رمان ركسانا قسمت 7 بخش دوم

روزها همينطوري مي گذشت و من هر روز بيشتر ايراني مي شدم. مي دوني؟! تو غرب روابط مثل اينجا نيس. اونجا خيلي كمتره. اينجا يعني ايراني ها روابطشون خيلي بهم نزديكه. زود باهم خودموني مي شن و زودم راز زندگي شونو به همديگه ميگن. همينم باعث شده بود من هر روز بيشتر ايراني بشم. به همين خاطر از ياران خوشم آمدهبود. هر روز بعد از ظهر كه برمي گشتم خونه، منتظر بودم تا دوباره صبح بشه و من برم مدرسه. اونجا بيشتر بهم خوش مي گذشت. مهربوني، دوستي، محبت برام فقط تاونجا بود. تو خونه فقط انجام وظيفه بود اونم در حد پايين اش.
خلاص چند سال تقريبا بهمين صورت گذشت. يادمه حدوده شانزده سالم بود. تابستون بود و من همه اش تو خونه. يه شب كه از صبحش مادرم كلافه و بي قرار بود، صدام كرد و گفت كه مي خواد باهام حرف بزنه. راستش من دختر سر براهي بودم. يعني شايد نشه گفت سربراه، بايد بگم يه دختر با يه روحيه پر و بال نگرفته. مي فهمي معني اش چيه؟ فكر نكنم! چون روحيه تو با من فرق مي كنه. تو در دوران كودكي و نوجواني از هر جهت ارضا بودي. پدر و مادرت نهايت سعي خودشونو كردن كه تو كمببودي نداشته باشي اما من چرا! نبود پدر! سر به هوايي مادر! محبت نديدن از كسي كه بايد سنبل محبت و مهر باشه. براي همين ميگم روحيه من پر و بال نگرفت. من هميشه شادي رو تو دختراي ديگه مي ديدم. من هميشه خنديدن از ته دل رو با صداي بلند از دهن دوستام مي شنيدم. من حرف زدن از اين در و اون در و چيز تعريف كردن رو هميشه فقط شاهد بودم و شنونده. آخه چيزي از كسي براي گفتن نداشتم. از موقعي كه از مدرسه مي اومدم تا وقتي كه دوباره برمي گشتم مدرسه شايد ده تا جمله با مادرم حرف نمي زدم. اون حتي مثل يه هم اتاقي هم برام نبود. چه برسه به يه مادر.
رسيديم تو پاساژ كه گفت: سميرا چه جور سليقه اي داره؟
چي؟
سميرا، نمي شناسي؟؟
آهان! با سليقه خودت بخر.
چي مورد نظرته؟
همه چي. كفش، كيف، روپوش، روسري، عطر. همه چي؟
برگشت يه نگاه بهم كرد و گفت:
مي خواي همه رو بخري؟

من از طرف خودم وماني و مادرم و عموم مي خوام بخرم. از طرف هر كدوم يه چيز!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
آخه سايزش چيه؟
ددرست اندازه توئه.
رفتيم تو يهكفش فروشي و دو جفت كفش انتخاب كرد و خريديمش و از يه جا ديگه دو تا روپوش خيلي قشنگ با دو تا روسري و بعدش اومديم بيرون و گفت:
ديگه چي مي خواي؟
شلوار و عطر.
رفتيم يه جا ديگه و دو تا شلوار و سه تا تي شرتم خريديم و اومديم بيرون و گفت:
دخترخالت بايد خيلي خوشحال باشه كه شماها انقدر دوستش دارين و براش يه همچين كادوهاي گرون قيمتي مي خرين.
حتما خوشحال ميشه. اگه دوتا عطر خوش بوام براش بخريم ديگه تمومه.
رفتيم تو يه طبقه ديگه كه عطرفروشي بود و رفتيك تو مغازه كه گفت:
انتخاب عطر ديگه خيلي مشكله. هر كسي هر نوع عطري رو دوست نداره.
عطر رو بايد خودم براش انتخاب كنم.
ركسانا- چي؟
بايد با سليقه خودم باشه. تو فقط اسم عطرايي كه خودت خوش ات مياد بگو.
ابروهاشو انداخت بالا و به فروشندده چند تا اسم گفت كه من از بين اونا، دوتا شو انتخاب كردم كه خيلي ام گرون و خوش بو بود.
وقتي فروشنده داشت كادوشون مي كرد، ركسانا فقط داشت با يه حالت عجيبي به جركات دست فروشنده نگاه مي كرد.
پول عطر رو دادم و اومديم بيرون كه گفت:
مي دوني هامون يه وقتي آرزو داشتم يه نفري براي منم يه همچين كاري بكنه؟!
اومدم يه چيزي بگم كه زود گفت:
نه! نه! اشتباه نكن. اين آرزو در يه زمان برام خيلي مهم بود، نه حالا! بعدش در كيفاش رو باز كرد و از توش يه بسته كادويي درآورد و گرفت جلو من و گفت:
اين براي توئه هامون.
براي من؟ به چه مناسبت؟
همينطوري!
آخه براي چي؟!
براي خيلي چيزي! براي دل ام، براي آرزوهام. براي خيلي چيزهايي كه نداشتم.
بهش خنديدم و بسته رو ازش گرفتم و واكردم. يه ادكلن خيلي گرون قيمت بود! تقريبا هم اندازه پولي كه بهش داده بودم.
همه اون پول رو برام كادو خريدي؟
لذتش برام از هر چيزي بيشتر بود. ازش خوشت مي آيد؟
عاليه، از همين هميشه مي زنم.
منم صد تا ادكلن رو تو يه فروشگاه امتحان كردم تا فهميدم از اين مي زني.
جدي ميگي؟
سرشو تكون داد كه گفتم:
حالا توام هديه هاي خودت رو بگير.
چند تا نايلوني رو كه دستم بود دادم بهش! يه نگاه بهم كرد و بعد اخماش رفت تو هم و گفت:
تلافي مي كني؟
نه! اينا رو براي تو گرفتم! من اصلا خاله ندارم.
يه آن مات شد بهم! تو چشماش اول حالت خشم رو ديدم و بعدش شادي و مهربوني رو. انگار خودش فهميد و گفت:
ببخش هامون. من بعضي وقتا نمي دونم خوشحال باشم يا غمگين و عصباني.
الان چطور هستي؟
فقط ترو خدا زودتر يه جايي رو پيدا كن كه من بتونم يه خرده گريه كنم تا آروم بشم.
بهش خنديدم كه گفت:
دارم جدي بهت مي گم.
زود عينك اش رو از تو كيف اش درآورد و زد و راه افتاد طرف اون قسمت پاساژ كه خلوت بود. منم دنبالش راه افتادم. جلو يكي يكي مغازه ها يه خورده صبر مي كرد و قطره هاي اشك رو كه از زير عينك اش مي اومدن پايين با دستمال پاك ميكرد و مي رفت جلو مغازه بعدي. مونده بودم كه چه شه! خيلي براش ناراحت بودم. اعصابم خورد شده بود اما نمي دونستم بايد چيكار كنم. براي همين صبر كردم كه خودش آروم بشه.
يه ده دقيقه اي همين جوري گريه كرد تا آرم شد و بعد برگشت طرف منو گفت:
ناراحتت كردم؟
انگار من ترو ناراحت كرد.
نه. تو خوشحالم كردي.
پس چرا گريه كردي؟
ركسانا- يه زماني شادي بيشتر از غم احتياج به گريه و اشك ريختن داره! حالا جدي اينارو داشتي براي من مي خريدي؟
آره بخد. من اصلا خاله ندارم.
يه مرتبه بتزوم رو گرفت و گفت:
مرسي هامون، نمي دونم چي بهت بگم. تو واقعا امروز خوشحالم كردي. نه بهخاطر چيزايي كه برام خريدي. به خاطر نفس كارت. خيلي وقته كه كسي به فكرم نبوده.
از اين به بعد هس.
بازوم رو تو چنگ اش فشار داد كه گفتم:
گرسنه ات نيست؟
چرا!
بريم همينجا يه چيزي بخوريم.
عاليه.
راه افتاديم و از پله ها رفتيم پايين و رفتيم تو حياط اش و تو يكي از اون رستورانها و دو تا پيتزا سفارش داديم و رفتيم طبقه بالاش و نشستيم تا حاضر بشه كه گفت:
اون شب مادرم صدام كرد كه باهام حرف بزنه. نمي دونستم چي مي خواد بگه. يعني بايد انتظارشم داشتم. مي دوني چي گفت؟ با يه لحن بد و حالت عصباني گفت: ببين ركسانا من كه نبايد به پاي تو بسوزم و بسازم.
گفتم چي؟ گفت: ازدواج من و اون بابات از اول اشتباه بود. يه تجربه تلخ! اون موقع من بچه بودم و نمي فهميدم دارم چيكار مي كنم! چون تو زندگي مشكلاتي داشتم و مي خواستم زودتر از اين وضع خلاص بشم. براي همين باهاش عروسي كردم و گرنه اصلا دوستش نداشتم. اشتباه دومم اين بود كه بچه دار شدم.
يه لحظه مكث كرد و بعدش بهم خنديد و گفت:
ترو خدا نيگا كن ببين يه مادر به دخترش چي ميگه. به من ميگه كه يه اشتباهم. مهر مادري رو ببين!
شايد منظورش چيز ديگه اي بوده.
ركسانا- اصلا! دقيقا همين كه گفت بود. مي گفت كه دلش نمي خواد كه زندگيش فنا بشه. مي گفت مي خواد از زندگي اش لذت ببره. مي گفت كه نمي خواد وقتي كه پير شد بشينه و حسرت بخوره كه چرا كارايي رو كه دلش مي خواسته نكرده.
دوباره يه خرده ساكت شد و بعدش گفت:
و كرد! هرچند كه از خيلي وقت پيش كرده بود اما حالا ديگه علني اش كرد. از همون فرداش دست يه مرد رو گرفت و آورد تو خونه. يعني يه روز عصر كه تو خونه نشسته بودم و نوار گوش مي دادم، ديدم در واشد و مادرم با يه مرد اومد تو. اول فكر كردم كه همسايه اي چيزيه! تيپ و قيافه اش خيلي خوب بود. اما بعدش فهميدم كه قضيه از چه قراره.
مادرم آوردش و بهم معرفي كرد و گفت كه دوست شه. بعدشم در كمال وقاحت گفت كه از اين به بعد با ما زندگي مي كنه.
به همي راحتي؟؟؟
آره! به همين راحتي!!
-اون وقت تو هيچي بهش نگفتي؟
ركسانا- چي بهش مي گفتم؟! تو كه نمي دوني چه جور آدمي بود. يه زن بد دهن و دست و رو شسته. دست بزنم كه داشت.منم يه دختر شانزده ساله كه بيشتر نبودم. چيكار مي تونستم بكنم.
-يعني همينجور دست يه مرد رو گرفت و آورد خونه، نه عقدر نه چيزي؟
عقد كه نه! اگه حداقل باهاش ازدواج مي كرد، يه چيزي اما اونو به عنوان دوست پسرش آورده بود خونه! هر چند بعد از يه ماه از ترسشون رفتن محضر و صيغه ش شد. اما فقط به اين خاطر كه تو خيابون كسي كاري به كارشون نداشته باشه. در واقع اون مرد همون دوست پسرش بود اما به يه صورتي مسئله رو جنبه محترمانه بهش داد! خنده داره، نه؟
نه، اصلا!
ركسانا- پس چندش آوره؟
نمي دونم.
بايد يه چيزي باشه ديگه! يا بايد خوب باشه يا بد.
نمي دونم صيغه چيز خوبيه يا نه! اصلا نمي فهمم چيه!
من مي فهمم چيه!
از پايين شماره فيش ام روصدا كردن.بلند شدم و رفتم غذامونو گرفتم و آوردم بالا و نشستيم.دوتايي يهخ ورده خورديم كهگفت:
وسط غذا خوردن حرف بزنم ناراحت نمي شي.
من نه اما خودت ناراحت مي شي.
ركسانا- بايد حرف بزنم! حالا كه شروع به گفتن كردم بايد بگم!
خب بگو!
يه خورده نوشابه خورد و بعدش گفت:
طرف دو ماه بيشتر باهاش زندگي نكرد. حالا تو اون دو ماه من چي كشيدم، نمي تونم بگم. توام نمي توني بفمهمي! من از اون يارو مي ترسيدم. همچين بهم نگاه مي كرد كه تن ام مي لرزيد. ديگه تو خونه راحت بودم. از ترس شلوار و بلوز آستين بلند مي پوشيدم و همه اش تو اتاقم بودم. مضل يه زنداني.
خب مي رفتي ازش شكايت مي كردي؟
چه شكايتي؟ صيغه اش بود.
هيچي نگفتم كه يه خورده پيتزاش خورد و گفت:
يه شب يه مرتبه صداي داد و فرياد و فحش و فحش كاري بلند شد. داشتن با همديگه كتك كاري مي كردن و هرچي از دهن شون درميومد به همديگه مي گفتم. من از ترسم در اتاقم رو قفل كردم و گوشامو گرفته بودم كه چيزي نشنوم.
خلاصه فرداش صيغه رو فسخ كردن و شكر خدا تموم شد و من يه چند وقتي راحت بودم كه دوباره بعد از سه چهار ماه شروع شد.
دوباره؟!
ركسانا- آره!
يعني چي؟
ركسانا- خب اون يه بيوه پولدار بود و مرداي جوونم دنبالش. هم پول داشت و هم خونه و ماشين. قيافه شم بد نبود. حدودا چهل سالش بود و از قيافه نيفتاده بود.
-دوباره صيغه همون شد؟
نه،يكي ديگه!
خب بهش مي گفتي بره خونه مرده!
ركسانا- كدوم خونه! همه اينايي كه صيغه شون مي شد آس و پاس بودن و دنبال پولش.
يه خورده نوشابه خورد و گفت:
اين يكي فقط پنج شش سال از من بزرگتر بود. واقعا شرم آور بود. ورداشته بود يكي از اين جوونايي رو كه موهاشونو بلند مي كنن و ابروهاشونو برميدارن آورده بود خونه. اين يكي رو كه ديگه باورم نمي شد. جاي پسرش بود. حالا اينا به درك. همچين خودشو براش لوس مي كرد كه انگار دختر هيجده ساله رو براي يه پسر بيست و يكي دو ساله عقد كرده بودن.
خوشبختانه اين يكي ديگه به دو ماه ام نرسيد. درست حدود يه ماه و نيم بعدش رفتن و صيغه رو باطل كردن.
-چرا؟ اين يكي چرا؟
اين يكي تقصيز من بود!
تقصير تو؟
ركسانا- آره. پسره تا چشمش به من افتاد مادرمو فراموش كرد. مي دوني من از اول هم قدم بلند بود. رشدم زياد بود. شايد بخاطر اينكه پدرم فرانسوي بود. مثلا وقتي شانزده سالم بود، جثه ام مثل يه دختر نوزده ساله نشون مي داد. خلاصه پسره تا منو ديد، گل از گل اش شكفت و كلي ذوق كرد. حتما حساب مي كرده كه با يه تير دو نشون زده!
همه اش مي اومد طرف من و سعي مي كرد سر حرف رو باهام باز كنه. منم كه همه اش تو اتاقم بودم. شده بودم مثل يه زنداني. يعني تا برمي گشتم خونه و مي رفتم تو اتاقم و در رو از پشت قفل مي كردم و همونجا بودم تا فرداش. فقط براي دستشويي و حمام كردن مي اومدم بيرون. اونم با ترس و لرز. ناهارم كه ديگه هيچي. يعني تو مدرسه يه چيزي مي خوردم و فقط مي موند شام كه صدام مي كردم. يعني مادرم از روي اكراه و اجبار صدام مي كرد. اونم به اصرار اون پسره كه دلش مي خواست منو ببينه و بهم گير بده. جالب اينجا بود كه وقتي مي ديد من حتي نگاش هم نمي كنم، گيتارش رو برمي داشت و شروع مي كرد به زدن. در طاهر براي مادرم اما من مي دونستم منظورش چيه! حالا كاشكي خوب مي زد كه حداقل آدم سرسام نگيره. انقدر خراب و غلط مي زد كه من بالا نمي تونستم درس بخونم.
هيچي به مادرت نمي گفتي؟
اصلا مگه مي شد در موردش با مادرم حرف بزنم. جون و عمرش اون پسر بود. همين جور پول مي ريخت زير دست و بالش. براش يه موتور خريد به چه گروني. مي رفت مي اومد شلوار، تي شرت، ادكلن، زنجير طلا، انگشتر. نمي دوني چقدر دوستش داشت.
بالاخره چي شد؟
اوايل با همديگه خيلي خوب بودن. عين ليلي و مجنون. اما كم كم وضع عوض شد. انگار وقتي آتيش مامان يه خورده خاموش شد، تازه متوجه شد كه پسره چشمش دنبال پول اون و عشق منه. ديگه از ترسش خريد نمي رفت يا اگه مي خواست بره، به زور پسره رو هم دنبالش مي برد. پسره ام كه تنبل بود و از خونه تكون نمي خورد. براي همين مادرم مجبوري منم براي خريد مي فرستاد. خب خيلي از چيزا رو مي آوردن خونه اما مثلا بعضي از چيزها مثل نون رو بايد ديگه خودمون مي رفتيم و مي گرفتيم. منم كه درس داشتم. پسره ام كه نمي رفت. مادرمم كه جرات تنها گذاشتن ما رو با همديگه نداشت. كم كم خودشم مثل من شد يه زندوني.
چند وقتي كه گذشت يه روز بايد قبض تلفن و آب و برق رو مي برد بانك بده و پول ام بگيره. نمي دونم چه فكري به كله اش زده بود كه به هواي بانك رفت بيرون اما بلافاصله يواشكي برگشته بود خونه.
پسره تا ديد اون از خونه رفت بيرون زود اومد پشت در اتاق من و در زد! من چون مي دونستم مادرم خونه نيس، اصلا جوابش رو ندادم كه خودش به زبون اومد و گفت«ركسانا، چرا اينقدر از من دوري مي كني! حالا چون فهميدي من عاشقت شدم خودتو واسه من ميگيري؟!» من هيچي نگفتم كه گفت« نكنه از اينكه مادرت رو صيغه كردم ناراحتي؟! حسودي مي كني؟!» اينو گفت و قاه قاه خنديد. حالا من اونجا داشتم از عصبانيت و ترس مي مردم و هي تو دلم بهمادرم فحش مي دادم كه گفت« چه انتظاري از يه جوون داري؟ وقتي اين اوضاع مملكته، يه جوون چي كار ميتونه بكنه>! به خدا قسم به هر دري كه زدم روم بسته شد. مجبوري اينكارو كردم و گرنه كي دلش مي خواد يه زن به سن و سال مادرش رو صيغه كنه؟!!»
هنوز اين جمله تو دهن اش بود كه يه صداي گروپ شنيدم و پشت سرش صداي فرياد پسره و جيغ مادرم رو! نگو يواشكي اومده تو خونه و گوش واستاده بوده و ان احمق نفهميده.
خلاصه نمي دونم با چي زده به سر پسره كه سرش شكسته بود و خون همهجا رو گرفته بود. حالا شانس آورده بودكه به دست مادرم كشته نشده بود. آخه تو مادرم رو نمي شناختي! وقتي اون روي سرش درمي اومد ديگه هيچي جلودارش نبود.
كار كشيد به كلانتري و شكايت و اينچيزا! آبرو برامون تو محل نموند. هرچند من سرمو مثل كبك كرده بودم زير برف و خودمو به نفهمي مي زدم. همه اهل اون محل جريان مادرممرو مي دونستن. اما خب چيكار مي تونستم بكنم. بالاخره منو براي شهادت خواستن كلانتري و بعدش چندبار رفتيم و اومديم تا مسئله تموم شد. فقط آخرش تو كلانتري، يه سرهنگه برگشت به مادرم گفت« اگه مي خواي صيغه بشي،حداقل يه كسي رو پيدا كن كه به سن و سالت بخوره و تا سرت روبرميگردوني نره سراغ دخترت.»
مادرت چي گفت؟
مادرم كه اين حرفا حالي اش نبود.
غذات يخ كرد.
يه خورده خرد بعدش گفت:
دوباره يه مدت راحت شدم! يعني ديگه كسي رو نياورد خونه اما به يه مصيبت ديگه گرفتار شدم. افتاده بود تو سرش كه منو شوهر بده! يعني مي خواست به يه صورت از شر من خلاص بشه. به همه سپرده بود كه اگه كسي رو سراغ دارن حاضره منو شوهر بده! اتفاقا خيلي آ پيدا شدن! حالا فكر نكني از خودم تعريف مي كنم آ!
نه! راستش هر كي ترو ببينه عاشقت ميشه! كاملا قبول دارم. تو درست عين شارون استوني!
حالا تو اونو دوست داري يا منو؟
خنديدم و گفتم:
ترو!
خنديد و گفت:
توام غذاتو بخور، مال توام يخ كرد.
يه خورده خوردم و گفتم:
خواستگارا چي شدن؟
اولي كه پاشو گذاشت تو خونه، مادرم رو تهديد كردم كه اگه دومي پاش به خونه برسه خودكشي مي كنم! اونم از ترسش ديگه دنبال قضيه رو نگرفت.
بالاخره يه چند وقتي گذشت و شد تابستون. اون سال تابستون رو من حسابي درس خوندم وامتحان دادم و قبول شدم. يعني يه سال رفتم جلو. البته يه خورده بهم فشار اومد و وقتي مهر شد و مدرسه ها باز شد، من يه مرتبه مريض شدم. چند روز تو خونه خوابيدم تا حالم خوب شد و رفتم مدرسه و چون چند روز غيبت داشتم گفتن كه بايد مادرم بياد و غيبت ام رو موجه كنه. عصرش جريان رو به مادرم گفتم و قرار شد فرداش بياد مدرسه كه تا دو روز نيومد و بالاخره روز سوم اومد.
مدير مدرسه ما يه خانم بود كه يه برادر داشت كه گاه گداري مي اومد مدرسه و بهش سر مي زد. تقريبا چهل و دو سه سالش بود، شايدم كمتر. يه مرد بلند قد خوش تيپ بود. از اونايي كه موهاي دو طرف سرشون جوگندمي شده بود. هميشه ام يهادكلن خيلي خوش بو مي زد و وقتي از تو حياط رد مي شد، بوش همه جا مي پيچيد. يه ماشين قشنگ ام داشت وهميشه ام كت و شلواري شيك مي پوشيد.
خلاصه اون روز كه مادرم مدرسه، اونم اونجا بود. يعني من بعد فهميدم. موقع اومدنش سر كلاس بودم و زنگ تفريح بود كه من يه مرتبه ديدم مادرم از تو دفتر با اين مرده اومد بيرون. واي خداي من! عرق سرد نشست رو تن ام! همه اش خدا خدا مي كردم كه مامانم منو نبينه و نياد سراغم. مادرم همينجور باعث آبروريزي بود، واي به اينكه با اين مرده در حال قدم زدن باشه! تو نمي دوني مادرم چه جوري مي اومد تو خيابون. مثلا مي گفت كه مي خوام لج كنم اما دروغ مي گفت. مخصوصا اونطوري مي اومد بيرون.
چه طوري؟
يه لباس مي پوشيد كه دختراي هيجده ساله نمي پوشيدند. همچين آرايش مي كرد كه صد رحمت به...! چي بگم آخه! خلاصه طوري خودشو درست مي كرد كه تو خيابون همه نگاش مي كردن. هميشه ام يه روپوش مي پوشيد كه يقه اش تا كجا باز باشه و گردنبنداي گرون قيمت اش معلوم باشه و همه بفهمن كه پولداره. حالا لباس پوشيدنش به كنار، راه رفتن اش خيلي مضحك بود. همچين با ادا راه مي رفت كه انگار يه مانكن داره يه لباس و نمايش مي ده. من تا اونجا كه مي تونستم باهاش تو خيابون راه نمي رفتم. اصلا اين زن بيمار بود.يهكاراي عجيب و غريبي مي كرد.
ماشينش هميشه آخرين مدل بود. مصلا وقتي داشت رانندگي مي كرد اگه اين طرف يا اون طرفش يه مرد خوش قيافه تو يه ماشين نشسته بود،مخصوصا مي پيچيد جلوش. يارو تا مي اومد يه چيزي بهش بگه يه خنده تحويلش مي داد و گاز مي داد مي رفت و يارو هم دنبالش. يه بار خدا مي دونه كاري كرد كه من از هيچ دختر هيجده نوزده ساله نديدم.
يه روز با همديگه تو ماشين نشسته بوديم و داشتيم مي رفتيم يه جا. سر يه چهار راه خورديم به چراغ قرممز. جلومون يهماشين شيك بود كه توش يه جوون نشسته بود وصداي ضبط شم بلند كرده بود. مي دوني مادرم چيكار كرد؟! پاشو آروم از رو ترمز برداشت و با ماشين آروم زد به ماشين پسره. من اصلا مونده بودم چرا اينكارو كرد. سرمو انداختم پايين كه ديدم در ماشين پسره باز شد و يه لحظه بعد صداي مادرم رو شنيدم كه با عشوه ازش عذر خواهي مي كرد و ديگه بقيه اش بماند. بعد از اين قضيه تا اونجايي كه مي شد باهاش هيچ جا نرفتم.
خلاصه اون روز تو مدرسه ام، با همين حالت از دفتر اومد بيرون و همينجوري كه راه مي رفت با برادر مديرمونم حرف مي زد و مي خنديد.
من زود خودموكشيدم پشت يكي از دوستام تا من نبينه! يه مرتبه همه دوستام متوجه شده بودند. داشتم خدا رو شكر مي كردم كه نفهميدن اون مادر منه كه چشمم افتاد به همون دوستم كه پشتش قايم شده بودم! همه چي رو فهميده بود!
از فرداش كه رفتم مدرسه همه بچه ها فهميده بودند كه اون زن مادر منه. حالا اينش به كنار، حرفي دراومده بود برام عذاب آور بود. متوجهي كه چي ميگم؟ برادر مديرمون همينجور وقتي مي اومد مدرسه انگار داشت با چشمش بچه ها رو مي خورد. انقدر هيز بود كه نگو. همه بچه ها مي گفتن موقعي كه راه مي ره از تو جيب اش شماره تلفن اش رو كه روي كاغذاي كوچيك نوشته، ميندازه زمين كه دخترا بردارن و بهش تلفن كنن. هرچند دروغ مي گفتم اما تو چشم چروني اش شكي نبود.
اون با مادرت چيكار كرد؟
بعدا فهميددم!يعني تا اون روز فقط تو خونه عذاب مي كشيدم و تو مدرسه آرامش داشتم اما بعد از اين جريان ديگه محيط مدرسه هم شده بود برام جهنم. چه حرفايي كه بچه ها از خودشون درنمي آوردن!چه چيزايي كه درگوشي بهم نمي گفتن؟
چرا مگه دوستات نبودن؟حسادت! من به خاطر دورگه بودن و درس خوندن و رنگ مو و اگه تعريف از خودم نباشه خوشگلي ام، توي مدرسه مورد توجه دبيرا بودم. همينم حسادت بچه ها رو تحريك مي كرد. هميشه سعي مي كردن يه جوري منو ناراحت كنن. شايد ته دلشون اينو نمي خواستن اما اينطوري بود. وقتي همكه يه همچين سوژه اي به دستشون افتاده بود كه ديگه واويلا! حالا بقيه اش رو گوش كن. اينا كه خوبه اش بود.
چند روز بعد يه مرتبه ديدم كه زنگ خونه مون رو زدن و برادر مديرمون كه اسمش فرامرز بود اومد تو! نمي دوني چه حالي شدم. مادرم برام معلم خصوصي گرفته بود اونم چه درسي؟! چيزي ديگه پيدا نكرده بود، براي فارسي ام معلم گرفته بود.
فارسي؟؟
ركسانا- آره! اخه اكثر درسام عالي بود و فقط يه خورده تو ضعراي فارسي ضعيف بودم. اونم نه زياد! مثلا فارسي ام مي شد شونزده هيفده! اون وقت مادرم يه مرتبه به فكر تقويت فارسي ام افتاده بود . برام معلم گرفته بود.
چيكاره بود؟
منم بالاخره نفهميدم! اما مي دونستم تو يه اداره كار مي كنه. از صبح تا ساعت چهار، پنج سركار بود.
ببين ركسانا يه سوال برام پيش اومده؟
ركسانا- چي؟
تو كه تريب اروپايي داشتي چرا انقدر از رفتار مامانت ناراحت مي شدي؟
يه نگاه بهم كرد و گفت:تو در مورد اروپايي آ چي مي دوني؟
خيلي كم.
ببين! يه زن با يه مرد وقتي چهاچوب ها رو بشكنه، رفتار و اعمالش ميشه يه چيز عجيب. حالا ممكنه اين چهارچوبها، كليشه هاي بد و سنت هاي پوسيده باشن كه فقط دست و پاي آدم رو بستن و جلورشد و ترقي شون رو ميگيرن و باعث ناراحتي شون ميشن! اون موقع شكست شون اعجاب انگيز و مورد قبول جامعه است! كسي ام كه اينكارو كرده، مي شه نوآور. اين حركت هم ميشه يه حركت به سمت رشد. پس چيزخوبيه! نمونه اش رو هزار تا داشتيم! آزادي زنها! تساوي حقوق بين زن و مرد! رنسانس! تحول افكار، شكل گيري جوامع پيشرفته.
از نظر صنعتي ام كه ديگه خودت مي ددوني. صنعت، تكنولوژي،اختراعات، اكتشافات. همه شونم در جهت آسايش و راحتي بيشتر مردم بوده! اما يه چهارچوب هايي هست كه شكستن شون نه تنها افتخاري نداره ومورد قبول عام نيست، بلكه خيلي زشت و ناپسنده! مثل چهارچوب خانواده!
مادر من اين چهارچوب مقدس روشكست. اونجا هيچكس با اينكه يه دختر، دوست پسر بگيره مخالف نيست اما وقتي يه مادر كانون خانواده رو به لجن مي كشه، تو هر جاي دنيا نفرت انگيزه!
اون مي تونست خيلي با شهامت بهپدرم بگه كه ديگه دوستش نداره وازش جدا بشه وبعدش ديگه آزاد بود كه هر كاري كه دلش مي خواد بكنه اما اون حريم مقدس خانواده رو آلوده كرد. اينم توي همه جاي دنيا زشته. بعدشم كي دوست داره مادرش يه زن شهوت ران باشه؟! حالا چه با خوندن صيغه يا غير از اون. عمل مادر من همين بود! براي همينم من از داشتن يه همچين مادري شرمسار بودم! هميشه!
سرشو انداخت پايين و ساكت شد و منم سرمو با پيتزا گرم كردم كه يه خورده بعد گفت:
بريم؟
بريم.
دوتايي بلند شديم و رفتيم پايين و از رستوران اومديم بيرون كه گفت:
بريم يه جا قدم بزنيم.
رفتيم همون پاركي كه نزديك پاساژ بود. يه پارك كوچيك و قشنگ و خلوت. دوتايي شروع كرديم به قدم زدن. بدون حرف.
ده دقيقه اي كه گذشت نشستيم رو يه نيمكت. خيلي ناراحت بود. دوتا سيگار درآوردم و روشن كردم يكي اش رو دادم بهش كه يه لبخند بهم زد و ازم گرفتش. گذاشتم كمي آرومتر بشه و بعد گفتم:
من ديگه نمي خوام بقيه سرگذشت رو بدونم!
ركسانا- چرا؟ مي ترسي چيزي بشنوي كه نتوني قبولشون كني؟
نه! نمي خوام ترو ناراحت كنم!
من هميشه به خاطر گذشته تاريكي كه دارم ناراحتم.
وقتي تكرارشون ميكني ناراحت تر ميشي.
برعكس! اينا رو كه برات تعريف مي كنم، انگار آرومتر شدم.
خب اگه اينطوره بقيه اشم بگو.
سيگارش رو انداخت زمين و گفت:
خلاصه برام معلم فارسي گرفت. منم چيكار مي تونستم بكنم؟ مي دونستم منظورش چيه اما مگه جرات داشتم به برادر مدير مدرسه مون نه بگم؟! جالب اينجا بود كه اين كلاس تقويتي هر روزه بود! عصر به عصر آقا فرامرز تشريف مي آوردن منزل ما و شروع به تدريس فارسي مي كردن! حالا جالب تر طرز تدريس شون بود!
كتاب كليله و دمنه رو خريده بود و با خودش مي آورد و به من درس مي داد! زاغ و بوم، روباه و شير، كبوتر و طوقي،ديدي چقدر نثر مشكلي داره؟! حالا مجسم كن يه دختر نيمه فرانسوي، كليله و دمنه بخونه! حالا اگه فقط خوندن بود عيبي نداشت! براي اينكه منو بفرسته دنبال نخود سياه كه كاري به كارشون نداشته باشم، از هر درسي كه بهم مي داد، يه مشقي ام بهم مي داد. منم با وجود اون همه درس اول بايد مي رفتم و لغت هاي درس رو حفظ مي كردم و بعدشم از رو درس يه مرتبه مي نوشتم و آماده مي شدم براي ديكته فردا عصر. البته هرچند كه خيلي سخت بود اما فارسي و ديكته ام از ايرانيا بهتر شد. خلاصه درس رو بهم مي داد و منو مي فرستاد تو اتاقم و خودشون تنها مي شدن.
-چرا مادرت مثل دفعه هاي قبل عمل نمي كرد؟!
-چشمش ترسيده بود! مي خواست اول اين يكي رو امتحان كنه بعد باهاش ازدواج كنه.
-مگه باهاش ازدواج كرد؟
آره! ازدواج كرد و اين يكي شد ناپدري من!
خب؟!
هيچي ديگه! وقتي فارسي من عالي شد و معلوم شد كه اقا فرامرز معلم بسيار خوبيه، مادرمم بعنوان پاداش باهاش ازدواج كرد. تو مدرسه كه همه فهميدن! دفعه هاي قبل اگه به اون دو نفر كم محلي مي كردم و تحويل شون نمي گرفتم، كاري نمي تونستن بكنن اما اين يكي مستقيم با مدرسه ام در ارتباط بود. يعني اويل ازدواجشون من يهخورده بد قلقي كردم كه انعكاسش رو تو مدرسه و توسط مديرم ديدم.
يعني چي؟
ركسانا- هيچي! بهش سلام نمي كردم و جواب سلامشم نمي دادم! يكي دو روز كه گذشت، مدير مدرسه از تو صف كشيدم بيرونو جلو همه بچه ها ناراحتم كرد.
خوب ديگه اون مدرسه نمي رفتي!
كي بايد از اونجا مي آوردم بيرون و تو يه مدرسه ديگه ثبت نامم مي كرد؟ خب مادرم! اونم كه از اين كارا نمي كرد! تا بهش حرف مي زدم مي گفت بهترين مدرسه همينجاس كه تو ميري! هم بچه هاش خوبي و هم مديرش خواهر شوهرمه!
يه آه كوتاه كشيد و گفت:
اگه هنوز تو فرانسه بودم و تو دوران قديم! تو دويست سال پيش فرانسه! اون وقت اين مادرم رو به جرم روسپي گري از طرف كليسا مي گرفتن و آتيشش مي زدن!
جدي اينكارو مي كردن؟!
نه تنها اونارو، هر كسي كه به نحوي تو كارشن دخالت مي كرد يا ممكن بود باعث ناراحتي شون بشه! مثلا يه دانشمند كه با مواد شيميايي كار مي كرد، مي گفتن جادوگره، يا اگه فرضيه اي توسط يه دانشمندعنوان مي شد و مثلا مي گفت زمين مسطح نيست و گرد و كرويه، درجا بهش مي گفتن يا توبه كن يا مي سوزونيمت.
اونو كه مي دونم! در مورد مثلا خانمهايي كه يه همچين كارايي مي كردن چي؟
ركسانا- خب حتما يا شلاق شون ميزدن و يا با گيوتين اعدامشون مي كردن و يا يه كار ديگه مثل اينا. توحش يعني همين ديگه.
خب بالاخره چي شد؟
انگار از سرگذشتم بدت نيومده ها؟!
خنديدم و گفتم:
زندگي عجيبي داشتي.
فقط عجيب! بايد حتما تو يه همچين محيطي زندگي كني تا بفهمي معني اش چيه! بايد حتما يه دختر باشي تا بفهمي كه وقتي صبح به صبح از خواب بلند مي شي و يه مرد هيز رو كنارت ببيني كه به هر طريق سعي مي كنه خودشو بهت نزديك تر كنه، چه زجري رو بايد تحمل كني! وقتي پناهي نداري، نااميدي تمام وجودت رو ميگيره. اگرم ضعيف باشي كه تسليم ميشي! منشانسي كه داشتم تربيت ام تو اون ده يازده سال اول زندگيم بود! تو مدرسه، يعني تو همون دبستان به ما ياد مي دادن كه محكم باشيم! به ما ياد مي دادن كه در مقابل مشكلات ايستادگي كنيم. مخصوصا تو دوران قبل از دبستان كه مهدكودك مي رفتم! اونجا بصورت علمي و با بازيهايي كه باهامون مي كردن اين مقاومت وپايداري رو بهمون ياد مي دادن! مثلا يكي از بازيها اين بود كه يه تعداد زيادي از اين لوگو ها بهمون مي دادن! اينام طوري بود كه بايد روهم روهم بچينيشون و باهاشون چيزي درست كني. طوري ام درستشون كرده بودن كه اگه يه خرده بي دقت به همديگه وصلمي كردي، كمي كه ساخته مي شد، يه مرتبه مي ريختن پايين و همهاش خراب مي شد. اون موقع بايد دوباره درستشون مي كردي و اين مرتبه با دقت.
براي ايجاد انگيزه ام، هميشه يه جايزه خوب براش در نظر مي گرفتن! خود من موقعي كه اين بازي رو مي كرديم، بارها و بارها كه مثلا يه ساختمون مي ساختيم كه چند بار خراب مي شد تا بالاخره بتونيم درستش كنم! يا بازي هاي ديگه كه همه شون هدف دار بود و شخصيت بچه ها رو مي ساخت و محكم مي كرد.
چه جالب! كاشكي مي شد براي بچه هاي ما هم يه همچين روشي پياده بشه! يعني بازيايي درست كنن كه همينطور هدف دار باشه!
ركسانا- هست! اما روش درست كار نشده يا نسبت بهش بي توجه شده! مثل عروسك بازي! هيچ مي دوني همون عروسك بازي كه يه دختر بصورت خيلي ساده مي كنه توش چقدر آموزش و پرورش روحي يه؟! يهدختر وقتي يه عروسك براش مي خري در واقع روح و احساسش رو پرورش ميدي! با بازي با عروسك، حس مادري، عشق، دوستي، احساس مسئوليت و خيلي چيزاي ديگه توش بوجود مي آد ورشد مي كنه! يا مثلا وقتي براش از اين وسايل موچيك آشپزخونه مي خري، در واقع با آشپزي آشناش مي كني كه بعدها همون، حس سامان دهي به كانون خانواده است. غذا! گرمي! جمع كردن اعضا يه خوانواده دور همديگه و خيلي چيزاي ديگه! يا همون عروس دوماد بازي.
اينا همه چيزاي خوبين كه بايد روشون كار بشه البته در كنار تربيت درست براي شكل گيري و ساختن شخصيت يه دختر كوچولو كه بعدها ميشه پايه و ركن خانواده. مي شه مادر! مي شه همسر! مي شه اولين مربي و معلمبچه ها! اينا خيلي مهمه. يه بچه اولين چيزي كه ياد مي گيره از مادرشه! همين مادر شخصيت بچه اش رو مي سازه! فقط بايد در كنار اين بازيا، بهش ياد بديم كه در زندگي نقش كليدي داره! بايد بهش يادآوري كنيم تا متوجه بشه كه آشپزي فقط براي سير كردن شكم خانواده نيست! يا بازي با بچه اش وقت تلف كردن و فقط سرگرمي بچه نيست. اينا همه نقش هاي اساسي در پايداري خانواده است. و كار بسيار مهمي هم است كه از پول درآوردن شوهر مهم تره! اينا رو بايد اول به دختر كوچولو آموزش داد و آگاهش كرد كه در آينده چه مسوليت بزرگي رو بايد قبول كنه.
يه چيز ساده بهت بگم. همين دلبري و حركات طريف و ناز كه يه دختر از خودش نشون ميده! مي دوني در تعيين سرنوشت يه خونواده چقدر مهمه. هر دختر يا زن با حركات زيبا و دلفريب چشم، ابرو، موها، دستها و خنده هاي خودش باعث بوجود آمدن عشق و محبت مي شه كه استحكام خونواده روتضمين مي كنه.
داشت منو نگاه مي كرد كه يه مرتبه خنديدم كه خودشم خنديد و سرش رو انداخت پايين و ساكت شد كه گفتم:
اوتم اين چيزا رو ياد گرفتي؟
يه جركت قشنگ به موهاش داد و گفت:
اگر چه مادرم خيلي از وظائف مادري رو انجام نداد اما فقط با نگاه كردن بهش، همه اين حركات رو مي شد ازش ياد گرفت.
بعد آروم دستم رو گرفت و گفت:
هامون ميدوني! من وقتي با توام احساس امنيت زيادي مي كنم! شخصيت ات طوريه كه به آدم اعتماد به نفس مي ده! و اين براي يه مرد امتياز بزرگيه! من هميشه فكر مي كردم اگه در مورد گذشته ام حتي فكر بكنم ديوونه مي شم اما در كنار تو متوجه شدم كه دارم كم كم سبك ميشم و با يادآوري شون ديگه اون رنگ سياه رو دارن از دست مي دن.
بعد از جاش بلند شد و گفت:
قدم بزنيم؟!
منم بلند شدم و دستش رو انداخت دور بازوم و گفت:
من زياد تنها بودم. تنهايي، هم خوبي داره، هم بدي! بدي اش اينه كه آدم جامعه گريز ميشه و تو خودش فروو ميره اما اين در خود فرو رفتن باعث ساختن و آگاهي آدم ممي شه.
يه خرده دوتايي راه رفتيم. بازوم رو محكم گرفتته بود و چيزي نمي گفت! داشت گذشته اش رو نگاه مي كرد! يه مرتبه واستاد و برگشت و همون نيمكتي رو كه روش نشسته بوديم نگاه كرد و گفت:
عجيبه! انگار خيلي از تلخي هاي زندگيمو، وقتي برات تعريف مي كردم،همونجا، رو همون نيمكت جا گذاشتم.
بعد خنديد و برگشت و دوباره راه افتاديم كه گفت:
خلاصه زندگي ما سه نفر شروع شد! حالا كه فكر مي كنم مي بينم آدم خيلي زرنگي بود! حساب همه چيز رو كرده بود. همه كاراش رو با نقشه و سياست پيش مي برد. كاري كرده بود كه جرات نداشتم يه كلمه ازش پيش مادرم حرف بزنم! پايه اولم اينطوري گذشت.
يه روز كه از مدرسه برگشتم خونه، چند دقيقه بعدش پشت سرم، اونم اومد خونه، تازه كيف ام رو گذاشته بودم تو اتاقم كه صدام كرد. تا اومدم جلوش كه يه مرتبه محكم يه سيلي بهم زد. حركت اش بقدري غير منتظره بود كه شوك بوجود اومده، اجازه بهم نداد كه گريه كنم!
مادرم داشت تموم اين صحنه رو ميديد و بي اختيار از جاش بلند شد كه فرامرز گفت" تو دخالت نكن. من درسته كه ناپدر اشم اما بالاخره اين اسم ناپدري يه مسوليت هايي رو به گردنم ميندازه! من آدم بي غيرتي نيستم! من جلو مردم آبرو دارم! دلم نمي خواد پس فردا فلاني و فلاني جلومو بگيرن و در گوش ام بگن جلوي نادختريت رو بگير! مي دوني اون موقع اين حفا براي من مرگه؟! كلاه فلان كه نمي خوام سرك بذارم! چهل تا پيرهن از شما بيشتر پاره كردم!"
من و مادرم هر دو هاج واج داشتيم نگاهش مي كرديم كه مادرم گفت: فري چي شده آخه؟!
يه نگاه به مادرم و بعدش به من كرد و يه لااله الا الله گفت و رفت روي يه مبل نشست و يه سيگار روشن كرد و بعدش آرومتر گفت"آخه بچه جون تو مثل دختر مني، اگه كاريم مي كنم واسه خودته! اين چكي ام كه بهت زدم مهر پدري يه! اگه دوستت نداشتم ميذاشتم هرغلطي كه دلت بخواد بكني اما چيكار كنم كه هم غيرتم و هم وجدانم راضي نميشه كه ساكت بمونم!تو ديگه داري براي خودت خانم ميشي! نذار پس فردا پشت سرت حرف و حديث باشه! امروز كه تو خيابون اينطوري راه بري، پس فردا چي كار مي خواي بكني! دختر كه نبايد با ناز و عشوه و قر و قنبيله تو خيابون راه بره! چه معني داره كه دقيقه به دقيقه برمي گردي پشت سرت رو نگاه مي كني؟ اگه چهارتا لات بي سر و پا تو خيابون سوت مي زنن، تو چرا سرت رو برمي گردوني؟ تا اون موقع كه من تو زندگي تون نبودم، خب،هر كاري دلت مي خواست بكني و كردي، كردي! اما ديگه تموم شده، دارم بهت ميگم. خودتو جمع و جور كن. از اين به بعد مثل سايه پشت سرتم. مثل آدم ميري مثل آدم ميايي. من يه آدم متعصب ام. حالا بگو عقب افتاده! بگو فناتيك! عيبي نداره! اما من اينم. دارم جلو مادرت ميگم! غير از اين باشه ميذارم ميرم! والسلام."
اينا رو كه گفت يه مرتبه مادرم حالتش رو عوض كرد و گفت:
مگه چيكار كرده؟؟
فرامرز سيگارش را خامو شكرد و گفت: هيچي،ديگه حرفشم نزنيم! مي دونم كه از اين به بعد، هر كاري هم كه كرده ديگه نمي كنه! تموم شد و رفت پي كارش.
اينو كه گفت كادرك يه دفعه حمله كرد طرف ككم كه فرامرزپريد جلو خودشو انداخت وسط مون و مادرم رو گرفت و گفت:
خانم من اگه پدرشم، شما ديگه دخالت نكن! حرف زدن تو يعني من غلط كنم!
بعدش مادرم رو كه خيلي عصباني شده بود، برد و رو يه مبل نشوند وبرگشت طرف من و گفت:
برو باباجون! توام حق داشتي كه اشتباه كني اما اينكارو كردم كه بفهمي ديگه اون روز و روزگار تموم شده! تا حالا حق داشتي! يعني وقتي بابا سر بچه نباشه همين مي شه. اما از اين به بعد تو يه بابا داري كه گردنش رو تبر نمي زنه. برو عزيزم! برو به درس ات برس! اينم بدون كه من وقت و بي وقت مثل امروز دنبالت مي كنم!
داشتم نگاهش مي كردم كه مادرم گفت: فري! از اين به بعد هر كاري خواستي آزادي بكني! من ديگه اينو سپردم دست تو! دستتم درد نكنه كه دنبالش رفتي! هر كاري كردي صاحب اختياري!
اونجا بود كه فهميدم فرامرز چه آدم زرنگيه!
هيچي نگفتي؟!
ركسانا- چي بگم؟! چنان نقش بازي مي كرد كه نمي شد كاري كرد! امكان نداشت مادرم باور كنه كه همه اينا دروغ بوده! من يه عمر تنها و تو دوران بسيار سخت خودمو نگه داشته بودم و هيچوقت از موقعيتم سواستفاده نكرده بودم. اما مادرم از اين چيزاخبر نداشت. اون حتما هميشه قياس به نفس مي كرد و منم يكي مثل خودش ميديد در حالي كه روحيه و افكار و رفتار من و مادرم درست عكس هم بود! براي همين بلافاصله متوجه شدم كه تو اون موقعيت هيچ دفاعي، فايده كه نداره هيچ، نتيجه معكوس هم داره! براي همين سكوت كردم و رفتم تو اتاقم و وقتي مطمئن شدم كه فعلا كاري به كارم ندارن و صدام نمي كنن، فقط گريه كردم و روزاي باقيمانده از تحصيلم را شمردم.
آروم آروم گريه مي كردم تا صدام به كسي نرسه تا نفهمه كه منم مثل آدماي ديگه ضعف هايي دارم. آروم گريه كردم چون مي دونستم صداي گريه ام براي هيچ كس مهم نيست! آروم گريه كردم چون صداي گريه ام فقط خودم را غمگين مي كرد. هنوز آروم گريه ميكنم چون ياد گرفتم كه گريه رو بايد آروم و بي صداكرد. چون هميشه تنها گريه كردم.
همونجور كه راه مي رفتيم برگشتم و نگاهش كردم! ديدم همينجور اشك داره آروم و بي صدا از چشماش ميآد پايين! يه مرتبه دل خودمم گرفت. ياد اين افتادم كه تو بچگي هر وقت گريه مي كردم، اول ماني مي دوئيد طرفم و بعدش مادرم و پدرم و عموم. هيچ وقت موقع گريه كردن تنها نبودم!هميشه بعد از منم ماني گريه مي كرد. يعني از گريه من گريه اش مي گرفت.
با دستم اشك هاش رو پاك كردم كه خنديد و گفت:
فقط همين چند دفعه است كه موقع گريه كردن تنها نيستم!
از اين به بعد هيچوقت تنها نيستي. من هميشه پيش اتم.
ركسانا- مهم اين نيست كه موقع گريه كردن كسي پيش آدم باشه! مهم اينه كه يكي ديگه ام درد آدم رو حس كنه و با آدم گريه كنه!
بعد با دستش اشك هايي رو كه خودمم متوجه اش نبودم از صورتم پاك كرد. سر روبرگردوندم اون طرف و اشك هامو پاك كردم كه گفت:
فرامرز متوجه شده بود كه مادرم نسبت بهمن حساسيت داره! يعني اگه دوست پسر يا شوهرش كوچك ترين توجهي به من مي كرد، حسادتش تحريك مي شد و باعث جدايي شون مي شد .براي همينم راه روش خوبي رو پيش گرفته بود. سخت گيري و خشونت!
پچ مي رفتم ازم ايراد مي گرفت! راست مي اومدم ايراد مي گرفت! تو لباس پوشيدن، درس خوندن، نوار گوش دادن، حرف زدن، نشستن، براخاستن! خلاصه واقعا زندگي روبرام سخت كرده بود! كاش ايرادايي كه مي گرفت حقيقت داشت و به جا بود! اصلا دنبال من نمي اومد كه! حتي حاضرم قسم بخورم كه همون روز اول هم نيومده بود! چون من عادت نداشتم تو خيابون واستم و اين ور و اون ور رو نگاه كنم. هميشه تند مي رفتم مدرسه و تند برمي گشتم خونه. بطوريكه دوستام هميشه بهم مي گفتن چرا اينقدر تند راه ميري؟! جتي اكثرا با من برنمي گشتن خونه چون اونا مي خواستن تفريح كنون راه مدرسه رو تا خونه بيان اما من نه!
چرا؟!
چرا چي؟
چرا مي خواستي زود برگردي خونه؟ اونجا كه كسي منتظرت نبود. چرا به كسي پناه نياوردي؟ مثلا به يه پسر؟ معمولا اينجور وقتا دختا مي رن و دوست پسرميگيرن! تو كه پنجاه درصد اروپايي بودي چرا اينكارو نكردي؟
يه لحظه فكر كرد و گفت:
اگه برمي گشتم خونه به خاطر اين بود كه جاي ديگه اي رو نداشتم برم! حداقل خونه توش يه اتاق بود كه كسي اونجا كاري به كارم نداشته باشه!
اگرم دوست پسر نگرفتم به خاطر طرز فكرم بودد! تو درست ميگي! معمولا دخترا با پيدا شدن يه مشكل تو زندگي شون يه همچين كاري ميكنن و يه مشكل بزرگتر رو براي خودشون درست مي كنن اما من متوجه اين مسئله بودم كه نبايد يه همچين اشتباهي بكنم! يه دختر شونزده ساله يعني چي؟! يعني يه چيزي بين نوجوون و جوون! تو اون سن وسال، نه تجربه اي داره و نه تحصيلاتي و نه امكاناتي! پس خودش نمي تونه بيرون از محيط خونواده كاري بكنه! اگرم به يه پسره پناه ببره كه ديگه بدتر! يه پسر نوزده بيست ساله نمي تونه براش پشت و پناه باشه! يعني اون خودشم احتياج به يه پناهگاه مثل خانواده داره! غير از اون، معلومه كه اون پسر يه دختر رو براي چي مي خواد! منم اينارو مي دونستم! يعني تربيت اروپايي بهم ياد داده بود. براي همينم اين اشتباه رونكردم.
سرم رو تكون دادم كه گفت:
خلاصه زندگي برام خيلي سخت شده بود بطوريكه حتي آموزش هاي دوران كودكي ام نتونستن كمكم كنن! مقاومت ام شكست! هر شب كارم گريه كردن بود! با گريه درس مي خوندم و با گريه مي خوابيدم. خيلي خسته شده بودم. خونه برام جهنم بود. ديگه انگيزه اي براي زندگي نداشتم. براي همين يه شب كه رفته بودم حموم كنم، بي اختيار يه تيغ برداشتم و آماده شدم كه رگم رو بزنم! هميشه فكر مي كردم كه خودكشي كار سختيه اما در اون شرايط سخت تر زندگي، اين كار به نظرم آسون اومد.
.ان رو پر از آب داغ كردم و رفتم توش و تيغ رو گرفتم تو دستم و شروع كردم به گريه كردم. ياد پدرم افتادم و اون سالها كه در فرانسه بوديم و مادرم هنوز انسان بود. ياد موقعي افتادم كه پدرم منو مي نشوند رو پاش و موها ناز مي كرد! ياد روزهاي تعطيل مي افتادم كه منو با خودش مي برد پارك و سينما و رستوارن. با همديگه دوتايي مي رفتيم بيرون و خيلي هم بهمون خوش مي گذشت. حتي در زماني كه مادرمكثافت كاري مي كرد. بازم وقتي با پدر بودم همه چيز به نظرم قشنگ مي اومد.
ياد قصه هايي افتادم كه شب ها قبل از خواب برام تعريف مي كرد. ياد اين افتادم كه با وجود بدي هاي مادرم، هيچوقت ازش پيش من بد نمي گفت و وقتي هم كه من از مادرم پيشش شكايت مي كردم، هميشه مي گفت كه مادرم دوستم داره!
ياد مهرباني هاي پدرم افتادم! ياد رفتار آرومش، ياد نگاه قشنگ و محكم اش! ياد دست نوازشش كه هميشه آرومم مي كرد و بهم اعتماد به نفس ميداد! ياد آهنگي كه هميشه برام ميخوند!
اما تو همون موقع ياد لحظه اي افتادم كه پدرم از شدت نااميدي و خشم و نفرت و شكست و باخت در زندگي، تو دادگاه گريه كرد! گريه يه مرد! گريه يه پدر!
اونم مثل من و بي صدا و آروم گريه مي كرد!
تو همين موقع تيغ رو گذاشتم رو رگم! درست يه لحظه بود! يه حركت! يه فشار! يه تكون و بعدش تموم!
اما نمي دونم تو اون لحظه چه فكري اومد تو سرم! يه فكر! يه احساس! يه ديد ديگه! درست نمي دونم چي بود اما بود! مثل اينكه يكي شروع كرد باهام حرف زدن! يه نفر درون خودم.
بهم گفت اين تيغ هميشه هست! هر وقت هم بخوام مي تونم بيام تو حموم وازش استفاده كنم! بهم گفت خودكشي شجاعت نمي خواد اما اين زندگي يه كه براي گذروندنش احتياج زيادي به شهامت هست. بهم گفت اين تيغ و اين وان و حموم رو هيچكس ازم نمي گيره اما زندگي رو چرا! هميشه فردايي هست! هميشه نوع ديگه اي هست! هميشه چيز تازه اي هست! هميشه زندگي تازه اي هست.
تو اون لحظه يه جور ديگه فكر ركدم! يه نوع ديگه! چيزاي جديدي رو تو خودم پيدا كردم و شناختم. كاراي زيادي به نظرم اومد كه بايد انجام بدم! و راه هاي زيادي براي زندگي كردن رو ديدم.
يه لبخند رو لبام نشست! تيغ رو گذاشتم سرجاش و حموم كردم و اومدم بيرون.
فردا صبحش جاي مدرسه رفتم سفارت فرانسه! به محض اينكه وارد سفارت شدم، روسري ام رو از رو سرم برداشتم و با اولين نفر كه داشت با تعجب به من نگاه مي كرد، شروع كردم به فرانسه صحبت كردن!
همه چي تموم شد!
بلافاصله بردنم پيش سفير فرانسه، خيلي گرم، مهربون، مودب و پدرانه!
يه آدم، مثل پدرم!
مثل پدرم بغلم كرد، به سرم دست كشيد، برام غصه خورد، و حمايتم كرد.
نمي دونم چرا وقتي سرگذشتش به اينجا رسيد يه مرتبه بي اختيار خنديدم كه با تعجب بهم نگاه كرد كه گفتم:
خنده ام از خوشحاليه! از اينكه پنجاه درصد پدرت كمكت كرده!
اونم خنديد و گفت:
بلافاصله همه مراحل فرستادن به فرانسه آماده شد. به همين راحتي! يعني وقتي براي سفير سرگذشتم رو تعريف كردم، با وجود اينكه سعي مي كرد آروم و خونسرد مثل يه سياستمدار رفتار كنه اما موفق نمي شد. مي فهميدم كه درونش انقلاب به پا شده! براي همينم سريع كارام رو انجام داد و از همونجا با فرانسه تماس گرفت وخواست كه پدرم رو پيدا كنن!
بعد برگشت طرف منو و گفت:
يه سيگار ديگه بهم ميدي؟
زود دو تا سيگار درآوردم و روشن كردم و يكي اش رو دادم بهش. يه خورده ساكت قدم زديم كه گفت:
متاسفانه ديگه پدرم وجود نداشت. خودكشي كرده بود! يعني اينطوري فكر مي كردن! باماشين رفته بود ته دره! نه مشروب خورده بوده و نه ماشين ايرادي داشته و نه سرعتش زياد بوده! فقط خواسته بودكه بره ته دره! همين! شايد مثل من كه فقط مي خواستم با تيغ رگم رو بزنم.
برام ضربه بزرگي بود اما يه پيامم برام داشت. پيام عشق! پيام محبت! عشق و محبت پدرم! اين خيلي برام مهم بود!
اونجا بعد ازچند ساعت بهمگفتن كه با رفتن ما از فرانسه، پدرم دچار يه بحران شديد روحي شده بوده! براش همه چيز تموم شده بوده! زني رو كه دوستش داشته بهش خيانت كرده ودختري كه عاشقانه مي پرستيده ازش دزديده بودن!
اونم انگيزه اش رو از دست داده بوده!
يه خرده ديگه قدم زديم و بعدش سيگارش رو اندخت زمين وگفت:
وقتي اين مسئله رو فهميدم مايوس شدم. هميشه اين فكر كه يه نفر يه جايي هست كه برا
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۰۰
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]