رمان ركسانا قسمت 12

فصل 12


اون شب همه دور هم گفتيم و خنديديم و حرف زديم و شام مونو خورديم و بعد از شام ، وقتي برگشتيم تو سالن و داشتيم چايي مي خوريدم پدرم يه مرتبه بي مقدمه گفت :
- دو تا عقد ميگيريم! يكي ماها ! يكي م تو كليسا !
ركسانا - يه دونه كافيه! هر جوري م كه باشه كافيه!
همون براي من مقدسه! من اين عقد و قرار داد رو همون روزي كه هامون رو براي اولين بار ديدم تو قلبم بستم! مگه منظور اين نيست كه انتخاب كنيم و وفادار بمونيم؟! پس يه قول كافيه! چون ميشه زير هر سندي زد و پشت به هر قراردادي كرد! اگه آدم ، آدم باشه يه قول كافيه! اما مي دونم سنت هايي هست كه بايد رعايت بشه! پس هر جور كه شما صلاح بدونين همونطور عمل مي كنيم!
پدرم - اين حرف تم درسته اما همونجور كه گفتي بايد يه چيزايي رو رعايت كرد! فقط چند تا مسئله حل نشده هست كه بايد حل بشه!
ركسانا - مربوط به منه؟!
پدرم - نه! مربوط به خودمه! يعني مربوط به من و برادرم!
((فهميدم منظور پدر چيه! داشت به عمه ليا فكر مي كرد! يه خرده بعد برگشت طرف مادرم و گفت :))
- خانم شما درست مي گفتين! من در مورد ركسانا اشتباه كردم!
((مادرم خنديد و بعدش از جاش بلند شد و رفت طبقۀ بالا تو اتاقش و يه خرده بعد برگشت و رفت طرف ترمه و دست چپ ش رو گرفت و يه انگشتر دستش كرد و گفت :))
- من به عنوان مادر ماني ، تو رو براي پسرم خواستگاري و نامزد مي كنم! ايشالا

مباركتون باشه،ماني خيلي پسر خوبيه.فكر كنم لياقت تو رو داشته باشه.
ترمه ام كه گريه اش گرفته بود از جاش بلند شد اول مادرم و بعد عموم رو ماچ كرد و مادرم اومد طرف ركسانا كه ركسانا زودتر بلند شد.
داشتم نگاه شون ميكردم.گريه م گرفته بود.مادرم انگشتر خودش رو از دستش درآورد و گفت:-اين يادگاره مادرمه،خيلي دوستش دارم.بعد دست ركسانا رو گرفت و انگشتر رو دستش كرد و گفت:
-حرفاتو از تو آشپزخونه شنيدم.كاش مثل تو زياد تر بودند،اونوقت آدما بهتر خودشونو ميشناختن،از اين به بعد تو نه تنها عروس مني،دخترمم هستي.
بعد بغلش كرد و ماچش كرد!ركسانا كه فقط گريه ميكرد!آروم و بي صدا!هيچيم نگفت!نه تشكري نه چيزي!فقط گريه ميكرد!دلم ميخواست از جام بلند شم و بغلش كنم و
نذارم گريه كنه،مادرمم گريه اش گرفت و رفت توي آشپزخونه،برگشتم ديدم كه ترمه م هنوز داره گريه ميكنه.خلاصه يه خورده كه گذشت هر دو آروم شدن،پدرم گفت:
-يه روزي رو هم تعيين كنين براي جشن نامزدي.
عموم:-همين شب جمعه.
پدرم:-بايد خودشون بگن.
ماني:-شب جمعه خوبه.
عموم:-تورو نگفتيم،منظور خان داداش ترمه و ركسانا جونه.
ماني:-پس ما نخودي ايم؟
ترمه:-منظور بابا جون اين بود كه بايد به خانمها احترام گذشت.
ماني:-من بالاخره نفهميدم تو قراره همسر من بشي يا نامادري ام؟از الان بگو من تكليف خودمو بدونم.
ترمه:-واقعا كه ماني.
-ماني:-آخه اين بابام نه ميذاره من يه كلمه حرف بزنم،نه ميذاره يه نظر بدم،نه ميذاره بيام طرف تو.خوب خودشم عقدت كنه و منم از اين به بعد بهت ميگم مامان ترمه.
همه زديم زير خنده كه عموم گفت:-باز مزخرف گفتي؟خوب بيا بشين پيشش.
ماني:-الان كه ديگه آخر شبه، و بايد ببريم برسونيم شون خونه؟چه فايده داره يه نيم ساعت بيايم پيشش بشينم؟من ميخواستم حداقل يه سئأنس پيشش باشم،اين نيم ساعت هم خودتون همون جا بشينين.
پدرم شروع كرد به خنديدن و گفت:
-راست ميگه طفلك،ما از سر شب يه ضرب اينا رو گرفتيم به صحبت،پاشين،پاشين باهمديگه بريم تو حياط،دوران نامزديتون از همين الان شروع ميشه،پاشين برين ديگه.
ماني زود از جاش بلند شد.منم يه لحظه اومدم بلند شم كه ديدم ركسنا و ترمه همونجوري نشستن و سرشونو انداختن پائين،منم از جام تكون نخوردم كه عمو به ماني گفت:
-ببين از همه بي حيا تر تو بودي،پسر يه دقيقه بشين و جلوي خودتو بگير و حداقل دو تا تعارف كن بعد از جات بلند شو.
ماني:
-منم همين الان همين الان نميخواستم برم تو حياط كه،اول ميخواستم برم روشويي،بعدش ميرفتم دستشويي،بعد دوباره بر ميگشتم روشويي بعدش آيا بيام طرفه ترمه آيا نيام.ديگه بستگي به اقبال اين خانم داره.
ترمه:-خيلي دلت م بخواد.
ماني:-كارد سلاخ به اون دلم بخوره انشاالله..
ترمه:-لگد اون دفعه يادت رفته؟جلو بابا اينا نميخوام....
ماني:-ميدوني چيه اصلا...؟من زن بگير نيستم،اگه بخوام يه روزي زن بگيرم،ميرم يه دختر خوب،فرمانبر پارسا رو ميگيرم.تو برو زن بابام شو.
ماها همه زديم زير خنده.
ترمه:-من اصلا باور نميكنم كه تو پسر اين بابا جون باشي،ايشان انقدر آروم،متين،خوب،آقا.اونوقت تو اينطوري.
ماني:
-پسر كوه ندارد نشان از پدر
تو از خود ندنش نخانش پسر.
جات خالي بود پريروز كه يكي از عكسهاي دوستان اين پدر آروم و متين و خوب و آقا رو ببيني.اصلا بابام فتوگالري داره.
عموم:-باز چرت و پرت گفتي؟اون عكس خواهر يكي از دوستام بود كه يادگاري باهم گرفته بوديم.
ماني:-خوش بحالتون با اين دوستاي روشنفكر.
عموم:-بابا تو وايسادي اينجا چيكار؟مگه قرار نشد برين تو حياط قدم بزنين؟
ماني:-من كه همون اول ميخواستم برم،شما ازم انتظار شرم و حيا و از اين چيزا داشتيم.
دوباره همه زديم زير خنده.
عموم:-بلند شين بچه ها،ترمه جون بلند شو.
ماها از جامون بلند شديم كه ماني گفت:-من ديگه از سر ذوق رفتم.ميرم تلويزيون تماشا كنم.
و تا اينو گفت ترمه ترمه يه چپ چپ نگاهش كرد و بعد گفت:
-ببخشيد تو رو خدا.
يه مرتبه از روي ميز يه پرتقال برداشت و پرت كرد طرف ماني كه ماني م رو هوا گرفتش.
عموم اينا شروع كردن به خنديدن و عموم گفت:
-الحمد الله كه يكي پيدا شد از پس اين پسره بر بياد و انتقام منو بگيره..
ماني:-انتقام به اون دنيا س آقا جون،اينام از پس من بر نمياد.خيالتون راحت.
چهار تايي با خنده رفتيم توي حياط كه ترمه يه نگاه به استخر و درختا كرد و گفت:
-اينكه حياط نيست،باغه.
از پله ها رفتيم پائين و از استخر رد شديم كه دوباره ترمه گفت:
-اين درخت چيه؟
ماني:-گيلاسه،اينم بابام كاشته،گيلاس ا ميده اين هوا.
ترمه رفت جلو و به يه درخت كه بغل چرآخ تو باغ بود و گفت:-اين درخت چيه؟
ماني:-درخت لامپه،اينو اديسون كاشته.لامپ ا ميده همه دويست وات.سيصد وات،مهتابي كم مصرف.
من و ركسنا زديم زير خنده كه ترمه گفت:
-زهر مار بغلي ش رو ميگم.
ماني:
-آهان اون چالبالويه.
ترمه:-باز چاخان كردي؟
ماني:-تو چرا هميشه فكر ميكني من دارم بهت دروغ ميگم؟
ترمه:-آخه ما درخت چالبالو داريم؟
ماني:-چرا نداريم؟
حالا بذار داستانش رو برات بگم تا بفهمي چالبالو داريم يا نداريم.چند سال بابام پيش يه روز يه نهال كوچيك چنار خريد و آورد اينجا كاشت.براي اينكه نهال خم نشه،يه تكه چوب م كرد تو زمين،بغل چنار.خلاصه به اين آب و كود و اين چيزا رو داد اما از اونجايي كه كار من بابام هميشه برعكس همه س يه مدت كه گذشت چناره كم كم خشك شد اما جاش اون تيكه چوب ريشه داد و جوونه داد و شروع كرد به برگ دادن،دو سال بعد هم اون چوب خشك شد درخت آلبالو،ماهم به همين مناسبت اسمش رو گذشتيم چالبالو،يعني چنار پيوند آلبالو،حالا ديدي دروغ نميگم.
ترمه:-عجيبه والا.
ماني:-حالا بيا بريم اون ته باغ تا بهت نشون بدم اونجا بابام چي كاشته.
ترمه يه نگاهي بهش كرد و گفت:-دارم همينجا ميبينم بابت چي كاشته.
ماني:-منو ميگي؟منو كه بابام نكاشته.
ترمه:-پس كي كاشته؟
ماني:-من خودرو م،خودم در اومدم.
بعد زير بغل ترمه رو گرفت و همونجوري كه حرف ميزد رفتن اون طرف حياط.
ماني:-ببين ما توي اين مزرعه،يعني بابام تو اين باغ گٔل رز رو پيوند زده به گٔل كاكتوس.
ترمه:-آخه مگه ميشه؟
ماني؛-چرا نميشه؟مگه همين الان نيست كه دارن منو پيوند ميزنن به تو؟
دست ركسانا رو گرفتم و ماهم رفتيم اين طرف.يه خرده كه رفتيم بهش گفتم:
-داشتم حرفاتو گوش ميكردم.چيزاي قشنگي ميگفتي كه تاحالا بهشون فكر نكرده بودم.
ركسانا:
-تو تقصيري نداري.جوي كه توش زندگي ميكردي تو رو از خيلي چيزها دور نگاه داشته.
اگه يه مقدار از اين جو خارج بشي،مي بيني كه داره چه اتفاقي ميافته،يه اتفاق خيلي خيلي بد.
-مثلا چه اتفاقي؟
ركسانا:
-بي تفاوتي......
-اينكه اتفاق خيلي بدي نيست....
ركسانا:-چرا هست.وقتي توي يه جامه،جووناش كه نيروي اصلي كار و آينده سازشن..،دچار بي تفاوتي بشن،جامعه به سقوط كشيده ميشه.يعني بي تفاوتي مهلكترين زهر براي يك جامه س.حالا تو هر طبقه و قشر.
-فكر نميكني اين يه خرده اغراق.
يه نگاه بهم كرد و گفت:
-آها،يعني من و دوستام يه نظري داريم،يعني ميگيم شعار و حرف زدن ديگه كافيه.حالا نوبت به عمل كردن.
-خوب اين خوبه.
ركسانا:
-ميخواي جاي اينكه من برات توضيح بدم خودت ببيني؟
-خوب آره.
ركسانا:-ميشه يه دقيقه موبايلت رو بدي؟
از تو جيبم موبايلم رو در آوردم و دادم بهش و گفتم:-پيش خودت باشه ديگه.
ركسنا:-خودت چي؟
-من دارم،پيش تو باشه.حالا هم شماره ي اينو بهت ميدم و هم اوني كه خودم بر ميدارم.
ركسانا گفت:-خوب حالا باشه بعدا ازت ميگيرم.
-ديگه تعارف نكن.
خنديد و تشكر كرد و بعد يه شماره گرفت و يه خرده بعد گفت:
-الو،محمد جان،سلام.
برگشتم نگاهش كردم،يه لحظه حسودي ايم شد كه انگار فهميد و تكيه ش رو داد به من و بهم خنديد و به همون پسره كه اسمش محمد بود گفت:-هنوز نرفتين؟باشه ببين.قرارمون جاي هميشگي،تا سه روبه نيم ساعت ديگه ميام اونجا.
بعدش خداحافظي كرد ساعتش رو نگاه كرد و گفت:
-ساعت الان يه خرده از ده گذشته،اگه زود بريم ميرسيم.
-اين كي بود؟
ركسانا:-همكلاسيم و دوستم.
نگاهش كردم كه خنديد و گفت:حسودي نكن عزيزم،اون فقط يه دوسته،شايدم يه همكار.
-حالا كجا بايد بريم؟
-ركسانا:-مگه دنبال جواب نميگردي؟
-چرا.
ركسانا:-پس بريم.
يه خرده مكث كردم و بعد ماني اينا رو صدا زدم كه كمي بعد اومدن و بعد به ماني گفتم:
-من ركسانا ميخوايم يه جايي بريم.شماها ميايين؟
ماني:-كجا؟
-دنبال يه جواب.
بعدش يه نگاه به ركسانا كردم و خنديدم كه ماني گفت:-خره جواب همين جاس. يعني هم سوال اينجاس و هم جواب.اصلا سوال و جواب همينجاس.
-پس شماها همينجا بمونين،ما ميريم.
ترمه:-اتفاقا منم بايد برم.
ماني:كجا؟
ترمه:-برميگردم.
ماني:-كجا برميگردي؟
ترمه:-پيش مامانم.
يه دفعه همه مون ساكت شديم و ترمه رو نگاه كرديم كه يه لبخند زد و گفت:
-دلم براش تنگ شده.
سرمو تكون دادم و خنديدم و گفتم:-كار خيلي خوبي ميكنين.
ركسانا:-عاليه.
ماني:-من جاي تو بودم برنمي گشتم.
ترمه نگاهش كرد و خنديد و گفت:-پس اون همه نصيحت چي بود كه بهم كردي؟
ماني:-اشتباه كردم.حالا ميخواي بري برو،اما وقتي رسيدي جلوي عمه سلام نكني ا،بذار اول اون سلام كنه.
چهار تايي خنديم و برگشتيم تو خونه و ركسانا و ترمه از پدر و مادرم و عموم خيلي تشكر كردن و خداحافظي و من و ماني م رفتيم و كيف پول رو مون برداشتيم و از خونه امديم بيرون و سوار ماشين شديم و حركت كرديم.
يه ربع بعد جلوي در خونه ي عمه اينا بوديم.ترمه يه لحظه مكث كرد و بعدش پياده شد.ماني م ميخواست باهاش بره كه ترمه گفت نه
.ميخواست تنها با عمه روبرو بشه.حق م داشت.
خلاصه زنگ خونه رو زد و رفت تو.ماهام دوباره سوار شديم و حركت كرديم و نيم ساعت بعد رسيديم به جايي نزديك دانشگاه و ركسانا يه خيابون رو بهمون نشان داد و رفتيم توش و بعدش رفتيم توي يه فرعي كه از دور يك ماشين پيكان درب و داغون رو نشون مون داد و گفت جلوش پارك كنيم.
ماني م رفت جلوش پارك كرد و پياده شديم.توي ماشين سه تا پسر و چهار تا دختر همسن و سال ركسانا بودن.
تا ركسانا رو ديدن پياده شدن و سلام و عليك كردن كه ركسانا من رو نامزدش معرفي كرد كه دخترا پريدن و بغلش كردن و بهش تبريك گفتن.بعدشم به من تبريك گفتن و با پسرام آشنا شديم كه ركسانا گفت:
-زودتر بريم دير نشه.
پسره كه اسمش محمد بود يه نگاه به ماشين ماني كرد و گفت:
-با اين ماشين كه نميشه.همه مونم كه تو ماشين من جا نميشيم.
ماني:-ببخشيد،اونجا كه ميريم تپه ماهوره؟
محمد:-نه.
ماني:-خوب پس ماهام با ماشين خودمون مياييم ديگه.
محمد:-براي راهش نيست.منظورم اينه كه با ماشين شما زشته بريم اونجا.
ماني يه نگاه بهش كرد و گفت:-يعني انقدر موندبالان كه بنزم واسه شون كمه؟
بعد يه نگاه به پيكان كرد و گفت:-ممد آقا منو گذاشتي سركار؟
محمد:-نه بخدا.آخه اين ماشين شما به درد بالاي شهر ميخوره.
ماني:-مگه اين پارتي كه قراره بريم پائين شهر؟
محمد:-پارتي؟
ماني خنديد و گفت:-آره ديگه،يعني پارتي كه نه،يه مهموني ساده اما گرم گرم.
يه مرتبه محمد و اون دو تا پسرا كه اسم شون محمود و سعيد بود و اون چهار تا دخترا زدن زير خنده.
ماني:زهرمار،خنده تون واسه چيه؟
اينو كه گفت من و ركسانا هم زاديم زير خنده كه محمد گفت:
-ماني خان ما پارتي نميخوايم بريم.
ماني:-پس كجا ميخوايم بريم؟آهان از اون مهمونيهاي خصوصيه كه،...فهميدم،عجب كلكي هستين شماها،ميترسين چشم شون به اين ماشين بيفته و يه خرده بيشتر تيغ مون بزنن،عيبي نداره فداي سرتون.پول واسه همين چيزاس ديگه.اصلا همه تون مهمون خودمين.
دوباره محمد اينا زدند زير خنده.

ماني:-حناق،بازم كه ميخندين.
محمد:-ماني خان ما داريم ميريم طرف يه جايي كه تقريبا ميشه گفت مردمش زاغ نشينن..
ماني:-زاغ نشينا پارتي گرفتن؟
محمد كه ميخنديد گفت:-تقريبا يه همچين چيزي.
.ماني:-دستشون درد نكنه.كميته مميته نريزه اونجا.يعني فكر اينا ش رو كردن؟
محمد:-خيالتون راحت.اون طرفا هيچ كميته اي پيداش نميشه...

ماني:
-خوب،الحمد الله،پس زودتر بريم دير نشه.
ركسانا:-ماني خان اونجا كه ما ميريم پارتي نيست.
ماني:-ميدونم بابا،همين كه يه عده دختر و پسر جمع بشن كافيه ديگه.حالا اسمش رو پارتي نذاريم بذاريم انجمن،گردهمايي،ميتينگ.چه فرقي واسه ما داره؟
دوباره همه زدن زير خنده.
ماني:-درد بي دوا و درمون.چرا شما انقدر كشكي ميخندين؟
ركسانا:-ماني خان ما داريم ميريم به يه عده آدم بيچاره ي فقير كمك كنيم.يعني ماهي يبار،پولامون رو جمع ميكنيم و ميريم اونجا كمك شون ميكنيم.
ماني يه نگاهي به ركسانا كرد و بعد يكي يكي به محمد اينا نگاه كرد و بعدش برگشت طرف من و گفت:-جوابي كه ميگفتي دنبالشي اينه؟
بهش خنديدم كه گفت؛
-مرتيكه من به هواي اين جواب،نامزدم رو رد كردم و از خير يه پارتي آنچناني گذشتم.حالا منو ميخواي ببري پيش فقير فقرا؟الهي كه خدا دردي بهت بده كه درمونش نباشه.منو تو امشب از هستي ساقط كردي.انشاالله ننه ت سياهتو بپوشه.نگاه كن عجب امشب مسخره ي اينا شدم.مي ديدم اينا هي دارن ميخنديدن.نگو تو دلشون داشتن منو مسخره ميكردن.الهي هامون روي خوش از زندگي نبيني كه منو مسخره ي خاص و عام كردي.
اينو گفت و راه افتاد طرف ماشينش كه دويدم دنبالش و يه خرده جلوتر دستش گرفتم و گفتم؛
-كجا؟ماني:
-ولم كن وگرنه اينجا انقدر نعره ميزنم تا همه ي مردم بريزن از خونه هاشون بيرون.
-ببين،اينطوري م كه اينا ميگن نيست.
ماني:-پس چيه؟
-اونجام يه جور پارتيه،فقط سطحش يه خرده پايينه.
ماني:-بگو به جون تو.
-مگه براي تو فرقي ميكنه؟ببين اين دختر و پسرا دارن ميرن اونجا.
ماني:-اينا كه ميگن داريم پول ميبريم واسه فقرا.
-بالاخره حتما براي پارتي پولام ميدان ديگه.
برگشت يه نگاهي به دخترا كه داشتن بهش ميخنديدن كرد و يه مرتبه خنديد و گفت:
-اين پسرا ميخوان به ما ركب بزنن كه سر خر توشون نباشه.من از اينا زرنگ ترم،ميام.چرا نيام؟انجام بهشون نشون ميدم كه سربسر آقا ماني گذاشتن يعني چي.اگه گذشتم با يكي از اين دخترا برقصن.همه شونو جمع ميكنم دور خودم،حالا ببين،بياين بريم.
خودش رفت سوار ماشين شد و منم رفتم و به ركسانا گفتم سوار بشه كه دو تا از اون دخترا با ما اومدن و سوار ماشين شديم و محمد اينا جلو تر حركت كردن و ماهام دنبالشون.
يه خرده كه همينطوري ميرفتيم طرف جنوب شهر،ماني يه نگاه به من كرد و گفت:
-ميدونم باز گول تو رو خوردم.
-براي چي؟ماني:بابا رسيديم جنوب شهر،اينجا نزديك چاله ميدونه.آخه كي تا حالا تو چاله ميدون پارتي گرفته كه اينا بگيرن.
يه مرتبه اون دو تا دخترا زدن زير خنده و يكي شون گفت:
-ماني خان ما كه گفتيم پارتي در كار نيست.
ماني برگشت يه نگاه بهشون كرد و گفت:-دختر انقدر به اون شيشه ور نرو،فيوزش سوخت.توام انقدر رو اون صندلي بالا پائين نپر.فنر تشك در رفت.
دختره-آخه شيشه ش برقيه آدم خوشش مياد بالا پايين ميره!
ماني-آخه هر چي بالا و پايين رفت كه هي نبايد كشيدش پايين و دادش بالا!
ركسانا خانم جلو اين رفيقاتو بگير ديگه!ماشينم رو نابود كردن!
«يكي از دخترا كه داشت مي خنديد گفت»
-ماني خان شما ازدواج كردين؟
ماني-نخير!
دختره-چرا؟!
ماني-تومون رسم نيس!
دختره-يعني چي؟!
ماني-يعني تو خونواده ما ازدواج رسم نيس!نه بابام تا حالا ازدواج كرده و نه بابابزرگم و نه جَدم!
دختره-پس شما چه جوري به دنيا اومدين؟!
ماني-خيلي ساده!مي خواين براتون تشريح كنم؟!
دختره-واي نه!خيلي ممنون!
ماني-پس آروم بشين واندرم به اون شيشه ور نرو!
دختره-چه بد اخلاق!
ماني-شمام اگه جاي من بودين و امشب هم از نامزدبازي مي افتادين و هم از يه پارتيِ گرمِ گرمِ گرم ، الان مثل سگِ همين جاها بودين!يعني مثل سگِ نازي آباد!الان حدود نازي آباديم ديگه؟!
ركسانا-نخير ماني خان الان خيلي پايين تر از اونجاهاييم!
دختره-عوضش وقتي رسيديم اونجا چيزاي خيلي قشنگي هست كه ببينين!مطمئنم كه براتون خيلي جالبه!حتي جالب تر از اون پارتي!
«ماني يه نگاهي از تو ايينه به دختره كرد و بعد يه لبخند زد و گفت»
-ماني بميره راست مي گي؟!
دختره-خدا نكنه!ايشالا شما هميشه زنده باشين!
ماني-با شماي دوست!زير سايه حق!
دختره-شما نامزد دارين؟
ماني-نامزدِ نامزد كه نه!يعني هر وقت بخوام مي تونم بهمش بزنم!چطور مگه؟!
«دختره خنديد و گفت»
-هيچي!همينطوري گفتم!
ماني-ترو خدا اگه پيشنهاد خوبي دارين ملاحظه نكنين و بگين!
«همه زديم زير خنده»
ماني-ببخشين!شما اسم تون چيه؟
دختره-كنيز شما ستاره!
ماني-تاج سَرَمين!چرا بيكار نشستين ستاره خانم؟!
ستاره-چيكار كنم؟
ماني-يه خرده با اون شيشه بازي كنين!
ستاره-آخه گفتين خراب مي شه!
ماني-فدا سرتون!اصلاً اين شيشه ها رو اينطوري سختن كه هر كي سواز شد حوصله ش سرنره!بازي كن قربونت!بازي كن!
«برشت به اون يكي دختره ام گفت»
-شمام بپر بالا بپر پايين كن!دشك هيچي ش نمي شه!
ستاره-چه اخلاق تون خوب شد يه دفعه!
ماني-اخلاق بدم مالي اين ترافيك بود!اما اونجا رسيديم نرين طرف اين محمد آقا ايناها!اون وقت بازم اخلاقم بد مي شه ها!پيش خودم باشين كه خودم مواظب تون باشم!
ستاره-چشم!
ماني-چشمت بي بلا!آفرين دختر خوب!مي گم آ!شكلات دوست دارين؟
ستاره-آره!خيليم دوست داريم!
«ماني زود از تو داشپورت يه بسته شكلات خارجي در آورد و داد بهش و گفت»
-بخورين نوش جونتون!
ستاره-خارجيه؟!چه ماه!اينو ميذارم واسه عبداله!
ماني-عبداله كوفت بخوره!اينو دادم شما بخورين!
ستاره-آخه عبداله گناه داره!
ماني-اصلاً عبداله كي هس؟!
ستاره-يه پسر كوچولوي بانمك!
ماني-عبداله منم كه انقدر زود خر مي شم!خيلي خب!اونو بذار واسه عبداله ، اين يكي رو خودتون بخورين!
«يه بسته ديگه شكلات درآورد و داد عقب!حالا ماها فقط داريم مي خنديم!»
ماني-ببين ستاره خانم!اينا وقتي اينجوري مي خندن من شك مي افته تو دلم كه داره سرم كلاه مي ره!
ستاره-نه!خيالتون راحت باشه!
ماني-من قول شمارو قبول دارمآ!
ستاره-اگه براتون جالب نبود خودم جبران مي كنم!
ماني-خدا از بزرگي كمت نكنه دختر!
«ماني كه ديگه سرحال اومده بود شروع كرد به شوخي كردن و خندوندن ما كه چند دقيقه بعد پيكان محمد اينا پيچيد تو يه كوچه و يه گوشه نگه داشت.ماني م پشت سرش پارك كرد و همگي پياده شديم.تا پياده شدم و چشمم افتاد به خونه ها جا خوردم!صد رحمت به زاغه!از خونه فقط اسمش رو داشتن!ديواراي بيرونش كه هر لحظه ممكن بود بريزه پايين!در و پيكر حسابي م كه نداشتن!كوچه م كه فقط يه تير چراغ برق داشت با يه لامپ سوخته!وسطشم يه جوبِ آب كثيف بود پر از لجن كه بوي گندش همه جا رو ورداشته بود!يه مرتبه از ته كوچه ده دوازده تا سگ اومدن جلو كه محمد و دوستاش زود چند تا سنگ از رو زمين ورداشتن و پرت كردن طرفشون كه اونام گذاشتن و در رفتن!نمي دونم چرا يه مرتبه غم عالم ريخت تو دلم!هر جا رو كه نگاه مي كردم غم بود و غصه!بغض گلومو گرفته بود!
ماني آروم اومد بغلم و همونجور كه دور و ورش رو نگاه مي كرد گفت»
-ببخشين ستاره خانم!اين پارتي كه گفتين تو كدوم يكي از اين خرابه هاس؟!
«ستاره خنديد و گفت»
-تو همه شون!
ماني-ميگم دست خالي اومديم عيبي نداره؟
ستاره-نه!مهم اينه كه دلمون پُر باشه!
«محمد و دوستاش رفتن و صندوق عقب ماشينشون رو وا كردن و از توش چند تا كيسه نايلون در اوردن و بعدش به ما گفتن»
-حالا ديگه بريم تو.
«همگي راه افتاديم و دري اولين خونه رو هُل داديم و رفتيم تو كه كاشكي اصلاً نمي رفتيم!
خونه كه چه عرض كنم!يه حياط پنجاه شصت متري بود با چهار تا اتاق چهار طرفش!يه حوض كوچيكِ يه متر در يه متر وسطش بود با يه شير آب.يه گوشه حياطم بغل يكي از اتاقا يه درِ كوچيك بود كه حتماً توالتشون بود!همين!
دو سه تا قدم كه رفتيم جلو يه مرتبه يه زن حدود سي سال از تو اتاقش اومد بيرون و يه نگاهي به ركسانا اينا كرد و يه «ايشي»گفت و اومد كه دوباره برگرده تو اتاق اما تا چشمش به من و ماني افتاد برگشت يه نگاهي به ماها كرد و خنديد!داشتم نگاهش ميكردم كه بهم يه اشاره كرد!اولش منظورش رو نفهميدم اما بعد متوجه شدم!داشت با سرش اشاره مي كرد كه بريم تو اتاقش!
برگشتم طرف ركسانا كه آروم گفت»
-اگه برين بد نيس.
-چي؟!
ركسانا-برين ببينين چي مي گه.
-يعني بريم تو اتاقش؟!
«ركسانا سرشو تكون داد كه يه خرده عصباني شدم و گفتم»
-مي دوني منظورش يه؟!
ركسانا-آره!
-پس چي داري ميگي؟!
ركسانا-مگه دنبال جواب نبودي؟!برو جوابت رو بگير!
«برگشتم طرف اون خانمه كه دوباره بهم اشاره كرد!مي دونستم داره چي مي گه!دلم مي خواست بدونم تو اون اتاق چه خبره!آروم رفتم طرفش كه ماني بازوم رو گرفت و اروم گفت»
-كجا مي ري؟!

ـ اون تو!
ماني ـ اين همه جاي خوب بردمت و تو اتاق نرفتي!حالا ميخواي بري تو اين اتاق؟!
ـ بايد برم!ميخوام ببينم!
«راه افتادم طرف اون خانمه و وقتي رسيدم جلوش زود سلام كرد و گفت»
ـ خوش اومدين!صفا آوردين!كلبه ي مارو روشن كردين!بفرمائين!بفرمائين!بفرمائين
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۱۰
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 11

فصل يازدهم
"ساعت حدود شيش عصر بود كه با ماني از خونه ي عمه اينا اومديم بيرون كه يه خرده قدم بزنيم. راستش مي خواستم يه خرده با ماني حرف بزنم. راه افتاديم طرف بالا و بهش گفتم"
- تو اصلاً عين خيالت نيس آ!
ماني – چي؟
- آخه بي پول و كار چيكار كنيم؟!
ماني – مگه عمه قرار نيس خرج مونو بده؟
- خودتو لوس نكن.
ماني – بابا انقدر نترس! اينا مي آن دنبال مون!
- گيرم دو روز ديگه اومدن! فعلاً رو چيكار كنيم! يه قرون پول نداريم!
ماني – از اين ناراحتي؟ اينكه كاري نداره! بيا!
"دستمو گرفت و از وسط خيابان رد شديم و فتيم جلو بازار نصر. خيلي شلوغ بود! همونجا جلو پله هاش واستاد و گفت"
- الآن جورش مي كنم!
- مي خواي چيكار كني؟!
ماني – گدايي!
- بيا برو گم شو اين ور! خجالت نمي كشي؟!
ماني – ما كه قراره چند وقت ديگه هم به گدايي بيفتيم، بذار حداقل از الآن تمرين كنيم!
- به خدا قسم به جون خودت اگه لوس بازي دربياري ديگه اسمت رو صدا نمي كنم!
ماني - پس آخه چيكار كنم؟!
- يه فكر ديگه بكن!
"يه خرده فكر كرد و گفت"
- پيدا كردم اما علاج موقتي يه!
- چيكار كنيم؟!
ماني – تو برو دم اون گلفروشي واستا تا بهت بگم.
- آخه مي خواي چيكار كني؟!
ماني – تو برو تا بهت بگم!
- كار بدي نكني آ!
ماني – نه بجون تو! خري آ!
"آروم چند قدم رفتم اون طرف تر كه يه مرتبه شروع كرد به داد زدن و گفت"
- خانما! آقايون! خواهش مي كنم يه لحظه تا نيروي انتظامي نيومده به حرفاي من گوش بدين!
"تا اينو گفت از خجالت عرق نشسته به تن م! زود يه خرده رفتم عقب تر! چند تا دختر خانم و چند تا خانم ديگه تا ماني اينا رو گفت دورش جمع شدن!"
ماني – من يه جوونم كه به خاطر افكارم از خونواده طرد شدم! بهتونم بگم كه خونواده م بسيار بسيار ثروتمندن! به خاطر ثروت و دارايي شونم با افكار و ايده هاي من مخالفن! به همين دليل م اونا رو ترك كردم! فكر كنم همه تون مي دونين كه جامعه ي ما يه جامعه ي جوونه امّا يه لحظه تأمل كنين و ببينين واقعاً كي به خواسته هاي ما جوونا بها داده؟! آيا فقط خواسته هاي خودتون رو به هر دليل به ما تحميل نكردين؟!
"اينا رو كه گفت از تو پاساژم يه عده دختر و پسر و زن و مرد اومدن بيرون و دورش جمع شدن! داشتم از خجالت و ترس مي مُردم!"
ماني – هر جا كه لازمه از ما جوونا صحبت مي كنن و پاي ما رو مي كشن وسط و از وجودمون سوءاستفاده مي كنن امّا تا حالا قدمي برامون ورنداشتن! ايده هاي ما رو به هيچ عنوان قبول ندارن! ما رو نسلي سركش مي دونن! هيچكدوم از كارامونو نمي پسندن! اگه بخوايم با جنس مخالف مون فقط يه ارتباط سالم و معمولي برقرار كنيم و بلافاصله تنبيه مي شيم! تفريح مون مواد مخدر! آرزوهامون تبديل به حسرت شده! خنده هامون شده آه! جاي حرف زدن فقط اجازه نگاه كردن داريم! سال هاي جووني مون مثل روزهاي پيريِ پدر و مادرامون داره ميگذره! هيچ خاطره ي قشنگي با خودمون از جووني نداريم! بزرگترامون دوران گذشته ي خودشون رو فراموش كردن! فراموش كردن كه اونام يه روزي جوون بودن! فراموش كردن كه خودشون تو جووني چه كارايي كردن و چه جاهايي رفتن كه ما حتي يه كدوم شونم نداريم! وقتي سرِ حال ن و برامون از گذشته هاشون مي گن و مثلاً از دهن شون بعضي از چيزا در مي ره، تازه مي فهميم كه فقط بلدن براي ما موعظه كنن وگرنه خودشون واعظ بي عمل ن!
"همين ده دقيقه صحبت كافي بود كه پاساژ خالي بشه و همه جمع بشن جلو در! هر جمله اي كه مي گفت جوونا تأييدش مي كردن! كم كم با هر جمله ش براش كف مي زدن! منم از ترس فقط اين ور و اون ور رو نگاه مي كردم كه نيروي انتظامي پيداش نشه! ديگه از بس آدم دورش جمع شده بود خودشو نمي ديدم فقط صداشو مي شنيدم!
-
ماني – به جووناي مسخ شده ي دور و ورتون نيگا كنين! روزي چند تا جوون رو مي بينين كه راه مي رن و با خودشون حرف مي زنن! چند نفر رو در روز مي بينين كه مي خندن؟! اصلاً خنده اي مي بينين؟! آيا انگيزه اي براي ماها مونده؟! يك نفر تا چه حد مي تونه استرس و اضطراب رو تحمل كنه؟ فشارهاي درس! هزينه هاي تحصيل! هول و هراس كنكور! در نهايت براي چي؟ كه يه ليسانس بگيريم و با بدختي و التماس، تو يه شركت يا مغازه بشيم پادو يا آبدارچي يا دربون؟! به چه شور و شوقي درس بخونيم؟! با چه انگيزه اي حرف و نصيحت پدر و مادرامونو گوش بديم؟! پدر و مادرايي كه خودشون تو خرج زندگي شون موندن؟! تا كِي بايد دختري رو كه دوستش دارم فقط نگاهش كنم و اونم منو نگاه كنه؟! تا كِي بايد فقط با اميد ازدواج دلش رو خوش كنم؟! تا كِي بايد بهش دروغ بگم كه حتماً تا چند وقت ديگه مي رم سرِ كار و يه جا رو اجاره مي كنم و با همديگه ازدواج مي كنيم و صاحب يه بچه ي خوشگل مي شيم و ترو مامان صدا مي كنه و منو بابا؟! مگه هميشه به ما ياد ندادين كه دروغ نگيم؟! مگه به ما نگفتين كه دروغ زشت ترين خصلت انساني يه؟! پس تا كي بايد يه انسان زشت سيرت باشيم؟!
"يه مرتبه همه براش كف زدن و سوت كشيدن كه گفت"
- خواهش مي كنم دست نزنين! ديگه اين كف زدن آ و شعار دادن آ كافيه! اين همه شعار حتي نتونست خستگيِ زبون مونو در بكنه! ذهن من سراسر علامت سؤاله! چرا؟! چرا؟! چرا؟!
جواب اين چراها كجاس؟ كي بايد به اين چراها جواب بده؟ خواب هاي تعبير نشده مونو كي تعبير مي كنه؟ چرا جوونا تو روي پدر و مادراشون وايميستن؟! چرا پدر و مادرا هميشه خودشونو مثال مي زنن كه وقتي جوون بودم در مقابل بزرگتراشون هميشه سرشونو مينداختن پائين؟! براي اينكه بزرگتراشون مي تونستن ازشون حمايت كنن امّا الآن خودشون نمي تونن حتي براي بچه هاشون رخت و لباس درست و حسابي بخرن چه برسه به حمايت هاي ديگه!
"دوباره همه براش كف زدن و سوت كشيدن!"
ماني – خواهش مي كنم ساكت باشين! من نه مي خوام شعار بدم و نه اينكه اعتقادي به اين شعارا دارم! من فقط از پدرا و مادرا سؤال مي كنم و ازشون جواب مي خوام!
"يه مرتبه موبايلم زنگ زد و تا شماره ي روش رو نگاه كردم ديدم شماره ي خونه مونه! زود جواب دادم كه صداي پدرمو شنيدم!"
پدرم – الو! هامون!
- سلام پدر!
- پدرم – كجايي تو؟!
- هستيم زير سايه تون!
- پدرم – قهر كردي؟! از دستم ناراحت شدي؟!
- نه پدر! ازتون خجالت كشيدم! حرفاي شما درست بود اما منم تقصيري نداشتم! دوست داشتن دست خود آدم نيس! شما و مامان براي من خيلي زحمت كشيدين! من نبايد نمك به حرومي مي كردم امّا به جون خودتون اصلاً يه همچين خيالي نداشتم! همه ي اين جريانات خيلي سريع برام پيش اومد! پيدا شدن عمه ليا! فرستادنش دنبال مون! تعريف كردن سر گذشتش! كمك خواستن از ما! همه همچين اتفاق افتاد كه تا اومدم بفهمم چي به چيه كه متوجه شدم ركسانا رو دوست دارم! امّا شما مطمئن باشين كه خلاف ميل شما عمل نمي كنم! قول مي دم!
"يه مرتبه ديدم كه صداش عوض شد!"
- پدر! 1در! ترو خدا خودتونو ناراحت نكنين!
"يه مرتبه مادرم گوشي رو گرفت و گفت"
- هامون!
- سلام مادر!
مادرم – زود برگرد خونه! همين الآن!
- آخه!
مادرم – آخه نداره! همين كه گفتم!
- چشم امّا ماني چي؟!
مادرم – همين الآن خان عمو زنگ مي زنه بهش! زود دو تايي برگردين خونه! فهميدي؟!
"تا اومدم جواب بدم كه دوباره پدرم گوشي رو گرفت! صداش گرفته بود! آروم گفت"
- پسر! اون دختر خانمم با خودت بيار مي خوام ببينمش.
- چي پدر؟!
پدرم – همون كه شنيدي!
- ركسانا رو با خودم بيارم؟!
پدرم – آره! آره! اون دختر خانمم كه ماني دوستش داره بيارين! براي شام دعوت شون كنين!
- مطمئنين پدر؟!
پدرم – آره! زود بياين!
"انقدر خوشحال شده بودم كه نمي دونستم چي بگم! فقط گفتم"
- قربون تون برم بابا جون!
«دوباره ساكت شد و يه خرده بعد گفت»
-بياين ديگه!
«بعد تلفن رو قطع كرد! گريه م گرفته بود! برگشتم طرف ماني كه ديدم »
بيا ديگه!
« بعد تلفن رو قطع كرد! گريه ام كرفته بود! برگشتم در طرف ماني كه ديدم اونم موبايل دست شه و داره خرف مي زنه! فهميدم با عمومه!
از لاي جمعيت رد شدم و به زور رفتم جل.! دروش پر از دختر و پسر همه م ساكت واستاده بودن و ماني رو نگاه مي كردن و منتظر بودن كه بقيه يحرفاشو بزنه! رفتيم جلو و رسيدم بهش كه تلفن رو قطع كرد! آروم درِ گوشش گفقم»
خدا ذليل ت كنه ماني!
ماني –چرا؟!
-آبرو برام نذاشتي! بيا بريم ديگه!
ماني –اينا رو چيكار كنم؟! الان ديگه مي خواستم كم كم ازشون پول جمع كنم!
-پول ديگه الان مي خوايم چكار؟!
ماني –آخه نمي شه كه بعد از نيم ساعت سخنراني همينجوري ول كنم برم!
-زودتر يه كاريش بكن الان پليس مي رسه آ!
« يه سري تكون دادو بلند گفت»
-بسيار خوب شما بفرمائين!
«بعد برگشت طرف دختذا و پسرا و گفت»
-دوستان! همين الان به من اطلاع رسيد كه جاي ديگه به وجود من احتياج هس؟ من سخنانم رو كوتاه مي كنم!
بعد از تمام اين چيزا كه گفتم و خود شما مي دونستيد بايد پرسيد كه چاره چيه و راه حل كجاس؟! من به شما مي گم! اي مردم بهتره جاي حرف زدن بيائين همه با هم دعا كنيم كه انشاالله هر چه زودتر اين وضع رست بشه و جوونا مون سرو سامون بگيرن! لطفاً همگي دستاتونو به طرف آسمون بلند كنين و هر چي من مي گم، شما بگين آمين!
الهي، پروردگاري، ترو به بزرگي ات قسم مي دم كه همه ي جووناي ما رو عاقبت بخير كني!
« مردم يه نگاهي به همديگه كردن و بعد دستاشونو بردن بالاو همه گفتن»
«الهي آمين!»
ماني –خدايا مريضاي ما رو شفاي عاجل عنايت فرما!
«الهي آمين!»
ماني –خدايا بلا وبدبختي رو از اين مملكت به مملكت مجاور منتقل بفرما!
«الهي آمين!»
ماني –عاقبت ما را ختم به خير بگردان!
«الهي آمين!»
ماني –خدايا كاسه چكنم چكنم رو از دست مردم كشور ما گرفته به دستمردم يك كشور ديگر برسان!
«الهي آمين!»
« يه مرتبه همه زدن زير خنده كه گفت»
-بگين الهي آمين!
«الهي آمين!»
ماني –هركي تو هر لباسي ه اين مردم خدمت مي كنه مويد و منصورش بدار!
«الهي آمين!»
ماني –هركي به اين ملت خيانت مي كنه ذليل و خوارش بگردان!
«الهي آمين!»
ماني –يواش تر! پرده گوشم پاره شد! حالا دستاتئنئ بكشين به صورت تون و از همين لحظه شروع كنين با جديت و پشتكار، فعاليت كردن تا بتونم همه با هم چرخ اين مملكت رو بگردونيم! ناراحتم نباشين كه دعاي خير من بدرقه ي ره تونه! ببخشين م از اينكه وقتت تونو گرفتم!
ايشالا هميشه خوش و خرم و موفق باشين! خداحافظ شما! همه تونو به خدا سپردم!
«اينو گفت و يه اشاره به من كرد و خودشم از پله ها رفت پايين و از وسط خيابون گذشت و رفت طرف خونه ي عمه اينا و منم دنبالش را افتادم. سريه كوچه كه رسيد و ايستاد تا من بهش برسم. تا رسيدم بهش گفت »
-با بابات حرف زدي؟!
« سرمو انداختم پايين و همينجوري رفتم كه گفت»
-مگه با تو نيستم؟1
-با من حرف بزن!
ماني- براي چي؟
-آقاجون من نمي خوام با تو حرف بزنم! همين!
« دوييد دنبالم و گفت»
-آخه مگه چكار كردم؟!
-چيكار كردي؟! واقعاً كه! كاشكي يه خرده از روي ترو خدا به من مي داد!
ماني – آخه براي چي؟1
-مي دوني اگه نيروي انتظامي سر مي رسيد چيكارت مي كرد؟! ماني اصلاً به كارايي كه مي كني فكرم مي كني؟!
ماني – بابا من يه خرده دلم گرفته بود، خواستم با مردم دو كلمه حرف بزنم و دلم واشه!
-برو برو! با من حرف نزن1
« تند تند راه مي رفتم و اونم دنبالم مي دونيد و حرف مي زند!»
ماني – اگه حرفام بد بود پس چرا همه ش برام كف مي زدن؟!
-آخرش مي خواستي چيكار كني؟!
ماني – همون كاري كه كردم! دعا كردم واسه همه ي جوونا و مردم!
-غلط كردي!مي خواستي پول جمع كني!
ماني- حالا كه نكردم!
-اگه يه دقيقه ديرتر بهتون زنگ زده بودن كرده بودي!
ماني – خب حالا كه به موقع زنگ زدن!
-مي دوني اگه يه نفر اون وسط ترو شناخته بود چي مي شد؟!
ماني- هيچي! مي شد باعث افتخارم! بلافاصله تو فك و فاميل پُر مي شد كه ماني شده رئيس يكي از اين سازمانها و تشكيلات و انجمن آ! فقط م كافي بود كه يه عكس ازم بگيرن و بدن به اين تلويزيون آ اونام بكنن ش « بَك گراندِ» خودشون! مي دوني چقدر معروف مي شد؟!
« واستادم يه نگاه كردم بهش و گفتم»
-تو آدم نمي شي!
ماني- باوركن اون لحظه كه مردم رو صدا كردم، درست نمي دونستم چي بايد بگم! اولش خواستم براشون يه آهنگ بخونم! ديدم گيتار نيس! بعدش خواستم براشون جوك بگم! ديدم جوك جديد ندارم! بعد يه آن فكر كردم و ديدم بهترين چيز اينه كه مردم رو يه خرده يادِ خودشون بندازم! همين!
-بَدِتم نمي اومد يه خرده اون وسط كاسبي كني!
ماني- اگه بابام زنگ نمي زد! نذاشت كه!
-خجالت نمي كشي؟!
ماني- براي چي؟! مگه وقت و بي وقت اين مردم رو براي همياري و همكاري دعوت مي كنن خجالت مي كشن؟! اصلاً خجالت نداره كه! يه وقته كه بايد پول جمع كرد براي دانش آموزاي بي بضاعت! يه وقت بايد پول جمع كرد واسه شب عيد مردم بي بضاعت! يه وقتي بايد پول جمع كرد براي بيماران سرطانيِ بي بضاعت! يه وقتي بايد پول جمع كرد براي بيماران تالاسمي بيبضاعت! يه وقتي بايد پول جمع كرد براي معلولين بي بضاعت! خب حالا يه وقتي م بايد پول جمع كرد براي دو تا جوون بي پول ديگه! حالا شانس آوردي كه شماره حساب ندادم بهشون!
-بسَه ديگه! خجالت بكش!
ماني – خيلي خب بابا! من خجالت كشيدم! حالا بگو ببينم خوش ت اومد از پيش بيني م ؟! ديدي فرستادن دنبال مون!
-عمو بهت گفت كه ترمه رو هم بگي بياد؟
-اره!بذار بهش زنگ بزنم!
«زود موبايلش رو در آورد و شماره ترمه رو گرفت و جريان رو بهش گفت و تا قطع كرد و رسيديم خونه و جريان رو به ركسانا گفتم! اولش خوشحال شد اما بعدش ديدم كه انگار يه خرده ناراحته! صبر كردم تا رفت تو اناقش و منم دنبالش رفتم و در زدم»
ركسانا- بله!
-منم!
ركسانا- بيا تو!
« رفتم تو و ديدم نشسته رو تختش!»
-چي شده ركسانا؟
« خنديد و گفت»
-راستش مي ترسم!
« رفتم جلو و رو تخت، بغلش نشستم و گفتم»
-نترس! من باهاتم!
ركسانا- فكر مي كني براي چي مي خوان منو ببينن؟
-به همون دليل كه مي خوان ترمه رو ببينن!
ركسانا- ميشه امشب من نيام؟
-اينطوري تا آخرش با مني؟
« يه نگاه بهم كرد و گفت»
-الان لباسامو عوض مي كنم!
« بلند شدم و از تو اتاقش اومدم بيرون و رفتم پائين. ماني رفته بود كه ماشين رو روشن كنه. رفتم جلو عمه م و بهش گفتم»
-شما صلاح ميدونين كه ركسانا و ترمه ببريم اونجا؟
عمه – آره عمه! بايد اينكار بكنين!
« خنديدم و بعدش صورتش رو ماچ كردم كه يه نگاهي بهم كرد و خنديد! يه خرده بعد ركسانا اومد تو پذيرايي! يكي از همون لباسايي كه براش خريده بودم پوشيده بود! روپوشي رو هم كه دستش بود از همونا بود كه خودم براش خريده بودم. يه عطرر خوشبو ام زده بود. يه نگاه بهم كرد و گفت»
-خوب م؟!
-خيلي!
« بعد رفت طرف عمه و گفت»
-شما با من كاري ندارين؟
عمه- نه عزيزم برو! برو به اميد خدا!
« يه مرتبه خودشو انداخت بغل عمه م و شروع كرد يه گريه كردن! عمه مم بغلش كرد و نازش كرد و نازش كرد و به من اشاره كرد. منم رفتم جلو و بازوش رو گرفتم كه از تو بغل عمه اومد بيرون و اشك هاشو پاك كرد و گفت»
-خداحافظ !
« بعد برگشت طرف من. احساس كردم كه الان احتياج به يه تكيه گاه داره! دستش رو گرفتم و تو دستم فشار دادم كه بهم خنديد و دوتايي درِ راهرو رو وا كرديم و رفتيم تو راهرو. نگه ش داشتم و گفتم»
-چه ت شده ركسانا؟!
ركسانا- مي ترسم!
-از چي؟
ركسانا- از همه چي!
-آخه چي؟!
ركسانا – مي ترسم همه چي خراب بشه!
-نمي شه!
ركسانا – مي ترسم من و ترمه رو مخصوصا! دعوت كرده باش اونجا كه..
-اونجا كه چي؟!
ركسانا- كه يه جوزي بهمون بفهمونن كه در حد و اندازه ي شماها نيستم!
« بازوهاشو محكم گرفتم و خنديدم! اونم يه مرتبه سرشو جور قشنگي تكون داد كه موهاشو ريخت يه طرف شده كه نگو!»
ركسانا – فكر مي كني ديونه شدم؟
-نه! فكر مي كنم خيلي خوشكل شدي!
« يه نگاهي بهم كرد و بعد يه نگاهي به كليد چراغ راهرو كرد و گفت»
-لامپ اضافه خاموش!
«بعد چراغ راهرو رو خاموش كرد!»


***« ماني تو ماشين نشسته بود داشت با ترمه حرف مي زد. در عقب رو وا كردم و ركسانا رو سوار كردم و خودمم نشستم جلو كه ماني برگشت طرف من و همونجور كه نگاهم مي كردبه ترمه گفت»
-الان سوار شدن! تو آماده باش كه اومدم دنبالت! فعلاً خداحافظ.
« بعد موبايل رو خاموش كرد و همينجور كه زل زده بود به من گفت »
-رنگ كاري داشتي؟

-چي؟
ماني-رنگ كاري! رنگ كاري!
-رنگ كاري چيه؟
ماني-رنگ كاري اونه كه آدم با يه رنگ مخصوص مثلا قرمز كار كنه و احيانا صورتش يا لپش قرمز بشه! يعني هيچ عيبي م نداره ها! البته به شرطي كه بعدش رنگا رو از روي لپش پاك كنه!
"بعد يه دستمال كاغذي از تو جيب در آورد و داد دست من و يه دنده عقب گرفت و حركت كرديم! من و ركسانام يه نگاه به همديگه كرديم و خنديديم!
نيم ساعت بعد رسيديم جلو خونه ي ترمه اينا. ترمه دم در واستاده بود و تا ما رو ديد اومد جلو و يه سلام و عليك با ما كرد و بعدش شروع كرد با ماني دعوا كردن!"
ترمه-معلوم هست كجايي؟ يه زنگ بهم نمي زني! مگه نگفتي مي رم و بر مي گردم؟ اين طوري قول مي دي؟ خجالت داره والا!
"ماني يه نگاه بهش كرد و بعد از همون توي ماشين گفت"
-ذلكا ذليلكا كمربسته خليلكا جونورا نجنبينا نلولينا!
"بعد فوت كرد به ترمه! ترمه همينجوري واستاده بود و نگاهش مي كرد! بعدش اومد اين طرف ماشين سوار بشه كه ماني به من گفت:
-بابا اين جادو جنبلا همه اش دروغه اگه راست بود الان اين ترمه بايد مي شد چوب خشك!
"من شروع كردم به خنديدن و از ماشين پياده شدم و با ترمه سلام و احوالپرسي كردم و در رو براش باز كردم و نشست بغل ركسانا و با اونم سلام و عليك دوباره كرد و بعد به ماني گفت"
-آداب معاشرت رو خوبه از هامون خان ياد بگيري!
-ماني-ذلكا ذليلكا...
ترمه-زهر مار اين ديگه چيه ياد گرفتي؟
ماني-كمر بسته خليلكا جونورا نجنبينا نلولينا!
"من زدم زير خنده و سوار شدم كه ترمه گفت"
-كجا بودي تا حالا؟
ركسانا-خونه ما بودن ترمه جون.
ترمه-يه زنگ به من نزده. اگه من بهش تلفن نكنم اصلا يادش مي ره كه منو مي شناسه ديوونه!
ماني-ذلكا ذليلكا...
ترمه-بس كن ديگه. چيز ياد گرفته!
ماني-نخير هيچ اثر نداره!
"بعد پاشو گذاشت رو گاز و حركت كرد كه ترمه گفت"
-حق نداري يه كلمه ديگه با من حرف بزني، فهميدي؟
ماني-پس برگرد خونه تون. وقتي من و تو قراره حرف نزنيم بالطبع ازدواجمونم منتفيه!
ترمه-نه اون سر جاش هس اين يكي منتفيه.
ماني-كدوم يكي؟
ترمه-زهرمار!
-ترمه خانم فيلم به كجا رسيد؟
ترمه-تموم شد رفت پي كارش!
-يعني چي؟
ترمه-اون روز كارگردان و اون چند نفر كه مثلا سياهي لشكر بودن رو گرفتن و بردن كلانتري. فيلمم توقيف شد!
-آخه چرا؟
ترمه-بهش گفتن هم خودت باعث تشويش اذهان عمومي مي شي و هم فيلمت! خب براي فيلمبرداري مجوز نگرفته بود و جلو خوابگاه دانشگاه رو هم شلوغ كرده بود! مي دونين چند نفر بي گناه كتك خوردن و زخمي شدن و بعضي هاشونم زنداني؟!
-پس بقيه ي اونايي كه چوب دستشون بود كيا بودن؟
ترمه-اصلا معلوم نشد. نون شد و سگ خوردشون. شماها چه خبر؟ اشتي كردين؟
-داريم مي ريم كه آشتي كنيم.
ترمه-راستش هامون من مي ترسم.
ركسانا-منم همين طور.
ماني-منم همين طور!
ترمه-تو زهرمار.
"زدم زير خنده كه ترمه گفت"
-تو رو خدا اون جا هواي ماها رو داشته باشين!
ماني- اصلا نگران نباش به خدا هيچي نيس!
ترمه-جون من راست مي گي؟
ماني-اره به جون تو من تا حالا ده نفر مثل تو رو بردم خونه مون و به بابام نشون دادم و نپسنديده! ابم از آب تكون نخورده!
ترمه-ببين حالا خودت تنت مي خاره ها.
-اصلا ناراحت نباشين. ما اونجاييم.
ترمه-ممنون. مگه اينكه دلم به شما خوش باشه. اينكه انگار نه انگار داره نامزدش رو مي بره به پدرش معرفي كنه! ببينم هامون خان اخلاق پدرش چه جوريه؟
ماني-مگه مي خواي زن بابام شي؟
ترمه-اگرم بشم حداقل هر چي باشه از تو بهتره. بدقول!
ماني-بابا اگه بهت زنگ نزدم براي اين بود كه وسط ميتينگ بودم و داشتم براي هوادارام سخنراني مي كردم!
ترمه-گم شو خر خودتي!
ماني-بي تربيت.
ترمه-انقدر چاخان مي كني كه ديگه هيچ كدوم از حرفات رو باور نمي كنم.
ماني-باور نمي كني از هامون بپرس!
ترمه-آخه تو ميتينگ چي كار مي كردي؟ اصلا كدوم ميتينگ؟
ركسانا-ماني خان همه ش خونه بودن.
ماني-پس اون موقع كه با هامون رفتيم قدم بزنيم چي؟
ركسانا-يه ساعت بيشتر طول نكشيد!
ماني-هامون براشون بگو بفهمن با كي طرفن!
"خنديدم و جريان رو براشون تعريف كردم. اولش باور نمي كردن اما وقتي فهميدن راست مي گم انقدر خنديدن كه اشك از چشماشون اومد پايين! تا دم در خونه مون مي خنديدن. اما اونجا كه رسيديم و ماني ماشين رو پارك كرد و تا چشمشون به خونه ي ماها افتاد هر دو گريه شون گرفت!
من و ماني پياده شديم و ترمه م پياده شد و رفت پيش ماني اما ركسانا همونج.ر نشسته بود و به خونه ي ماها نگاه مي كرد. سرمو بردم تو ماشين و بهش گفتم"
-چرا پياده نمي شي؟
ركسانا-من اين خونه تونو چند بار ديده بودم اما اون موقع اين طوري بهش نگاه مي كردم و ازش نمي ترسيدم!
-يعني چي؟
"بعد همونجور كه چشمش به خونه بود گفت"
-يعني اون موقع فكر نمي كردم اصلا امكانش باشه كه يه روز بخوام برم توش!
-بيا پايين زودتر بريم تو.
ركسانا-هامون من خيلي ترسيدم. راستش قبلا اين طوري فكر نكرده بودم. يعني مي دونستم پولدارين اما نه انقدر!
-تو ارزشت خيلي بالاتر از اين چيزاس.
ركسانا-داري شعار مي دي!
-نه جدي مي گم! من تو رو با تمام اين خونه و ثروت و اين چيزا عوض نمي كنم. خودتو دست كم نگير.
"دوباره يه نگاهي به خونه مون كرد و بعد آروم پياده شد اما ناراحت. ماني م ماشين رو قفل كرد و رفتيم به طرف خونه و در رو با كليد وا كرديم و رفتيم تو. وقتي داشتيم از حياط رد مي شديم ترمه گفت"
-اينجا چند متره؟
ماني-شما واسه رهن مي خواين يا اجاره؟
ترمه-لوس نشو!
ماني-مگه تو معاملات ملكي اي؟
ترمه-نه اما فكر كنم پدرت و عموت ما رو اينجا خواستن كه اول يه خرده خجالتمون بدن و بعدش بيرونمون كنن كه ديگه شماها رو ول كنيم و بريم دنبال كارمون!
"يه مرتبه ماني واستاد و بازوي ترمه رو گرفت و گفت"
-اولا كه بابا و عموي من ميشن دايي تو بعدشم اگه اينكارو بكنن ما دو تام با شماها از اين خونه ميايم بيرون!
"بعد برگشت طرف من كه بهش خنديدم و سرمو تكون دادم كه يه مرتبه مادرم از پشت پنجره ما رو ديد و از نو خونه اومد تو تراس و تند از پله ها اومد پايين و استخر رو رد كرد و اومد طرف ما. من و ماني م تند رفتيم جلو كه هر دومونو بغل كرد و زد زير گريه! حالا هر چي ماچش مي كنيم آروم نميشه كه!
بالاخره بعد از گريه و گلگي از ما دو تا اشكش رو پاك كرد و برگشت طرف ركسانا و ترمه كه هر دو زود بهش سلام كردن!"
ماني-ترمه خانم! اين عزيز مادر منم هس آ. منو عزيز بزرگ كرده!
"ترمه آروم گفت"
-ماني خيلي از شما تعريف مي كنه. شايد شما رو از مادرشم بيشتر دوست داره!
"مادرم بهش خنديد و گفت"
-مي دونم كه تو رو هم خيلي دوست داره!
"بعدش ترمه دستاشو وا كرد و مادرمو بغل كرد! مادرمم بغلش كرد و ماچش كرد و بعدشم به ماني گفت كه برين تو.
برگشتم و يه نگاه به پنجره هاي قدي خونه مون كردم از سر و صدا پدرم اومد پشت پنجره و تا ماها رو ديد زود پرده رو انداخت و رفت. فهميدم رفت كه لباساشو عوض كنه اما دل تو دلم نبود! مي ترسيدم همونجور كه ركسانا و ترمه گفته بودن باشه! هر چند مي دونستم كه پدرم اينا اهل اين حرفا نيستن. برگشتم طرف مادرم كه ديدم داره ركسانا رو نگاه مي كنه. ركسانام صورتش سرخ سرخ شده بود و سرشو انداخته بود پايين. آروم به مادرم گفتم:
-مامان اين ركساناس.
مادرم-مي دونم.
"ركسانا آروم سرشو بلند كرد. كيفش رو تو دو تا دستاش گرفته بود و همچين فشار مي داد كه مطمئن شدم هر چي توش بو له شد!
يه لحظه مادرم و رو نگاه كرد و بعد آروم گفت"
-ببخشين.
مادرم-چي رو؟
"دوباره يه نگاه به مادرم كرد و گفت"
-نمي دونم. همه چي رو! باعث ناراحتيتون شدم!
مادرم-از كجا مي دوني؟
ركسانا-خودم مي دونم!
مادرم-اخلاقت رو نمي دونم اما هميشه دلم مي خواست يه عروس به خوشگلي تو داشته باشم.
"ركسانا سرشو انداخت و پايين و يه قدم رفت طرف مادرم اما دوباره خجالت كشيد و واستاد اما يه مرتبه خودشو انداخت تو بغل مادرم! اونم محكم بغلش كرد. چون مادرمو مي شناختم فهميدم كه از ركسانا خيلي خوشش اومده. يعني مادرم وقتي كسي رو اينجوري بغل مي كرد كه دوستش داشته باشه! خيلي خوشحال بومد. خيلي خيلي!
يك مرتبه مادرم با تعجب ركسانا رو يه خرده داد عقب و نگاهش كرد و گفت"
-چرا گريه مي كني؟!
ركسانا-نمي دونم.
مادرم-تو الان بايد خوشحال باشي.
ركسانا-مي دونم!
مادرم-نيگاش كن چه اشكي مي ريزه.
"بعد با دست هاش اشكاشو پاك كرد و صورتش رو ماچ كرد و گفت"
-بريم تو منتظرمونن.
ماني-بياين ديگه.
"بعد تا ديد ركسانا داره گريه مي كنه اروم به ترمه گفت"
-توام دو قطره اشك مي ريختي بد نبودا. اينجور موقع ها اثر خوبي داره!
"ترمه يه چپ چپ بهش نگاه كرد و هيچي نگفت و همه راه افتاديم طرف خونه و از پله ها رفتيم بالا و از تراس رد شديم و رفتيم تو.
اولين كسي كه اومد جلومون زري خانم بود كه اول با گريه ماها رو بغل كرد و بعدش ركسانا اينا و همونجور با گريه به ماني گفت"
-به خدا اين چند وقته كه نبودي تو اين خونه صدا از صدا در نمي اومد!
ماني-يعني راحت بودين؟
زري خانم-خدا مرگم بده نه والا! انگار يه چيزي گم كرده بودم.
"يه دفعه عموم در خونه رو وا كرد و اومد تو كه زود ماني رفت پشت ترمه قايم شد و از همونجا گفت"
-سك سك! يعني سلام باباجون!
"منم زود به عموم سلام كردم كه اول اومد طرف من و بغلم كرد. تو چشماش اشك جمع شده بود و نمي خواست گريه كنه. مي دونستم چقدر ماني رو دوست داره!
بعد برگشت طرف ماني كه ماني م از پشت ترمه كه داشت خودشو از جلو ماني مي كشيد كنار اومد طرف عموم و بغلش كرد و محكم فشارش داد به خودش و گفت"
-خيلي مخلصيم باباجون آ!
عموم-برو پدرسوخته ي چاخان!
ماني-به جون خودتو اگه اين دفعه دروغ بگم! دلم خيلي براتون تنگ شده بود!
عموم-خيلي خب خيلي خب. برو كنار ببينم.
"بعد يه نگاه به ترمه كرد و يه مرتبه با تعجب گفت"
-اين كه چيزه!
ماني-ا... اگه خيلي چيزه بريم عوضش كنيم!
"همه زديم زير خنده."
عموم-باز چرت و پرت گفتي؟
ماني-آخه شما ميگين چيزه.
عموم-يعني همونه كه تو اون فيلمه نقش چيز رو داشت!
ماني-عجب اطلاعا سينمايي دقيقي!
عموم-باز شروع كردي؟
ماني-آخه شما يه چيزايي ميگين كه آدم بالاخره...!
عموم-تو حرف نزن ببينم. حالا اسمش چيه؟
ماني-شما كه گفتين حرف نزنم.
غموم-فقط اسمش رو بگو.
ماني-يه قواره طاق شال!
عموم-چي؟
"ترمه زود اومد جلو عموم و دستش رو دراز كرد و گفت"
-ايم من ترمه س. خوشبختم!
"عموم يه نگاه بهش كرد و بعد خنديد و باهاش دست داد و گفت"
-ببينم اون فيلم كه بازي كردي جريانش راست بود يا نه الكي بود؟
ترمه-تا يه مقدار. يه مقدارم دستكاري شده بود. يه خرده م سانسور شد!
عموم-كجاهاش؟
ترمه-اونجا كه دختره و پسره...
عموم-نه اونجا رو ميگم كه دختره از خونه رفت بيرون. بعدش كجا رفت؟
ترمه-آهان. اونجاش درست بود. يعني واقعي بود!
عموم-عجب. فيلمش خيلي قشنگ بودا! توام خوب بازي كرده بودي آ! بيا ببينم!
"دوتايي راه افتادن طرف سالن و ترمه م زير بازوي عموم رو گرفت و شروع كرد باهاش حرف زدن! مادرمم به ماها گفت بريم تو سالن و خودش رفت طرف آشپزخونه كه ماني به ركسانا گفت"
-ترمه خودشو جا كرد! حالا نوبت شماس!
"بعد همونجور كه مي رفت طرف سالن آروم گفت"
-هر چند باباي اين...
"ديگه بقيه ي حرفش رو نزد كه ركسانا آروم ازم پرسيد"
-باباي تو چي؟ منظور ماني خان چيه؟
-بيا تا بهت بگم.
ركسانا-الان بگو!
-هيچي. فقط خودت باش!
ركسانا-مگه اخلاق پدرت چه جوريه؟
-دوست داره آدما رو همونجوذ كه واقعا هستن ببينه. توام فقط خودت باش.
"بعد زير بازوش رو گرفتم و بردم طرف سالن كه تا نزديك پله ها رسيديم پدرم از طبقه ي بالا اومد تو پله ها و همونجا واستاد و ما رو نگاه كرد. من و ركسانا هر دو سلام كرديم كه يه سري تكون داد و آروم اومد پايين. چشمش فقط به ركسانا بود. ركسانام داشت نگاهش مي كرد كه رسيد پايين پله ها. دوباره سلام كردم كه برگشت طرفم و گفت"
-برگشتي؟
-نرفته بودم!
"سرشو تكون داد كه گفتم"
-پدر معرفي مي كنم! ركسانا!
"دوباره يه نگاه به ركسانا كرد و ركسانا بازم سلام كرد و پدرو آروم جوابش رو داد و گفت"
-بفرمايين تو سالن.
"بعد خودش جلوتر رفت. جلو ركسانا خجالت كشيدم كه ركسانا حركت كرد طرف سالن. بازوش رو گرفتم و آروم در گوشش گفتم"
-مي خواي برگرديم؟
ركسانا-نه! مي خوام خودم باشم!
"يه لحظه تو چشماي قشنگش نگاه كردم و اراده رو توش ديدم و بهش خنديدم و گفتم"
-بريم!
"راه افتاديم طرف بالاي سالن كه مثلا مهمونخونه بود و چند دست مبل خيلي شيك چيده شده بود. پدرم رسيده بود سر جاي هميشگي اما همونجا واستاده بود تا من و ركسانا رسيديم بهمون اشاره كرد كه بريم بالا. ركسانا گفت"
-مرسي. همين جا خوبه!
پدرم-بفرمايين اينجا كنار من.
"ركسانا آروم رفت طرف پدرم. برگشتم اين طرف كه ببينم ماني كجاس كه ديدم داره مياد جلو و تا رسيد سلام كرد و گفت"
-عمو جون چقدر تو اين چند ساعته جوون شدين!
"پدرم يه نگاهي بهش كرد و گفت"
-نقشه طرح مي كني، هان؟
ماني-به جون شما اگه نقشه در كار باشه!
پدرم-نامرد تو كو؟
ماني-نمي دونم. شما نديدينش؟!
"پدرم يه لبخند زد و فهميدم كه زيادم ناراحت نيس چون موقع ناراحتي اگه بانمك ترين شوخي ها رو هم باهاش مي كردن براش فرقي نداشت!
خلاصه ركسانا بغل پدرم رو مبلي كه پردم بهش تعارف كرد نشست و كيفش رو همونجا گرفت تو دستاشو فشار داد! خيلي براش ناراحت بودم. منم رفتم بغلش نشستم و ماني م رفت اون طرف پدرم نشست. كه يه مرتبه پدرم بلند گف"
-زري خانم!
"زور زري خانم اومد جلو و گفت"
-برمايين آقا!
پدرم-قهوه! مهمان مسيحي داريم.
"بعد برگشت طرف ركسانا و گفت"
-شايدم مشروب ميل داشته باشين!
"يه مرتبه اخمام رفت تو هم. برگشتم طرف ماني نگاه كردم كه ديدم داره لبش رو گاز مي گيره يعني هيچي نگو! منم هيچي نگفتم كه ركسانا گفت"
-خوردن يا نخودرن اين چيزا دليل بر چند گانگي نيس! نبايد مسلك ها و مرام ها رو با نوشيدن و خوردن قضاوت كرد!
پدرم-آخه شنيدم كه مسيحيا هم قهوه مي خورن و هم مشروب!
ركسانا-و مسلمونا نه قهوه مي خورن و نه مشروب!
"تا اينو گفت ماني قاه قاه زد زير خنده كه پدرم چپ چپ بهش نگاه كرد و بعد به ركسانا گفت"
-حالا چي ميل دارين؟
ركسانا-هيچي. ممنون!


پدرم : زري خانم هم قهوه بيار و هم چايي و هم مشروب!
زري خانم به چشم گفت و رفت.
پدرم – خوابگاه رو هم كه شلوغ كردين!
يه مرتبه سه تايي به هم نگاه كرديم كه ماني گفت
تعقيبمون مي كردين؟
پردم – بايد از وضعيت پسرم و برادر زاده ام با خبر باشم يا نه؟
ركسانا- ما شلوغ نكرديم ! فقط نخواستيم بهمون توهين بشه و پا روي حقمون بذارن!
پدرم-اما اگه شما حق كسه ديگه اي رو بردارين اشكا ل نداره؟
اينو گفت و به من نگاه كرد
ركسانا- حق ذات نيست! معني يه ! منم فقط همون معني رو خواستم ! اندازه ي كف دستم!
و بعد دستاشو كه عرق كرده بود وا كرد و به پردم نشون داد و گفت :
و همينجوري خالي و لخت!
پدرم طعنه اش رو فهميد و هيچي نگفت.سكوت بر قرار شد كه ماني گفت
واقعا دلمون براتون يه ذره شده بود عمو جون!اين هامون كه از دوري شما اشك مي ريخت به پهناي صورتش!
پدرم – بي خود كرده! من اينطوري تربيتش نكردم! سعي كردم مثل مرد بارش بيارم مطمئنم هستم كه مثل ادمايه ضعيف گريه و زاري نكرده!
ماني – بعلـــــــــــه ! اونكه درست ! تازه كليم پشت سرتون براتون شاخ وشونه مي كشيد !يعني ازتون تعريف مي كرد كه شما مرد بارش اوردين و مثل رستمه و از هيچي نمي ترسه! فقط دلم مي خواست اونجا بودين و ميديدين موقع ميتينگ چه جوري در رفت!
پدرم برگشت طرف ركسانا و گفت :
اگه اينجا به حقتون ميرسين مي تونين برين فرانسه ! چرا اين كارو نمي كنين؟؟
ركسانا – چون نيمه ي ايرانيم بهم اجازه نمي ده اين خيلي مهمه من با داشتن پناهگاهي مثل فرانسه ايرانم رو انتخاب كردم!
تو همين موقع زري خانم با يه سيني بزرگ امد نمي دونم چي شده بود كه سرويس طلامونو اورده بود دم دست!
پدرم بهش اشاره كرد و اونم گذاشت روي ميز و رفت كنار سالن و پار دستي رو كه شبيه كالسكه ي بزرگ بود و ور داشت و اورد جلو گذاشت و كنار ميز رفت !
ركسانا يه نگاهي به سرويس چايي خوري انداخت و هيچ نگفت يه خورده كه گذشت پدرم گفت :
بعضي ها به رسم و رسومات پايبندن تا حدودي هم فكر مي كنم بايد اينجوري باشه! بايد يه سري از سنت ها پا برجا باقي بمونه!
ركسانا – مثل قرباني كردن ادم ها در مقابل بت هاي سنگي؟!
پدرم يه نگاهي بهش كرد و گفت :
البته نه رسومات خرافي!
ركسانا – هر رسم و رسومي شايد در زمان خودش معنا داشت هباشه ! بعضي هاشونم از روي ناچاري بوده و يا علتي داشته كه در زمان خودش منطقي به نظر مي رسيده اما بعد ها اون ناچاري يا منطق از بين رفته اما اون رسم هنوز باقي مونده!
پدرم : مثلا چي؟؟
ركسانا : نذر كردن و روشن كردن شمع توي كليسا ها ! علت اصليش نبودن برق بوده در قديم ها براي روشنايي فضاي كليسا مردم شمع نذر مي كردن و مي اوردن اونجا روشن مي كردن تا محيط روشن بشه و همه بتونن در روشنايي به عبادت و كار هايه ديگه شون برسن ! در اثر اختراع برق ديگه مسئله تاريكي مطرح نبوده! همه جا با نيروي الكتريسيته روشن بوده و علت خود به خود ار بين رفته بوده اما رسم شمع روشن كردن بصورتي ديگر باقي مي مونه!!
پدرم يه نگاهي بهش كرد و يه لحظه مكث كرد و بعد پاش رو از رو پاش انداخت پايين و يه خورده از رو مبل اومد جلو طرف ميز و برگشت طرف ركسانا و گفت :
خواهش مي كنم بفرماييد چي براتون بريزم؟؟چايي يا قهوه؟؟
ركسانا : ممنون
پدرم : من اصرار مي كنم!
ركسانا خنديد و گفت:
قهوه لطفا!
پدرم : منم اكثرا قهوه رو ترجيح مي دهم!
بعد يكي از قوري ها رو برداشت و شروع كرد به ريختن ! ماني م با دست جلو دهنش رو گرفته بود كه نخنده!!
پدرم نرم شده بود.
ركسانا : من قهوه رو تلخ مي خورم!
پردم : كار بسيار خوبي مي كنين ! اين قند بلاي حون ما ايراني ها ست!
يه فنجون به ركسانا داد و خودشم يكي رو برداشت و گفت :
شما به شطرنج علاقه دارين؟
ركسانا : خيلي زياد ! تا حالام چند بار تو دانشگاه جايزه بردم!!
پدرم : جدي!! چه خوب مي خواين تا شام حاضر بشه يه دست بزنيم ؟؟
يه مرتبه متوجه شد حواسش جلو ماها پرت شده و قافيه رو باخته اما
به رويش نياورد و زود از جاش بلند شد و حركت كرد طرف ته سالن كه ميز شطرنج بود اما دوباره برگشت و جلو ركسانا واستاد و يه لبخند بهش زد و بعد دستش رو دراز كرد طرفش!من و ماني همينجوري مات داشتيم بهش نگاه مي كرديم كه ركسانا فنجونش رو گذاشت روي ميز و دست پدرمو گرفت از جاش بلند شد و خنديد! پدرم بلند داد زد و گفت :
زري خانم !!زري خانم!!يه زحمت بكش اين بساط ما رو بيار اون و ! دستت درد نكنه خانم ! بعد دست ركسانا روكشيد . همونجور كه با خودش مي برد گفت :
من هميشه گفتم كسي كه به شطرنج علاقه داره ادم با فكر و انديشه ايه ! هميشه به اين بچه ها هم گفتم برن اين دانشو ياد بگيرن !! متاستفانه خانمم اصلا از شطرنج خوشش نمياد ! ببينم بازيت در حد عالي نيست كه نكنه زود ماتم كني؟؟!!
ركسانا : اگربتونم مطمئن باشم كه تو جلسه ي اشنايي اين كارو نمي كنم!
يه مرتبه پردم شروع كرد قاه قاه خنديدن ودستش رو انداخت رو شونه ي ركسانا و گفت :
اولشس خيلي تند رفتم ! نه ؟؟
ديگه نشنيدم ركسانا بهش چي گفت اما بازم صداي خنده ي پدرم بلند شد! مونديم اونجا منو ماني كه گفت :
ترمه اينا كجا رفتن؟؟
رفتن تو حياط!
ماني : خاك بر سر من و تو كنن ! اين باباهاي ما زن مي خواستن و انقدر ناز و نوز مي كردن ! مي گم پاشو بريم برايه خودمون دو تا پيدا كنيم اين دو تا كه نصيب اينا شد !
خنديدم و از جام بلند شدم و فنجون ركسانا و پدرم رو برداشتم و با ماني رفتيم طرفشون پدرم ميز رو چيده بود همونجور كه حرفم مي زد بازيم مي كرد!
ركسانا : كاملا صحيحه مثل دوست داشتن سيب يا گلابي ! اگر كسي سيب رو دوست داره ادم بدي نيست ! همون طور اون كسي كه گلابي رو دوست داره!
فنجونا رو گذاشتم رو ميز بغلشون كه ركسانا يه نگاه بهم كرد و لبخند زد !منم بهش خنديدم !
پدرم : درسته ! ما خيلي بهشون بد كرديم !
ركسانا : حتما شنيده بودين كه همشون رو كرده بودن تو دو تا ملحفه ي كثيف !
پدرم : درسته زمان قاجار بوده!
ركسانا : شنيدم زماني كه بارون مي اومده حق نداشتن تو شهر رفت و امد كنن ! مي گفتن چون بدنشون تر مي شه و ممكنه تماسي با يكي داشته باشن و همون جور اون يكي نجس باشه پس نبايد از لونشون بيرون بيان !
پدرم : درسته در واقع لونه بوده !
ركسانا : اين خيلي بده !
پدرم خيلي بده شرم اوره نوبت شماست !
ركسانا يه حركتي كرد كه پدرم بهش نگاهي كرد و بعد شطرنج رو نگاه كرد و گفت :
چطوري حواسم به اين نبود!
ركسانا : راه يكيه ! اگر كسي بخواد يه راه بره !همشونم يه چيز مي گن و به يه جا مي رسن بقيه اش خوبه !
پردم : درسته !
ركسانا : اگه او ن حركت رو بكين كيش مي شين!
پدرم : اي واي به مهره دست نزده بودما!
ركسانا خنديد و گفت :
قبوله !
پدرم : قرون وسطا رو چطوري ميبيني؟
ركسانا : دوران گذرا ! از بدويت نسبي به پيشرفت نسبي ! تكامل عقلاني شروع مي شه ببخشيد الان گارد مي شين !
پدرم : اي بابا ! اينطوري كه اسب مي ره !
ماني : عيب نداره به جاش كلي خر داريم!
زدم زير خنده كه پردم برگشت نگاهي بهمون كرد و گفت :
شما اينجائين؟
ماني : كي مي خواين بريم برنامه كودك نگاه كنيم؟؟
پدرم : برين حداقل يه جابشينين بالا سر ادم وايمسيتين ادم حواسش پرت مي شه باختم ديگه!!
تو همين موقع در سالن وا شد و عموم و ترمه كه داشتن مي خنديدن اومدن تو كه زود ماني گفت :
عمو جون! عمو جون ! پيداش كردم !
پدرم : چي رو ؟؟
ماني : نازمزدمو !
پدرم : ا كوشن ؟؟
عموم و ترمه اومدن جلو و عمو مگفت :
خان داداش پاي شطرنج پيدا كردين ! اينم عروس منه ! ايشونم حتما ركسانا خانم هستن !
ركسانا و پدرم بلند شدن و عموم صورت ركسانا رو ماچ كرد و پدرم سر ترمه رو بعدش گفت :
خودش از تو فيلمش قشنگ تره ! هر چند تو فيلمشم خوشگل بود اما نوار كيفيت نداشت از رو پرده ضبط كرده بودن ! هامون دو تا مبل بكش جلو!
من و ماني دو تا مبل اورديم جلو و عمو مو ترمه نشستن كه ماني گفت :
بابا جون خيلي خوشحالي كه من برگشتم خونه؟
عموم : هان؟؟
ماني : هيچي ! براتون چايي بيارم ؟؟
عموم : دخترم تو چي مي خوري؟؟
ترمه : اگه باشه چاي.
عموم : ماني بپر يه فنجون چاي بيار ! بدو !
ماني : چيز ديگه اي نمي خواين ؟؟
عموم : هان ؟؟
ماني : قندم بيارم ؟؟
عموم : برو ديگه !!
ماني رفت اون طرف و يه فنجون چا ريخت و برگشت و داد ترمه كه ترمه يواشكي زبونش رو براش در اورد.
عموم : ماني ! اين فيلمه رو چرا جلو شو گرفتن ؟؟ يادم بنداز به اين رفيقم يه زنگ بزنم ازادش كنه!
ماني : اون فيلم خيلي بو داره با با جون!!
عموم : اصلا چرا رفتي تو اين فيلم !
ترمه : خب ازم دعوت كردن !
عموم : يه فيلم مگه چقدر خرجش مي شه؟؟
ترمه : حدود صد ، صدو خرده اي مليون!
عموم : خب چيزي نمي شه كه ! خودم مي ذارم ! اتفاقا يكي دوتام كارگردان اشنا دارم ! اين پسره رو مي كنيم تهيه كننده اونام كارگرداني كنن و توام بازي كن!
ترمه : ممنون بابا جون
تا اينو گفت ماني مات به ترمه نگاه كرد كه اونم بهش خنديد
ماني : ممنون چي چي جون؟؟
عموم : باز حرف زدي؟؟
ماني : بابا نمي تونم كه لال بشم؟؟!!
عموم : تو چرا نمي ري به كارت برسي؟؟
ماني : بابا من كارم همينه ديگه ناسلامتي اينا رو اورديم اينجا كه مثلا بگيريم شون!!
عموم : خب كه چي؟؟
ماني : خب شما ها نمي ذارين كه اصلا امون به ماها نميدين!!
پدرم : بابا يه خرده ساكت ! اصلا بازي رو نمي فهمم!
برگشتم به ركسانا نگاه كردم داشت بهم مي خنديد تو دلم يه جوري شد!
پدرم : چه كردن با اين مردم!!
ركسانا : تفتيش عقايد ! سوزوندن ! شكنجه !
عموم : چي؟؟
پدرم : قرون وسطا!!
عموم : گاليله رو ؟؟
پدرم : همه رو
عموم : يعني خودشون نمي دونستن كي برمي گرده ؟؟
پدرم تنها گرديش نبود كه !!
ماني : اين حرفايه بي تربيتي چيه كه مي زنين!!
ركسانا و ترمه و من زديم زير خنده كه پدرم و عموم يه نگاه به ماني كردن و پدرم گفت :
داريم زمين رو ميگيم پسر!!
ماني : اهان!!
ركسانا : اونا مي گفتن كه زمين مركز جهانه !!گاليله ثابت كرد كه نيست!!
ماني : خب خيام مام كه چند سال قبلش اينو گفته بود !!
ركسانا : گفته بود اما نه بلند بلند !!
عموم : چرا نگفته بود ؟؟

ركسانا : چون حتما در اون زمان بلافاصله اعدامش مي كردن! چون ذهن كسي امادگي پذيرفتنش رو نداشت ! الانم همنيطوره! چون ذهن بعضي ها اماده ي پذيرفتن بعضي حقايق نيست پس كسي نبايد بگه چون براش خطرناكه!!
عموم : ولي بعدش خيلي پيشرفت كردن !
ركسانا : شايد مهم ترين چيزي رو كه فهميدن اين بود كه ياد بگيرن تا منافع خودشون رو تو منافع جمع ببينن ! هر ملتي كه اينو ياد گرفته موفق شده!!
پدرم : كاملا درسته ماها منافع خودمون رو فقط به صورت شخصي در نظر مي گيريم!!
عموم : ما اصلا بلد نيستيم كا گروهي بكنيم ! هميشه اخرش دعواست !
ماني : مثل الان كه اصلا اجازه نميدين ما دوتام كه مثل چنار اينجا وايستاديم بشينيم بغل شماها و يه كار گروهي بكني!!
عموم : باز چرت و پرت گفتي؟؟
ركسانا : داستان كبوتر و طوقي رو شنيدين ؟؟ كليله و دمنه!! موقعي كه يه عده كبوتر تو دام يه صياد گير ميوفتن!!
عموم : كدومه؟؟
ركسانا : هر كدوم به تنهايي سعي مي كردن خودشون رو ازاد كنن ! برايه همين حركت هايه تك نفره مي كردن!!
پردم : رئيس شون يه كفتر طوقي بود ! بهشون دستور مي ده همگي با هم و يه مرتبه پ
رواز كنن ! اونام گوش مي دن و يه دفعه دام رو برميدارن و با خودشون مي برن هوا و ازاد مي شن!!
ركسانا : و بعد توسط يك موش كه دوست كبوتر طوقي بوده بند هاي دام جويده و پاره مي شه ! اينم به اون معناست كه هر جنسيت مي تونه با جنسيت ديگه دوست بشه و به همديگه كمك كنن!!
پدرم : كاملا صحيحه!!
ماني : خوش به حالت هامون!!ايشالا وقتي با ركسانا خانم ازدواج كردي شبا برات مي شينه و از اين قصه ها ميگه كه حوصله ات سر نره!!
عموم : پسر تو چرا نميري يه جا ديگه؟؟
همه زديم زير خنده كه پدرم به ركسانا گفت :
سرت به حرف زدن گرم شده مهره هاتو يكي يكي زدم!!
ركسانا : در هر بازي مهم نتيجه است!!
عموم : مي گن تو اون وقت وقتي يه دانشمندي يه چيزي اختراع مي كرد به جرم جادو گري مي گرفتن و مي سوزوندنش!!
پدرم : خيلي ترس و وحشت زياد شده بود ! براي همينم مردم يه دفعه ريختن سر به شورش برداشتن!!
ركسانا: خدا ترسي بايد تو وجود ادم ها باشه و فقط مربوط به خوشون و به ميل و اراده ي خودشون و نبايد كسيم توش دخالتي داشت هباشه !! اگه يه عده يان و مردم و وادار كنن كه خدا ترس بشناين ديگه نمي شه خدا تزسي مي شه ترس از بنده ها !! مي شه ترس از ادم ها يا به ظاهر ماموران خدا!! اون وقت مي شه يه چيز دنيايي ديگه !! اون وقت مي شه براش تبصره گذاشت يا به هر صورت ازش گذر كرد يا دورش زد !! مثل پارك كردن ماشين در جاي ممنوعه!! يا وارد شدن به خيابون يه طرفه !! تا زماني كه يه مامور راهنماي رانندگي سر و كله اش پيدا ندشه مي شه اين قوانين ورو نقض كرد يا دور از چشم قانون جنايت كرد!!كلاهبرداري كرد !! چرا ؟؟ چون اكثر ادم گير نميوفتهع !! اكثرا ادم خطاكار بدون اينكه جريمه يا تاووني بده فرار مي كنه!! چون نمي شه كه براي هر يه نفر تقربا يه مامور گذاشت×× تازه اگرم بشه از كجا معلوم كه ماموره رو با رشوه نمي خرن!!
عموم : به ! بيا ببين ايجا چه خبره ؟؟!كار نيست كه با پول حل نشه !!
ركسانا : وقتي خدا ترسي تبديل بشه به مردم ترسي اين چيزا اجتناب ناپذيره !! وقتيم حقايق با دروغا اميخته بشه و كمي ام افراط توش بشه ديگه مردم واقيعت ها رو هم اور نمي كنن و اون موقع هست كه ديگه گريز شروع مي شه!! در اون زمان هام در اروپا اين اتفاق افتاد ! وقتي با تمام وجود موانع معلوم شد كه مثلا زمين مركز جهان نيست و كشيش ها اشتباه مي كردن!!
وقتي سطح عمومي كمي بالاتر رفت و مردم كمي از خرافات فاصله گرفتن و خيلي از واقعيت ها رو فهميدن ديگه از هر چي كشيشه بدشون اومد واون اتفاقات رخ داد بعضي ها كليسا ها رو تحريم كردن! بعضي ها دين و نهي كردن !! بعضي ها رسومات و رو كه بعضي هاشون هم خيلي خوب بودن !!كار به جايي رسيد كه بعضي ها هم خدا رو انكار كردن ! هر چند بعد از يه وقفه و ارامش دوباره برشگتن اماخيلي چيزا اون وسط خراب شد و از بين رفت و جاشونو چيزايه بد گرفت!!
عموم : بعله ! بايد مردم رو ازاد گذاشت تا هر جور كه مي خوان فكر كنن!!
ركسانا : اصولا ورود به ذهن ادما هميشه كار اشتباهي بوده !! هر بارم كس ادامه نوشته

جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۱۰
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 10

فصل دهم
"فردا صبحش تو خواب و بيداري بودم كه ديدم ماني داره با موبايل حرف ميزنه.توجه نكردم و بلند شدم و رفتم حموم و يه دوش گرفتم و ومدم بيرون و لباسامو پوشيدم كه پنج دقيقه بعد ديدم در زدن و برمون يه صبحونه ي مفصل اوردن.دوتايي نشستيم به خوردن و هنوز دوتات لقمه نخورده بوديم كه دوباره در زدن ماني بلند شد و درو وا كرد.فكر كردم بزم برامون چيزي اوردن . داشتم اب پرتقلمو ميخوردم كه ديدم ركسنا در حالي كه چشماش سرخه اومد تو.اب پرتقال جست گلوم.حالا سرفه نكن كي سرفه بكن.ركسانا دوييد و شروع كرد زدن به پشتم.يه خرده بعد سرفه م قطع شد و در حاليكه صدام درست در نمي اومد گفتمگ
-تو اينجا چيكار ميكني؟
ركسانا-خودت اينجا چيكار ميكني؟
-با ماني اومديم اينجا كه ببينيم چيزه.
ماني-يعني يه شب تو مسافر خونه خوابيدن چه حالي داره.
ركسانا-ازخونه قهر كردين؟
-كي اين چيزارو به تو گفته؟
ماني-من گفتم
-تو غلط كردي.براي چي گفتي؟
ماني-تو خواب بودي و ركسانا خانم به موبايت زنگ زد و منم جواب دادم
ركسانا-ببين هامون.ينكار اصلا درست نيست.تو نبايد به خاطر من با پدر و مادرت قهر يا دعوا كني.من اصلا راضي نيستم.الانم زود كاراتو بكن و برگرد خونه.اونا برات دلواپسن.
"بهش خنديدم و گفتم"
-بشين صبحونه بخور.
ركسانا-حرفامو گوش نميدي/
-چرا گوش ميدم.
"براي كمي تخم مرغ و سوسيس سرخ شده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم جلوش كه گفت"
-من صبحونه خوردم هامون.
-پس اب پرتقال بخور
ركسانا-من هيچي نميخوام فقط ميخوام تو ئهمين الان برگردي خونه.
-من فعلا برنميگردم.
ركسانا-بايد برگردي.اگه منو
"بقيه حرفش رو خورد و برگشت به ماني كرد كه ماني م همونجوري كه صبحونه ميخورد گفتگ
-ترو جون اون كسي كه دوست دارين اصلا فكر نكنين من اينجام.اصلا منو ادم حساب نكنين و با دل راحت قربون صدقه ي همديگه برين.
"ركسانا يه لبخند زدو هيچي نگفت كه من به ماني گفتم"
-پاشو برو يه دوش بگير و بيا.
"همكونجوري كه داشت صبحونه ميخورد گفت"
-من تميز تميزم.
-حالا برو يه اب بريز تن ت.
مني-وقتي پاكه پاكم،براي چي اب بريزم تنم؟
-حالا برو يه دستي به سرو صورتت بكش و بيا.
ماني-اخه...
-باز لج كن حالا.
"يه لقمه گرفت و بلند شد و گفت"
-الهي درد بگيري هامون
"بعدش رفت طرف حموم كه ركسانا اروم بهش گفت"
-ببخشين ماني خان.
ماني-خواهش ميكنم اما تند تند حرفاتونو بزنين كه من گشنمه
"بعدش رفت تو حموم كه ركسانا گفت"
-چرا بخاطر من اين كارو ميكني؟منكه از اول بهت گفتم.سره راه منو تو مشكلات زيادي هست.اينم اوليش
-اخه مسئله اي پيش نيومده كه.
ركسانا-اين حرفا چيه هامون؟
-ببين ركسانا من ترو دوست دارم و حاضر نيستم ازت جدا شم.
بخاطر احترام پدر و مادرم ،يعني پدرم!چون مادرم حرفي نداره!براي احترام پدرم  فعلا يه مدت صبر ميكنيم و ازدواج نميكنيم اما مثل دوتا نامزد با همديگه هستيم.
"تا اينو گفتم يه مرتبه صداي قاء قاء ماني از تو حموم اومد"
-زهر مار.كارتو بكن.
"از تو حموم همونجوري كه داشت ميخنديد گفت"
-صابون از دستم در رفت خندم گرفت
"دوباره برگشتم طر ركسانا و گفتم"
-من مطمئنم كه پدرمم به همين زوديا راضي ميشه.
"دومرتبه ضداي خندا ماني بلند شد"
-ماني ساكت ميش يا نه؟
ماني-سنگ پا از دستم افتاد خنده م گرفت.
ركسانا-ازدواجي كه اولش اينجوري باشه،اخرش فكر ميكني چي ميشه؟
-بري من مهم تويي!بقيه چيزا خود به خود حل ميشه.بهت قول ميدم.
"دو مرتبه ضداي خنده ماني بلند شد"
-ماني خجلت نميكشي؟
ماني-كيسه از دستم پرت شد خنده م گرفت.
-اگه يه بار ديگه بخندي من ميدونمو تو
ركسانا-ببين هامون،اين صحبت هر رو بعدا ميتونيم بكنيم تو فعلا برگرد خونه.
-ببين ركسانا!تو فقط به من چند روز مهلت بده.قول ميدم كه همچيدرست ميشه.من مطمئنم كه هيمين الانم مادرم داره با بابام در مورد ما صحبت ميكنه.
"بازم صداي خنده ي ماني بلند شد.اين دفعه رفتم پشت در حموم و گفتم"
-ماني مگه اينكه منو تو با هم ديگه تنها نشيم((اوه اوه))
"اومدم برگردم پيش ركسانا كه ماني گفت"
ببين هامون جون.من الان سه دست سرمو شستم و دو دست كيسه كشيدم و يه دست ليف صابون زدم.اگه فكر ميكني پاك و تميزم بيام بيرون.
-حالا يه خرده ديگه صبر كن.ميميري؟
ماني-اخه اين حرفا كه شماها دارين به هم ميزنين چيزه مهمي نيس كه نتونين جلو من بزنين.منم كه دارم از ينجا ميشنوم چي دارين ميگين.خب بذار بيام بيرون صبحونه مو بخورم مردم از گشنگي.
ركسانا-بفرمايين ماني خان.شما درست ميگين.بفرمايين خواهش ميكنم.
ماني-خيلي ممنون.هامون قربونه دس پنجول ت.اون حوله رو بده من.
"تا برگشتم اين ور رو نگاه كنم كه ببينم حوله كجاس كه در حوم رو وا كرد و همونجوري كه ميومد بيرون گفت"
-يالله!
"يه مرتبه ركسانا جيغ كشيد و روشو كرداون طرف .برگشتم يه چيزي بهش بگم كه ديدم با همون لباسي كه رفته بود حموم اومد بيرون.سرشم خشك خشك بود"
-مگه حموم نميكردي؟
ماني-نه
-پس صداي دوش چي بود؟
ماني-صداي ريزشه اب.
-حموم نكردي؟
ماني-ادم گشنه كه جون نداره كيسه بكشه و ليف بزنه.
-پس داشتي چيكتار ميكردي اون تو؟
ماني-نشسته بودم حرفاي شما رو گوش ميكردم
-ميدوني به حرف كسي گوش كردن كاره بديه؟
ماني-يعني مثلا وقتي ميگن يه بچه حرف گوش كنه،يعني بچه ي بديه؟
"ركسانا زد زير خنده و مان م رفت سر ميز و شرع كرد به خوردن"
ركسانا-ببين هامون.من ترو اينجا تنها ول نميكنم
ماني-يعني بنده ام اينجا برگ چغندرم ديگه؟
ركسانا-اختيار دارين ماني خان.
-ميشه تو صبحونت بخوريو حرف نزني؟
ماني-چرا نميشه؟آن آن.
-اينطوري زل نزن به ما
ماني-پس چيكار كنم؟
-صبحونت رو بخور.
ماني-دارم ميخورم ديگه
-خب مارو نيگا نكن.
ماني-پس كي رو نيگا كنم؟
-صبحونت رو.حداقل بفهمي چي داري ميخوري
ماني-باشه.هر چي تو بگي
"سرشو انداخت پيين كه به ركسانا گفتم"
-من اينجا راحتم ركسانا
ركسانا-اخه من ناراحتم
-تو نبايد نا راحت باشي
ركسانا-ولي من نا راحتم
-دليلي براي نا راحتي تو وجود نداره
ركسانا-حيلي دلائل  وسه ناراحتي من وجود داره
ماني-اه..!مگه سوزنتون گير كرده.يه حرف ديگه بزنين.موضوع صحبت رو عوض كنين.خير سرم دارم صبحونه ميخورم اخه.
420
- به تو چه مربوطه؟!
ماني - خب شما ميگين ناراحتم ، ناراحتم ، لقمه راحت از گلوم پايين نمي ره!
(( يه چپ بهش نگاه كردم كه دوباره سرش رو انداخت پايين))
ركسانا - پس اگه برنمي گردي خونه ، بيا خونه ما!
- نه نمي خوام مزاحم كسي بشم!
ركسانا - اين حرفها چيه؟! چرا اينقدر تعارف بي خود مي كني! اونجا دو ، سه تا اتاق خالي هست! يكي شو تو وردار!
(( يه مرتبه ماني كه يه لقمۀ بزرگ تو دستش بود ، يه نگاه به ركسانا كرد و گفت ))
- ببخشين ! اين اتاقاي خالي كه فرمودين تو كدوم طبقه س؟
ركسانا - بالا!
ماني - اون وقت اونجا ديگه كيا اتاق دارن؟
ركسانا - من و مريم و سارا.
ماني - يعني مريم خانم و سارا خانم ناراحت نمي شن ماهام بيايم و همسايه شون بشيم؟
ركسانا - چرا ناراحت بشن؟! خيلي م خوشحال ميشن!
ماني - منم خيلي خوشحال ميشم! يعني ماها هردومون خوشحال ميشيم!
اون وقت ببخشين! مريم خانم و سارا خانم ريال شبا تا ساعت چند معمولا بيدارن؟
يعني منظورم اينه كه خوشحالي ما تا چه اندازه ادامه داره؟
(ركسانا شروع به خنديدن كرد و منم يه چپ چپ به ماني نگاه كردم كه ساكت شد و لقمه اش رو گذاشت تو دهنش))
ركسانا - عمه خانم وقتي فهميد كه شما اومدين هتل خيلي خيلي اصرار داشت كه ببرمتون اونجا ! الانم منتظرتونه!
- من هنوز تكليفم معلوم نيس!
ركسانا - تكليف نداره! جاي اينكه اينجايي ، بيا اونجا ! دلت نمي خواد پيش من باشي؟ هان؟
- چرا !
ركسانا - هم پيش مني و هم بچه ها اونجا هستن! اونقدر بهمون خوش ميگذره!
عمه خانمم كه هستن!
- اينو كه ركسانا گفت ، ماني آروم بلند شد و رفت كنار تختش ، ساكش رو برداشت و برگشت نشست و ساكم گذاشت بغل پاش!
يه نگاه بهش كردم و به ركسانا گفتم :
- درست نيس ما بيايم اونجا!
ركسانا - چرا درست نيس؟
ماني - بريم خونۀ عمه مون درست تره يا بمونيم اينجا كه پر كبك و چيزاي ديگه س؟!
ركسانا - كبك چيه؟
ماني - يه پرنده س كه سرشو مي كنه زي برف!
ركسانا - خب؟!
ماني - اينجا شبا تو راهروهاش پُر كبكه! هي بال شونو مي زنن بهم و سر و صدا مي كنن و چون بيرون سرده ، ميخوان بيان تو اتاق آدم!
ركسانا - پرنده تو راهروئه اينجاس؟!
- داره چرت و پرت مي گه ولش كن!
ركسانا - پس بشين و صبحونه ات رو بخور و بريم!
برگشتم يه نگاه به ماني كردم كه گفت :
- اگه امشب اينجا بمونيم ديگه انواع و اقاسم پرنده ها مي آن دم در اتاق مون آ!
اون وقت تا صبح نميذارن بخوابيم از سر و صدا !
- هيچي نگفتم ، يه ليوان آب پرتقال رو ورداشتم وشروع كردم به خوردم و چند دقيقه بعد ماني رفت پايين و حساب هتل رو كرد و سه تايي اومديم بيرون و سوار ماشين شديم و راه افتاديم طرف خونۀ عمه م و نيم ساعت بعد رسيديم و ماشين رو پارك كرديم و رفتيم تو.
تا چشم عمه بهمون افتاد زود اومد جلو در حاليكه گريه مي كرد ، منو بغل كرد و گفت :
- مگه عمه ت مرده مه ميري هتل پسر؟! درسته كه عمه حسابي براتون نبودم! درسته كه يه مرتبه چند روزه سر و كله م پيدا شده اما انقدر همّت دارم كه شما دو تا رو ، نه حالا مثل يه برادرزاده ، مثل يه دوست و بچه هاي خودم ، رو چشمام نيگه دارم ! خجالت داره والا!
- بعدشم ماني را بغل كرد و هر دوتامون با خودش برد تو پذيرايي و يه خورده بعد ركسانا برامون چايي آورد و بهمون تعارف كرد و بعدش از اتاق رفت بيرون كه صداي مريم و سارا رو شنيدم اما نمي دونم چرا نيومدم تو!
چايي مونو ورداشتيم كه عمه م گفت :
- پدرت مخالفت كرد يا مادرت ؟
- پدرم!
- چي مي گفت؟
- در مورد اينكه ركسانا مسيحيه ايراد گرفت! يعني بيشتر سر ِ اون!
عمه م هيچي نگفت و چايي ش رو برداشت كه ماني گفت :
- عمه جون شما چرا قهوه نمي خورين؟!
عمه م خنديد و گفت :
- يعضي وقتا مي خورم ولي كم. يعني مي ترسم!
ماني - بعدش چي داره كه مي ترسين؟
عمه - ركسانا و ترمه بهتون نگفتن؟
ماني - چي رو؟
عمه - فال ! فال قهوه! من فال خوب ميگيرم! از همينم مي ترسم! يعني تا قهوه مي خورم ديگه نمي تونم جلو خودمو بگيرم و زود فنجون رو ((دَمَر)) مي كنم كه باهاش فال بگيرم! يعني فال كه چه عرض كنم! خوب لدم روحيه ي آدما رو بشناسم و براشون چاخان سر ِ هم كنم!
ماني - خب حالا كه انقدر خوب بلدين فال بگيرين ، يه دونه م براي ما بگيرين!
عمه - حرف شم نزن! آدم بهتره كه آينده ش رو ندونه! چون اينا همش دروغه و چاخان پاخان! يه حالت تلقين براي آدم به وجود مي آره و ناخودآگاه آدم كشيده مي شه طرفش! آينده رو فقط خدا مي بايد بدونه كه مي دونه! بعدشم اينا اكثرش مزخرف و دروغه! آدمم معتاد مي كنه! بعد از چند وقتم امر به خود آدم مشتبه مي شه! يعني اينطوري بگم كه مثلا توبه كردم كه ديگه آدما -
رو گول نزنم!
چايي مونو خورديم كه عمه گفت :
- ناراحتي؟
- يه خرده! مي ترسم براي پدرم اتفاقي بيفته! قلبش كمي ناراحته!عمه - ايشالا چيزي نميشه! زمان خودش همه چيز رو حل مي كنه!
از بالا سر و صدا مي اومد! صداي جا به جا كردن اسباب اثاثيه! يه خرده بعد ركسانا و مريم و سارا اومدن تو پذيرايي و با ماها سلام و احوالپرسي كردن كه ركسانا گفت :
- اتاق تون حاضره!
- داشتين برامون اتاق رو درست مي كردين؟!
ركسانا - حاضر شد!
- آخه اينطوري كه درست نيس!
عمه - ديگه حرف نزنين! پايشن برين ببينين خوبه يا نه!
ماني - آخه چرا انقدر زحمت كشيدين؟ هامون مي اومد تو اتاق شما و منم مي رفتم تو اتاق مريم خانم اينا! ماها اكثرا خونه نيستيم كه ! همون شب به شب مي اومديم و يه گوشه ميخوابيديم تا صبح!
مريم اينا زدن زير خنده كه بلند شدم برم ببينم چيكار كردن. ماني م بلند شد و با ركسانا اينا رفتيم بالا كه ديدم ركسانا اتاق خودشو داده به من! يه نگاه بهش كردم و گفتم :
- خودت چي؟
ركسانا - اون يكي اتاق رو برداشتم.
- بريم ببينيم!
ركسانا - براي چي؟
- ميخوام ببينم!
تا اومد حرف بزنه و رفتم طرف همون اتاقي كه نشون داده بود و درش رو وا كردم. طفلك فقط ميز تحريرش رو برده بود اونجا و يه دست رختخوابم گذاشته بود گوشۀ اتاق! همين ! برام اين كار خيلي ارزش داشت! بغض گلومو گرفت ! يه نگاه بهش كردم و گفتم :
- فكر مي كني من اينجوري راحتم؟

ركسانا-بايد راحت باشي!چون من اينجوري راحتم!
فقط نگاهش كردم كه زود ماني گفت:
مريم خانم،سارا خانم،اتاق مونو بهم نشون نمي دين؟
اونام زود فهميدن چي مي گه و راه افتادن طرف اتاق ركسانا.مونديم من و ركسانا تو همون اتاق عقبي كه گفتم
كارت خيلي برام ارزش داشت!
ركسانا-اينكه كاري نبود!من جونمم برات مي دم هامون!من تا حالا عاشق نبودم و تا حالام كسي رو دوست نداشتم و يه دنيا عشق تو دلم جمع شده!حالا كه تو رو پيدا كردم،همه ش مال توئه!تو كه به خاطر من از پدرو مادرت قهر كردي،نمي ذارم تنها بموني!اين كار توام براي من ارزش داره!من تا آخر راه با توام هامون!
اروم دستش رو گرفتم و موهاشو ناز كردم!داشتم تو چشماش نگاه مي كردم!پر عشق بود!
منم تا اخر راه با توام!
دستم رو محكم فشار داد و با پاش در اتاق رو پيش كرد!
درياي طلايي!موج به اندازه چين هاي مو!به بلندي خواب!به شيريني عسل!به نرمي نگاه!به كوتاهي يه لحظه!
ماني-هامون!هامون!نمي آيين؟
يه مرتبه چند تا زد به در كه تازه متوجه خودم شدم و خنديدم!
ركسانام خنديد و آروم گفت
نفهميدم يه مرتبه چه م شد!
منم نغهميدم!نمي خوامم بفهمم!
يه مرتبه ماني از پشت در گفت
اما من فهميدم!
دوتايي زديم زديم زير خنده و در رو وا كرديم و رفتيم بيرون كه ماني يه نگاه بهمون كرد و گفت
در رو شما بستين؟
نه!خودش بسته شد!
ماني-اِ...!چه در هوشمندي!چشم الكترونيك داره؟!
ركسانا سرشو انداخت پايين و رفت طرف اتاقش كه به ماني گفتم
به تو چه مربوطه؟مگه تو فوضولي؟!بعدشم،باد زد،در رو بست!
ماني-مي گم اگه اينجاها از اين بادا مي زنه،چطور اون طرف نمي زنه؟يعني مي گم يه پا دري بذار زير در!
بيا بريم اينقدر چرت و پرت نگو!
تا رفتيم طرف اتاق ركسانا اينا كه عمه م از پايين صدامون كرد.ركسانا اينام صداشو شنيدن و اومدن بيرون و همگي رفتيم پايين تو پذيرايي كه عمه م گفت
خوب بود هامون جون؟!
ماني-عالي بود عمه جون!مخصوصا در اتاق خيلي عاليه!هامون كه راضيه!
عمه م يه نگاه بهش كرد و گفت
چي؟!
ماني-مي گم چه درو پيكر خوبي داره اتاقا!؟چوب خوب!محكم!هوشمند و وقت شناس!حرف گوش كن!
ركسانا دوباره سرشو انداخت پايين كه يه چپ چپ به ماني نگاه كردم و گفتم
عمه از من پرسيدن نه از تو!
ماني-منم جاي تو جواب دادم ديگه!
عمه-چيزاي قديمي رو خوب و محكم مي ساختن!الاني آ جون نداره كه!
ماني-حالا از جون داريش كه بگذريم،فهميديگي اين در باعث تعجبه!
يه مرتبه مريم و سارا زدن زير خنده كه عمه م گفت:
چي مي گي تو پدر سوخته؟
اين حرف درست ازش در نمي اد كه!
عمه-ببينم تو كه با بابات قهر نكردي كه؟!
چرا!اينم قهر كرده!
عمه-اين ديگه براي چي؟!
ديد من قهر كردم،اينم رفت سر به سر عمو گذاشت و دادش رو دراورد و ساكش رو ورداشت و دوئيد دنبال من!
من داشتم اينا رو براي عمه م مي گفتم و ماني م داشت به در اتاق نگاه مي كرد.وقتي حرفم تموم شد برگشت طرفم و گفت:
چطور اين درا خودشون واز و بسته نمي شن؟
يه چپ چپ ديگه بهش نگاه كردم كه زود گفت
آهان!باد فقط مي زنه بالا!
اين دفعه خودمم خنده م گرفت كه عمه م گفت
باد بالا چيكار مي كنه؟!
ماني-باد باد كه نيس!يه نسيم ملايم باهوش سرشار!
ديدم ديگه داره گندش در مي اد كه گفتم
ركسانا امروز كلاس نداشتين؟
ركسانا-نه!فردا داريم.امتحانه!
عمه-پس پاشين برين سر درس و مشق تون ديگه!پاشين!
ركسانا برگشت و يه نگاه به من كرد كه دلم لرزيد!هر چي بيشتر نگاهش مي كردم بيشتر دلم مي خواست كه پيش م باشه اما گفتم
عمه راست مي گن!برين به درس تون برسين!اون مهمتره!
يه خنده قشنگ بهم كرد و سرشو برام تكون داد كه موهاش قشنگش همه با هم ريخت يه طرف ديگه صورتش و خيلي خوشگل ترش كرد و از جاش بلند شد و گفت
كاري داشتي،صدام كن!
تا اينو گفت و ماني م زود گفت
منم اگه كاري داشتم مي تونم مريم خانم اينا ر وصدا كنم يا نه؟
عمه-تو كاري داشتي منو صدا كن!
ماني-آخه زشته كه هي به شما زحمت بدم!
عمه-مگه تو چقدر كار داري؟!
ماني-خيلي!من دم به ساعت برام كار پيش مياد!
عمه-ترمه م اين اخلاقاتو مي دونه؟
ماني-ترمه چيه؟همونكه باهاش طاق شال درست مي كنن؟
ماني اگه بهش نگفتم!
ماني-بگو!مگه ازش مي ترسم؟!
آره!مثل سگ!
همه زدن زير خنده كه مريم و سارام بلند شدن و ازمون خداحافظي كردن و سه تايي رفتن بالا.مونديم من و ماني و عمه كه ماني گفت
عمه جون خوب كاري كردين اينا رو رد كردين رفتن!اخلاق آدمو خراب مي كنن!هي مي شينن جلو آدمو با آدم حرف مي زنن و آدم رو به حرف مي كشن و آدم يادش مي ره مثلا نامزد داره!
وقتي به ترمه گفتم،اون حتما بلده يه كاري بكنه كه همه چيزايي رو كه فراموش كردي يادت بياد!
ماني-تقصير من چيه؟اينا هي باهام حرف مي زنن!اينا رو دعوا كن!
اين بدبختا كي با تو حرف زدن؟!
ماني-حرف كه نمي زنن!بهم اشاره مي كنن!اشاره م مثل حرف زدنه ديگه!
باز چرت و پرت بگو!
عمه-مريم اينا از اين كارا بلند نيستن!
ماني-اِ....!مي خواين عمه جون بهشون ياد بدم؟
عمه م شروع كرد به خنديدن كه گفتم
عمه!بقيه سرگذشت تونو تعريف نمي كنين؟
عمه-اتفاقا اونا رو رد كردم كه بقيه ش رو براتون بگم!
ماني-مي شه شما بقيه ش رو به هامون بگين و من برم يه خرده تو درس و مشق به اينا كمك كنم؟من پايه رياضيم خيلي قويه ها!
ماني مي شيني يا نه؟
ماني-من كه همه ش نشستم!
يعني حرف ديگه نزن!
عمه م شروع كرد به خنديدن و بعدش گفت
ايشالله هميشه خوب و خوش باشين!ايشالله هميشه سايه ي پدر و مادر بالا سرتون باشه!امروز اينجا يه اتفاقي افتاد كه دلم ريش شد!
چه اتفاقي؟
ماني-تو خونه تون؟
عمه-نه!تو كوچه مون!يعني سر كوچه يه جووني بود كه من با مادرش دوستم.پدرش دو سال پيش بيچاره سكته كرد!يعني از زور فشار زندگي سكته كرد!بيچاره دو جا كار مي كرد!هشت صبح تا چهار بعد از ظهر يه جا و پنج تا ده شب م يه جا!ديگه وقتي مي اومد خونه،عين جنازه بود!
يه حقوقش كه مي رفت پاي اجاره خونه و اون يكي م اونقدر بود كه يه نون و پنيري بده زن و بچه ش بخورن!اينطوري زندگيشون مي گشت تا دخترو پسرش بزرگ شدن و براي دختره يه خواستگار پيدا شد و با قرض و قوله يه جهاز براش جور كردن و فرستادش رفت!موند پسره كه اونم چند وقت بعد عاشق يه دختر شد!اينو ديگه نمي شد كاريش كرد!باباهه خودش خونه و زندگي نداشت!حالا چه جوري مي خواست پسرش رو سر و سامون بده!بدبخت اين آخريا شده بود عين يه ماشين!فقط كار مي كرد!كاشكي حداقل مي تونست صنار سه شاهي در بياره!هر چي اخر برج مي گرفت يا مي رفت پاي قرض و قوله ي جهاز دخترش يا اينكه اجاره خونه و چندرغاز بقيه شم كه مي خوردن!
خب،يه آدم چقدر مگه طاقت داره؟ماشين م اگه شب و روز ازش كار بكشي،خراب ميشه!عاقبت اين بدبختم همين شد!از زور غصه پسرش يه سكته زد و افتاد گوشه خونه!يعني نون آور خونه،خونه نشين شد!پسره م دانشگاه ش رو ول كرد و رفت دنبال كار!اما كو كار!
خلاصه اين در بزن،اون در بزن،شد آبدارچي و پادو يه شركت!حالا چقدر حقوق؟!ديگه خودتون مي دونين!يعني اگه مي گرفت،نصف اجاره خونه شونم نبود!درو همسايه كه ديدن اينطوريه،همت كرد نو چند نفر با هم شدن و هر روز يكي شون اين پسره رو دو ساعت صداش مي كرد تو خونه كه مثلا به بچه ش رياضي درس بده!الان كه تو حرف رياضي رو زدي،اين جريان يادم افتاد!
الغرض!به همت همسايه ها اجاره خونه شون اينجوري جور شد اما كو تا حالا چرخ زندگي بگرده؟خورد و خوراكشون يه طرف،خرج دوا درمون باباهه يه طرف!اينجا بود كه مادرش،يعني همين دوست من،دست به كار مي شه و مي ره دنبال كار كه اونم يه پولي دربياره!
اولش كه ما نفهميديم كارش چيه،بعدا معلوم شد!رفته بود تو يه آژانس نظافتي و خدماتي كار مي كرد!شده بود كلفت!حالا نمي دونم كه شوهرش چه

جوري شد كه فهميد!ديگه غيرتش قبول نكرد!براي اينكه سربار اينا نشه خودشو خلاص كرد!
-خودكشي كرد؟!!
عمه- آره بيچاره!نميدونم شبونه چي خورد كه صبح نعشش رو از تو رختخواب بلند كردن!يه نامه م نوشته بود كه زير متكاش پيدا كردن!نوشته بود كه ديگه خجالت ميكشم تو صورت زن و بچه م نگاه كنم!براي همين خودمو ميكشم كه حداق يه بار از رو دوش اينا ورداشته بشه!قربونش برم عزاهاي ماهام كه چند برابر عروسي هامون خرج داره!شام عروسي يه شبه و عزا چند شب!شكر خدام كه تو اين چند ساله يه عروسي ميبينيم و ده تا مجلس ختم!دردسرتون ندم!بعد از اون خدا بيامرز پسره انقدر كار كرد و كرد و كرد اما به وصال اون دختر كه نرسيد هيچ!وضعش كه خوب نشد هيچ!غم و غصه مادره كه كم نشد هيچ!از بدبختي و بيچارگي پسره م رفت دنبال پدره!
-اونم خودكشي كرد؟!
عمه- نه!قلبش از كار واستاد!حالا اين يكي ش از همه بدتره كه طفل معصوم چطوري مرد!گويا شبش يه خرده قلبش ناراحتي داشته!مادرش هر چي ازش ميپرسه چته هيچي نميگه!شب كه ميخوابن حالش بدتر ميشه!ميره يه گوشه اتاق چهارزانو ميشينه و همونجا سكته ميكنه!مادره نميدونين ديگه چيكار ميكرد!اين كوچه رو گذاشته بود رو سرش!جيغ ميكشيد و فحش آ ميداد كه نگو!به زمين و زمان فحش ميداد طوري كه ماها گفتيم الان ميان ميگيرن ميبرنش!يعني ديگه براش فرقي نداشت!انگار شبش كه قلب پسرش ناراحت بوده تو خونه پول نداشتن كه ببرنش به دكتر نشونش بدن!
يه سيگار روشن كرد و يه خنده تلخ كرد و گفت:دنيايي ها!
-چرا مادره نيومد از در و همسايه پول قرض كنه؟!
عمه- چندبار بياد؟!از خود من سه بار قرض كرده بود و نتونسته بود پس بده!
-خب ميرفت يه چيزي از تو خونه شون ميفروخت و پسرش رو ميبرد دكتر.
عمه يه نگاهي بهم كرد و خنديد كه ماني گفت:به يه نفر گفتن گندم نداريم گفت بدرك نون خالي ميخوريم!
عمه- اين گناهي نداره!يعني اين چيزارو نديده!ايشالا هيچ وقتم نبينه!ايشالا هيچكس اين روزا و چيزارو نبينه!
ماني دو تا سيگار روشن كرد و يكي شو داد بمن و سه تايي ساكت شديم يه خرده بعد ماني كه قيافه ش خيلي گرفته بود دست كرد و كيفش را از تو جيبش در آورد و لاش رو وا كرد و از توش هفت هشت تا چك پول در آورد و نگاهشون كرد!من و عمه م داشتيم نگاهش ميكرديم كه گفت:هميشه وقتي يه جا آتيش ميگرفته آدما اين كاغذا رو از جلو آتيش برميداشتن و نجاتشون ميدادن!حالا تو اين يكي آتيش اين كاغذا ميتونن آدما رو نجات بدن!امروز ديگه اين كاغذا سرنوشت آدما رو معلوم ميكنن!
بعد برگشت ماهارو نگاه كرد و گفت:چي شد راستي؟!قرار نبود اينجوري بشه!
بعد چند تا از چك پولا رو گذاشت روي ميز و كيفش رو گذاشت تو جيبش كه عمه گفت:چرا گذاشتي شون اونجا؟!
ماني- من اينارو خرج ادكلن و كفش و شلوارو اين چيزا ميكنم كه هم خوش بو باشم و هم خوش تيپ!حالا شما از طرف من اينارو بدين به اون مادر!اينطوري من بيشتر خوش بو و خوشتيپ ميشم!حالا كه پدر و پسر رفتن و بيخبر مونديم!مادر رو دريابيم!
عمه م يه نگاه بهش كرد و يه مرتبه اشك از چشماش اومد پايين و گفت:كاشكي از اين دلا چن تام ت سينه اونايي بود كه ميتونن كاري بكنن!
بعدش از جا بلند شد و فنجونا رو ورداشت و از اتاق بيرون رفت!برگشتم به ماني نگاه كردم و گفتم:هميشه وقتي دستم به اينا ميخورد يه حال خوبي پيدا ميكردم!هميشه ازشون خوشم مي اومد!يعني خيلي برام قشنگ بودن اما الان به چشمم خيلي زشتن!
-نه! اينايي كه الان اينجا رو ميزنن خيلي قشنگن ماني!نگاشون كن!
برگشت و يه نگاه بهشون كرد و گفت:راست ميگيا!دوباره قشنگ شدن!
-وقتي حالا به هر دليل اين تيكه كاغذاي رنگي ميرن كه يه زندگي رو نجان بدن قشنگ ميشن!
دو تايي ساكت شديم كه عمه م با سيني چاي برگشت و گذاشت روي ميز و گفت:وردارين يخ ميكنه.
يكي يه دونه ورداشتيم كه گفت:روزي كه نشسته بودم تو درشكه و با پدربزرگتون و شوهر عمه هام برميگشتيم خونه سعي ميكردم كه راه رو ياد بگيرم شايد يه روزي تونستم بيام سر خاك مادرم!اما ياد كه نگرفتم هيچ ديگه م نتونستم برم سر خاكش!چندين سال بعدشم كه رفتم اونجاها انقدر عوض شده بود كه ديگه اگرم نشون قبرش رو درست درست بلد بودم پيداش نميكردم چه برسه به اينكه هيچ نشوني م ازش نداشتم!يعني بعد از چند سال همه اونجاها ساخته شده بود!
خلاصه اون روز برگشتيم خونه و وقتي عمه هام خيالشون راحت شد كه مادرم رفته زير خاك تو در و همسايه پر كردن كه زن داداششون شبونه از خونه زده بيرون و كلي م طلا و جواهر از خونه دزديده و برگشته روسيه!مردمم باور كردن و يه مدتم اين جريان خوراك دور هم جمع شدنشون بود و بعدشم كم كم فراموش شد و رفت پي كارش!
حالا مي آييم سر خودم!تا اينجا گه گفتم زندگي مادرم و پدرش پدربزرگ و مادربزرگش بود.
چايي ش رو خورد و يه سيگار ديگه روشن كرد و رو مبل جابجا شد و گفت:آقايي كه شماها باشين تا چند روزي من عزيز بودم و يادگار زن خوشگل و خانم و نجيب پدربزرگتون!اما از اونجايي كه اين آدم يعني پدربزرگتون يه مرد دنيا پرست مال دوست يلخي و بي قيد وبند بود دوباره حواسش رفت پي مال دنيا و كم كم منو فراموش كرد!يعني نه اينكه منو نميديد و چهار كلام باهام حرف نميزد!نه!اما درست شدم مثل يه دختر همسايه كه اومده تو اون خونه كه مثلا با بچه هاي اون خونه بازي كنه و بره!
وقتي منو ميديد و بهش سلام ميكردم يه جوابي ميداد و زود ازم ميپرسيد نون چايي خوردي؟يا مثلا ناهار خوردي؟يا شوم خوردي؟!منم يا ميگفتم آره كه زود ميگفت آهان!يا ميگفتم نه كه زود ميگفت برو بخور!همين!همين!همين!
بابا به اون گندگي فقط همين چهار كلوم حرف رو با من داشت كه بزنه!اما نه خدايا!دروغ نگم!شب عيد به شب عيدم يه دست لباس با يه چادر برام ميخريد يا ميگفت بخرن و وقتي سر سفره هفت سين دور هم جمع ميشديم يه كلمه م اونجا باهام حرف ميزد!يعني وقتي لباس نو رو تنم ميديد ازم ميپرسيد لباست قشنگه؟!اگه ميگفتم اره كه ميگفت مباركت باشه!اگرم ميگفتم نه كه بازم ميگفت مباركت باشه!سالم كه تحويل ميشد و همه اجازه داشتن بلند شن و دستش رو ماچ كنن منم آخر از همه اين سعادت نصيبم ميشد كه دست بابامو ماچ كنم و اونم بهم بگه زير سايه حق!
چند شب اولم با همديگه تو همون اتاق خوابيديم اما بعدش مادرش بهش گفت چه معني داره دختر ده دوازده ساله پيش باباش بخوابه؟!من به سن و سال اين يه شيكم زاييده بودم!
بعد از اون شبا جامو توي اتاق خودش انداخت و شدم كنيز دست به سينه خانم و لحاف تشكم رفت پايين پاي خانم!ميگم كنيز دست به سينه يعني كنيز دست به سينه ها! نه اينكه فكر كنين يه مثال دارم ميزنم!از صبح كه از تو همون رختخوابش با يك پاش بهم ميزد و صدام ميكرد تا وقتي دوباره رختخوابش رو براش مينداختم و سروشو ميذاشت زمين و ميخوابيد يه ريز خرده فرمايش داشت!عذرا رختخوابا رو جمع كن!عذرا سماور رو روشن كن!عذرا سفره رو بنداز!عذار استكان نعلبكي ها رو بشور!عذرا حياط رو جارو بزن!عذرا رخت چرك آرو بشور!عذرا واسه مرغا دونه بريز!عذرا بشين سر سبزي!عذرا برنج رو پاك كن!عذرا فلان كار رو بكن!عذرا بهمان كار رو نكردي!عذرا تنبل شدي!عذرا اولا خوب كار ميكردي!عذرا از بس كه نشستي داري مثل خرس ميشي!عذرا...!
بخدا قسم كه يه دو دقيقه نميذاشتن راحت باشم!كار اين تموم ميشد اون يكي صدام ميكرد!كار اون تموم ميشد اون يكي فرمايشش شروع ميشد!بچه اين يكي رو سرپا نگرفته اون يكي جيشش ميگرفت!اين يكي رو طهارت نگرفته اون يكي خودشو كثيف ميكرد!چي بگم چي بگم چي بگم؟چه كشيدم خدا من از دست اين مادربزرگ و اون دو تا عمه؟!اينم بگم كه مادرش منو نميزد!يعني هميشه هر جا ميشست ميگفت چون عذرت يتيمه من از خدا ميترسم و دست روش بلند نميكنم اما جاش دو تا عمه هام تلافي ميكردن!هر وقتم كه مادره ازم ناراحت ميشد و احساس ميكرد بايد كتم بزنه و مثلا از خدا ميترسيد يه اشاره به دختراش ميكرد و اونا جاي مادرشون زحما ميكشيدن و كتكم ميزدن كه ترس از خداي مادرشون خراب نشه!
گذشت اما نه مثل برق و باد!6 ماهي از اي جريان گذشت!تو اون 6 ماه استراحتم موقعي بود كه ده تا دسته سبزي رو ميذاشتن جلوم كه پاك كنم!اين استراحتم بود و تفريحم موقعي كه يه گوني برنج يا لپه يا عدس يا هر چيز ديگه رو ميدادن بهم كه چشم بگردونم!اين يكي كارو دوست داشتم هر چند كه وقتي بعدش از جام بلند ميشدم ديگه نه اون پاها مال من بود و نه اون كمر!تا يه ساعت همونجور دولا ميموندم اما برام كيف داشت!يه مجومه بقول ما و مجمعه به قول امرزي آ ميذاشتن جلومو و سر گوني برنج رو سر ميدادن توش و يه سفارش كه تا برميگردن پاكش كرده باشم و ميرفتن!منم سرمو مينداختم پايين و شروع ميكردم به كار كردن اما حواسم بود و تا دور و ورم خلوت ميشد برنجاي مجومه را تختش ميكردم و روياهام شكل ميشدن و مي اومدن تو مجومه!
يا برنجا رو قصري كه مادرم با پدربزرگم توش زندگي ميكردن ميساختم!شكل مادرم رو كه سوار اسب بود و تفنگ دستش بود ميساختم!شكل مادرم رو ميساختم كه ده تا كلفت و نوكر دور و ورشن!اسم عمه هام و مادرشون و پدربزرگتونو و شوهر عمه هام رو ميذاشتم رو كلفتا و نوكرا!
برنجارو تخت ميكردم رو مجومه مثل اينكه همه جا برف نشسته و وسطش رو راه بندي ميكردم و چند تا خونه و دخترا و پسرايي رو كه وسط راه دست همديگر رو گرفتن و دارن ميرن!اونوقت خودم آوازهايي رو كه مادرم بهم ياد داده بود ميخوندم!هميشه م يه مشت ريگ و شن ميريختم تو جيبم كه اگه يه مرتبه عمه هام اومدن نشونشون بدم كه يعني دارم برنج پاك ميكنم!
آره شازده ها!اين تفريحم بود!شما ميدونين چهل پنجاه كيلو برنج رو چشم گردوندن يعن يچه؟!شماها ميدونين ده من سبزي پاك كردن چه معني اي داره؟!يعني يه دختر ده دوازده ساله از كله سحر بشينه يه گوشه و تا صلوات ظهر از جاش تكون نخوره!تازه اگه دستش تند باشه!اگر خداي ناكرده مي اومدن و ميديدن سبزي آ حيف و ميل شده كه ديگه واويلا!
يادمه شبا كه آخرين وظيفه م يعني پهن كردن رختخوابا و تنگ آب گذاشتن بالا سر خانم رو به انجام ميرسوندم اجازه داشتم زير پاشون كپه مرگم رو بذارم!نرفته تو جا خواب منو با خودش ميبرد!اما دريغ از يه خواب ديدن!آرزوم بود كه يه شب مادرم رو تو خواب ببينم اما انقدر خسته بودم كه يا اصلا خواب نميديدم يا اگرم ميديدم صبح يادم نبود!اونايي م كه تك و توك ميديدم و يادم ميموند همون كارايي بود كه تو روزش كرده بودم!ظرفشوري رختشوري مستراح شوري زمين شوري چيز پاك كردن بچه سرپا گرفتن!
حالا همه اينا رو گل ميكنيم و ميزنيم به سرمون!اينا همه خوب!اينا همه محبت!اينا همه وظيفه!بدبختي چيز ديگه بود!موقعيكه خسته و مدره عين نعش ميرفتم تو رختخواب!من چشمام از زور خستگي وا نميشد و خانم تازه سخنراني و نصيحت كردنش گل ميكرد اونم چه چيزايي!چه آموزشي!چه پرورشي!تا ميخواستم بخوابم ميگفت عذرا بيداري؟!خب منم چي ميتونستم بگم ؟!يعني مگه جرات داشتم بگم نه؟!خانمم شروع ميكرد!زن بايد مطيع و مطاع شوورش باشه!اگه گفت بمير بميره!مادر پدر يعني خدا!يعني مقدس!واي به روزي كه جواب سلامشونو بلند بدي؟!آتيش جهنم الو الو!هيزم نيم سوز خروار خروار!قير داغ بشكه بشكه!عقرب جرار صد هزار!مار و افعي كرور كرور!
نميدونم چي جوري و براي چي و از كجا همه اينا رو آماده كرده بودن واسه دختر بچه اي كه تو اين دنيا براي عمه هاش و مادرشون خوب كار نكنه و كلفت خوبي نباشه يا خدا نكرده براشون پشت چسم نازك كنه و يا زوبنم لال در مورد باباش فكراي بد كنه!طوري برام يه جهنم ساخته بود كه اصلا يه تيكه زمين براي بهشت نمونده بود و اگر مونده بود آتيش جهنم همچين زبونه ميكشيد كه تموم درختاي بهشت رو ميسوزوند و جزغاله ميكرد!
يه بهشت كوچيك اندازه يه باغچه و يه جهنم بزرگ اندازه كشورمون!يه بهشت خلوت و خالي و يه جهنم شلوغ و پر و پيمون!بهشتي كه درش روي همه بسته بود با ديواراي بلند و يه جهنم با دروازه هاي واز و بدون ديوار كه از سه فرسخي آتيش معلوم بود و براي هر كسي كه ميمرد جا داشت!بهشتي كه با يه كار نابجا و يه كلمه حرف بد از آدم گرفته ميشد و جهنمي كه با يه عمل كوچيك بد نصيب آدم ميشد!بهشتي كه براي وارد شدن بهش هيچ اميدي نبود مگه اينكه چشمت رو تموم شادي آ و خوشي آ و لذت آ خنده و استراخت و شوخي و چي و چي و چي ببندي و جهنمي كه خيلي راحت واردش ميشدي!آزموني با يك صدم درصد سانش و نودونه و نودونه صدم درصد نااميدي!دورنماي زيبا و دلفريب!فرشته هاي فعالي كه ده تا ده تا مامور نوشتن كارهاي بدمون بودن و يه لحظه چشماشونو هم نميذاشتن يا نميتونستن هم بذارن و يه دونه فرشته كه همشم بيكار بود براي نوشتن كاراي خوبمون كه اكثرا كاغذاش سفيد و دست نخورده ميموند!
قبل از خواب نويد زندگي پس از مرگ!البته ديگه همه مسير زندگي بعد از مرگ رو مو به مو بلند بودم!تا جون از تنمون ميرفت بيرون و يه سوال جواب كوتاه چون تكليفمون از همون اول معلومه و صاف تو جهنم!يه كارنامه سياه دستمون و رومون از كارنامه مون سياه تر منتظر نوبت بوديم كه آتيش نصيبمون ميشه يا قير داغ يا هيزم نسوز يا عقرب و مار!
اما به همون خداوندي خدا تو همون عالم بچگي ميرفهميدم كه اين داره دروغ ميگه!يعني سوادش و فهمش به اين چيزا نميرسه!ميدونستم كه خداوند اونطوري كه اين ميگه يه خداي نامهربون و بدون گذشت و بخشش نيست!ميدونستم كه خداوند اگه يه بدي مون رو ببينه ده تا شو نديده ميگيره و ميبخشه!اما اون پيرزن ول كن نبود!انقدر ميگفت و ميگفت تا خودش خوابش بگيره!منم هي چرت ميزدم و به مزخرفاتش گوش ميدادم و بعدش كه خرخرش ميرفت هوا كپه مرگم رو ميذاشتم تا دوباره يه روز ديگه برام شروع بشه!
بعد از 6 ماه يه روز ديدم عمه هام و مادرشون دارن در گوش همديگه پچ پچ ميكنن!فهميدم يه خبرايي هس!خبرايي م بود!ميخواستن پدربزرگتونو زن بدن!البته ديگه پدربزرگتون فقط شده بود يه پارچه آقا!ثروت مادرم رو حالا ديگه رو كرده بود!چند تا حجره و ملك و درشكه شخصي و چي و چي و چي!ديگه حالا بايد از طبقه اشراف براش دختر ميگرفتن!همين كارم كردن!يه دفته از شرع پچ پچا نگذشته بود كه همه شون شال و كلاه كردن و راه افتادن كه برن!دست آخر خانم بزرگ منو صدا كرد و گفت كه امشب شام يه جا وعده گرفتمون و دير برميگردن.گفت مواظب خونه و باشم و كارامو بكنم و بعدش بگيرم بخوابم تا اونا بيان.بعدشم همه شون گذاشتن و رفتن!ما رو بگي!يه دفعه ترس ورم داشت!يه خونه دردنشت و يه دختر بچه ده دوازده ساله!
گيرگيراي غروب بود!خونه قديمي م كه مثل آپارتماناي امروزي نبودن كه!يه حوض داشتن كه نگو!در و ديواراي قديمي و آجري بلند!زيرزميناي تاريك كه هر كدوم هفت هشت تا پله ميخوردن و ميرفتن پايين!حياط بزرگ!هشتي هاي ترسناك!اينا همه به كنار تاريكي!تو اون خونه به اون بزرگي دو تا دونه چراغ نفتي روشن بود كه نزديك خودشونم به زور روشن ميكردن!حالا حساب كنين كه من اون موقع چه حالي داشتم!تا اون روز تو خونه تنها نمونده بودم!يعني هيچوقت اون خونه خالي نميموند!اون شبم همه شون رفته بودن خواستگاري و نميخواستن منو ببرن!براي همينم گذاشته بودنم خونه!
آقاي كه شما باشين اولش يه خرده ترسيدم اما بعدش زود چراغ نفتي رو برداشتم و رفتم تو اتاق خانم و رختخوابارو انداختم و رفتم زري لحافم و چشماشو بستم!حالا يه چيزايي اومد جلو چشمم و تو ذهنم بماند!شانسي كه داشتم اين بود كه انقدر خسته بودم و تا سرمو گذاشتم زمين خوابم برد.
از فرداش كم كم ماجرا روشن شد و معلوم شد كه بعله!پدربزرگتون قراره دختر يه تاجز بزرگ بازار رو بگيره.ديگه تو خونه چه خبر بود خدا ميدونه!هر كي دنبال كار خودش بود و تموم كار افتاده بود گردن من!منم كه ديگه جون نداشتم تنهايي اون خونه رو بگردونم اما چي ميتونستم بگم؟!بايد مثل قاطر كار ميكردم!برو بياهام شروع شده بود.اين ميرفت اون مي اومد!اون ميرفت اين مي اومد!پيغمو و پسغوم تا اينكه قرار شد كه خونواده اونا بيان خونه ما مهموني.
لباس نوآ از تو صندوقخونه در اومد!ديوار اتاق دوغ آب شد!آب حوض عوض شد!شيشه ها پاك شد و پرده ها شسته شد و خلاصه خونه شد مثل گل!همه اينارو هم غير از دوغ آب اتاق كي كرد؟!كنيز مفت و مجاني خونه عذرا خوانم!ديگه آخري آ اصلا نميفهميدم اين تن و بدن مال منه يا كس ديگه!سيندرلا كيه؟!عذرا!عذرا!اگه والا دشمن منو به اسيري برده بود انقدر ازم كار نميكشيد كه اينا ميكشيدن!دست آخرم كه شب مهموني رسيد از يه ساعت قبلش منو كردن تو يه اتاق و بهم گفتن اگه صدام در آد تيكه تيكه م ميكنن!منم كه صدايي نداشتم ازم دربياد!رفتم يه گوشه نشستم و گريه كردم!سرمو گذاشتم به ديوار و گريه كردم!عجب سرنوشتي برام رقم خورده بود!يه روزي پدربزرگم براي اينكه نكنه ثروتش رو ازش بگيرن از دست سرخ آ فرار كرده بود و اومده بود اينجا!غافل از اينكه همه ثروتش به باد رفت و هم چون خودش و دخترش!حالام نوبت نوه اش بود!
خلاصه انقدر گريه كردم تا از حال رفتم.نه تاريكي رو فهميدم و نه گشنگي و نه تشنگي رو!فقط از زور خستگي از حال رفتم و چه خوابي م كردم!حداقل اون مهموني براي من اين حسن رو دشت كه تونستم چند ساعت بيشتر بخوابم!چند سال پيش اين سريال اوشين رو ميديدم!هر بارم كه ميديدم زار زار گريه ميكردم!درست عين روزگار خودم بود!
خلاصه دردسرتون ندم!بعد از حدود يه ماه رفت و اومد عروسي سر گرفت و توران خانم رو آوردن خونه!چه جشني!چه مراسمي!همه جا رو گل زده بودن!سه شب مطرب اونجا ميزد و ميكوبيد!ميگم مطرب سوء تفاهم نشه!همه شون هنرمند بودن اما اون وقتا شعور آدما اين بود ديگه!به اين گروهاي هنري ميگفتن مطرب!جاشونم محله سيروس بود كه بهش محله كليمي آ ميگفتن!
منم بدم نمي اومد!هر چند كه كارم چند برابر شده بود اما وقتي دسته مطربا مياومد خيلي كيف ميكردم!مخصوصا وقتي كه با يكي شون به اسم شهناز ضربي اشنا شدم و فهميدم كه مسيحيه!اونم وقتي فهميد من مسلمون نيستم و مسيحي م از تعجب داشت شاخ در مي آورد تو اون شبام كه مياومدن اونجا زندگيمو از سير تا پياز براش تعريف كردم!نور به قبرش بباره چقدرم برام گريه كرد!چقدر غصه مو خورد!اون موقع بود كه فهميدم همه آدمام بد نيستن!
خلاصه شبا تا بعد از نصف شب اونجا بزن و بكوب بود!دسته مردا تو مردونه كه تو قسمت بيروني بود و دسته زنا تو زنونه كه اندروني بود .عروس خانم كه اسمش توران خانم بود بد نبود!يعني خوشگل نبود اما زشتم نبود!ديگه تو اون شبام كسي كاري به كارم نداشت!يعني تو اتاق حبسم نميكردن چون انقدر آدم تو خونه بود كه كسي به كسي نبود و نميفهميد من كي ام !بعدا فهميدم كه به توران خانم نگفتن كه پدربزرگتون يه دختر از زن اولش داره!حالا اين توران خانم كيه؟!حتما خودتون فهميدين!مادربزرگتون!از من چيزي بزرگتر نبود!اونموقع كه من ده دوازده سالم بود اون شونزده هفده سالش بيشتر نبود!
خلاصه توران خانم را با چه دبدبه و كبكبه اي آوردن خونه و واقعا سه روز و سه شب براش جشن عروسي گرفتن!منم همونجور كار ميكردم چشم ازش برنميداشتم بطوريكه هر بار نيگاش اتفاقي مي افتاد طرف من ميديد كه دارم نگاهش ميكنم!البته از دور چون نميذاشتن نزديكش برم!حتما اونم وقتي با اون لباسا كه تنم بود منو ميديد فكر ميكرد كه كلفت اون خونه ام!حقم داشت بيچاره!
كار ميكردم و دور ورم رو نگاه ميكردم و ياد حرفاي يكه مادرم از عروسي ش ميزد مي افتادم!براي اون بدبخت چه كردن و براي اين يكي چه ميكنن!شب عروسي اون چه جوري بود و شب عروسي اين چه جوري!مادر بيچارم تك و تنها تو دست اين قوم اسير بود و راه نجاتي م نداشت و چه به روزش آوردن!
بغض گلومو گرفته بود!انگار تموم غم عالم ريخته بود تو دل من!نيگا ميكردم و ياد مادرم مي افتادم!نيگا ميكردم و ياد خودم مي افتادم!نيگا ميكردم و هر دقيقه كينه م نسبت به پدربزرگتون و عمه هام و مادرش زيادتر ميشد!انگار همين كينه باعث شده بود كه تو چشمام برق نفرت بشينه!طوريكه توران خانم هر دفعه منو نيگا ميكرد اخماش ميرفت تو هم!اولا خيلي كم چشمش به من

آخر 439
مي افتاد اما هر چي مي گذشت انگار كنجكاوتر مي شد و بيشتر نيگام مي كرد بطوريكه از شب دوم خودش چشم مينداخت و منو لاي آدمايي كه اونجا بودن پيدا مي كرد و نيگام مي كرد!
بالاخره اين جشن م تموم شد و غريبه ها رفتن و موندن چند تا از نزديكاي عروس و دو سه شب بعدش ، اونام رفتن! ديگه تو خونه همون آدماي قبلي موندن و يه تازه وارد كه همون عروس خانم بشه. منم سرمو داده بودم به كار خودم. يعني دلم نمي خواست كاري بكنم كه جلو توران خانم عمه هام بهم فحش بدن يا كتكم بزنن يا زنداني م كنن! غرورم اجازه نمي داد! آخه وقتي چاك دهن شونو وا مي كردن، حرفاي بدي از دهن شون درمي اومد كه طاقت شنيدنش رو نداشتم! حالا اگه به خودم مي گفتن عيب نداشت و نحمل مي كردم اما وقتي به مادرم مي گفتن خيلي خيلي ناراحت مي شدم!
خلاصه سرم به كارم گرم بود كه يه مرتبه در اتاق توران خانم واشد و اومد بيرون! يه لباس قشنگ پوشيده بود و چارقدم سرش نبود! دهن همه از تعجب وامونده بود! برگشتم طرف عمه هام و مادرشون كه ديدم اخماي همه شون رفته تو هم اما جيك شون درنمي آد!
توران خانم يه نگاهي به دور و ورش كرد و بعد صدا زد و گفت: "عذرا خانم، عذرا خانم!" سرمو برگردوندم طرفش! باور نمي كردم كه يه نفر تو اون خونه منو خانم صدا كنه! زود رفتم و سلام كردم كه جوابم رو داد و گفت دستتون خاليه؟ گفتم بعله كه گفت بي زحمت يه دقيقه بياين تو اتاق من يه خرده كار باهاتون دارم!
يه چشم گفتم و اومدم اون طرف كه پله ها بود و رفتم تو ايوون و رفتم جلو اتاقش! حالا اتاقش كدوم بود؟! همون اتاق مادرِ خدابيامرزم!
كفشامو درآوردم و رفتم تو و يه نيگا كردم. از روزي كه خانم بزرگ ديگه نذاشته بود اونجا پيش پدربزرگتون بخوابم ديگه پامو تو اون اتاق نذاشته بودم! نمي دونم چي شد كه يه مرتبه زدم زير گريه! يعني چي شد كه معلومه!اونجا اتاق مادرم بود ! چه شبايي كه اونجا تا صبح بغل مادرم نخوابيده بودم! چه شبايي كه بغلم نَنِشسته بود و برام قصه نگفته بود! چه شبايي كه من اونجا سرمو رو پاهايش نذاشته بودم و ناز و نوازشم نكرده بود! چه شبايي كه برام از كشورش و گذشته ش حرف نزده بود! چه شبايي كه صورتش رو رو متكا نذاشته بود و زار زار گريه نكرده بود!
هر كاري مي كردم نمي تونستم جلوي گريه م رو بگيرم! همينجوري اشك از چشمام مي اومد پائين! توران خانم روش اون طرف بود و داشت از تو يه صندوق يه چيزايي درمي آورد و حواسش به من نبود! يه دفعه برگشت و دستش رو دراز كرد طرف من و گفت "بيا عذرا خانم! اين چند شبه..." يه مرتبه چشمش افتاد تو صورت من و تا ديد دارم گريه مي كنم بقيه رفش رو شل و آروم گفت "خيلي زحمت كشيدي!" بعد يه دفعه اومد جلو من و بغلم كرد و گفت " چته؟! اين چه جور گريه كردنه؟! اين چه جور نگا كردنه؟! با اون چشمات منو اين چند روزه كُشتي!"
راست مي گفت! يعني از نيگا كردنم خبر نداشتم اما از گريه م چرا! همچين گريه مي كردم كه تموم لباسش خيس خيس شد! زود سرمو كشيدم عقب و گفتم هيچي توران خانم! ببخشين! همينجوري گريه م گرفت! امري داشتين باهام؟! دستمو گرفت كشيد تهِ اتاق و گفت بيا بشين ببينم! گفتم بايد برم! كار دارم! گفت مگه من ميذارم ؟! تا نفهمم تو كي هستي و چرا اونجوري منو نيگا مي كني و چرا اينجوري گريه مي كني نميذارم پات رو از در اين اتاق بذاري بيرون! بعد دستش رو دراز كرد طرفم . ديدم يه گُلِ سرِ قشنگ تو دست شه! اشك هامو پاك كردم و خنديدم كه گفت " صدات كردم كه هم اينو بهت بدم و هم ببينم تو كي هستي؟ " گل سر ور ازش نگرفتم و فقط بهش گفتم همونكه به ياد من بودين برام كافيه! اين محبت شما دلمو گرم كرد! دستتون درد نكنه خانم! گفت تو كي هستي دختر؟ گفتم يه غريب اينجا! گفت غريب اينجا يعني چي؟! گفتم يه آدم بي كس! گفت نمي فهمم! گفتم من ديگه جونِ كتك خوردن ندارم! ازم چيزي نپرسين! گفت يعني چي؟! سرمو انداختم پائين كه گفت بابات كيه؟ گفتم يه نامرد! گفت مادرت؟! گفتم يه فرشته! گفت اسمش چيه؟! گفتم ناتاشا! گفت چي؟! گفتم ناتاشا گفت ناتاشا؟! گفتم آره.گفت كجائيه؟ گفتم روسي! گفت مادرت روسه؟! گفتم بعله! گفت بابات چي؟! گفتم نه! گفت حالا ديگه اصلا نميذارم از اتاق بري بيرون !همينجا يم شيني و قشنگ برام مي گي كه تو كي هستي و اينجا چيكاره اي!
تو همين موقع از بيرون عمه كوچيكم داد زد عذرا عذرا! برگشتم يه نيگا به توران خانم كردم و گفتم اين صدا يعني اينكه اگه يه كلمه ديگه با شما حرف بزنم ، هم فحش مي شنوم هم كتك مي خورم و هم زنداني مي شم! گفت اين كارا رو كي باهات مي كنه؟! گفتم همه شون! گفته آخه چرا؟! تو كه اندازه سه نفر كار مي كني ! براي چي اذيتت مي كنن!؟ گفتم چي بگم؟!
يه مرتبه در اتاق واشد و عمه كوچيكم امد تو كه توران خانم برگشت طرفش و تا عمه م اومد حرف بزنه گفت كي به شما اجازه ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۰۸
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 9 بخش دوم

دستگير شدن همانا و كار بالا گرفتن همانا! دانشجواي ديگه م كه ديدن دوستاشون به اشتباه دستگير شدن از اين طرف شروع كردن به شعار دادن! مسئله جدي شد! رفتم اون طرف كه ديدم يكي از مأمورا داره با بي سيم تماس ميگيره كه ضد شورش بفرستن! برگشتم اين طرف كه يه مرتبه بين دانشجوايي كه دستگير شده بودن چشمم خورد به ركسانا! دوئيدم طرفش كه چند تا مأمور جلومو گرفتن! منم برگشتم اين طرف و دوئيدم طرف فرماندشون كه داشت هنوط با كارگردان بحث مي كرد! رسيدم جلوش و سلام كردم و گفتم:
- ببخشين! حتما متوجه شدين كه جريان چيه؟!
يه نگاهي به من كرد و گفت:
شما؟!
- جناب سرهنگ اگه يه خرده غفلت كنين ممكنه دير بشه! مأموراتو اشتباها دانشجوآ رو گرفتن! الان مسئله حاد ميشه!
تا اينو شنيد و گفت:
كجا؟!
بالاي خوابگاه!
بيچاره دوئيد اون طرف! منم دنبالش دوئيدم و تا رسيدم اونجا و داد زد شر مأمورا و گفت:
دارين چيكار مي كنين؟! دانشجوآ رو اشتباهي گرفتين!
اينو كه گفت يه مرتبه دانشجوآ ساكت شدن و زود به مأموراش گفت:
- هركي كارت دانشجويي داشت ازش عذرخواهي كنين و آزادش كنين! اصلا همه شونو آزاد كنين! بفرمائين خانوما! بفرمائين آقايون! اشتباهي شده! بدون مجوز داشتن فيلمبرداري مي كردن! بفرمائين خواهش مي كنم!
((مأمورا از دانشجوآ عذرخواهي كردن و رفتن و اون سرهنگم از همه عذرخواهي كرد و برگشت پايين و همه با همديگه شروع كردن به رد كردن ماشينا و مردم! برگشتم طرف ركسانا اينا كه سه تايي كنار نرده ها واستاده بودن! رفتم جلوشون و گفتم:))
- بيايين بريم! ماشينو وسط خيابون ول كرديم اومديم!
ركسانا - تو اينجا چيكار مي كني؟!
- بياين بريم تا بهتون بگم!
دستش رو گرفتم و از پياده رو رفتم تو خيابون كه يه مرتبه ماني با ماشين جلومون زد رو ترمز! ترمه م باهاش بود! يه نگاه به ماني كردم و گفتم:
- الهي تو بميري با اين ايده هات! نزديك بود الان اينجا بي خودي خون و خونريزي بشه!
ماني - بابا من چه مي دونستم اينا بدون اينكه به كلانتري خبر بدن مي آن واسه فيلم برداري! حالا سوارشين بريم!
در ماشين رو وا كردم و سارا رفت جلو بغل ترمه و من و ركسانا و مريم نشستيم عقب كه همه يه سلام و عليك كوتاه با همديگه كردن كه ركسانا گفت:
- فيلم برداري ديگه چيه؟!
زود جريان رو بهش گفتم كه گفت:
پس اين چماق به دستا كي بودن؟!
- بچه هاي خود فيلم برداري بودن!
ركسانا - كي يه همچين حرفي زده؟!
ماني - بابا كارگردان نفري پنج هزار تومن به چند نفر داده بود كه با چوب و چماق بياين وسط مردم و دانشجوآ!
ركسانا - صدنفر چوب به دست اينجا بودن! چند نفر چيه؟!
- اينا همش فيلم بوده ركسانا!
صفحات 378 تا 383


ركسانا - فيلم بوده؟! پس فيلمت رو نگاه كن!
يه مرتبه دولا شد و شلوارش رو زد بالا! ساق پاش كبود شده بود! يه نگاهي به پاش كردم و گفتم :
- خوردي زمين؟!
ركسانا - نخير! يكي از هنرپيشه هاتون وقتي داشتم از جلوش فرار مي كردم با پوب زد تو پام! بعدشم كيف چند نفر و از دست شون قاپيدن و فرار كردن!
يه آن موندم! برگشتم به ماني نگاه كردم و گفتم :
- مگه كارگردان نگفت اينا همه فيلمه؟!
ماني - والّا همينو گفت!
ترمه - قرار بود اينجوري باشه! بعدشم ، 7،8 نفر بيشتر نبودن!
ركسانا - تموم شيشه هاي خوابگاه رو خُرد كردن! جلو خودم چند تا از دوستامو همچين زدن كه بيهوش شدن! فيلم كجا بود؟!
بغض گلوش رو گرفته بود! خودمم همين طور! چشمم كه به پاش افتاد اصلا حالم بد شد! به ماني گفتم :
- حركت كن برو!
ماني م گاز داد و راه افتاد و همينجوري كه از جلو خوابگاه رد مي شديم ديديم كه ركسانا راست مي گه! يه عده سرشون شكسته! يه عده از دماغشون داره خون مياد! شيشه ي اتاقاي خوابگاه خُرد شده!
برگشتم به ماني گفتم :
- عجب فيلم مستندي شد!
ماني م با دستش بغل خيابون رو نشون داد! تو چند تا اتوبوس يه عده دختر و پسر نشسته بودن كه همشون يا زخمي شده بودن و يا داشتن گريه مي كردن!
يه مرتبه يه خرده جلوتر ركسانا داد زد و گفت :
- اوناهاش! همون دو تا پسرا كه دارن با همديگه مي رن پايين! اون يكي كه با چوب منو زد!
تا اينو گفت به ماني گفتم :
- نيگه دار!
ركسانا - مي خواي چيكار كني؟!!
- نيگه دار ماني ميگم!
ماني زد رو ترمز و تا من در ِ ماشين رو وا كردم كه ركسانا آويزون شد به من و زد زير گريه و گفت :
- ترو خدا نرو هامون! ول كن كثافتارو! اصلا دروغ گفتم! اينا نبودن كه!
آستين م رو از دستش درآوردم و پياده شدم و رفتم جلو اون پسرا كه پشت سرم ماني م اومد و تا رسيدم بهشون گفتم :
- وايسين ببينم!
دوتايي واستادن و يكي شون گفت :
- بفرمائين!
- كدومتون با چوب اون خانومو زدين؟!
رنگ شون پريد و يكي شون گفت :
- ما نبوديم به خدا! اشتباهي گرفتين!
تا اينو گفت ركسانا پريد پايين و همونجور كه گريه مي كرد اومد جلو و به همون پسره گفت :
- غلط كردي! خودت بودي! با همين دوست آشغالت! دور و ورت خالي شده ترسيدي؟!
پسره يه نگاهي به پشت سرش كرد و يه مرتبه يه خنده اي كرد و گفت :
- ترس براي چي؟ اگه من شما رو زده بودم كه مي گفتم!
تا اومدم يه چيزي بگم كه از پشت سر دو تا جوون ديگه اومدن جلو و يكي شون گفت :
- حسين چي شده؟!
پسره برگشت طرف اون دو تا و گفت :
- الان مي فهمي!
بعد يه نگاه به من كرد و گفت :
- آره! من بودم كه زدمش! حالا حديثي يه؟
تا اينو گفت همچين با مشت زدم تو صورتش كه پرت شد رو زمين! اون يكي دوستشم تا خواست حرفي بزنه ماني يه چك زد تو صورتش كه از دماغش خون وا شد! برگشتم طرف اون دو تا كه هر دو تايي يه قدم رفتن عقب!
زود پسره رو از جا بلند كردم و گفتم :
- فكر كردي خيلي شجاعي كه با چوب دخترا رو مي زني؟! حالا منو بزن ببينم! بي شرف تو شلوغي كيف دزدي مي كنين؟!
دوباره يه مشت ديگه زدم تو صورتش كه لب ش پاره شد و خون زد بيرون!
ركسانا زود دست منو و گرفت و گفت :
- جون من هامون بيا بريم! ولش كن! بسُه شه ديگه! جون من بيا بريم!
يه نگاه به پسره كردم و گفتم :
- برو از اين به بعد يكي رو بزن كه يه سر و گردن از خودت گنده تر باشه كه دور و وري آ بهت باريك الله بگن!
صداش در نيومد! ماهام عقب عقب رفتيم و سوار ماشين شديم و راه افتاديم و چند دقيقه بعد رسيديم سر گيشا كه به ماني گفتم :
- همينجا! نگه دار!
ماني - بازم مي خواي با كسي درگيري كني؟!
- نه! كلينيكه! مي خوام پاي ركسانا رو نشون بدم.
ركسانا - چيزي نشده هامون! يه خرده كبود شده! بريم تو رو خدا!
- شايد مو ورداشته باشه!
ركسانا - نه به خدا! هيچي نشده! فقط بريم خونه!
يه اشاره به ماني كردم كه حركت كرد و يه خرده بعد پيچيد تو كوچه ي عمه اينا و جلو خونشون نگه داشت و همه جز ترمه پياده شديم! ركسانا رفت جلو ترمه كه تو ماشين نشسته بود و گفت :
- نمي آي تو؟!
ترمه - نه ركسانا جون! فعلا نه!
ركسانام يه نگاهي بهش كرد و بعد دولّا شد و صورتش رو ماچ كرد و اومد اين طرف و ماهام از ترمه خداحافظي كرديم و ماني سوار شد و حركت كرد و رفت. من و ركسانا و مريم و سارام رفتيم خونه ي عمه اينا.
تا در رو واكرديم و رفتيم تو،عمه يه نگاهايي به ماها كرد و يه مرتبه رنگش پريد و گفت :
- چي شده؟!
- چيزي نشده عمه! جلو خوابگاه تظاهرات شده بود!
عمه - واي خدا مرگم بده! كسي م طوريش شده؟!
- خُب يه عده زخمي شدن ديگه!
عمه - تظاهرات چي بوده؟!
بعد برگشت طرف ركسانا اينا و گفت :
- شماهام براي همين رفتين؟!
ركسانا اينام هيچي نگفتن كه عمه شروع كرد :
- صدبار بهتون گفتم تو اين چيزا نرين! بابا سياست پدر مادر نداره! برين بشينين درستونو بخونين آخه! شماها چيكار به اين كارا دارين اگه خداي نكرده بگيرن ببرن تون من چه خاكي تو سرم كنم؟! كجا بيام دنبالتون؟! مگه بهم نگفته بودين ديگه نمي رين تو تظاهرات؟! دل مون كم غصه داره كه غصه رو غصه ش بذاريم؟! كتك م زدن تون؟!
- چيز مهمي نيس!
عمه - زدن شون؟! الهي دست شون بشكنه! ايشالا خدا ازشون نگذره! ايشالا سر عزيزاشون بياد! بياين ببينم چي شده!
مريم - چيز مهمي نشده عمه خانم پاي ركسانا يه خرده زخمي شده!
عمه - با باتون زدنش؟!
زير بغل ركسانا رو گرفتم و بردمش طرف اتاق پذيرايي و رفتيم تو و رو يه مبل نشوندمش. بقيه م اومدن نشستن.
عمه - كدوم پاشه؟!
جلو ركسانا نشستم رو زمين و شلوارش رو زدم بالا كه ديدم ساق پاش هم كبود شده و هم زخمي و اندازه ي يه گردوام باد كرده! دلم يه جوري شد! سرمو بلند كردم و يه نگاهي بهش كردم كه زود گفت :
- اصلا درد نداره! خودتو ناراحت نكن!
- چي چي درد نداره! اولا كه داره! بعدشم اگه خداي نكرده جاي پات خورده بود تو سرت چي؟!
سرشو انداخت پايين و هيچي نگفت كه عمه رفت بيرون و كمي بعد با يه كاسه آب و پنبه و باند و مركوركروم برگشت. كاسه ي آب رو ازش گرفتم و پنبه رو زدم توش و آروم آروم خون رو پاش رو باهاش پاك كردم و يه خرده مركروم كروم زدم رو زخمش و به عمه گفتم :
- تتراسايكلين دارين؟!
عمه - براي اينكه چرك نكنه؟! آره انگار!
دوباره رفت بيرون و با يه پماد برگشت. ازش گرفتم و يه خرده ماليدم رو زخم و بعدش شروع كردم با باند براش بستن. عمه م داشت غُر مي زد!
- كار يه دفعه مي شه! مي گن يكي حقّ و يكي ناحق! اگه اين باتوم تو چشم و چارت خورده بود كه يه عمر عليل شده بودي! بابا ول كنين اين كارا رو! يه لقمه نون دارم،با همديگه مي خوريمش ديگه! حالا گيرم رفتين و 4 تا شعارم دادين! فكر مي كنين چي ميشه؟! هيچي به خدا! اين رئيس رو ورميدارن جاش يه رفيق ديگه شونو ميذارن كه از اون بدتره! ميگن هيچ بدي نرفته كه جاش خوب بياد! اين يكي رو ورميدارن ميذارن سر اون مقام و اون يكي رو مي آرن جاي اين يكي! فعلا كه اين طوريه! يخور بخوره! اون مرتبه كه سر غذا اعتصاب كردين چي شد؟! غذاتون بهتر شد؟! نه! فقط چند نفر رو از تو دانشگاه اخراج كردن و يه عده رو هم زنداني! الان چند نفر تو زندانن؟! حالا از اين به بعد تا شما پاتونو از خونه بذارين بيرون بايد اين تن من بلرزه تا برگردين! كم بدبختي خودم دارم؟! بشينين بابا درستونو بخونين و مدرك تونو بگيرين و وقتي يه كاره اي شدين،شماها خوب باشين! شماها دزدي نكنين! رشوه نگيرين! مال مردم رو نخورين! اينجوري مملكت درست مي شه! از اينكه برين و هي داد بزنين كه چيزي عوض نمي شه! مي زنن تون و يا اخراج تون مي كنن و يا ميندازن تون زندان!
زخمش رو بستم و شلوارش رو آروم كشيدم پائين و يه نگاه ديگه بهش كردم و رفتم رو يه مبل نشستم كه عمه گفت :
- مي خواي ببريمش دكتر؟!
- خواستم ببرمش! نيومد!
عمه - از بس كه لجبازه!
بعد رفت از اتاق بيرون. ماهام همين جوري ساكت نشستيم. يه خرده بعد ركسانا آروم بهم گفت :
- دستاتو بشور.
فقط نگاهش كردم و هيچي نگفتم كه يه مرتبه اول سارا و بعد مريم و بعدشم ركسانا زدن زير گريه! تازه بغض شون وا شده بود!
اون دو تا بلند گريه مي كردن و ركسانا آروم! از صداي گريه شون عمه دوئيد تو اتاق و يه نگاهي بهشون كرد و گفت :
- ترسيدين؟! حق م دارين! آخه شماها كه طاقت اين كارارو ندارين براي چي مي رين جلو؟!
بعد دوباره رفت و يه خرده بعد با 3 تا ليوان آب قند براي اونا و دو تا چائي م براي من و خودش برگشت و يكي يه ليوان به مريم و سارا داد و يكي م به ركسانا كه سرشو انداخته بود پائين و داشت آروم آروم گريه مي كرد!
از جام بلند شدم و رفتم ليوان رو از دستش گرفتم و با يه دستمال كاغذي اشك هاشو پاك كردم و ليوان رو بردم جلو و يه خرده ازش خورد. يه مرتبه متوجه شدم كه مريم و سارا ديگه گريه نمي كنن! برگشتم طرف شون كه ديدم همونجور كه چشماشون هنوز گريه ايه، دارن مي خندن و من و ركسانا رو نگاه مي كنن! خجالت كشيدم و اومدم ليوان رو بذارم رو ميز برگردم سر جام بشينم كه عمه م گفت :
- بده بهش بخوره عمه! فشارشون افتاده پائين! بده بخوره!
دوباره ليوان رو بردم جلو و دادم يه خورده ديگه خورد و بهش گفتم :
- پات درد مي كنه؟
بهم خنديد و سرشو تكون داد. دوباره يه خرده ديگه بهش آب قند دادم و گفتم :
- آروم شدي؟
بازم خنديد و سرشو تكون داد. منم ليوان رو گذاشتم رو ميز و رفتم سرجام نشستم كه عمه فنجون چايي رو داد بهم و گفت :
- حالا جريان چي بوده؟! ماني كجاس؟! شماها رفتين چي شد؟! كجا پيداشون كردين؟!
همونجور كه چايي م رو مي خورم جريان رو براش گفتم كه گفت :
- خدا رحم كرده كه شماها به موقع رسيدين اما هميشه اينجوري نمي شه!
صفحه 384 و 385

حالا كي بود اون پسره؟! مال فيلم برداري بوده؟!
- معلوم نشد! ماهام نفهميديم! انگار از اين كيف زنا آ بودن! ارازل و اوباش!
ركسانا - مي گم شايد سي ، چهل نفر بيشتر بودن!
مريم - دروغ مي گن!
سارا - حالا ببين چند تا از بچه ها گم و گور ميشن!
عمه - ايشالا كه چيزي نميشه!
« سيگارمو در آوردم و به عمه تعارف كردم و خودمم يكي ور داشتم و روشن كردم.تازه داشتم فكر مي كردم كه اگه اتفاقي براي ركسانا افتاده بود من چيكار مي كردم؟! اگه با چوب زده بودن تو سرش چي؟! انقدر اعصابم خرد شد كه از جام بلند شدم و يه عذرخواهي ردم و رفتم تو حياط و رو پله هاي تراس نشستم و درختا و گنجشكايي رو كه رو شاخه هاشون اين ور و اون ور مي پريدن نگاه كردم كه در راهر واشد و ركسانا اومد بيرون و گفت :»
- بيام پيشت؟!
نگاهش كردم كه خنديد و گفت :
- دعوام نمي كني؟
از جام بلند شدم و رفتم جلوش و گفتم :
- نمي تونم ساكت باشم و چيزي بهت نگم! اگه اين چوب جاي پات،توي سرت خورده بود چي؟! اگه خداي نكرده گرفته بودن تون چي؟!
ركسانا - تو رو خدا دعوام نكن! بريم يه دقيقه تو حياط!
راه افتادم برم كه ديدم نمي تونه درست راه بره! برگشتم طرفش و تكيه ش رو دادم به خودم و آروم آروم بردمش دم پله ها و ازشون رفتيم پايين و رفتيم تو حياط كه گفت :
- بريم وسط باغچه.
دسش رو گذات رو شونه م و همونجور كه پاش لنگ مي زد، آروم رفتيم وسط باغچه زير درختا و همونجور رو چمن آ نشستيم
- درر گرفته؟
ركسانا - يه كمي.
- اولش گرم بود متوجه نشدي!
و يه نگاهي بهم كرد و گفت :
- از همون لحظه كه يه مرتبه تو ر وسط جمعيت ديدم ديگه متوجه نشدم! تا اون موقع خيلي ترسيده بودم! احساس مي كردم تنهام! اما تا چشمم به تو افتاد،ديگه نترسيدم! بعد از اون كتكي كه به اون پسره زدي، ديگه اگه پامم قطع كنن مهم نيس!
مي دوني موقعي كه داشتم از وسط خيابون فرار مي كردم و اون پسره چوب رو برام بلند كرد ، دلم مي خواست زورم م رسيد و چوب رو ازش مي گرفتم و با همون مي زدم تو سرش تا ديگه از اين غلطا نكنه!
راستش يه چيزي مثله غدّه تو گلوم گير كرده بود! وقتي تو مي خواستي از ماشين پياده بشي و بري سراغ پسره ، هم دلم نمي خواست بري و هم مي خواست! دلم نمي خواست چون مي ترسيدم بلايي سرت بياد و دلم نميخواست چون بهم زور گفته بود و بايد جوابش رو مي دادم!
يعني بايد يكي ازم حمايت مي كرد و فكر مي كردم تنهام و كسي رو ندارم! اما وقتي تو كتكش زدي دلم خنك شد! احساس كردم منم كسي رو دارم كه مواظبم باشه و ازم حمايت كنه! اي خيلي عاليه! مخصوصا براي دختري مثل من كه هميشه بي كس بوده! مرسي هامون! مرسي به خاطر اينكه اومدي دنبالم! مرسي به خاطر اينكه از دست پليس آ نجاتم دادي!
مرسي به خاطر اون كتكي كه به اون پسره زدي و ازم حمايت ردي! مرسي به خاطر اينكه رو زخمم مرهم گذاشتي! هم زخم پام و هم زخم دلم! و مرسي از اينكه به فكرم هستي! دوستت دارم هامون! تا حالا كسي رو اينطوري و اينقدر دوست نداشتم!
يه مرتبه دولا شد و دستم رو گرفت و تا خواستم جلوش رو بگيرم،ماچ كرد!
زود دستم رو كشيدم كنار و گفتم :
- چرا اينكار ر كردي؟!
ركسانا - براي اينكه بفهمي تا چه اندازه قر محبت ها تو ميدونم! خيلي دوستت دارم هامون! از همون دفعه ي اولي كه ديدمت عاشقت شدم و هر روزم عشقم بهت بيشتر شده!
- منم دوستت دارم ركسانا! براي همين م ديگه نميخوام بري توي تظاهرات!
بهم خنديد و آروم خودشو كشيد نزديكم و سرشو تكيه داد بهم و گفت :
- اين اولين باره كه بعد از سال هاي سال احساس آرامش و امنيت مي كنم!
صفحه 386 تا 389

مي دونم كه نبايد انتظار داشته باشم كه تو ام اين احساس رو داشته باشي چون تو هميشه تو زندگي كسايي رو داشتي كه برات نگران باشن و حمايتت كنن و با شادي ت شاد بشن و با غم ت غمگين! امّا من نه! پس قدر اين لحظات رو ميدونم و ازش لذت مي برم!
- منم همينطور! درسته كه من همونجور كه گفتي كسايي رو داشتم كه مواظب باشن امّا اين دليل نميشه كه اين احساس رو نداشته باشم! منم از همون دفعه ي اول كه ديدمت عاشقت شدم اما عشق رو نمي شناختم! وقتي ام كه شناختم سعي كردم كه به روم نيارم! يعنيهمش با خودم جنگ مي كردم و مي گفتم كه نه اين عشق نيس اما بود! شايد اگه اومدم طرف عمه م و به حرفاش گوش كردم دليل اصلي ش تو بودي! مي اومدم كه تو رو ببينم!
ركسانا - اينا رو راست ميگي هامون؟!
- چرا بايد دروغ بگم؟
« يه مرتبه سرشو بلند كرد طرف آسمون و رو سينه ش صليب كشيد و گفت :»
- خدا جون ازت ممنونم! مرسي كه جوابمو دادي! مرسي!
« بعد يه مرتبه شروع كرد آروم گريه كردن!»
- گريه براي چيه ديگه؟ تو ر خدا اينجوري گريه نكن! ديوونه ميشم من!
ركسانا - تو نميدوني بعد ازاون اولين باري كه با عمه اومديم دم خونه ي شما و چشمم به تو افتاد چه كشيدم! چقدر با خدا راز و نياز كردم كه ي جوري بشه كه توام منو ببيني و از من خوشت بياد و دوشتم داشته باشي! هميشه ميرفتم تو فكر و هزار جور براي خودم رؤيا درست مي كردم! خودمو يه دختر خيلي پولدارمي ديدم كه با يه ماشين شيك و گرون قيمت دارم ميرم و مثلا با تو تصادف مي كنم و بعدش تو از ماشين پياده ميشي و تا چشمت به من مي افته عاشقم مي شي!
بعدش مي گفتم اين ممكن نيست! من كجا و پولداري كجا!
يا مثلا تو رؤياي خودم مي ديديم كه تو يه جوري گرفتار شدي و من اومدم نجاتت دادم و توام عاشقم شدي! اما بازم فكر مي كردم كه آخه تو با اين وضع زندگي ت چه جوري ممكنه گرفتار بشي كه من بتونم نجاتت بدم و مشكل ت به وسيله ي من حل بشه! خنده دار بود! بعدش خودمو مي ديديم كه مثلا فارغ التحصيل شدم و شدم يه مهندس فوق العاده و اومدم تو كارخونه ي شما و يه كارخونه ي شما و يه كار خارق العاده كردم يا يه چيز اختراع كردم و تو متوجه شدي و اومدي جلو و باهام حرف زدي و بعدش عاشقم شدي!اما بازم به رؤيام مي خنديدم چون اين عملي نمي شد! يعني هرچي فكر مي كردم هيچ راهي براي رسيدن به تو برام وجو نداشت! هميشه فال مي گرفتم و تو رو تو فال مي ديدم اما بودنت تو فالم رو همون دوست داشتن يه طرفه ي خودم فرض مي كردم! اصلا فكر نمي كردم كه يه روزي تو مال من بشي!
هميشه م آخرين رؤيام اين بود كه...
« يه مرتبه مكث كرد و بعدش گفت »
- نه! نه! اون رؤيا رو اصلا نمي خواستم!
- چه رؤيايي رو؟
ركسانا - هيچي! ولش كن!
- نه،بگو!
ركسانا - آخه اونو اصلا دوست نداشتم! هميشه م تا مي اومد تو فكرم و زود سعي مي كردم به يه چسز ديگه فكر كنم تا از ذهنم بره بيرون!
- رؤيا چي بود؟
ركسانا - ولش كن!
- مي خوام بدونم!
- ركسانا - آخه دوستش ندارم!
- حالا بگو!
« يه خرده خنديد و بعد گفت :»
- هميشه وقتي تموم درها به روم بست مي شد اين رؤيا ته ذهنم جون مي گرفت كه مثلا خداي نكرده يه بيماري بد گرفتي كه احتياج به پيوند داتي و من مي فهميدم و زود مي اومدم و بهت مي دادم!
- مثلا احتياج به كليه داشتم؟!
- ركسانا - نه!
- پس چي؟
ركسانا - ول كن ديگه!
- نه! برام جالب شده! مثلا احتياج به چي داشتم؟!
« يه خرده صبر كرد و بعد آروم گفت : »
- قلب! تو رؤيام مي دييم كه تو احتياج به يه قلب داري و من قلبم رو بهت مي دادم!
- اون وقت خودت چي؟!
ركسانا - ديگه بعدش زندگي برام مهم نبود! مهم اين بود كه قلبم تو سينه ي تو مي طپه! مهم اين بود كه از اون به بعد تو سينه ي تو هستم و جون تو هم بسته به ون منه! اين زندگي خيلي شيرين تره! من معتقدم كه قلب فقط يه تلمبه نيست! من ايمان دارم كه قلب ما فقط وسيله ي خون نيست! ما با قلب مون احساس ميكنيم اگرچه كه مي دونم همه ي اينا بستگي به مغز آدم داره اما همه ش نه! عشق هميشه تو قلبه!
اين هميشه آخرين رؤيام بود كه هميشه ازش فرار مي كردم!
- چرا؟!
ركسانا - چون بعد از اينكه اين مي اومد تو مغزم،پشت سرش چيزاي ديگه م مي اومد تو مغزم كه آزارم مي داد و آخرش گريه م مي گرفت و از اين رؤيام متنفر مي شدم!
- آخه چرا؟!
ركسانا- چون بعدش به اين فكر مي كردم كه نكنه يه مرتبه من متوجه نشم كه تو بيمار شدي! نكنه دير بهت برسم! نكنه مثلا قلبم به تو نخوره! و هزرا تا نكنه ي ديگه! اون موقع از خودم كه به خاطر خودخواهي خودم حاضر شده بودم باري رسيدن به تو،درد و زجر تو رو ببينم،بدم مي اومد و از خداوند طلب بخشش مي كردم و زود براي تو دعا مي كردم كه هميشه سالم باشي اما دست خودم نبود! هميشه اين آخرين رؤيام بود! شايدم آخرين راه براي يه آدم خاكي با فكر كوچيك خودش!
اما از قدرت و مهربوني خداوند غافل بودم كه چطوري يه مرتبه كاري مي كنه كه تو بياي پيش من! يعني اصلا اين مسئله به فكرمم نمي رسيد تا خودش اتفاق افتاد!
- چه اتفاقي؟!
ركسانا - حالا عمه خودش برات ميگه!
« يه مرتبه دستم رو گرفت و گفت : »
- مي دونم الان مي گي كه ديوونه م اما ي چيزي ازت مي خوام!
- بگو!
ركسانا - قسم بخور كه دوستم داري! به چيزي كه برات خيلي مقدسه قسم بخور!
« محكم دستم رو توي دستاش گرفته بود و يه لرز خفيف رو توش احساس مي كردم! تو چشماش نگاه كردم و گفتم:»
- به مهربوني خداوند قسم مي خورم كه دوستت دارم ركسانا! خيلي دوستت دارم!
« يه مرتبه اشك از چشماش اومد پايين اما مي خنديد و سرشو بلند كرد طرف آسمون و بازم رو سينه ش صليب كشيد و گفت :»
- مرسي! مرسي!مرسي! دوستت دارم خدا جون! مرسي!
« برگشت طرف من و با ذوق گفت :»
- مي خواي اتاقمو بهت نشون بدم؟!
- آره،اما جلو عمه بد نيس؟
ركسانا - ازش اجازه مي گيريم! اصلا با مريم اينا مي ريم بالا! خوبه؟!
- آره.
« بلند شدم و زير بغلش رو گرفتم و آروم لندش كردم و تكيه ش رو داد به منو راه افتاديم و ازپ له ها رفتيم بالا و رفتيم تو خونه و رفتيم تو هال كه عمهاومد جلومون و گفت :»
- بهتري عمه؟!
ركسانا - خيلي ممنون. بهترم. عمه خانم جازه هست با هامون بريم اتاقمو بهش نشون بدم!
« عمه يه خنده اي كرد و گف :»
- آره عمه! برين!
« يه مرتبه رفت جلو و صورت عمه م رو ماچ كرد و گفت : »
- شما يه تيكه جواهرين عمه خانم!
« بد دست منو گرفت و از در راهرو اومديم بيرون و كمك كردم تا آروم آروم از پله ها رفتيم بالا! اونجام مثل پايين بود. در راهرو رو واكرديم و رفتيم تو.
درست شبيه پايين بود اما با وسايل كمتر.
خلاصه رفتيم تو هال و از اونجا رفتيم جلو يه اتاق و ركسانا گفت : »
صفحه 390 و 391

-اگه بهم ريخته بود ببخشين چون با عجله از خونه رفتم،نتونستم مرتب ش كنم! ولي فكر نكني كه هميشه اينطوريه ها! اين
دفعه اتفاقي اينطوري شد!
"بهش خنديدم كه در رو وا كرد و رفت تو اتاق و دست منم كشيد و گفت :"
- بيا تو!
"بعد خودش زود رفت و يه لباس تو خونه رو كه رو تختش بود ورداشت و گذاشت تو كمدش. يه نگاهي به اتاق كه كاملا مرتب بود
كردم و گفتم :"
- كجاش بهم ريخته س؟
"همونجور كه مي رفت طرف ميزش گفت :"
- همين لباسا و كتابا ديگه!
زود كتاباشو مرتب كرد و گذاشت تو كتابخونه ش و گفت :
- حالا مرتب شد ، بيا بشين رو تخت!
- تو بشين كه پات درد مي كنه!
" بعد دور و ورم و نگاه كردم . به ديوار اتاقش چند تا شعر با خط نستعليق درشت و قشنگ بود. همين! نه عكس خواننده ي
ايراني يا خارجي! نه هنرپيشه اي ، چيزي ، هيچي نبود! فقط يه گوشه بالا سر تختش يه صليب بود.
يه زيلو كف اتاق بود و يه ميز ساده و يه صندلي. يه ضبط دستي كوچيك. يه تخت ساده. يه كمد ديواري. همين!
ركسانا - اتاق دانشجويي ديگه!
"برگشتم ديوار اين طرف رو نگاه كردم. يا همون خط قشنگ نستعليق،بزرگ رو يه مقوا نوشته بود (( زنگي به اون سختي ها كه
فكر ميكني نيس!))
يه نگاهي بهش كردم و گفتم :
- ساده و قشنگ!
ركسانا - مرسي!
(بعد رفت در كمدش رو وا كرد و يه گيتار از توش در آورد!)
- مي توني بزني؟!
ركسانا - آره! دوست داري؟!
- معلومه! بيا بشين بزن! خوب بلدي يا نه؟
ركسانا - حرفه اي نه اما بد نمي زنم!
( دستش رو گرفتم و برمدش دم تختش و نشست و گيتار رو گرفت تو بغلش و گفت )
- صندلي رو بكش بشين.
رفتم نشستم رو صندلي كه گقن :
- چي دوست داري بزنم؟
- هرچي كه خودت دوست داري!
بهم خنديد و شروع كرد زدن. اولش چند تا آكورد گرفت و بعد يكي از آهنگهاي ...رو زد يه مرتبه شروع كرد به خوندن! صداش
خيلي قشنگ بود!
باورم نمي شد! ولي خيلي قشنگ مي خوند!

دَر به در هميشگي كولي صد ساله منم
خاك تمام جاده هاس جامۀ كهنه تنم
هزار راه رفته ام هزار زخم خورده ام
تا تو مرا زنده كني هزار ار مُرده ام

بعد آهنگ رو قظع كرد و گفت :
- حالا هزار بار زنده شدم!
- خيلي قشنگ مي خوني! صدات خيلي قشنگه ها!
ركسانا - مرسي! گوش تو قشنگ مي شنوه!
- نه ! جدي ميگم!
ركسانا - يعني بازم برات بخونم؟
- آره! بخون!
يه مرتبه در زدن
ركسانا - بله؟! بفرمايين!
در وا شد و مريم و سارا اومدن تو و گفتن :
- مهمون نمي خواين؟
ركسانا - چرا نمي خوايم! بياين تو!
دوتايي اومدن تو و رو تخت بغل ركسانا نشستن و ركسانا گفت :
- گروه موزيك كامل شد! حالا چه آهنگي رو برات بخونيم؟
- هرچي دوست دارين!
ركسانا - پس گوش كن! اين آهنگي ِ كه اين روزا همه بايد بخونن!
(( بعد به مريم و سارا نگاه كرد و سه تايي خنديدن و خودش شروع كرد به گيتار زدن. نفهميدم چه آهنگي يه كه يه مرتبه سه تايي شروع كردن با همديگه خوندن!))

يار دبستاني من ...با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما... بغض من و آه مني
حك شده اسم من و تو ...رو تن اين تخته سياه
تَركِۀ بيداد و ستم ...مونده هنوز رو تن ما
دشت بي فرهنگي ما... هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب... بد اگه بد
مرده دلاي آدماش
دست من و تو بايد اين... پرده ها رو پاره كنه
كـــــــــي مي تونه... جـــــــز من و تو
دردِ ما رو چاره كنه
يار دبســـتاني من... با من و همراه مني
چوب ِ الف بر سر ما... بغض من و آه مني
حك شده...


(( داشتم گوش مي دادم. شعر خيلي قشنگي بود و اونام داشتن خوب مي خوندنش! با حرارت و محك از ته دل! همين م قشنگ ترش كرده بود!

تو همين موقع موبايلم زنگ زد! زود جواب دادم كه آهنگ ركسانا اينا خراب نشه! ماني بود! تا سلام كردم و صداي آهنگ رو شنيد، ساكت شد و يه خرده بعد گفت :))
- سلام! آهنگ هاي درخواستي؟! گُل پري جون رو مي خواستم و بعدشم تقديم مي كنم به تموم دختراي فاميل مون!
(( تلفن رو قطع كردم و جوابشو ندادم كه دوباره زنگ زد و اين مرتبه ركسانا اينا آهنگ شونو قطع كردن و ركسانا پرسيد ))
- كيه؟
- ببخشين! آهنگ تونو خراب كرد!
ركسانا - نه ! اين چه حرفيه!؟ كيه؟
- ماني يه.
ركسانا - خب جوابشو بده!
(موبايل رو جواب دادم كه ماني گفت)
- چرا قطع مي كني؟! خب گل پري جون رو نداري ، جاش اين چيز كجه،كي ميگه كجه رو بذار! يعني اين دست كجه،كي ميگه كجه!
((هيچي جوابشو ندادم كه داد زد و گفت))
- عمه جون تلويزيون 24 ساعته زده؟!
- چيكار داري؟
ماني - اين چه طرز حرف زدنه!
- كجايي؟
ماني - نزديك خونه ي عمه اينام! اونجايي هنوز؟
- آره ، بيا.
ماني - اومدم.
(تلفن رو قطع كرد و ده دقيقه نشد كه رسيد و زنگ زد و يه خرده بعد اومد بالا و از همونجا يه سلام بلند كرد و اومد تو و تا چشمش به ماها افتاد،يه خنده اي كرد و گفت)
- كاشكي لباس عربي مو آورده بودم! دنبك تون كو؟!
((همه زديم زير خنده كه گفت ))
- مجلس بي رياس؟! بده من اون ميكروفونو! بزن سرود پدر رو!
ركسانا - سرود پدر چيه؟!
ماني - همون بابا كَرَمه خودمونه ديگه! هامون پاشو يه حركت موزون برامون انجام بده ببينيم!
- بشين انقدر سر و صدا نكن!
ماني - كجا بشينم؟ برم تو كمد؟! جا نيس بشينم كه!
(مريم زود بلند شد و رفت از تو اتاقش يه صندلي آورد و ماني گرفت نشست و گفت )
- بده من اون گيتارو ببينم! چقدري بلدي بزني؟
صفحه 394 و 395

ركسانا - مبندي م هنوز!
ماني - پس بلد نيستي، دست به ساز نزن خواهش مي كنم!
- الان يه آهنگ خيلي قشنگ خوندن!
ماني - منم الان يه آهنگ قشنگ تر مي زنم!
(گيتار رو گرفت و شروع كرد به زدن و خوندن! و واقعا كه هم قشنگ زد و هم قشنگ خوند! طوري كه ركسانا اينا فقط به پنجه هاش نگاه مي كردن! بعدش كه تموم شد همه براش دست زدن و اونم بلند شد و تعظيم كرد و گيتار رو داد به ركسانا و برگشت سرجاش نشست و گفت :
- عرضم خدمتتون كه داشتم ميومدم بالا ، عمه جونم كه خيلي ناراحت بود ازم خواست يه ارزن نصيحتتون كنم. حالا بگيد ببينم اين چه بساطي بود كه درست كرده بودين؟!
تموم اذهان عمومي و خصوصي و نيمه خصوصي و غيرانتفاعي رو مشوّش كردين كه!
متهم رديف يك! ركسانا خانم! بفرمائين ببينم! شيركاكائو با كيك چه ربطي داره به تظاهرات شما؟!
(ركسانا خنديد و از جاش بلند شد و گفت:)
- دعوا سر شير كاكائو نبود قربان!
ماني - پس سر ِ چي بود؟!
ركسانا - اولش من اونجا نبودم! يعني بعدش رسيدم!
ماني - اولش كي اونجا بوده!؟
ركسانا - دوستامون! ما كه رسيديم اونجا بزن و بگير بود!
كريم - يه عده داشتن دوستامونو مي زدن!
ماني - ساكت! اولا كي به شما اجازه ي حرف زدن داد؟! در ثاني ، دوست تو كتابه! دوست تو دفتره! دوست تو مداده! بشين!
سارا - خب داشتن اينا رو مي زدن ديگه!
ماني - يعني اومده بودن و با چوب كتاب ، دفتر و مدادتونو كتك مي زدن؟!
سارا - دانش مونو كتك مي زدن!
ماني - حرف نزن دخترۀ گستاخ! اين امكان نداره! دانش چون ذات نيس پس نمي شه كتك ش زد!
- چرا قربان! اگه دانش تو مغز يك دانشجو باشه و احيانا با چوب تو مخ ش بزنن،بي شك دانشم لطمه مي بينه!
ماني - تو ديگه كي هستي؟!
- وكيل اينام!
ماني - آدم زنده وكيل وصي نمي خواد اما اون استدلالي رو كه كردي قبول دارم! مخ دانشجو اگه فتيله فتيله از دماغش بياد بيرون،به احتمال قريب به يقين دانش م همراهش خارج مي شه! خب حالا شما بفرمائين ببينم اصلا اونجا رفته بودين چيكار؟!
ركسانا - رفته بوديم داد بزنيم تا اونايي كه بايد بفهمن و بدونن،صدامونو بشنون!
ماني - كه چي؟!
ركسانا - كه بگيم بهشون اعتماد داره از دست ميره! ايمان داره از دست ميره! امنيت داره از دست ميره! صداقت ها شده خريت! صفا و سادگي شده هالويي! دزدي شده زرنگي! مال مردم خوري شده عاقبت انديشي!
ماني - ساكت! از شما گنده تر آدم نبود كه اينا رو بگه؟! بشين حرف نزن! شورشي!
تو بلند شو ببينم! اينا كه اين گفت يعني چي؟!
سارا - يعني اينكه مثلا يه كارمند بانك كه يه عمر صادقانه و پاك خدمت كرده و حالا بازنشسته شده و دستش خالي مونده ، زن و بچه ش به خاطر پاكي و صداقت ، تشويقش نمي كنن! مي زنن تو سرش و از صبح تا شب ، نداري ش رو به رخ ش مي كشن و بهش مي گن بي عرضه!
ماني - حرف نزن! بشين! آشوب گر!
تو بلند شو بگو اين كارمنده كه اين گفت چرا يه چيزي دستش نمي گيره كه دستش خالي نمونه؟!
مريم - وقتي به يه آدم چندرغاز حقوق مي دن كه اندازه ي اجاره خونه شم نمي شه، يعني چي؟! يعني اينكه بهش اجازه ي رشوه و دزدي و همه چيز رو مي دن!
ماني - رشوه نه ! هديه! بعدشم ، شما سه نفر رفته بودين كه با دوستاتون يه
چيزي بدين دست كارمنده؟
مريم-نخير.ما رفته بوديم كه اينارو با صداي بلند داد بزنيم
سارا-بعله.رفتيم و داد زديم
ماني-حالا وقتي بخاطر عربده كشي انداختمت زندون ميفهمي كه نبايد خيلي چيزارو داد زدو گفت.بشين.اخلالگر
تو بلند شو بگو اين داد زده چي گفته
ركسانا-داد زديم و گفتيم كه دهقان غداكارا كجان؟پسركي كه وقتي شبا پدرش ميخوابيد..بلند ميشد و تو نوشتن ادرس رو پاكت آ به پدرش كمك مي گرد تا بتونه پول بيشتري در بياره كجاست
ماني-شما بيجا كردين.يه شما چه مربوطه كجاس.يكي شونو راه اهن سراسري يا وزارت كشاورزي حتما ميدونه كجاس و اون يكي رو هم اداره ي پست.شماها رو سن نه؟
سارا-رفتيم بگيم چرا اينهمه دزدو قاتلو هرويين فروش تو خيابونا ريخته و كسي جمعشون نميكنه و همه حواسشون رفته به اينكه كجا يه دخترو پسر دارن بغل همديگه راه ميرن/
مريم-رفتيم بگيم كه ما براي شاد بودن به دنيا اومديم.براي شاد زندگي كردن.من..شما..همه.براي همينم خداوند ما رو جوري خلف كرده كه بتونيم بخنديم اما حيووناي ديگه نميتونن
ماني-اصلا اينطور نيس.من خنده ي گربه رو ديدم.لبخند الاغ م ديدم.
سارا-حتما به زندگي ماها لبخند ميزدن
ماني-ساكت.بيتربيت.اصلا بگين ببينم اگه ماراي شاد بودن و خنديدن به دنيا اومديم پس چطور گريه م ميتونيم بكنيم/؟
ركسانا-گريه براي وقتيه كه جايه شادي .. مردم رو غمگين ميبينيم.اون وقت اگه ادميم بايد گريه كنيم
ماني-ببخشين شعار نده وگرنه بازداشتي ها
ركسانا- رفتيم بگيم هيچ چيز زوركي نميشه حتي اگه بهشت باشه
ماني-خب اينا رو نميتونتيسن مثه ادميزاد بگين؟حتما بايد نعره بزنين و هي مشتتونو به اين ورو اون ور حواله بدين؟
سارا-چرا ميتونستيم اگه ميذاشتن حتما همينطوري ميگفتيم
"ماني يه مرتبه جدي شدو گفت"
-فكر ميكنين اونايي كه بايد اينا رو بدونن نميدونن؟فكر ميكنين از وضع مردم بي خبرن؟نه به خدا.همه رو ميدونن خوبم ميدونن.يه روزيم در پيشگاه خدوند بايد جواب پس بدن.وقتي يه اسلحه رو كسي به يه ديوونه داد و اونم چند نفر رو كشت مستقيما مسئول قتلا اون كسي كه به يه ديوونه اسلحه داده.وقتي به يه نفر اونقدر حقوق نميدن كه اجاره خونهشو بده.. اگه دخترشو زنش به فساد كشيده شدن مسئولش اون سازمان يا اداره اس. و بايد جواب پس بده.جوابم پس ميده.وقتي ادم نداري و بدبختي رو تو مردش ميبينه دلش به درد مياد.نميدونم اونا چرا دلشون به درد نمياد.خدا ميدونه وقتي ميشتوم اشك يكي در اومده يا يه جوون رو شكنجه شده يا تو اسارته يا كتك خورده بغض گلومو ميگكيره.واسه اينه كه ديگه نميخوام ببينم كسي شلاق خورده.ديگه نميخوام زجزو درده مردم رو ببينم.همين.
"مريم يه لبخند زدو گفت"
-شما كه با اين وضع خوبه ماليتون غمي نبايد داشته باشين
"ماني يه نگاه بهش كردو خنديدو گفت"
-ما هم يه روزي دانشجو بوديم آ
مريم- يه دانشجو كه اصلا نفهميد دوران دانشگاه چجوري اومدو چجوري رفت
"دوباره ماني بهش خنديد و بعد يه مرتبه بلند شدو استينه منو زد بالا و بازوم رو نشون داد و گفت"
- اين يادگار موقعيه كه كسي حق نداشت تو دانشگاه استين كوتاه بپوشه
"سه تايي يه تگه به زخم بازوم كردن و هيچي نگفتنگ
ماني-حيف خجالت ميكشم وگرنه...
"بعد خنديدو گفت ولش كن.خلاصه منم از دوران دانشجويي يه يادگاري هايي دارم.
"بهد از جاش بلند شد و گفت"
-ديگه بياين پايين.عمه تنهاست و ناراحت
"بعد خودش رفت پايين كه ركسانا گفت"
-شلاق خورده؟
-نه يه درگيري تو دانشگاه داشتيم
ركسانا-توهم بودي/
-اره
مريم-عجب خريتي كردم و اون حرف رو زدم.اصلا كار امروزتون يادم نبود
-مهم نيس.حالا بريم پايين
"چهرتايي رفتيم پايين و يه نيم ساعتي هم پيش عمه نشستيم و بعدش ازشون خدافظي كرديمو با ماني برگشتيم خونه.ساعت چهارو نيم بود.زري خانم غذارو برامون گرم نگه داشته بود.تا رسيديم يه خرده بعد هم مادرم كه رفته بود پيش يكي از دوستاش رسيد و فهميد كه ما هم تزه رسيذيم خونه.شروع كرد باهامون دعوا كردن كه چرا موبايامون خاموش بوده.هرچي براش قسم خورديم كه خاموش نبوده باور نكرد و از دست هردومون ناراحت شد و شروع كرد به غر زدن.دوتايي بلند شديم و ماچش(اه اه) كرديم و از دلش در اورديم و ناهارمونو خورديم و دوتايي رفتيم گرفتيم خوابيديم
ساعت حدود هفت و نيم بود كه از خواب بيدار شديم.پدرم و عموم از شمال برگشته بودن.ماني رفت خونشون كه يه دوش بگيره و منم رفتم حموم كردم و لباسامو پوشيدم و اومدم پايين
پدرم تو سالن نشسته بود و ماهواره تماشا ميكرد.سلام كردم و نشستم كه زري خانم برام چايي اورد و با پدرم شروع كرديم صحبت كردن.اول در مورد ويلا و زميناي شمل بعدش در مورد كارخونه و بعدشم در منورد ترافيكو شلوغيو وضع مردم و تظاهرات دانشگاه و پدرم موضوع رو كشوند سمت ازدواج من و گفت"
-ديگهع بايد كمك كم به فكر باشي
-براي چي؟
پدرم-ازدواج-تشكيل خانواده.ديگه سنتي ازت گذشته پسرم.
"ساكت شدم كه گفت"
-ميخوام با يكي از دوستا قرار بذارم كه بريم خواستگاريه دختراش.چطوره/
"نميدونستم چي بگم"
پدرم - دوتا دختر داره مثل ماه.خانم.نجيب.خوشگل.وضع پدرشونم عاليه.حالا ميريم اگه خوشتون اود كه چه بهتر دست به كر ميشيم . اگرم نه كه ميريم يه جايه ديگه.
"اومدم يه چيزي بگم كه خونه ي ماني اينا سرو صدا بلند شد و يه خرده بعد اول ماني و بعش عموم اومدن اونجا.بلند شدم و سلام كردم كه اصلا جواب سلامم نداد و رفت نشست رو يه مبل.اونقد عصباني بود كه نگو.مني يه سلام به پدرم كرد و اومد بغل من نشست كهع پدرم گفت"
-چي شده باز؟
عمو-از اقا بپرسين
پدر-چي شده ماني جان؟
ماني-بابام يه جفت لاستيك نو گير اورده ميخواد بده به ما
عمو-باز حرف زدي؟
ماني-لاستيك رو من بايد بگيرم اونوقت حرفم نزنم؟
پدر-لاستيك چيهع؟
عمو-دوقلو هاي اقاي اعتضادي رو ميگه
"پدرم خنديد كه ماني برگشت و به م ن گفت"
-ميخوان برامون يه دوقولو بگيرن
-دوقلو چيه؟
ماني-بستني دوقلو نديدي/؟
-بستني دوقلو چيه؟
ماني-زن بابا.زن.ميخوان دوتا دختر دوقلو رو برامون بگيرن
"رنگم پريد.زبونم بند اومد كه ماني گفت"
-ماشين ميخواين بخرين برامون يه جور ميخرين.خونه ميخواين بخرين يه جور ميخرين.شورت يه جور شلوار يه جور جوراب يه جور.اخه بابا ديگه بذارين زنامون تا به تا باشن.مرديم از بس اين شورت منو پوشيد من جوراب اونو.اخه فكر نميكنين اگه زنامون با هم قاطي بشن ما چه خاكي بايد تو سرمون بريزيم/؟
عمو-كره خر اخه مگه زن م با همديگه قاطي ميشه؟
ماني-چرا نميشه؟وقتي دوقلو باشن . شكل همديگه جچوري ميشه از هم تشخيصشون داد؟جورابو شورتو حداقل ميتونستيم يه جاشو با نخ بدوزيم يا يه علامكتي روش بذاريم كه اون مال منو ورندره يا من مال اونو ور ندارم.زن رو كه ديگه نمشه يه جاشو دوخت كه عوض بدل نشه.
"پ1درم شروع كرد به خنديدن.از صداي دادو بيداد مادرم با زري خانم اومدهن تو سالن نشستن كه عمو گفت"
-خب بگين يكيشو موهاشونو قهوه اي كنه اون يكي مشكي.يا اصلا لباساي شبيه هم نپوشن
پدر-بابا اروم باشيد با دادو بيداد كه مسئله حل نميشه
"عموم اروم و شمرده شمرده گفت"
زن ادم با زنه كسه ديگه هر چقدرم شبيه هم باشن قاطي نميشه.اصلا خوده زن ميره طرف شوهرش
"ماني م اروم و شمرده مثل عمو گفت"
-اگه يه روزي اين دوقلو ه خواستن شيطوني كننو سر به سر ما بذارن چي؟
عمو-شما ديگه بايد اونقدر زرنگ باشين كه گول نخورين و با همديگه قاطيشون نكنين.
ماني-يه چيزي من بگم؟
عمو-لازم نكرده
پدر-بابا اخه بذار حرفشو بزنه.بگو عمو جون
ماني_ميگن يه روز دو تا همشهري يه جفت گاو خريدن و براي اينكه با همديگه عوض بدل نشن يكي شون شاخ گاو خودش رو شيكوند!فردا يه اتفاقي افتاد و شاخ او يكي م شكست!اين يكي دمب گاوش رو بريد!از قضا فرداش دمب اون يكي هم كنده شد!اين يكي چشم گاوش رو كور كرد كه ديگه همديگه قاطي نشن!اتفاقا فرداش چشم اون يكي گاوم در اثر يه حادثه كور شد!خلاصه اين دو تا كه اينجوري ديدن نشستن به فكر كردن كه يه مرتبه يكي شون گفت گضنفر!چه طوره اون قاو سيفيده مال من باشه اون قاو سياه مال تو؟!
همه غير از عموم زديم زير خنده كه ماني گفت:البته بلانسبت اون خانما!دور از جونشون!اما اگه اين دوقلوها رو براي ما بگيرين بايد مثلا من يه چشم يكي شونو دربيارم كه با مال هامون قاطي نشه!يا مثلا بزنم يه پاشو چلاق كنم!حالا شما بگين يه زن كور يا چلاق به چه درد من ميخوره؟
عموم_اينا انقدر خوشگلن كه نميشه تو صورتشون نيگا كرد الاغ!ما كه چيز بد براتون پيدا نميكنيم!تا حالا شده براتون مثلا چيزي بخريم و بد از اب در بياد؟!
ماني_خداييش نه!الان اون يه جفت شورتي كه آخرين برامون خريدين سه ساله داره كار ميكنه!ميشوريم و ميپوشيم آخم نگفتن تا حالا!
همه زديم زير خنده!
ماني_يعني اين دوقلوها مثل اين شورتامون دووم دارن؟!
عموم_همه چيزو مسخره بگير.
همه داشتن ميخنديدند!خود عمومم ميخنديد!
ماني_حالا يه عكسي چيزي ازشون دارين يه نظر ما ببينيم؟
عموم_پس چي؟ديگه انقدر تجربه داريم كه عقلمون به اندازه تو برسه!
ماني_پس كاتالوگ رو بدين ما روش مطالعه كنيم بعد نظرمونو بگيم!
عموم_بلند شو برو تو اتاق من زير متكام يه عكسه وردار بيار.
ماني_عكس زن ماها زير متكاي شما چيكار ميكنه آخه؟
عموم_لال شو!از ترس تو گذاشتم اونجا!پاشو برو و بيارش!
ماني بلند شد و رفت طرف خونه شون.حالا من اصلا حال خودمو نميفهميدم!نميدونستم بايد چي بگم!چه جوري بگم كه من يكي ديگه رو دوست دارم!اگه بفهمن ركسانا مسلمون نيست چي!يه خورده بعد ماني كه داشت به يه عكس نگاه ميكرد رسيد و آروم اومد جلو و سرش رو از رو عكس بلند كرد و گفت:بابا جون اينكه هفت هشت سال از ما بزرگتره!
عموم_باز چرت و پرت گفتي!
ماني_والا اين كم كم سي و پنج شش رو راحت داره!
عموم_اين طفل معصوما بيست و يكي دو بيشتر ندارن!دري وري چرا ميگي؟
ماني_حالا اون هيچي!اينا دارن از همين الان سر ما رو كلاه ميزارن!
عموم_يعني چي؟
ماني_حتما انقدر شبيه هم هستن كه عكس يكيشونو بيشتر بهتون ندادن!
عموم_غلط كردي!عكس دو نفره س!
ماني_عكس دونفره هس!البته يكيشون آشناس و خودم كاملا ميشناسمش!اون يكي برام غريبه!
عموم_يعني چي؟بده به من ببينم!
تا عموم اينو گفت ماني جوري كه عكس رو كسي نبينه بردش و يواش گرفت جلو صورت عموم كه يه مرتبه رنگ عموم مثل لبو سرخ شد و قاپ زد و عكس رو از دست ماني گرفت كشيد و از جاش بلند شد و بدون اينكه يه كلمه م حرف بزنه گذاشت و رفت!
ماها همه هاج و واج داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه يه مرتبه پدرم زد زير خنده و يه نگاه به ماني كرد و گفت:تو ديگه چه جونوري هستي؟!
ماني_اين حرفا چيه عموجون!گفت برو از زير متكام يه عكس بردار بيار منم رفتم آوردم!ديگه بقيه ش بمن مربوط نيست!
بعدش اروم اومد و بغل من نشست.پدرمم همونجور كه جلو خودشو گرفته بود كه نخنده بلند شد و از سالن رفت بيرون كه يواش به ماني گفتم:عكس چي بود؟
ماني م آروم گفت:چتر نجات ما!
-چي؟
ماني_عكس بابام بود با يه خانمه كه تو پارك با همديگه انداخته بودن!انگار صيغه اي چيزيشه!
-جون من؟
ماني_آره خيلي وقت پيش از تو اتاقش پيدا كرده بودم و گذاشته بودمش براي روز مبادا.
ديگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زير خنده!مادرم كه اصلا نميفهميد قضيه چيه گفت:عكس كي بود؟
ماني_عكس مادرم خدابيامرز!بابام تا نيگاش كرد و ياد خاطراتش افتاد غمگين شد و رفت!مسئله دوقلوهام فعلا متفي شد.
مادرمم كه تحت تاثير قرار گرفته بود گفت:خيلي خدا بيامرز رو دوست داشت.
ماني_آره!براي همينم بعد از اون خدا بيامرز بابام تارك دنيا شد و پشت كرد به همه چيز.
بعد آروم گفت:اينم عكس عمم بود تو پارك جمشيديه!
حالا خنده م گرفته بود اما جلو مادرم خودمو نگه ميداشتم!آروم بهش گفتم:الهي تو بميري ماني!چطور ياين كلك به فكرت رسيد؟
ماني_حالا اينم جاي دستت درد نكنه س؟!
_آخه بيچاره عموم مثل لبو سرخ شده بود!
ماني_من اگه از پس بابام برنيام كه پسر بابام نيستم!خيال كرده ما بچه ايم كه يه بستني دوقلو بده دستمونو ساكتمون كنه.
آرومتر در گوشش گفتم:ماني كارت دارم.
ماني_بعدا بگو.
_بايد الان بگم.
مادرم_چي در گوش هم پچ پچ ميكنين؟
ماني_بو سوختني مياد؟
مادرم_اي واي غذام رفت.
اينو گفت و بلند شد رفت طرف آشپزخونه و زري خانمم دنبالش رفت كه به ماني گفتم:ميخوام جريان ركسانا رو به پدرم بگم.
ماني_من صلاح نميدونم بگي!
_بايد بگم!
ماني_لج نكن!اوضاع خراب ميشه ها!
_هر چي ميخواد بشه بشه! من ديگه طاقت ندارم!
تو همين موقع موبايلش زنگ زد ترمه بود.شروع كرد باهاش حرف زدن و منم بلند شدم رفتم پيش پدرم كه تو اتاقش بود و در زدم و رفتم تو و گفتم:پدر باهاتون كار دارم.
پدرم_بيا!بيا بشين!
رفتم روي مبل نشستم و ساكت زمين رو نگاه كردم كه گفت:چي شده ؟راحت باش!
-برام گفتنش سخته پدر!
يه خرده مكث كرد و گفت:بگو من آماده ام!
يه خرده ديگه دست دست كردم و بعد آروم گفتم:من يه دختر رو دوست دارم!يه دختر خيلي خيلي قشنگ رو!
يه آن جا خورد و يه خرده بعد گفت:خب بالاخره عاشق شدن و دوست داشتن يه چيز طبيعيه!مخصوصا تو اين سن و سال من به سليقه و فكر تو اعتماد دارم!ميدونم حتما دختر خوبي رو انتخاب كردي!
_دختر بسيار خوبي يه پدر!مطمئن باشيد!
پدرم_مطمئنم عزيزم!حالا بگو اسمش چيه؟
_ركسانا.
پدرم_چه اسم قشنگي!خونواده ش چه جوري هستن؟يعني شغل پدرش چيه؟
_راستش پدرش فوت كرده.
پدرم_خدا رحمتش كنه!عروس خانم الان چيكار ميكنه؟
_درس ميخونه پدر دانشگاه ميره.
پدرم_آفرين!آفرين!اون خدابيامرز وقتي در قيد حياب بوده چه شغلي داشته؟
يه خرده مكث كردم و گفتم:پدرش ايراي نبوده؟
پدرم _يعني چي؟
_فرانسوي بوده و توي يه شركت فرانسوي قبل از انقلاب تو ايران شعبه داشته كار ميكرده گويا مهندس بوده!
پدر ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۰۷
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 9 بخش اول

براي همين قبول مي كنه و بلند مي شه بره كه دوباره مادر شوهرش مي گه بشين كارت دارم! اونم ميشينه كه مادر شوهره ميگه : از اين به بعدم اسمت مي شه صغري ! مادرم ميگه يعني چي ؟! مادر شوهره ميگه تو اينجا رسم اينه كه بعد از عقد خونواده ي شوهر براي عروس اسم ميذارن! ماهام ديشب خيلي فكر كرديم و برات اين اسمو در نظر گرفتيم! از اين به بعد وقتي گفتيم صغري، يعني اينكه داريم تو رو صدا ميكنيم! يه بله بگو و اگه آب دستت هست بذار زمين و بيا! مادرم بازم يه خرده فكر مي كنه تا مفهوم اين چيزايي رو كه بهش گفتن درك كنه و وقتي مي فهمه دارن چه بلايي سرش مي آرن، با عصانيت ازجاش بلند مي شه و مي گه من ديگه تو اين خونه نمي نمونم! حالا ديگه حاضرم خودمو از دست شما تسليم سرخ آكنم !
اينو كه مي گه يه مرتبه مادر شوهر ه و خواهر شوهرا كه معني حرف شو يه جور ديگه فهميده بودن و فكر كرده بودن مادرم مي گه كه شماها رو مي خوام سرخ كنم ، از جاشون بلند مي شن و مي پرن طرف مادرم و شروع مي كنن به كتك زدنش و حالا نزن و كي بزن!
مادرم مي گفت اون روز انقدر منو زدن و موهامو كشيدن كه از درد بيهوش شدم و اونام منو بردن و انداختن تو همون انباري! مي گفت وقتي به هوش اومدم، نشستم و زار زار گريه كردم! چاره اي نداشته بيچاره! شده بوده اسير يه قوم بي رحم!
بالاخره انقدر اونجا مي مونه تا شب مي شه و شوهرش ، يعني پدر من از سر كار برمي گرده خونه و مادرم يه خرده خوشحال مي شه كه حداقل يه حامي پيدا كرده ! بيچاره خودشو آماده مي كنه كه الان شوهرش مي آد و اونو از تو انبار مي آره بيرون و ازش حمايت مي كنه كه هنوز شوهره نرسيده تو خونه، آه و ناله ي مادرش مي ره هوا و شروع مي كنه به نفرين كردنش و از دست زنش بهش شكايت مي كنه و مي گه هنوز هيچي نشده زن ت مي خواد ماهارو آتيش بزنه و سرخ كنه!
پدربزرگ تونم كه اينارو مي شنوه و گريه ي مادرش رو مي بينه ، مي آد و در انبارو وامي كنه و مي ره تو و در رو پشتش مي بنده و به مادرم مي گه تو چي به اينا گفتي ؟ مادرم با همون زبون نصفه نيمه ي فارسي جريان ور مي گه و از شوهرش مي خواد كه ازش حمايت كنه! پدر بزرگ شمام كه بر سر دوراهي گير كرده بوده و هم نمي خواسته كه دل زنش رو بشكونه چون مي ديده كه حق با اونه و از طرفي م نمي خواسته گرفتار نفرين مادر ش بشه، كمربند رو مي كشه يه دونه آروم مي زنه به زنش و بعد هي داد و فرياد مي كنه و با كمربند مي زنه به در و ديوار كه يعني من دارم زن م رو تنبيه مي كنم! مرتب م به مادرم چشمك مي زده كه يعني اينا همه كلكه!
مادرم مي گفت هيچ از رفتار احمقانه ش چيزي سر در نمي آوردم اما كاري م نمي تونستم بكنم! وقتي پدر برزگ تون نمايشش تموم مي شه ، آروم به مادرم مي گه كه بايد بره و دست مادر شوهرش رو ماچ كنه تا اون ببخشدش ! مادرم اولش قبول نمي كنه اما وقتي مي بينه كه نمايش ممكنه جدي بشه و يه كتك م از شوهر ش بخوره ، سرش رو ميندازه پايين و از انبار مي ره بيرون و با نفرت دست مادر شوهرش رو ماچ مي كنه و بعدش مي ره تو اتاقش ! حالا حساب كن شخصيت اون دختر خارجي تحصيلكرده كجا و شخصيت اين دختر اسير كجا!
گرسنه و تشنه بعد از اين همه تحقير بايد عذرخواهي مي كرده!
جدا عجب آدم بدبختي بوده اين مادر من! پدرش رو كشته بودن! تموم ثروتش رو صاحاب شده بودن! دين ش رو به زور ازش گرفته بودن! به زور وادارش كرده بودن كه ازدواج كنه ! به زور اسم و هويت ش رو مي خواستن ازش بگيرن! حالام گشته و تشنه و كتك خورده، مجبور شده كه بره دست يه احمق رو هم ماچ كنه ! اونم چه وقتي ؟! روز بعد از عروسي ش!
" عمه م خيلي ناراحت شده بود! يه سيگار ديگه روشن كرد و شروع كرد به كشيدن. منم دل م درد گرفته بود اما خجالت مي كشيدم وسط سر گذشتش حرفي بزنم كه يه مرتبه خودش متوجه شد و گفت"
- تو چته هامون؟!
-ببخشين عمه! يه خرده دل م درد مي كنه!
عمه- مي خواي برات نبات آب داغ بيارم؟!
- نه ، خيلي ممنون!
عمه- قرص دل درد دارم! بيارم برات؟!
ماني - اگه قرص كار كن تو خونه داشته باشين مشكلش حل مي شه! تنقيه م باشه بد نيس!

- زهر مار!
عمه - كاركن براي چي؟
((ديگه نتونستم خودمو نگه دارم و با يه معذرت خواهي بلند شدم و رفتم طرف دستشويي! انقدر از دست ماني عصباني بودم كه نگو!
خلاصه ده دقيقه ديگه برگشتم تو اتاق كه تا چشم عمه م بهم افتاد شروع كرد به خنديدن و گفت))
- اين ماني خيلي پدرسوخته س! باباشم همينجوري شيطون بود!
((يه عذر خواهي ديگه كردم و رفتم نشستم كه عمه م گفت))
- بگم بقيه ش رو؟
((هردو سر تكون داديم كه گفت))
- خلاصه اون شبم مثل هزار تا شب ديگه م ميگذره! يعني زندگي ميگذره!
حالا چه خوب چه بد! اما بيچاره اونايي كه براشون چرخ با قِژقِژ و خِرخِر و سروصدا ميگذره! براي مادر منم اين طوري گذشت! دختر يه برژوآ شد يه كلفت! يادمه مادرم هميشه از سرخا و كمونيست ها بدش مي اومد! هربار كه پيش مي اومد و وقتش رو داشت و مي خواست و مي تونست باهام حرف بزنه، هميشه مي گفت كه آدماي كثيفي هستن! يعني بيچاره ديگه وقتي نداشت كه حرف بزنه و چيزي براي گفتن نداشت! شبا انقدر خسته بود كه تا ده دقيقه باهام صحبت مي كرد، از حال مي رفت!
((يه آهي كشيد و گفت))
- دنياس ديگه! بگذريم! آقايي كه شماها باشين، از فرداي اون شب، مادرم ديگه وظيفه ي خودشو مي فهمه و جاي خودشم مي فهمه! ديگه كاري نمي كنه كه بهش گير بدن و بند كنن! مي شه يه عروس سر بره كه اونا مي خوان! يعني يه برده! يه كلفت! يه كنيز!
برام تعريف مي كرد و مي گفت تو اين چندسال كه تو ايران بوده فقط تونسته دو سه بار شاه عبدالعظيم رو ببينه و يه بارم برده بودنش مشهد! يعني حدود چهارده، پونزده سال ايران بوده و فقط سه يا چهار بار تونسته بوده از خونه بره بيرون!! يعني نه اينكه خواهرشوهراشم بيشتر بيرون رفته باشن آ! نه! اونام زنداني بودن! اونمام اسير بودن اما عادت داشتن و زياد بهشون سخت نمي گذشته اما به مادرم چرا! مثل اينكه يه پرنده رو از رو هوا بگسرن و بندازنش تو قفس!
خلاصه يه چند وقتي كه ميگذره يه شب مادرم در مورد پول و ثروت پدرش از پدربزرگ تون سؤال مي كنه و مي پرسه كه حجره و پولا و اين چيزا تكليفش چي شده! بيچاره هنوز اين حرف از دهنش در نيومده بوده كه پدربزرگ تون با پشت دست مي زنه تو دهنش كه خون از دماغش وا مي شه! مادرم مي گفت من اصلا نفهميدم كه چي شد فقط يه مرتبه ديدم كه درد تو سرم پيچيد! مي گفت پدربزرگ تون مثل وحشيا شده بوده! نعره ها مي زده كه نگو! به قدري داد مي زنه كه همه ي اهل خونه مي ريزن تو اتاقشون كه ببينن جريان چيه!
وقتي پدربزرگ تون جريان رو مي گه، همه شروع مي كنن با مادرم دعوا گرفتن كه يعني چي؟! چه معني داره زن از شوهرش حساب كتاب بخواد؟! مگه شوهرت دزده يا ازش نا اطمينوني كه اين حرفا رو ميزني؟! خجالت بكش و بشين زندگيت رو بكن خدا رو هم شكر كن كه سايه ي يه مرد بالا سَرته!
بعدش همه مي ريزن و دور و ور پدربزرگ تون و ازش مي خوان كه اين عروس فرنگي رو به بزرگي خودش و خريت اون ببخشه چون به رسم و رسوم ما وارد نيس و درست تربيت نشده و غريبه و ناوارده و اين چيزا!
وقتي م كه پدربزرگ تون با بزرگ واري از سر تقصيرات مادرم ميگذره، يكي از خواهرشوهراش ، خانمي مي كنه و مادرم رو ور ميداره و مي بره، سر حوض و دست و صورتش رو مي شوره و بعدشم و بعدشم واسطه مي شه كه پدربزرگ تون اجازه بده كه اين زن تقصير كار ، بره و دستش رو ماچ كنه و طلب بخشش كنه و ماجرا به خوبي و خوشي تموم بشه!
يادمه كه وقتي مادرم اينارو برام مي گفت، يه برق عجيبي رو تو چشماش مي ديدم! برق انتقام! برق نفرت! برق خشم و كينه!
هيچوقت جلو من اسم پدربزرگ تونو نبرد! هميشه با لفظ اون خطابش مي كرد و منم عادت كرده بودم كه وقتي مادرم ميگه اون، منظور پدربزرگ شماس! حتي منم هيچوقت نتونستم از ته دل بابا صداش كنم چون مي ديدم و مي دونستم كه چه به روز مادرم آوردن! هميشه از مادربزرگ و عمه هام بدم مي اومد!
وقتي كه مادرم بلاهايي رو كه سرشون آورده بودن برام مي گفت دلم مي خواست كه زورم مي رسيد و مي كشتمشون و مادرم رو ور مي داشتم و با خودم از اون زندان مي برئم به روسه! يه جايي كه حداقل مادرم توش مي تونست با آزادي و خيال راحت، در خونه رو وا كنه و بره بيرون و مردم رو ببينه! مي دونم مادرمم يه همچين آرزويي داشت و بالاخره بهش رسيد!
برام تعريف مي كرد كه يه روز حالش بد مي شه و مي فهمه كه حامله س! بلافاصله تصميم خودش رو مي گيره! مي گفت يه بعد از ظهر كه همه خوابيده بودن يواشكي يه مقدار خرت و پرت ور ميداره با يه مقدار سكه هاي طلا كه پدرش و جواهر كه پدرش بهش داده بوده براي روز مبادا! بعدشم آروم از تو اتاقش مي آد بيرون و وقتي كه مي بينه سر و صدايي نيس، حركت مي كنه طرف يه راهرو كه مي خوره به يه هشتي و بعدشم در اندروني! مي گفت از حياط رد شدم و رسيدم به راهرو و ازش رد شدم و رفتم تو هشتي و رفتم سراغ در خونه اما قفل و كلون بود! با يه چاقو افتادم به جون قفل در اما هركاري كردم وا نشد! انقدر حواسم رفته بود به قفل در كه نفهميدم از سر و صداف مادرشوهرم از خواب بيدار شده و اومده و واستاده پشت سرم و وقتي ديده دارم چيكار مي كنم،رفته و بقيه رو خبر كرده!
ديگه بقيه ش رو خودتون بايد حدس بزنين! تنبيه و كتك يه طرف، فرار يه زن مسلمون شوهر دار از طرف ديگه! كمترين مجازات براش در اون موقع يه مرگ راحت بوده!
به خاطر اين تلاش براي آزادي، يه هفته زنداني مي شه! زنداني با اعمال شاقّه كه همون كتك خوردن و بي غذايي بوده! يعني مادرشوهر و خواهرشوهراش مي گفتن زني رو كه بخواد از خونه ي شوهر فرار كنه بايد انقدر گشنگي داد تا بميره! مي گفت پدربزرگ تون بعد دو،سه روز ديگه رضايت داده بود اما اون مادر و خواهراش از سر تقصير مادر من نمي گذشتن! بالاخره بعد از يه هفته شوهر خواهرا ميان و مادرم رو نيمه جون از تو انبار در مي آرن! تا يه هفته بعدشم حال مادرم اصلا خوب نبوده و عجيب بوده كه كه من رو تو اون موقعيت سقط نكرده! يعني شانسي كه آورده بود و باعش نجانش شده، وجود من بوده!
گويا يه روز پدرم مي آد پشت در انبار! حالا دلش تنگ شده بوده يا سوخته بوده يا عشق كشونده بودتش اونجا، بماند! فقط وقتي اونجا واستاده بوده و گوش ميداده مي بينه كه مادرم داره گريه مي كنه! بهش با عتاب و خطاب ميگه حالا از كارت پشيمون شدي يا نه؟! مادرمم مي گه پشيمون از اين شدم كه از تو آدم ترسو حامله شدم!
اينو كه ميگه پدربزرگ تون يه تكون مي خوره و چون خيلي احترام مادرش رو نگه مي داشته، شوهرخواهراش رو واسطه مي كنه و اونام مادرم رو از تو انبار نجات مي دن!
اگه بخوام براتون بگم كه مادرم تو اون خونه چه كشيده، بايد يه هفته همين جا بشينين و شما گوش كنين و من حرف بزنم! براي همين م خلاصه ش مي كنم!
بالاخره بعد از چند ماه من به دنيا مي آم و تا مي فهمن كه من دخترم، دوباره سركوفت آ شروع مي شه!
اصلا من نمي دونم اينا خودشون زن نبودن؟! كسي كه وجود خودش رو ننگ بدونه اصلا آدمه!؟ خودشون از جنس من بودن و وقتي من به دنيا اومدم، همه آَه آه كردن! يكي نبوده بهشون بگه آخه آدماي بي عقل اگه دختر بده، شماهام زن هستين! پس چه اسمي رو خودتون ميذارين؟!
مادرم مي گفت تو رو بقل مي كردن و شعر مي خوندن و مي گفتن:
پسر پسر قند عسل دختر دختر كُپه خاكستر!
اگه من كُپه ي خاكستر بودم خودشون كه كُپه ي كثافت بودن!
((دوباره عمه م عصباني شد و يه سيگار ديگه روشن كرد و يه خرده بعد گفت))
- سر اسم گذارون خيلي جالب بوده! مادرم مي خواسته اسم منو " ليا " بزاره و اونا مي گفتن كه بايد اسمم رو عذرا بزارن! بالاخره اونا موفق ميشن و اسم من ميشه عذرا! حالا چه منظوري داشتن خدا مي دونه!
دوران بچه گيم يادم نيس! آدم هميشه از يه سن و سالي يه مرتبه همه چيز يادش مي مونه! براي من اين سنّ، شيش سالگي بود.
يادمه سر حرف زدن مشكل داشتم ! سر رفتار مشكل داشتم ! سر لباس پوشيدن مشكل داشتم ! سر فكر كردن مشكل داشتم! سر درس خوندن مشكل داشتم! سر دوست داشتنم مشكل داشتم!
من عاشق مادرم بودم و هميشه م ازش گله مند! بيچاره از صبح كه بلند مي شد دنبال كار و بدبختي بود! دستاش شده بود عين دست مردا زبر و خشن! وقتي صورتم رو ناز مي كرد دردم مي اومد! هيچوقت خنده ش رو نديدم! يعني غير از يه دفعه!

يادمه موقعي كه با هم تنها مي شديم باهام روسي صحبت مي كرد امّا بهم مي گفت كه جلو بقيه روسي حرف نزنم!
خُب منم بچه بودم و گاهي كلمات روسي از دهنم مي پريد بيرون و اون موقع بود كه تو خونه شر به پا مي شد!
يعني اوّل يه تو دهني به من مي زدن و بعدش دعوا و مرافعه با مادرم!
حالا اينا به كنار! بدبختي اصلي سر دين و ايمونم بود! از يه طرف مادرم از مسيح برام حرف مي زرد و از يه طرف عمّه هام و مادر پدرم بهم نماز ياد مي دادن!
مادرم هرچي بهم مي گفت بايد پيش خودم مي موند و در عوضش ، عمه هام موقع قرآن خوندن مي گفتن بايد بلند بلند بخونم!
مونده بودم اين وسط كه جريان چيه! يه دختر بچه ي شيش ساله كه از اين چيزا سر در نمي آره! حالا من به كنار! مكافات موقعي بود كه هر هفته شب جمعه مي رسيد
و مادرمم بايد همراه من تو خوندن قرآن شركت مي كرد!
بيچاره فارسيش رو نمي تونست درست ادا كنه و اونا وادارش مي كردن كه قرآن بخونه! حالا شما حساب كنين يه زن روس با اون لهجه مي خواد زير و بم كلمات عربي
رو درست و صحيح ادا كنه!
هميشه آخرش دعوا و كتك بود! هر كلمه اي رو كه مادرم اشتباه تلفظ مي كرد يه پس گردني بهش مي زدن! اونم جلوي من! جلو دخترش كه جونش بود و مادرش! جلو
چشم من مادرم رو مي زدن و تحقير مي كردن!
ازشون متنفر بودم! از شب جمعه ها متنفر بودم! از پدر سنگدل و بي عرضه م متنفر بودم!
براي همينم دين مادرم رو انتخاب كردم چون اون هميشه با مهربوني برام حرف مي زد و قصه هاي قشنگ برام مي گفت و هر وقتم كه اشتباه مي كردم بهم ياد مي داد
امّا عمه هام با هر اشتباه يه پشت دستي بهم مي زدن!
ماني - مگه مادرتون مسلمون نشده بود؟!
عمه - با تهديد و شكنجه كه نميشه آدم رو وادار به قبوا يه عقيده كرد! با كتك زدن و تنبيه كه آدم به چيزي ايمان نمي آره!
من بعد از چند وقت فقط اين رفته بود تو فكرم كه مسيح مي بخشه اما عمه هام با هر اشتباه كوچيك محاله كه ازش بگذرن!
مادرم چون فارسيش خوب نبود،با هر اشتباهي كه تو خوندن يا اداي زير و زبَر مي كرد، كتك مي خورد!
بهش مي گفتن تو خونه اي كه مرد نيس بايد حجابشو حفظ كنه! بهش مي گفتن كه حق نداره پاشو ار تو خونه بيرون بذاره!
بهش مي گفتن نبايد صداشو كسي بشنوه!
بهش مي گفتن تو چون زني،حق فكر كردن نداري و جات بايد شوهرت برات فكر كنه!
بهش القا كرده بودن كه خداوند اونو فقط براي سرگرمي مرد آفريده! چه حالي پيدا مي كردين؟! بعدش چيكار مي كردين؟! اصلا بعدش شخصيتي تو وجودتون باقي مي
موند؟!
((دوباره يه سيگار ديگه روشن كرد و شروع كرد به كشيدن. ماني م دوتا سيگار درآورد و روشن كرد و يكيش رو داد به من و گفت))
- واقعا زندگي سختي بوده، اگه يه روزي يه همچين چيزي به من بگن تموم وجودم مسخ ميشه!
عمه - بعدش به فكر خودكشي نمي افتادي؟!
ماني - خودكشي نه اما زندگي برام خيلي سخت مي شد!
عمه - اون وقت چيكار مي كردي؟!
ماني - چيكار مي تونستم بكنم؟! مي چسبيدم به كارم و با جدّيت خانوما رو سرگرم مي كردم!
((عمه م اولش يه نگاه بهش كرد و بعد زد زير خنده كه يه چپ چپ به ماني نگاه كردم و گفتم))
- خجالت نمي كشي وسط صحبت عمه شوخي مي كني؟!
ماني - شوخي نكردم! اگه خداوندِ عالم منو براي سرگرمي خلق كرده باشه، خب منكه نمي تونم خلاف آفرينش عمل كنم!
- يه همچين چيزي اصلا نيس! اينا رو عمه هاي عمه با عقل كوچيك خودشون مي گفتن و اشتباه م بوده!
ماني - البته! البته!
((يه خرده ساكت شد و بعدش گفت))
- عمه جون! مي گم نكنه واقعا منظور از آفرينش آقايون همين باشه؟!
اين عمه هاتون الآن كجان كه ما بتونيم در اين مورد ازشون استفسار كنيم؟!
((عمه م خنديد و گفت))
- الآن هفت كفن م پوسوندن!


345 346 تا 349

ماني - مي گم حالا ضرر كه نداره ما به اين وظيفه ي مهم قيام كنيم و روزي يكي دو ساعت خانومارو سرگرم كنيم؟! اگه يه همچين تكليفي واقعا
وجود داشته باشه كه خب ما ادا كرديم! اگرم وجود نداشت كه ما چيزي رو از دست نداديم! يه عده بنده ي خدا رو شاد كرديم! من از همين فردا شروع
مي كنم به اداي وظيفه! اصلا از همين امروز شروع مي كنم! وقتي يه وظيفه گردن آدمه چرا هي عقبش بندازه؟!
- واقعا كه ماني!
ماني - يعني چي ؟! پس فردا ، وقتي منو تو گور گذاشتن تو مي آي جواب پس بدي؟! مي خواي منو جهنمي كني؟!
- تو واقعا اميدي م به بهشت داري؟!
ماني - مگه بهشت مال آدماي درستكاري نيس كه تموم تكاليف شونو انجام دادن؟! خب اگه تكليفي گردن منه كه نبايد ازش شونه خالي كنم!
- عمه،شما بفرمايين! به چرت و پرتاي اين توجه نكنين!
((عمه م كه مي خنديد سيگارش رو خاموش كرد و گفت))
- تو اون بچه گي اين رفته بود تو ذهنم كه پيش مادرم مي تونم راست بگم و تنبيه نمي شم اما جلو عمه هام حتما بايد دروغ بگم چون اگه راستش رو
بگم كتك مي خورم! مثلا مادرم بهم مي گفت كه نبايد دوغ بگم و وقتي شبا ازم مي پرسيد كه امروز چه كاراي بدي كردي و چند تا دروغ گفتي و وقتي
بهش راستش رو مي گفتم: با يه لبخند بهم مب گفت كه كار بدي كردم امّا منو مي بخشيد!
جاش اگه مثلا جلو عمه هام يه حرفي از دهنم دَر مي رفت با بي رحمي فلفل مي ريختن تو دهنم!
دست و پامو مي گرفتن و يكي شون فلفل مي آورد و با دستش دماغم رو مي گرفت و وقتي دهنم رو براي نفس كشيدن وا مي كردم و فلفل رو به
زور مي كرد تو دهنم! آتيش مي گرفتم! همچين زبونم مي سوخت كه انگار آتيش گذاشتن روش!
مي پريدم بالا و پايين! دور اتاق مي چرخيدم و زار مي زدم! جالب اينكه عمه هام نميذاشتن آب بخورم كه سوزشش كم بشه! اون وقت مادرم صدام رو
مي شنيد و فقط گريه مي كرد! منم از دستش عصباني مي شدم كه چرا كاري نمي كنه! چرا كمكم نمي كنه!
مي دوئيدم و جيغ مي زدم و گريه مي كردم و سرزنش هاي عمه هامو گوش مي دادم كه مي گفتن آهان! خالا خوب شد؟! حالا آدم شدي؟! حالا بازم
حرف بد مي زني؟! حالا بازم بي روسري مي ري تو حياط؟! حالا بازم . . . .
منم تو دلم مي گفتم : آره! بازم اينكارارو مي كنم اما يادم مي مونه كه جلو شما نكنم! يادم مي مونه كه نبايد به شماها راست بگم!
و يادم موند!
براي همينم هميشه به مادرم راست مي گفتم و به اونا دروغ!
وقتي مادرم ازم مي پرسيد كه امروز خدا رو شكر كردي و من نكرده بودم ، بهش راست مي گفتم اما اگه مثلا عمه هام ازم مي پرسيدن كه امروز نماز
خوندي! براشون هزار تا قسم مي خوردم كه آره خوندم در صورتي كه نخونده بودم! يعني تو همون بچه گي با خودم مي گفتم كه اصلا به شماها چه
مربوطه؟! مگه شماها منو آفريدين؟!
جالب اين بود كه ادعاي دين و ايمون مي كردن اما تا يه جا دور همديگه جمع مي شدن ، شروع مي كردن پشت سر همديگه صفحه گذاشتن! خدا مي
دونه چه چيزايي مي گفتن و چه وصله هايي به همديگه مي چسبوندن!
100تا چيز نديده رو ديده مي كردن! چه تهمت هايي به دختراي همسايه مي زدن! چه دروغايي نمي گفتن! چه جادو جنبل آيي نمي كردن و بخورد
مادرشوهرشون و خواهرشوهراشون نمي دادن!
در عوض مادرم هيچوقت دروغ نمي گفت! هيچوقت از اين حرفا نمي زد!
حتي وقتي كه من پيشش از عمه هام بد مي گفتم،گوشاشو مي گرفت و به رو من سي مي گفت (( من هيچي نمي شنوم! من هيچي نمي
شنوم!)) بعدشم تند تند مي گفت (( خداي من دخترم رو ببخش كه هنوز بجه س و نمي فهمه چي مي گه!))
يادمه حدود يازده سالم بود. يه شب تو اتاق نشسته بوديم و منتظر بوديم كه پدربزرگ تون بياد و بخوابيم! آخه هميشه بايد مادرم يك ساعت قبل از
پدربزرگ تون مي رفت تو اتاقش و اونا رو با همديگه تنها ميذاشت كه اگه خواستن حرفي بزنن،بتونن! آخه شماها نمي دونين قديم چه جوري بود!
عروس با كلفت تو خونه فرقي نداشت! يه برده بود كه هرچي بهش مي گفتن بايد اطاعت مي كرد! مثلا يادمه كه مادرم هيچوقت حق نداشت بالاي
اتاق بشينه! هميشه جاش همون جلوي در بود! بالاي اتاق جاي مادر شوهر و خواهر شوهرا بود!
مادرم هيچوقت حق نداشت كه قبل از مادر شوهر و خواهر شوهراش يا شئهرش لب به غذا بزنه! مادرم حق نداشت پاشو جلو اونا دراز بكنه! حق نداشت جلو اونا بخنده،هرچند كه اصلا نمي خنديد! حق نداشت جلو اونا منو بقل كنه و ناز و نوازشم كنه! حق نداشت ظهرا بخوابه و بايد به كاراش مي رسيد! حق نداشت پيش شوهرش بشينه يا باهاش حرف بزنه! و هزار تا حق نداشت ديگه! حتي اون بيچاره حق نداشت اسم شوهرش رو ببره! بايد هميشه پدربزرگ تونو آقا صدا مي كرد!
خلاصه اون شب كه منتظر بوديم پدربزرگ تون بياد تو اتاق كه بگيريم بخوابيم،مادرم جلو يه ميز نشست و شروع كرد دعاي قبل از خوابش رو خوندن! منم داشتم رو تخت خوابا بازي مي كردم.
دعاي مادرم كه تومو شد بدبخت حواسش پرت شد و رو سينه ش صليب كشيد! نگو يكي از عمه هام داشته از جلو اتاقمون رد ميشده و اين صحنه رو ديده! وا مصيبتا!
ده دقيقه نگذشته بود كه از اون طرف حياط سر و صدا بلند شد! اول صداي داد و بيداد و بعد فرياد و يه خرده بعد همگي ريختن تو اتاق ما و شروع كردن از مادرم چيز پرسيدن! يكي مي گفت داشتي چيكار مي كردي؟! يكي مي گفت جلو ميز نشسته بودي برا چي؟! يكي مي گفت فلان فلان شده با دستت چيكار مي كردي؟!
خلاصه مادرم نمي دونست جواب كدومشونو بده كه مادرشوهرش همه رو ساكت كرد و خودش از مادرم پرسيد تو مگه مسلمون نيستي؟! تو همون موقع يادمه كه پدربزرگ تون خواست قضيه رو ماست مالي كنه امّا مادرش يه تشر بهش رفت كه اونم ساكت شد و دوباره همون سؤال رو از مادرم كرد! مي دونستم مادرم دروغ نمي گه! چشم از دهنش ور نداشتم! چه كار بدي م كردم! كاشكي زود بلند شده بودم و از اتاق رفته بودم بيرون! شايد اگه من اونجا نبودم مادرم يه بهانه اي مي آورد و قضيه به خير و خوشي تموم مي شد اما خب تو اون سن و سال عقلم چه مي رسيد؟!
خلاصه مادرم برگشت و يه نگاهي به من كرد و بعد با شهامت گفت (( نه من مسلمون نيستم!))
اينو كه گفت دو تا عمه هام با مادرشون يه مرتبه هجوم بردم طرفش و شروع كردن به كتك زدنش! كتكش مي زدن و بهش فحش مي دادن! كافر! نجس ! سگ ! حرومزاده ! . . . !
پدربزرگ تون همونجا واستاده بود و نگاه مي كرد و شوهر عمه هام بيرون واستاده بودن و هي لا اله الا الله مي گفتن!
مادرم كتك مي خورد و من گريه مي كردم و يه دقيقه آويزون مي شدم به پدرم و ازش مي خواستم كه جلو اونا رو بگيره و يه دقيقه مي رفتم و به عمه هام آويزون مي شدم كه مادرم رو نزنن و اونام پرتم مي كردن عقب! ديگه نمي دونستم بايد چيكار بكنم! يه قدري دچار فشار عصبي شده بودم كه يه مرتبه رفتم يه گوشه و دستامو گذاشتم رو گوشامو شروع كردم با تموم وجودم جيغ كشيدن! جيغ مي كشيدم و همونجور مي گفتم خدا! خدايي كه اينا مي گن! كجايي؟! دارن مادرم رو مي كشن! خدايي كه اگه اسمتو بگم كتك مي خورم كجايي! دارن مادرمو مي كشن!
نمي دونين چه جوري مادرمو مي زدن! با هرچي دست شون مي اومد مي زدن تو سر و كله ي مادرم! خون از سر و صورتش راه افتاده بود اما نه فرياد مي زد و نه از خودش دفاع مي كرد و نه حتي ناله مي كرد! داشت اون زير مي مرد اما هيچي نمي گفت! ديگه نمي دونستم بايد چيكار كنم!
جلو چشمم داشتن مادرم رو مي كشتن و زورم نمي رسيد كه بهش كمك كنم!
يه مرتبه همونجور كه جيغ مي زدم پريدم از اتاق بيرون و شروع كردم به اذان گفتن! نعره زدم و با جيغ گفتم " الله اكبر،الله اكبر،الله اكبر،الله اكبر"
انقدر صداي جيغم بلند بود كه خودم باور نمي كردم! به همون خدا قسم كه چهارمين الله اكبر رو هنوز نگفته بودم كه از در و ديوار صداي الله اكبر بلند شد!
هركسي از همسايه ها صداي الله اكبرم رو شنيد با همون الله اكبر جوابمو داد! از تو كوچه و اين خونه ي همسايه و اون خونه ي همسايه و بالاي پشت بوم و تو حياط خونه بغلي صداي الله اكبر بلند شد! انقدر صدا بلند بود كه عمه هام و مادرشون ترسيدن و مادرم رو ول كردن!
خدا جوابمو داد!
عمه هامو مادرشون از ترس فرار كرده بودن تو اتاق شون اما صداي الله اكبر قطع نمي شد! خودمم ترسيده بودم! هرچي بالا پشت بوم و اين.......
350 تا 353

طرف و اون طرف رو نگاه مي كردم كسي رو نمي ديدم اما صداي الله اكبر همه جا بود! همچين صدا مي اومد كه دلم داشت مي لرزيد!
از ترس دوئيدم تو اتاق و رفتم بغل مادرم كه يه گوشه چهارچنگولي مونده بود! چشماش بسته بود! وقتي خودمو چسبوندم بهش،چشماشو وا كرد و سرشو برگردوند طرف ِ در ِ اتاق و يه خرده به صداي الله اكبر گوش كرد و يه لبخند زد و آروم به روسي گفت : صداي خداس!
بعد چشماشو بست و همونجور كه با دستاش ،دلش رو گرفته بود ، سرشو تكيه داد به ديوار و ديگه چيزي نگفت امّا هنوز همون لبخند رو لباش بود!
اون شب مادر پدربزرگ تون اجازه نداد كه نه من و نه پدربزرگ تون بريم پيش مادرم بخوابيم و تا صبح نتونستم بهش سر بزنم! سحر كه براي نماز خوندن بيدارم كردن،زود رفتم سراغ مادرم. هنوز همونجور كه ديشب تكيه ش رو داده بود به ديوار مونده بود و تكون نخورده بود ! رفتم جلو و سرش رو آروم بلند كردم. يه صداي ناله ي آروم ازش شنيدم! زود يه چراغ روشن كردم و بردم جلوش كه ديدم تمام لباساش خوني يه! انگار خون بالا آورده بود! نتونستم جلو خودمو بگيرم و زدم زير گريه! وقتي صداي گريمو شنيد،چشماشو وا كرد و آروم بهم گفت گريه نكن! گفتم : مامان درد داري؟ سرشو تكون داد! گفتم لباسات همه خوني شده! دوباره سرشو تكون داد! نمي دونستم بايد چيكار كنم! از صداي گريم،پدربزرگ تون كه تازه وضو گرفته بود،اومد تو اتاق و تا وضع مادرم رو ديد،اومد جلو و تا دستش خورد به مادرم كه فريادش رفت هوا! انگار دنده هاش شكسته ود و خونريزي داخلي كرده بود!
اومد كه بغلش كنه و بخوابوندش تو رختخواب كه مادرش از تو حياط داد زد و گفت "اگه پاتو بذاري اونجا و دست به اون كافر بزني نفرينت مي كنم"!
قشنگ يادمه! پدربزرگ تون ، مادرم رو ول كرد و رفت بيرون و به مادرش گفت : آخه حاج خانم حالش خوب نيس" ! مادرشم دوباره سرش داد زد و گفت " به درك! بذار بميره" !
پدربزرگ تونم يه چيزي زير لب گفت و از همونجا رفت براي نماز! موندم من تنها! حالا بايد چيكار مي كردم؟! نه زورم مي رسيد كه مادرم رو از جاش بلند كنم و نه كاري بلد بودم كه بكنم! دوباره زدم زير گريه و به مادرم گفتم مادر چيكار كنم؟!
آروم زير لب گفت " ايمان داشته باش " ! گفتم تو حالت خيلي بده آخه! گفت حال من بد نيست! حال اونا بده ! گفتم مي خواي برات آب بيارم؟ گفت : نه. گفتم گرسنه ت نيس؟ گفت : نه.
نمي دونستم ديگه بايد چيكار كنم! همونجور جلوش نشسته بودم و نگاهش مس كردم! اونم داشت نگاهم مي كرد! يه مرتبه آروم و با درد، دستش رو از رو شكمش ور داشت و آورد جلو و دست منو گرفت! خيلي سعي مي كرد كه من نفهمم كه چقدر درد داره اما از صورتش معلوم بود كه داره چه زجري مي كشه! آروم دست منو گرفت و گفت "اينو قايم كن"! بعد يه چيزي گذاشت تو دستم! نگاه كردم ديدم يه صليبه! زود طرف در اتاق رو نگاه كردم! مي ترسيدم يه دفعه عمه هام اونجا باشن و ببينن و بازم بيان مادرم رو كتك بزنن! تند صليب رو گذاشتم تو جيبم كه گفت اگه من مردم،اينو يواشكي بنداز تو قبرم! گفتم مادر مگه تو داري ميميري؟! يه لبخند ديگه بهم زد! منم دوباره زدم زير گريه كه گفت چرا گريه مي كني؟ گفتم براي تو! اگه تو بميري من چيكار كنم؟! گفت مردن كه گريه نداره! يه وقتا مردن بهترين نجاته!
نمي خواستم حتي در مورد مردن مادرم فكر كنم چه برسه به اينكه حتي حرفش رو بزنم! براي همين گفتم مامان مي خواي موهاتو شونه كنم؟! يه لبخند ديگه بهم زد و آروم سرشو تكون داد! زود بلند شدم و رفتم از سر بخاري شونش رو آوردم و رفتم پشتش و شروع كردم آروم آروم موهاشو شونه كردن! داشت از درد به خودش مي پيچيد اما هيچي نمي گفت! منم داشتم گريه مي كردم و اشك هام از اون بالا مي چكيد رو سرش و موهاش! يه خرده كه موهاشو شونه كردم آروم گفت يه موقع پدرم اينكارو مي كرد! برام قصه مي گفت و موهامو شونه مي كرد! گفتم مي خواي برات قصه بگم؟ آروم سرشو تكون داد. منم شروع كردم براش قصه گفتن! يكي از همون قصه هايي رو كه شبا برام قصه مي گفت! قصه مي گفتم و موهاشو شونه مي كردم و با هر شونه آروم سرشو مي آورد پائين كه دردش نياد!
" موقعي كه تو روسيه برف مي آد، يه مرتبه همه جا سفيد مي شه! انگار كه يه پارچه ي سفيد كشيدن رو همه ي روسيه! اون وقت درختاي كاج فقط از زير برف آ ديده مي شن!
دخترا و پسرا دست همديگه رو مي گيرن و همونجور كه آواز مي خونن، از روي برف آ رد مي شن و جاپاهاشون رو زمين مي مونه! وقتي سردشون مي شه همديگه رو بغل مي كنن و بلندتر آواز مي خونن!"
اينجاي قصه كه رسيدم ديدم ديگه وقتي موهاشو شونه مي كنم،سرشو با حركت شونه پايين نمي آره! يه لحظه يه فري رفت تو سرم امّا نمي خواستم باورش كنم!
مادرم مرده بود!
((بعد ساكت شد و تكيه ش رو داد به مبل و با دستاش اشك هاشو پاك كرد و يه سيگار روشن كرد و رفت تو فكر. من و ماني م سرمونو انداختيم پايين و هيچي نگفتيم. منكه اصلا خجالت مي كشيدم تو چشماي عمه م نگاه كنم! واقعا عجب پدربزرگي!
خلاصه كمي بعد دوباره شروع كرد و گفت :
- وقتي فهميدم مادرم مرده،شروع كردم به جيغ كشيدن! از صداي جيغم،اول پدربزرگ تون و بعدش بقيه ريختن تو اتاق ما و وقتي ديدن مادرم مرده خيلي ترسيدن! زود كمك كردن و جسد مادرم رو رو به قبله خوابوندن و يه ملافه كشيدن روش و پدربزرگ تون دست منو گرفت و همگي رفتيم بيرون. اونجا بود كه تازه فهميدن چيكار كردن!
اون موقع ها مملكت خر تو خر بود وگرنه پدرشونو در مي آوردن! با همه ي اينا بازم ترسيده بودن! همگي رفتن تو يه اتاق اما منو نذاشتن برم تو! منم پشت در اتاق واستاده بودم و گوش مي كردم كه اينا چي دارن به همديگه مي گن! همه با هم حرف مي زدن! پدربزرگ تون داشت باهاشون دعوا مي كرد كه چرا اينكارو كردن و مادرش از عمه هام طرفداري مي كرد و شوهر عمه هام همش مي گفتن كه اگه مردم بفهمن برامون بد مي شه!
بالاخره قرار بر اينشد كه مادرم رو همونجا تو حوض خونه غسل بدن و همونجا كفن كنن و بعدش يواشكي ببرنش و يه جا چالش كنن! يعني شوهر عمه هام مي گفتن غسل نداده جنازه رو ببريم امّا مادر پدربزرگ تون و عمه هام مي گفتن نمي شه! گناه داره!!! خلاصه وقتي قرارشونو با همديگه گذاشتن ، يكي از شوهر عمه هام به پدربزرگ تون گفت آقا شما كه محرم ش هستين،همين الان يه كاغذ بردارين و انگشتش رو بزنين پاش!
يه مرتبه همه سكت شدن! پدربزرگ تون گفت براي چي؟! شوهر عمه م دو تا سرفه كرد و آروم گفت : اگه پس فردا يا اينجا يا روسيه اوضاع سر و سامون گرفت و سراغ اين مرحومه رو گرفتن و اومدن دنبالش و حساب كتابي وسط اومد ، حداقل يه كاغذ دست تون باشه!
اينا رو كه گفت صدا از كسي در نيومد كه خودش دوباره گفت يه صورت مجلس از تموم اموالي كه داشته بايد بكنيم كه ايشون همه رو در فلان تاريخ صلح كرده به شما!
يه مرتبه مادرش گفت طلا جواهراشم هس! يه بغچه بنديلم داشت كه هميشه با خودش بود و از خودش جدا نمي كرد! اونم وردارين! حتما يه چيز قيمتي توشه!
تا اينا رو شنيدم با اينگه داشت حالم از اين آدما بهم مي خورد اما معطل نكردم تا اونا سرشون گرم بود دوئيدم طرف اتاقمونو و رفتم تو ملافه رو از روي مادرم زدم كنار و دولّا شدم و صورتش رو ماچ كردم و گفتم مادر ببخشين امّا حيفه كه اينا نصيب اين آشغالا بشه!
زود رفتم سر جعبه ي جواهراش و وازش كردم. توش دو تا سينه ريز جواهر بود و چند تا انگشتر و سه تا پنج مناتي طلا! تندي همه رو ورداشتم و جعبه رو گذاشتم سرجاش و رفتم از زير لباس مادرم،همون كيسه اي رو كه مي گفتن در آوردم و دست كردم توش! حدس مس زدم بايد چي باشه! يه انجيل بود! مي دونستم اگه دست اينا بهش برسه مي سوزوننش !
اونم ور داشتم اما نمي دونستم بايد كجا قايم شون كنم! يه مرتبه يه چيزي به عقلم رسيد! دوئيدم ته حياط و از يه درخت توت رفتم بالا و تموم طلا و جواهرا و انجيل رو گذاشتم تو يه سوراخ كه بالاي درخت بود و زود اومدم پايين و رفتم رو پله ها نشستم! يه ده دقيقه بعد ، در اتاق وا شد و همه اومدن بيرون و پدربزرگ تون رفت طرف اتاق مون و بقيه شروع كردن با چند تا چادر شب ، دور حوض رو پوشوندن كه از بيرون چيزي ديده نشه!
تا اونا مشغول بودن ، پدربزرگ تون كه از سر و صورتش يا از ترس و يا از تقلّايي كه كرده بود عرق مي ريخت ار اتاق اومد بيرون و رفت طرف مادرش و با

ناراحتي گفت جعبه ي جواهراش خاليه! مادرش گفت همه جارو گشتي؟! گفت آره!
اونم گفت غير ممكنه! بايد خودم بگردم! بعدش به يكي از عمه هام گفت بيا كمك و همونجور كه مي رفتن طرف اتاق،عمه م گفت : آخه دست و بالمون نجس مي شه! مادرشم گفت عيبي نداره! مايه ش يه آب كشيدنه!
دوتايي رفتن تو اتاق اما يه ربع بعد دست خالي و عصباني برگشتن بيرون و عمه م بلند گفت : نيس كه نيس! نمي دونم ني مسلمون چيكارشون كرده!
اينو كه گفت شوهرش يه سري تكون داد و گفت حيف شد! هر كدوم از اون سينه ريزا پول شيش دنگ خونه بود!
تا اين حرف از دهنش در اومد پدربزرگ تون عصباني برگشت طرف اتاق و رفت تو و شروع كرد به گشتن! رفتم از پشت شيشه نگاهش كردم! حداقل احترام عشقش رو هم نگه نداشت! همه ي اسباب اثاثيه ي اتاق رو ريخت به هم و دست آخر جسد مادر منو،زن خودش رو،عشقش رو،براي پيدا كردن چندتا تيكه جواهر،هي از اين رو به اون رو مي كرد! ديگه مي خواستم بالا بيارم! يه آن خواستم صداش كنم و بهش بگم مرده رو ول كن بيا جواهرارو بهت بدم بدبخت! اما جلو خودمو گرفتم و هيچي نگفتم! آخرش بعد از نيم ساعت گشتن با لب و لوچه ي آويزون از اتاق اومد بيرون و نشست لبه ي ايوون و گفت نيس كه نيس! حتما يكي ورشون داشته!
يه مرتبه همه ي كله ها برگشت طرف من! منم زود خودمو زدم به اون راه كه يعني حواسم به هيچي نيس! اونام روشونو كردن اون طرف و يه خرده بعد يكي از شوهر عمه هام يه كاغذ رو آورد و داد به پدربزرگ تون و اونم يه نگاه روش رو كرد و از جاش بلند شد و رفت تو اتاق و يه خرده بعد برگشت بيرون و همونجور كه به كاغذ نگاه مي كرد به شوهر عمه م گفت "همين انگشتي كه پاشه مدركه"؟!
اونم كاغذ رو گرفت و گفت : ماهام تصديقش مي كنيم.
بعدش خودش و اون يكي شوهر عمه م پاي كاغذ رو يه چيزي نوشتن و امضاء كردن و پدربزرگ تون كاغذ رو گذاشت پَر ِ شالش و از مادرش پرسيد حاضر شد؟! آفتاب رسيد وسط آسمون آ! بعد خودشم رفت كمك و دور تا دور حوض رو با چادرشب پوشوندن و وقتي كار تموم شد ، لب پشت بوم رو نگاه كردن كه كسي نباشه و با دو تا عمه هام و مادرشون رفتن و جسد مادرم رو آوردن دم در اتق و دوباره لب پشت بوم و ديوار همسايه رو نگاه كردن و يواش مادرم رو بردن لب حوض گذاشتن رو زمين و دو تا شوهر عمه هام رفتن كنار و پدربزرگ تون از تو چادر شب اومد بيرون و رفت پيش اونا و عمه هام و مادرشون شروع كردن به شستن و غسل مادرم ! بي انصافا يه ((دولچه)) اب مي ريختن روش و بهش فحش مي دادن! از همه بيشتر عمه كوچيكم بهش فحش مي داد! وقتيم كه زنده بود اون از همه بيشتر بهش حسودي مي كرد و به پر و پاش مي پيچيد! چشم نداشت مادرمو كه از خودش خيلي خيلي خوشگل تر و ظريف تر بود ببينه!
مادرم با سواد بود و هزار تا هنر داشت اما اون فقط مثل گاو غذا مي خورد! مادرم اسب سواري بلد بود و اون خر رو با كمونچه فرق نميذاشت! مادرم پيانو مي زده مثل ماه،اون با قابلمه هم نمي تونست ضرب بگيره! مادرم گلدوزي مي كرد و اون دو تا كوك م نمي تونست بزنه! مادرم همچين نقاشي مي كرد كه آدم باورش نمي شد و اون خيلي كه همت مي كرد با زغال مي تونست رو تخم مرغ براي چشم كردن و چشم زخم دايره بكشه! خلاصه اصلا با هم ديگخ قابل مقايسه نبودن!
حالا كه مرده بود داشت عقده هاشو خالي مي كرد! بهش مي گفت تن و بدنش رو ببين! عين شيربرنج مي مونه! چه موآيي داره! عين خربزه زرد! قدش عين نردبون دزداس! گرگ زاده عاقبت گرگ شود گرچه با آدمي بزرگ شود!
انقدر از اين مزخرفا گفت تا پدربزرگ تون به صدا در اومد و با تشر بهش گفت "آبجي بسه ديگه! هرچي بوده حالا مرده! حسابش از اين "من بعد" با خداس! زودتر كارتونو تموم كنيد تا همسايه ها خبر دار نشدن"!
آروم از لاي چادر شب رفتم تو. مي خواستم براي آخرين بار مادرم رو ببينم. يواش رفتم جلو و نگاهش كردم. رنگ پوستش سفيد مثل گل بود هرچند كه پهلوهاش كبود شده بود! موهاش مثل طلا بود! قدش بلند! خوش اندام! ظريف!
يه مرتبه زدم زير گريه كه عمه م برگشت طرفم و تا منو ديد داد زد و گفت " يكي اينو از اينجا رد كنه آخه!" پدربزرگ تون زود اومد تو و دست منو گرفت و يه لحظه چشمش افتاد به مادرم! فقط اون لحظه ديدم كه اشك تو چشماش جمع شد و بعدش روش رو برگردوند و دست منو كشيد و با خودش بيرون برد و يه گوشه پيش خودش نشوند!
ديگه گريه نمي كردم! فقط يه چيزي داشت تو سينه م قلمبه مي شد! يه چيزي مثل كينه! يه كينه ي شتري!
((بغض گلوش رو گرفت و ساكت شد ! ماهام هيچي نگفتيم! راستش با اينكه پدربزرگ مو نديده بودم و كاراي اون به من ارتباطي نداشت اما خجالت كشيدم! مي دونستم ماني ام الان همين حال رو داره! يه خرده بعد عمه م دوباره گفت ))
- ده دقيقه يه ربع بعد سه تايي دستشون رو شستن و كار تموم شد و پدرم از تو طويله ي بغل خونه ، درشكه رو آورد و همگي كمك كردن و جسد مادرم رو پيچيدن تو يه قالي و بردن بيرون و گذاشتن تو درشكه! اين ديگه واقعا شرم آور بود! جسد مادرم رو همونجور كه تو قالي بود،تا كرده بودن كه معلوم نشه دارن يه مرده رو با خودشون مي برن!
داشتم از غصه دق مي كردم اما نه حرفي زدم و نه اعتراضي كردم و نه گريه اي! همه رو جمع كردم و گذاشتم رو اون كينه ي شتري! گذاشتم هي رو همديگه جمع بشه!
خلاصه سرِ بردن و نبردن من دعوا شد! عمه ها و مادرشون مي گفتن با خودمون نبريمش اما پدربزرگ تون مي گفت : نه! اونا مي گفتن بياد چيكار؟! خودمون مي بريمش و مي كنيمش تو يه سولاخ و برميگرديم! ديگه دنباله دوئك مي خوايم چيكار؟! اما پدربزرگ تون مي گفت مادرشه! بايد سر چال كردنش باشه! اونام پاشونو كرده بودن تو يه كفش كه الا و لله نبايد اينو ببريمش اما آخرش ديگه شوهر عمه هام به صدا در اومدن و گفتن بابا هر چيزي حدي داره!
بچه حق داره واسه خاك كردن مادر بياد! پدربزرگ تونم منو بغل كرد و گذاشت رو درشكه و خودشم پريد بالا و حركت كرد. بقيه م از غيظ شون موندن خونه و با ما نيومدن و من و پدربزرگ تون و دو تا شوهر عمه هام با درشكه رفتيم! مادر بيچاره مم كه تاش كرده بودن و تپونده بودنش يه گوشه!
دو ساعت بعد رسيديم بيرون شهر و يه جايي كه نمي دونم كجا بود،درشكه رو نگه داشتن و اومدن پايين و وقتي مطم.ن شدن كسي اون دور و ور نيس ، يه بيل و كلنگ رو كه بسته بودن پشت درشكه،در آوردن و شروع كردن به كندن يه گوشه ي بيابون! منم پياده شده بودم و داشتم دور و ورم رو نگاه مي كردم.
تا چشم كار مي كرد بيابون برهوت بود! ديّارالبشري ديده نمي شد! تهران مثل امروز نبود كه! پاتو يه خرده از تو شهر ميذاشتي بيرون ديگه بيابون بود و تو!
يه ساعت و نيم طول كشيد تا زمين رو نيم متر دو دو متر كندن! پدربزرگ تون كلنگ مي زد و شوهر عمه هام به نوبت با بيل خاك رو مي ريختن بيرون.
قبر حاضر بود! سه تايي رفتن طرف درشكه و قالي تا شده رو كشيدن از توش بيرون و بردن بقل قبر و گذاشتن رو زمين! تا اونا برن و جسد مادرم رو بيارن، يواشكي صليب رو از تو جيبم در آوردم و انداختم يه گوشه ي قبر و با پا زدم و از اون بالا يه خرده خاك ريختم توش كه معلوم نشه! وقتي جنازه رو بغل قبر گذاشتن رو زمين و خواستن قالي رو صاف كنن ، نشد! جسد مادرم خشك شده بود!
سه تايي يه نگاه به همديگه كردن و پدربزرگ تون دولبا شد و به زور جنازه رو راست كرد! قرچ قرچ صدا بلند شد! يه مرتبه گوشامو گرفتم و صورتم رو برگردوندم! انقدر چندش آور بود كه شوهر عمه هامم ناراحت شدن و هي لا اله الا لله مي گفتن! برگشتم طرف پدربزرگ تون! دلم مي خواست ببينم الان چه حالي داره! همونجور نشسته بود كنار قالي و سرشو گرفته بود تو دستاش! خودشم از اين كار ناراحت شده بود! زود شوهر عمه هام اومدن جلو و گفتن "ياالله ! تمومش كنيم كه دير شد"! سه تايي قالي رو وا كردن و جسد مادرم رو كه كه تو يه ملافه ي سفيد پيچيئه شده بود و سَرشم مثل شكلات پيچونده بودن و با نخ پرك بسته بودن ، در آوردن و پدربزرگ تون پريد تو قبر و جنازه رو گرفت! حالا نه تنهايي زورش مي رسه و نه مي تونه از شوهر عمه هام كمك بخواد! آخه هرچي بود ناموسش بود و اونام بهش نامحرم!!!
جنازه ي مادرم رو زد به اين لبه ي قبر و كشيد به اون طرف قبر و با بدبختي گذاشت كف قبر! داشت ديگه حالم بهم مي خورد! وضع طوري شده بود كه شوهر عمه هامم صورت شونو برگردوندن اون طرف! آدما گاهي چقدر لجن مي شن! دختر زيبا و قشنگي رو كه تو پر قو بزرگ شده بود بايد اينجوري دفنش كنن!
بگذريم! خلاصه وقتي كار تموم شد،از تو گودال اومد بيرن و همونجور بالا سر قبر واستاد كه تندي شوهر عمه هام،يكي با بيل و اون يكي با دست و پا،خاك رو ريختن تو قبر! 5 دقيقه بعد تن ِ گُل مادرم رفت زير يه خروار خاك! . . .

جنايت تموم شده بود و سندش رفته بود زير خاك! مونده بودن آدمايي كه دست شون به يه خون آلوده شده بود وتازه فهميده بودن چه كردن! سه تايي ساكت واستاده بودن و به قبر پر شده نگاه مي كردن! آروم آروم يه بادي اومد و خاك رو از يه طرف بلند مي كردو يه طرف ديگه ميذاشت ويه صداي زوزه مانند مي داد! يه بته خوار از اين ور قِل مي خورد و چهار متر اون طرف تر گير مي كرد به يه بتّه خوار ديگه!
چهارتايي همونجور بي حرف واستاده بوديم و قبر پر شده رو نگاه مي كرديم! نمي دونم چرا اما انگار هيچ كدوممون نمي تونستيم چشم ازش ور داريم! حالا تو اون موقع هر كدوم از اونا چه فكري مي كردن نمي دونم اما من فقط به پستي آدما فكر مي كردم! با همون كوچكي م مي فهميدم كه مادرم يه غريب اين خاك بود و باهاش چه كردن! با همون كوچيكيم مي فهميدم كه مادرم يه مهمون ايم مردم بود و باهاش چه كردن!
بغض گلوم رو گرفته بود و داشت خفه م مي كرد اما نمي تونستم جلو اونا گريه كنم! سرمو تكون نمي دادم چون مي دونستم كه با يه تكون كوچيك بغض تو گلوم از جاش حركت مي كنه و سر اشكم وا ميشه! فقط به خاك تپه شده ي رو قبر نگاه مي كردم!
مي دونم باور نمي كنين اما به همين وقت روز قسم كه تو همون موقع يه مرتبه باد تند شد و تند شد و تند شد و شايد دويست ،سيصد تا بته خار رو از جا كند و همه رو آورد طرف ما!
بتّه خار از 50،60متري حركت مي كردو صاف مي اومد طرف ما! نه يكي! نه دوتا!
عجيب اين بود كه دو تا دوتا،سه تا سه تا مي شدن و بغل هم بغل هم،قِل مي خوردن و مي اومدن طرف ما! حالا اگه بگي يه مثقال خاك رو هوا بلند شده بود نشده بود! فقط باد مي اومد و بتّه خارآرو از جا ور مي داشت ق ِل ق ِل زنون مي آورد طرف ما!
اول حواس هيچكدوممون بهش نبود! همه تو خودمون بوديم! اما بعدش اول من فهميدم! يعني وقتي هفت هشت تا بته خار اومدن و از بغل من رد شدن و گرفتن به پاي پدربزرگ تون و شوهر عمه هام، من متوجه شدم و بعد از من اون سه تا!
سرشون رو از طرف قبر بلند كردن و با پاشون بته هارو كنار زدن كه چند تا ديگه اومدن! يه مرتبه همه سرشون چرخيد طرف باد! انگار يه لشكر داشت از دور مي اومد طرف ما! نمي دونم چرا بي اختيار خنديدم! اصلا دست خودم نبودا يه مرتبه خندم گرفت و وقتي حركت بته خارارو ديدم، اين سوره اومد تو ذهنم و منم خوندمش! مي خنديدم و مي خوندمش!
اِذَا الشمس و كُوِرّت و اِذَا النجومُ انكدرت و اِذَاالجبالُ سيرت.
هنوز من آيه ي سوم رو نخونده بودم كه پدربزرگ تون و دو تا شوهر عمه هام از ترس شون در رفتن و رفتن پشت درشكه قايم شدن!
صداي خنده ي سر و خشك من كه خودمم اصلا باور نمي كردم كه يه همچين كاري رو يه همچين وقتي بكنم،همچين با باد تو بيابون پيچيد كه راستش خودمم ترسيدم اما از جام تكون نخورم! حالا تموم اين جريانات يا اتفاقي بود يا نبود نمي دونم اما جز هر سه تا مون قسم كه از اين بتّه ها يه دونشم به من نخورد!
((عمه م كه اينو گفت يه حال عجيبي شدم! تموم بدنم لرزيد! بي اختيار دستم رفت تو جيبم و پاكت سيگارم رو در آوردم اما نمي تونستم از تو پاكت سيگار در بيارم! دستم همچين مي لرزيد كه سيگار بين انگشتام گير نمي كرد! يه آن ماني برگشت طرف من و به دستام نگاه كرد و بعد پاكت سيگار رو ازم گرفت و دو تا از توش در آورد و روشن كرد و يكيش رو داد به من! عمه م اين جريان رو ديد و يه مرتبه همونجور كه اشك از چشماش مي اومد گفت))
- نگذرين از غريبي كه سرشو بكنه طرف آسمون! نگذرين از دلي كه شيكسته باشه! نگذرين از آهي كه از ته دل بياد بيرون!
مادر من كه مومن بود! حالا يا مسيحي يا كليمي يا هر دين ديگه اما نگذرين از اينكه يه روزي حتي به كافر ظلم بشه! پيغمبر وقتي ديد كه يكي دو روز از بالا پشت بوم اون مرد خاكستر نمي ريزه پايين، رفت سراغش و گفت فهميدم مريضي كه نتونستي از اون بالا خاكستر بريزي پايين و اومدم عيادتت ! اون مرد وقتي اين رفتار رو ديد ، ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۰۵
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 8 بخش چهارم

عمه – مي گم راستش رو بگو وگرنه بقيه ي سرگذشتم رو نمي گم آ!
ماني – اَلنَجاتُ في الصديق! خدا اون روز رو نياره! زبونم لال!زبونم لال! اگه يه روز يه همچين اتفاقي برام بي افته، بلافاصله در يك نيمه شبِ تاريك و خلوت . . .
((با پا آروم زدم به پاش كه يه نگاه به من كرد و بعدش گفت))
- واگذارش مي كردم به خدا!
- ((عمه م شروع كرد به خنديدنو گفت))
- اي پدرسوخته! مگه ترمه حريف تو مي شه؟!
ماني - والا شده! انقدر با لگد به ساق پام زده كه بايد همين روزا فكر پلاتين براش باشم!
- مي فرمودين عمه!
عمه - آره! خلاصه جريان عشقش رو به پدربزرگم مي گه! پدربزرگمم كه مي دونسته دخترش زن اون بشو نيس، يكي نبودن دين شون رو بهانه مي كنه و مي گه يه همچين چيزي امكان نداره! بعدشم بهش قول ميده كه تو همين روزا آستين بالا مي زنه و يه دختر خوشگل رو كه هم دينشم باشه براش خواستگاري مي كنه! پدربزرگ شمام ديگه هيچي نمي گه و دمق و پكر ميذاره مي ره و تا چند روزي م همين جوري بوده و بعدشم كم كم اخلاقش خوب مي شه و مي چسبه به كار و شروع مي كنه فوت و فن تجارت و كاسبي رو از پدربزرگ من ياد گرفتن.
يه سال از اين جريان مي گذره و همه چي بر وفق مراد بوده! مادرم تعريف مي كرد صبح به صبح كه از خواب بلند مي شدن،پدربزرگ شما مي رفته و نون تازه و سر شير مي خريده كه مادرم خيلي دوست داشته و مي شستن دور هم صبحونه مي خوردن و بعدش پدربزرگ شما و پدربزرگ من مي رفتن سركار و مادر من مونده خونه با خواهر و مادر پدربزرگ شما.اونام مرتب باهاش حرف مي زدن و بهش مهربوني مي كردن و خلاصه با مهربوني اونا،اسارت تو خونه رو يه جوري تحمل مي كرده!
بعد از يك سال م پدربزرگ من يكي يكي خواهرهاي پدربزرگ شمارو شوهر ميده و عروسي و جهاز و چي و چي و چي!
تا اينجا همه چي خوب بوده تا اينكه تقريبا دو سال و نيم بعد،تو ماه محرم كه همه جا مراسم عذاداري و سينه زني بوده يه روز پدربزرگ شما به مادرش مي گه كه يه شربت نذري درست كنه كه وقتي دسته هاي سينه زني ما آن، بين شون پخش كنه.مادرشم يه شربت خوب درست مي كنه و مي ريزه تو چندتا كُپ و ميذاره اونجا.
شب ش كه مي رسه پدربزرگ تون به پدربزرگ من مي گه كه دوتايي با همديگه برن براي شربت دادن.اونم قبول مي كنه و باهاش مي ره.
((اينجا كه رسيد يه خرده مكث كرد و بعدش گفت))
- از اينجا به بعد چيزايي يه كه براتون نازه گي داره و عجيبه!حالا بگم؟!
((دوتايي گفتيم كه عيبي نداره و منتظريم كه يه سيگار ديگه روشن كرد و دوتام من و ماني روشن كرديم و بعدش گفت))
- خلاصه دو تايي با دو سه كُپ شربت راه مي افتن و مي رن از خونه بيرون و مي رن و مي رن تا به يه دسته ِ سينه زن مي رسن. همونجا يه چارپايه ميذارن و بساط شونو علم مي كنن و پدربزرگ شما به پدربزرگ من ميگه كه براي اينكه بين مردم بيشتر اعتبار پيدا كنه، خوبه كه شربت رو اون بده به مردم.اونم ميبينه راست ميگه و شروع مي كنه به ريختن شربت تو ليوان و ميده به مردم.چند نفري كه مي خورن يه مرتبه همهمه مي افته بين سينه زن آ و يكي دوتاشون شربت رو تف مي كنن بيرون و يه دفعه ولوله مي افته تو جمعيت!
صداي كافر كافر از سينه زن آ بلند مي شه! نوحه خون كه اينطوري مي بينه،خوندنش رو قطع مي كنه كه ببينه اون وسط چه خبره كه يه مرتبه دو سه نفر داد مي زنن و ميگن "اين كافر بي دين و ايمون،عرق ريخته تو شربت نذري!"
مردم كه اينو مي فهمن،مي ريزن سر پدربزرگم! اون بدبختم هرچي مياد حرف بزنه،بدتر ميشه چون لهجه داشته و ديگه كسي چيزي ازش قبول نمي كرده!دشنه ها ميره بالا و مياد پايين و خون از ده جاي تن پدربزرگم روون ميشه و تا بزرگترا و ريش سفيدا بفهمن چي شده و بيان جلو مردم عصباني و متعصب رو بگيرن كه پدربزرگم تو خون خودش مي غلطه و ديگه كار از كار ميگذره و اون وسط سه،چهار نفر پيدا مي شن و نعش نيمه جون پدربزرگم رو از ميون سينه زن آ مي كشن كنار و مي برنش طرف خونش كه پدربزرگ شما مي رسه و مي گه چي شده كه جريان رو براش مي گن و اونم مي زنه تو سر و كله ش و كمك مي كنه كه پدربزرگمو برسونن به دخترش!
حالا چقدر طول مي كشه خدا مي دونه اما وقتي پدربزرگم به خونه مي رسه كه داشته جون مي داده و نفس هاي آخرش رو مي كشيده!
مادرم كه يه همچين وضعي رو ميبينه،خودشو مي رسونه بالا سر پدرش و شروع مي كنه به جيغ و فرياد كردن و گريه زاري! بقيه م همين طور! يعني ديگه صدا به صدا نمي رسيده كه گوش بدن ببينن اون پيرمرد بدبخت چي مي خواد بگه! فقط مادرم يه لحظه مي شنوه كه پدرش به روسي كلمه ي خيانت رو ميگه و پدربزرگ شما رو نگاه مي كنه و بعدشم چشاش بسته ميشه!
((اينو كه گفت ساكت شد و تكيه ش رو داد به مبل و يه پك به سيگارش زد و بعدش به من و ماني نگاه كرد! نمي تونستم چيزي رو كه مي شنوم باور كنم! يعني پدربزرگمون يه همچين نقشه ي كثيفي رو كشيده بوده؟! يعني عمه م راست مي گفت؟! دليلي براي دروغ گفتن نداشت! اونم بعد از اين همه سال!
تو چشماش نگاه كردم! صداقت رو مي ديدم اما باور كردن يه همچين چيزي م برام سخت بود براي همين پرسيدم:))
- پدربزرگ ما اون موقع كجا بوده؟!
عمه - نمي دونم!
- يعني اينا همه يه نقشه بوده؟!
عمه - نمي دونم!
ماني - يعني يه نفر بعد از اون همه مهربوني كه بهش كردن يه همچين كاري مي كنه؟!
عمه - نمي دونم!
- ولي چيزي رو كه شما برامون تعريف كردين همين معني رو ميده!
عمه - من فقط اون چيزي رو كه شنيده بودم براتون گفتم! بيشتر از اينم نمي دونم،پس نمي گم چون از دروغ متنفرم!
- پدربزرگ شما تو اون لحظه ديگه چيزي نگفته؟!
عمه - فقط يه كلمه و يه نگاه!بقيه ش رو بايد خودتون حدس بزنين!
- باور كردنش سخته!
عمه - پس من دارم دروغ مي گم!
- نمي گم شما دروغ مي گين اما مسعله خيلي عجيبه!
ماني - از بقيه ي سرگذشت ميشه اين قسمت رو حدس زد!شايدم اصلا قضيه اينطوري نبوده باشه!
- يعني چي؟!
ماني - شايد اصلا كسي تو شربت عرق نريخته باشه!
- پس مردم از كجا فهميدن؟!
ماني - شايد اون كسايي كه داد زدن و گفتن اين كافر عرق تو شربت ريخته و اونايي كه با دسنه پدربزرگ عمه رو زدن و اونايي كه از اون وسط كشيدنش بيرون و رسوندنش خونه،همه يكي بودن!
- يعني پدربزرگمون چندنفر رو اجير كرده كه اين نقشه رو پياده كنن؟!
ماني- سينه زن بدون اجازه ي بزرگ هيئت هيچ كاري نمي كنه! بزرگ هيئتم هميشه سعي مي كنه سر و صداهارو بخوابونه و كار به جاهاي باريك نكشه!
((يه مرتبه عمه م شروع كرد به خنديدن و گفت:))
- ديدين حالا خودتون مي تونين حدس بزنين!
- يعني درست حدس زديم؟!
عمه - مادرم مي گفت اون موقع و تو اون روزاي اول كه اين اتفاق افتاده بوده،نمي تونسته فكرش رو متمركز كنه اما بعدش چرا! يعني مي گفت: بعد از اين جريان،هرماه يه نفر مي اومده در خونهو پدربزرگتون مي رفته دم در و باهاش يه خرده حرف مي زده و بهدشم اون ميذاشته و مي رفته! هيچوقتم پدربزرگتون به كسي نمي گفته كه اين كيه يا با اون چي كار داره! يه شب كه مادرم نسبت به اين مسئله حساس ميشه،يواشكي از يه جايي سعي مي كنه كه صورت اون يارو رو ببينه! اينجا بوده كه كم كم همه چي براش روشن مي شه! اين مردي كه ماهي يه شب ميومده اونجا، يكي از همون كسايي بوده كه پدرش رو بعد از زخمي شدن مي آره خونه!
وقتي اين جريان رو مي فهمه، مي ره تو كوك پدربزرگ شما و متوجه ميشه كه هر بار اون يارو مي آد دم خونه،پدربزرگتون يه چيزي دستمال پيچ مي كنه و مي ده بهش! بهدا مي فهمه كه پدربزرگتون نزديك اومدن اون يارو كه مي شه، يه مقدار پول ميذاره تو دستمال و ميذاره تو گنجه و وقتي اون مياد در خونه، مي ده بهش!
ماني - اُجرت يا حق السكوت!
((عمه خنديد و يه سيگار ديگه روشن كرد و يه پك بهش زد و گفت:))
-
بگذريم! بعد از اون شب يه مدتي همه عذاداري مي كنن تا كم كم مسئله كمرنگ ميشه و زندگي به حالت عادي بر ميگرده. تو اين مدتم پدربزرگ شما كار حجره يبازار رو ميگيره دستش و مي شه همه كاره ي خونه.از اون به بعد بيشتر به مادرم مهربوني مي كرده! مادرم مي گفت تا بيرون از خونه بود كه بود! وقتي برمي گشت خونه مثل پروانه دور و بر من مي چرخيد!از هيچي برام كم نميذاشت! اينم بايد بگم كه پدربزرگتون واقعا عاشق مادرم بوده! از تموم اين نقشه م كه اجرا كرده بوده دو تا هدف داشته! يكي اينكه مادرم رو به دست بياره،يكي م اينكه دست بزاره رو كل ثروت پدربزرگم كه تو هر دوشم موفق مي شه!
مادرم مي گفت يه سال كه از كشته شدن پدرش ميگذره، يه شب پدربزرگتون مياد تو اتاق مادرمو در رو پشت سرش مي بنده و به مادرم ميگه كه مي خوا باهاش حرف بزنه. مادرم كه فكر ميكنه پدربزرگتون مي خواد در مورد كار و پول و اي چيزا باهاش صحبت كنه، مي شينه و گوش ميده كه پدربزرگتونم مسئله ي ازدواج رو مي كشه جلو! مادرم شديدا مخالفت مي كنه و بهش ميگه كه خيال داره تا چند وقت ديگه بره اروپا! پدربزرگتونم فقط بهش مي خنده و مادرم معني اين خنده رو از فرداش مي فهمه!
در اندروني قفل و كلون ميشه و مادرم مي شه يه زنداني راستي راستي! رفتار اهل خونم باهاش عوض مي شهو همونايي كه تا حالا باهاش دوست بودن،ميشن دشمنش! مي گفت كه يه مرتبه از مهمون اون خونه تبديل مي شه به كلفت اون خونه! وادارش مي كنن كه جارو بزنه،شيشه بشوره،دوخت و دوز كنه ، مستراح بشوره و خلاصه هر كار ديگه غير از ظرف شويي و پخت و پز! حالا مي دونين چرا اين دو تا كر رو بهش نمي دادن؟! حتما اينم يه خرده فكر كنين مي فهمين اما ديگه به مغزتون زحمت نمي دم! بهش مي گفتن تو نجسي! كافري ! مي گفتن اگه دست به ظرفا يزنه، نجس مي شن و اونا بايد آب شون بكشن! تحقير!
فروپاشي شخصيت! از بين بردن اعتماد به نفس و تخريب روحي!
كار به جايي مي كشه كه بهش تف مي كردن! يعني خونواده ي پدربزرگ شما وقتي مي ديدنش،عملا بهش آب دهن مي انداختن! اي كاش كار به همين جا ختم مي شده!
-
ديگه چيكار مي تونستن بكنن؟!
عمه - شكنجه هاي ديگه! شما نمي دونين وقتي آدما بخوان بد باشن چقدر تو اين كار پيش مي رن! وقتي به خودشون حق دادن كه مي تونن نسبت به يه انسان ديگه بدي كنن،ديگه نمي شه جلوشونو گرفت!
مادرم مي گفت ديگه بهش اجازه نمي دادن با اونا غذا بخوره! ظرفاشو از مال خودشون جدا كرده بودن! اون اتاق بزرگ رو ازش گرفته بودن و بهش بغل مستراح يه اتاق انباري تو زير زمين داده بودن! حرف هاي زشتي بهش مي زدن كه از شنيدن شون مو به تن آدم راست مي شه! كاري باهاش كرده بودن كه هر مقاومتي رو توش از بين برده بوده!
-
تنبيه بدني م مي كردنش؟!
عمه - نه! احتاجي ديگه نبود! يادت باشه كه هر موجود زنده بعد از يه مدت نسبت به شكنجه هاي بدني يا مقاوم مي شه و يا كشته مي شه! از اون گذشته احتاجي به اين مسئله نبوده! ضمن اينكه پدربزرگتون مادرم رو دوست داشته و اجازه ي اين كارو بهشون نمي داده! فقط ازشون خواسته بوده كه خردش كنن! شخصيت ش رو! گذشتش رو! ايمان ش رو! اعتقاداتش رو! اينا از هرچيزي بدتره! مخصوصا ضربه ي آخر كه كلا باعث تسليم شدن مادرم مي شه!
مي گفت يه روز متوجه شدم كه تو غذايي كه براي من مي كشن و مي دن بهم كه ببرم تو اتاقم بخورم، تف مي كنن! ديگه از اون به بعد تا زماني كه مي تونسته تحمل كنه،لب به غذا نمي زنه و وقتي تحملش تموم مي شه، يه روز پدربزرگ تونو صدا مي كنه و بهش مي گه كه حاضره باهاش ازدواج كنه!
-
چرا از اونجا فرار نمي كرده؟!
عمه - تو خونه هاي قديمي رو ديده بودي؟! درست مثل يه زندان! زندان براي زن و دخترايي كه توش مثلا زندگي مي كردن! بيروني از اندروني جدا بود! ديواراي بلند با فاصله از خونه ي همسايه!
وقتي در اندروني قفل و كلون مي شد ديگه از زندان بدتر بود! هيچكس نمي تونست ازش فرار كنه مخصوصا كه چندتا زندان بانم داشته باشه!
اينارو كه گفت از جاش بلند شد و فنجونا رو گذاشت تو سيني و از اتاق رفت بيرون و يه خرده بعد با چندتا چايي برگشت و يكي يدونه گذاشت جلو ما و خودشم يكي ورداشت و نشست و يه خرده ازش خرد و گفت))
-
مادرم مي گفت : وقتي به پدربزرگتون مي گه كه راضيه باهاش ازدواج كنه خيلي خوشحال مي شه و زود بهش مي گه كه چقدر دوستش داره و چقدر از اين كارا كه تو اين مدت در حق ش انجام شده ناراحت بوده و از اين مزخرفا! بعدش مي گه ايشالا وقتي مسلمون شدي دوباره ميشي خانم اين خونه و عزت و احترامت برميگرده سرجاش! تا مادرم اين حرف رو مي شنوه و شروع مي كنه به داد و فرياد كردن كه من نمي خوام دينم رو عوض كنم و اين مسئله چه ربطي به ازدواج داره و تو به دين خودت باش و من به دين خودم اما پدربزرگ تون خيلي آروم ميگه كه نمي تونه با يه دختر غير مسلمون ازدواج كنه و وقتي كه مي بينه مادرم داره مقاومت مي كنه، سرش رو ميندازه پايين كه بره بيرون! مادرمم مي فهمه كه با رفتن اون، از فردا دوباره همين شكنجه ها ادامه پيدا مي كنه! براي همينم صداش مي كنه و سعي مي كنه با منطق مجابش كنه اما هركاري مي كنه و هرچي مي گه، پدربزرگ تون سر حرفش مي مونه و مي گه كه بايد مادرم مسلمون بشه! مادرمم چون چاره اي نداشته قبول مي كنه! پدربزرگ تونم همون موقع مي فرسته دنبال يه آقا و رسيده نرسيده خونه، بلافاصله مادرم رو مسلمون مي كنه و همونجا صيغه ي عقد رو جاري مي كنن و مادرم ميشه زن پدربزرگ شما! يعني ميشه پدر من! همون شبم دوباره مادرم بر مي گرده به اتاق پنج دري و زفاف انجام مي شه!
-
مادر شما شوهرش رو دوست داشته؟
عمه - اگه زن تو پدرت رو كشته باشه و تو بدوني،بازم دوستش داري؟
((
هيچي نگفتم كه دوباره يه سيگار روشن كرد و گفت:))
-
از فرداش مادرم به خيال اينكه اوضاع براش عوض مي شه، چشم از خواب وا مي كنه اما دريغ و صد افسوس كه وقتي پرده ها دريده شد ديگه احترامي در بين نمي مونه!

اون روزش مادرم موقعي از خواب بلند مي شه كه پدرم، يعني پدربزرگ شما رفته بوده سركار. مادرم بيدار مي شه و از اتاقش مي آد بيرون و مي ره اون طرف عمارت و مي ره تو اون قسمت كه مادر شوهر و خواهر شوهراش زندگي مي كردن. البته خواهرشوهراش هر دو شوهر داشتن و يكي شون يه بچه و اون يكي م حامله بوده و هركدومم با شوهراشون تو يه اتاق زندگي مي كردن. قديم اين طوري بوده ديگه!
خلاصه مادرم تا پاشو ميذاره اون قسمت و سلام مي كنه، متوجه مي شه اون فكرايي كه كرده درست نبوده و اگرچه رفتار خونواده ي شوهرش باهاش كمي بهتر شده بود اما زياد با گذشته فرق نداشته!
مي ره يه گوشه مي شينه كه مادر شوهرش بهش مي گه ببين ناشتا خانوم...
ماني - چي خانم؟!
عمه - ناشتا خانم! آخه اسم مادرم ناتاشا بوده و چون مادرشوهرش يه آدم بي سواد بوده بهش جاي ناتاشا،ناشتا خانم مي گفته! خلاصه ميگه ببين ناشتا خانم تا حالا هركي بودي و هرچي بودي واسه خودت بودي و از اين به بعد تموم شده و رفته پي كارش! از حالا به بعد شدي عروس اين خونه! اگه نمي دوني م بدون كه هر عروسي وارد هر خونه كه مي شه يه وظايفي داره! جاروي خونه و ظرف شويي و رختشويي گردن توئه! حواست رو جمع كن كه از امروز به بعد، نه آشغال تو اتاقا و حياط ببينم و نه ظرف و ظروف كثيف و نه رخت نشسته!
مادرم كه زبون فارسي رو درست متوجه نمي شده، يه خرده صبر مي كنه تا معني حرف هاي مادرشوهرش رو بفهمه و وقتي متوجه مي شه كه داره چي مي گه،كمي فكر مي كنه و بعدش مي گه اينكه كارايي بوده كه قبلا م مي كردم!
مادرشوهرشم آني جواب ميده كه تو براي ما هموني هستي كه بودي! توام فرقي نكردي! مادرم مي گه من حالا عروس شما هستم! مادرشوهرشم مي گه چون عروس مايي بايد اين كارارو بكني! مادرم بازم يه فكري مي كنه و مي گه پس اين ازدواج براي من چه امتيازي داشته كه اونم مي گه چون حالا ديگه مسلمون شدي اَخ و تف بهت نميندازيم!
اون موقع بوده كه مادرم چشمامش وا مي شه و گوشي دستش مي آد كه چاره اي جز قبول نداره! حداقل براش اين امتياز رو داشته كه ديگه تو غذاش كثافت كاري نمي كنن!


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۰۴
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 8 بخش سوم

يه لحظه نگاهش كردم و تازه فهميدم جريان چيه!اونقدر از دستش عصباني شدم كه نگو!))
-تو غلط كردي!اين كارا چي ميكني؟!
((خيلي خونسرد واستاده بود و منو نگاه ميكرد))
-ديگه شورش رو در آوردي ا!
ماني-مگه نميخواستي شمال نري؟!
-چرا اما نه اينطوري!
ماني-خوب طور ديگه نميشد!يعني باور نميكردن!
-حالا باور ميكنن؟
ماني-البته!ميتونم خيلي راحت مدرك رو تو توالت بهشون نشون بدم!فقط ميري تو توالت سيفون رو نكش!
((اومدم برم طرفش و بزنم تو سرش كه فرار كرد و رفت بيرون!دويدم دنبالش اما دوباره وضع م بد شد و رفتم طرف دست شويي كه چراغ پايين روشن شد!ديگه نفهميدم چي شد و رفتم تو دست شويي!
وقتي اومدم بيرون ديدم مادام و پدرم و زري خانم اونجا واستادن و تا منو ديدن شروع كردن هركدوم يه چيزي گفتن!))
زري خانوم- نقل سرد!سرديش كرده!
پدرم- آب به آب شده حتما!
زري خانم- ببريمش بيمارستان!
((يه خورده بعد عموم رسيد!همه هول شده بودن جز مادرم كه فكر ميكرد بازم داريم كلك ميزنيم!اومدم يه چيزي بگم كه دوباره حال م بد شد و برگشتم تو دست شويي كه پشت سرم ماني م اومد تو و گفت))
-تو بشين كارت رو بكن ما ببينيم چه جوري!
-گم شو برو بيرون تا نزدم تو سرت!
پدرم- خوب بذار ببينيم چه جوري ديگه!
-پدر خواهش ميكنم!
عمو- خوب بچه از ماها خجالت ميكش!
ماني-زري خانم!زري خانم!پس شما بيا نگاه كن!
زري خانم- واي خدا مرگم بده!اين حرفا چيه ماني خان!
ماني-آخه اين از مردا خجالت ميكشه!با خانما از اين حرفا نداره!
-ماني ميري بيرون يا نه؟!
((پاش رو گذاشته بود لايه در و نميذاشت كه در رو ببندم!))
ماني-نميشه!من بايد چك كنم كه اسهالت توش خون نباشه!
-بابا خون توش نيس!
ماني-پس توش چيا هس؟!
-زهر مار!
ماني-حداقل رنگشو بگو خودمون حدس بزنيم محتواش چيه!
-ماني!خفه ميشي يا نه؟!
پدرم- به اين بچه چرا فحش ميدي؟!
ماني-ميگه چرا من رو پيش يه دكتر خوب نبردي!
-ماني خواهش ميكنم پات رو واردر!الان ناجور ميشه ا!
ماني-خيلي خوب!پس بگير پايين كه در و ديوار رو كثيف نكني!
((اينو گفت و پاشو برداشت كه در رو بستم و قفل كردم و وقتي خيالم راحت شد از همونجا داد زدم و گفتم))
-مگه ماني من دستم بهت نرسه!
ماني-تو فعلا اگه دستت به شير آب برسه بهتره!
((هم از دستش عصباني بودم و هم خنده م گرفته بود!از همونجا ميشنيدم دارن به همديگه چي ميگن!))
پدرم- كي اينطوري شد؟!
ماني-الان يه ساعت!تاحالا هشت دست شيكمش اجابت كرده!
عموم- آب تنش تموم نشه خوبه!
ماني-نه!الان بياد بيرون و تنقيه آب يخش ميكنم كه هم آب بدنش تامين بشه و هم اونجاش فريز بشه و بند بياد!
((مادرم انگار كم كم متوجه شده بود كه جريان واقعيه!اومد پشت در دست شويي و گفت))
-هامون!واقعا حالت بده؟!
-بعله مامان!فعلا اجازه بدين شما!
مادرم- چيكار كنيم بند بياد؟!اينجوري كه نميشه!
ماني-يه چوب پنبه يه بزرگ لازمه كه بذاريم درش و بند بياريمش!
-خفه شو ماني!
پدرم- حالا بيا بيرون ببينم چي شده آخه!
-بابا جون نميتونم بيام بيرون!مي فهمين نميتونم يعني چي؟!
ماني-بيا بيرون برات لگن ميذاريم!
-ماني مگه اينكه نيام بيرون!
پدرم- بابا به اين چه مربوطه آخه!
ماني-آخه منو مسعوله اين واكنش طبيعي خودش ميدونه!مي بينين چه آدم بي منطقي يه!واخ واخ واخ!بابا سيفون رو بكش!مرديم اينجا از بو گند!بو لاش مورد ميده وامنده! چند وقت اين معده كار نكرده؟!سر شب چي خوردي؟!تخم مرغ؟!
((همه زدن زير خنده!خودمم اون تو مرده بودم از خنده!بلند داد زدم و گفتم))
-بابا شما اونجا واستادين من نميتونم كاري بكنم!ماني!ماني!
ماني-جون ماني!الان متفرق شون ميكنم!
((بعد بلند داد زد و گفت))
-از اين لحظه هرگونه تجمع بيش از دنفروا تحصن بيش از سه نفر در مقابل دست شويي ممنوعه!متفرق شين ممكن هر لحظه اين شليك كنه!
مادرم- راست راستي حالش بد شده؟!
ماني-يعني چي؟!باور نميكنين؟!هامون!هامون!
-چيه؟!
ماني-لطفا يه زور بزن كه من بتونم اينجا صداي دلٔ دردت رو به عنوانه مدرك شفاهي به عزيزاينا ارائه بدم!
-زهر مار!بيتربيت!
ماني-ا......!پس من چهجوري به اينا ثابت كنم تو مريضي؟!تصوير رو كه سانسور كردي و بهمون نشون نميدي،حداقل بذار به صداش دلمونو خوش كنيم!بويي،صداي چيزي بده كه من به گوش جهانيان برسونم!
((بعد به مادرم اينا گفت))
-ساكت!ساكت!الان ميشه صداشو واضح و بدون پارازيت شنيد!
((همه زدن زير خنده كه عموم گفت))
-حالا چيكار كنيم؟!
ماني-اينكه با اين وضعش نميتون بياد شمال!يعني تا دم در دست شويي هم نميتونه بياد چه برسه به شمال!شما برين،منم چند ساعت ديگه ميبرمش دكتر!
عموم- يعني تنهاش بذاريم؟!
ماني-قاعدتا اين جور وقتا مريض رو تنها ميذارن كه با دلٔ راحت كارش رو بكنه!حالا اگه شما واسه ش دلٔ نگرانين،در رو وا كنم برين تو تا نگراني تون برطرف بشه!
عموم- باز بيادب شدي؟!
پدرم- پس ما ميريم!مطمئني كاري با ما نداري؟!
ماني-برين به سلامت!اصلا م نگران نباشين!من الان ميگردم و يه درپوشي چيزي گير ميارم و جلو نشتش رو ميگيرم تا برسونيمش به يه لوله كشي چيزي!
((دوباره همه خنديدن كه پدرم از پشت در گفت))
-هامون!ما بريم؟!
-بعله پدر!شما برين!من حالم كمي بهتره!
پدرم- پس يه خورده كه بهتر شدي با ماني برين دكتر!
-چشم!ميريم!
((پدرم و عموم رفتن پايين مادرم به ماني گفت))
-بالا خره دارين راست ميگين يا بازي در آوردين؟!
ماني-بابا دو تا دونه قرص كاركن انداختم تو شيرش خورده و دو دفعه م رفته مستراح!عالم و آدم فهميدن داره معدش كار ميكنه!
((از همونجا داد زدم و گفتم))
-دروغ ميگه!پنج تا قرص بيزا كوديل انداخته تو شير و داده من خوردم!
مادرم- پنج تا؟!اينكه راست روده ميشه!
ماني-نه بابا!اين معده ((يوبس)) رو پنجاه تا بيزا كوديل م نميتونه روون كنه چه برسه به پنج تا!حالا فعلا شما برين بخوابين،من اينجا واستادم!
مادرم- آخه اسهالش حالا حالاها بند نمياد كه!
ماني-الان بياد بيرون پوشكش ميكنم تا صبح پس نده!صبح م بهش نبات سوخته ميديم بند مياد!
((مادرم خنديد و گفت))
-هامون!خوبي؟!
-آره مادر!شما برين!
مادرم- واقعا چه كارا ميكنين شما ها!بالا خره م يه بلايي سر خودتون ميارين!
((اينو گفت و خنديد و رفت پايين كه ماني گفت))
-خوشت اومد چه جوري برنامه مسافرت رو كنسل كردم؟!
-چه فايده داره؟!پدر منم در اومد!حالا گيرم مسافرت نرم !با اين وضع ي كه دارم نميتونم پامو از خونه بذارم بيرون!ايشالا ماني بميري تو!همچين دلم پيچ ميزنه كه دارم ميميرم!
ماني-عوضش معدت ميشه اين آينه!
-برو گمشو!حالا چيكار كنم؟!
ماني-الان برات نخودچي ميارم بلافاصله معدت قفل ميشه!
-همه رفتن پايين؟!
ماني-آره!خيلي كار داري اون تو؟!
-نمي دونم!
ماني-يعني چي؟!از معدت هم خبر نداري؟!
-برو گمشو!
ماني-من رفتم بخوابم!كارت تموم شد بيا توام بگير بخواب!
-مگه اينكه از اينجا نيام بيرون!تو فكر نكردي ممكنه بلايي سرم بياد؟!واقعا كه ماني!تو آدم نميشي!
((ديدم هيچي نگفت))
-ماني!ماني!
((هرچي صداش زدم جواب نداد!منم ده دقيقه بعد اومدم بيرون و رفتم تو اتاق كه ديدم راحت گرفته خوابيده!خواستم اذيتش كنم اما دلم نيومد!خودمم رفتم و گرفتم خوابيدم!اما چه خوابي؟!تا ساعت نه صبح چهار بار ديگه رفتم دست شويي!))

((ساعت حدود ده صبح بود كه دو تايي سوار ماشين شديم و راه افتاديم طرف خونه ي عمه.خيابونا يه خرده شلوغ بود و يه ساعت طول كشيد تا رسيديم.
عمه تو خونه تنها بود و وقتي ما رو ديد خيلي خوشحال شد و زود چايي دم كرد و تا چايي حاضر بشه،سه تايي رفتيم تو پذيرايي و نشستيم كه عمه به ماني گفت))

- چطوره حالش؟
ماني - خوبه.
عمه - از من چيزي نميگه؟
ماني - والا چي بگم؟
عمه - عيبي نداره ! دنياس ديگه ! تا بوده همين بوده ! يعني اونم جوونه ! آدم تو جووني خيلي كارا مي كنه كه بعدش خودشم پشيمون مي شه!
((براي اينكه حرف رو عوض كنم گفتم))
- شما چطورين؟
عمه - محبس خويشتن منم از اين حصار خسته ام
- ناشكري نكنين!
عمه - ناشكري نمي كنم اما خيلي خسته م.
ماني - همه ش براي اينه كه تنهايين! اگه يه شوهر بكنين تموم خستگي تون درمي ره! شما نمي دونين اين شوهر چه خواصي داره!
((عمه كه مي خنديد گفت))
- من از اين چيزام ديگه گذشته! تازه از هر چي مردم هست دلم بهم مي خوره! از دستشون كم نكشيدم! حالا ببينم كار تو با ترمه به كجا كشيد؟
ماني - از بس كتكم زده ازش شيكايت كرم! فعلا به قيد ضمانت آزادش كردن تا نوبت دادگاه مون بشه!
((عمه خنديد و گفت))
- كتكت مي زنه؟!
ماني - خيلي وحشيه! ازتون گله گي دارم! موقع فروش نگفتين اين دختر با آدمي (( آمخته)) نشده و انس نگرفته!
((عمه دوباره خديد و گفت))
-اينارو از كجا ياد گرفتي؟!
ماني - راستي عمه جون من زندگي ترمه رو اصلا نمي دونم چه جوري بوده! از خودشم نمي خوام بپرسم! جريانش چه جوريه؟!
عمه - به اونم مي رسيم! يه مقدارشو براي هامون گفتم!
ماني - منم اومدم بقيه شو بشنوم.
عمه - مگه برات تعريف كرده؟!
ماني - آره! شنيدم كه از اونجاي سرگذشت به بعد يه چيزايي هس كه با چيزايي كه ما مي دونيم فرق داره!
((عمه يه خرده ساكت شد و بعدش گفت))
- راستش نمي دونم بايد براتون بگم يا نه!
ماني - بگين! دهن ما قرصه! همينجا لاخاكش مي كنيم!
((عمه دوباره خنديد و گفت))
- پس بذارين اول يه چايي بخوريم بعد.
- ركسانا اينا كجان؟
عمه - رفتن پيش دوستشون.بشينين الآن مي آم.
((بلند شد و رفت تو آشپزخونه و يه خرده بعد با يه سيني چايي برگشت و بهمون تعارف كرد و برداشتيم و بعدش نشست و گفت))
- دختر خوبي يه ترمه! اما عصبيه! اگه قلق ش دستت بياد،با همديگه خوشبخت مي شين.
((من و ماني خنديديم! خود عمه م خنديد و گفت))
-خب،آقا هامون! تا كجاها برات گفتم؟
- اونجا كه پدرِ پدربزرگ ما سكته مي كنه.
عمه - آره! سكته مي كنه! يعني از هول حليم مي تفته تو ديگ! مي آد استفاده ي زيادتر بكنه و جونش رو هم سر اينكار ميذاره!
القرض! مادر و پدربزرگم پناه آورده بودن به اون كه يه وقت مي بينن بايد خونواده ي اونم جمع و جورش كنن! چاره اي م نبوده ديگه! پدربزرگم اين طوري كه شنيدم خيلي پدربزرگ شما رو دوست داشته و براي همين م پدربزرگ شمارو مثل پسر خودش مي دونه و اون رو با مادرش و خواهرش مي گيره زير بال و پر خودش.
بهتون گفته بودم كه وقتي از روسيه حركت مي كنه،قبلش هرچي داشته و نداشته،فروخته بوده و كرده بوده سكه ي طلا! يعني از نظر مالي وضعش خيلي خوب بوده!خلاصه شروع مي كنه به كار و كاسبي كردن تو ايران و پدربزرگ شماهارو هم ميكنه شريك خودش و خيلي صادقانه هرچي داشته ميذاره وسط و با عقل و شمّ اقتصادي خوب خودش خيلي زود وضعش از اوني م كه بوده بهتر مي شه! اين جريان بوده تا اينكه مي فهمه پدربزرگ شما،يه دل نه صد دل عاشق دخترش،يعني مادر من شده!
اين جريان رو كه مي فهمه ميره و به مادر من ميگه! مادر منم تو يه كشوري بزرگ شده بوده كه دخترا و زن ها توش آزاد بودن،دلش نمي خواسته براي هميشه تو ايران بمونه!منتظر بوده كه ببينه انقلاب روسيه به كجا مي كشه!يعني همش فكر مي كرده كه يكي دو سال شلوغ پلوغي هس و بعدش دوباره روس هاي سفيد مي ريزن و كشور رو مي گيرن و اونا مي تونن برگردن روسيه!براي همين م نمي خواسته تو ايران پايبند بشه!اين طور كه خودش مي گفت اصلا نمي تونسته زندگي تو ايران رو تحمل كنه! دختري كه اونجا تحصيل كرده بود و آزاد بوده و با پسراي هم سن و سال خودش معاشرت مي كرده و مي خونده و مي رقصيده و چي و چي و چي ، حالا مجبور بوده تو يه اتاق بشينه و اگرم حتي مي خواسته بياد تو حياط ، بايد حتما چادر سرش مي كرده! اون وقتام وضع ايران اين طوري نبوده كه! اگه موي زن رو مرد غريبه مي ديده ، خونش حلال بوده! براي همينم مادرم جرأت نمي كرده بدون چادر پاشو از تو اتاق بيرون بذاره!
خلاصه پدربزرگم جريان عشق پدربزرگ شمارو كه به مادرم ميگه ، مادرم سخت مخالفت مي كنه و ميگه اگه تا يكي دو سال ديگه وضع روسيه درست شد كه شد. اگه نه كه من ايران بمون نيستم و ميرم به يه كشور اروپايي! پدربزرگمم ديگه حرفي نمي زنه و ميذاره كه تا زمان كار خودش رو بكنه و شايد مادرم به وضع موجود اون موقع عادت كنه!
چند وقتي كه ميگذره ، يه روز پدربزرگ شما كه ديگه نمي تونسته جلوي خودش رو بگيره ، يه جارو خلوت مي كنه و جريان عشقش رو به پدربزرگ من ميگه و بهش ميگه كه اگه مادر منو بهش ندن ، اونم سر ميذاره به بيابون!يعني حقم داشته! تو اون زمان كه پسر اصلا نمي تونسته صداي دختر رو بشنوه ، مادرم بدون حجاب با لباساي قشنگ ، با موهاي بور خوش رنگ و بلند، با حركات ظريف ، دل ازش برده بوده! شماها خودنوت حساب كنين با وضع اون زمان، يعني اواخر قاجار، يه همچين دختر سفيد و خوشگل و قشنگ رو يه نظر نشون يه پسر بيست ساله ي ايراني بدن! پسره چه حالي مي شه!؟
ماني - الهي بميرم واسه اون دل پدربزرگم كه توش چي مي گذشته!
عمه - گور باباي مادر منم كرده!هان؟!
ماني - نه! نه! واسه دل اونم بميرم الهي! اما من درد پدربزرگمو با تموم سلول هاي بدنم دارم حس مي كنم!
عمه - تو اگه جاي پدربزرگت بودي و اين جوري عشق يه دختر خارجي مي شدي و اونم بهت جواب منفي ميداد چي كار مي كردي؟!
ماني - البته به نظرش احترام ميذاشتم اما يه همچين چيزي امكان نداره!
عمه - يعني چي امكان نداره؟! مي گم حقيقت جريان همين بوده كه دارم براتون مي گم!
ماني - درسته! مام ازتون قبول مي كنيم اما در مورد من امكان نداره!يعني تاحالا يه همچين چيزي نشده!
عمه - پدرسوخته خيلي از خودت مطمئني آ!
ماني - از خودم مطمئن نيستم! از دخترخانماي عزيز مطمئنم! يعني مطمئنم كه وقتي يه پسر خوب گيرشون بياد، زود باهاش عروسي مي كنن!
عمه - حالا اگه تو جاي پدربزرگت بودي چيكار ميكردي؟! راستش رو بگوآ!
ماني - صد البته كه به نظرش احترام...

 


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۰۳
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 8 بخش دوم

نه

((تا گفت نه شعله شمع ا شديد لرزيدن كه ماني با عصبانيت گفت))

-بابا شمع اش خرابه بخدا!

ترمه- هيچم خراب نيست!

ماني-آخه خودتون بگين!من فقط ئه كلمه اونم آروم گفتم نه!اون وقت اينا بايد همچين بلرزن كه انگار اينجا طوفان شده؟!مگه من با ئه نه گفتن چقدر باد ميدم بيرون كه اينا عين بيد دارن ميلرزن؟!

((من و ركسانا مرده بوديم از خنده!خود ترمه م خندش گرفته بود!))

ماني-ببين!خودتونم قبول درين كه اين شمع ا با من لجن!

ترمه- نخير!از بس دروغهات بزرگ و شاخداره اينطوري ميشه!

ماني-خوب ئه سوال ديگه از اين هامون بپرسين من ببينم اينا تكون ميخورن يا نه!

ترمه- ركسانا جون بپرس!

((ركسانا برگشت طرف من و ئه نگاه بهم كرد و بعد دستم رو ئه فشار داد و گفت))

-منو دوست داري؟

-اره!خيلي!

((شعلهها اصلا تكون نخوردن!))

ترمه- ديدي حالا؟!

ماني-من قبول ندارم!اينجا كه من نشستم سوز مياد اينا تكون ميخورن!جاي من و هامون عوض!

((با خنده بلند شدم و رفتم سر جاي ماني و اونم سر جاي من و ترمه گفت))

-حالا بگو ببينم تو غير از دروغهاي مصلحتي بازم دروغ ميگي يا نه؟

((دوباره ماني آروم گفت))

-نوچ!

ترمه- بگو آره يا نه!

ماني-خوب نوچ م يه كلمس ديگه!

ترمه- ماني بجون خودت اگه جواب ندي ناراحت ميشم!

ماني-خيل خوب بابا!جواب ميدم!

ترمه- تو غير از دروغهاي مصلحتي بازم دروغ ميگي يا نه!

((اين دفعه آروم گفت))

-نه!

((دوباره شعلهها لرزيدن كه با عصبانيت گفت))

-آي شمعهاي دوزاري اگه من فوتتون نكردم تا خفه بشين و آنقدر نلرزين!بعدشم ميندازمتون تو سطل اشغال!

ترمه- عيب از خودته نه از شمع ا!

((بلند شدم كه برم سر جام بشينم كه ئه نگاه به من كرد و گفت))

-آي هامون پدر ساگ تو چيكار ميكني كه اينا تكون نميخورن؟!خيلي بي معرفتي!به منم ياد بده!اينقدر من تو زندگي به تو چيز ياد دادم و كمكت كردم!

((همه زديم زير خنده كه از جاش بلند شد و رفت اون طرف پيش ترمه نشست و گفت))

-بابا اين وامندهها رو خاموش كنين!اينا همش چاخانه!ببين سر ئه تكون خوردن و نخوردن داره بين من و تو بهم ميخوره!

ترمه- حالا كه مچت داره وا ميشه؟!

ماني-بابا حالا گيرم آدم دو تا دروغ هم بگه!اينكه دليل بد بودن آدم نيست!اصلا ببينم!چرا همش شماها از ما سوال ميكنين؟!

ترمه- خوب توام از من سوال كن!

ماني-باشه!

((بعد شروع كرد به فكر كردن كه ترمه گفت))

-زود باش!سوختن تمام شدن شمع ا!

ماني-آي به درك!بذار بسوزن پدر ساگ ا!بيخود نيست كه شمع شون كردن!حتما يه كارايي ميكنن كه بايد مجازات بشن!همين بهم زدن بين آدما مگه كم چيزيه؟!هي ميگن شمع و گل و پروانه و بلبل!همين شمع خائن اول بين گل و بلبل رو بهم ميزنه و بعدشم پروانه رو ميسوزونه!اونوقت آدم به گندگي شما حرف اين پدر سوختهها رو باور ميكنين!

ترمه- بپرس!

ماني-خيل خوب بابا!

((ئه خورده فكر كرد و بعد گفت))

-تو بچه بودي شبا تو جات جيش ميكردي يا نه؟!زود جواب بده!

((من و ركسانا زديم زير خنده!))

ترمه- زهرمار!اين چه سوالي؟!

ماني-خوب سوال ديگه!

ترمه- سوال خوب بپرس!

ماني-خوب تر از جيش كردنم مگه چيزي هس؟!

ترمه- گمشو زشته!

ماني-جلو اين شمع ا اينقدر حرفاي بد نزن!اون وقت ميرن ميشينن پشت سرت ميگن هنر پيشه اينا چقدر بي تر بيت!

ترمه- سوال درست بپرس!

ماني-باشه!شما بفرمائين كه وقتي كوچك بودي انگشت تو دماغت ميكردي يا نه؟!

ترمه- مرده شورت رو ببرن با اين سوالات!

ماني-ببين!ميترسي جواب بدي!خيلي خوب!سوال بعدي!بفرمائين ببينم،شما تاحالا به طور دقيق چند بر اسهال شدين؟!

((من و ركسانا زديم زير خنده كه ترمه گفت))

-ديگه لازم نيس سوال كني!

ماني-براي چي؟

ترمه- براي اينكه سوالات مزخرفه!

ماني-چطور شما ازمن ميپرسين تاحالا تو زندگي م دروغ گفتم يا نه،مزخرف نيست؟!

ترمه- براي اينكه من ميخوام بفهمم كه شوهر آيندم چه جور آدمي ئه!

ماني-خوب من هم ميخوام بفهمم همسر آيندم چه جور آدميه!اسهالي ئه؟!شاشو ئه؟!دماغو ئه؟!

((يه مرتبه ترمه از زير ميز با پاش كوبيد به ساق پاي ماني كه اخش رفت هوا!))

ترمه- هامون خان شما از ركسانا سوال كنين!

-من سوال ي از ركسانا ندارم!

ماني-يعني برات مهم نيس كه همسر آيندت ششو ئه يا نه؟!

((همه زديم زير خنده كه من گفتم))

-هيچ وقت نميخوام كه همسر آيندم رو تو شرايط آزمايش و امتحان قرار بدم!

((ركسانا دستم رو محكم فشار داد و بهم خنديد كه ترمه گفت))

-ياد بگير ماني!اصلا اين هامون خان تومني صد تومن با تو فرق داره!

ماني-برو بابا!اين چون....(اين كلمه توي كتاب معلوم نبود) شاشو بوده نميخواد پروندش رو بشه!

((برگشتم طرف ماني و گفتم))

-آدم وقتي كسي رو دوست داره بايد چيزيي م كه اون دوست داره،دوست داشته باشه!حالا هرچي ميخواد باشه!

ماني-انگشت تو دماغ كردن م باشه عيب نداره؟!

((ترمه يه لگد ديگه از زير ميز بهش زد كه آخ ماني بلند شد و گفت))

-بابا از بس زدي به اين ساق پام قانقاريا گرفتم!يه دقيقه آروم بشين ديگه!بذار از مكتب اين بزرگوار استفاده كنيم!

((بعد برگشت طرف من و گفت))

-ببخشين استاد يعني اگه من عاشق همسرم هستم هر كار زشتي م كه اون دوست داره بكنه بايد منم دوست داشته باشم و تشويقش كنم؟!مثلا اين ترمه رو من دوست دارم.اينم عادت داره يا لگد بزنه يا گاز بگير يا چيز طرف آدم پرت كنه!بنده بايد سر و كلم رو بذارم در اختيار ايشون كه هروقت دلش خواست با يه چيزي بزنه و بشكندش؟!عجب مكتب مزخرفي!

-عشق اينه ديگه!

ماني-اين عشق نيس كه!اينو بهش ميگن ينوع خريت!

-پس عشق رو چهجوري معني ميكني؟!

ماني-ميخواي بگم كه اين ترمه زود ازش بل بگير؟!ديونه م مگه!

ترمه- تورو خدا بگو ماني!

ماني-بگم كه يه لگد ديگه بزني تو ساق پام؟!امكان نداره!

ترمه- جون من بگو!من بميرم بگو!

ماني-ا ه....!قسم نده ديگه!

ترمه- بگو تا قسم ت ندم!

ماني-يه خورده ميگم ا!

ترمه- باشه! يه خورده بگو!

ماني-آماده باشين كه ميخوام((تز)) م رو ارائه بدم!خوب!ياداشت كنين!اصلا عشق به اون معنا كه تا حالا به ماها گفتن وجود نداره!

-يعني چي؟!

ماني-يعني همين كه گفتم!

ركسانا- ميشه بيشتر توضيح بدين؟

ماني-ببين!حتي اسطورههاي ما هم تو اشتباه بودن و معن ي عشق رو نفهميدن و نشناختن!

ترمه- ميشه يه مثال بزني؟!

ماني-من چرا مثال بزنم؟!شما مثال بزنين تا من جواب تو نو بدم!

-شيرين و فرهاد!فرهاد بخاطر شيرين خودشو كشت!

ماني-خوب اشتباه كرد!اصلا خودت بگو!شيرين به اون ميخورد؟!

ترمه- ليلي و مجنون!

ماني-اونا هم عشق رو با يه چيز ديگه عوضي گرفته بودن!

ترمه- يعني چي؟!

ماني-اون دوتا خيلي همديگه رو دوست داشتن و خانواده هاشونم به هيچ عنوان اجازه ازدواج بهشون نميدادن!درسته؟!

ترمه- آره!

ماني-اونوقت قدرت خداوند كاري كرد كه دوتايي توي يه چاه بهم رسيدن!درسته؟!

ترمه- خوب!

ماني-وقتي رسيدن بهمديگه چيكار كردن؟اگه واقعا همديگه رو دوست داشتن كاري ميكردن كه نتونن ديگه از هم جداشون كنن!اما اون مجنون ديوونه با وجوده اينكه چراغ سبزم از ليلي گرفت،اما چيكار كرد؟!ديونه بازي!عشق ما آسماني ئه!عشق ما پاك!عشق ما مقدس!من مطمئنم كه تو همون لحظه ليلي تو دلش صد تا فحش م به مجنون داده!البته مجنون هم گناهي نداشته!ديوونه بوده ديگه!اسمش رو خودش!مجنون!

-من اصلا اين فرضيه تو رو قبول ندارم!

ماني-به درك كه قبول نداري!خدام كه قبول دارم!

-يعني ميگي وقتي آدم يه كسي رو دوست داره بايد پا رو همه چيز بذاره؟!

ماني-مگه خودت يه دقيقه پيش نگفتي آدم وقتي كسي رو دوست داره چيزيي م كه اون دوست داره،دوس داره؟!

-چرا!

ماني-خوب اين يعني چي؟!يعني پا گذاشتن رو خيلي چيزا!يعني خيلي چيزا رو نديده گرفتن!اصلا خودت بگو!شيريني براي چيه؟!خوب خوردن!ماشين براي چيه؟خوب سوار شدن!ادكلن براي چي؟خوب زدن!حالا شما بفرماين كه مثلا يه شيريني خوشمزه دادن به تو!حالا تو ميشيني و اين شيريني رو تماشا ميكني و هي تحسينش ميكني يا زود ميخوريش؟!يا مثلا يه ماشين شيك دادن بهت!تو فقط نگاهش ميكني و تحسينش ميكني يا سوارشم ميشي؟!

منطق ميگه از هرچيزي بايد به طريقه صحيحش استفاده كرد!از نعمتهاي خدام بايد به طريقه صحيح استفاده كرد!

-من منظورم اون طوري كه فكر كردي نبود!

ماني-پس چي بود؟!

-من منظورم اين بود كه آدم وقتي يك نفر رو دوست داره بايد اونو بخاطر خود اون دوست داشته باشه نه به خاطر شخص خودش!مثلا من ركسانا رو دوست دارم بايد آزادش بذارم تا از چيزيي كه دوست داره لذت بباره نه اينكه مثل يه چيزي كه خريدمش و مال من بذارمش تو يه خونه و در رو روش قفل كنم!در عشق بايد آزادي عمل وجود داشته باشه!

خيلي از ماها اول ازدواج ميكنيم و بعدش سعي ميكنيم كه عاشق همديگه بشيم!اون ديگه آزادي عمل توش نيست!چون يه دختر و پسر با هم ديگه ازدواج كردن و بايد با همديگه زير يك سقف زندگي كنن!خوب حالا تو اين زندگي يه

يه درصدي وجود داره كه احتمال عاشق همديگه شدن رو بهشون ميده!اما هميشه اينطوري نيس!درصد اينكه اين پسر و دختر بعدا عاشق همديگه بشن هس اما كمه!خوب حالا ميمونه چي؟يا بايد بزور از همديگه خوششون بياد يا به همديگه عادت كنن يا از ناچاري به همديگه پناه ببرن يا به زور همديگه رو تحمل كنن!

تو هركدوم از اين حالتها هم مشكلات فراواني هس! يعني آدم كه به زور نميشه كه از كسي خوشش بياد!براي زندگي هم عادت تنها درست نيس!تحمل كردن همديگه م كه زندگي نيس!پناه بردن به همديگه هم همينطور!اگر چه بيشتر زن مجبور به مرد پناه ببره!پس اين ازدواجها درست نيس و به همين دليل كه امار طلاق بالا ميره!بگذريم از اينكه دختر و زن ايراني هميشه تحمل كرده!ديگه وقتي كارد به استخوانش رسيده طلاق گرفته!

ماني-خوب بايد چيكار كرد!

-بايد اول شناخت تا عاشق شد!تنها چهره و اندامم براي عشق كافي نيس!طرزفكر!ايده ها!رفتار!آگاهي!اينا هركدوم درصدي توي عشق دارن!عاشق هركدوم از اينا دار طرف مقابل شدي عشق به اون ترفتم زياد تر ميشه!و بايد به اندازيي برسه تا دونفر تصميم بگيرن كه بعد از اون باهم باشن!يعني احساس كنن كه ميتونن با همديگه بمونن!يا نياز داشته باشن كه از اون به بعد با هم ديگه بمونن!اما بايد آزادي وجود داشته باشه!تا اين روند تي بشه!

خود تو ماني تا رسيدي به ترمه خواستي باهاش ازدواج كني!چرا؟!

ماني-چون تو فرهنگ ما اينطوري!اگه همون روز به ترمه ميگفتم مثلا بيا يه مدت با همديگه بگرديم و همديگه رو بشناسيم شايد دو تا فحش م بهم ميداد و ميذاشت ميرفت!درصورتي كه من همون دفعه كه تو فيلم ديدمش ازش خوشم آومده بود!وقتي هم كه خودش رو ديدم و فهميدم كه دختر عمه مه،خوب برام خيلي خوب بود!بايد بيشتر ميشناختمش!به قول تو بايد طرض فكر و رفتارش رو ميديدم!ديونه كه نيستم با يه جلسه باهاش ازدواج كنم!يعني نه براي من خوبه نه براي اون!دفعه اول مونم نيست كه ميخوايم با كسي ازدواج كنيم!تاحالا من هفتاد بار خواستم ازدواج كنم اما پشيمون شدم!اين يكي م روش!

((تا اين و گفت و ترمه يه لگد ديگه زد به ساق پاش كه بازم اخش بلند شد و گفت))

-ايشالا پات عقربك بشه دختر!چهار دفعه ديگه بزني تو اين ساق پام كارم به سندلي چرخ دار ميرسه!حداقل تو اون يكي م بزن!اش و لاش شد اينيكي پام!

ترمه- از اين حرفا نزن تا من هم نزنم!

ماني-حداقل وسطاش جاي لگد زدن دو تا گازم بگير كه اين پا يه خرده استراحت كنه و ترميم بشه!

ترمه- درست بشين ميخوام ازت سوال كنم!

ماني-بابا ول كن باز جويي رو! زير شكنجه كشته ميشم خون م ميافته گردنت ا!

((يه مرتبه طرف گاز رو نگاه كرد و گفت))

-اون چي رو گاز داره ميسوزه؟!

((تا ترمه برگشت طرف گاز رو نگاه كنه كه ماني با يه فوت همه شم آرو خاموش كرد و همونجور كه از جاش بلند ميشد شروع كرد به دست زدن و گفت))

-تولدتون مبارك!

((بعدشم فرار كرد و از آشپز خونه رفت بيرون!))

*********

اون شب خيلي بهمون خوش گذشت و آخر شب از ترمه خداحافظي كرديم و ركسانا رو رسونديم خونه و خودمونم رفتيم خونه!

وقتي ماشين رو پارك كرديم و رفتيم تو ديدم پدرم اينا دارن ماهواره تماشا ميكنن.سلام كرديم و نشستيم كه عموم گفت

-فردا كه بسلامتي جايي قرار ندارين؟!

ماني-هيچ!هيچ!فردا روز كار!كار و كوشش!

((عموم يه نگاه بش كرد و گفت))

-مطمئني !

ماني-البته!صد البته!اگرم كمي سستي از ما ديدين فقط بخاطر بيماري اين بچه بود وگرنه ما زاده كار و كوششيم!

عموم- پس ديگه كار و گرفتاري ندارين و فردا ميرين كارخانه؟

ماني-معلومه كه ميريم!فردا روز كار و كوشش و تلاش!

عموم- كره خر فردا كه كارخانه تعطيل ياد كار و كوشش افتادي؟

((من و ماني يه نگاه به همديگه كرديم كه ماني گفت))

-مگه فردا كارخانه تعطيل؟!

عموم- بعله!

ماني-امكان نداره!ما فردا بايد بريم دنبال كار و كوشش!بيخودي تعطيلش كردين!

عموم- باشه!خيلي م خوبه!فردا قراره من و عموت بريم شمال يه سر به ويلاها بزنيم.شماها هم بايد بياين!اونجا ميتونين كار و كوشش كنين!

ماني-باشه! ميايم!خيلي م خوشحال ميشيم!

((يه چپ چپ بش نگاه كردم كه بهم گفت))

-پاشو هامون جون بريم زودتر بخوابيم و آماده شيم براي كار و كوشش فردا!

((مجبوري بلند شدم و از همه خداحافظي كردم و امديم بريم بالا كه ماني به باباش گفت))

-بابا جون فهميدي چي شد؟!

عموم- نه!چي شد؟

ماني-به يه يارو گفتن كه با كار و كوشش يه جمله بساز كه زود گفت((شلوار كار من كوشش!))فعلا شب بخير تا فردا خروس خون!

((پدرم و مادرم خنديدن و عموم همنجور بهش نگاه كرد و گفت))

-برو بگير بخواب كه شيش صبح صداتون ميكنم!

ماني-چشم!دوباره شب بخير!تازه براي اينكه شب خوب بخوابيم يكي يه ليوانم شير ميخوريم!هم استخونامون قرص ميشه!هم دندونمون كلسيم ميگيرن!هم ويتاميناي لازم به بدنمون ميرسه!هم راحت تر ميخوابيم!هم معدمون تقويت ميشه!هم هوشمون زياد ميشه!هم....

عموم- لال بشي بچه!برو ديگه داريم فيلم ميبينيم!

((من شب بخير گفتم و رفتم بالا ده دقيقه بعد ماني م با دو تا ليوان شير اومد بالا تو اتاقم و يكي شو داد بمن كه گفتم))

-فردا ميخواستيم يه سر بريم پيش عمه ا!

ماني-بالا خره بايد به كار و كششمونم برسيم ديگه!

-حالا ما شمال بريم چيكار؟!كاشكي يه كاري ميكردي و يه بهانه ميورديم كه نريم!

ماني-نمي شد!يه كلمه حرف ميزدم و دعوا ميشود!حالا چيزي نيس كه!ميريم و بر ميگرديم!

-اصلا حوصلشو ندارم!

ماني-حالا شيرتو بخور بگيريم بخوابيم كه فردا سرحال باشيم!

((شيرمون رو خورديم كه ماني گفت))

-من امشب همينجا ميخوابم!

-چرا نميري اتاق خودت؟

ماني-تا ساعت شيش صبح چيزي نمونده كه!

((دو تايي بلند شديم و كارامونو كرديم و يه جا براي ماني انداختم و گرفتيم خوابيديم.

سه چهار سات نگذشته بود كا همچين دلٔ درد گرفتم كه از خواب پريدم!تا از تخت اومدم پايين كه ماني م بيدار شد و گفت))

-چي شده؟!

-دلم درد گرفته!

ماني-راست ميگي؟!

-آره بجون تو!اين دفعه واقعا درد گرفته!صبر كن الان ميام!

((دويدم طرف دست شويي!حالم خيلي بد بود!چند دقيقه بعد برگشتم كه ماني گفت))

-اسهال شدي؟!

-ببخشين ولي آره!حالا م خيلي ناجوره ماني!

ماني-مهم نيس!پنج تا قرص بيزاكوديل انداخته بودم تو ليوان شير بهت دادم خوردي!چيزي نيس!معدت كار افتاد!

       
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۰۲
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 8 بخش اول

فصل هشتم

((ماشين رو تازه پارك كرده بودم كه ديدم يكي برام سوت زد! پياده شدم كه ديدم ماني رو پشتبوم خونهٔ همسايه ايستاده و داره برام دست تكون ميده!))
-رو پشتبوم مردم چيكار ميكني؟!
ماني-مگه اينجا خونه خودمون نيست؟!
-زهر مار برو انور زشته!
ماني-همهٔ ملك ايران سراي من است!
-اونجا چيكار ميكني؟!
ماني-يواش!چه خبرت؟!آروم بيا بالا تا بهت بگم!
-از همون درخت بيام بالا؟!من نميتونم!
ماني-نه در رو و ميكنم بيا بالا!
-بيام توي خونه مردم؟!
ماني-ا...!اينجا مثل خونه خودمونه! بيام بالا خجالت نكش!
-آخه نميگن امدي توي خونه ما چيكار؟!
ماني-نترس!هيچكس بهت چيزي نميگه! سلام كن بيا بالا!
((بعدش از اون بالا يهچيزي به پايين گفت كه يه خورده بعد در و شد.منم مجبوري رفتم جلو و رفتم تو خونه همسايمون!حالا همه ش خجالت ميكشم كه اونجا چيبگم!
حياط رو راد كردم كه يكي گفت))
-بفرمائين تو!ماني خان بالا منتظرتونن!
-ببيخشيد خانم كه مزاحم شديم!بابا اينا خوبن؟!
-خيلي ممنون، سلام مئرسونن. بفرمائين.
((رفتم تو ساختمون و از پلها رفتم بالا و از طبقه دوم رفتم رو پشت بوم و تا رسيدم به ماني گفتم))
-تو خجالت نميكشي؟!
ماني-براي چي؟!
-آخه فكر نميكني اين همسايههاي روبرو وقتي تورو اينجا ببينن چيميگن؟!
ماني-اينا از بس منو بالا پشتبوم اين خونه و اون خونه ديدن هماشون فكر ميكنن تمومه اين خونهها مال ماس!حالا اينا رو ولش كن!بابا و عمو غضبمون كردن!
-براي چي؟!
ماني-خوب قرار بود مثلا امروز خونه باشيم و حضرت عالي استراحت كنين!آمدن خونه و ديدن ماها نيستيم و داد و فريادشون رفته هوا!عزيز بهشون گفت كه يه ذره پيش رفتن بيرون يكمي قدم بزنن و زود زنگ زد به من!
-پس چرا به من نزد؟
ماني-زده جواب ندادي!
-خوب حالا چيكار كنيم؟!
ماني-فعلا بيا خونه ما تا بهت بگم!
-تو كجا بودي؟مگه با ترم نبودي؟
ماني-چرا!
-پس اينجا چيكار ميكني؟!
((همون جور كه داشت ميپريد رو پشت بوم خونشون گفت))
-شيفت اونجام تموم شد اومدم اينجا!
-واقعاً كه ماني!
ماني-آ... اين روزا يه شغل داشتن كه زندگي آدم رو تامين نميكن!بايد دو شيفت سه شيفت كار كرد تا چرخ زندگي بچرخه!حالا زود بپر و مسائل اقتصادي رو اين وست وا نكن!
((از اون بالا پريدم رو پشت بوم ماني اينا و دوتايي رفتيم تو اتاق ماني كه گفت))
-زود لباس تو خونه بپوش.وقتي رفتيم پيش بابا اينا، بگو نيم ساعت رفتيم بيرون قدم زديم و بد برگشتيم خونه.همين!توضيح ديگه ندي آ!
-تو ناهار خوردي؟
ماني-جات خالي!دلت نخواد!دوبار خوردم!يكي شيفت اول،يكي شيفت دوم!بيا بريم دير شد!
((دوتايي از پلهها رفتيم پائين و رفتيم تو حياط و از اونجا رفتيم تو حياط خونه ما كه ماني گفت))
-آروم راه برو!مثل اينكه هنوز بي حالي!
((دو تايي رفتيم تو خونه و سلام كرديم كه يه مرتبه پدرم گفت))
-كجا بودين؟
ماني-خونه ما بوديم عمو!
عمو-پس چرا صداتون كردم جواب ندادين؟!
ماني-حتما رفته بوديم بالا پشتبوم!شما كي صدا مون كردين؟!
عمو-ده بار صداتون كردم!
ماني-ما بيست دقيقه رفتيم بيرون قدم زديم و اين دوبار يه خورده دلش درد گرفت و برگشتيم خاناوا لباسمون رو عوض كرديم و رفتيم تو اتاق من و بعدش حوصلمون سر رفت و رفتيم رو پشت بوم!
پدرماونجا ميرين چيكار؟!
ماني-شهر رو از اون بالا نگاه ميكني!اينقدر قشنگ عمو جون!
((پدرم و عمو يه نگاه به ه ما كردن و يه نگاه به لباسمون كردن و ديگه هيچي نگفتن كه مادرم زود گفت))
-ناهار خوردين؟!بياين بشينين تا براتون بكشم بخورين!
ماني-اصلا اصلا اين هنوز تو پرهيز!
مادرمخوب ضعف ميگيرد تون!
ماني-بيرون كه بوديم يه ابپرتقل ساده بهش دادم بس شه!
مادرم-خودت چي؟!
ماني- هيچ اشتها ندارم!يعني امروز نه اينكه فعاليت نكردم،گشنه م نشد!
عموم- خيلي خوب!حالا بياين بشينين باهاتون كار داريم.داداش ميخوان باهاتون صحبت كنن.
((دو تايي نشستيم كه پدرم آروم گفت))
-باز پيش عمتون رفتين؟!
ماني-عمه مون؟!عمه مون كيه؟!
عموم- باز شروع كردي؟
ماني-آهان همون خانم؟!نه بابا!بعدا معلوم شد كه كلاه بر داره و ميخواد ازمون اخاذي كنه و ما م ولش كرديم!
عموم- بخدا قسم هرچي جلو دستم باشه پرت ميكنم تو سرت ا!
ماني- براي چي؟!
عموم- درست جواب عموت رو بده!
ماني-چشم شما سوال كنين ما جواب ميديم!
عموم- اون دختر چيشد؟!
ماني-كدوم شون؟!يعني كدوم دختر؟!
عموم- همون كه باهاش بودي!
ماني-سوال مبهم!اگه ميشه اطلاعات بيشتري بدين!
عموما ه.......!همونكه گفتي خيلي خوشگل و فلان و فلانه!
ماني-سوال مبهم تر شد!
عموم- ميزنم تو سرت ا!
ماني-ا....!چرا زور ميگين؟!با اين مشخصات صد تا اسم وجود داره!
((مادرم يه مرتبه زد زير خنده و رفت تو آشپز خونه!پدرمم روش رو كرد اون طرف خندش معلوم نشه كه عموم گفت))
-همونكه گفتي هنر پيشست!
ماني-آهان خوب سرچ محدودتر شد!عرضم به حضورتون كه اون دختر الحمدو للّه سالم و خوبه!خدا همه رو در پناه خودش سالم حفظ كنه!
عموم- ميگم كارش با تو چي شد؟!
ماني-كدوم كارش؟!
((اينو كه گفت من و پدر هردو سرمون رو انداختيم پايين كه خندمون معلوم نشه!))
-لا اله الله!پسر كلافم كردي!
ماني-آخه بابا جون اولا قرار بود عمو با ما صحبت كنه!فعلا كه همش شما دارين صحبت ميكنين!بعدشم شما بگين كدوم كارش، من جواب بدم!
عموم- مگه نيومدي بگي ميخوايي باهاش عروسي كني؟!
ماني-ميخواين مقدمات عروسي رو فراهم كنين؟!
عموم- نخير!
ماني-پس براي چي ميپرسين؟!
عموم- يعني ميخوام بهت بگم كه عروسي بي عروسي!
ماني-يعني همينجوري بيارمش خونه عيبي نداره؟
((من ديگه نميتونستم از خواند سرم رو بلند كنم!پدرمم به هواي سيگار كشيدن بلند شد و رفت انطرف سالن!عموم خودش خندش گرفته بود اما به زور جلو خودشو ميگرفت!))
عموم- پسر سر به سر من نظر بد ميبيني ا!
ماني-جوون مرگ بشم اگه بخوام سر به سر شما بذارم اما سوالات شما خيلي دوپهلوئه!
عموم- ميگم ازدواج تو سن شما هنوز زوده!
ماني- شما كه هميشه ميگفتين پسر تا ريش و سبيلش در اومد بايد زنش داد و دختر تا چيز شد...
عموم- زهر مار ادم اين چزارو جلو بزرگ ترش نميگه!
ماني-چشم!
عموم- من اين حرفا رو اون موقعها ميگفتم كه هنوز ريش و سبيلتون در نيومد بود!ميگفتم كه مثلا به راههاي بد نيفتين!وگر نه خود تو شونزده سالگي ريش و سبيلت در اومده بود!بايد زنت ميدادم؟!
ماني-ببخشين!پس تو سنّ و ساله ما استاندارد زن گرفتن چيه؟ يعني چي مون بايد در بياد تا واجد شرايط باشيم؟!
عموم- زهر مار!بازم از اين حرفا زدي؟!ادم جلو بزرگ ترشحيا ميكنه!
ماني-ببخشين!حواسم نبود!
عموم- من ميگم اين همه جوون تو اين مملكتن!دارن چيكار ميكنن؟!همشون تا بهٔيه دختر رسيدن ميگن ميخواييم باهاش عروسي كنيم؟!معلومه كه نه!مي گه به هر باغرسيدي گلي بچين و برو!
ماني-ببخشين!اين حرف شما جنبه بد آموزي داره ها!
عموم- نه!اصلا! من هيچوقت نميگم كه كار بدي انجام بدين!منظور من اينه كه شما هم فعلا همون كاري رو بكنين كه بقيه جوانهاي هم سنو سالتون ميكنن!
ماني-يعني بريم معتاد بشيم؟!
عموم- مگه همهٔ جوونا معتاد ميشن؟!
ماني-تقريبا!حالا همشون نه اما خيليهاشون از بد بختي و بيچارگي دارن معتاد ميشن.حالا اگه صلاح ميدونين ما حرفي نداريم!
عموم- من گفتم برين معتاد بشين؟!گفتم فعلا برين براي خودتون همين جوري يه چند وقتي بگردين تا بد!
ماني-بعد يعني كي؟!وقتي چهل سالمون شد؟!نكنه شما خيال دارين پاتختي مون و شب هفتمون رو يه جا بگيرين؟!
((من ديگه داشتم همين جوري ميخنديدم!پدرم كه گذاشت از سالن رفت بيرون!صداي خنده مادرمم از تو آشپز خونه ميومد!
عموم داشت همينجوري ماني رو نگاه ميكرد كه ماني گفت))
-ببخشين بابا جون اما يعني ما نبايد از خودمون هيچ دفاعي بكنيم؟!
عموم- مگه داريم اينجاسر تونو ميبريم كه ميخوايين از خودتون دفاع كنين؟!
ماني-نه اما شما ميگين زن گرفتن واسه تون زوده!بعد ميگين برين واسه خودتون بگردين و تو باغا گل بچينين!بعدش هم ميگين كار بد نكنين!بعد ميگين هركاري جوانهاي ديگه كردن شما هم بكنين!بعد صبر كنيم كه چهل سالمون بشه اونوقت بهمون زن بدين!حتما م توي اون سنّ و سال يه دختر سي و هفت هشت ساله رو عقد كنيم!خوب سرمون رو ببرين كه راحت تره!آخه كجاي دنيا ديدين به يه جوون كه وقت زن گرفتن شه بگن برو تو خيابون بگرد و كار بدم نكن؟!حالا گيريم ما بريم تو خيابون بگرديم!مردم نميگن اين دو تا ديوونه شدن و هي تو خيابونا دوره خودشون ميچرخن؟!
عموم- چرا دوره خيابونا؟!برين دنيا رو بگردين!پول كه الحمدو للّه هست!
ماني-خوب اگه ميخواستين كه ما جهان گرد بشيم پس چرا به زور وادارمون كردين درس بخوانيم و كنكور قبول بشيم و بريم دانشگاه و ليسانس بگيريم؟!خوب از همون اول يكي يه كل پشتي برامون ميخريدين و هم خودتونو راحت ميكردين هم مارو!
عموم- باز چرتو پرت گفتي؟!
ماني-ببخشين!چشم!فقط اگه جسارت نيست بفرمائين كه ما دوتا بايد پياده جهانگردي كنيم يا با دوچرخه؟!يعني ميگم اگر قراره با دوچرخه بريم، فكر باشيم و يه بادي به لاستيك شون بزنيم!بعدشم سفر رو اول از هندوستان شروع كنيم يا خاور دور؟!
عموم- پاشو برو دنبال كارت!لازم نكرده اصلا حرف بزني!پاشو برو ببينم!
((دو تايي بلند شديم و از خونه امديم تو حياط كه شنيديم عموم اينا دارن سه تايي ميخندن!همونجوري كه خودمم داشتم ميخنديدم به ماني گفتم))
-آنقدر سربه سر عمو نذار!
ماني-اينو ببين!بابام مخصوصاً كاري ميكنه كه من از اين چيزا بگم كه بعدش تنها ميشه يادشون بيفته و بخنده!كيف ميكنه از داشتن يه همچين پسري!راستي!بريم يه ساعت يه چرت بزنيم كه شب خونه ترمه دعوت داريم!ركسانا و توام گفت بيان!
-چه خبره؟!
ماني-همين جوري گفت دوره هم باشيم!
-من خوابم نمياد الان!
ماني-ولي من خوابم مياد!خستم!
-مگه چيكار كردي؟!
ماني-بابا آدم وقتي دو تا شيفت كار ميكنه احتياج به يه ساعت خوابم داره ديگه!تازه بايد تجديد قوا كنيم و آماده بشيم واسه سفر هندوستان!
((دوتايي رفتيم خونه ماني اينا و اون رفت گرفت خوابيد و منم برگشتم خونه خودمون و يه دوش گرفتم و بعدش دراز كشيدم و اونقدر نوار گوش دادم تا خوابم برد!))
ساعت حدود پنج و نيم بود كه ماني صدام كرد.بيدار شدم و تا كارم رو كردم ساعت شيش شد و زنگ زدم به ركسانا و جريان مهموني رو گفتم و قرار شد حاضر بشه كه برم دنبالش.
دوتايي از خونه امديم بيرون و رفتيم طرف خونه عمه و نيم ساعت بعد رسيديم و رفتيم تو كه هم عمه رو ببينيم و هم ركسانا رو ورداريم بريم.
يه رب بيست دقيقه بيشتر اونجا نمونديم.يعني وقتي رسيديم ركسانا حاضر نبود و تا ما يه چايي بخوريم حاضر شد.
وقتي اومد تو اتاق باور نميكردم كه اين ركسانا همون ركسانا باشه!يعني لباسايي رو كه خريده بودم پوشده بود كه خيلي بش ميومد و موهاشم قشنگ درست كرده بود و يه كمي م آرايش!اينقدر خوشگل شده بود كه دلم نميومد چشم ازش ور دارم!
يه خورده بعد از عمه خداها فظي كرديم و ركسانا م يكي از همون روپوش هارو پوشيد كه خوشگل تر شد و يه شالم انداخت رو سرش و سه تايي راه افتاديم سه رب بعد رسيديم دم خونه ترمه و پياده شديم و زنگ زديم و رفتيم بالا.
ترمه م خودش رو خيلي خوشگل درست كرده بود و منتظرمون بود و تا ركسانا رو ديد دوتايي زدن زير گريه و همديگه رو بغل كردن!من و ماني يخورده سر بسرشون گذاشتيم و خلاصه رفتيم تو خونه.
خونه ترمه يه آپارتمان قديمي دو اتاق بود.يكي اتاق خواب و اونيكي هم اتاق پذيراي و يه هال كوچولو.
ترمه رفت كه برامون چايي بياره و ركسانا هم رفت كمكش و من و ماني رو دوتا مبل نشستيم كه به ماني گفتم
-مگه قرار نبود كه ترمه خانم به سلامتي رخت سفر ببنده!
ماني-خدا از دهنت بشنوه!ايشاله هرچه زود تر اين ترمه خانم رخت سفر ببنده!
-زهر مار!منظورم اسباب كشي!مگه قرار نبود بياد خونه بالا؟
ماني-چرا اما نمياد!
-چرا؟
ماني-چه ميدونم!
-خوب يه مقدار وسايل تهيه كن كه اونجا آماده بشه!
ماني-امادس!يه چيزيي خريدم و بردم اونجا اما ايشون فعلا تشريف نميارن!
-آخه چرا؟!
امني-يه ايدههايي براي خودشون دارن!
-اونوقت توم هيچي بهشون نگفتي؟!
ماني-چرا گفتم!
-چي گفتي؟
ماني-گفتم بدرك كه تشريف نميارن!
-والا حق داره اگه نياد!منم بودم نميومدم!
((تو همين موقع ترمه با يه سيني چايي اومد تو پذيرايي و پشت سرش ركسانا با يه ظرف ميوه و همونجر كه ترمه چايي بهمون تعارف ميكرد گفت))
-خيلي ممنون هامون خان!ميدونم كه شما كاملا ماني رو ميشناسين!براي همين م من فعلا نميتونم روي اين هيچ حسابي بكنم!
ماني-چرا نميتوني حساب كني؟
ترمه- براي اينكه بهت اعتماد ندارم!
ماني-مگه چي از من ديدي؟
ترمه- چيزي نديدم ولي هنوز بهت اعتماد ندارم بفرمائين!چايي تون رو ور دارين!
ماني-توش چيز ميز كه نريختي؟
ترمه- چي توش نريختم؟!
ماني-از اين جادو جنبل ا و مهر و گياه و گرد محبت و اين چيزا!
ترمه- برو گمشو!من احتياجي به اين چيزا ندارم!اصلا لازم نكرده چايي بخوري!
((ماني زود چاييش رو برداشت و گفت))
-تو و عمه و اين ركسانا خانوم و اون دو تا دوستاتون همه با هم ديگه دست به يكي كردين و طبق يه نقش حساب شده، دو تا شوهر مثل من و هامون براي خودتون دست و پا كردين!واقعا بهتون تبريك ميگم!اين دو تا شوهر سي سال گارانتي كارخونه و پنجاه سال تضمين قطعات يدكي و خدمات پس از فروش!
ترمه- امشب اينجا مهمونيه، جوابت رو نميدودم!
((يه خورده از چايي ش رو خورد و گفت))
-چاييت چرا مزهٔ د د ت ميده؟!نكنه مسمومم كني و تو حالت مسموميت يه نفر رو بياري كه واسه من عقدت كنه؟!اون عقد باطله ها!از الان بهت گفت باشم ها!هرچند تو اگه جاي د د ت به من سيا نورم بخوروني امكان نداره بتوني از من بعله بگيري!
((ترمه همونجر كه مييخنديد و ميرفت طرف آشپز خونه گفت))
-خدا از ته دلت بشنوه!
((ركسانا اومد بغله من نشست و شروع كرد برامون ميوه گذاشتن كه ماني گفت))
-ركسانا خانوم، شما يه خورده با اين دختر حرف بزنين و نصيحتش كنين!بهش بگين كه داره به بخت خودش لگد ميزنه!امشب آخرين باريه كه بهش افتخار همسري خودم رو ميدم!به ارواح خاك پدرم قسم اگه امشب بگذره اگه پشت گوشش رو ديد منم ميبينه!
ركسانا- پدرتون كه در قيد حيات هستن!
ماني-منظورم همون مادرم بود!
((تا اينو گفت ترمه شروع كرد تو آشپز خونه بلند بلند خنديدن!ماني آروم گفت))
-رو آب بخندي!
((ترمه سرش رو از آشپز خونه اورد بيرون و گفت))
-چي گفتي؟!
ماني-گفتم الهي قربون اون خندههات برم كه چقدر شيرين!
((ترمه خنديد و برگشت تو آشپز خونه كه ماني دوباره آروم گفت))
-مگه اين كه تو زن من نشي!كاري ميكنم كه آرزوي يه لبخند به دلت بمونه!دختر ور پريده به من ميگه بهت اعتماد ندارم!مردم ميان دخترشون رو امانت ميسپرن دست من و يه ماه يه ماه ميرن مسافرت!اون وقت اين ناله دلٔ زده ميگيه بهت اعتماد ندارم!تورو خدا ببين كار ما به كجا كشيده!ايشالا خير نبيني عمه خانم كه يه همچين نو ني تو دامن من گذشتي!
-خيلي بي ادبي ماني!
ماني-ا....!تو هم عمه شناس شدي واسه من!
-خوب راست ميگم ترمه خانم!
ماني-دروغ ميگه مثل چيز!يعني مثل يه دروغ گو!اين از اون وقتي كه منو شناخته ديگه بدون من نميتون زندگي كنه!دو ساعت ميگذر و بهش تلفن نميزنم،عين مرغ سر كنده بال بال ميزنه!به حالاش نگا نكنين كه ميگه به من بي اعتباره!
-به من بي اعتباره يعني چي؟!
ماني-اه....!اصطلاح قديميه!يعني ازم خاطر نا جمعه!
-اين يكي يعني چي؟!
ماني-برو از ننه بابت بپرس يعني چي!
-بي تربيت!
((يه مرتبه ترمه از آشپز خونه اومد بيرون و به ماني گفت))
-چي ميگي تو؟!
ماني-هيچي به خدا!
ترمه- چاييت رو خوردي؟!
ماني-اره دست شما درد نكنه!خيلي عالي بود اما هنوز جادو جنبل ش اثر نكرده!
ترمه- من و ركسانا اونقدر خوشگل هستيم كه احتياج به گرد محبت و اين چيزا نداشته باشيم!حالا اگه ميخواي پاشو بيا تو اشپزن ثابت كن كه صادقي!
ماني-من ماني م، صادق بابامه!
ترمه- لوس نشو!پاشو بيا!ركسانا جون توام روپوشت رو در بيار و راحت باش.
((ركسانا بلند شد و روپوشش رو در آورد و به من گفت))
-بلند شو بيا هامون!
-كجا؟
ركسانا- تو آشپز خونه!
-آشپز خونه؟!براي چي؟!
ركسانا- بيا ميفهمي!
ترمه- بلند شو ماني كه وقت امتحانه!
ماني-همين الان ميخوايي ازم امتحان بگيري؟!
-بعله!
ماني-من مداد پاك كنم رو نيوردم كه!
ترمه- مداد پاك كن لازم نيست!فقط خودت بيا!چيه؟!ميترسي؟!
ماني-ترس!عجب خيال خامي!
((بعد همونجور كه تند از جاش بلند ميشود،رفت طرف آشپز خونه و گفت))
-منو همين الان ول كن بين يه فوج دختر!به جون اين هامون اگه يه سر سوزن ترس تو دلم باشه!
((تو همين موقع رسيد جلو داره آشپز خونه و يه نگاه كرد و بعد برگشت به طرف ترمه و گفت))
-اينا چيه؟!صفا خونه وا كردي؟!
((بلند شدم و رفتم طرف آشپز خونه كه ديدم رو يه ميز وسط آشپز خونه، يه سيني گذاشتن و توش يه چيزي حدود بيست سي تا شمع روشن كردن!))
ماني-جشن تولد گرفتي برام؟!حالا كه وقتش نيست!
ترمه- به اين ميگن بازي راستي و حقيقت!برو بشين پشت ميز!
ماني-من سي سال نميرم اونجا بشينم!يعني چي؟!ميخواين بفهمين آدم راست ميگه يا نه خوب بگين براتون صد تا شاهد و گواه بيارم!اصلا بياين تو محل استشهاد جمع كنين!ديگه اين كارا يعني چي؟!بيا بريم هامون!جايي كه در مورد دو تا جوون پاك و صادق اين قدر شك و شبه وجود داره نبايد پا گذشت!توف به اين روزگار كه توش اعتماد بين آدما از بين رفته!بيا بريم هامون!
((تا اينو گفت ترمه هلش داد تو آشپز خونه و بعدشم بلوزش رو گرفت و كشيد و به زور نشوندش رو يه صندلي پشت ميز!))

ماني-چرا هل ميدي؟!خوب بگو برو بشين ميرم ميشينم ديگه!
((من و ركسانا رفتيم بغله هم ديگه رو دو تا صندلي نشستيم كه ترمه چراغ رو خاموش كرد و اونم اومد نشست كه ماني يه نگاه به ماها كرد و گفت))
-واي!قيافههاتون چقدر ترسناك شده!من ميترسم چراغ و روشن كن!
ترمه- ساكت!ديگه موضوع جديه!
ماني-ميخواين چيكارمون كنين!من به بابام گفتم ميام اينجا ها!اگه يه ساعت دير كنم مياد دنبالم!
ترمه- كولي بازي در نيار ماني!
ماني-واي صورتت چه ترسناكه ترمه جون!شدي عين اون دختر تو فيلم جنّ گير!
((راست ميگفت نور شمع از زير افتاده بود تو صورتمون و قيافهامون خيلي عجيب شده بود!
ترمه- اين بازي سي و سه شمع!ركسانا بلده!جريان شمع اينجوري كه ماها هر كدوم از يه نفر كه دلمون بخواد سوال ميكنيم.اگه اون راست جواب داد كه شعلهها تكون نميخورن!اما اگه دروغ بگه شعلهها ميلرزن!حالا آماده اين؟!
((من سرم رو تكون دادم كه برگشت طرف ماني و گفت))
-اگه به خودت اعتماد داري همين الان بلند شو برو!
ماني-من اعتماد ندارم؟!از اون حرفا گفتي ا!شروع كن ببينم!
ترمه- خوب دستا تون رو بدين به همديگه!
((دستهاي همديگه رو گرفتيم.يه طرفم ماني بود و اون طرفم ركسانا!يه مرتبه برگشتم نگاهش كردم!انگار اون هم همين احساس رو داشت كه بهم خنديد!))
ماني-مگه دسگيرهٔ در رو گرفتي كه اينقدر فشار ميدي!يواش نديد بديد!
((همه زديم زير خنده كه ترمه گفت))
-خوب! ماني خان شما چند سالته؟!
((ماني يه نگاه به ترمه كرد و يه نگاه به شمع ا و آروم گفت))
-بيستو هفت،بيستو هشت.
((شعلهها اصلا تكون نخوردن))
ماني-ديدين هيچ تكون نخوردن!پاشو چراغها رو روشن كن كه من روسفيد شدم!پاشو ببينم!
ترمه- تازه اول كار!صبر داشته باش!
ماني-خوب ديگه نوبت من تمام شد!اين هامون رو امتحانش كنيم!
ترمه- نوبت هامون خان م ميرسه!حالا تو بگو ببينم تاحالا به چند نفر غير از من گفتي كه دوستشون داري؟!
ماني-هيچ كس!
((تا اينو گفت تموم شعله شمعها شروع كرد به لرزيدن!من و ركسانا زديم زير خنده!))
ماني-عجب شمعهاي كهنيي آن!اينا رو دونهاي چند خريدي؟!دو زار؟!
ترمه- اشكال از شمع ا نيست!مطمئن باش!
ماني-يعني چي؟!خوب آدم وقتي حرف ميزنه نفس از تو دهانش در مياد بيرون و آتيش سر شمع تكون ميخوره ديگه!به راست و دروغ مربوط نيست!
ترمهخيلي خوب همين سوال رو از هامون خان ميكنيم!ركسانا جون تو بپرس!
((ركسانا برگشت طرف من و بهم يه لبخند زد و گفت))
-ناراحت نميشي اگر يه همچين سؤالي ازت بكنم؟!
ماني-بيا ياد بگير خانم!اصلا اين سوال يجور توهين به آدم!اونم به يه كسي مثل من!من ديگه بازي نميكنم!
ترمه- بگير بشين تا اون روي سگم در نيومد ها!ماهيتابه يادت رفت؟!
ماني-عجب بدبختي ييگير كرديم ا! بابا آدم شب با آتيش بازي كنه تو جاش بارون مياد!ول كن ديگه!
ترمه- بلند ميشم ا!
ماني-اه....!هي تهديد ميكنه آدمو!
ترمه- ساكت!
((برگشتم به ركسانا گفتم))

-هرچي ميخواي بپرس!
ركسانا- به چند نفر تاحالا گفتي كه دوستشون داري؟!
((برگشتم ماني رو نگاه كردم!ذول زده بود به شمع ا! آروم گفتم))
-چهار نفر!
((شعلهها اصلا تكون نخورد))
ركسانا- به كيا گفتي؟!
-ماني،پدرم،مادرم و عموم
((اين دفعه شعلهها تكون خوردن!كه يه مرتبه ماني بلند گفت))
-آخ!ايشالا چلاق بشي ترمه!
ترمه- هامون خان دوباره جواب بدين!اين از اينجا شمع ا رو فوت كرد كه تكون بخورن!
((سه تايي زديم زير خنده كه من دوباره گفتم))
-ماني،مادرم،پدرم و عموم
((شعلهها تكون نخوردن!))
ترمه- ديدي ماني خان اين بازي حقيقت!
ماني-چي چي حقيقت!اين هامون بيحال جون نداره حرف بزنه!براي همين م آتيش اينا تكون نميخر!من چون پر حرارتم حرارت به حرارت طبق قانون فيزيك باعث لرزش ميشه!به همين سادگي!اصلا يه سوال ديگه ازم بكن!
ترمه- باشه! تو اصلا آدم صادقي هستي يا نه؟!
ماني-معلو ميكه..........
((تا اينو گفت شعلهها لرزيد!))
ماني-يعني چي؟!اينا من جواب نداده ميلرزن!اينكه قبول نيست!
ترمه- خوب داري دروغ ميگي ديگه!
ماني-من كه هنوز نگفتم معلومه كه چي؟!شايد بگم معلومه كه نه!اينا هنوز كلمه آخر رو نشنيده ميلرزن!
ترمه- تو فقط بگو آره يا نه!
ماني-خوب سوالت رو تكرار كن!
ترمه- تو آدم صادقي هستي يا نه؟!
((ماني سرش رو تكون داد كه يعني آره!))
ترمه- با سر نميشه جواب داد!بايد حتما حرف بزني!
ماني-نخير!اصلا اينطوري نيست!جواب جواب ديگه!اگه اين شمع ا آدم باشن جواب من رو ميفهمن!
ترمه- بايد حرف بزني!با سر نبايد جواب بدي!
ماني-تو داد گاهم اگه داد ستان يه سوال بكنه و مثلا بگه آقا شما يه آدم كشتين و طرف با سر جواب مثبت بده ازش قبول ميكنن و بلا فاصله اعدامش ميكنن!حالا اين چارتا دونه شمع كله به اين گندگي من رو قبول ندران؟!
((من و ركسانا زديم زير خنده كه ترمه گفت))
-ماني داري عصبانيم ميكني ا!
ماني-آخه تو ميخوايي به زور از من اعتراف دروغ بگيري!حق دارم از حيثيتم دفاع كنم يا نه؟!
ترمه- تو فقط آروم بگو آره يا نه!همين!شعلهها خودشون ميفهمن كه تو راست ميگي يا دروغ!
ماني-آخه اين چهار تا دونه شمع چه ميفهمن كه راست و دروغ چيه؟!بابا باد بياد ميلرزن، باد نياد نميلرزن!
ترمه- جواب بده ماني و گرنه ناراحتم ميكني!
ماني-آخه سوال تو يه سول كلي!صادقي يعني چه؟!آدم يه جاهايي بايد يه چند تا دروغ مصلحتي بگه ديگه!مثلا همين ديشب!براي اينكه اين هامون خان رو به ديدار ركسانا خانوم برسونم صد تا چاخان كردم!اين شمع ا كه اين چيزا رو از همديگه تشخيص نميدن آخه!يه مرتبه ميلرزن و آدم رو دروغ گو معرفي ميكنن!خبر ندران كه اون لرزش مال دروغ يه مصلحتي بوده يا چيز ديگه!
ترمه- باشه من سوال رو عوض ميكنم!
ماني-آهان!اين درست شد!بگو!
ترمه- تو غير از دروغهاي مصلحتي كه به خاطر انجام كارهاي خوب ميگي بازم دروغ ميگي؟!
((ماني يه نگاه به شمع ا كرد و يه نگاه به من و آروم گفت))       
ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۰۱
نظرات (0)
،

رمان ركسانا قسمت 7 بخش دوم

روزها همينطوري مي گذشت و من هر روز بيشتر ايراني مي شدم. مي دوني؟! تو غرب روابط مثل اينجا نيس. اونجا خيلي كمتره. اينجا يعني ايراني ها روابطشون خيلي بهم نزديكه. زود باهم خودموني مي شن و زودم راز زندگي شونو به همديگه ميگن. همينم باعث شده بود من هر روز بيشتر ايراني بشم. به همين خاطر از ياران خوشم آمدهبود. هر روز بعد از ظهر كه برمي گشتم خونه، منتظر بودم تا دوباره صبح بشه و من برم مدرسه. اونجا بيشتر بهم خوش مي گذشت. مهربوني، دوستي، محبت برام فقط تاونجا بود. تو خونه فقط انجام وظيفه بود اونم در حد پايين اش.
خلاص چند سال تقريبا بهمين صورت گذشت. يادمه حدوده شانزده سالم بود. تابستون بود و من همه اش تو خونه. يه شب كه از صبحش مادرم كلافه و بي قرار بود، صدام كرد و گفت كه مي خواد باهام حرف بزنه. راستش من دختر سر براهي بودم. يعني شايد نشه گفت سربراه، بايد بگم يه دختر با يه روحيه پر و بال نگرفته. مي فهمي معني اش چيه؟ فكر نكنم! چون روحيه تو با من فرق مي كنه. تو در دوران كودكي و نوجواني از هر جهت ارضا بودي. پدر و مادرت نهايت سعي خودشونو كردن كه تو كمببودي نداشته باشي اما من چرا! نبود پدر! سر به هوايي مادر! محبت نديدن از كسي كه بايد سنبل محبت و مهر باشه. براي همين ميگم روحيه من پر و بال نگرفت. من هميشه شادي رو تو دختراي ديگه مي ديدم. من هميشه خنديدن از ته دل رو با صداي بلند از دهن دوستام مي شنيدم. من حرف زدن از اين در و اون در و چيز تعريف كردن رو هميشه فقط شاهد بودم و شنونده. آخه چيزي از كسي براي گفتن نداشتم. از موقعي كه از مدرسه مي اومدم تا وقتي كه دوباره برمي گشتم مدرسه شايد ده تا جمله با مادرم حرف نمي زدم. اون حتي مثل يه هم اتاقي هم برام نبود. چه برسه به يه مادر.
رسيديم تو پاساژ كه گفت: سميرا چه جور سليقه اي داره؟
چي؟
سميرا، نمي شناسي؟؟
آهان! با سليقه خودت بخر.
چي مورد نظرته؟
همه چي. كفش، كيف، روپوش، روسري، عطر. همه چي؟
برگشت يه نگاه بهم كرد و گفت:
مي خواي همه رو بخري؟

من از طرف خودم وماني و مادرم و عموم مي خوام بخرم. از طرف هر كدوم يه چيز!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
آخه سايزش چيه؟
ددرست اندازه توئه.
رفتيم تو يهكفش فروشي و دو جفت كفش انتخاب كرد و خريديمش و از يه جا ديگه دو تا روپوش خيلي قشنگ با دو تا روسري و بعدش اومديم بيرون و گفت:
ديگه چي مي خواي؟
شلوار و عطر.
رفتيم يه جا ديگه و دو تا شلوار و سه تا تي شرتم خريديم و اومديم بيرون و گفت:
دخترخالت بايد خيلي خوشحال باشه كه شماها انقدر دوستش دارين و براش يه همچين كادوهاي گرون قيمتي مي خرين.
حتما خوشحال ميشه. اگه دوتا عطر خوش بوام براش بخريم ديگه تمومه.
رفتيم تو يه طبقه ديگه كه عطرفروشي بود و رفتيك تو مغازه كه گفت:
انتخاب عطر ديگه خيلي مشكله. هر كسي هر نوع عطري رو دوست نداره.
عطر رو بايد خودم براش انتخاب كنم.
ركسانا- چي؟
بايد با سليقه خودم باشه. تو فقط اسم عطرايي كه خودت خوش ات مياد بگو.
ابروهاشو انداخت بالا و به فروشندده چند تا اسم گفت كه من از بين اونا، دوتا شو انتخاب كردم كه خيلي ام گرون و خوش بو بود.
وقتي فروشنده داشت كادوشون مي كرد، ركسانا فقط داشت با يه حالت عجيبي به جركات دست فروشنده نگاه مي كرد.
پول عطر رو دادم و اومديم بيرون كه گفت:
مي دوني هامون يه وقتي آرزو داشتم يه نفري براي منم يه همچين كاري بكنه؟!
اومدم يه چيزي بگم كه زود گفت:
نه! نه! اشتباه نكن. اين آرزو در يه زمان برام خيلي مهم بود، نه حالا! بعدش در كيفاش رو باز كرد و از توش يه بسته كادويي درآورد و گرفت جلو من و گفت:
اين براي توئه هامون.
براي من؟ به چه مناسبت؟
همينطوري!
آخه براي چي؟!
براي خيلي چيزي! براي دل ام، براي آرزوهام. براي خيلي چيزهايي كه نداشتم.
بهش خنديدم و بسته رو ازش گرفتم و واكردم. يه ادكلن خيلي گرون قيمت بود! تقريبا هم اندازه پولي كه بهش داده بودم.
همه اون پول رو برام كادو خريدي؟
لذتش برام از هر چيزي بيشتر بود. ازش خوشت مي آيد؟
عاليه، از همين هميشه مي زنم.
منم صد تا ادكلن رو تو يه فروشگاه امتحان كردم تا فهميدم از اين مي زني.
جدي ميگي؟
سرشو تكون داد كه گفتم:
حالا توام هديه هاي خودت رو بگير.
چند تا نايلوني رو كه دستم بود دادم بهش! يه نگاه بهم كرد و بعد اخماش رفت تو هم و گفت:
تلافي مي كني؟
نه! اينا رو براي تو گرفتم! من اصلا خاله ندارم.
يه آن مات شد بهم! تو چشماش اول حالت خشم رو ديدم و بعدش شادي و مهربوني رو. انگار خودش فهميد و گفت:
ببخش هامون. من بعضي وقتا نمي دونم خوشحال باشم يا غمگين و عصباني.
الان چطور هستي؟
فقط ترو خدا زودتر يه جايي رو پيدا كن كه من بتونم يه خرده گريه كنم تا آروم بشم.
بهش خنديدم كه گفت:
دارم جدي بهت مي گم.
زود عينك اش رو از تو كيف اش درآورد و زد و راه افتاد طرف اون قسمت پاساژ كه خلوت بود. منم دنبالش راه افتادم. جلو يكي يكي مغازه ها يه خورده صبر مي كرد و قطره هاي اشك رو كه از زير عينك اش مي اومدن پايين با دستمال پاك ميكرد و مي رفت جلو مغازه بعدي. مونده بودم كه چه شه! خيلي براش ناراحت بودم. اعصابم خورد شده بود اما نمي دونستم بايد چيكار كنم. براي همين صبر كردم كه خودش آروم بشه.
يه ده دقيقه اي همين جوري گريه كرد تا آرم شد و بعد برگشت طرف منو گفت:
ناراحتت كردم؟
انگار من ترو ناراحت كرد.
نه. تو خوشحالم كردي.
پس چرا گريه كردي؟
ركسانا- يه زماني شادي بيشتر از غم احتياج به گريه و اشك ريختن داره! حالا جدي اينارو داشتي براي من مي خريدي؟
آره بخد. من اصلا خاله ندارم.
يه مرتبه بتزوم رو گرفت و گفت:
مرسي هامون، نمي دونم چي بهت بگم. تو واقعا امروز خوشحالم كردي. نه بهخاطر چيزايي كه برام خريدي. به خاطر نفس كارت. خيلي وقته كه كسي به فكرم نبوده.
از اين به بعد هس.
بازوم رو تو چنگ اش فشار داد كه گفتم:
گرسنه ات نيست؟
چرا!
بريم همينجا يه چيزي بخوريم.
عاليه.
راه افتاديم و از پله ها رفتيم پايين و رفتيم تو حياط اش و تو يكي از اون رستورانها و دو تا پيتزا سفارش داديم و رفتيم طبقه بالاش و نشستيم تا حاضر بشه كه گفت:
اون شب مادرم صدام كرد كه باهام حرف بزنه. نمي دونستم چي مي خواد بگه. يعني بايد انتظارشم داشتم. مي دوني چي گفت؟ با يه لحن بد و حالت عصباني گفت: ببين ركسانا من كه نبايد به پاي تو بسوزم و بسازم.
گفتم چي؟ گفت: ازدواج من و اون بابات از اول اشتباه بود. يه تجربه تلخ! اون موقع من بچه بودم و نمي فهميدم دارم چيكار مي كنم! چون تو زندگي مشكلاتي داشتم و مي خواستم زودتر از اين وضع خلاص بشم. براي همين باهاش عروسي كردم و گرنه اصلا دوستش نداشتم. اشتباه دومم اين بود كه بچه دار شدم.
يه لحظه مكث كرد و بعدش بهم خنديد و گفت:
ترو خدا نيگا كن ببين يه مادر به دخترش چي ميگه. به من ميگه كه يه اشتباهم. مهر مادري رو ببين!
شايد منظورش چيز ديگه اي بوده.
ركسانا- اصلا! دقيقا همين كه گفت بود. مي گفت كه دلش نمي خواد كه زندگيش فنا بشه. مي گفت مي خواد از زندگي اش لذت ببره. مي گفت كه نمي خواد وقتي كه پير شد بشينه و حسرت بخوره كه چرا كارايي رو كه دلش مي خواسته نكرده.
دوباره يه خرده ساكت شد و بعدش گفت:
و كرد! هرچند كه از خيلي وقت پيش كرده بود اما حالا ديگه علني اش كرد. از همون فرداش دست يه مرد رو گرفت و آورد تو خونه. يعني يه روز عصر كه تو خونه نشسته بودم و نوار گوش مي دادم، ديدم در واشد و مادرم با يه مرد اومد تو. اول فكر كردم كه همسايه اي چيزيه! تيپ و قيافه اش خيلي خوب بود. اما بعدش فهميدم كه قضيه از چه قراره.
مادرم آوردش و بهم معرفي كرد و گفت كه دوست شه. بعدشم در كمال وقاحت گفت كه از اين به بعد با ما زندگي مي كنه.
به همي راحتي؟؟؟
آره! به همين راحتي!!
-اون وقت تو هيچي بهش نگفتي؟
ركسانا- چي بهش مي گفتم؟! تو كه نمي دوني چه جور آدمي بود. يه زن بد دهن و دست و رو شسته. دست بزنم كه داشت.منم يه دختر شانزده ساله كه بيشتر نبودم. چيكار مي تونستم بكنم.
-يعني همينجور دست يه مرد رو گرفت و آورد خونه، نه عقدر نه چيزي؟
عقد كه نه! اگه حداقل باهاش ازدواج مي كرد، يه چيزي اما اونو به عنوان دوست پسرش آورده بود خونه! هر چند بعد از يه ماه از ترسشون رفتن محضر و صيغه ش شد. اما فقط به اين خاطر كه تو خيابون كسي كاري به كارشون نداشته باشه. در واقع اون مرد همون دوست پسرش بود اما به يه صورتي مسئله رو جنبه محترمانه بهش داد! خنده داره، نه؟
نه، اصلا!
ركسانا- پس چندش آوره؟
نمي دونم.
بايد يه چيزي باشه ديگه! يا بايد خوب باشه يا بد.
نمي دونم صيغه چيز خوبيه يا نه! اصلا نمي فهمم چيه!
من مي فهمم چيه!
از پايين شماره فيش ام روصدا كردن.بلند شدم و رفتم غذامونو گرفتم و آوردم بالا و نشستيم.دوتايي يهخ ورده خورديم كهگفت:
وسط غذا خوردن حرف بزنم ناراحت نمي شي.
من نه اما خودت ناراحت مي شي.
ركسانا- بايد حرف بزنم! حالا كه شروع به گفتن كردم بايد بگم!
خب بگو!
يه خورده نوشابه خورد و بعدش گفت:
طرف دو ماه بيشتر باهاش زندگي نكرد. حالا تو اون دو ماه من چي كشيدم، نمي تونم بگم. توام نمي توني بفمهمي! من از اون يارو مي ترسيدم. همچين بهم نگاه مي كرد كه تن ام مي لرزيد. ديگه تو خونه راحت بودم. از ترس شلوار و بلوز آستين بلند مي پوشيدم و همه اش تو اتاقم بودم. مضل يه زنداني.
خب مي رفتي ازش شكايت مي كردي؟
چه شكايتي؟ صيغه اش بود.
هيچي نگفتم كه يه خورده پيتزاش خورد و گفت:
يه شب يه مرتبه صداي داد و فرياد و فحش و فحش كاري بلند شد. داشتن با همديگه كتك كاري مي كردن و هرچي از دهن شون درميومد به همديگه مي گفتم. من از ترسم در اتاقم رو قفل كردم و گوشامو گرفته بودم كه چيزي نشنوم.
خلاصه فرداش صيغه رو فسخ كردن و شكر خدا تموم شد و من يه چند وقتي راحت بودم كه دوباره بعد از سه چهار ماه شروع شد.
دوباره؟!
ركسانا- آره!
يعني چي؟
ركسانا- خب اون يه بيوه پولدار بود و مرداي جوونم دنبالش. هم پول داشت و هم خونه و ماشين. قيافه شم بد نبود. حدودا چهل سالش بود و از قيافه نيفتاده بود.
-دوباره صيغه همون شد؟
نه،يكي ديگه!
خب بهش مي گفتي بره خونه مرده!
ركسانا- كدوم خونه! همه اينايي كه صيغه شون مي شد آس و پاس بودن و دنبال پولش.
يه خورده نوشابه خورد و گفت:
اين يكي فقط پنج شش سال از من بزرگتر بود. واقعا شرم آور بود. ورداشته بود يكي از اين جوونايي رو كه موهاشونو بلند مي كنن و ابروهاشونو برميدارن آورده بود خونه. اين يكي رو كه ديگه باورم نمي شد. جاي پسرش بود. حالا اينا به درك. همچين خودشو براش لوس مي كرد كه انگار دختر هيجده ساله رو براي يه پسر بيست و يكي دو ساله عقد كرده بودن.
خوشبختانه اين يكي ديگه به دو ماه ام نرسيد. درست حدود يه ماه و نيم بعدش رفتن و صيغه رو باطل كردن.
-چرا؟ اين يكي چرا؟
اين يكي تقصيز من بود!
تقصير تو؟
ركسانا- آره. پسره تا چشمش به من افتاد مادرمو فراموش كرد. مي دوني من از اول هم قدم بلند بود. رشدم زياد بود. شايد بخاطر اينكه پدرم فرانسوي بود. مثلا وقتي شانزده سالم بود، جثه ام مثل يه دختر نوزده ساله نشون مي داد. خلاصه پسره تا منو ديد، گل از گل اش شكفت و كلي ذوق كرد. حتما حساب مي كرده كه با يه تير دو نشون زده!
همه اش مي اومد طرف من و سعي مي كرد سر حرف رو باهام باز كنه. منم كه همه اش تو اتاقم بودم. شده بودم مثل يه زنداني. يعني تا برمي گشتم خونه و مي رفتم تو اتاقم و در رو از پشت قفل مي كردم و همونجا بودم تا فرداش. فقط براي دستشويي و حمام كردن مي اومدم بيرون. اونم با ترس و لرز. ناهارم كه ديگه هيچي. يعني تو مدرسه يه چيزي مي خوردم و فقط مي موند شام كه صدام مي كردم. يعني مادرم از روي اكراه و اجبار صدام مي كرد. اونم به اصرار اون پسره كه دلش مي خواست منو ببينه و بهم گير بده. جالب اينجا بود كه وقتي مي ديد من حتي نگاش هم نمي كنم، گيتارش رو برمي داشت و شروع مي كرد به زدن. در طاهر براي مادرم اما من مي دونستم منظورش چيه! حالا كاشكي خوب مي زد كه حداقل آدم سرسام نگيره. انقدر خراب و غلط مي زد كه من بالا نمي تونستم درس بخونم.
هيچي به مادرت نمي گفتي؟
اصلا مگه مي شد در موردش با مادرم حرف بزنم. جون و عمرش اون پسر بود. همين جور پول مي ريخت زير دست و بالش. براش يه موتور خريد به چه گروني. مي رفت مي اومد شلوار، تي شرت، ادكلن، زنجير طلا، انگشتر. نمي دوني چقدر دوستش داشت.
بالاخره چي شد؟
اوايل با همديگه خيلي خوب بودن. عين ليلي و مجنون. اما كم كم وضع عوض شد. انگار وقتي آتيش مامان يه خورده خاموش شد، تازه متوجه شد كه پسره چشمش دنبال پول اون و عشق منه. ديگه از ترسش خريد نمي رفت يا اگه مي خواست بره، به زور پسره رو هم دنبالش مي برد. پسره ام كه تنبل بود و از خونه تكون نمي خورد. براي همين مادرم مجبوري منم براي خريد مي فرستاد. خب خيلي از چيزا رو مي آوردن خونه اما مثلا بعضي از چيزها مثل نون رو بايد ديگه خودمون مي رفتيم و مي گرفتيم. منم كه درس داشتم. پسره ام كه نمي رفت. مادرمم كه جرات تنها گذاشتن ما رو با همديگه نداشت. كم كم خودشم مثل من شد يه زندوني.
چند وقتي كه گذشت يه روز بايد قبض تلفن و آب و برق رو مي برد بانك بده و پول ام بگيره. نمي دونم چه فكري به كله اش زده بود كه به هواي بانك رفت بيرون اما بلافاصله يواشكي برگشته بود خونه.
پسره تا ديد اون از خونه رفت بيرون زود اومد پشت در اتاق من و در زد! من چون مي دونستم مادرم خونه نيس، اصلا جوابش رو ندادم كه خودش به زبون اومد و گفت«ركسانا، چرا اينقدر از من دوري مي كني! حالا چون فهميدي من عاشقت شدم خودتو واسه من ميگيري؟!» من هيچي نگفتم كه گفت« نكنه از اينكه مادرت رو صيغه كردم ناراحتي؟! حسودي مي كني؟!» اينو گفت و قاه قاه خنديد. حالا من اونجا داشتم از عصبانيت و ترس مي مردم و هي تو دلم بهمادرم فحش مي دادم كه گفت« چه انتظاري از يه جوون داري؟ وقتي اين اوضاع مملكته، يه جوون چي كار ميتونه بكنه>! به خدا قسم به هر دري كه زدم روم بسته شد. مجبوري اينكارو كردم و گرنه كي دلش مي خواد يه زن به سن و سال مادرش رو صيغه كنه؟!!»
هنوز اين جمله تو دهن اش بود كه يه صداي گروپ شنيدم و پشت سرش صداي فرياد پسره و جيغ مادرم رو! نگو يواشكي اومده تو خونه و گوش واستاده بوده و ان احمق نفهميده.
خلاصه نمي دونم با چي زده به سر پسره كه سرش شكسته بود و خون همهجا رو گرفته بود. حالا شانس آورده بودكه به دست مادرم كشته نشده بود. آخه تو مادرم رو نمي شناختي! وقتي اون روي سرش درمي اومد ديگه هيچي جلودارش نبود.
كار كشيد به كلانتري و شكايت و اينچيزا! آبرو برامون تو محل نموند. هرچند من سرمو مثل كبك كرده بودم زير برف و خودمو به نفهمي مي زدم. همه اهل اون محل جريان مادرممرو مي دونستن. اما خب چيكار مي تونستم بكنم. بالاخره منو براي شهادت خواستن كلانتري و بعدش چندبار رفتيم و اومديم تا مسئله تموم شد. فقط آخرش تو كلانتري، يه سرهنگه برگشت به مادرم گفت« اگه مي خواي صيغه بشي،حداقل يه كسي رو پيدا كن كه به سن و سالت بخوره و تا سرت روبرميگردوني نره سراغ دخترت.»
مادرت چي گفت؟
مادرم كه اين حرفا حالي اش نبود.
غذات يخ كرد.
يه خورده خرد بعدش گفت:
دوباره يه مدت راحت شدم! يعني ديگه كسي رو نياورد خونه اما به يه مصيبت ديگه گرفتار شدم. افتاده بود تو سرش كه منو شوهر بده! يعني مي خواست به يه صورت از شر من خلاص بشه. به همه سپرده بود كه اگه كسي رو سراغ دارن حاضره منو شوهر بده! اتفاقا خيلي آ پيدا شدن! حالا فكر نكني از خودم تعريف مي كنم آ!
نه! راستش هر كي ترو ببينه عاشقت ميشه! كاملا قبول دارم. تو درست عين شارون استوني!
حالا تو اونو دوست داري يا منو؟
خنديدم و گفتم:
ترو!
خنديد و گفت:
توام غذاتو بخور، مال توام يخ كرد.
يه خورده خوردم و گفتم:
خواستگارا چي شدن؟
اولي كه پاشو گذاشت تو خونه، مادرم رو تهديد كردم كه اگه دومي پاش به خونه برسه خودكشي مي كنم! اونم از ترسش ديگه دنبال قضيه رو نگرفت.
بالاخره يه چند وقتي گذشت و شد تابستون. اون سال تابستون رو من حسابي درس خوندم وامتحان دادم و قبول شدم. يعني يه سال رفتم جلو. البته يه خورده بهم فشار اومد و وقتي مهر شد و مدرسه ها باز شد، من يه مرتبه مريض شدم. چند روز تو خونه خوابيدم تا حالم خوب شد و رفتم مدرسه و چون چند روز غيبت داشتم گفتن كه بايد مادرم بياد و غيبت ام رو موجه كنه. عصرش جريان رو به مادرم گفتم و قرار شد فرداش بياد مدرسه كه تا دو روز نيومد و بالاخره روز سوم اومد.
مدير مدرسه ما يه خانم بود كه يه برادر داشت كه گاه گداري مي اومد مدرسه و بهش سر مي زد. تقريبا چهل و دو سه سالش بود، شايدم كمتر. يه مرد بلند قد خوش تيپ بود. از اونايي كه موهاي دو طرف سرشون جوگندمي شده بود. هميشه ام يهادكلن خيلي خوش بو مي زد و وقتي از تو حياط رد مي شد، بوش همه جا مي پيچيد. يه ماشين قشنگ ام داشت وهميشه ام كت و شلواري شيك مي پوشيد.
خلاصه اون روز كه مادرم مدرسه، اونم اونجا بود. يعني من بعد فهميدم. موقع اومدنش سر كلاس بودم و زنگ تفريح بود كه من يه مرتبه ديدم مادرم از تو دفتر با اين مرده اومد بيرون. واي خداي من! عرق سرد نشست رو تن ام! همه اش خدا خدا مي كردم كه مامانم منو نبينه و نياد سراغم. مادرم همينجور باعث آبروريزي بود، واي به اينكه با اين مرده در حال قدم زدن باشه! تو نمي دوني مادرم چه جوري مي اومد تو خيابون. مثلا مي گفت كه مي خوام لج كنم اما دروغ مي گفت. مخصوصا اونطوري مي اومد بيرون.
چه طوري؟
يه لباس مي پوشيد كه دختراي هيجده ساله نمي پوشيدند. همچين آرايش مي كرد كه صد رحمت به...! چي بگم آخه! خلاصه طوري خودشو درست مي كرد كه تو خيابون همه نگاش مي كردن. هميشه ام يه روپوش مي پوشيد كه يقه اش تا كجا باز باشه و گردنبنداي گرون قيمت اش معلوم باشه و همه بفهمن كه پولداره. حالا لباس پوشيدنش به كنار، راه رفتن اش خيلي مضحك بود. همچين با ادا راه مي رفت كه انگار يه مانكن داره يه لباس و نمايش مي ده. من تا اونجا كه مي تونستم باهاش تو خيابون راه نمي رفتم. اصلا اين زن بيمار بود.يهكاراي عجيب و غريبي مي كرد.
ماشينش هميشه آخرين مدل بود. مصلا وقتي داشت رانندگي مي كرد اگه اين طرف يا اون طرفش يه مرد خوش قيافه تو يه ماشين نشسته بود،مخصوصا مي پيچيد جلوش. يارو تا مي اومد يه چيزي بهش بگه يه خنده تحويلش مي داد و گاز مي داد مي رفت و يارو هم دنبالش. يه بار خدا مي دونه كاري كرد كه من از هيچ دختر هيجده نوزده ساله نديدم.
يه روز با همديگه تو ماشين نشسته بوديم و داشتيم مي رفتيم يه جا. سر يه چهار راه خورديم به چراغ قرممز. جلومون يهماشين شيك بود كه توش يه جوون نشسته بود وصداي ضبط شم بلند كرده بود. مي دوني مادرم چيكار كرد؟! پاشو آروم از رو ترمز برداشت و با ماشين آروم زد به ماشين پسره. من اصلا مونده بودم چرا اينكارو كرد. سرمو انداختم پايين كه ديدم در ماشين پسره باز شد و يه لحظه بعد صداي مادرم رو شنيدم كه با عشوه ازش عذر خواهي مي كرد و ديگه بقيه اش بماند. بعد از اين قضيه تا اونجايي كه مي شد باهاش هيچ جا نرفتم.
خلاصه اون روز تو مدرسه ام، با همين حالت از دفتر اومد بيرون و همينجوري كه راه مي رفت با برادر مديرمونم حرف مي زد و مي خنديد.
من زود خودموكشيدم پشت يكي از دوستام تا من نبينه! يه مرتبه همه دوستام متوجه شده بودند. داشتم خدا رو شكر مي كردم كه نفهميدن اون مادر منه كه چشمم افتاد به همون دوستم كه پشتش قايم شده بودم! همه چي رو فهميده بود!
از فرداش كه رفتم مدرسه همه بچه ها فهميده بودند كه اون زن مادر منه. حالا اينش به كنار، حرفي دراومده بود برام عذاب آور بود. متوجهي كه چي ميگم؟ برادر مديرمون همينجور وقتي مي اومد مدرسه انگار داشت با چشمش بچه ها رو مي خورد. انقدر هيز بود كه نگو. همه بچه ها مي گفتن موقعي كه راه مي ره از تو جيب اش شماره تلفن اش رو كه روي كاغذاي كوچيك نوشته، ميندازه زمين كه دخترا بردارن و بهش تلفن كنن. هرچند دروغ مي گفتم اما تو چشم چروني اش شكي نبود.
اون با مادرت چيكار كرد؟
بعدا فهميددم!يعني تا اون روز فقط تو خونه عذاب مي كشيدم و تو مدرسه آرامش داشتم اما بعد از اين جريان ديگه محيط مدرسه هم شده بود برام جهنم. چه حرفايي كه بچه ها از خودشون درنمي آوردن!چه چيزايي كه درگوشي بهم نمي گفتن؟
چرا مگه دوستات نبودن؟حسادت! من به خاطر دورگه بودن و درس خوندن و رنگ مو و اگه تعريف از خودم نباشه خوشگلي ام، توي مدرسه مورد توجه دبيرا بودم. همينم حسادت بچه ها رو تحريك مي كرد. هميشه سعي مي كردن يه جوري منو ناراحت كنن. شايد ته دلشون اينو نمي خواستن اما اينطوري بود. وقتي همكه يه همچين سوژه اي به دستشون افتاده بود كه ديگه واويلا! حالا بقيه اش رو گوش كن. اينا كه خوبه اش بود.
چند روز بعد يه مرتبه ديدم كه زنگ خونه مون رو زدن و برادر مديرمون كه اسمش فرامرز بود اومد تو! نمي دوني چه حالي شدم. مادرم برام معلم خصوصي گرفته بود اونم چه درسي؟! چيزي ديگه پيدا نكرده بود، براي فارسي ام معلم گرفته بود.
فارسي؟؟
ركسانا- آره! اخه اكثر درسام عالي بود و فقط يه خورده تو ضعراي فارسي ضعيف بودم. اونم نه زياد! مثلا فارسي ام مي شد شونزده هيفده! اون وقت مادرم يه مرتبه به فكر تقويت فارسي ام افتاده بود . برام معلم گرفته بود.
چيكاره بود؟
منم بالاخره نفهميدم! اما مي دونستم تو يه اداره كار مي كنه. از صبح تا ساعت چهار، پنج سركار بود.
ببين ركسانا يه سوال برام پيش اومده؟
ركسانا- چي؟
تو كه تريب اروپايي داشتي چرا انقدر از رفتار مامانت ناراحت مي شدي؟
يه نگاه بهم كرد و گفت:تو در مورد اروپايي آ چي مي دوني؟
خيلي كم.
ببين! يه زن با يه مرد وقتي چهاچوب ها رو بشكنه، رفتار و اعمالش ميشه يه چيز عجيب. حالا ممكنه اين چهارچوبها، كليشه هاي بد و سنت هاي پوسيده باشن كه فقط دست و پاي آدم رو بستن و جلورشد و ترقي شون رو ميگيرن و باعث ناراحتي شون ميشن! اون موقع شكست شون اعجاب انگيز و مورد قبول جامعه است! كسي ام كه اينكارو كرده، مي شه نوآور. اين حركت هم ميشه يه حركت به سمت رشد. پس چيزخوبيه! نمونه اش رو هزار تا داشتيم! آزادي زنها! تساوي حقوق بين زن و مرد! رنسانس! تحول افكار، شكل گيري جوامع پيشرفته.
از نظر صنعتي ام كه ديگه خودت مي ددوني. صنعت، تكنولوژي،اختراعات، اكتشافات. همه شونم در جهت آسايش و راحتي بيشتر مردم بوده! اما يه چهارچوب هايي هست كه شكستن شون نه تنها افتخاري نداره ومورد قبول عام نيست، بلكه خيلي زشت و ناپسنده! مثل چهارچوب خانواده!
مادر من اين چهارچوب مقدس روشكست. اونجا هيچكس با اينكه يه دختر، دوست پسر بگيره مخالف نيست اما وقتي يه مادر كانون خانواده رو به لجن مي كشه، تو هر جاي دنيا نفرت انگيزه!
اون مي تونست خيلي با شهامت بهپدرم بگه كه ديگه دوستش نداره وازش جدا بشه وبعدش ديگه آزاد بود كه هر كاري كه دلش مي خواد بكنه اما اون حريم مقدس خانواده رو آلوده كرد. اينم توي همه جاي دنيا زشته. بعدشم كي دوست داره مادرش يه زن شهوت ران باشه؟! حالا چه با خوندن صيغه يا غير از اون. عمل مادر من همين بود! براي همينم من از داشتن يه همچين مادري شرمسار بودم! هميشه!
سرشو انداخت پايين و ساكت شد و منم سرمو با پيتزا گرم كردم كه يه خورده بعد گفت:
بريم؟
بريم.
دوتايي بلند شديم و رفتيم پايين و از رستوران اومديم بيرون كه گفت:
بريم يه جا قدم بزنيم.
رفتيم همون پاركي كه نزديك پاساژ بود. يه پارك كوچيك و قشنگ و خلوت. دوتايي شروع كرديم به قدم زدن. بدون حرف.
ده دقيقه اي كه گذشت نشستيم رو يه نيمكت. خيلي ناراحت بود. دوتا سيگار درآوردم و روشن كردم يكي اش رو دادم بهش كه يه لبخند بهم زد و ازم گرفتش. گذاشتم كمي آرومتر بشه و بعد گفتم:
من ديگه نمي خوام بقيه سرگذشت رو بدونم!
ركسانا- چرا؟ مي ترسي چيزي بشنوي كه نتوني قبولشون كني؟
نه! نمي خوام ترو ناراحت كنم!
من هميشه به خاطر گذشته تاريكي كه دارم ناراحتم.
وقتي تكرارشون ميكني ناراحت تر ميشي.
برعكس! اينا رو كه برات تعريف مي كنم، انگار آرومتر شدم.
خب اگه اينطوره بقيه اشم بگو.
سيگارش رو انداخت زمين و گفت:
خلاصه برام معلم فارسي گرفت. منم چيكار مي تونستم بكنم؟ مي دونستم منظورش چيه اما مگه جرات داشتم به برادر مدير مدرسه مون نه بگم؟! جالب اينجا بود كه اين كلاس تقويتي هر روزه بود! عصر به عصر آقا فرامرز تشريف مي آوردن منزل ما و شروع به تدريس فارسي مي كردن! حالا جالب تر طرز تدريس شون بود!
كتاب كليله و دمنه رو خريده بود و با خودش مي آورد و به من درس مي داد! زاغ و بوم، روباه و شير، كبوتر و طوقي،ديدي چقدر نثر مشكلي داره؟! حالا مجسم كن يه دختر نيمه فرانسوي، كليله و دمنه بخونه! حالا اگه فقط خوندن بود عيبي نداشت! براي اينكه منو بفرسته دنبال نخود سياه كه كاري به كارشون نداشته باشم، از هر درسي كه بهم مي داد، يه مشقي ام بهم مي داد. منم با وجود اون همه درس اول بايد مي رفتم و لغت هاي درس رو حفظ مي كردم و بعدشم از رو درس يه مرتبه مي نوشتم و آماده مي شدم براي ديكته فردا عصر. البته هرچند كه خيلي سخت بود اما فارسي و ديكته ام از ايرانيا بهتر شد. خلاصه درس رو بهم مي داد و منو مي فرستاد تو اتاقم و خودشون تنها مي شدن.
-چرا مادرت مثل دفعه هاي قبل عمل نمي كرد؟!
-چشمش ترسيده بود! مي خواست اول اين يكي رو امتحان كنه بعد باهاش ازدواج كنه.
-مگه باهاش ازدواج كرد؟
آره! ازدواج كرد و اين يكي شد ناپدري من!
خب؟!
هيچي ديگه! وقتي فارسي من عالي شد و معلوم شد كه اقا فرامرز معلم بسيار خوبيه، مادرمم بعنوان پاداش باهاش ازدواج كرد. تو مدرسه كه همه فهميدن! دفعه هاي قبل اگه به اون دو نفر كم محلي مي كردم و تحويل شون نمي گرفتم، كاري نمي تونستن بكنن اما اين يكي مستقيم با مدرسه ام در ارتباط بود. يعني اويل ازدواجشون من يهخورده بد قلقي كردم كه انعكاسش رو تو مدرسه و توسط مديرم ديدم.
يعني چي؟
ركسانا- هيچي! بهش سلام نمي كردم و جواب سلامشم نمي دادم! يكي دو روز كه گذشت، مدير مدرسه از تو صف كشيدم بيرونو جلو همه بچه ها ناراحتم كرد.
خوب ديگه اون مدرسه نمي رفتي!
كي بايد از اونجا مي آوردم بيرون و تو يه مدرسه ديگه ثبت نامم مي كرد؟ خب مادرم! اونم كه از اين كارا نمي كرد! تا بهش حرف مي زدم مي گفت بهترين مدرسه همينجاس كه تو ميري! هم بچه هاش خوبي و هم مديرش خواهر شوهرمه!
يه آه كوتاه كشيد و گفت:
اگه هنوز تو فرانسه بودم و تو دوران قديم! تو دويست سال پيش فرانسه! اون وقت اين مادرم رو به جرم روسپي گري از طرف كليسا مي گرفتن و آتيشش مي زدن!
جدي اينكارو مي كردن؟!
نه تنها اونارو، هر كسي كه به نحوي تو كارشن دخالت مي كرد يا ممكن بود باعث ناراحتي شون بشه! مثلا يه دانشمند كه با مواد شيميايي كار مي كرد، مي گفتن جادوگره، يا اگه فرضيه اي توسط يه دانشمندعنوان مي شد و مثلا مي گفت زمين مسطح نيست و گرد و كرويه، درجا بهش مي گفتن يا توبه كن يا مي سوزونيمت.
اونو كه مي دونم! در مورد مثلا خانمهايي كه يه همچين كارايي مي كردن چي؟
ركسانا- خب حتما يا شلاق شون ميزدن و يا با گيوتين اعدامشون مي كردن و يا يه كار ديگه مثل اينا. توحش يعني همين ديگه.
خب بالاخره چي شد؟
انگار از سرگذشتم بدت نيومده ها؟!
خنديدم و گفتم:
زندگي عجيبي داشتي.
فقط عجيب! بايد حتما تو يه همچين محيطي زندگي كني تا بفهمي معني اش چيه! بايد حتما يه دختر باشي تا بفهمي كه وقتي صبح به صبح از خواب بلند مي شي و يه مرد هيز رو كنارت ببيني كه به هر طريق سعي مي كنه خودشو بهت نزديك تر كنه، چه زجري رو بايد تحمل كني! وقتي پناهي نداري، نااميدي تمام وجودت رو ميگيره. اگرم ضعيف باشي كه تسليم ميشي! منشانسي كه داشتم تربيت ام تو اون ده يازده سال اول زندگيم بود! تو مدرسه، يعني تو همون دبستان به ما ياد مي دادن كه محكم باشيم! به ما ياد مي دادن كه در مقابل مشكلات ايستادگي كنيم. مخصوصا تو دوران قبل از دبستان كه مهدكودك مي رفتم! اونجا بصورت علمي و با بازيهايي كه باهامون مي كردن اين مقاومت وپايداري رو بهمون ياد مي دادن! مثلا يكي از بازيها اين بود كه يه تعداد زيادي از اين لوگو ها بهمون مي دادن! اينام طوري بود كه بايد روهم روهم بچينيشون و باهاشون چيزي درست كني. طوري ام درستشون كرده بودن كه اگه يه خرده بي دقت به همديگه وصلمي كردي، كمي كه ساخته مي شد، يه مرتبه مي ريختن پايين و همهاش خراب مي شد. اون موقع بايد دوباره درستشون مي كردي و اين مرتبه با دقت.
براي ايجاد انگيزه ام، هميشه يه جايزه خوب براش در نظر مي گرفتن! خود من موقعي كه اين بازي رو مي كرديم، بارها و بارها كه مثلا يه ساختمون مي ساختيم كه چند بار خراب مي شد تا بالاخره بتونيم درستش كنم! يا بازي هاي ديگه كه همه شون هدف دار بود و شخصيت بچه ها رو مي ساخت و محكم مي كرد.
چه جالب! كاشكي مي شد براي بچه هاي ما هم يه همچين روشي پياده بشه! يعني بازيايي درست كنن كه همينطور هدف دار باشه!
ركسانا- هست! اما روش درست كار نشده يا نسبت بهش بي توجه شده! مثل عروسك بازي! هيچ مي دوني همون عروسك بازي كه يه دختر بصورت خيلي ساده مي كنه توش چقدر آموزش و پرورش روحي يه؟! يهدختر وقتي يه عروسك براش مي خري در واقع روح و احساسش رو پرورش ميدي! با بازي با عروسك، حس مادري، عشق، دوستي، احساس مسئوليت و خيلي چيزاي ديگه توش بوجود مي آد ورشد مي كنه! يا مثلا وقتي براش از اين وسايل موچيك آشپزخونه مي خري، در واقع با آشپزي آشناش مي كني كه بعدها همون، حس سامان دهي به كانون خانواده است. غذا! گرمي! جمع كردن اعضا يه خوانواده دور همديگه و خيلي چيزاي ديگه! يا همون عروس دوماد بازي.
اينا همه چيزاي خوبين كه بايد روشون كار بشه البته در كنار تربيت درست براي شكل گيري و ساختن شخصيت يه دختر كوچولو كه بعدها ميشه پايه و ركن خانواده. مي شه مادر! مي شه همسر! مي شه اولين مربي و معلمبچه ها! اينا خيلي مهمه. يه بچه اولين چيزي كه ياد مي گيره از مادرشه! همين مادر شخصيت بچه اش رو مي سازه! فقط بايد در كنار اين بازيا، بهش ياد بديم كه در زندگي نقش كليدي داره! بايد بهش يادآوري كنيم تا متوجه بشه كه آشپزي فقط براي سير كردن شكم خانواده نيست! يا بازي با بچه اش وقت تلف كردن و فقط سرگرمي بچه نيست. اينا همه نقش هاي اساسي در پايداري خانواده است. و كار بسيار مهمي هم است كه از پول درآوردن شوهر مهم تره! اينا رو بايد اول به دختر كوچولو آموزش داد و آگاهش كرد كه در آينده چه مسوليت بزرگي رو بايد قبول كنه.
يه چيز ساده بهت بگم. همين دلبري و حركات طريف و ناز كه يه دختر از خودش نشون ميده! مي دوني در تعيين سرنوشت يه خونواده چقدر مهمه. هر دختر يا زن با حركات زيبا و دلفريب چشم، ابرو، موها، دستها و خنده هاي خودش باعث بوجود آمدن عشق و محبت مي شه كه استحكام خونواده روتضمين مي كنه.
داشت منو نگاه مي كرد كه يه مرتبه خنديدم كه خودشم خنديد و سرش رو انداخت پايين و ساكت شد كه گفتم:
اوتم اين چيزا رو ياد گرفتي؟
يه جركت قشنگ به موهاش داد و گفت:
اگر چه مادرم خيلي از وظائف مادري رو انجام نداد اما فقط با نگاه كردن بهش، همه اين حركات رو مي شد ازش ياد گرفت.
بعد آروم دستم رو گرفت و گفت:
هامون ميدوني! من وقتي با توام احساس امنيت زيادي مي كنم! شخصيت ات طوريه كه به آدم اعتماد به نفس مي ده! و اين براي يه مرد امتياز بزرگيه! من هميشه فكر مي كردم اگه در مورد گذشته ام حتي فكر بكنم ديوونه مي شم اما در كنار تو متوجه شدم كه دارم كم كم سبك ميشم و با يادآوري شون ديگه اون رنگ سياه رو دارن از دست مي دن.
بعد از جاش بلند شد و گفت:
قدم بزنيم؟!
منم بلند شدم و دستش رو انداخت دور بازوم و گفت:
من زياد تنها بودم. تنهايي، هم خوبي داره، هم بدي! بدي اش اينه كه آدم جامعه گريز ميشه و تو خودش فروو ميره اما اين در خود فرو رفتن باعث ساختن و آگاهي آدم ممي شه.
يه خرده دوتايي راه رفتيم. بازوم رو محكم گرفتته بود و چيزي نمي گفت! داشت گذشته اش رو نگاه مي كرد! يه مرتبه واستاد و برگشت و همون نيمكتي رو كه روش نشسته بوديم نگاه كرد و گفت:
عجيبه! انگار خيلي از تلخي هاي زندگيمو، وقتي برات تعريف مي كردم،همونجا، رو همون نيمكت جا گذاشتم.
بعد خنديد و برگشت و دوباره راه افتاديم كه گفت:
خلاصه زندگي ما سه نفر شروع شد! حالا كه فكر مي كنم مي بينم آدم خيلي زرنگي بود! حساب همه چيز رو كرده بود. همه كاراش رو با نقشه و سياست پيش مي برد. كاري كرده بود كه جرات نداشتم يه كلمه ازش پيش مادرم حرف بزنم! پايه اولم اينطوري گذشت.
يه روز كه از مدرسه برگشتم خونه، چند دقيقه بعدش پشت سرم، اونم اومد خونه، تازه كيف ام رو گذاشته بودم تو اتاقم كه صدام كرد. تا اومدم جلوش كه يه مرتبه محكم يه سيلي بهم زد. حركت اش بقدري غير منتظره بود كه شوك بوجود اومده، اجازه بهم نداد كه گريه كنم!
مادرم داشت تموم اين صحنه رو ميديد و بي اختيار از جاش بلند شد كه فرامرز گفت" تو دخالت نكن. من درسته كه ناپدر اشم اما بالاخره اين اسم ناپدري يه مسوليت هايي رو به گردنم ميندازه! من آدم بي غيرتي نيستم! من جلو مردم آبرو دارم! دلم نمي خواد پس فردا فلاني و فلاني جلومو بگيرن و در گوش ام بگن جلوي نادختريت رو بگير! مي دوني اون موقع اين حفا براي من مرگه؟! كلاه فلان كه نمي خوام سرك بذارم! چهل تا پيرهن از شما بيشتر پاره كردم!"
من و مادرم هر دو هاج واج داشتيم نگاهش مي كرديم كه مادرم گفت: فري چي شده آخه؟!
يه نگاه به مادرم و بعدش به من كرد و يه لااله الا الله گفت و رفت روي يه مبل نشست و يه سيگار روشن كرد و بعدش آرومتر گفت"آخه بچه جون تو مثل دختر مني، اگه كاريم مي كنم واسه خودته! اين چكي ام كه بهت زدم مهر پدري يه! اگه دوستت نداشتم ميذاشتم هرغلطي كه دلت بخواد بكني اما چيكار كنم كه هم غيرتم و هم وجدانم راضي نميشه كه ساكت بمونم!تو ديگه داري براي خودت خانم ميشي! نذار پس فردا پشت سرت حرف و حديث باشه! امروز كه تو خيابون اينطوري راه بري، پس فردا چي كار مي خواي بكني! دختر كه نبايد با ناز و عشوه و قر و قنبيله تو خيابون راه بره! چه معني داره كه دقيقه به دقيقه برمي گردي پشت سرت رو نگاه مي كني؟ اگه چهارتا لات بي سر و پا تو خيابون سوت مي زنن، تو چرا سرت رو برمي گردوني؟ تا اون موقع كه من تو زندگي تون نبودم، خب،هر كاري دلت مي خواست بكني و كردي، كردي! اما ديگه تموم شده، دارم بهت ميگم. خودتو جمع و جور كن. از اين به بعد مثل سايه پشت سرتم. مثل آدم ميري مثل آدم ميايي. من يه آدم متعصب ام. حالا بگو عقب افتاده! بگو فناتيك! عيبي نداره! اما من اينم. دارم جلو مادرت ميگم! غير از اين باشه ميذارم ميرم! والسلام."
اينا رو كه گفت يه مرتبه مادرم حالتش رو عوض كرد و گفت:
مگه چيكار كرده؟؟
فرامرز سيگارش را خامو شكرد و گفت: هيچي،ديگه حرفشم نزنيم! مي دونم كه از اين به بعد، هر كاري هم كه كرده ديگه نمي كنه! تموم شد و رفت پي كارش.
اينو كه گفت كادرك يه دفعه حمله كرد طرف ككم كه فرامرزپريد جلو خودشو انداخت وسط مون و مادرم رو گرفت و گفت:
خانم من اگه پدرشم، شما ديگه دخالت نكن! حرف زدن تو يعني من غلط كنم!
بعدش مادرم رو كه خيلي عصباني شده بود، برد و رو يه مبل نشوند وبرگشت طرف من و گفت:
برو باباجون! توام حق داشتي كه اشتباه كني اما اينكارو كردم كه بفهمي ديگه اون روز و روزگار تموم شده! تا حالا حق داشتي! يعني وقتي بابا سر بچه نباشه همين مي شه. اما از اين به بعد تو يه بابا داري كه گردنش رو تبر نمي زنه. برو عزيزم! برو به درس ات برس! اينم بدون كه من وقت و بي وقت مثل امروز دنبالت مي كنم!
داشتم نگاهش مي كردم كه مادرم گفت: فري! از اين به بعد هر كاري خواستي آزادي بكني! من ديگه اينو سپردم دست تو! دستتم درد نكنه كه دنبالش رفتي! هر كاري كردي صاحب اختياري!
اونجا بود كه فهميدم فرامرز چه آدم زرنگيه!
هيچي نگفتي؟!
ركسانا- چي بگم؟! چنان نقش بازي مي كرد كه نمي شد كاري كرد! امكان نداشت مادرم باور كنه كه همه اينا دروغ بوده! من يه عمر تنها و تو دوران بسيار سخت خودمو نگه داشته بودم و هيچوقت از موقعيتم سواستفاده نكرده بودم. اما مادرم از اين چيزاخبر نداشت. اون حتما هميشه قياس به نفس مي كرد و منم يكي مثل خودش ميديد در حالي كه روحيه و افكار و رفتار من و مادرم درست عكس هم بود! براي همين بلافاصله متوجه شدم كه تو اون موقعيت هيچ دفاعي، فايده كه نداره هيچ، نتيجه معكوس هم داره! براي همين سكوت كردم و رفتم تو اتاقم و وقتي مطمئن شدم كه فعلا كاري به كارم ندارن و صدام نمي كنن، فقط گريه كردم و روزاي باقيمانده از تحصيلم را شمردم.
آروم آروم گريه مي كردم تا صدام به كسي نرسه تا نفهمه كه منم مثل آدماي ديگه ضعف هايي دارم. آروم گريه كردم چون مي دونستم صداي گريه ام براي هيچ كس مهم نيست! آروم گريه كردم چون صداي گريه ام فقط خودم را غمگين مي كرد. هنوز آروم گريه ميكنم چون ياد گرفتم كه گريه رو بايد آروم و بي صداكرد. چون هميشه تنها گريه كردم.
همونجور كه راه مي رفتيم برگشتم و نگاهش كردم! ديدم همينجور اشك داره آروم و بي صدا از چشماش ميآد پايين! يه مرتبه دل خودمم گرفت. ياد اين افتادم كه تو بچگي هر وقت گريه مي كردم، اول ماني مي دوئيد طرفم و بعدش مادرم و پدرم و عموم. هيچ وقت موقع گريه كردن تنها نبودم!هميشه بعد از منم ماني گريه مي كرد. يعني از گريه من گريه اش مي گرفت.
با دستم اشك هاش رو پاك كردم كه خنديد و گفت:
فقط همين چند دفعه است كه موقع گريه كردن تنها نيستم!
از اين به بعد هيچوقت تنها نيستي. من هميشه پيش اتم.
ركسانا- مهم اين نيست كه موقع گريه كردن كسي پيش آدم باشه! مهم اينه كه يكي ديگه ام درد آدم رو حس كنه و با آدم گريه كنه!
بعد با دستش اشك هايي رو كه خودمم متوجه اش نبودم از صورتم پاك كرد. سر روبرگردوندم اون طرف و اشك هامو پاك كردم كه گفت:
فرامرز متوجه شده بود كه مادرم نسبت بهمن حساسيت داره! يعني اگه دوست پسر يا شوهرش كوچك ترين توجهي به من مي كرد، حسادتش تحريك مي شد و باعث جدايي شون مي شد .براي همينم راه روش خوبي رو پيش گرفته بود. سخت گيري و خشونت!
پچ مي رفتم ازم ايراد مي گرفت! راست مي اومدم ايراد مي گرفت! تو لباس پوشيدن، درس خوندن، نوار گوش دادن، حرف زدن، نشستن، براخاستن! خلاصه واقعا زندگي روبرام سخت كرده بود! كاش ايرادايي كه مي گرفت حقيقت داشت و به جا بود! اصلا دنبال من نمي اومد كه! حتي حاضرم قسم بخورم كه همون روز اول هم نيومده بود! چون من عادت نداشتم تو خيابون واستم و اين ور و اون ور رو نگاه كنم. هميشه تند مي رفتم مدرسه و تند برمي گشتم خونه. بطوريكه دوستام هميشه بهم مي گفتن چرا اينقدر تند راه ميري؟! جتي اكثرا با من برنمي گشتن خونه چون اونا مي خواستن تفريح كنون راه مدرسه رو تا خونه بيان اما من نه!
چرا؟!
چرا چي؟
چرا مي خواستي زود برگردي خونه؟ اونجا كه كسي منتظرت نبود. چرا به كسي پناه نياوردي؟ مثلا به يه پسر؟ معمولا اينجور وقتا دختا مي رن و دوست پسرميگيرن! تو كه پنجاه درصد اروپايي بودي چرا اينكارو نكردي؟
يه لحظه فكر كرد و گفت:
اگه برمي گشتم خونه به خاطر اين بود كه جاي ديگه اي رو نداشتم برم! حداقل خونه توش يه اتاق بود كه كسي اونجا كاري به كارم نداشته باشه!
اگرم دوست پسر نگرفتم به خاطر طرز فكرم بودد! تو درست ميگي! معمولا دخترا با پيدا شدن يه مشكل تو زندگي شون يه همچين كاري ميكنن و يه مشكل بزرگتر رو براي خودشون درست مي كنن اما من متوجه اين مسئله بودم كه نبايد يه همچين اشتباهي بكنم! يه دختر شونزده ساله يعني چي؟! يعني يه چيزي بين نوجوون و جوون! تو اون سن وسال، نه تجربه اي داره و نه تحصيلاتي و نه امكاناتي! پس خودش نمي تونه بيرون از محيط خونواده كاري بكنه! اگرم به يه پسره پناه ببره كه ديگه بدتر! يه پسر نوزده بيست ساله نمي تونه براش پشت و پناه باشه! يعني اون خودشم احتياج به يه پناهگاه مثل خانواده داره! غير از اون، معلومه كه اون پسر يه دختر رو براي چي مي خواد! منم اينارو مي دونستم! يعني تربيت اروپايي بهم ياد داده بود. براي همينم اين اشتباه رونكردم.
سرم رو تكون دادم كه گفت:
خلاصه زندگي برام خيلي سخت شده بود بطوريكه حتي آموزش هاي دوران كودكي ام نتونستن كمكم كنن! مقاومت ام شكست! هر شب كارم گريه كردن بود! با گريه درس مي خوندم و با گريه مي خوابيدم. خيلي خسته شده بودم. خونه برام جهنم بود. ديگه انگيزه اي براي زندگي نداشتم. براي همين يه شب كه رفته بودم حموم كنم، بي اختيار يه تيغ برداشتم و آماده شدم كه رگم رو بزنم! هميشه فكر مي كردم كه خودكشي كار سختيه اما در اون شرايط سخت تر زندگي، اين كار به نظرم آسون اومد.
.ان رو پر از آب داغ كردم و رفتم توش و تيغ رو گرفتم تو دستم و شروع كردم به گريه كردم. ياد پدرم افتادم و اون سالها كه در فرانسه بوديم و مادرم هنوز انسان بود. ياد موقعي افتادم كه پدرم منو مي نشوند رو پاش و موها ناز مي كرد! ياد روزهاي تعطيل مي افتادم كه منو با خودش مي برد پارك و سينما و رستوارن. با همديگه دوتايي مي رفتيم بيرون و خيلي هم بهمون خوش مي گذشت. حتي در زماني كه مادرمكثافت كاري مي كرد. بازم وقتي با پدر بودم همه چيز به نظرم قشنگ مي اومد.
ياد قصه هايي افتادم كه شب ها قبل از خواب برام تعريف مي كرد. ياد اين افتادم كه با وجود بدي هاي مادرم، هيچوقت ازش پيش من بد نمي گفت و وقتي هم كه من از مادرم پيشش شكايت مي كردم، هميشه مي گفت كه مادرم دوستم داره!
ياد مهرباني هاي پدرم افتادم! ياد رفتار آرومش، ياد نگاه قشنگ و محكم اش! ياد دست نوازشش كه هميشه آرومم مي كرد و بهم اعتماد به نفس ميداد! ياد آهنگي كه هميشه برام ميخوند!
اما تو همون موقع ياد لحظه اي افتادم كه پدرم از شدت نااميدي و خشم و نفرت و شكست و باخت در زندگي، تو دادگاه گريه كرد! گريه يه مرد! گريه يه پدر!
اونم مثل من و بي صدا و آروم گريه مي كرد!
تو همين موقع تيغ رو گذاشتم رو رگم! درست يه لحظه بود! يه حركت! يه فشار! يه تكون و بعدش تموم!
اما نمي دونم تو اون لحظه چه فكري اومد تو سرم! يه فكر! يه احساس! يه ديد ديگه! درست نمي دونم چي بود اما بود! مثل اينكه يكي شروع كرد باهام حرف زدن! يه نفر درون خودم.
بهم گفت اين تيغ هميشه هست! هر وقت هم بخوام مي تونم بيام تو حموم وازش استفاده كنم! بهم گفت خودكشي شجاعت نمي خواد اما اين زندگي يه كه براي گذروندنش احتياج زيادي به شهامت هست. بهم گفت اين تيغ و اين وان و حموم رو هيچكس ازم نمي گيره اما زندگي رو چرا! هميشه فردايي هست! هميشه نوع ديگه اي هست! هميشه چيز تازه اي هست! هميشه زندگي تازه اي هست.
تو اون لحظه يه جور ديگه فكر ركدم! يه نوع ديگه! چيزاي جديدي رو تو خودم پيدا كردم و شناختم. كاراي زيادي به نظرم اومد كه بايد انجام بدم! و راه هاي زيادي براي زندگي كردن رو ديدم.
يه لبخند رو لبام نشست! تيغ رو گذاشتم سرجاش و حموم كردم و اومدم بيرون.
فردا صبحش جاي مدرسه رفتم سفارت فرانسه! به محض اينكه وارد سفارت شدم، روسري ام رو از رو سرم برداشتم و با اولين نفر كه داشت با تعجب به من نگاه مي كرد، شروع كردم به فرانسه صحبت كردن!
همه چي تموم شد!
بلافاصله بردنم پيش سفير فرانسه، خيلي گرم، مهربون، مودب و پدرانه!
يه آدم، مثل پدرم!
مثل پدرم بغلم كرد، به سرم دست كشيد، برام غصه خورد، و حمايتم كرد.
نمي دونم چرا وقتي سرگذشتش به اينجا رسيد يه مرتبه بي اختيار خنديدم كه با تعجب بهم نگاه كرد كه گفتم:
خنده ام از خوشحاليه! از اينكه پنجاه درصد پدرت كمكت كرده!
اونم خنديد و گفت:
بلافاصله همه مراحل فرستادن به فرانسه آماده شد. به همين راحتي! يعني وقتي براي سفير سرگذشتم رو تعريف كردم، با وجود اينكه سعي مي كرد آروم و خونسرد مثل يه سياستمدار رفتار كنه اما موفق نمي شد. مي فهميدم كه درونش انقلاب به پا شده! براي همينم سريع كارام رو انجام داد و از همونجا با فرانسه تماس گرفت وخواست كه پدرم رو پيدا كنن!
بعد برگشت طرف منو و گفت:
يه سيگار ديگه بهم ميدي؟
زود دو تا سيگار درآوردم و روشن كردم و يكي اش رو دادم بهش. يه خورده ساكت قدم زديم كه گفت:
متاسفانه ديگه پدرم وجود نداشت. خودكشي كرده بود! يعني اينطوري فكر مي كردن! باماشين رفته بود ته دره! نه مشروب خورده بوده و نه ماشين ايرادي داشته و نه سرعتش زياد بوده! فقط خواسته بودكه بره ته دره! همين! شايد مثل من كه فقط مي خواستم با تيغ رگم رو بزنم.
برام ضربه بزرگي بود اما يه پيامم برام داشت. پيام عشق! پيام محبت! عشق و محبت پدرم! اين خيلي برام مهم بود!
اونجا بعد ازچند ساعت بهمگفتن كه با رفتن ما از فرانسه، پدرم دچار يه بحران شديد روحي شده بوده! براش همه چيز تموم شده بوده! زني رو كه دوستش داشته بهش خيانت كرده ودختري كه عاشقانه مي پرستيده ازش دزديده بودن!
اونم انگيزه اش رو از دست داده بوده!
يه خرده ديگه قدم زديم و بعدش سيگارش رو اندخت زمين وگفت:
وقتي اين مسئله رو فهميدم مايوس شدم. هميشه اين فكر كه يه نفر يه جايي هست كه برا ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۰۰
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ]