رمان غزل عاشقي قسمت 4
صل چهارم-سلام....سلام ...خوش آمدين.
-ممنون.
-پس آيدين كجاست؟
-عذر خواهي كرد و كه نمي تونه بياد.
-اتفاقي افتاده؟
زيبا به سرعت به طرف خانواده همايوني كه با مهندس سالاري مشغول صحبت بودند رفت و گفت:
-خوش آمدين.
كتايون او را بوسيد و با يكديگر احوالپرسي كردند.
-آيدين كجاست؟
كتايون سر به زير انداخت و گفت:
-معذرت خواست كه نتونست بياد.
زيبا گفت:
-هنوزم ناراحته؟
كتايون با دستپاچگي جواب داد:
-نه البته كه نه فقط...
-آيلار كه همون شب تماس گرفت و ازش عذر خواهي كرد.
-بچه ها رو كه مي شناسي.
آيلار به طرفشان دويد سريع سلام كرد و دست آفاق رو كشيد و گفت:
-بيا بريم اونجا.
چند قدمي بيشتر نرفته بودند كه ايستاد و پرسيد:
-آيدين نيومده؟
-نه عزيزم.
دوباره دست آفاق رو كشيد و از آنها دور شد كتايون گفت:
-نمي خواست بياد منم ترجيح دادم وادارش نكنم.
-البته به هر حال....
زيبا سر به زير انداخت كتايون گفت:
-تا چند هفته ي ديگر مي خواد از ايران بره.
زيبا با تعجب نگاهش كرد كتايون گفت:
-مادر همايوني بالاخره كار خودش را كرد.
-كجا؟
-عمه اش توي يه كالج خوب براش جا رزرو كرده بود راضي نمي شد بره اما ديشب ناگاهاني گفت مي خواد بره انگليس فرصت نشده باهاش حرف بزنم تا شايد منصرف بشه هر چي هم با همايوني بحث كردم نشد كه نشد زنگ زد به خواهرش اونم گفت تا سه هفته ديگه آيدين بايد اونجا باشه كالج يك ماه ديگر باز مي شه.
به زيبا نگاه كرد و در حالي كه لبخند مي زد گفت:
-مي بيني چه ساده بچه آدم رو ازش دور مي كنن؟
-خوب در عوضش تو انگليس تحصيل مي كنه.
كتايون روي كاناپه نشست و گفت:
-لطفا مثل همايوني حرف نزن!
زيبا به سالاري و همايوني كه بي خيال مي گفتند و مي خنديدند نگاه كرد كتايون گفت:
-عين خيالشم نيست.
-مردا همين جوري هستن متاسفم عزيزم.
دست او را در دست گرفت كتايون به زحمت خنديد و گفت:
-شب تولد تو جشن و مهموني حرفاي احمقانه مي زنم.
ايستاد و گفت:
-نمي خواي من ر به مهمونات معرفي كني؟
زيبا از روي مبل بلند شد و گفت:
-چرا!
********
آيدين پشت پنجره مشرف به ويلاي كوچك ايستاده و به خانه اي كه در نور و هيجان مي درخشيد خيره شده بود دستش را روي شيشه گذاشت و آه سردي كشيد لحظاتي متفكر بر جا ايستاد و به آهستگي گفت:
-تولدت مبارك آيلار.
لب تخت نشست و به قاب عكس كوچكي كه روي ميز قرار داشت خيره شد دوازده سال سن كمي بود براي دور شدن از خانواده و او مي خواست اين كار را بكند.
قاب عكس را دوباره سر جايش گذاشت مستخدم چند ضربه به در شد گفت:
-بله؟
در باز شد و مستخدم سرش را داخل اتاق كرد و گفت:
-شام آماده است.
با اكراه از روي تخت پايين آمد.
-اتفاقي افتاده آيدين؟
-نه!
-پس چرا ناراحتي؟
-حوصله ندارم.
-مي خواي به سعادت بگم برسونتت تولد؟
-نه اصلا.
-تو كه هيچ وقت تولد آيلار رو از دست نمي دادي؟
-اون دختر...دختر....
-اون دختر چي؟
-دختر لوسيه.
صندلي را عقب كشيد آيدين پشت ميز نشست.
-خب يه كم....آره اما نه زياد
آيدين نگاهش كرد خنديد وگفت:
-پشت اون صورت خودخواه يه دل مهربونه.
-تو كه اون رو خوب نمي شناسي.
-شايد اما من مي تونم تو چشم آدما نگاه كنم و قلبشون رو ببينم.
آيدين پوزخندي زد و گفت:
-امكان ندارد.
مستخدم بشقاب غذا را در مقابل او گذاشت و گفت:
-اتفاقا بر عكس امكان دارد.
-چه جوري؟
-اين كار فقط تمرين مي خواد
-مضحكه!
-بشه مضحكه.شام!
آيدين لقمه اي را بلعيد و گفت:
-خب اگر بتوني يادم بدي اون وقت ممكنه نظرم عوض بشه
-فكر كردم گفتي مضحكه.
-گفتم اگر ياد بگيرم فرق داره.
نستخدم لبخند اطمينان بخشي زد و گفت:
-چطوره بعد از شام تمرين كنيم؟
-الان!
-الان نه اول شام اين كار به نيرو احتياج داره.
-حرفت درسته.
آيدين به سرعت غذايش را تمام كرد مستخدم مدام بهانه مي اورد و سعي مي كرد فرار كند آيدين با دلخوري گفت:
-تو حرف زدي بايد پاشم وايسي.
-خب ... حق با توئه
روبروي آيدين نشست و گفت:
-فقط بايد يه قولي بهم بدي؟
-چه قولي؟
-به هيچ كس در اين مورد حرفي نزني قول مي دي؟
-قول مي دم
-حتي به مادرت يا دوستاي نزديكت.
-به اونا ديگه چرا؟
-بايد بهم قول بدي
-باشه قول مي دم
-خوبه حالا خوب توي چشماي من نگاه كن.
آيدين مستقيم به چشمهاي او خيره شد مستخدم به تازگي به جاي آشپز و مستخدم قبلي استخدام شده بود گفت:
-يه چيزي تو رو رنج مي ده.
آيدين به سرعت نگاه از او بر گرفت و گفت:
-تو من رو مي ترسوني.
-باشه فراموشش مي كنيم.
آيدين مچ دست او را چسبيد و گفت:
-فقط بهم ياد بده چه جوري بايد اين كار رو بكنم.
مستخدم لحظاتي انديشيد و بعد گفت:
-باشه بهت ياد مي دم.
و شروع كرد به حرف زدن آيدين با دقت به حرفهاي او گوش مي داد و حركاتش را زير نظر گرفته بود حرفهاي مستخدم كه تموم شد گفت:
-به همين سادگي!
-اصلا هم ساده نبود.
-براي اولش آره ولي بهش كه عادت كني مي بيني چقدر ساده اس.
مستخدم ايستاد و به طرف آشپزخانه رفت.خوشحال بود كه آيدين را براي لحظاتي مشغول كرده است در فكر بود به دوستش تلفن بزند و بگويد چگونه پسر آقاي خونه را با ترفند هميشگي سر كار گذاشته است اين موضوع مي توانست تا مدتها باعث سر گرمي شان بشود.