-تو بشين من مي رم.
-خودم مي رم
-مي خوام يه سرم به آيلار بزنم.
-خوب با هم مي ريم.
مهندس سالاري گفت:
-زيبا خودش مي ره.
كتايون با تعجب نگاهش كرد.زيبا گفت:
-آره من مي رم.
زيبا كه دور شد كتايون پرسيد:
-خب؟
-معذرت مي خوام واسه ات زحمت دارم.
مهندس همايوني گفت:
-بازم اصرار داري كه بمونه پيش زيبا خانم؟
-تو بيخود خوشحال نشو زيبا جون رو با خودمون مي بريم.
-در مورد مهموني اي كه حرفش رو با هم زده بوديم.
-درسته.
-من برنامه اش رو واسه همين پنجشنبه در نظر گرفتم.
-خوبه.
-همه كاراشم خودم انجام دادم فقط مي مونه بزرگترين زحمتش.
-خواهش مي كنم.
-آماده كردن و آوردن زيبا!
كتايون خنديد و گفت:
-نگران نباشيد آقاي مهندس از عهده اش بر مي آم.
مهندس همايوني با خنده گفت:
-ايشون هزار ماشاا....تو اين كارا متخصصن!
كتايون سرش را كج كرد و گفت:
-تا كور بشه هر كي نمي تونه ببينه!
-البته!
-معذرت مي خوام كه زحمتامون هميشه گردن شما مي افته.
-مهندس!شما مي دونين من عاشق مهموني هستم.
-راست مي گه سالاري جان تنها نقطه ضعفش همينه!
كتايون چپ چپ نگاهش كرد.مهندس سالاري خنديد و گفت:
-هر كس يه نقطه ضعفي داره مثلا خود تو...بگم چه نقطه ضعفايي داري؟
مهندس همايوني لب به دندان گزيد سالاري به قهقهه خنديد كتايون گفت:
-چه نقطه ضعفي؟
-نقطه ضعف نه خانم نقاط ضعف!
-خب چه نقاط ضعفي؟
-مهندس مي خوان از مهموني بگن كتي جان بهتره حواست رو به اون روز بدي.
-حواسم به اونجا هم هست اما مي خوام اين رو بدونم كه چه نقاط ضعفي!
بچه ها هياهو كنان از پله ها پايين دويدند مهندس سالاري به قهقهه خندي و گفت:
-نجات پيدا كردي؟
-بنده شما رو انشاا...در شركت زيارت خواهم كرد.
كتايون گفت:
-امشب بدبختت مي كنم.
مهندس همايوني همانطوركه بچه ها را در آغوش مي كشدي گفت:
-شما سالها پيش بنده رو بدبخت كرديد خانم!
زيبا در حالي كه آيلار را در آغوش داشت از پله ها پايين آمد مهندس سالاري به طرفش رفت و كودك را گرفت كتايون گفت:
-ياد بگير.
-ما آردمون رو بيختيم الكمون آويختيم خانم جان.
-والله ما اون موقع هم از شما الكي نديديم!
-نمكم چشمت رو بگيره.....
كتايون چپ چپ نگاهش كرد ومهندس همايوني ادامه داد:
-بله بنده الك نديدم تا حالا.
زيبا در كنار همسرش نشست آيلار با خودش برايشان شادي آورده بود به مهندس سالاري نگاه كرد و احساس كرد واقعا خوشبخت است كتايون گفت:
-خودشم مي دونه من دوسش دارم واسه همين سو استفاده مي كنه.
مهندس همايوني قهقهه زد و گفت:
-ولي من بيشتر دوست دارم كتي خانم.
-لوس نشو.
مهندس سالاري به زيبا نگاه كرد هر دو مي توانستند در نگاه يكديگر عشق را به وضوح تماشا كنند.
******
-لطفا گوشي رو بدين به خانم سالاري.
-بگم كي با ايشون كار داره؟
-كتايون همايوني.
-بله خانم همايوني حالتون خوبه؟
-خوبم خانم لطفا!



تا صفحه ي 36
ادامه دارد...................
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۵:۲۷
نظرات (0)
،
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۵:۲۶
نظرات (0)
،
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۵:۲۵
نظرات (0)
،

رمان مسافر مهتاب قسمت 19

فصل يازدهم
چشم كه باز كرد منتظر بود پري را در اتاق ببيند اما هيچ كس در اتاقش نبود.از تخت پايين آمد و با نگاهي جستجوگر از اتاق بيرون رفت.صداي آب از آشپزخانه مي آمد.لبخند روي لبش نشست.ناگهان سرفه اش گرفت.به صداي سرفه او،عزيز خانم از آشپزخانه بيرون آمد و گفت:
-بيدار شدي؟چرا صدام نكردي؟
-سلام.
-سلام مادر جون،امروز چطوري؟
-خيلي بهترم.
به طرف آشپزخانه سرك كشيد و منتظر ماند پري را در آستانه در آشپزخانه ببيند.عزيز خانم گفت:
-تا يه آبي به دست و صورتت بزني،صبحانه ات آماده اس.
به عزيز خانم نگاه كرد و گفت:
-باشه.
دلش مي خواست از پري بپرسد.مي خواست بداند او كجاست،اما غرور هميشگي اش مانع از آن بود كه لب از لب باز كند.مشتي آب به صورتش زد و به خود گفت؛ ((واسه ام صبحونه مياره،مي دونم كه مي آره))
پشت ميز نشست.عزيز خانم سيني به دست از آشپزخانه بيرون آمد و گفت:
-برو تو تختت واسه ات مي آرم اون جا.
-حالم بهتره.
-هنوز مريضي سرفه هات رو نمي بيني؟
-عزيز خانم،خيلي بهترم.در ضمن مي خوام برم شركت.عجله دارم.
-دكتر گفته بايد چند روز استراحت كني.
-شما كه نمي خواي بابا بياد و عذرم رو بخواد.
-شما عذرت موجهه.
-عزيز خانم با من يكي به دو نكن.
سيني را پيش كشيد و گفت:
-خودمو به سرما نمي دم.
عزيز خانم چهره درهم كشيد و گفت:
-به پدرتونم زنگ بزنيد.
-زنگ زده بود؟
-ديروز به هزار زحمت سرشون كلاه گذاشتم.
دل دل مي كرد عزيز خانم حرفي از پري بزند و عزيز خانم،بي آن كه چيزي از پري بگويد،به آشپزخانه برگشت.
صبحانه اش را با بي ميلي تمام كرد و به اتاقش رفت.ديوان حافظ هنوز روي صندلي بود،آن را برداشت و شعري را كه فال او بود پيدا كرد و يك بار ديگر خواند.لبخندي گوشه لبش نشست و گفت:
-همه چيز درست مي شه.
عزيز خانم گفت:
-داروهاتون رو بخوريد.
و ليوان آب را به طرفش گرفت.با خوشحالي گفت:
-چشم خانم.
ليوان را گرفت و بر لبه تخت نشست.عزيز خانم با تعجب نگاهش كرد.قرص هايش را خورد.عزيز خانم گفت:
-شربت سينه يادتون نره.
يك قاشق شربت خورد و گفت:
-خيلي تلخه.
-عوضش حالت رو بهتر مي كنه.
حوله اش را برداشت و سعي كرد خود را بي تفاوت نشان بدهد و پرسيد:
-پري خانم نيست؟
-صبح زود رفت.
عزيز خانم همان طور كه ليوان را از اتاق بيرون مي برد،گفت:
-يه تلفن به پدر و مادرت بزن.
گوشي را برداشت و شماره همراه وحيد را گرفت و منتظر شد.بعد از چند بار بوق خوردن صداي وحيد در گوشي پيچيد:
-سلام.
-سلام.
-خونه اي؟
-آره،حالتون خوبه؟
-ما خوبيم،تو چطوري؟صدات گرفته؟
-يه كم سرما خوردم.
-صدات كه حسابي گرفته.
خطاب به كسي ديگر گفت:
-سعيده...مي گه سرما خوردم.
سعيد گفت:
-سلام برسون،به همه.
صداي مادرش در گوشي پيچيد:
-سعيد جان.
-سلام مامان،خوبي؟
-ما خوبيم،تو چطوري؟
-خوبم.
-ديروز از صبح تا شب زنگ زديم،نتونستيم پيدات كنيم.
-شرمنده ام مامان،كار داشتم.
-موبايلتم خاموش بود.سرما خوردي؟
-چيز خاصي نيست مامان.
-دلم هزار راه رفت.مي دونستم يه اتفاقي واسه ات افتاده.
-مامان عزيزم،من خوبم.الان خوب خوبم.
-از صدات معلومه،بابات مي خواد باهات حرف بزنه.
سعيد دستي به موهايش كشيد.آقاي مجد گفت:
-الو.
-سلام بابا.
-سلام.شركتي؟
-مي خوام برم.
-اگه خيلي مريضي نمي خواد بري.
-خوبم بابا نگران نباشين.
-از كارا چه خبر؟ديروز شركت چه خبر بود؟
-خبر خاصي نبود،همه جا امن و امانه.
-اون جنسا رسيد؟
-كدوم جنسا؟
-مگه تو ديروز شركت نبودي؟
-چرا بابا...ولي سرم شلوغ بود،امروز رسيدگي مي كنم.
-يه امروز طاقت بيار،ما فردا مي آييم.
-گوشي رو مي دين به وحيد؟
-بيا وحيد،با تو كار داره؟
-جانم.
-خوبي؟
-آره.
-كي بر مي گردين؟
-امروز مي آييم.ساعت چهار بعد از ظهر پروازمونه.
-مي آم فرودگاه.
-نه زحمتت مي شه،حالم نداري.
به زمين خيره شد و گفت:
-بايد باهات حرف بزنم.
وحيد صدايش را پايين آورد و پرسيد:
-اتفاقي افتاده؟تو شركت مسئله اي پيش اومده؟
-شركت نه.
-پس چي شده؟
-احتياج دارم باهات حرف بزنم.
وحيد با لحني مردد و متفكر گفت:
-چيزي شده؟
-نمي دونم،اصلا چيزي نمي دونم.
-باشه،مي بينمت.
-زن داداشم مي آريد؟
لبخند روي لب هاي وحيد نشست.جواب داد:
-هفته ديگه با عمو و خاله مي آن.واسه جشن نامزدي.
-كي؟جشنتون چه موقعه اس؟
-دقيقا جمعه بيست و سوم.
-اوه،كه اين طور.
-چطور؟
-هيچ چي.
-عروسيمونم هفت،هشت ماه بعدشه.
-بهت تبريك مي گم.
-انشاءا.. واسه تو.
سعيد خنديد و گفت:
-انشاءا..
وحيد فرياد كوچكي كشيد و گفت:
-هي،تو چي گفتي؟
سعيد خنديد و گفت:
-بعد از ظهر مي بينمت.
-نه،نه قطع نكن،من تا بعد از ظهر ديوونه مي شم،موضوع چيه؟
-با خودم فكر كردم داداشاي دو قلو،حتي اگه دو سال تفاوت سني داشته باشن درست نيست سوا سوا زن بگيرن.
-سعيد،تو...
-بعد از ظهر مي بينمت.
-قطع نكن.
سعيد در حالي كه مي خنديد ارتباط را قطع كرد.
نازنين به آرامي پرسيد:
-چيزي شده؟
وحيد با خوشحالي گفت:
-فكر مي كنم سعيد يه كاري دست خودش داده.
نازنين با نگراني گفت:
-چه كاري؟
-نگران نباش.
به اطراف نگاه كرد و به آرامي گفت:
-يك نفر رو پيدا كرده كه دلش رو بلرزونه.
نازنين با شوق كودكانه اي فرياد زد.همه سرها به طرف آنها چرخيد.عمو كمال با شيطنت گفت:
-چي تو گوش دختر ما خوندي كه اين قدر ذوق كرد.
نازنين مي خواست دهان باز كند كه وحيد زودتر از او گفت:
-هيچ چي عمو.
آقاي مجد گفت:
-خير،ديگه ما غريبه هستيم.
وحيد به آرامي خطاب به نازنين گفت:
-لطفا به كسي چيزي نگو.مي خوام مطمئن بشم،بعد.
-باشه.
خانم مجد گفت:
-نگران سعيدم.
خانم محبيان گفت:
-انشاءا.. كه چيزي نيست.حتما يه سرماخوردگي كوچيكه وگرنه حتما عزيز خانم بهتون خبر مي داد.
آقاي محبيان حرف همسرش را تاييد كرد و گفت:
-حق با خانمه،حتما چيز خاصي نيست.
نازنين گفت:
-بريم بيرون؟
وحيد لبخندي زد و گفت:
-بريم.
و با صداي بلند گفت:
-عمو اجازه مي دين من و نازنين بريم حافظيه؟
آقاي محبيان خنده كشداري كرد و گفت:
-به اندازه يك هفته مي تونيد همديگه رو ببينيد.واسه ناهار برگرديد.
وحيد خجالت زده سر به زير انداخت و محجوبانه گفت:
-چشم.
و خطاب به نازنين گفت:
-آماده شو.
نازنين برخاست و به اتاقش رفت.آقاي محبيان سوئيچ اتومبيلش را به طرف وحيد گرفت و گفت:
-ناهار نمي خوريم تا بيايدها.
وحيد گفت:
-تاكسي مي گيريم.
-درسته ابوقراضه من به پاي رعد تيزپاي شما نمي رسه،اما لنگان لنگان قدمي بر مي داره.
-اين چه حرفيه عمو؟
-پس بگيرش.
-چشم.
سوئيچ را گرفت و با صداي بلندي گفت:
-من بيرون منتظرتم.
و خطاب به جمع گفت:
-فعلا با اجازه،خيلي هم ممنون.
-خوش بگذره.
خانم مجد گفت:
-مواظب خودتون باشيد.
-نگران نباشيد.
نازنين هم از اتاق بيرون آمد و گفت:
-اومدم،اِ،تو كه هنوزم اينجايي!
-بريم؟
-بريم.
شانه به شانه هم از در بيرون رفتند.آقاي محبيان خنديد و گفت:
-خداخوشبختشون كنه.
و از همه طرف صدا بلند شد:
-انشاءا..
فصل دوازدهم

خانم مجد دست سعيد را محكم چسبيد و گفت:
-هنوزم داغي!
-خوبم مامان،به خدا خيلي بهتر از ديروزم.
وحيد از آيينه نگاهي به عقب انداخت و گفت:
-خدايا قسمت ما هم بكن.كاشكي منم شيراز نيومده بودم.
سعيد گفت:
-حسود هرگز نياسود.
-بيا اينم جوابيه ها.
خانم مجد پرسيد:
-خيلي حالت بد بود؟
-نه مامان،به جاي اين حرفا از شيراز بگين،چه خبر؟
آقاي مجد گفت:
-بهتر بود خودت مي اومدي و خبراي شنيدني رو مي ديدي.
خانم مجد گفت:
-جاي تو حسابي خالي بود!
-چرا نازنين رو با خودتون نياوردين؟
وحيد خنديد.آقاي مجد چشم غره اي به او رفت و گفت:
-هفته ديگه با پدر و مادرش مي آن.
-پس بالاخره آقا وحيدم رفت.
-خدا انشاءا..قسمت شما كنه.
سعيد خنديد.خانم مجد با تعجب نگاهش كرد و گفت:
-تو خنديدي؟
-نبايد بخندم!
-عجيبه!اولين باره كه تو،بدن هيچ عكس العملي،فقط مي خندي.
وحيد گفت:
-نه ديگه مامان جان،اين داداش حسود من طاقت نياورده،شب عروسيم تنها باشم،مي خواد تو يه شب با من داماد بشه.
آقي مجد گفت:
-تو ايتاليا!
و به قهقهه افتاد.خانم مجد چهره درهم كشيد و گفت:
-اين تخم لق ايتاليا رو هم تو،تو دهن اين بچه شكستي.
-مامان!من خودم خواستم.
وحيد از آيينه نگاهش كرد.دلش مي خواست زودتر به خانه برسند و او خلوتي پيدا كند و با سعيد حرف بزند.به جز صداي گرفته و سرفه هاي گاه به گاهش كه نشان از سرماخوردگي اش بود،چيزي از رفتار و حالات روزهاي گذشته در وجودش نمانده بود.او ديگر آن سعيد چند روز پيش نبود.چشمانش برق مي زد و صدايش مي لرزيد.حالت وحيد را داشت بعد از ديدن نازنين و وحيد بي صبرانه منتظر بود حرف هاي او را بشنود.انديشيده بود او از صرافت رفتن به ايتاليا افتاده و حالا،سعيد بي تفاوت نشسته بود و اجازه مي داد پدر و مادرش در مورد رفتن او جر و بحث كنند.فكر مي كرد او عاشق شده و اين عشق او را از رفتن بازخواهد داشت ولي حالا احساس مي كرد اشتباه كرده است.
سعيد گفت:
-خب مي گفتين،تو شيراز چه خبر بود؟
-سلامتي.
-و دوري شما.
-يعني شما به فكر دوري ما هم هستين؟
-دست شما دردنكنه ديگه.
جلوي در حياط توقف كرد.خانم مجد گفت:
-مگه شما نمي آين تو؟
سعيد گفت:
-اگه شما اجازه بدين نه،البته اگه وحيد خسته نباشه.
-نه،من خسته نيستم.
آقاي مجد چهره درهم كشيد و گفت:
-يعني چي؟ما تازه از راه رسيديم.خودتم كه صدات در نمي آد.
وحيد گفت:
-من خسته نيستم،چند روزي هم هست كه همديگه رو نديديم،مي خوايم با هم باشيم.
سعيد خنديد و گفت:
-مخصوصا اينكه از اين به بعد،آقا صاحبم پيدا مي كنن و ديگه واسه ما وقت ندارن.
-سعيد!
خانم مجد گفت:
-تو خونه هم مي تونيد همديگه رو ببينيد.
سعيد به برادرش خيره شد و گفت:
-اگه داداش خسته نباشه ترجيح مي دم بيرون ببينمش.
وحيد لبخندي از سر مهرباني زد و گفت:
-چقدر بگم،خسته نيستم.
آقاي مجد در را باز كرد و همان طور كه پياده مي شد،غرولندكنان گفت:
-اينا كه به حرف ما اهميت نمي دن خانم.
خانم مجد با نگراني به سعيد نگاه كرد و گفت:
-آخه تو حالا حال داري!
-نگران من نباش،از ماشين كه نمي خوام پياده شم.
به وحيد نگاه كرد و گفت:
-زود برگردين.
-باشه.
از ماشين پياده شد.سعيد هم پياده شد و جلو،دركنار برادرش نشست.وحيد چند بوق كوتاه براي مادرش زد و به راه افتاد.زير چشمي به سعيد نگاه كرد و گفت:
-خب،چه خبر قربان؟
-سلامتي،خبرا كه پيش شماست.نازنين چطور بود؟
-خوب بود،سلام رسوند.
-سلامت باشه.
-گفت بهت بگم،دلش حسابي واسه ات تنگ شده.
-منم همين طور.
-از خودت بگو،چه خبر؟
-بي خبري،خبر خاصي نيست.
-واسه همين ازم خواستي بيام بيرون؟
سعيد خنديد.وحيد با شيطنت گفت:
-پس يه چيزي هست كه باعث خنده تو شده.
-آره،فكر كنم يه چيزي هست.
-جالب شد،منتظرم.
سعيد لبخند بر لب سر به زير انداخت.وحيد زير چشمي نگاهش كرد و گفت:
-يعني تو داري خجالت مي كشي!
-مگه من نمي تونم خجالت بكشم؟
-بابا،پس حسابي جدي هستي.
-نمي دونم.
-نمي دوني،ايمان آوردم جدي هستي،حالا اين خانم خوشبخت كيه؟من مي شناسمش؟
-مي شناسيش.
-مي شناسمش؟
-آره.
وحيد با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
-كيه؟
سعيد سر به زير انداخت و جواب داد:
-پري.
وحيد ترمز كرد و با تعجب گفت:
-پري؟!
-چه خبرته؟ديوونه شدي؟
-تو گفتي پري؟
سعيد به عقب نگاه كرد و گفت:
-بهتره راه بيفتي،وسط خيابون وايستادي.
ماشين را كنار كشيد.به طرف سعيد چرخيد و گفت:
-تو عقلت تاب برداشته؟
سعيد به دست هايش خيره شد و با لحني مصمم و جدي جواب داد:
-خيلي هم حالم خوبه.
-اين امكان نداره!
-چرا؟
-پري،تو مي دوني بابا...
سعيد به ميان حرفش دويد و گفت:
-نظر هيچ كس برام مهم نيست.
-سعيد،عاقل باش.
-مي شه بگي عيبش چيه؟
-اون هيچ عيبي نداره،خيلي هم خانمه.
-پس چي؟
-استغفرا..سعيد،چرا متوجه نيستي؟
-متوجه چي؟
-اصلا ببينم،چطور شد؟تو كه محل سگ به اين دختر نمي ذاشتي،تو كافي شاپ يادت مي آد چه بلايي سرش آوردي؟
-مي دونم.
-خب؟
-شما كه رفتين،حالم خيلي بد بود،وحشتناك.ديروز صبح كه بيدار شدم،ديدم دارم تو تب مي سوزم.در رو كه باز كرد و اومد تو اتاقم فكر كردم از شدت تب خيال برم داشته.اصلا نشناختمش.فقط ديدم يه پري از در اومد تو.تا به حال اين جوري به يه آدم از پشت وهم وخيال و تب و هذيان نگاه نكرده بودم.تمام مدت پيشم بود و مراقبم.نمي دونم چطور شد؟نمي دونم چطور شد؟هر بار كه چشم باز كردم اون خم شده بود رو صورتم و مراقب حالم بود.ديدم وقت بيداري هم دارم بهش فكر مي كنم.خودمم نمي دونم به اين احساس تازه،به اين جوجه يه روزه،چي بايد بگم.بايد با تو حرف مي زدم.
-مي دوني،همون تاثير تب بوده،از سرت مي پره.
-نمي پره.
-فكر مي كنم هنوزم تب داري.
-تو وقتي نازنين رو هم ديدي،همين احساس رو داشتي؟
وحيد نگاهش كرد.درچشمان سعيد چيزي مثل حس جوانه زدن مي درخشيد.لبخندي روي لب هاي وحيد نشست.پرسيد:
-پري؟
-پري.
-جواب بابا رو چي مي دي؟
-به بابا ارتباطي نداره.
-پري چي؟نظر اون چيه؟
-نمي دونم.
-پس فقط نصف قضيه حله.
-يه حسابايي كردم.
-پس نصف ديگه قضيه رو هم حل كردي.
-مطمئن نيستم.حدس مي زنم.
-از كجا؟
-نمي دونم،احساسم بهم مي گه...
لب هاي وحيد به نيشخند باز شد.سعيد به تندي و دلخوري نگاهش كرد و گفت:
-چيه؟به چي مي خندي؟
-معذرت مي خوام.
-نه،بگو.چي به نظرت خنده داره؟
-اين كه تو هم احساس داري.
لب هاي سعيد به خنده باز شد.گفت:
-مسخره!
-داشتي مي گفتي،از احساست.
-خودتو لوس نكن.
وحيد حالت متفكري به خود گرفت و گفت:
-بهتره بيشتر فكر كني.
-مي دوني كه از فكر كردن بيخود متنفرم.
-رو راست باشيم؟
-رو راست باشيم!
-تو داري از ايران مي ري،درسته؟
-آره.
-شايد همه اش به يك ماهه نرسه،پس چرا مي خواي با زندگي دختر مردم بازي كني؟
-من...من؟
-تو عاشق شدنت هم مثل عاشق نشدنات خودخواهانه اس.
سعيد سر به زير انداخت.وحيد گفت:
-با احساس و آبروي اون دختر بازي نكن.
نگاه خيره اش را به روبرو دوخت و گفت:
-مي دوني كه بابا هيچ وقت راضي نمي شه اونو تو خونواده بپذيره.بنابراين فكر مطرح كردنش تو خونه رو از سرت بيرون كن.اون نوه كلفت ماست.حتي اشاره كردن به پري باعث مي شه مادربزرگشم كارش رو از دست بده و من مطمئنم تو آدمي نيستي كه راضي به اين كار باشي.
-اين چه ربطي به...
-سعيد اين ديگه بچه بازي نيست،اصلا بازي نيست.يه كم عاقل باش.به خاطر خدا دست از افكار بچه گونه بردار.نازنين يه بار بهم گفت،برو تو آيينه و به خودت نگاه كن.گفت؛ببين آدم تو آيينه چي بهت مي گه.من كاري رو كه اون بهم گفته بود،انجام دادم.مي دوني آدم تو آيينه چي بهم گفت؟گفت هر چي دلت مي گه عين حقيقته و من رفتم دنبال دلم،چون دلم داشت بهم راست مي گفت.حالا همون نصيحت رو به تو مي كنم.برو تو آيينه به خودت نگاه كن و ببين آدم تو آيينه بهت چي مي گه و همون كار رو انجام بده.
سعيد آرام و متفكر به حرف هاي برادرش گوش مي داد.وحيد ادامه داد:
-به خاطر خودت،با احساس و آينده مردم بازي نكن.
فرمان را محكم چسبيد.لحظاتي سكوت در اتومبيل حكمفرما بود وحيد گفت:
-بهتره بريم خونه.
فرمان را چرخاند.چرخ هاي اتومبيل از جا كنده شد و وحيد راه خانه را در پيش گرفت.
نياز داشت با خودش خلوت كند.بايد روبروي آيينه مي نشست و مي ديد آدم درون آيينه چه مي گويد.
***
كنار عزيز خانم نشست و گفت:
-خسته نباشي عزيز خانم.
عزيز خانم سرش را از روي لباسي كه دكمه اش را سفت مي كرد بلند كرد و گفت:
-تو هم خسته نباشي پسرم.
لبخند تصنعي زد و گفت:
-داري خياطي مي كني؟
عزيز خانم با تعجب نگاهش كرد و جواب داد:
-آره،دكمه هاش شل شده.
عزيز خانم دوباره روي لباسي كه در دست داشت خم شد.سعيد به خود نهيب زد؛ ((بپرس ديگه،معطل چي هستي؟)) و گفت:
-خسته مي شي عزيز خانم.
عزيز خانم نگاهش كرد و با ترديد گفت:
-نه،نمي شم.
به خودش تشر زد؛ ((بپرس ديگه))و پرسيد:
-پري خانم چطورن؟
-خوبه.
-اون روز اون شب حسابي زحمتش دادم.
-وظيفه اش بود آقا.
-نه،البته كه اين طور نيست.به من لطف كرد.
-نه آقا،وظيفه اش رو انجام داد.
-دلم مي خواد ازش تشكر كنم،كي مي آد اينجا؟
-نيازي به تشكر نيست،اون كنيز شماست.
-عزيز خانم ديگه اين جوري در مورد پري حرف نزنيد.گفتيد كي مي آد؟
-نميدونم آقا از وقتي كه از اينجا رفته،ازش بي خبرم.
سعيد كمي اين پا و آن پا كرد و گفت:
-مي شه شماره تلفنش رو بهم بدين؟
و به عزيز خانم خيره شد.آماده هر عكس العملي بود حتي شنيدن جواب منفي و خود را براي اصرار بيشتر آماده كرده بود.عزيز خانم گفت:
-تو كاسه چيني هاست.مي دوني كجاست؟
-پيداش مي كنم.
-پري روي كاغذا نوشتش.برو خودت بردارش،دوباره بذارش سرجاش.
چشمان سعيد از شادي برق مي زد.به زحمت خود را كنترل كرد تا فرياد نكشد.گفت:
-ممنون،باشه.
و به سرعت از كنار عزيز خانم بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت و عزيز خانم بي خيال دوباره روي لباس خم شد.سعيد تمام قفسه ها را گشت و كاغذ را پيدا كرد.شماره را به حافظه موبايلش سپرد و كاغذ را دوباره در قفسه گذاشت.به اتاقش رفت و شماره را گرفت و منتظر شد.چند بار بوق خورد و صدايي در گوشي پيچيد:
-بله؟
-سلام خانم.
-سلام،بفرماييد.
-مجد هستم،سعيد مجد!
-آقاي مجد؟!بله،حالتون خوبه آقا،اتفاقي افتاده؟
-نه خانم.
-براي عزيز اتفاقي افتاده؟
-نه خانم ايشون خوب هستن.
به خودش فشار آورد و گفت:
-من،با پري خانم كار داشتم.
زن با تعجب گفت:
-پري؟
-بله،مي خواستم بابت زحماتشون ازشون تشكر كنم.
-زحمات؟
-بله خانم هستن؟
-رفته كلاس كامپيوتر.
-مي تونيد آدرس كلاسش رو بهم بديد؟
-آدرس كلاسش رو؟
خودش هم نمي توانست باور كند باسماجت به دنبال دختري مي گردد تا به او بگويد مرد درون آيينه چه گفته و از او بخواهد كه روبروي آيينه بنشيند و از زن درون آيينه بپرسد،آره يا نه.زن با دودلي گفت:
-يادداشت كنيد آقاي مجد.
-بله بفرماييد.
زن با صدايي مردد و حالتي از شك،آدرس را مي گفت و سعيد يادداشت مي كرد.سعيد گفت:
-خيلي به من لطف كرديد.
-ببخشيد آقاي مجد،شما مطمئنيد كه حال عزيز خانم خوبه؟
-مطمئن باشيد خانم،همين الان مي گم بهتون زنگ بزنه،شما هم مطمئن بشيد.با بنده امري نيست؟
زن با تريدي گفت:
-نه،عرضي نيست.
-خداحافظ.
ارتباط را قطع كرد و روبروي آيينه ايستاد.لبخندي به مرد درون آيينه زد وگفت:
-عجله كن مرد تو آيينه،ممكنه كلاسش تعطيل بشه.
به سرعت از اتاقش بيرون آمد و همان طور كه به طرف در مي رفت گفت:
-عزيز خانم يه زنگ خونه پسرت بزن.
و منتظر جواب نماند و به سرعت از در بيرون رفت.
تمام طول راه به حرف هايي كه مي خواست بزند،فكر كرده و خود را آماده كرده بود تا هر حرفي شنيد،جوابي برايش داشته باشد.
از لحظه اي كه روبروي در كلاس كامپيوتر پري ايستاده بود،هزار بار به خودش گفته بود؛ ((مطمئني))و با ايماني قلبي به خودش جواب داده بود؛ ((هر چه بادا باد،من مطمئنم.من سعيدم و سعيد هر كاري كه مي كنه حتما بهش ايمان داره)) نگاهش به در بود كه حس شيرين انتظار را تجربه مي كرد.اولين باري كه احساس مي كرد،قلبش از روي عشق مي تپد و چشمانش قامتي را التماس مي كنند كه پري وار از پله ها سرازير شود و او احساس كند،هر قدم بر روي قلب او فرود مي آيد.
انبوهي از دختران از در آموزشگاه بيرون مي آمدند.نگاهش را در جستجوي پري،در ميان دختران يك لباس،تيزتر كرد.در ميان آنها نبود و سعيد احساس كرد قلبش به سختي فشرده مي شود.فرمان را محكم با دو دست چسبيد و گفت:
-حتما دير رسيدم.شب بهش زنگ مي زنم.
براي آخرين بار به طرف در چرخيد و ديدش كه به آرامي از پله ها پايين مي آمد.با چهره اي درهم و متفكر،در حالي كه كلاسورش را محكم به سينه چسبانده بود.سعيد احساس كرد قلبش به زودي از جا كنده خواهد شد.از ماشين پياده شد و صدا زد:
-پري...پري خانم.
پري با تعجب به طرف او چرخيد و گفت:
-شما هستين؟
به طرفش رفت و روبرويش ايستاد و در حالي كه لبخند به لب داشت گفت:
-خوشحالم كه پيداتون كردم.
-شما اينجا چيكار مي كنيد؟
-بايد مي ديدمتون.
پري احساس كرد رنگش پريده،در خودش مچاله شد و گفت:
-بهتره برين،اينجا كلاس منه.
-اومدم دنبال شما.
-متاسفم آقاي مجد.
سر به زير انداخت.دختراني كه از آموزشگاه بيرون مي آمدند،با تعجب نگاهشان مي كردند و در حالي كه در گوش هم پچ پچ مي كردند،مي گذشتند.سعيد گفت:
-بهتره بريم،همه دارن نگامون مي كنن.
-من خودم مي رم.
-بايد باهات حرف بزنم.
قلب پري به شدت مي تپيد.نفسش به شماره افتاده بود و پاهايش سنگين شده بود.به سختي جواب داد:
-من هيچ حرفي با شما ندارم.
و سربرگرداند.سعيد با تحكم گفت:
-تو اجازه نداري قبل از گوش دادن به حرف هاي من بري.
پري لحظه اي ايستاد و بي آنكه نگاهش كند گفت:
-متاسفم آقا.
-بهتره بري سوار ماشين بشي.مي رسونمت.
-خودم مي رم.
-گفتم برو سوار شو،همين الان.
پري نگاهش كرد.سعيد برافروخته و عصبي به نظر مي رسيد.
-برو سوار شو.
پري سر به زير انداخت و به طرف ماشين رفت.سعيد هم پشت سر او راه افتاد.
سوار شدند و در ميان نگاه هاي ناباور همه،سعيد به راه افتاد.از گوشه چشم به پري كه سر به زير نشسته بود،نگاه كرد.چهره اش از هم باز شد و با لحني مهربان گفت:
-معذرت مي خوام،نبايد سرت داد مي كشيدم.
دو قطره اشك روي گونه هاي پري سرخورد.سعيد گفت:
-تقصير خودت بود.سر دختراي حرف گوش نكن بايد داد كشيد.
شانه هاي پري شروع به لرزيدن كرد.سعيد گفت:
-تو داري گريه مي كني؟
كنار كشيد و پارك كرد.به طرف پري چرخيد و گفت:
-من كه معذرت خواهي كردم.
-واسه...اون...نيست...آقا.
-پس واسه چيه؟
-چيزي...نيست...آقا.
-ما سر كلاس نيستيم.منم آقاي معلم نيستم.مي شه اين قدر بهم نگي آقا؟
پري سر تكان داد.سعيد گفت:
-حالا بسه،نمي خوام گريه كني.
شانه هاي پري مي لرزيد.سعيد گفت:
-بسه ديگه.
و پري همچنان گريه مي كرد.با تحكم گفت:
-مي گم بسه پري.
گريه پري شدت گرفت.سعيد،صاف نشست و به روبرو خيره شد و گفت:
-خب هر وقت گريه ات تموم شد بهم بگو.
چند دقيقه اي گذشت.پري به زحمت خود را كنترل كرد و ساكت شد.سعيد از گوشه چشم نگاهش كرد و گفت:
-تموم شد؟
پري با صدايي خيس از گريه گفت:
-معذرت مي خوام.
سعيد به راه افتاد و گفت:
-اومده بودم باهات حرف بزنم.
ومنتظر شد تا پري چيزي بگويد.پري احساس كرد حالت تهوع دارد،به سختي مانع عق زدن خودش شد.سعيد كه او را ساكت ديد گفت:
-شايد به نظرت احمقانه برسه،اما من...
به پري نگاه كرد و گفت:
-مي شه باهم بريم تو يه فضاي سبز؟اون جوري راحت ترم.
پري سرش را به نشانه تاييد حرف او تكان داد.سعيد لبخندي زد و گفت:
-ممنون.
و روي پدال گاز فشرد.
تا رسيدن به فضاي سبز هر دو ساكت بودند.فضاي سبز دنجي پيدا كردند.سعيد توقف كرد و گفت:
-مي شه بريم تو پارك؟
پري بي آنكه به پارك نگاه كند،دستگيره را گرفت و در را باز كرد و پياده شد.سعيد لحظه اي نگاهش كرد و پياده شد.پري كنار ماشين منتظرش بود.دلش مثل سيرو سركه مي جوشيد و فكرش كار نمي كرد.سعيد به كنارش آمد و گفت:
-بريم.
و شانه به شانه هم به راه افتادند.سعيد از گوشه چشم نگاهش كرد.كلاسورش را محكم در دست مي فشرد.رنگش پريده بود و دستانش مي لرزيد.پرسيد:
-ناراحتي؟
پري سر به زير انداخت و جواب داد:
-نه،خوبم.
-ممنون كه قبول كردي اومدي...بشينيم؟
روي نيمكتي نشستند.سعيد سري به اطراف چرخاند و گفت:
-چقدر خلوته!مگه نه؟
-بله آقا.
-البته اين جوري بهترم هست.
خنديد و به طرف پري كه ساكت نشسته بود،چرخيد.خنده روي لب هايش ماسيد.حالتي جدي به خود گرفت و گفت:
-بهتره شروع كنم.فكر مي كنم مادرت منتظرت باشه،درسته؟
-بله آقا.
-مي شه يه خواهشي ازت بكنم.
پري نگاهش كرد.سعيد،با چهره اي مصمم گفت:
-ديگه به من نگو آقا.
و پري خجالت زده سر به زير انداخت.سعيد گفت:
-حتما فهميدي واسه چي اومدم دنبالت.
ساكت شد تا پري حرفي بزند و او چيزي نگفت،تا سعيد ادامه بدهد.سعيد گفت:
-از حاشيه رفتن متنفرم.ايراد من اينه كه خيلي رك هستم.واسه همينم بريم سر اصل مطلب.
به پري نگاه كرد و گفت:
-تو نظرت در مورد من چيه؟
پري ناباورانه نگاهش كرد و گفت:
-بله؟
سعيد خنديد و گفت:
-مثل اينكه اين ديگه خيلي صريح بود...راستش پري!...
نگاهش كرد و گفت:
-پري خانم!...

ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۵:۲۵
نظرات (0)
،

رمان مسافر مهتاب قسمت 18

تشر زد:
-عزيز خانم!
و عزيز خانم نااميدانه نگاهش كرد.حسابي سردش شده بود.باران شديد شده بود و او انگار زير دوش ايستاده باشد،خيس خيس بود.پنجره كه بسته شد،به قاب خالي و سياه آن نگاه كرد.بارها نازنين را درون قاب خالي تماشا كرده بود و چه صورت اهورايي اي رابه تماشا نشسته بود.
رعد و برق محكمي سينه آسمان را شكافت.باران شديدتر از پيش مي باريد و آب در حياط كوچك پشتي به راه افتاده بود.عزيز خانم دوباره پشت پنجره آمد و با لحن ملتمس گفت:
-آقا سعيد،تو رو خدا بياين تو.
نگاهي به صورت فرتوت پيرزن كرد.نگاه نگران او به سعيد خيره شده بود.سعيد ايستاد.هوا سرد بود و دندان هايش از سرما به هم مي خورد.عزيز خانم كه راضي به نظر مي رسيد،لبخندي از سر رضايت زد و پنجره را بست.سعيد سلانه سلانه به راه افتاد.دلش مي خواست تا آنجا كه ممكن است زير باران باشد.بايد اجازه مي داد باران تمام افكارش را بشويد.به آرامي قدم بر ميداشت و با هر قدم كه جلوتر مي رفت احساس مي كرد تطهير مي شود،از سرما مي لرزيد.قطرات باران صورتش را مي شست و او از اين كه اين گونه غسل تعميد مي بيند خرسند بود.
پشت در سالن ايستاد.چشم برهم گذاشت و به خود نهيب زد؛ ((پاتو كه گذاشتي تو مي شي سعيد هميشگي،سعيد پيش از اومدن ناز...))دستگيره را فشرد و به داخل سالن رفت.عزيز خانم گفت:
-خيس شدي مادر.
وحوله اي را به طرفش گرفت.نگاهي گذرا به صورت او كرد و گفت:
-نمي خوام.
-سرما مي خوري.
-اون قدرام سرد نيست.
-خيس خالي شدي.
-مي رم لباسمو عوض كنم.
عزيز خانم كه مي دانست يكي به دو كردن با سعيد بي فايده است تسليم شد و گفت:
-مي رم يه چيز گرم واسه ات بيارم.
-چيزي نمي خورم،مي خوام بخوابم.
-تو كه شام هم نخوردي مادر جان.
-عزيز جون يه امشب اگه مي شه سر به سر من نذار.
عزيز خانم با تعجب نگاهش كرد و گفت:
-من كه چيزي نگفتم.
به خودش نهيب زد، ((تو كه پشت در گفتي پسر خوبي مي شي،سعيد هميشگي))لحن مهربان تري به خود گرفت و گفت:
-معذرت مي خوام،خوب عزيز خانم تا من لباسمو عوض كنم شما هم اون چيز گرمي كه گفتين واسه ام آماده كنين.
عزيز خانم لبخندي از سر پيروزي زد و گفت:
-تا شما لباساتو عوض كني اومدم.
و خوشحال و راضي به طرف آشپزخانه رفت.سعيد لبخندي از سر بيكاري زد و به طرف اتاقش رفت.
عزيز خانم خوشحال و راضي فنجان چاي را پر كرد.عطر چاي كه در هوا پخش شد،نفس عميقي كشيد و سري به نشانه رضايت از خود و كارش تكان داد.از آشپزخانه بيرون آمد و با نگاه دنبال سعيد گشت.فنجان را روي ميز گذاشت و منتظر شد.
لباس هايش را كه عوض كرد،روي تخت دراز كشيد و از پنجره به بيرون خيره شد.باران مي باريد و او خودش را ميان قطرات ريز و درشت باران گم مي كرد.
عزيز خانم زير لب غرولند كرد:
-چايي سرد شد.
به طرف اتاق سعيد رفت و در زد.صدايي نيامد.لاي در را باز كرد و به داخل سرك كشيد.سعيد همان طور كه دستانش را زير سرش حايل كرده بود و رو به بيرون داشت،خوابش برده بود.عزيز خانم به آرامي گفت:
-بميرم الهي،اون قدر خسته بود كه خوابش برده.
پتو را روي او كشيد.چراغ را خاموش كرد و پاورچين از اتاق بيرون رفت.باران هنوز مي باريد و سعيد خواب شيراز را مي ديد.
***
به سختي چشم باز كرد.سرش سنگين شده بود.پره هاي بيني اش مي سوخت وتنش داغ داغ بود.سعي كرد حركتي به بدنش بدهد،اما انگار به تخت چسبيده بود و توان حركت نداشت.از چشمانش حرارت بيرون مي زد و به سختي نفس مي كشيد.
سعي كرد وحيد را صدا بزند.هر چقدر سعي كرد نتوانست دستش را بالا بياورد.قوايش تحليل رفته بود و توان حركت نداشت مي خواست مادرش را به كمك بطلبد،حتي پدرش را ولي هر چه تلاش كرد نتوانست صدايشان كند.گلويش مي سوخت و صدايش گرفته بود.زمان برايش به كندي مي گذشت.منتظر بود يك نفر در را باز كند و بپرسد:
-سعيد،هنوز خوابيدي؟
و او با نگاه از او طلب كمك كند.
نفهميد چقدر گذشته است.در به آرامي باز شد و اندامي ظريف،پري وار پا به درون اتاق گذاشت.خيال كرد به دليل تب زياد كابوس مي بيند.انگار نازنين بود.قدي بلند و موهايي آبشارگون!با ديدن سعيد نيم فريادي كشيد و بيرون دويد.چشم برهم فشرد.دلش مي خواست آن كابوس دوباره تكرار شود و باز دوباره تكرار شود.به سختي نفس مي كشيد و پره هاي بيني اش مي سوخت.دستان سردي را بر روي پيشاني اش احساس كرد و صداي كسي را شنيد كه گفت:
-تو تب مي سوزه.
به سختي چشم باز كرد.اين صورت را قبلا ديده بود.هر كه بود،نازنين نبود براي شناختنش خود را به زحمت نينداخت،كسي گفت:
-خاك بر سر من كنند.فكر كردم رفته شركت،آقام كه زنگ زد،گفتم رفته شركت.از صبح تا حالا بي حال افتاده گوشه اتاق منم نفهميدم كه خونه اس.
صداي عزيز خانم را شناخته بود.صدايي زير گوشش گفت:
-آقا،آقا.
چشم باز كرد.توان حرف زدن نداشت و دوباره پلك بر روي هم گذاشت.صدا گفت:
-بايد دكتر بياريم بالاي سرش.
عزيز خانم گفت:
-زنگ بزن به دكتر حميدي.هميشه مي آد خونه خانم رو مي بينه.
-شماره اش كجاست؟
-تو دفتر تلفن،الان مي آرمش.
دست سرد دوباره روي پيشاني اش قرار گرفت و صدا دوباره گفت:
-آقا!
نتوانست چشم باز كند.صدا گفت:
-حالتون خوب مي شه.
دلش مي خواست مي توانست حرف بزند.بپرسد كيست و اينجا چه مي كند؟چرا وحيد به ديدنش نمي آيد.مادرش و حتي پدرش و اين كه او بايد به شركت برود چون بايد مقدمات سفرش را جور كند.
گوش داد ديگر صدايي نمي آمد.چشم باز كرد و جز نقش محوي از وسايل اتاق چيزي نمي ديد.انديشيد حتما صداها را اشتباه شنيده.هيچ كس در اتاق نيست و او به دليل تب زياد كابوس مي بيند و هذيان مي شنود.انديشيد؛دارد مي ميرد و هيچ كس در اطرافش نيست.پس آدم ها كجا بو.دند؟برادرش،مادرش،پدرش،
خانم و كسي كه انگار قبلا ديده بودش،ولي نمي توانست به خاطرش بياورد.
او تنها بود و داشت در اين تنهايي مي مرد.وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت.دلش مي خواست فرياد بزند من نمي خواهم بميرم.دلش مي خواست يك نفر كمكش كند و او را نجات بدهد.
سعي كرد حركت كند.انديشيد؛شايد به تخت بسته باشندش.حتما مرده بود و خودش فكر مي كرد هنوز زنده است.به سختي به خود حركت داد.صدايي گفت:
-شما بيداريد؟
بايد خود را محك مي زد تا بداند آيا زنده است يا نه!و جواب داد:
-بله.
پس زنده بود.داشت حرف مي زد و صدا گفت:
-دكتر حميدي تا نيم ساعت ديگه مي رسه.
تمام توان خود را در چشمانش جمع كرد و چشم گشود.پري به آرامي گفت:
-تب دارين،به گمونم سرما خوردين.
به سختي گفت:
-پري!
و دوباره چشم برهم گذاشت.پري گفت:
-طاقت بيارين،الان دكتر مي آد.
از خودش پرسيد؛ ((پري اينجا چه كار مي كند؟))يادش افتاد،همه به شيراز رفته اند.بهانه كار زياد را آورده بود و از رفتن طفره رفته بود.قرار بود نازنين را براي وحيد خواستگاري كنند.وحيد ديروز تلفن كرده بود و صدايش از شادي مي لرزيد و او فقط توانسته بود،بگويد؛ (( مباركه!))
چشمانش سنگين شده بود.دلش مي خواست بخوابد و خواب چشمانش را در ربود.جسم سردي كه به بدنش خورده بود او را از خواب پراند.چشم باز كرد.دكتر حميدي گفت:
-سلام.
به سختي سلام كرد.
-سلام،جوان مريض ما،با خودت چيكار كردي پسر؟
به سرفه افتاد.دكتر خنديد و گفت:
-سرما خوردگي شديد.
چشم بست و صداها در سرش مي پيچيدند.پري پرسيد:
-حالشون خيلي بده؟
-نياز به مراقبت دائمي داره.نگران نباشين،بهتر مي شه.
عزيز خانم گفت:
-بايد به خانم خبر بدم.
به سختي تكان خورد و گفت:
-نه به مادرم چيزي نگيد.
-آخه بايد بدونه.
-نه،نمي خوام سفرش به خاطر من خراب بشه.
-آخه...
دكتر گفت:
-مسئله اونقدرام مهم نيست كه اونا رو نگران كنيد.
-ولي...
پري گفت:
-عزيز جون اگه لازم بود آقاي دكتر دستور مي دادن اونا رو خبر كنيم.
دكتر نسخه را به دست پري داد و گفت:
-مواظب دماي بدنش باشين.بايد تبش رو پايين بيارين.
پري نگاهي به نسخه انداخت و گفت:
-بله.
-تا شما نسخه رو از داروخانه بگيرين،من مراقبش هستم.
پري به خود آمد و نگاهش كرد.دكتر بي خيال،به طرف سعيد چرخيد و گفت:
-سه روز خودت رو به تخت بستي آقاي مجد.خوب بابا نيست واسه خودت مرخصي تراشيدي.
پري به سرعت از اتاق خارج شد.تا هرچه زودتر نسخه سعيد را بگيرد.دكتر صندلي اي را پيش كشيد و كنار سعيد نشست و رو به عزيز خانم گفت:
-مي شه لطفا يه فنجون قهوه واسه من بيارين؟
عزيز خانم،نگاه نگرانش را از صورت سعيد برگرفت و جواب داد:
-الان مي آرم آقاي دكتر.
و با نگراني و ترديد از اتاق بيرون رفت.
***
سعيد ناله كوتاهي كرد.پري كتابي را كه در دست داشت روي ميز گذاشت و به سرعت بالاي سر او رفت و به روي صورتش خم شد و پرسيد:
-چيزي مي خوايد؟
سعيد با صدايي گرفته جواب داد:
-آب.
ليوان را از بالاي تخت برداشت و ايستاد.نمي دانست چه بايد بكند و چگونه آب را به او بدهد.سعيد به سختي خود را كمي روي تخت بالا كشيد و پري ليوان را در مقابل او گرفت.چند جرعه نوشيد و سرش را عقب كشيد و به سختي سعي كرد بر روي تخت بنشيند.پري گفت:
-به چيزي احتياج داريد؟
-بايد برم شركت،كارام مونه.
پري سر به زير انداخت و محجوبانه گفت:
-من با اجازه اتون زنگ زدم و از منشي اتون خواستم كاري امروزتون رو لغو كنن.
نگاه قدر شناسش را به صورت پري دوخت.دلش مي خواست از او تشكر كند اما گفت:
-اشتباه كردين،من خيلي كار داشتم.
پري به آرامي مانع برخاستن او شد و گفت:
-دكتر گفته كه كاملا استراحت كنيد.
توان حركت نداشت و بدون اصرار بيشتري،روي تخت دراز كشيد و پرسيد:
-ساعت چنده؟
-نزديك يكه،الان مي رم و از سوپي كه عزيز خانم واسه اتون پخته مي آرم.
بلند شد و عزم رفتن كرد.سعيد گفت:
-ميل ندارم.
-بايد چند قاشقي بخورين،نيروتون تحليل رفته.
و از در بيرون رفت.عزيز خانم در آشپزخانه مشغول بود.بشقابي را پر از سوپ كرد.عزيز خانم پرسيد:
-بيدار شده؟
-آره.
-حالش چطوره؟
-ازصبح بهتره،اما هنوز زمان مي بره كه خوب بشه.
-اين دكتر دستش شفاست.
-آمپولي كه بهش زد حسابي تبش رو پايين آورد.
بشقابي را در سيني گذاشت و به اتاق سعيد رفت.سعيد چشم بر هم گذاشته بود.به شدت احساس خستگي و كسالت مي كرد.هنوز تب داشت و آب ريزش بيني و چشم و سرفه هاي خشك و كوتاه كسالتش را بيشتر مي كرد.پري به آرامي پرسيد:
-خوابيدين؟
چشم باز كرد.نگاهي به سيني انداخت و گفت:
-اصلا ميل به غذا ندارم.
پري بر لبه تخت نشست و گفت:
-بايد چند تا قاشق بخورين.
سيني را بر روي زانو جابه جا كرد.قاشق را در سوپ زد و آن را چند بار فوت كرد تا كمي خنك شود،بعد آن را به طرف سعيد كه به كارهاي او خيره شده بود گرفت.
حركات ظريف و پر از محبت پري،قلبش را مي فشرد.در پشت آن صورت خجالتي و سر به زير،دو چشم براق نشسته بودند.ياد روز اولي كه او را ديده بود،افتاد و موهايي كه در هوا تاب مي خوردند و او كه فرار مي كرد.و حالا پري روبرويش نشسته بود و قاشق سوپ را در مقابلش گرفته بود.روزي كه به كوه مي رفتند،پري عقب مانده بود و سعيد هيچ گاه متوجه صورت مهربان و جذاب او با آن نگاه غمگين اما پرشور نشده بود.
پري كه از نگاه خيره او خجالت زده مي نمود،چشم به زير انداخت.سعيد چشم برهم گذاشت و سربرگرداند و گفت:
-ميل ندارم.
پري قاشق را در بشقاب رها كرد و بلند شد و گفت:
-هر وقت ميلتون كشيد واسه اتون مي آرم.
صورت او،پشت پلك هاي بسته اش نشسته بود.صحنه هايي از زندگي اش به سرعت از مقابل چشمانش مي گذشتند.پري بود كه موهاي مواجش را در هوا تاب مي داد و سعيد از خودش مي پرسيد؛ ((اين ديگه كيه))سر ميز شام،در گردش ها و در حياط كوچك پشتي،زير بيد مجنون.يكي،دو باري از پشت پنجره ديده بودشان.او را به همراه نازنين كه مستانه مي خنديد و سعيد به خود تشر زده بود؛ ((مثل احمقا پشت پنجره وانستا)) و هر بار به سرعت از پشت پنجره دور شده بود.در كوه،سعيد بود كه به تمسخر گفته بود: ((تنظيم تنفس،تنظيم قدم ها،تنظيم انرژي)) نمي خواست او را ببيند يا نمي توانست او را ببيند.و پري چقدر آرام بود و سر به زير.سعيد هيچ گاه متوجه او نمي شد مگر مواقعي كه نازنين او را به اسم صدا مي زد و به حرف زدن تشويق مي كرد.اصلا دليلي نداشت او متوجه نوه كلفت خانه اشان بشود.سعيدي كه حتي متوجه دختراني از طبقه اشراف نمي شد و امروز براي اولين بار،برق چشمان سياه پري او را گرفته بود.
انديشيد؛ ((من مريضم،مثل بچه ها شدم،مخصوصا اينكه مامان و وحيدم نيستن.همه اين ها هذيون تبه.مطمئنم فردا كه حالم بهتر شد.مثل كوچولو هايي كه همه رو مامان مي بينن و هر كس دست محبت به سرشون بكشه مامانشون مي شه،فكر نمي كنم.))
پلك هايش سنگين شده بود و خواب آرام آرام بر او غلبه مي كرد.صداي آرام پري در گوشش پيچيد:
-پيش از خوابيدن قرصتون رو بخورين.
دلش نمي خواست چشم باز كند.چشمانش سنگين شده بود.ناله اي كرد به نشانه ((نه)) و پري قاطعانه گفت:
-بايد بخورين وگرنه نمي ذارم بخوابين.
به سختي چشم باز كرد.پري قرص و ليوان را به طرفش گرفت.قرص را خورد و ليوان را به پري باز پس داد.پري لبخندي زد كه به سرعت از روي لبش محو شد و خجالت زده گفت:
-حالا بهتره استراحت كنيد.
سعيد چشم بست و پري،پتو را تا زير چانه اش بالا كشيد.
***
به ميز تكيه داده بود و به آسمان سياه شب خيره شده بود.اينجا اتاق سعيد بود.هوايي كه سعيد در آن نفس مي كشيد،ميزي كه سعيد به آن تكيه داشت.تختي كه سعيد بر روي آن مي خوابيد و پنجره اي كه سعيد از دريچه آن به آسمان خيره مي شد.تنها مكاني در اين خانه كه آرزوي آمدنش را داشت و حالا دراين اتاق سه در چهار سفيد رنگ ايستاده بود.دو صندلي چوبي،يك ضبط صوت كوچك،يك تابلوي زيبا از يك ساحل شني و يك تخت چوبي،تمام دارايي هاي اين اتاق بود.او اينجا ايستاده بود و در هوايي نفس مي كشيد كه سعيد سال ها و سال ها نفس كشيده بود و تمام ذراتش را يك بار از تن خود عبور داده بود.دست هايش را درهم گره كرد.چقدر مردي را كه روي تخت خوابيده بود را دوست مي داشت.حالا كه اينجا بود به فاصله ها فكر مي كرد،به تفاوت و به آتش كشيده بود و سعيد،حتي از آن خبر نداشت.
آرزو مي كرد كاش او به جاي نازنين بود و سعيد جاي برادرش و آن روز،او مي توانست حلم خوشبختي واقعي را بچشد.خوشحال بود كه اينجاست.تمام شب گذشته به اينجا فكر كرده بود.برايش ديوار به ديوار بودن با سعيد،غنيمتي بود و از روزي كه به خانه خود بازگشته بود،بي تاب برگشتن به اين خانه بود.سه هفته در كنار مردي كه با تمام وجود دوستش مي داشت زندگي كردن،هر چند كه حتي نگاهش هم نمي كرد،برايش آنقدر لذت بخش بود كه سردي رفتار او هم نتوانسته بود،دلسردش كند.
امروز ديگر طاقت از كف داده بود،مادربزرگ را بهانه كرده بود و براي نفس كشيدن در هوايي كه با نفس هاي سعيد معطر شده بود به اين خانه آمده بود.عادت كرده بود اگر خانم خانه نباشد،در اتاق سعيد را امتحان كند و هميشه با در بسته برخورد مي كرد.امروز كه دستگيره را گرفته بود و در باز شده بود،تعجب كرده بود و با توجه به آنكه مادربزرگش گفته بود سعيد به شركت رفته است،خوشنود شده بود كه او فراموش كرده در را ببندد و در را باز كرده بود و بعد...
از تصور اينكه اگر او امروز به خانه نمي آمد چه بر سر سعيد مي آمد قلبش فشرده مي شد.و حالا او اينجا بود و تمام روز از كنار سعيد تكان نخورده بود،سعيد ناله اي كرد،به طرف او ربگشت.سعيد چشم باز كرد.احساس سبكي بيشتري مي كرد.هنوز پره هاي بيني اش مي سوخت.اما بهتر از صبح بود.چشمش به صورت آرام پري خورد.پري پرسيد:
-حالتون خوبه؟
-ساعت چنده؟
پري به ساعتش نگاه كرد و جواب داد:
-چيزي به يازده نمونده.
-عزيز خانم كجاست؟
-خسته بود،رفت خوابيد.
-شما چرا نرفتين بخوابين؟
-من خوابم نمي آد.
-سرفه كرد.پري گفت:
-حتما خيلي گشنه ايد،الان براتون غذا مي آرم.
سعيد خودش را روي تخت بالا كشيد.پري همان طور كه به طرف در مي رفت گفت:
-سوپ رو واسه اتون گرم نگه داشتم.سعيد با حالتي متفكر به دستان خود خيره شد.ذهنش پر بود از علامت سوال،علامت تعجب و...با افكارش مبارزه مي كرد و سعي مي كرد آنچه را آرام آرام در مغزش ريشه مي دوانيد از ذهن بيرون كند.پري سيني به دست به اتاق بازگشت و بر لبه تخت نشست.سعيد گفت:
-زحمتتون دادم.
و صدايش پر از مهرباني بود.پشت پري لرزيد.سر به زير انداخت و جواب داد:
-نه آقا،وظيفه امه.
سعيد به ياد آورد خودش به پري گفته بود؛ ((نگفتن كلمه آقا،در مورد وحيد صدق مي كنه اما منو كه خواستي صدا كني،مي گي آقا)) از حرفي كه زده بود پشيمان شده بود و خجالت مي كشيد پري قاشق پر از سوپ را به طرفش گرفت.سعيد نگاه مهربانش را به صورت پري دوخت و گفت:
-ازتون ممنونم.
در آهنگ صدايش چيزي گوشنواز به پرواز درآمده بود.پري به سختي و با لكنت جواب داد:
-خواهش ميكنم.
نگاهش را به زير انداخته بود،اما سنگيني نگاه سعيد را احساس مي كرد.سعيد سوپ را خورد و گفت:
-خوشمزه اس.
دلش مي خواست سيني را روي زمين بگذارد و از اتاق بيرون برود.چيزي در وجودش مي شكست،فرو مي ريخت و او را هم با خود به قهقرا مي كشانيد.نگاه مشتاق سعيد،آن لحن گرم و پويا،بند دلش را پاره مي كرد و او را به سرزمين روياها مي برد.
قاشق ديگري را به طرف سعيد گرفت و قاشق هاي بعدي را و سعيد آرام و بي صدا غذايش را مي خورد و از خودش مي پرسيد؛ ((آيا واقعا سه هفته با اين موجود استثنايي زير يك سقف زندگي كرده است؟))
غذايش كه تمام شد،پري كه به دنبال بهانه اي براي فرار بود،بلند شد.سعيد گفت:
-دست شما درد نكنه.
-خواهش مي كنم.
دلش مي خواست آن سوپ تمام شدني نبود و او هنوز مي توانست روبروي پري بنشيند و به صورت مهربان او چشم بدوزد.پري كه از اتاق بيرون رفت،ستون فقراتش تير كشي.به خود نهيب زد؛ ((تو تا يكي دو هفته ديگه مي ري اروپا،اون وقت مثل بچه ها زل زدي به اين دختره كه چي بشه؟)) روي تختش دراز كشيد و سعي كرد به افكارش سر و ساماني بدهد و عاقلانه تر فكر كند.پري به اتاق برگشت و گفت:
-به چيز ديگه اي احتياج ندارين؟
بي آنكه نگاه كند جواب داد:
-نه،ممنون،مي تونيد بريد استراحت كنيد.
پري كه رفتار گرم و محبت آميز لحظات قبل سعيد،نور اميدي در قلبش روشن كرده بود،به سختي يكه خورد.كمي اين پا و آن پا كرد و گفت:
-مي رم آقا.
سعيد به تابلوي روي ديوار خيره شد و سعي كرد،افكارش را پيرامون سفر و كارهايي كه بايد انجام بدهد متمركز كند.
پري پيش از آنكه پا از در بيرون بگذارد،برگشت و به سعيد نگاه كرد.سعيد بر تابلوي روي ديوار ثابت مانده بود.به آرامي گفت:
-شب بخير.
بي اختيار گفت:
-تو چند سالته؟
-بله؟
-ولش كن،شب بخير.
پري كمي مردد نگاهش كرد و گفت:
-نوزده سال.
سعيد نگاهش كرد.خودش هم نمي دانست چش شده و چرا با اين كه با تمام قوا سعي مي كند،نمي تواند از فكر دختري كه او را محو و تار و از پشت پرده اي از هذيان و تب صبح ديده بود،رها شود گفت:
-هنوز بچه اي.
و به خودش لعنت فرستاد كه چرا اين قدر تلخ زبان است،پري محجوبانه گفت:
-بله آقا،حق با شماست.
سعيد روي تخت نشست و نگاهش كرد.پري با نگراني گفت:
-پتو رو بكشيد روتون،حالتون بدتر مي شه.
-نگران مني؟
پري كه به طرفش مي رفت تا پتويش را مرتب كند،بر جا خشكش زد.سر به زير انداخت.احساس كرد بخار از سرش بلند مي شود و به سختي نفس مي كشد.سعيد لبخندي زد و گفت:
-مي دوني به چي فكر مي كنم؟
-نه آقا.
-دختراي ايتاليايي هم به اندازه دختراي ايراني مهربون هستن.
پري به زحمت بغضي را كه در گلويش نشسته بود فرو خورد.سعيد لبخندي از سر شيطنت زد و گفت:
-برو بيرون،مي خوام بخوابم.
-بله آقا.
پيش از آنكه پري قدم از قدم بردارد گفت:
-از اينكه من دارم مي رم اروپا خوشحالي؟
پري به سختي جواب داد:
-نه آقا.
فكر مي كردم تو بيشتر از همه خوشحال بشي.
-بله آقا.
-پس خوشحالي.
-نه آقا.
-به جز بله و نه گفتن چيز ديگه اي بلد نيستي؟
پري گفت:
-شب بخير.
-من از ديشب تا حالا خواب بودم.ديگه خوابم نمي آد.
-چي كار مي تونم براتون انجام بدم؟
سعيد روي تخت دراز كشيد و پتو را تا زير گردن بالا كشيد و گفت:
-بشين و برام كتاب بخون.
پري جواب داد:
-چي بخونم؟
-هر چي دلت خواست.
پري به قفسه كتاب هاي بالاي تخت نگاه كرد.سعيد زير چشمي نگاهش كرد.دلش نمي خواست برود و نمي خواست پري بداند او دوست دارد در كنارش بنشيند و كتاب خواندن بهانه است.پري ديوان حافظ را برداشت و روي صندلي نشست.سعيد چشم برهم گذاشت.پري گفت:
-نيت كنيد.
سعيد گفت:
-بگير.
و پري كتاب را باز كرد و خواند:
سحر به بوي گلستان دمي شدم در باغ

كه تا چو بلبل بيدل كنم علاج دماغ
به جلوه گل سوري نگاه كردم

كه بود در شب تيره به روشني چو چراغ
چنان به حسن و جواني خويشتن مغرور
كه داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا حسرت،آب از چشم

نهاده ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان كشيده چو تيغي به سرزنش سوسن

دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ
يكي چو باده پرستان صراحي اندر دست
يكي چو ساقي مستان به كف گرفته اياغ
نشاط و عيش و جواني چو گل غنيمت دان

كه حافظا نبود بر رسول غير بلاغ
وقت آن رسيده كه حصاري را كه به دور خود كشيده اي بشكني و قدم به بيرون بگذاري.به اطراف خود خوب نگاه كن،هريك از مخلوقات خداوند به زبان حال خود به تو نهيب مي زنند كه دوران جواني همچون عمر گل ها كوتاه است و تو بايد لحظه به لحظه آن را ارزش گذاري و از آن نهايت استفاده را ببري.
پري كه جملات آخر را با گريه مي خواند،ديوان حافظ را روي تخت رها كرد و بلند شد و گريه كنان از اتاق بيرون رفت.سعيد ديوان را در دستش گرفت و به شعري كه فال او بود خيره شد.ديوان را روي صورتش گذاشت و نفس عميقي كشيد.اتفاقي در شرف وقوع بود.دلش مي خواست،با وحيد حرف بزند.بايد با كسي مشورت مي كرد.بايد يك نفر به او مي گفت،چه شده؟زير لب گفت: ((دوقلوهاي كوچيك و بزرگ)) كتاب را از روي صورتش برداشت و به جاي خالي پري،خيره شد.

ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۵:۲۴
نظرات (0)
،

رمان مسافر مهتاب قسمت 17

نازنين گفت:
-فكر مي كني جواب پدر و مادرش چي بوده؟
پري به خود امد و گفت:
-هان؟
-حواست به من نبود.
-معذرت مي خوام.
-مهم نيست.
-چي پرسيدي؟
-گفتم فكر مي كني آقا و خانم مجد چي گفتن؟
پري لبخند آرامش بخشي زد و گفت:
-نگران چيزي نباش،انشاءا..كه درست مي شه.
-دلم مي خواد مامان و بابا زودتر بيان.
پري به اون خيره شده بود.نازنين نگاهش كرد و پرسيد:
-چرا اين جوري نگام مي كني؟
-دارم فكر مي كنم تو همون دختر ديروزي كه با گريه اومد تو اتاق و گفت من فردا برمي گردم شيراز.
نازنين با شرمي دخترانه خنديد و گفت:
-تا حالا شده يه حسي رو از همه،حتي از خودت قايم كني و اونو تو دلت پس بزني؟مثلا مريض باشي و دكتر گفته باشه حق نداري؟مثلا نمي دونم،شيريني بخوري و تو به خاطر سلامتيت حرف دكتر رو گوش مي كني اما هر وقت شيريني رو مي بيني به زحمت جلوي خودت رو بگيري كه چيزي نخوري.بعد بري دكتر و دكتر بهت بگه حالا آزادي هر چي دلت مي خواد بخوري.تو كه پيش همه،حتي خودت وانمود كردي ميلي به شيريني نداري.حالا مي آي و دو لپي شيريني مي خوري.تو هميشه شيريني دوست داشتي فقط وانمود مي كردي نمي خواي شيريني بخوري.درسته؟
پري خنديد،خنده اي تلخ كه به سرعت از روي لب هايش محو شد نازنين گفت:
-چيزي نيست كه تو بخواي درموردش با من حرف بزني؟
پري نگاهش كرد و خجالت زده به سرعت نگاه از او دزديد و گفت:
-نه،مثلا چي؟
-هر چي؟تو بايد بگي.
-نه،چيزي نيست.
نازنين خنديد و گفت:
-دروغگوي خوبي هم كه نيستي.
پري پتو را تا زير گردنش بالا كشيد و گفت:
-بهتره زودتر بخوابيم.
نازنين خنديد و گفت:
-شب بخير.
-شب بخير.
پري چشم برهم گذاشت.دلش مي خواست با نازنين حرف بزند،اما نمي توانست.نمي خواست او را از راز قلبي خويش آگاه كند.نمي خواست مورد تمسخر قرار بگيرد.بين او و سعيد دريايي از مشكلات و مسائل فاصله انداخته بود.او وانمود كرد شيريني دوست ندارد،اما تمام ذرات تنش شيريني را طلب مي كرد.
***
سعيد فنجان چاي را در دست فشرد و گفت:
-من مي خوام برم ايتاليا.
آقاي مجد با تعجب گفت:
-چي؟
-گفتم تو نمايندگي ايتاليا من مي خوام كار كنم.
-كي به تو گفته شركت مي خواد تو اروپا نمايندگي بزنه؟
سعيد همان طور كه نگاه خيره وسردش را به فنجاني كه بين انگشتانش فشرده مي شد دوخته بود،جواب داد:
-خودم فهميدم.
-دروغ گفتن،شركت چنين قصدي نداره.
فنجان را روي ميز گذاشت و به پدرش خيره شد و گفت:
-من وحيد نيستم كه بتونين سرم كلاه بذارين.
آقا مجد كه به زحمت سعي مي كرد خود را خونسرد نشان بدهد گفت:
-دليلي نداره درو...
جمله اش را نيمه كاره رها كرد.سعيد گفت:
-من مي خوام برم ايتاليا!
آقاي مجد،نرم تر شد و پرسيد:
-تو از كجا شنيدي؟
-وحيد بهم گفت دارين پنهاني يه كارايي مي كنين.دو،سه تا تلفن لازم بود تا سر در بيارم اينجا چه خبره!
-پس در حقيقت دور من رو يه سري جاسوس گرفتن.
-مربوط به اطرافيان شما نيست.
-پس مربوط به چيه؟
-منم واسه خودم ارتباطاتي دارم.
-آقاي مجد لبخندي زد و گفت:
-خوبه،چيزاي جديد مي شنوم.
-من نيومدم اينجا درمورد آدماي اطراف شما و يا چيزايي كه مي شنويد حرف بزنم،من اومدم بگم من مي خوام برم ايتاليا،به عنوان نماينده شركت.
-و اگه من بگم نه؟
-به هر حال من از ايران مي رم.
-با برادرت؟
سعيد چهره درهم كشيد و جواب داد:
-اون تو ايران مي مونه.
-اولين باره كه مي بينم...
به ميان حرف پدرش دويدو و گفت:
-حالا مي بينيد.
فكر مي كردم هميشه با هميد.
سعيد با عصبانيت از روي صندلي بلند شد و گفت:
-حرف آخرتون چيه؟
-نشون دادي كه لياقتش رو داري.
-كي مي تونم برم؟
-عجله داري؟
-كي آقاي مجد؟
-حداكثر تا يك ماه ديگه.
-خوبه،ممنونم قربان.
از اتاق پدرش بيرون رفت و او را متفكر و حيران بر جاي گذاشت.به مقابل اتاق سعيد رسيده بود كه وحيد به سرعت از اتاق بيرون پريد.نزديك بود به هم بخورند.دست هايش را بالا برد و گفت:
-ببخشيد.
سعيد نگاهش كرد.چشمانش از خوشي مي درخشيد و تمام صورتش پر از خنده بود.
-بيرون مي ري؟
وحيد كمي اين پا و آن پا كرد و گفت:
-مي رم خونه.
-خبريه؟
سر به زير انداخت و گفت:
-نازنين زنگ زده بود،گفت خاله مريم تلفن زده و گفته تا هفته ديگه مي آن.
-تبريك مي گم.
-ممنون از مامان اجازه گرفتم برم دنبال نازنين با هم بريم بيرون،تو نمي آيي؟
-نه،بهتون خوش بگذره.
-ممنون.
به راه افتاد.هنوز چند قدمي بيشتر نرفته بود كه برگش و گفت:
-اگه بابا پرسيد يه جوري سر و تهش رو هم مي آري؟
-آره.
او را در آغوش كشيد و با خوشي گفت:
-واسه ات تلافي مي كنم.
به همان سرعتي كه او را در آغوش كشيده بود،رهايش كرد و با قدم هايي بلند،به طرف درخروجي رفت.سعيد قدم به دفتر برادرش گذاشت.پريسا ايستاد و سلام كرد.بي آنكه جواب سلام او را بدهد،به طرف اتاق وحيد رفت.پريسا گفت:
-رفتن بيرون آقاي مجد.
ايستاد و به پريسا نگاه كرد و بي آنكه حرفي بزند از دفتر بيرون رفت.خودش هم نمي فهميد چرا اينگونه شده است.از ديروز تا به حال،حواسش به خودش نبود.حواسش به هيچ كس نبود.صداي پري در سرش مي پيچيد؛ ((نه آقا شما نريد)) و او نمي توانست از تصور ديدن وحيد و نازنين كه شادان و خرم،شانه به شانه هم قدم برمي دارند و روي نيمكت زير درخت بيد مجنون مي نشيند بيرون بيايد.نمي توانست نامي براي احساسش پيدا كند.آنها را مي ديد كه دست در دست هم قدم بر مي دارند و او فقط دورشدنشان را به تماشا ايستاده است.
نازنين با آن نگاه نافذ و باراني كه وقتي مي خنديد هر بيننده اي را به وجد مي آورد كه بي خود و بدون دليل با خنده اش هم نوا شود،خودش هم نمي دانست از دور شدن برادرش بيشتر ناراحت است يا از نزديك شدن نازنين.
از خودش مي پرسيد((موضوع چيه؟سعيد اصلا مي فهمي دور و برت چه خبره؟تو بايد خيلي هم خوشحال باشي،مثل هر برادري كه وقتي برادرش زن مي گيره خوشحال مي شه.احساس خوشي مي كنه و براي برادرش و دختر مورد علاقه اش،گوش كن دختر مورد علاقه اش،آرزوي خوشبختي مي كنه))دختر مورد علاقه اش؟!و سعيد نمي خواست باور كند او هم قلبا به نازنين علاقه دارد.مي انديشيد؛ ((ديوونه شدي سعيد،نازنين زن برادرته،مي دوني چي مي گي!تو هميشه مثل وحيد بودي.ليسانس يكي،لباسا يكي،علايق يكي،ولي اين دليل نمي شه كه تو هم مثل وحيد به نازنين علاقمند بشي.اصلا مگه نازنين ليسانس يا لباسه كه وحيد بتونه اونو با تو...بايد بري سعيد،بايد بري.))شايد اين گونه نبودن وحيد و نديدن نازنين برايش عادت مي شد.شايد روزي كه مي توانست با خودش كنار بيايد و احساس واقعي اش نسبت به نازنين را درك كند به ايران بازمي گشت و آن روز حتما مي توانست بفهمد از نازنين به عنوان همسر برادرش خوشش مي آيد يا از او به خاطر دوريش از وحيد،متنفر خواهد شد.به خود كه آمد سوار تاكسي بود و مي رفت.يادش نمي آيد كي تاكسي گرفته و آدرس كجا را داده.به راننده كه بي خيال رانندگي مي كرد نگاه كرد.سرش را به پشتي صندلي تكيه داد و چشم برهم گذاشت.حركت آرام ماشين او را به خلسه مي برد و از خود رهايش مي كرد.دلش مي خواست اين ماشين همين طور برود تا آخر دنيا و دوباره دنده عقب بگيرد و باز گردد واو همين طور روي صندلي بنشيند و بر روي عبور سريع دقايق چشم ببندد.
نفهميد چند دقيقه طول كشيد.صداي راننده تاكسي او را به خود آورد:
-بفرماييد آقا.
چشم باز كرد روبروي در كافي شاپ بود.گفت:
-چقدر مي شه؟
پول را حساب كرد و پياده شد.خودش هم نمي دانست اينجا چه مي كند؟روبروي كافي شاپ ايستاد و نمي دانست چه بايد بكند.دستي به شانه اش خورد:
-دم در بده بيا تو.
به طرف صدا برگشت.مهيار با صورتي خندان پشت سرش ايستاده بود.پرسيد:
-تنهايي؟
به زحمت لبخند زد و جواب داد:
-از اين طرفا رد مي شدم.
مهيار به طرف در رفت و گفت:
-چرا وايستادي؟
به دنبال مهيار كشيده شد.پيشخدت باغ تعجب نگاهش كرد و گفت:
-خوش اومدين.
مهيار صندلي را برايش عقب كشيد و گفت:
-بفرماييد قربان.
روي صندلي نشست.مهيار خنديد و گفت:
-چقدرم خودش رو مي گيره.
و خودش روبرو.ي او روي صندلي نشست.مهيار گفت:
-مي بينم كه دوقلوها از هم جدا افتادن.وحيد كجاست؟
به ميز چشم دوخت.دنبال بهانه اي مي گشت تا از جواب دادن فرار كند.حتي به دنبال بهانه اي بود كه از كافي شاپ فرار كند.پيشخدمت نجاتش داد.
-چي ميل داريد قربان؟
به مهيار اشاره كرد.مهيار گفت:
-هر چي بخورم،مي خوري؟
سر تكان داد و مهيار سفارش داد.پيشخدمت كه رفت دوباره او و مهيار تنها شدند.
-خب،چه خبر؟
-خبري نيشت.
-فاميلاتون چطورن؟
قلبش به سختي فشرده شد.جواب داد:
-خوبه.
-پسر اين فاميلا رو كجا قايم كرده بودين؟
-هي،حرف دهنتو بفهم.
-چي شد؟
تو داري درمورد...
مي خواست بگويد((زن داداشم))اما خودداري كرد.ترسيد مهيار مسخره اش كند و بگويد؛ ((ديدي شما هم از هم جدا مي شين اونم به خاطر يه زن))و گفت:
-فاميلاي ما حرف مي زني.
-اون دختره،دوست فاميلتون؟
سعيد به تندي نگاهش كرد و گفت:
-خب،كه چي؟
-بدجوري دل شهريار رو برده.
-تو وكيل وصي شهرياري كه سنگش رو به سينه مي زني؟!
-خواستم بدوني.
-مهيار يه لطفي بهم مي كني؟
-حتما.
-سفارشت رو كه آورد،ورش دار برو سر يه ميز ديگه.
مهيار لبخندي زدد و گفت:
-حالا ديگه به خاطر يه زن من رو از سر ميزت بلند مي كني؟
ايستاد و سلام كرد.سعيد به عقب برگشت.منا پشت سرش ايستاده بود و سلام كرد.سعيد سر برگرداند.مهيار خنديد و گفت:
-بعدا مي بينمت سعيد.
و از آنها دور شد.منا پرسيد:
-اجازه هست؟
سعيد جوابي نداد،بي توجه به او روي صندلي نشست و پرسيد:
-خوبي؟
سعيد چهره درهم كشيد و جواب داد:
-خوبم.
پيشخدمت سفارش مهيار را اورد.سعيد گفت:
-بذاريد رو ميز.
پيشخدمت سفارش را روي ميز گذاشت و در حالي كه با تريد به آنها نگاه مي كرد از ميز دور شد.سعيد به منا اشاره كرد و گفت:
-بفرماييد.
-ممنون.
فنجان قهوه را به طرف خود كشيد و گفت:
-فكرشم نمي كردم يه روز شما به قهوه مهمونم كنيد.
-الانم اين كارو نكردم.
-بله،من خودم رو تحميل كردم.
-اينم سفارش مهيار بود.
-پس مديون مهيارم.
سعيد سالن را به دنبال مهيار با نگاه كاويد.منا گفت:
-منتظر وحيد هستين؟
نگاهش كرد و جواب داد:
-نه،اون نمي آد.
-نمي آد؟
-نه.
تكاني خورد به نشانه رفتن.منا به سرعت و با لحني ماتمسانه گفت:
-خواهش مي كنم سعيد.
بدنش شل شد و روي صندلي آرام گرفت.منا نفس عميقي كشيد و گفت:
-آدم از دوست داشتن خجالت نمي كشه.
سكوت كرد تا سعيد چيزي بگويد ولي سعيد حرفي نزد.منا ادامه داد:
-اون دختره...
-حوصله حرفاي بيخود رو ندارم.
-من تو رو دوست...
-گفتم حوصله حرفاي بيخود رو ندارم.
-مثل هميشه.
نگاهش كرد.منا به فنجان قهوه خيره شده بود.سعيد گفت:
-چرا به فكر زندگي خودت نيستي.
-دارم دنبالش مي گردم.
-مي دوني كه من دوستت ندارم؟
-مي دونم كه تو هيچ كس رو دوست نداري.
-اشتباه مي كني.
منا نگاهش كرد و با تحكم گفت:
-نمي توني سر به سرم بذاري.
-من دروغ نمي گم.
-اما عاشق نقش بازي كردني.
سعيد پوزخندي زد و گفت:
-شايد اين جور باشه.
-حالا من بايد چيكار كنم؟
-برو دنبال كار و زندگي خودت.
-اما تو؟!
-منم مي رم دنبال كار و زندگي خودم.
-نيومدم يه سري حرفاي تكراري رو دوباره تكرار كنم.
-پس برو.
-اينم كه همون تكراه.
-پس نذار تكرار بشه.
-من هيچ حرف تازه اي ندارم.
-هيچ حرفي؟
سعيد نگاهش كرد و گفت:
-چرا يه حرف تازه دارم.
-به نظر نمي آد تو پيام آور خبراي خوش باشي.
سعيد خنديد و گفت:
-حق با توئه،نيستم.
-خب؟
-من به زودي از ايران مي رم.
-بلوف مي زني.
-مي دوني كه نمي زنم.
-اين امكان نداره.
ايستاد و گفتك
-ديگه نمي آم اينجا.
منا هم ايستاد.دست به جيب برد و پنج اسكناس هزار توماني روي ميز گذاشت.منا ملتمسانه نگاهش كرد و گفت:
-خداحافظ.
و اين اولين باري بود كه از منا خداحافظي مي كرد.منا سر به زير انداخت و گفت:
-خداحافظ.
پيش از آنكه مهيار تكان بخورد،سعيد از در بيرون رفتد و به سرعت تاكسي گرفت.
-دربست.
سوار شد.راننده پرسيد:
-كجا تشريف مي بريد؟
-هر جا كه رفتي،واسه ام فرقي نمي كنه،كرايه اشم هر چقدر بشه مي دم.
راننده تاكسي با تعجب نگاهش كرد.سعيد سرش را به صندلي تكيه داد و چشم برهم گذاشت.تاكسي حركت كرد.راننده گفت:
-حال نداري آقا؟
سعيد جوابش را نداد و راننده كه بور شده بود درسكوت به رانندگي ادامه مي داد.حركت آرام ماشين،سعيد را به خلسه برده بود.انگار كه در گهواره باشد.دلش مي خواست بخوابد و خواب به چشمانش نمي آمد.اتومبيل مي رفت و او مصرانه،بر روي عبور از دنيا و آدم هايش چشم بسته بود.
فصل نهم

به خودش قول داه بود آرام باشد و آرام بود.دلش مي خواست چند هفته اي را كه ايران است با خاطراتي خوش به پايان برساند و بي هيچ كدورتي از ايران برود.خانم مجد باشنيدن خبر رفتنش ساعت ها غصه خورده بود و وحيد او را به خاطر اين تصميمش سرزنش كرده بود،اما پدرش برخلاف آنها معتقد بود اين سفر برايش لازم است.حتي براي همسرش توجيح مي كرد؛ ((اين وابستگي بين اينا كمتر شده به نفع هر دوشونه))و نازنين خود را مسئول اين تصميم مي دانست.دلش مي خواست فرصتي پيدا كند و از او بخواهد نرود و سعيد آن قدر خود را درگير كار كرده بود كه زماني برايش باقي نمي ماند.خودش را در كار غرق كرده بود و آن را بهترين راه فرار از انديشيدن به مسائل پيرامون مي دانست.زودتر از همه مي رفت و آخر شب،خسته و درهم به خانه باز مي گشت.حتي وحيد را هم به ندرت و در حال عبور مي ديد و غالبا به سردي با او احوالپرسي مي كرد.
نازنين گفت:
-مي خواي من باهاش حرف بزنم؟
وحيد دستي به موهايش كشيد و گفت:
-نه خودم باهاش حرف مي زنم.
-اما...
-مي ترسم يه چيزي بهت بگه و كدورتي بينتون به وجود بياد.
نازنين سر به زير انداخت و گفت:
-من مقصرم.
-نه،اصلا اين طور نيست.به هر حال اين اتفاق يه روزي بايد مي افتاد.
-فكر مي كنم سعيد منو مسئول مي دونه،خوب يه جورايي هم حق داره.
-نازنين!تو بايد به فكر آيندمون باشي.خاله و عمو جمعه مي رسن ايران.ما بايد به اين خاطر خوشحال باشيم.
نازنين با گونه هاي گلگون لبخند زد و گفت:
-من خوشحالم،فقط سعيد؟!
وحيد با حالتي متفكر گفت:
-امشب باهاش حرف مي زنم.
-خاله،خيلي ناراحته!
-مي دونم سعي مي كنم منصرفش كنم.
نازنين به ساعتش نگاه كرد.نزديك يازده بود.بلند شد.وحيد متعجب نگاهش كرد و پرسيد:
-كجا؟
نازنين لبخندي زد و مچش را بالا آورد و ساعت را نشان داد.وحيد گفت:
-به اين زودي يازده شد؟
نازنين به آرامي گفت:
-درسته عمو بهمون چيزي نمي گه،اما هنوزم كاملا موافقت نكرده.
-اون موافقه،مامان خودش بهم گفت.
-با من كه سرسنگينه.
وحيد چشمكي زد و گفت:
-اگه منم جاي اون بودم با آدم متمردي مثل تو اين طوري رفتار مي كردم.
-چه خبره قربان؟
وحيد خنديد.نازنين گفت:
-هيس!
وحيد ايستاد و گفت:
-نگران بابا نباش،اون اگه راضي نبود دماري از روزگار ما در مي آورد كه نگو.بابا عادت داره با هر چيزي اول مخالفت كنه و بعد بگه موافقه.به قول سعيد،فكر مي كنه اين جوري بيشتر مزه داره.
نازنين ابروهايش را بالا كشيد و خنديد.وحيد گفت:
-دوستت دارم.
نازنين خجالت زده سر به زير انداخت و با گفتن:
-شب بخير.
به سرعت به طرف اتاقش رفت.وحيد تا آخرين لحظه كه پشت در اتاقش پنهان شد نگاهش كرد.در كه بسته شد روي مبل نشست و از پنجره به آسمان مهتابي خيره شد و لبخندي روي لبش به رقص درآمد.
بيشتر از نيم ساعت بود كه روي مبل نشسته بود و انتظار سعيد را مي كشيد.در كه باز شد روي مبل تكاني خورد.سعيد خسته و درهم به طرف اتاقش مي رفت.صدايش زد:
-سعيد.
سعيد يكه خورد.به طرف وحيد چرخيد و سلام كرد:
-سلام،خسته نباشي.
-ممنون.
به طرف اتاقش رفت.وحيد صدايش زد و گفت:
-كارت دارم اگه ممكنه؟
و با دست به مبل اشاره كرد.سعيد جواب داد:
-خسته ام،متاسفم.
-من تا الان منتظرت بودم.
-باشه واسه يه فرصت ديگه.
-سعيد يادم نمي آد چيزي ازت خواسته باشم و تو پشت گوش انداخته باشي.
سعيد آرام آرام به طرف مبل رفت و روبروي برادرش نشست و سر به زير انداخت.وحيد پرسيد:
-كارا چطور پيش مي ره؟
-خوبه،راضي ام.
-بابا مي گفت كاراي دفتر ايتاليا رو به عهده گرفتي.كارهايي رو كه اون ممكن بود تا دو ماه ديگه نتونه بهشون برسه با سرعت داري جفت و جور مي كني؟
-كار خاصي نداشت بابا پشت گوش مي انداخت.
سعيد سكوت كرد.وحيد گفت:
-پس مامان چي مي شه؟
-تو پيشش هستي ديگه.
-من خودمم و تو تويي.
سعيد نگاهش كرد و گفت:
-واسه همينم هست كه مي خوام برم.
-سعيد موضوع چيه؟من به جهنم،فكر مامان باش.داره دق مي كنه.
-نوه هاش كه دور و برش رو گرفتن،من رو فراموش مي كنه.
-پس من حق دارم يه همچين فكري بكنم؟
-به تندي نگاهش كرد و گفت:
-چه فكري؟
-تو به خاطر نازنين داري مي ري.
رنگ سعيد پريد.به سختي خود را كنترل كرد و با صدايي لرزان گفت:
-اين موضوع هيچ ربطي به نازنين نداره.
-سعيد من و تو تا هميشه برادريم هيچ كس نيست كه بتونه بين ما فاصله بندازه،تو توي قلبم جاي خودت رو داري و نازنين هم جاي خودش رو.
سعيد نفسي به راحتي كشيد و گفت:
-موضوع اين نيست.
-وقتي بهم دروغ مي گي مي فهمم.
-من بايد برم وحيد.
-ولي ما.
-متاسفم،واسه مامان متاسفم.من بايد برم.
بلند شد و به طرف اتاقش به راه افتاد.وحيد گفت:
-اولش فكر كردم داري شوخي مي كني ولي مي بينم كه واقعا جدي هستي.
به طرف وحيد چرخيد و گفت:
-منم اول فكر كردم تو داري شوخي مي كني،فكر كردم يه بازي ديگه اس،اما ديدم كه نيست،ولي نتونستم باورش كنم.اومدن نازنين توي اين خونه از اول اشتباه بود.حيف روزاي خوبمون كه بعد ازاومدن اون از بين رفت.
-ربطي به نازنين نداره.
-با من بحث نكن!مي دوني كه داره همه چيز به خاطر اونه.
-سعيد،تو...
-نه گوش كن،تو وحيد،تو همه چيز رو خراب كردي.تو گفتي كه هيچ زني بين ما فاصله نمي ندازه ولي خودت به خاطر يه زن منو از زندگيت بيرون كردي.تو،تو...
نتوانست جمله اش را كامل كند به طرف اتاقش رفت و در را محكم به هم كوبيد.وحيد به اتاقش رفت.در را به شدت باز كرد و گفت:
-حداقل به حرفاي من گوش كن.
سعيد روي تخت افتاد و دستش را در مقابل صورتش حايل كرد.وحيد گفت:
-من بيست و هفت سالمه،حق دارم زندگي خودم رو داشته باشم.من تو رو دوست دارم،حالا اگه تو يه آدم رو مي خواي كه مطلقا مال تو باشه،اون آدم من نيستم.چون تو هم نمي توني ادعا كني مطلقا به يك نفر تعلق داري.يه نصيحتي بهت مي كنم سعيد،عاقلانه تر فكر كن.
از در بيرون رفت و سعيد را بر جا گذاشت.سعيد غلتي زد و رو به سينه روي تخت افتاد و سرش را در بالش فرو كرد.احتياج داشت بيشتر فكر كند.
***
نازنين دسته گلي را كه در دست داشت جابه جا كرد و به طرف سالن گردن كشيد.خانم مجد خنديد و گفت:
-هنوز هواپيماشون روي زمين نشسته دختر.
نازنين خجالت زده سر به زير انداخت و گفت:
-دلم واسه اشون يه ذره شده.
آقاي مجد به ساعتش نگاه كرد و گفت:
-من كه گفتم زوده،شما عجله داشتيد.
وحيد زير چشمي به نازنين نگاه كرد و گفت:
-مي آن.
نازنين به پري كه مغموم و متفكر در گوشه اي ايستاده بود،نگاه كرد و گفت:
-معذرت مي خوام پري،نبايد تو رو با اصرار مي آوردم.
پري لبخندي تصنعي زد و گفت:
-خيلي هم خوشحالم كه اومدم.
نازنين به آرامي زير گوش وحيد گفت:
-سعيد نيومد.
وحيد خجالت زده جواب داد:
-مهم نيست.
-نمي خوام از من ناراحت باشه.
-نيست،ديگه هم بهش فكر نكن...پري چشه؟
-نازنين به پري نگاه كرد و گفت:
-خسته شد،نبايد به زور مي آوردمش.
-شايدم با من درد مشترك داره.
-يعني چي؟
-تو تا چند روز ديگه مي ري،اونم مثل من ناراحته.
-يعني باور كنم تو ناراحتي؟
-نازنين نمي بخشمت.
خنديد و گفت:
-باور مي كنم.
-اگه با من بود نمي ذاشتم از تهران بري.مامان اصرار مي كنه شيراز بياييم خواستگاري.
نازنين با خجالت سر به زير انداخت.وحيد خنديد و گفت:
-خجالت كه مي كشي حسابي بامزه مي شي.
نازنين تصنعي چهره درهم كشيد و گفت:
-ديگه قرار نشد...
بلندگوي فرودگاه اعلام كرد؛ ((پرواز شماره دويست و سي و هشت از لندن به زمين نشست))نازنين با خوشحالي گفت:
-اومدن.
و به سرعت به طرف سالن دويد.وحيد گفت:
-وايستا منم بيام.
و به سرعت به دنبال او رفت.خانم مجد خنديد و گفت:
-نيگاشون كن،مثل بچه ها مي مونن.
آقاي مجد گفت:
-تشخص خودشونو حفظ نمي كنن.
خانم مجد گفت:
-بهتره بريم.
و به راه افتادند.پري هم ايستاد.انگار همه او را از ياد برده بودند.سلانه سلانه به دنبال آنها به راه افتاد.
نازنين خودش را در آغوش مادرش رها كرده بود و به شدت گريه مي كرد.آقاي مجد گفت:
-نازنين،عزيزم الان مامان و بابا فكر مي كنن پيش ما خيلي بهت سخت گذشته كه اين جوري گريه مي كني.
آقاي محبيان دستان وحيد را به سختي فشرد و گفت:
-از ديدنت خوشحالم پسرم.
وحيد كه از شنيدن اين جمله به شدت خوشحال مي نمود،پرسيد:
-حالتون كه بهتر شد؟
-عالي ام!نمي دونيد هواي وطن چه جلايي به روح آدم مي ده!
-خوشحالم كه مي بينم حالتون خوب شده.
نازنين خودش را به پدرش چسباند و گفت:
-خوشحالم كه اينجاييد.ديگه نمي ذارم بي من جايي بريد.
آقاي مجد گفت:
-بهتره بقيه حرفا رو بذاريم واسه خونه.
نگاه نازنين به پري كه آرام و سر به زير گوشه اي ايستاده بود افتاد.با هيجان گفت:
-خداي من!پري معذرت مي خوام اون قدر هول شدم كه فراموش كردم تو هم با مايي.
دست او را گرفت و پيش كشيد و گفت:
-معرفي مي كنم،دوست عزيز من،پري؛پدرم،مادرم.
خانم محبيان گفت:
-پس پري خانم ايشون هستن.
دستش را به طرف او دراز كرد و گفت:
-ممنون كه تو اين چند هفته پيش نازنين بودين و نذاشتين جاي خالي ما رو زياد احساس نكنه.
پري خجالت زده دست او را گرفت و گفت:
-خواهش مي كنم.
و به آرامي سر بلند كرد و به خانم محبيان نگاه كرد.خانم محبيان لبخند مهرباني زد.آقاي محبيان هم از او تشكر كرد و گفت:
-اون قدر تعريف شما رو از نازنين خانم شنيدم كه مشتاقانه دلم مي خواست از نزديك ببينمتون و ازتون تشكر كنم.
-نازنين به من لطف داره.
-تو خودت خوبي پري.
آقاي مجد گفت:
-فكر مي كنم خسته ايد،بهتره بريم.
آقا ي محبيان شانه بالا انداخت و گفت:
-وقتي دستور مي ده بايد اجرا بشه.
و با خنده به دنبال آقاي مجد به راه افتاد.نازنين بازو در بازوي مادرش حلقه كرده بود و در حالي كه مشتاقانه نگاهش مي كرد گفت:
-حتما خيلي خسته ايد!
و به راه افتاد.دست پري را هم گرفت و گفت:
-بيا بريم ديگه.
خانم مجد هم شانه به شانه آنها به راه افتاد.وحيد هم چمدان ها را برداشت و به دنبال آنها به راه افتاد.آقاي محبيان پرسيد:
-سعيد خان چطوره؟
-درگير كارشه.
-كاراش؟
آقاي مجد خنديد و گفت:
-شركت يه نمايندگي تو ايتاليا زده،نمي دونم اين ناقلا از كجا فهميد،پاشو كرد تو يه كفش كه من مي خوام برم ايتاليا.منم موافقت كردم.حالا داره به سرعت كاراش رو رديف مي كنه كه زودتر بره اونجا.
-با وحيد مي رن؟
-نه،تنها مي ره.
-تنها؟عجيبه!
آقاي مجد خنده كشداري كرد و گفت:
-چندانم عجيب نيست.بذار عرقت خشك بشه،واسه ات تعريف مي كنم.
-چي رو؟
-عجله نكن رفيق عزيزم،عجله نكن.
خانم محبيان گفت:
-تمام مدت تو فكر تو بودم.
خانم مجد به جاي نازنين جواب داد:
-ما كه اينجا مواظبش بوديم.
-به خاطر همين بود كه تونستم اين همه مدت طاقت بيارم.
نازنين گفت:
-من كه حسابي شرمنده خاله اين ها هستم.
-انشاءا..مي آن شيراز تلافي مي كنيم.
-ما كه كاري نكرديم.دختر به اين خانمي،بايد از خدامونم باشه كه تو خونه امون باشه.
نازنين محجوبانه خنديد.آقاي محبيان با لحني شوخ پرسيد:
-حالا چه جوري تو ماشين جا بشيم.
وحيد گفت:
-شما بريد،ما هم تاكسي مي گيريم و مي آييم.
خانم محبيان گفت:
-نه،شما بريد،ما از فرودگاه تاكسي مي گيريم.
آقاي مجد گفت:
-جوونا خودشون مي آن،بهتره سوار شيم بريم.مخصوصا اينكه شما خسته هم هستيد.خانم محبيان با دودلي سوار شد و ماشين به راه افتاد.وحيد گفت:
-خوب بريم يه ماشين بگيريم.
پري گفت:
-اگه من نبودم جا مي شدي.
-اين چه حرفيه!تو هم نبودي جا نمي شديم.
وحيد گفت:
-حق با نازنينه.
پري گفت:
-اگه اجازه بدين من ديگه مي رم خونه امون.
نازنين گفت:
-منظورت چيه؟
-تو كه ديگه تنها نيستي.ترجيح مي دم برم خونه امون.
وحيد به نازنين نگاه كرد.نازنين گفت:
-هر جور راحتي.
و به وحيد اشاره كرد.يك تاكسي هم براي پري بگيرد.وحيد به راه افتاد.نازنين از پري پرسيد:
-تو ناراحتي؟
-نه.
-ولي من احساس مي كنم تو...
سر به زير انداخت.پري لبخند تصنعي زد و گفت:
-به خاطر اينكه از تو دور مي شم ناراحتم.
-مطمئني دليلش اينه؟
گريه اش گرفته بود و مي دانست اگر نازنين يك سوال ديگر بپرسد،اشكش سرازير خواهد شد.آرام آرام به دنبال وحيد مي رفتند و نازنين مي دانست پري از روزي كه شنيده سعيد قصد دارد از ايران برود به هم ريخته است و نمي خواست او را در اين حال ببيند.
نازنين گفت:
-پري تو نمي خواي چيزي به من بگي؟
-در مورد چي؟
-هر چيزي؟
-هيچ حرفي نيست كه بخوام به تو بگم.
نازنين كمي من و من كرد و گفت:
-حتي در مورد سعيد؟
پري احساس كرد پاهايش سنگين شده و به زمين چسبيده است.توان حركت نداشت.نفسش سنگين شده بود و بالا نمي آمد.به زحمت خود را سراپا نگاه داشته بود.رنگش پريده بود و لبش مي لرزيد.نازنين گفت:
-پري؟
-نه،نمي خوام.
سر به زير انداخت و قطرات اشك روي گونه اش دويد.نازنين دستش را چسبيد و گفت:
-پري تو داري گريه مي كني؟
شانه هاي پري شروع به لرزيدن كرد و نازنين او را در آغوش كشيد و گفت:
-پري،پري عزيزم،تو بايد به من مي گفتي.
-نمي تونستم.
-چرا؟
-سعيد!اون...ما به هم نمي خوريم.
-منظورت چيه؟
-اون داره از ايران ميره.
-چرا اين قدر دير بهم مي گي؟
-مگه فرقي هم مي كنه؟
-آره،فرق مي كنه،فرق مي كرد.
-بين من و اون يه ديوار بتوني هست.يه ديوار كه هيچ وقت نمي ريزه.
-اين حرفا چيه كه مي زني؟
پري خود را از آغوش نازنين بيرن كشيد و گفت:
-نمي خوام هيچ كس از اين موضوع چيزي بفهمه.
ولي سعـ...
-مخصوصا سعيد.
-آخه چرا؟اون بايد بدونه.
-اون اگه مي خواست مي تونست بفهمه.الانم اگه مي خواستم به اون خونه برگردم اصلا بهت نمي گفتم.
-ولي تو...
پري به نشانه سكوت دستش را در مقابل دهان نازنين گذاشت و گفت:
-اون داره مي ره،اگه مي خواست من رو مي ديد.حالا كه اون نديده،نفهميده با نخواسته كه ببينه و بفهمه و يا ديده و فهميده و به روي خودش نياورده،چه دليلي داره من خودم رو بهش تحميل كنم.
-ولي تو...
سرش را به چپ و راست تكان داد و گفت:
-اون داره مي ره،من فقط همين رو مي دونم.
تاكسي جلوي پايشان ترمز كرد و وحيد از آن پياده شد.پري به سرعت چشم به زمين دوخت.وحيد گفت:
-بازم به ما سر بزن.دلمون واسه اتون تنگ مي شه.
پري رو به نازنين كرد و گفت:
-بهم قول مي دي؟
نازنين سر به زير انداخت و گفت:
-آخه...
-قول بده نازي.
-قول مي دم.
گونه اش را بوسيد و گفت:
-به خاطر روزاي قشنگي كه بهم دادي ازت ممنونم.
و رو به وحيد كرد و بي آنكه نگاهش كند گفت:
-از طرف من از خانواده اتونم عذرخواهي كنيد.
-اين چه حرفيه خانم؟!
پري سوار ماشين شد.وحيد در كنار نازنين ايستاد.پيش از آنكه تاكسي حركت كند سر بلند كرد و به وحيد نگاه كرد.در صورت او به دنبال چشمان خودخواه سعيد مي گشت.تاكسي حركت كرد و تاكسي بعد در مقابل آنها توقف كرد.وحيد گفت:
-چه يهويي رفت.
نازنين گفت:
-بهترين آدمي بود كه ديدم.
سوار شد.وحيد كمي با تعجب نگاهش كرد و در كنار او جاي گرفت.
آقاي مجد گفت:
-خوب كمال جان،انگليس چه خبر بود؟
-ما كه فقط بيمارستانا و مطباش رو ديديم.
خانم مجد گفت:
-عوضش خدا رو شكر حالتون خوب شد.
-رفتنمون از اولم اشتباه بود.اگه اصرار دوستان و اين مريم خانم نبود،من اصلا نمي رفتم اروپا.دكتراي خودمون از اونا هم بهترن،هم آقا تر.
آقاي مجد گفت:
-اينم عوض دستت درد نكنه است ديگه؟
-اي بابا،همون آزمايشات كه تو ايران دادم و همون جواب و همون داروها.
خانم مجد گفت:
-همون جواب؟
-آره،همون جواب.
خانم مجد نگاه پرسشگرش را به خانم محبيان دوخت و گفت:
-يعني چي؟
خانم محبيان سر به زير انداخت و گفت:
-همون جوابي رو كه تو ايران شنيده بوديم،گفتند؛بايد استراحت كنه،اعصابش آروم باشه،از هواي تميز استفاده كنه و به خودش فشار نياره.
آقاي مجد گفت:
-پس ديگه اوراقي شدي!
و خنديد.آقاي محبيان گفت:
-چه جورم!
خانم مجد گفت:
-نازنين چيزاي ديگه اي مي گفت.
-نمي خواستيم اون ناراحت كنيم.
آقاي مجد گفت:
-كار خوبي كردين.به هر حال چندان هم لذت بخش نيست،بشنوي پدرت ديگه به درد گاراژ آهن پاره ها مي خوره.
خانم مجد اخم كرد و تشر زد:
-اين حرفا چيه؟
آقاي محبيان خنديد و گفت:
-بذاريد بگه،داره درد دل خودش رو مي گه.
خانم محبيان گفت:
-بايد از فردا كارامون رو سامون بديم تا بتونيم يه شروع تازه داشته باشيم.
خانم مجد گفت:
-چه عجله اي دارين واسه شروع تازه هيچ وقت دير نيست.
آقاي مجد هم حرف همسرش را تاييد كرد و گفت:
-تازه از اين بعد وقت اضافه هم كه خيلي دارين.
-وقتي از شيراز اومديم همه چيز به هم ريخته بود.به سرعت و با عجله كارامون رو رديف كرديم.بايد زودتر برگرديم و به كارامون برسيم.به وضع و احوال مايملكمون برسيم و واسه آينده امون برنامه ريزي كنيم.
-تا يك هفته كه مهمون ما هستين.
آقاي محبيان گفت:
-اونو كه لطف دارين،اما من و مريم اومدني تصميم گرفتيم فردا برگرديم شيراز.
آقاي مجد گفت:
-با اين عجله!
خانم محبيان لبخندي زد و گفت:
-چند باري از انگليس با شيراز تماس داشتيم.به خاطر سر و سامون دادن به اوضاع اونجا بايد زودتر برگرديم.
-برگردين ولي نه با اين عجله،ما هنوز كلي با هم كار داريم.
-انشاءا..شما تشريف بياريد شيراز و ما تلافي زحمتاتون رو بكنيم.
آقاي مجد خنده كشداري كرد و گفت:
-اون كه حتما ولي ما دلمون مي خواست شما بيشتر اينجا بمونيد.
-ما هم دلمون مي خواست،اما شرايط اجازه نمي ده.
-نازنين مي دونه فردا مي خوايد برگرديد؟
-نه،تو هواپيما اين تصميم رو گرفتيم.ولي فكر نمي كنم مخالفتي داشته باشه.
-ولي...
آقاي مجد به ميان حرف همسرش دويد و گفت:
-نمي تونيد از دست ما فرار كنيد من همين جا،توي ماشين مي خوام خودم رو دعوت كنم خونه اتون.
-براي ما باعث افتخاره.
خانم مجد گفت:
-آقا!
و لبش را به دندان گزيد.آقاي مجد گفت:
-امروز جمعه است.هفته آينده،اين ساعت...
نگاهي به ساعتش كرد و ادامه داد:
-ساعت چهار بعدازظهر ما تو شيراز،خونه شما هستيم.
آقاي محبيان خنديد و گفت:
-زمان هم مي ده.
آقاي مجد هم خنديد و گفت:
-اونم به اصرار خانم بچه ها.
آقاي محبيان گفت:
-از فردا صفحه شطرنج منتظر يه نبرد مردونه اس.
-آماده اش كن كه اومدم.
خانم محبيان با كنجكاوي و ترديد به خانم مجد نگاه كرد.خانم مجد كه سنگيني نگاه او را احساس كرده بود،لبخندي تصنعي زد و براي اينكه مسير بحث را عوض كند،پرسيد:
-ديگه تو انگليس چي ديدين؟
فصل دهم
روزها پاي كشان و كند،انگار كه پاهايشان را روي قلب او مي گذاشتند و مي فشردندش مي گذشتند.يك هفته تمام انتظار كشيده بود و طرح صورت زيباي نازنين را در آخرين لحظه اي كه دسته چمدان را در دستش مي فشرد و سر به زير داشت از نظر دور نكرده بود.يك هفته تمام بود كه خانه اشان در سكوتي تلخ و تبدار فرو رفته بود و التهاب و اضطراب و دوري جانش را به لب رسانده بود.هزاران بار از خودش پرسيده بود؛ ((بد نيست اگر بهش زنگ بزنم؟)) و هزاران بار به خودش جواب داده بود؛ ((طاقت بيار پسر.))درست در روزهايي كه به سعيد احتياج داشت،سعيد خود را از او دور مي كرد و او تمام هفته،روي نيمكت حياط پشتي به تنهايي نشسته بود و به غروب خورشيد و سياه شدن آسمان خيره شده بود.تا زماني كه مهتاب كاملا آسمان را مي پوشاند و او در تمام مدت،خاطرات روزهاي خوش گذشته را مرور مي كرد.هوا كم كم سرد شده بود ولي او اين خنكي گزنده را دوست داشت چرا كه نازنين او مدت ها،روي همين نيمكت مي نشست و به برگ هاي پريشان بيد مجنون چشم مي دوخت.وقتي مي خنديد گونه هايش چال مي افتاد و چشمان براقش،برق بيشتري داشت.
روزي كه مي رفت به وحيد گفته بود:
-هفته ديگه مي بينمت.
و آقاي مجد با هياهو و سر و صدا مي گفت كه براي جمعه آينده به شيراز خواهند رفت.و فردا روز موعود بود.وحيد به آسمان خيره شده بود و صورت نازنين را نقاشي مي كرد كه صداي سعيد او را به خود آورد:
-مزاحم كه نيستم؟
به خود آمد.صاف نشست و گفت:
-نه،اصلا.
سعيد بر گوشه اي از نيمكت نشست و گفت:
-شب قشنگيه!
-آره،خيلي قشنگه!
و دوباره به آسمان خيره شد.سعيد كمي اين پا و آن پا كرد و گفت:
-فردا مي ريد شيراز؟
وحيد به طرفش برگشت و گفت:
-مگه تو نمي آي؟
سعيد سر به زير انداخت و جواب داد:
-فكر نكنم.
-ولي نازنين و عمو كمال از تو قول گرفتن كه حتما با ما بياي شيراز.
-بهشون قول ندادم،فقط گفتم اگه بتونم مي آم.
-دلم مي خواد تو هم باشي.
-واسه خواستگاري؟
-آره،واسه خواستگاري.
-نمي تونم بيام.
-ولي...هر جور ميلته.
هر دو سكوت كردند.سعيد احساس كرد دلش مي خواهد حرف بزند.شايد اين آخرين فرصتي بود كه آنها براي در كنار هم بودن داشتند.گفت:
-هوا سرد شده.
-آره سرد شده.
-پاييز ديگه.
-آره پاييزه.
به وحيد نگاه كرد و از خودش پرسيد؛ ((چي شده؟من و اون داريم چرت و پرت مي گيم،پس كجان اون دوقلوهاي كوچيك و بزرگ)) و گفت:
-اومده بودم يه چيز ديگه بگم ولي دارم درباره آب و هوا صحبت مي كنم.
وحيد به تلخي لبخند زد و سعيد گفت:
-اومده بودم بهت تبريك بگم.
-ممنون.
-و برات آرزوي خوشبختي كنم.
-ايشاءا..واسه تو.
سعيد به تلخي جواب داد:
-آره،واسه من.به هر حال اگه تو اين مدت رفتاري از من سر زده كه تو رو ناراحت كرده معذرت مي خوام.
-من بهت حق مي دم.فقط اميدوارم در آينده مثل قديما بشيم.
-فكر مي كنم كه يه مدت كه ازتون دور باشم،بتونم با خودم كنار بيام.
-تو واقعا مي خواي بري؟
-چاره اي ندارم.
-مي تونم بپرسم چرا؟
-چرا؟
به وحيد نگاه كرد و كلمه((چرا؟)) درهزار توي ذهنش هزاران بار تكرار شد.ايستاد و گفت:
-من مي رم بخوابم.
هنوز قدم از قدم برنداشته بود كه وحيد پرسيد:
-به خاطر نازنينه؟
بي آنكه به برادرش نگاه كن جواب داد:
-نه.
-مطمئن باشم؟
به تندي به وحيد نگاه كرد و گفت:
-مي فهمي داري چي مي گي؟
وحيد هم ايستاد و گفت:
-نازنين...
سعيد به ميان حرفش دويد و گفت:
-زن داداش خوبه منه.
و مطمئن بود اين كلمه را از صميم قلب گفته است.وحيد گفت:
-ببين باهام بيا بريم شيراز.مي خوام وقتي داريم با خانواده اش حرف مي زنيم تو هم پيشم باشي.
-شب بخير.
به راه افتاد.وحيد دوباره روي نيمكت نشست و به آسمان خيره شد.فردا فصل تازه اي در زندگي او آغاز مي شد.
***
خوشحال بود يا غمگين نمي دانست؛ديگر چه اهميتي داشت فردا چه اتفاقي خواهد افتاد؟يك ساعت پيش با وحيد صحبت كرده بود و وحيد خوشحال گفته بود:
-قبول كردن.
و او فقط جواب داده بود:
-مباركه.
خودش را محكم بغل كرد.روي نيمكت دنجشان نشسته بود و از سرما مورمورش مي شد.باران نم نم مي باريد و قطراتش از جلوي تنور چراغ كه رد مي شد خودش را بيشتر به رخ مي كشيد.سعيد،آرام و مطيع،زير قطرات باران نشسته بود و گذشته ها را مرور مي كرد.مدرسه رفتند و يكي از همكلاسي هايش،او را در كلاس اذيت مي كرد.خودش هم نفهميد وحيد از كجا اين موضوعه را فهميده بود و گوش همكلاسي اش را تابانده بود و به او گفته بود:
-دلم مي خواد خودت هميشه همه چيز رو بهم بگي،من و تو داداشيم.
و او چقدر زياد به وحيد،به برادر بزرگش افتخار مي كرد.هميشه با هم بودند و از آن روز به بعد بيشتر به هم وابسته شدند و اخلاق بد پدر،به هم نزديك ترشان كرد.
باران نم نم مي باريد.هوا سرد بود و او مورمورش مي شد.قطرات ريز باران كه روي سر او بهم پيوسته بودند،روي پيشاني اش سر مي خوردند و او تمام روزهاي خوبشان را در ذهن ورق مي زد.بازي كردن ها،بدو بدو كردن ها،بزرگ شدن و شروع اولين لحظات ناب كه براي وحيد و او،هميشه به يك نقطه ختم مي شد.خلاصه شدن درهم و حالا وحيد رفته بود تا زندگي جديدي را شروع كند.يك لحظه ناب كه در سعيد خلاصه نمي شد و امروز چه شادمانه،صدايش پشت تلفن مي لرزيد،وقتي مي گفت:
-تموم شد،موافقن.
باران شدت گرفته بود.خودش را محكم تر از پيش بغل كرد.موهاي مشكي اش زير هجوم باران خيس شده بود.آب از كت و پيراهنش گذشته بود و پوست تنش را قلقلك مي داد.
صداي عزيز خانم او را به خود آورد:
-آقا نمي آيد تو،بارون تند شده.
نگاه بي رمقي به قاب پنجره كه عزيز خانم را در خود گرفته بود انداخت و جواب داد:
-نه،فعلا نشستم.
-خيس شدي كه.
-عزيز خانم!
-چتر بيارم؟
سر برگرداند تا به آسمان سياه و ابري شب نگاه كند.قطره اي باران به طرف چشمش هجوم آورد.به سرعت سر برگرداند و جواب داد:
-نه،به بارون احتياج دارم.
-چي گفتين؟
-گفتم نه عزيز خانم.
-آقا ممكنه سرما بخورين،سينه پهلو كنين،خانمم كه نيست.
ذهنش به طرف شيراز پرواز كرد.مي توانست صورت همه را در ذهن مجسم كند.چشمان وحيد از خوشحالي مي درخشيد و نازنين حتما محجوبانه لبخند مي زد.مادرش خوشحال بود و پدرش به ساعتي كه در جيب جليقه اش گذاشته بود،نگاه مي كرد.
مي توانست صداي خنده هاي عمو كمال را بشنود و اخم شيرين خاله مريم را ببيند.دلش مي خواست وقتي نازنين سيني چاي در دست در مقابل همه خم مي شود او را مي ديد كه خجالت زده نگاه از چشمانش مي دزد و به قندان مي دوزد.عزيز خانم گفت:
-چتر بيارم ديگه؟
-نه عزيز خانم،نه.
-آقا نمي شه كه.

ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۵:۲۳
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ]