رمان ركسانا قسمت 10
فصل دهم"فردا صبحش تو خواب و بيداري بودم كه ديدم ماني داره با موبايل حرف ميزنه.توجه نكردم و بلند شدم و رفتم حموم و يه دوش گرفتم و ومدم بيرون و لباسامو پوشيدم كه پنج دقيقه بعد ديدم در زدن و برمون يه صبحونه ي مفصل اوردن.دوتايي نشستيم به خوردن و هنوز دوتات لقمه نخورده بوديم كه دوباره در زدن ماني بلند شد و درو وا كرد.فكر كردم بزم برامون چيزي اوردن . داشتم اب پرتقلمو ميخوردم كه ديدم ركسنا در حالي كه چشماش سرخه اومد تو.اب پرتقال جست گلوم.حالا سرفه نكن كي سرفه بكن.ركسانا دوييد و شروع كرد زدن به پشتم.يه خرده بعد سرفه م قطع شد و در حاليكه صدام درست در نمي اومد گفتمگ
-تو اينجا چيكار ميكني؟
ركسانا-خودت اينجا چيكار ميكني؟
-با ماني اومديم اينجا كه ببينيم چيزه.
ماني-يعني يه شب تو مسافر خونه خوابيدن چه حالي داره.
ركسانا-ازخونه قهر كردين؟
-كي اين چيزارو به تو گفته؟
ماني-من گفتم
-تو غلط كردي.براي چي گفتي؟
ماني-تو خواب بودي و ركسانا خانم به موبايت زنگ زد و منم جواب دادم
ركسانا-ببين هامون.ينكار اصلا درست نيست.تو نبايد به خاطر من با پدر و مادرت قهر يا دعوا كني.من اصلا راضي نيستم.الانم زود كاراتو بكن و برگرد خونه.اونا برات دلواپسن.
"بهش خنديدم و گفتم"
-بشين صبحونه بخور.
ركسانا-حرفامو گوش نميدي/
-چرا گوش ميدم.
"براي كمي تخم مرغ و سوسيس سرخ شده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم جلوش كه گفت"
-من صبحونه خوردم هامون.
-پس اب پرتقال بخور
ركسانا-من هيچي نميخوام فقط ميخوام تو ئهمين الان برگردي خونه.
-من فعلا برنميگردم.
ركسانا-بايد برگردي.اگه منو
"بقيه حرفش رو خورد و برگشت به ماني كرد كه ماني م همونجوري كه صبحونه ميخورد گفتگ
-ترو جون اون كسي كه دوست دارين اصلا فكر نكنين من اينجام.اصلا منو ادم حساب نكنين و با دل راحت قربون صدقه ي همديگه برين.
"ركسانا يه لبخند زدو هيچي نگفت كه من به ماني گفتم"
-پاشو برو يه دوش بگير و بيا.
"همكونجوري كه داشت صبحونه ميخورد گفت"
-من تميز تميزم.
-حالا برو يه اب بريز تن ت.
مني-وقتي پاكه پاكم،براي چي اب بريزم تنم؟
-حالا برو يه دستي به سرو صورتت بكش و بيا.
ماني-اخه...
-باز لج كن حالا.
"يه لقمه گرفت و بلند شد و گفت"
-الهي درد بگيري هامون
"بعدش رفت طرف حموم كه ركسانا اروم بهش گفت"
-ببخشين ماني خان.
ماني-خواهش ميكنم اما تند تند حرفاتونو بزنين كه من گشنمه
"بعدش رفت تو حموم كه ركسانا گفت"
-چرا بخاطر من اين كارو ميكني؟منكه از اول بهت گفتم.سره راه منو تو مشكلات زيادي هست.اينم اوليش
-اخه مسئله اي پيش نيومده كه.
ركسانا-اين حرفا چيه هامون؟
-ببين ركسانا من ترو دوست دارم و حاضر نيستم ازت جدا شم.
بخاطر احترام پدر و مادرم ،يعني پدرم!چون مادرم حرفي نداره!براي احترام پدرم فعلا يه مدت صبر ميكنيم و ازدواج نميكنيم اما مثل دوتا نامزد با همديگه هستيم.
"تا اينو گفتم يه مرتبه صداي قاء قاء ماني از تو حموم اومد"
-زهر مار.كارتو بكن.
"از تو حموم همونجوري كه داشت ميخنديد گفت"
-صابون از دستم در رفت خندم گرفت
"دوباره برگشتم طر ركسانا و گفتم"
-من مطمئنم كه پدرمم به همين زوديا راضي ميشه.
"دومرتبه ضداي خندا ماني بلند شد"
-ماني ساكت ميش يا نه؟
ماني-سنگ پا از دستم افتاد خنده م گرفت.
ركسانا-ازدواجي كه اولش اينجوري باشه،اخرش فكر ميكني چي ميشه؟
-بري من مهم تويي!بقيه چيزا خود به خود حل ميشه.بهت قول ميدم.
"دو مرتبه ضداي خنده ماني بلند شد"
-ماني خجلت نميكشي؟
ماني-كيسه از دستم پرت شد خنده م گرفت.
-اگه يه بار ديگه بخندي من ميدونمو تو
ركسانا-ببين هامون،اين صحبت هر رو بعدا ميتونيم بكنيم تو فعلا برگرد خونه.
-ببين ركسانا!تو فقط به من چند روز مهلت بده.قول ميدم كه همچيدرست ميشه.من مطمئنم كه هيمين الانم مادرم داره با بابام در مورد ما صحبت ميكنه.
"بازم صداي خنده ي ماني بلند شد.اين دفعه رفتم پشت در حموم و گفتم"
-ماني مگه اينكه منو تو با هم ديگه تنها نشيم((اوه اوه))
"اومدم برگردم پيش ركسانا كه ماني گفت"
ببين هامون جون.من الان سه دست سرمو شستم و دو دست كيسه كشيدم و يه دست ليف صابون زدم.اگه فكر ميكني پاك و تميزم بيام بيرون.
-حالا يه خرده ديگه صبر كن.ميميري؟
ماني-اخه اين حرفا كه شماها دارين به هم ميزنين چيزه مهمي نيس كه نتونين جلو من بزنين.منم كه دارم از ينجا ميشنوم چي دارين ميگين.خب بذار بيام بيرون صبحونه مو بخورم مردم از گشنگي.
ركسانا-بفرمايين ماني خان.شما درست ميگين.بفرمايين خواهش ميكنم.
ماني-خيلي ممنون.هامون قربونه دس پنجول ت.اون حوله رو بده من.
"تا برگشتم اين ور رو نگاه كنم كه ببينم حوله كجاس كه در حوم رو وا كرد و همونجوري كه ميومد بيرون گفت"
-يالله!
"يه مرتبه ركسانا جيغ كشيد و روشو كرداون طرف .برگشتم يه چيزي بهش بگم كه ديدم با همون لباسي كه رفته بود حموم اومد بيرون.سرشم خشك خشك بود"
-مگه حموم نميكردي؟
ماني-نه
-پس صداي دوش چي بود؟
ماني-صداي ريزشه اب.
-حموم نكردي؟
ماني-ادم گشنه كه جون نداره كيسه بكشه و ليف بزنه.
-پس داشتي چيكتار ميكردي اون تو؟
ماني-نشسته بودم حرفاي شما رو گوش ميكردم
-ميدوني به حرف كسي گوش كردن كاره بديه؟
ماني-يعني مثلا وقتي ميگن يه بچه حرف گوش كنه،يعني بچه ي بديه؟
"ركسانا زد زير خنده و مان م رفت سر ميز و شرع كرد به خوردن"
ركسانا-ببين هامون.من ترو اينجا تنها ول نميكنم
ماني-يعني بنده ام اينجا برگ چغندرم ديگه؟
ركسانا-اختيار دارين ماني خان.
-ميشه تو صبحونت بخوريو حرف نزني؟
ماني-چرا نميشه؟آن آن.
-اينطوري زل نزن به ما
ماني-پس چيكار كنم؟
-صبحونت رو بخور.
ماني-دارم ميخورم ديگه
-خب مارو نيگا نكن.
ماني-پس كي رو نيگا كنم؟
-صبحونت رو.حداقل بفهمي چي داري ميخوري
ماني-باشه.هر چي تو بگي
"سرشو انداخت پيين كه به ركسانا گفتم"
-من اينجا راحتم ركسانا
ركسانا-اخه من ناراحتم
-تو نبايد نا راحت باشي
ركسانا-ولي من نا راحتم
-دليلي براي نا راحتي تو وجود نداره
ركسانا-حيلي دلائل وسه ناراحتي من وجود داره
ماني-اه..!مگه سوزنتون گير كرده.يه حرف ديگه بزنين.موضوع صحبت رو عوض كنين.خير سرم دارم صبحونه ميخورم اخه.
420
- به تو چه مربوطه؟!
ماني - خب شما ميگين ناراحتم ، ناراحتم ، لقمه راحت از گلوم پايين نمي ره!
(( يه چپ بهش نگاه كردم كه دوباره سرش رو انداخت پايين))
ركسانا - پس اگه برنمي گردي خونه ، بيا خونه ما!
- نه نمي خوام مزاحم كسي بشم!
ركسانا - اين حرفها چيه؟! چرا اينقدر تعارف بي خود مي كني! اونجا دو ، سه تا اتاق خالي هست! يكي شو تو وردار!
(( يه مرتبه ماني كه يه لقمۀ بزرگ تو دستش بود ، يه نگاه به ركسانا كرد و گفت ))
- ببخشين ! اين اتاقاي خالي كه فرمودين تو كدوم طبقه س؟
ركسانا - بالا!
ماني - اون وقت اونجا ديگه كيا اتاق دارن؟
ركسانا - من و مريم و سارا.
ماني - يعني مريم خانم و سارا خانم ناراحت نمي شن ماهام بيايم و همسايه شون بشيم؟
ركسانا - چرا ناراحت بشن؟! خيلي م خوشحال ميشن!
ماني - منم خيلي خوشحال ميشم! يعني ماها هردومون خوشحال ميشيم!
اون وقت ببخشين! مريم خانم و سارا خانم ريال شبا تا ساعت چند معمولا بيدارن؟
يعني منظورم اينه كه خوشحالي ما تا چه اندازه ادامه داره؟
(ركسانا شروع به خنديدن كرد و منم يه چپ چپ به ماني نگاه كردم كه ساكت شد و لقمه اش رو گذاشت تو دهنش))
ركسانا - عمه خانم وقتي فهميد كه شما اومدين هتل خيلي خيلي اصرار داشت كه ببرمتون اونجا ! الانم منتظرتونه!
- من هنوز تكليفم معلوم نيس!
ركسانا - تكليف نداره! جاي اينكه اينجايي ، بيا اونجا ! دلت نمي خواد پيش من باشي؟ هان؟
- چرا !
ركسانا - هم پيش مني و هم بچه ها اونجا هستن! اونقدر بهمون خوش ميگذره!
عمه خانمم كه هستن!
- اينو كه ركسانا گفت ، ماني آروم بلند شد و رفت كنار تختش ، ساكش رو برداشت و برگشت نشست و ساكم گذاشت بغل پاش!
يه نگاه بهش كردم و به ركسانا گفتم :
- درست نيس ما بيايم اونجا!
ركسانا - چرا درست نيس؟
ماني - بريم خونۀ عمه مون درست تره يا بمونيم اينجا كه پر كبك و چيزاي ديگه س؟!
ركسانا - كبك چيه؟
ماني - يه پرنده س كه سرشو مي كنه زي برف!
ركسانا - خب؟!
ماني - اينجا شبا تو راهروهاش پُر كبكه! هي بال شونو مي زنن بهم و سر و صدا مي كنن و چون بيرون سرده ، ميخوان بيان تو اتاق آدم!
ركسانا - پرنده تو راهروئه اينجاس؟!
- داره چرت و پرت مي گه ولش كن!
ركسانا - پس بشين و صبحونه ات رو بخور و بريم!
برگشتم يه نگاه به ماني كردم كه گفت :
- اگه امشب اينجا بمونيم ديگه انواع و اقاسم پرنده ها مي آن دم در اتاق مون آ!
اون وقت تا صبح نميذارن بخوابيم از سر و صدا !
- هيچي نگفتم ، يه ليوان آب پرتقال رو ورداشتم وشروع كردم به خوردم و چند دقيقه بعد ماني رفت پايين و حساب هتل رو كرد و سه تايي اومديم بيرون و سوار ماشين شديم و راه افتاديم طرف خونۀ عمه م و نيم ساعت بعد رسيديم و ماشين رو پارك كرديم و رفتيم تو.
تا چشم عمه بهمون افتاد زود اومد جلو در حاليكه گريه مي كرد ، منو بغل كرد و گفت :
- مگه عمه ت مرده مه ميري هتل پسر؟! درسته كه عمه حسابي براتون نبودم! درسته كه يه مرتبه چند روزه سر و كله م پيدا شده اما انقدر همّت دارم كه شما دو تا رو ، نه حالا مثل يه برادرزاده ، مثل يه دوست و بچه هاي خودم ، رو چشمام نيگه دارم ! خجالت داره والا!
- بعدشم ماني را بغل كرد و هر دوتامون با خودش برد تو پذيرايي و يه خورده بعد ركسانا برامون چايي آورد و بهمون تعارف كرد و بعدش از اتاق رفت بيرون كه صداي مريم و سارا رو شنيدم اما نمي دونم چرا نيومدم تو!
چايي مونو ورداشتيم كه عمه م گفت :
- پدرت مخالفت كرد يا مادرت ؟
- پدرم!
- چي مي گفت؟
- در مورد اينكه ركسانا مسيحيه ايراد گرفت! يعني بيشتر سر ِ اون!
عمه م هيچي نگفت و چايي ش رو برداشت كه ماني گفت :
- عمه جون شما چرا قهوه نمي خورين؟!
عمه م خنديد و گفت :
- يعضي وقتا مي خورم ولي كم. يعني مي ترسم!
ماني - بعدش چي داره كه مي ترسين؟
عمه - ركسانا و ترمه بهتون نگفتن؟
ماني - چي رو؟
عمه - فال ! فال قهوه! من فال خوب ميگيرم! از همينم مي ترسم! يعني تا قهوه مي خورم ديگه نمي تونم جلو خودمو بگيرم و زود فنجون رو ((دَمَر)) مي كنم كه باهاش فال بگيرم! يعني فال كه چه عرض كنم! خوب لدم روحيه ي آدما رو بشناسم و براشون چاخان سر ِ هم كنم!
ماني - خب حالا كه انقدر خوب بلدين فال بگيرين ، يه دونه م براي ما بگيرين!
عمه - حرف شم نزن! آدم بهتره كه آينده ش رو ندونه! چون اينا همش دروغه و چاخان پاخان! يه حالت تلقين براي آدم به وجود مي آره و ناخودآگاه آدم كشيده مي شه طرفش! آينده رو فقط خدا مي بايد بدونه كه مي دونه! بعدشم اينا اكثرش مزخرف و دروغه! آدمم معتاد مي كنه! بعد از چند وقتم امر به خود آدم مشتبه مي شه! يعني اينطوري بگم كه مثلا توبه كردم كه ديگه آدما -
رو گول نزنم!
چايي مونو خورديم كه عمه گفت :
- ناراحتي؟
- يه خرده! مي ترسم براي پدرم اتفاقي بيفته! قلبش كمي ناراحته!عمه - ايشالا چيزي نميشه! زمان خودش همه چيز رو حل مي كنه!
از بالا سر و صدا مي اومد! صداي جا به جا كردن اسباب اثاثيه! يه خرده بعد ركسانا و مريم و سارا اومدن تو پذيرايي و با ماها سلام و احوالپرسي كردن كه ركسانا گفت :
- اتاق تون حاضره!
- داشتين برامون اتاق رو درست مي كردين؟!
ركسانا - حاضر شد!
- آخه اينطوري كه درست نيس!
عمه - ديگه حرف نزنين! پايشن برين ببينين خوبه يا نه!
ماني - آخه چرا انقدر زحمت كشيدين؟ هامون مي اومد تو اتاق شما و منم مي رفتم تو اتاق مريم خانم اينا! ماها اكثرا خونه نيستيم كه ! همون شب به شب مي اومديم و يه گوشه ميخوابيديم تا صبح!
مريم اينا زدن زير خنده كه بلند شدم برم ببينم چيكار كردن. ماني م بلند شد و با ركسانا اينا رفتيم بالا كه ديدم ركسانا اتاق خودشو داده به من! يه نگاه بهش كردم و گفتم :
- خودت چي؟
ركسانا - اون يكي اتاق رو برداشتم.
- بريم ببينيم!
ركسانا - براي چي؟
- ميخوام ببينم!
تا اومد حرف بزنه و رفتم طرف همون اتاقي كه نشون داده بود و درش رو وا كردم. طفلك فقط ميز تحريرش رو برده بود اونجا و يه دست رختخوابم گذاشته بود گوشۀ اتاق! همين ! برام اين كار خيلي ارزش داشت! بغض گلومو گرفت ! يه نگاه بهش كردم و گفتم :
- فكر مي كني من اينجوري راحتم؟
ركسانا-بايد راحت باشي!چون من اينجوري راحتم!
فقط نگاهش كردم كه زود ماني گفت:
مريم خانم،سارا خانم،اتاق مونو بهم نشون نمي دين؟
اونام زود فهميدن چي مي گه و راه افتادن طرف اتاق ركسانا.مونديم من و ركسانا تو همون اتاق عقبي كه گفتم
كارت خيلي برام ارزش داشت!
ركسانا-اينكه كاري نبود!من جونمم برات مي دم هامون!من تا حالا عاشق نبودم و تا حالام كسي رو دوست نداشتم و يه دنيا عشق تو دلم جمع شده!حالا كه تو رو پيدا كردم،همه ش مال توئه!تو كه به خاطر من از پدرو مادرت قهر كردي،نمي ذارم تنها بموني!اين كار توام براي من ارزش داره!من تا آخر راه با توام هامون!
اروم دستش رو گرفتم و موهاشو ناز كردم!داشتم تو چشماش نگاه مي كردم!پر عشق بود!
منم تا اخر راه با توام!
دستم رو محكم فشار داد و با پاش در اتاق رو پيش كرد!
درياي طلايي!موج به اندازه چين هاي مو!به بلندي خواب!به شيريني عسل!به نرمي نگاه!به كوتاهي يه لحظه!
ماني-هامون!هامون!نمي آيين؟
يه مرتبه چند تا زد به در كه تازه متوجه خودم شدم و خنديدم!
ركسانام خنديد و آروم گفت
نفهميدم يه مرتبه چه م شد!
منم نغهميدم!نمي خوامم بفهمم!
يه مرتبه ماني از پشت در گفت
اما من فهميدم!
دوتايي زديم زديم زير خنده و در رو وا كرديم و رفتيم بيرون كه ماني يه نگاه بهمون كرد و گفت
در رو شما بستين؟
نه!خودش بسته شد!
ماني-اِ...!چه در هوشمندي!چشم الكترونيك داره؟!
ركسانا سرشو انداخت پايين و رفت طرف اتاقش كه به ماني گفتم
به تو چه مربوطه؟مگه تو فوضولي؟!بعدشم،باد زد،در رو بست!
ماني-مي گم اگه اينجاها از اين بادا مي زنه،چطور اون طرف نمي زنه؟يعني مي گم يه پا دري بذار زير در!
بيا بريم اينقدر چرت و پرت نگو!
تا رفتيم طرف اتاق ركسانا اينا كه عمه م از پايين صدامون كرد.ركسانا اينام صداشو شنيدن و اومدن بيرون و همگي رفتيم پايين تو پذيرايي كه عمه م گفت
خوب بود هامون جون؟!
ماني-عالي بود عمه جون!مخصوصا در اتاق خيلي عاليه!هامون كه راضيه!
عمه م يه نگاه بهش كرد و گفت
چي؟!
ماني-مي گم چه درو پيكر خوبي داره اتاقا!؟چوب خوب!محكم!هوشمند و وقت شناس!حرف گوش كن!
ركسانا دوباره سرشو انداخت پايين كه يه چپ چپ به ماني نگاه كردم و گفتم
عمه از من پرسيدن نه از تو!
ماني-منم جاي تو جواب دادم ديگه!
عمه-چيزاي قديمي رو خوب و محكم مي ساختن!الاني آ جون نداره كه!
ماني-حالا از جون داريش كه بگذريم،فهميديگي اين در باعث تعجبه!
يه مرتبه مريم و سارا زدن زير خنده كه عمه م گفت:
چي مي گي تو پدر سوخته؟
اين حرف درست ازش در نمي اد كه!
عمه-ببينم تو كه با بابات قهر نكردي كه؟!
چرا!اينم قهر كرده!
عمه-اين ديگه براي چي؟!
ديد من قهر كردم،اينم رفت سر به سر عمو گذاشت و دادش رو دراورد و ساكش رو ورداشت و دوئيد دنبال من!
من داشتم اينا رو براي عمه م مي گفتم و ماني م داشت به در اتاق نگاه مي كرد.وقتي حرفم تموم شد برگشت طرفم و گفت:
چطور اين درا خودشون واز و بسته نمي شن؟
يه چپ چپ ديگه بهش نگاه كردم كه زود گفت
آهان!باد فقط مي زنه بالا!
اين دفعه خودمم خنده م گرفت كه عمه م گفت
باد بالا چيكار مي كنه؟!
ماني-باد باد كه نيس!يه نسيم ملايم باهوش سرشار!
ديدم ديگه داره گندش در مي اد كه گفتم
ركسانا امروز كلاس نداشتين؟
ركسانا-نه!فردا داريم.امتحانه!
عمه-پس پاشين برين سر درس و مشق تون ديگه!پاشين!
ركسانا برگشت و يه نگاه به من كرد كه دلم لرزيد!هر چي بيشتر نگاهش مي كردم بيشتر دلم مي خواست كه پيش م باشه اما گفتم
عمه راست مي گن!برين به درس تون برسين!اون مهمتره!
يه خنده قشنگ بهم كرد و سرشو برام تكون داد كه موهاش قشنگش همه با هم ريخت يه طرف ديگه صورتش و خيلي خوشگل ترش كرد و از جاش بلند شد و گفت
كاري داشتي،صدام كن!
تا اينو گفت و ماني م زود گفت
منم اگه كاري داشتم مي تونم مريم خانم اينا ر وصدا كنم يا نه؟
عمه-تو كاري داشتي منو صدا كن!
ماني-آخه زشته كه هي به شما زحمت بدم!
عمه-مگه تو چقدر كار داري؟!
ماني-خيلي!من دم به ساعت برام كار پيش مياد!
عمه-ترمه م اين اخلاقاتو مي دونه؟
ماني-ترمه چيه؟همونكه باهاش طاق شال درست مي كنن؟
ماني اگه بهش نگفتم!
ماني-بگو!مگه ازش مي ترسم؟!
آره!مثل سگ!
همه زدن زير خنده كه مريم و سارام بلند شدن و ازمون خداحافظي كردن و سه تايي رفتن بالا.مونديم من و ماني و عمه كه ماني گفت
عمه جون خوب كاري كردين اينا رو رد كردين رفتن!اخلاق آدمو خراب مي كنن!هي مي شينن جلو آدمو با آدم حرف مي زنن و آدم رو به حرف مي كشن و آدم يادش مي ره مثلا نامزد داره!
وقتي به ترمه گفتم،اون حتما بلده يه كاري بكنه كه همه چيزايي رو كه فراموش كردي يادت بياد!
ماني-تقصير من چيه؟اينا هي باهام حرف مي زنن!اينا رو دعوا كن!
اين بدبختا كي با تو حرف زدن؟!
ماني-حرف كه نمي زنن!بهم اشاره مي كنن!اشاره م مثل حرف زدنه ديگه!
باز چرت و پرت بگو!
عمه-مريم اينا از اين كارا بلند نيستن!
ماني-اِ....!مي خواين عمه جون بهشون ياد بدم؟
عمه م شروع كرد به خنديدن كه گفتم
عمه!بقيه سرگذشت تونو تعريف نمي كنين؟
عمه-اتفاقا اونا رو رد كردم كه بقيه ش رو براتون بگم!
ماني-مي شه شما بقيه ش رو به هامون بگين و من برم يه خرده تو درس و مشق به اينا كمك كنم؟من پايه رياضيم خيلي قويه ها!
ماني مي شيني يا نه؟
ماني-من كه همه ش نشستم!
يعني حرف ديگه نزن!
عمه م شروع كرد به خنديدن و بعدش گفت
ايشالله هميشه خوب و خوش باشين!ايشالله هميشه سايه ي پدر و مادر بالا سرتون باشه!امروز اينجا يه اتفاقي افتاد كه دلم ريش شد!
چه اتفاقي؟
ماني-تو خونه تون؟
عمه-نه!تو كوچه مون!يعني سر كوچه يه جووني بود كه من با مادرش دوستم.پدرش دو سال پيش بيچاره سكته كرد!يعني از زور فشار زندگي سكته كرد!بيچاره دو جا كار مي كرد!هشت صبح تا چهار بعد از ظهر يه جا و پنج تا ده شب م يه جا!ديگه وقتي مي اومد خونه،عين جنازه بود!
يه حقوقش كه مي رفت پاي اجاره خونه و اون يكي م اونقدر بود كه يه نون و پنيري بده زن و بچه ش بخورن!اينطوري زندگيشون مي گشت تا دخترو پسرش بزرگ شدن و براي دختره يه خواستگار پيدا شد و با قرض و قوله يه جهاز براش جور كردن و فرستادش رفت!موند پسره كه اونم چند وقت بعد عاشق يه دختر شد!اينو ديگه نمي شد كاريش كرد!باباهه خودش خونه و زندگي نداشت!حالا چه جوري مي خواست پسرش رو سر و سامون بده!بدبخت اين آخريا شده بود عين يه ماشين!فقط كار مي كرد!كاشكي حداقل مي تونست صنار سه شاهي در بياره!هر چي اخر برج مي گرفت يا مي رفت پاي قرض و قوله ي جهاز دخترش يا اينكه اجاره خونه و چندرغاز بقيه شم كه مي خوردن!
خب،يه آدم چقدر مگه طاقت داره؟ماشين م اگه شب و روز ازش كار بكشي،خراب ميشه!عاقبت اين بدبختم همين شد!از زور غصه پسرش يه سكته زد و افتاد گوشه خونه!يعني نون آور خونه،خونه نشين شد!پسره م دانشگاه ش رو ول كرد و رفت دنبال كار!اما كو كار!
خلاصه اين در بزن،اون در بزن،شد آبدارچي و پادو يه شركت!حالا چقدر حقوق؟!ديگه خودتون مي دونين!يعني اگه مي گرفت،نصف اجاره خونه شونم نبود!درو همسايه كه ديدن اينطوريه،همت كرد نو چند نفر با هم شدن و هر روز يكي شون اين پسره رو دو ساعت صداش مي كرد تو خونه كه مثلا به بچه ش رياضي درس بده!الان كه تو حرف رياضي رو زدي،اين جريان يادم افتاد!
الغرض!به همت همسايه ها اجاره خونه شون اينجوري جور شد اما كو تا حالا چرخ زندگي بگرده؟خورد و خوراكشون يه طرف،خرج دوا درمون باباهه يه طرف!اينجا بود كه مادرش،يعني همين دوست من،دست به كار مي شه و مي ره دنبال كار كه اونم يه پولي دربياره!
اولش كه ما نفهميديم كارش چيه،بعدا معلوم شد!رفته بود تو يه آژانس نظافتي و خدماتي كار مي كرد!شده بود كلفت!حالا نمي دونم كه شوهرش چه
جوري شد كه فهميد!ديگه غيرتش قبول نكرد!براي اينكه سربار اينا نشه خودشو خلاص كرد!
-خودكشي كرد؟!!
عمه- آره بيچاره!نميدونم شبونه چي خورد كه صبح نعشش رو از تو رختخواب بلند كردن!يه نامه م نوشته بود كه زير متكاش پيدا كردن!نوشته بود كه ديگه خجالت ميكشم تو صورت زن و بچه م نگاه كنم!براي همين خودمو ميكشم كه حداق يه بار از رو دوش اينا ورداشته بشه!قربونش برم عزاهاي ماهام كه چند برابر عروسي هامون خرج داره!شام عروسي يه شبه و عزا چند شب!شكر خدام كه تو اين چند ساله يه عروسي ميبينيم و ده تا مجلس ختم!دردسرتون ندم!بعد از اون خدا بيامرز پسره انقدر كار كرد و كرد و كرد اما به وصال اون دختر كه نرسيد هيچ!وضعش كه خوب نشد هيچ!غم و غصه مادره كه كم نشد هيچ!از بدبختي و بيچارگي پسره م رفت دنبال پدره!
-اونم خودكشي كرد؟!
عمه- نه!قلبش از كار واستاد!حالا اين يكي ش از همه بدتره كه طفل معصوم چطوري مرد!گويا شبش يه خرده قلبش ناراحتي داشته!مادرش هر چي ازش ميپرسه چته هيچي نميگه!شب كه ميخوابن حالش بدتر ميشه!ميره يه گوشه اتاق چهارزانو ميشينه و همونجا سكته ميكنه!مادره نميدونين ديگه چيكار ميكرد!اين كوچه رو گذاشته بود رو سرش!جيغ ميكشيد و فحش آ ميداد كه نگو!به زمين و زمان فحش ميداد طوري كه ماها گفتيم الان ميان ميگيرن ميبرنش!يعني ديگه براش فرقي نداشت!انگار شبش كه قلب پسرش ناراحت بوده تو خونه پول نداشتن كه ببرنش به دكتر نشونش بدن!
يه سيگار روشن كرد و يه خنده تلخ كرد و گفت:دنيايي ها!
-چرا مادره نيومد از در و همسايه پول قرض كنه؟!
عمه- چندبار بياد؟!از خود من سه بار قرض كرده بود و نتونسته بود پس بده!
-خب ميرفت يه چيزي از تو خونه شون ميفروخت و پسرش رو ميبرد دكتر.
عمه يه نگاهي بهم كرد و خنديد كه ماني گفت:به يه نفر گفتن گندم نداريم گفت بدرك نون خالي ميخوريم!
عمه- اين گناهي نداره!يعني اين چيزارو نديده!ايشالا هيچ وقتم نبينه!ايشالا هيچكس اين روزا و چيزارو نبينه!
ماني دو تا سيگار روشن كرد و يكي شو داد بمن و سه تايي ساكت شديم يه خرده بعد ماني كه قيافه ش خيلي گرفته بود دست كرد و كيفش را از تو جيبش در آورد و لاش رو وا كرد و از توش هفت هشت تا چك پول در آورد و نگاهشون كرد!من و عمه م داشتيم نگاهش ميكرديم كه گفت:هميشه وقتي يه جا آتيش ميگرفته آدما اين كاغذا رو از جلو آتيش برميداشتن و نجاتشون ميدادن!حالا تو اين يكي آتيش اين كاغذا ميتونن آدما رو نجات بدن!امروز ديگه اين كاغذا سرنوشت آدما رو معلوم ميكنن!
بعد برگشت ماهارو نگاه كرد و گفت:چي شد راستي؟!قرار نبود اينجوري بشه!
بعد چند تا از چك پولا رو گذاشت روي ميز و كيفش رو گذاشت تو جيبش كه عمه گفت:چرا گذاشتي شون اونجا؟!
ماني- من اينارو خرج ادكلن و كفش و شلوارو اين چيزا ميكنم كه هم خوش بو باشم و هم خوش تيپ!حالا شما از طرف من اينارو بدين به اون مادر!اينطوري من بيشتر خوش بو و خوشتيپ ميشم!حالا كه پدر و پسر رفتن و بيخبر مونديم!مادر رو دريابيم!
عمه م يه نگاه بهش كرد و يه مرتبه اشك از چشماش اومد پايين و گفت:كاشكي از اين دلا چن تام ت سينه اونايي بود كه ميتونن كاري بكنن!
بعدش از جا بلند شد و فنجونا رو ورداشت و از اتاق بيرون رفت!برگشتم به ماني نگاه كردم و گفتم:هميشه وقتي دستم به اينا ميخورد يه حال خوبي پيدا ميكردم!هميشه ازشون خوشم مي اومد!يعني خيلي برام قشنگ بودن اما الان به چشمم خيلي زشتن!
-نه! اينايي كه الان اينجا رو ميزنن خيلي قشنگن ماني!نگاشون كن!
برگشت و يه نگاه بهشون كرد و گفت:راست ميگيا!دوباره قشنگ شدن!
-وقتي حالا به هر دليل اين تيكه كاغذاي رنگي ميرن كه يه زندگي رو نجان بدن قشنگ ميشن!
دو تايي ساكت شديم كه عمه م با سيني چاي برگشت و گذاشت روي ميز و گفت:وردارين يخ ميكنه.
يكي يه دونه ورداشتيم كه گفت:روزي كه نشسته بودم تو درشكه و با پدربزرگتون و شوهر عمه هام برميگشتيم خونه سعي ميكردم كه راه رو ياد بگيرم شايد يه روزي تونستم بيام سر خاك مادرم!اما ياد كه نگرفتم هيچ ديگه م نتونستم برم سر خاكش!چندين سال بعدشم كه رفتم اونجاها انقدر عوض شده بود كه ديگه اگرم نشون قبرش رو درست درست بلد بودم پيداش نميكردم چه برسه به اينكه هيچ نشوني م ازش نداشتم!يعني بعد از چند سال همه اونجاها ساخته شده بود!
خلاصه اون روز برگشتيم خونه و وقتي عمه هام خيالشون راحت شد كه مادرم رفته زير خاك تو در و همسايه پر كردن كه زن داداششون شبونه از خونه زده بيرون و كلي م طلا و جواهر از خونه دزديده و برگشته روسيه!مردمم باور كردن و يه مدتم اين جريان خوراك دور هم جمع شدنشون بود و بعدشم كم كم فراموش شد و رفت پي كارش!
حالا مي آييم سر خودم!تا اينجا گه گفتم زندگي مادرم و پدرش پدربزرگ و مادربزرگش بود.
چايي ش رو خورد و يه سيگار ديگه روشن كرد و رو مبل جابجا شد و گفت:آقايي كه شماها باشين تا چند روزي من عزيز بودم و يادگار زن خوشگل و خانم و نجيب پدربزرگتون!اما از اونجايي كه اين آدم يعني پدربزرگتون يه مرد دنيا پرست مال دوست يلخي و بي قيد وبند بود دوباره حواسش رفت پي مال دنيا و كم كم منو فراموش كرد!يعني نه اينكه منو نميديد و چهار كلام باهام حرف نميزد!نه!اما درست شدم مثل يه دختر همسايه كه اومده تو اون خونه كه مثلا با بچه هاي اون خونه بازي كنه و بره!
وقتي منو ميديد و بهش سلام ميكردم يه جوابي ميداد و زود ازم ميپرسيد نون چايي خوردي؟يا مثلا ناهار خوردي؟يا شوم خوردي؟!منم يا ميگفتم آره كه زود ميگفت آهان!يا ميگفتم نه كه زود ميگفت برو بخور!همين!همين!همين!
بابا به اون گندگي فقط همين چهار كلوم حرف رو با من داشت كه بزنه!اما نه خدايا!دروغ نگم!شب عيد به شب عيدم يه دست لباس با يه چادر برام ميخريد يا ميگفت بخرن و وقتي سر سفره هفت سين دور هم جمع ميشديم يه كلمه م اونجا باهام حرف ميزد!يعني وقتي لباس نو رو تنم ميديد ازم ميپرسيد لباست قشنگه؟!اگه ميگفتم اره كه ميگفت مباركت باشه!اگرم ميگفتم نه كه بازم ميگفت مباركت باشه!سالم كه تحويل ميشد و همه اجازه داشتن بلند شن و دستش رو ماچ كنن منم آخر از همه اين سعادت نصيبم ميشد كه دست بابامو ماچ كنم و اونم بهم بگه زير سايه حق!
چند شب اولم با همديگه تو همون اتاق خوابيديم اما بعدش مادرش بهش گفت چه معني داره دختر ده دوازده ساله پيش باباش بخوابه؟!من به سن و سال اين يه شيكم زاييده بودم!
بعد از اون شبا جامو توي اتاق خودش انداخت و شدم كنيز دست به سينه خانم و لحاف تشكم رفت پايين پاي خانم!ميگم كنيز دست به سينه يعني كنيز دست به سينه ها! نه اينكه فكر كنين يه مثال دارم ميزنم!از صبح كه از تو همون رختخوابش با يك پاش بهم ميزد و صدام ميكرد تا وقتي دوباره رختخوابش رو براش مينداختم و سروشو ميذاشت زمين و ميخوابيد يه ريز خرده فرمايش داشت!عذرا رختخوابا رو جمع كن!عذرا سماور رو روشن كن!عذرا سفره رو بنداز!عذار استكان نعلبكي ها رو بشور!عذرا حياط رو جارو بزن!عذرا رخت چرك آرو بشور!عذرا واسه مرغا دونه بريز!عذرا بشين سر سبزي!عذرا برنج رو پاك كن!عذرا فلان كار رو بكن!عذرا بهمان كار رو نكردي!عذرا تنبل شدي!عذرا اولا خوب كار ميكردي!عذرا از بس كه نشستي داري مثل خرس ميشي!عذرا...!
بخدا قسم كه يه دو دقيقه نميذاشتن راحت باشم!كار اين تموم ميشد اون يكي صدام ميكرد!كار اون تموم ميشد اون يكي فرمايشش شروع ميشد!بچه اين يكي رو سرپا نگرفته اون يكي جيشش ميگرفت!اين يكي رو طهارت نگرفته اون يكي خودشو كثيف ميكرد!چي بگم چي بگم چي بگم؟چه كشيدم خدا من از دست اين مادربزرگ و اون دو تا عمه؟!اينم بگم كه مادرش منو نميزد!يعني هميشه هر جا ميشست ميگفت چون عذرت يتيمه من از خدا ميترسم و دست روش بلند نميكنم اما جاش دو تا عمه هام تلافي ميكردن!هر وقتم كه مادره ازم ناراحت ميشد و احساس ميكرد بايد كتم بزنه و مثلا از خدا ميترسيد يه اشاره به دختراش ميكرد و اونا جاي مادرشون زحما ميكشيدن و كتكم ميزدن كه ترس از خداي مادرشون خراب نشه!
گذشت اما نه مثل برق و باد!6 ماهي از اي جريان گذشت!تو اون 6 ماه استراحتم موقعي بود كه ده تا دسته سبزي رو ميذاشتن جلوم كه پاك كنم!اين استراحتم بود و تفريحم موقعي كه يه گوني برنج يا لپه يا عدس يا هر چيز ديگه رو ميدادن بهم كه چشم بگردونم!اين يكي كارو دوست داشتم هر چند كه وقتي بعدش از جام بلند ميشدم ديگه نه اون پاها مال من بود و نه اون كمر!تا يه ساعت همونجور دولا ميموندم اما برام كيف داشت!يه مجومه بقول ما و مجمعه به قول امرزي آ ميذاشتن جلومو و سر گوني برنج رو سر ميدادن توش و يه سفارش كه تا برميگردن پاكش كرده باشم و ميرفتن!منم سرمو مينداختم پايين و شروع ميكردم به كار كردن اما حواسم بود و تا دور و ورم خلوت ميشد برنجاي مجومه را تختش ميكردم و روياهام شكل ميشدن و مي اومدن تو مجومه!
يا برنجا رو قصري كه مادرم با پدربزرگم توش زندگي ميكردن ميساختم!شكل مادرم رو كه سوار اسب بود و تفنگ دستش بود ميساختم!شكل مادرم رو ميساختم كه ده تا كلفت و نوكر دور و ورشن!اسم عمه هام و مادرشون و پدربزرگتونو و شوهر عمه هام رو ميذاشتم رو كلفتا و نوكرا!
برنجارو تخت ميكردم رو مجومه مثل اينكه همه جا برف نشسته و وسطش رو راه بندي ميكردم و چند تا خونه و دخترا و پسرايي رو كه وسط راه دست همديگر رو گرفتن و دارن ميرن!اونوقت خودم آوازهايي رو كه مادرم بهم ياد داده بود ميخوندم!هميشه م يه مشت ريگ و شن ميريختم تو جيبم كه اگه يه مرتبه عمه هام اومدن نشونشون بدم كه يعني دارم برنج پاك ميكنم!
آره شازده ها!اين تفريحم بود!شما ميدونين چهل پنجاه كيلو برنج رو چشم گردوندن يعن يچه؟!شماها ميدونين ده من سبزي پاك كردن چه معني اي داره؟!يعني يه دختر ده دوازده ساله از كله سحر بشينه يه گوشه و تا صلوات ظهر از جاش تكون نخوره!تازه اگه دستش تند باشه!اگر خداي ناكرده مي اومدن و ميديدن سبزي آ حيف و ميل شده كه ديگه واويلا!
يادمه شبا كه آخرين وظيفه م يعني پهن كردن رختخوابا و تنگ آب گذاشتن بالا سر خانم رو به انجام ميرسوندم اجازه داشتم زير پاشون كپه مرگم رو بذارم!نرفته تو جا خواب منو با خودش ميبرد!اما دريغ از يه خواب ديدن!آرزوم بود كه يه شب مادرم رو تو خواب ببينم اما انقدر خسته بودم كه يا اصلا خواب نميديدم يا اگرم ميديدم صبح يادم نبود!اونايي م كه تك و توك ميديدم و يادم ميموند همون كارايي بود كه تو روزش كرده بودم!ظرفشوري رختشوري مستراح شوري زمين شوري چيز پاك كردن بچه سرپا گرفتن!
حالا همه اينا رو گل ميكنيم و ميزنيم به سرمون!اينا همه خوب!اينا همه محبت!اينا همه وظيفه!بدبختي چيز ديگه بود!موقعيكه خسته و مدره عين نعش ميرفتم تو رختخواب!من چشمام از زور خستگي وا نميشد و خانم تازه سخنراني و نصيحت كردنش گل ميكرد اونم چه چيزايي!چه آموزشي!چه پرورشي!تا ميخواستم بخوابم ميگفت عذرا بيداري؟!خب منم چي ميتونستم بگم ؟!يعني مگه جرات داشتم بگم نه؟!خانمم شروع ميكرد!زن بايد مطيع و مطاع شوورش باشه!اگه گفت بمير بميره!مادر پدر يعني خدا!يعني مقدس!واي به روزي كه جواب سلامشونو بلند بدي؟!آتيش جهنم الو الو!هيزم نيم سوز خروار خروار!قير داغ بشكه بشكه!عقرب جرار صد هزار!مار و افعي كرور كرور!
نميدونم چي جوري و براي چي و از كجا همه اينا رو آماده كرده بودن واسه دختر بچه اي كه تو اين دنيا براي عمه هاش و مادرشون خوب كار نكنه و كلفت خوبي نباشه يا خدا نكرده براشون پشت چسم نازك كنه و يا زوبنم لال در مورد باباش فكراي بد كنه!طوري برام يه جهنم ساخته بود كه اصلا يه تيكه زمين براي بهشت نمونده بود و اگر مونده بود آتيش جهنم همچين زبونه ميكشيد كه تموم درختاي بهشت رو ميسوزوند و جزغاله ميكرد!
يه بهشت كوچيك اندازه يه باغچه و يه جهنم بزرگ اندازه كشورمون!يه بهشت خلوت و خالي و يه جهنم شلوغ و پر و پيمون!بهشتي كه درش روي همه بسته بود با ديواراي بلند و يه جهنم با دروازه هاي واز و بدون ديوار كه از سه فرسخي آتيش معلوم بود و براي هر كسي كه ميمرد جا داشت!بهشتي كه با يه كار نابجا و يه كلمه حرف بد از آدم گرفته ميشد و جهنمي كه با يه عمل كوچيك بد نصيب آدم ميشد!بهشتي كه براي وارد شدن بهش هيچ اميدي نبود مگه اينكه چشمت رو تموم شادي آ و خوشي آ و لذت آ خنده و استراخت و شوخي و چي و چي و چي ببندي و جهنمي كه خيلي راحت واردش ميشدي!آزموني با يك صدم درصد سانش و نودونه و نودونه صدم درصد نااميدي!دورنماي زيبا و دلفريب!فرشته هاي فعالي كه ده تا ده تا مامور نوشتن كارهاي بدمون بودن و يه لحظه چشماشونو هم نميذاشتن يا نميتونستن هم بذارن و يه دونه فرشته كه همشم بيكار بود براي نوشتن كاراي خوبمون كه اكثرا كاغذاش سفيد و دست نخورده ميموند!
قبل از خواب نويد زندگي پس از مرگ!البته ديگه همه مسير زندگي بعد از مرگ رو مو به مو بلند بودم!تا جون از تنمون ميرفت بيرون و يه سوال جواب كوتاه چون تكليفمون از همون اول معلومه و صاف تو جهنم!يه كارنامه سياه دستمون و رومون از كارنامه مون سياه تر منتظر نوبت بوديم كه آتيش نصيبمون ميشه يا قير داغ يا هيزم نسوز يا عقرب و مار!
اما به همون خداوندي خدا تو همون عالم بچگي ميرفهميدم كه اين داره دروغ ميگه!يعني سوادش و فهمش به اين چيزا نميرسه!ميدونستم كه خداوند اونطوري كه اين ميگه يه خداي نامهربون و بدون گذشت و بخشش نيست!ميدونستم كه خداوند اگه يه بدي مون رو ببينه ده تا شو نديده ميگيره و ميبخشه!اما اون پيرزن ول كن نبود!انقدر ميگفت و ميگفت تا خودش خوابش بگيره!منم هي چرت ميزدم و به مزخرفاتش گوش ميدادم و بعدش كه خرخرش ميرفت هوا كپه مرگم رو ميذاشتم تا دوباره يه روز ديگه برام شروع بشه!
بعد از 6 ماه يه روز ديدم عمه هام و مادرشون دارن در گوش همديگه پچ پچ ميكنن!فهميدم يه خبرايي هس!خبرايي م بود!ميخواستن پدربزرگتونو زن بدن!البته ديگه پدربزرگتون فقط شده بود يه پارچه آقا!ثروت مادرم رو حالا ديگه رو كرده بود!چند تا حجره و ملك و درشكه شخصي و چي و چي و چي!ديگه حالا بايد از طبقه اشراف براش دختر ميگرفتن!همين كارم كردن!يه دفته از شرع پچ پچا نگذشته بود كه همه شون شال و كلاه كردن و راه افتادن كه برن!دست آخر خانم بزرگ منو صدا كرد و گفت كه امشب شام يه جا وعده گرفتمون و دير برميگردن.گفت مواظب خونه و باشم و كارامو بكنم و بعدش بگيرم بخوابم تا اونا بيان.بعدشم همه شون گذاشتن و رفتن!ما رو بگي!يه دفعه ترس ورم داشت!يه خونه دردنشت و يه دختر بچه ده دوازده ساله!
گيرگيراي غروب بود!خونه قديمي م كه مثل آپارتماناي امروزي نبودن كه!يه حوض داشتن كه نگو!در و ديواراي قديمي و آجري بلند!زيرزميناي تاريك كه هر كدوم هفت هشت تا پله ميخوردن و ميرفتن پايين!حياط بزرگ!هشتي هاي ترسناك!اينا همه به كنار تاريكي!تو اون خونه به اون بزرگي دو تا دونه چراغ نفتي روشن بود كه نزديك خودشونم به زور روشن ميكردن!حالا حساب كنين كه من اون موقع چه حالي داشتم!تا اون روز تو خونه تنها نمونده بودم!يعني هيچوقت اون خونه خالي نميموند!اون شبم همه شون رفته بودن خواستگاري و نميخواستن منو ببرن!براي همينم گذاشته بودنم خونه!
آقاي كه شما باشين اولش يه خرده ترسيدم اما بعدش زود چراغ نفتي رو برداشتم و رفتم تو اتاق خانم و رختخوابارو انداختم و رفتم زري لحافم و چشماشو بستم!حالا يه چيزايي اومد جلو چشمم و تو ذهنم بماند!شانسي كه داشتم اين بود كه انقدر خسته بودم و تا سرمو گذاشتم زمين خوابم برد.
از فرداش كم كم ماجرا روشن شد و معلوم شد كه بعله!پدربزرگتون قراره دختر يه تاجز بزرگ بازار رو بگيره.ديگه تو خونه چه خبر بود خدا ميدونه!هر كي دنبال كار خودش بود و تموم كار افتاده بود گردن من!منم كه ديگه جون نداشتم تنهايي اون خونه رو بگردونم اما چي ميتونستم بگم؟!بايد مثل قاطر كار ميكردم!برو بياهام شروع شده بود.اين ميرفت اون مي اومد!اون ميرفت اين مي اومد!پيغمو و پسغوم تا اينكه قرار شد كه خونواده اونا بيان خونه ما مهموني.
لباس نوآ از تو صندوقخونه در اومد!ديوار اتاق دوغ آب شد!آب حوض عوض شد!شيشه ها پاك شد و پرده ها شسته شد و خلاصه خونه شد مثل گل!همه اينارو هم غير از دوغ آب اتاق كي كرد؟!كنيز مفت و مجاني خونه عذرا خوانم!ديگه آخري آ اصلا نميفهميدم اين تن و بدن مال منه يا كس ديگه!سيندرلا كيه؟!عذرا!عذرا!اگه والا دشمن منو به اسيري برده بود انقدر ازم كار نميكشيد كه اينا ميكشيدن!دست آخرم كه شب مهموني رسيد از يه ساعت قبلش منو كردن تو يه اتاق و بهم گفتن اگه صدام در آد تيكه تيكه م ميكنن!منم كه صدايي نداشتم ازم دربياد!رفتم يه گوشه نشستم و گريه كردم!سرمو گذاشتم به ديوار و گريه كردم!عجب سرنوشتي برام رقم خورده بود!يه روزي پدربزرگم براي اينكه نكنه ثروتش رو ازش بگيرن از دست سرخ آ فرار كرده بود و اومده بود اينجا!غافل از اينكه همه ثروتش به باد رفت و هم چون خودش و دخترش!حالام نوبت نوه اش بود!
خلاصه انقدر گريه كردم تا از حال رفتم.نه تاريكي رو فهميدم و نه گشنگي و نه تشنگي رو!فقط از زور خستگي از حال رفتم و چه خوابي م كردم!حداقل اون مهموني براي من اين حسن رو دشت كه تونستم چند ساعت بيشتر بخوابم!چند سال پيش اين سريال اوشين رو ميديدم!هر بارم كه ميديدم زار زار گريه ميكردم!درست عين روزگار خودم بود!
خلاصه دردسرتون ندم!بعد از حدود يه ماه رفت و اومد عروسي سر گرفت و توران خانم رو آوردن خونه!چه جشني!چه مراسمي!همه جا رو گل زده بودن!سه شب مطرب اونجا ميزد و ميكوبيد!ميگم مطرب سوء تفاهم نشه!همه شون هنرمند بودن اما اون وقتا شعور آدما اين بود ديگه!به اين گروهاي هنري ميگفتن مطرب!جاشونم محله سيروس بود كه بهش محله كليمي آ ميگفتن!
منم بدم نمي اومد!هر چند كه كارم چند برابر شده بود اما وقتي دسته مطربا مياومد خيلي كيف ميكردم!مخصوصا وقتي كه با يكي شون به اسم شهناز ضربي اشنا شدم و فهميدم كه مسيحيه!اونم وقتي فهميد من مسلمون نيستم و مسيحي م از تعجب داشت شاخ در مي آورد تو اون شبام كه مياومدن اونجا زندگيمو از سير تا پياز براش تعريف كردم!نور به قبرش بباره چقدرم برام گريه كرد!چقدر غصه مو خورد!اون موقع بود كه فهميدم همه آدمام بد نيستن!
خلاصه شبا تا بعد از نصف شب اونجا بزن و بكوب بود!دسته مردا تو مردونه كه تو قسمت بيروني بود و دسته زنا تو زنونه كه اندروني بود .عروس خانم كه اسمش توران خانم بود بد نبود!يعني خوشگل نبود اما زشتم نبود!ديگه تو اون شبام كسي كاري به كارم نداشت!يعني تو اتاق حبسم نميكردن چون انقدر آدم تو خونه بود كه كسي به كسي نبود و نميفهميد من كي ام !بعدا فهميدم كه به توران خانم نگفتن كه پدربزرگتون يه دختر از زن اولش داره!حالا اين توران خانم كيه؟!حتما خودتون فهميدين!مادربزرگتون!از من چيزي بزرگتر نبود!اونموقع كه من ده دوازده سالم بود اون شونزده هفده سالش بيشتر نبود!
خلاصه توران خانم را با چه دبدبه و كبكبه اي آوردن خونه و واقعا سه روز و سه شب براش جشن عروسي گرفتن!منم همونجور كار ميكردم چشم ازش برنميداشتم بطوريكه هر بار نيگاش اتفاقي مي افتاد طرف من ميديد كه دارم نگاهش ميكنم!البته از دور چون نميذاشتن نزديكش برم!حتما اونم وقتي با اون لباسا كه تنم بود منو ميديد فكر ميكرد كه كلفت اون خونه ام!حقم داشت بيچاره!
كار ميكردم و دور ورم رو نگاه ميكردم و ياد حرفاي يكه مادرم از عروسي ش ميزد مي افتادم!براي اون بدبخت چه كردن و براي اين يكي چه ميكنن!شب عروسي اون چه جوري بود و شب عروسي اين چه جوري!مادر بيچارم تك و تنها تو دست اين قوم اسير بود و راه نجاتي م نداشت و چه به روزش آوردن!
بغض گلومو گرفته بود!انگار تموم غم عالم ريخته بود تو دل من!نيگا ميكردم و ياد مادرم مي افتادم!نيگا ميكردم و ياد خودم مي افتادم!نيگا ميكردم و هر دقيقه كينه م نسبت به پدربزرگتون و عمه هام و مادرش زيادتر ميشد!انگار همين كينه باعث شده بود كه تو چشمام برق نفرت بشينه!طوريكه توران خانم هر دفعه منو نيگا ميكرد اخماش ميرفت تو هم!اولا خيلي كم چشمش به من
آخر 439
مي افتاد اما هر چي مي گذشت انگار كنجكاوتر مي شد و بيشتر نيگام مي كرد بطوريكه از شب دوم خودش چشم مينداخت و منو لاي آدمايي كه اونجا بودن پيدا مي كرد و نيگام مي كرد!
بالاخره اين جشن م تموم شد و غريبه ها رفتن و موندن چند تا از نزديكاي عروس و دو سه شب بعدش ، اونام رفتن! ديگه تو خونه همون آدماي قبلي موندن و يه تازه وارد كه همون عروس خانم بشه. منم سرمو داده بودم به كار خودم. يعني دلم نمي خواست كاري بكنم كه جلو توران خانم عمه هام بهم فحش بدن يا كتكم بزنن يا زنداني م كنن! غرورم اجازه نمي داد! آخه وقتي چاك دهن شونو وا مي كردن، حرفاي بدي از دهن شون درمي اومد كه طاقت شنيدنش رو نداشتم! حالا اگه به خودم مي گفتن عيب نداشت و نحمل مي كردم اما وقتي به مادرم مي گفتن خيلي خيلي ناراحت مي شدم!
خلاصه سرم به كارم گرم بود كه يه مرتبه در اتاق توران خانم واشد و اومد بيرون! يه لباس قشنگ پوشيده بود و چارقدم سرش نبود! دهن همه از تعجب وامونده بود! برگشتم طرف عمه هام و مادرشون كه ديدم اخماي همه شون رفته تو هم اما جيك شون درنمي آد!
توران خانم يه نگاهي به دور و ورش كرد و بعد صدا زد و گفت: "عذرا خانم، عذرا خانم!" سرمو برگردوندم طرفش! باور نمي كردم كه يه نفر تو اون خونه منو خانم صدا كنه! زود رفتم و سلام كردم كه جوابم رو داد و گفت دستتون خاليه؟ گفتم بعله كه گفت بي زحمت يه دقيقه بياين تو اتاق من يه خرده كار باهاتون دارم!
يه چشم گفتم و اومدم اون طرف كه پله ها بود و رفتم تو ايوون و رفتم جلو اتاقش! حالا اتاقش كدوم بود؟! همون اتاق مادرِ خدابيامرزم!
كفشامو درآوردم و رفتم تو و يه نيگا كردم. از روزي كه خانم بزرگ ديگه نذاشته بود اونجا پيش پدربزرگتون بخوابم ديگه پامو تو اون اتاق نذاشته بودم! نمي دونم چي شد كه يه مرتبه زدم زير گريه! يعني چي شد كه معلومه!اونجا اتاق مادرم بود ! چه شبايي كه اونجا تا صبح بغل مادرم نخوابيده بودم! چه شبايي كه بغلم نَنِشسته بود و برام قصه نگفته بود! چه شبايي كه من اونجا سرمو رو پاهايش نذاشته بودم و ناز و نوازشم نكرده بود! چه شبايي كه برام از كشورش و گذشته ش حرف نزده بود! چه شبايي كه صورتش رو رو متكا نذاشته بود و زار زار گريه نكرده بود!
هر كاري مي كردم نمي تونستم جلوي گريه م رو بگيرم! همينجوري اشك از چشمام مي اومد پائين! توران خانم روش اون طرف بود و داشت از تو يه صندوق يه چيزايي درمي آورد و حواسش به من نبود! يه دفعه برگشت و دستش رو دراز كرد طرف من و گفت "بيا عذرا خانم! اين چند شبه..." يه مرتبه چشمش افتاد تو صورت من و تا ديد دارم گريه مي كنم بقيه رفش رو شل و آروم گفت "خيلي زحمت كشيدي!" بعد يه دفعه اومد جلو من و بغلم كرد و گفت " چته؟! اين چه جور گريه كردنه؟! اين چه جور نگا كردنه؟! با اون چشمات منو اين چند روزه كُشتي!"
راست مي گفت! يعني از نيگا كردنم خبر نداشتم اما از گريه م چرا! همچين گريه مي كردم كه تموم لباسش خيس خيس شد! زود سرمو كشيدم عقب و گفتم هيچي توران خانم! ببخشين! همينجوري گريه م گرفت! امري داشتين باهام؟! دستمو گرفت كشيد تهِ اتاق و گفت بيا بشين ببينم! گفتم بايد برم! كار دارم! گفت مگه من ميذارم ؟! تا نفهمم تو كي هستي و چرا اونجوري منو نيگا مي كني و چرا اينجوري گريه مي كني نميذارم پات رو از در اين اتاق بذاري بيرون! بعد دستش رو دراز كرد طرفم . ديدم يه گُلِ سرِ قشنگ تو دست شه! اشك هامو پاك كردم و خنديدم كه گفت " صدات كردم كه هم اينو بهت بدم و هم ببينم تو كي هستي؟ " گل سر ور ازش نگرفتم و فقط بهش گفتم همونكه به ياد من بودين برام كافيه! اين محبت شما دلمو گرم كرد! دستتون درد نكنه خانم! گفت تو كي هستي دختر؟ گفتم يه غريب اينجا! گفت غريب اينجا يعني چي؟! گفتم يه آدم بي كس! گفت نمي فهمم! گفتم من ديگه جونِ كتك خوردن ندارم! ازم چيزي نپرسين! گفت يعني چي؟! سرمو انداختم پائين كه گفت بابات كيه؟ گفتم يه نامرد! گفت مادرت؟! گفتم يه فرشته! گفت اسمش چيه؟! گفتم ناتاشا! گفت چي؟! گفتم ناتاشا گفت ناتاشا؟! گفتم آره.گفت كجائيه؟ گفتم روسي! گفت مادرت روسه؟! گفتم بعله! گفت بابات چي؟! گفتم نه! گفت حالا ديگه اصلا نميذارم از اتاق بري بيرون !همينجا يم شيني و قشنگ برام مي گي كه تو كي هستي و اينجا چيكاره اي!
تو همين موقع از بيرون عمه كوچيكم داد زد عذرا عذرا! برگشتم يه نيگا به توران خانم كردم و گفتم اين صدا يعني اينكه اگه يه كلمه ديگه با شما حرف بزنم ، هم فحش مي شنوم هم كتك مي خورم و هم زنداني مي شم! گفت اين كارا رو كي باهات مي كنه؟! گفتم همه شون! گفته آخه چرا؟! تو كه اندازه سه نفر كار مي كني ! براي چي اذيتت مي كنن!؟ گفتم چي بگم؟!
يه مرتبه در اتاق واشد و عمه كوچيكم امد تو كه توران خانم برگشت طرفش و تا عمه م اومد حرف بزنه گفت كي به شما اجازه