رمان غزل عاشقي قسمت 3
فصل سومقسمت اول
اتومبيل هاي زيادي مقابل در ويلا توقف كرده بودند.كتايون گفت:
-اينجارو!مهندس نصف آدماي تهران رو دعوت كرده.
-دلشوره دارم.
كتايون نگاهش كرد و پرسيد:
-واسه چي؟
-ظاهرم خوبه؟
دستش رو گرفت و گفت:
-عاليه.
-بعد از تولد آيلار حسابي اضافه وزن پيدا كردم.
-اين طبيعيه بهتر كه شدي با هم مي ريم يه سالن خوب بدنسازي قول مي دم مي شي مثل روز اولت.
زيبا لبخندي زد و گفت:
-حالا كه آيلار رو دارم اين چيزا خيلي برام مهم نيست.
مقابل عمارت اصلي ايستادند.كتايون هيجانزده بود و مدام در مورد لباس و آرايشش سوال مي كرد.پيشخدمت در اصلي عمارت را برايشان باز كرد و آنها در ميان كف زدنهاي ممتد حاضرين وارد سالن شدند.كتايون آهسته به كنار آقاي همايوني كه در گوشه اي ايستاده بود و دست مي زد رفت و گفت:
-چشم من رو كه دور نديدي؟
-نگران نباش عزيزم مهندس دقيقا كاراي من رو زير نظر داشت.
-خودم ازش خواسته بودم.
مهندس همايوني با تعجب نگاهش كرد و كتايون ريز خنديد و گفت:
-بچه اي ها!
مهندس سالاري به كنار زيبا رفت زيبا دستش را دور بازيو او حبقه كرد مهندس زير لبي گفت:
-واقعا خوشگل شدي!
-متشكرم عزيزم.
آرام شروع به قدم زدن و خوش آمد گويي به ميهمانان كردند و مهندس سالاري پرسيد:
-غافلگير شدي؟
-آره عزيزم واقعا غافلگيرم كردي.
-فكر مي كردم كتايون نتونه زبونش رو نگه داره.
زيبا اخم ظريفي كرد و گفت:
-پرويز خواهش مي كنم.
-معذرت مي خوام قصدم توهين نبود.
-آيلار كجاست؟
-بالاست خوابيده.
-مي خوام برم پيشش.
-عزيزم من تازه پيشش بودم پرستارشم پيششه.
به پرويز نگاه كرد لبخند اطمينان بخشي به او زد و گفت:
-نگران چيزي نباش تو كه مي دوني من دلم مي خواد اون مستقل بار بياد.
-باشه نگران نيستم...فقط دلم براش تنگ شده.
-اين يكي رو درك مي كنم.
- مي خوام ببينمش.
مهندس سالاري خيره نگاهش كرد زيبا سر به زير انداخت كتايون به نزديكشان رفت و گفت:
-زيبا جان خانم خانما مي خوان بهت تبريك بگن.
و پيش از آن كه او عكس العملي نشان دهد بازوي او را چسبيد و او را به دنبال خود كشيد مهندس همايوني لبخند زنان به طرف آقاي سالاري رفت و گفت:
-مي بيني من چي مي كشم؟
-سر زنده اس اين خوبه.
مهندس متفكرانه گفت:
-نه زياد.
- چي شده؟
-مي خواد دو ماهي با بچه ها بره اروپا!
مهندس سالاري به كتايون كه با شور و هيجان در جمع خانمها صحبت مي كرد نگاهي انداخت و پرسيد:
-چرا؟
مهندس همايوني شانه بالا انداخت و گفت:
-خسته شده دركش مي كنم سر و كله زدن با دو تا بچه با من مادرم با زندگي سخته كتي قدرت زيبا رو نداره.
مهندس سالاري دوباره به آنها كه در كنار يكديگر ايستاده بودند نگاه كرد و گفت:
-بله زيبا واقعا مقاومه اما اونم خسته است.
مهندس همايوني گفت:
-ا مهندس ايازي هم كه اينجاست!
و از آقاي سالاري جدا شد.مهندس سالاري به زيبا كه گونه هايش گل انداخته بود و با لبخند به حرفهاي كتايون گوش مي داد نگاه كرد كسي گفت:
-مبارك باشه.
به طرف صدا برگشت و گفت:
-متشكرم.
**********
-آيدين...تو آماده اي؟
آيدين به سرعت از پله ها پايين آمد كت و شلوار پوشيده و موهايش را كف سرش خوابانده بود كتايون گفت:
-عروسي كه نمي ريم.
-مي دونم.
كتايون همان طور كه از او دور مي شد گفت:
-تو اگر دختر بودي ما چقدر بايد معطل مي شديم؟
آفاق به دنبال مادرش به راه افتاد و گفت:
-حالا انگار كجا مي خوايم بريم با اون دختر لوسشون.
آيدين غريد:
-در مورد آلار درست صحبت كن.
-لوسه ديگه مگه دروغ مي گم؟
آيدين بازوش را چسبيد آفاق فرياد كشيد:
-مامان.
-چته؟
بي توجه به آيدين گفت:
-آيدين مي خواد منو بزنه!
كتايون از آن طرف صدا زد:
-آيدين.
-حالا كي لوسه؟
آفاق بازويش را بيرون كشيد و گفت:
-معلومه ... آيلار.
آيدين دوباره بازويش را چسبيد و آفاق اين بار بلندتر از پيش فرياد كشيد.
كتايون از اتاق بيرون آمد و گفت:
-اونجا چه خبره؟
آفاق بازويش را از دست آيدين بيرون كشيد و با گريه به طرف كتايون رفت و گفت:
-آيدين من رو مي زنه.
كتايون چشم غره اي به آيدين رفت.آفاق گفت: