رمان ركسانا قسمت 12
فصل 12اون شب همه دور هم گفتيم و خنديديم و حرف زديم و شام مونو خورديم و بعد از شام ، وقتي برگشتيم تو سالن و داشتيم چايي مي خوريدم پدرم يه مرتبه بي مقدمه گفت :
- دو تا عقد ميگيريم! يكي ماها ! يكي م تو كليسا !
ركسانا - يه دونه كافيه! هر جوري م كه باشه كافيه!
همون براي من مقدسه! من اين عقد و قرار داد رو همون روزي كه هامون رو براي اولين بار ديدم تو قلبم بستم! مگه منظور اين نيست كه انتخاب كنيم و وفادار بمونيم؟! پس يه قول كافيه! چون ميشه زير هر سندي زد و پشت به هر قراردادي كرد! اگه آدم ، آدم باشه يه قول كافيه! اما مي دونم سنت هايي هست كه بايد رعايت بشه! پس هر جور كه شما صلاح بدونين همونطور عمل مي كنيم!
پدرم - اين حرف تم درسته اما همونجور كه گفتي بايد يه چيزايي رو رعايت كرد! فقط چند تا مسئله حل نشده هست كه بايد حل بشه!
ركسانا - مربوط به منه؟!
پدرم - نه! مربوط به خودمه! يعني مربوط به من و برادرم!
((فهميدم منظور پدر چيه! داشت به عمه ليا فكر مي كرد! يه خرده بعد برگشت طرف مادرم و گفت :))
- خانم شما درست مي گفتين! من در مورد ركسانا اشتباه كردم!
((مادرم خنديد و بعدش از جاش بلند شد و رفت طبقۀ بالا تو اتاقش و يه خرده بعد برگشت و رفت طرف ترمه و دست چپ ش رو گرفت و يه انگشتر دستش كرد و گفت :))
- من به عنوان مادر ماني ، تو رو براي پسرم خواستگاري و نامزد مي كنم! ايشالا
مباركتون باشه،ماني خيلي پسر خوبيه.فكر كنم لياقت تو رو داشته باشه.
ترمه ام كه گريه اش گرفته بود از جاش بلند شد اول مادرم و بعد عموم رو ماچ كرد و مادرم اومد طرف ركسانا كه ركسانا زودتر بلند شد.
داشتم نگاه شون ميكردم.گريه م گرفته بود.مادرم انگشتر خودش رو از دستش درآورد و گفت:-اين يادگاره مادرمه،خيلي دوستش دارم.بعد دست ركسانا رو گرفت و انگشتر رو دستش كرد و گفت:
-حرفاتو از تو آشپزخونه شنيدم.كاش مثل تو زياد تر بودند،اونوقت آدما بهتر خودشونو ميشناختن،از اين به بعد تو نه تنها عروس مني،دخترمم هستي.
بعد بغلش كرد و ماچش كرد!ركسانا كه فقط گريه ميكرد!آروم و بي صدا!هيچيم نگفت!نه تشكري نه چيزي!فقط گريه ميكرد!دلم ميخواست از جام بلند شم و بغلش كنم و
نذارم گريه كنه،مادرمم گريه اش گرفت و رفت توي آشپزخونه،برگشتم ديدم كه ترمه م هنوز داره گريه ميكنه.خلاصه يه خورده كه گذشت هر دو آروم شدن،پدرم گفت:
-يه روزي رو هم تعيين كنين براي جشن نامزدي.
عموم:-همين شب جمعه.
پدرم:-بايد خودشون بگن.
ماني:-شب جمعه خوبه.
عموم:-تورو نگفتيم،منظور خان داداش ترمه و ركسانا جونه.
ماني:-پس ما نخودي ايم؟
ترمه:-منظور بابا جون اين بود كه بايد به خانمها احترام گذشت.
ماني:-من بالاخره نفهميدم تو قراره همسر من بشي يا نامادري ام؟از الان بگو من تكليف خودمو بدونم.
ترمه:-واقعا كه ماني.
-ماني:-آخه اين بابام نه ميذاره من يه كلمه حرف بزنم،نه ميذاره يه نظر بدم،نه ميذاره بيام طرف تو.خوب خودشم عقدت كنه و منم از اين به بعد بهت ميگم مامان ترمه.
همه زديم زير خنده كه عموم گفت:-باز مزخرف گفتي؟خوب بيا بشين پيشش.
ماني:-الان كه ديگه آخر شبه، و بايد ببريم برسونيم شون خونه؟چه فايده داره يه نيم ساعت بيايم پيشش بشينم؟من ميخواستم حداقل يه سئأنس پيشش باشم،اين نيم ساعت هم خودتون همون جا بشينين.
پدرم شروع كرد به خنديدن و گفت:
-راست ميگه طفلك،ما از سر شب يه ضرب اينا رو گرفتيم به صحبت،پاشين،پاشين باهمديگه بريم تو حياط،دوران نامزديتون از همين الان شروع ميشه،پاشين برين ديگه.
ماني زود از جاش بلند شد.منم يه لحظه اومدم بلند شم كه ديدم ركسنا و ترمه همونجوري نشستن و سرشونو انداختن پائين،منم از جام تكون نخوردم كه عمو به ماني گفت:
-ببين از همه بي حيا تر تو بودي،پسر يه دقيقه بشين و جلوي خودتو بگير و حداقل دو تا تعارف كن بعد از جات بلند شو.
ماني:
-منم همين الان همين الان نميخواستم برم تو حياط كه،اول ميخواستم برم روشويي،بعدش ميرفتم دستشويي،بعد دوباره بر ميگشتم روشويي بعدش آيا بيام طرفه ترمه آيا نيام.ديگه بستگي به اقبال اين خانم داره.
ترمه:-خيلي دلت م بخواد.
ماني:-كارد سلاخ به اون دلم بخوره انشاالله..
ترمه:-لگد اون دفعه يادت رفته؟جلو بابا اينا نميخوام....
ماني:-ميدوني چيه اصلا...؟من زن بگير نيستم،اگه بخوام يه روزي زن بگيرم،ميرم يه دختر خوب،فرمانبر پارسا رو ميگيرم.تو برو زن بابام شو.
ماها همه زديم زير خنده.
ترمه:-من اصلا باور نميكنم كه تو پسر اين بابا جون باشي،ايشان انقدر آروم،متين،خوب،آقا.اونوقت تو اينطوري.
ماني:
-پسر كوه ندارد نشان از پدر
تو از خود ندنش نخانش پسر.
جات خالي بود پريروز كه يكي از عكسهاي دوستان اين پدر آروم و متين و خوب و آقا رو ببيني.اصلا بابام فتوگالري داره.
عموم:-باز چرت و پرت گفتي؟اون عكس خواهر يكي از دوستام بود كه يادگاري باهم گرفته بوديم.
ماني:-خوش بحالتون با اين دوستاي روشنفكر.
عموم:-بابا تو وايسادي اينجا چيكار؟مگه قرار نشد برين تو حياط قدم بزنين؟
ماني:-من كه همون اول ميخواستم برم،شما ازم انتظار شرم و حيا و از اين چيزا داشتيم.
دوباره همه زديم زير خنده.
عموم:-بلند شين بچه ها،ترمه جون بلند شو.
ماها از جامون بلند شديم كه ماني گفت:-من ديگه از سر ذوق رفتم.ميرم تلويزيون تماشا كنم.
و تا اينو گفت ترمه ترمه يه چپ چپ نگاهش كرد و بعد گفت:
-ببخشيد تو رو خدا.
يه مرتبه از روي ميز يه پرتقال برداشت و پرت كرد طرف ماني كه ماني م رو هوا گرفتش.
عموم اينا شروع كردن به خنديدن و عموم گفت:
-الحمد الله كه يكي پيدا شد از پس اين پسره بر بياد و انتقام منو بگيره..
ماني:-انتقام به اون دنيا س آقا جون،اينام از پس من بر نمياد.خيالتون راحت.
چهار تايي با خنده رفتيم توي حياط كه ترمه يه نگاه به استخر و درختا كرد و گفت:
-اينكه حياط نيست،باغه.
از پله ها رفتيم پائين و از استخر رد شديم كه دوباره ترمه گفت:
-اين درخت چيه؟
ماني:-گيلاسه،اينم بابام كاشته،گيلاس ا ميده اين هوا.
ترمه رفت جلو و به يه درخت كه بغل چرآخ تو باغ بود و گفت:-اين درخت چيه؟
ماني:-درخت لامپه،اينو اديسون كاشته.لامپ ا ميده همه دويست وات.سيصد وات،مهتابي كم مصرف.
من و ركسنا زديم زير خنده كه ترمه گفت:
-زهر مار بغلي ش رو ميگم.
ماني:
-آهان اون چالبالويه.
ترمه:-باز چاخان كردي؟
ماني:-تو چرا هميشه فكر ميكني من دارم بهت دروغ ميگم؟
ترمه:-آخه ما درخت چالبالو داريم؟
ماني:-چرا نداريم؟
حالا بذار داستانش رو برات بگم تا بفهمي چالبالو داريم يا نداريم.چند سال بابام پيش يه روز يه نهال كوچيك چنار خريد و آورد اينجا كاشت.براي اينكه نهال خم نشه،يه تكه چوب م كرد تو زمين،بغل چنار.خلاصه به اين آب و كود و اين چيزا رو داد اما از اونجايي كه كار من بابام هميشه برعكس همه س يه مدت كه گذشت چناره كم كم خشك شد اما جاش اون تيكه چوب ريشه داد و جوونه داد و شروع كرد به برگ دادن،دو سال بعد هم اون چوب خشك شد درخت آلبالو،ماهم به همين مناسبت اسمش رو گذشتيم چالبالو،يعني چنار پيوند آلبالو،حالا ديدي دروغ نميگم.
ترمه:-عجيبه والا.
ماني:-حالا بيا بريم اون ته باغ تا بهت نشون بدم اونجا بابام چي كاشته.
ترمه يه نگاهي بهش كرد و گفت:-دارم همينجا ميبينم بابت چي كاشته.
ماني:-منو ميگي؟منو كه بابام نكاشته.
ترمه:-پس كي كاشته؟
ماني:-من خودرو م،خودم در اومدم.
بعد زير بغل ترمه رو گرفت و همونجوري كه حرف ميزد رفتن اون طرف حياط.
ماني:-ببين ما توي اين مزرعه،يعني بابام تو اين باغ گٔل رز رو پيوند زده به گٔل كاكتوس.
ترمه:-آخه مگه ميشه؟
ماني؛-چرا نميشه؟مگه همين الان نيست كه دارن منو پيوند ميزنن به تو؟
دست ركسانا رو گرفتم و ماهم رفتيم اين طرف.يه خرده كه رفتيم بهش گفتم:
-داشتم حرفاتو گوش ميكردم.چيزاي قشنگي ميگفتي كه تاحالا بهشون فكر نكرده بودم.
ركسانا:
-تو تقصيري نداري.جوي كه توش زندگي ميكردي تو رو از خيلي چيزها دور نگاه داشته.
اگه يه مقدار از اين جو خارج بشي،مي بيني كه داره چه اتفاقي ميافته،يه اتفاق خيلي خيلي بد.
-مثلا چه اتفاقي؟
ركسانا:
-بي تفاوتي......
-اينكه اتفاق خيلي بدي نيست....
ركسانا:-چرا هست.وقتي توي يه جامه،جووناش كه نيروي اصلي كار و آينده سازشن..،دچار بي تفاوتي بشن،جامعه به سقوط كشيده ميشه.يعني بي تفاوتي مهلكترين زهر براي يك جامه س.حالا تو هر طبقه و قشر.
-فكر نميكني اين يه خرده اغراق.
يه نگاه بهم كرد و گفت:
-آها،يعني من و دوستام يه نظري داريم،يعني ميگيم شعار و حرف زدن ديگه كافيه.حالا نوبت به عمل كردن.
-خوب اين خوبه.
ركسانا:
-ميخواي جاي اينكه من برات توضيح بدم خودت ببيني؟
-خوب آره.
ركسانا:-ميشه يه دقيقه موبايلت رو بدي؟
از تو جيبم موبايلم رو در آوردم و دادم بهش و گفتم:-پيش خودت باشه ديگه.
ركسنا:-خودت چي؟
-من دارم،پيش تو باشه.حالا هم شماره ي اينو بهت ميدم و هم اوني كه خودم بر ميدارم.
ركسانا گفت:-خوب حالا باشه بعدا ازت ميگيرم.
-ديگه تعارف نكن.
خنديد و تشكر كرد و بعد يه شماره گرفت و يه خرده بعد گفت:
-الو،محمد جان،سلام.
برگشتم نگاهش كردم،يه لحظه حسودي ايم شد كه انگار فهميد و تكيه ش رو داد به من و بهم خنديد و به همون پسره كه اسمش محمد بود گفت:-هنوز نرفتين؟باشه ببين.قرارمون جاي هميشگي،تا سه روبه نيم ساعت ديگه ميام اونجا.
بعدش خداحافظي كرد ساعتش رو نگاه كرد و گفت:
-ساعت الان يه خرده از ده گذشته،اگه زود بريم ميرسيم.
-اين كي بود؟
ركسانا:-همكلاسيم و دوستم.
نگاهش كردم كه خنديد و گفت:حسودي نكن عزيزم،اون فقط يه دوسته،شايدم يه همكار.
-حالا كجا بايد بريم؟
-ركسانا:-مگه دنبال جواب نميگردي؟
-چرا.
ركسانا:-پس بريم.
يه خرده مكث كردم و بعد ماني اينا رو صدا زدم كه كمي بعد اومدن و بعد به ماني گفتم:
-من ركسانا ميخوايم يه جايي بريم.شماها ميايين؟
ماني:-كجا؟
-دنبال يه جواب.
بعدش يه نگاه به ركسانا كردم و خنديدم كه ماني گفت:-خره جواب همين جاس. يعني هم سوال اينجاس و هم جواب.اصلا سوال و جواب همينجاس.
-پس شماها همينجا بمونين،ما ميريم.
ترمه:-اتفاقا منم بايد برم.
ماني:كجا؟
ترمه:-برميگردم.
ماني:-كجا برميگردي؟
ترمه:-پيش مامانم.
يه دفعه همه مون ساكت شديم و ترمه رو نگاه كرديم كه يه لبخند زد و گفت:
-دلم براش تنگ شده.
سرمو تكون دادم و خنديدم و گفتم:-كار خيلي خوبي ميكنين.
ركسانا:-عاليه.
ماني:-من جاي تو بودم برنمي گشتم.
ترمه نگاهش كرد و خنديد و گفت:-پس اون همه نصيحت چي بود كه بهم كردي؟
ماني:-اشتباه كردم.حالا ميخواي بري برو،اما وقتي رسيدي جلوي عمه سلام نكني ا،بذار اول اون سلام كنه.
چهار تايي خنديم و برگشتيم تو خونه و ركسانا و ترمه از پدر و مادرم و عموم خيلي تشكر كردن و خداحافظي و من و ماني م رفتيم و كيف پول رو مون برداشتيم و از خونه امديم بيرون و سوار ماشين شديم و حركت كرديم.
يه ربع بعد جلوي در خونه ي عمه اينا بوديم.ترمه يه لحظه مكث كرد و بعدش پياده شد.ماني م ميخواست باهاش بره كه ترمه گفت نه
.ميخواست تنها با عمه روبرو بشه.حق م داشت.
خلاصه زنگ خونه رو زد و رفت تو.ماهام دوباره سوار شديم و حركت كرديم و نيم ساعت بعد رسيديم به جايي نزديك دانشگاه و ركسانا يه خيابون رو بهمون نشان داد و رفتيم توش و بعدش رفتيم توي يه فرعي كه از دور يك ماشين پيكان درب و داغون رو نشون مون داد و گفت جلوش پارك كنيم.
ماني م رفت جلوش پارك كرد و پياده شديم.توي ماشين سه تا پسر و چهار تا دختر همسن و سال ركسانا بودن.
تا ركسانا رو ديدن پياده شدن و سلام و عليك كردن كه ركسانا من رو نامزدش معرفي كرد كه دخترا پريدن و بغلش كردن و بهش تبريك گفتن.بعدشم به من تبريك گفتن و با پسرام آشنا شديم كه ركسانا گفت:
-زودتر بريم دير نشه.
پسره كه اسمش محمد بود يه نگاه به ماشين ماني كرد و گفت:
-با اين ماشين كه نميشه.همه مونم كه تو ماشين من جا نميشيم.
ماني:-ببخشيد،اونجا كه ميريم تپه ماهوره؟
محمد:-نه.
ماني:-خوب پس ماهام با ماشين خودمون مياييم ديگه.
محمد:-براي راهش نيست.منظورم اينه كه با ماشين شما زشته بريم اونجا.
ماني يه نگاه بهش كرد و گفت:-يعني انقدر موندبالان كه بنزم واسه شون كمه؟
بعد يه نگاه به پيكان كرد و گفت:-ممد آقا منو گذاشتي سركار؟
محمد:-نه بخدا.آخه اين ماشين شما به درد بالاي شهر ميخوره.
ماني:-مگه اين پارتي كه قراره بريم پائين شهر؟
محمد:-پارتي؟
ماني خنديد و گفت:-آره ديگه،يعني پارتي كه نه،يه مهموني ساده اما گرم گرم.
يه مرتبه محمد و اون دو تا پسرا كه اسم شون محمود و سعيد بود و اون چهار تا دخترا زدن زير خنده.
ماني:زهرمار،خنده تون واسه چيه؟
اينو كه گفت من و ركسانا هم زاديم زير خنده كه محمد گفت:
-ماني خان ما پارتي نميخوايم بريم.
ماني:-پس كجا ميخوايم بريم؟آهان از اون مهمونيهاي خصوصيه كه،...فهميدم،عجب كلكي هستين شماها،ميترسين چشم شون به اين ماشين بيفته و يه خرده بيشتر تيغ مون بزنن،عيبي نداره فداي سرتون.پول واسه همين چيزاس ديگه.اصلا همه تون مهمون خودمين.
دوباره محمد اينا زدند زير خنده.
ماني:-حناق،بازم كه ميخندين.
محمد:-ماني خان ما داريم ميريم طرف يه جايي كه تقريبا ميشه گفت مردمش زاغ نشينن..
ماني:-زاغ نشينا پارتي گرفتن؟
محمد كه ميخنديد گفت:-تقريبا يه همچين چيزي.
.ماني:-دستشون درد نكنه.كميته مميته نريزه اونجا.يعني فكر اينا ش رو كردن؟
محمد:-خيالتون راحت.اون طرفا هيچ كميته اي پيداش نميشه...
ماني:
-خوب،الحمد الله،پس زودتر بريم دير نشه.
ركسانا:-ماني خان اونجا كه ما ميريم پارتي نيست.
ماني:-ميدونم بابا،همين كه يه عده دختر و پسر جمع بشن كافيه ديگه.حالا اسمش رو پارتي نذاريم بذاريم انجمن،گردهمايي،ميتينگ.چه فرقي واسه ما داره؟
دوباره همه زدن زير خنده.
ماني:-درد بي دوا و درمون.چرا شما انقدر كشكي ميخندين؟
ركسانا:-ماني خان ما داريم ميريم به يه عده آدم بيچاره ي فقير كمك كنيم.يعني ماهي يبار،پولامون رو جمع ميكنيم و ميريم اونجا كمك شون ميكنيم.
ماني يه نگاهي به ركسانا كرد و بعد يكي يكي به محمد اينا نگاه كرد و بعدش برگشت طرف من و گفت:-جوابي كه ميگفتي دنبالشي اينه؟
بهش خنديدم كه گفت؛
-مرتيكه من به هواي اين جواب،نامزدم رو رد كردم و از خير يه پارتي آنچناني گذشتم.حالا منو ميخواي ببري پيش فقير فقرا؟الهي كه خدا دردي بهت بده كه درمونش نباشه.منو تو امشب از هستي ساقط كردي.انشاالله ننه ت سياهتو بپوشه.نگاه كن عجب امشب مسخره ي اينا شدم.مي ديدم اينا هي دارن ميخنديدن.نگو تو دلشون داشتن منو مسخره ميكردن.الهي هامون روي خوش از زندگي نبيني كه منو مسخره ي خاص و عام كردي.
اينو گفت و راه افتاد طرف ماشينش كه دويدم دنبالش و يه خرده جلوتر دستش گرفتم و گفتم؛
-كجا؟ماني:
-ولم كن وگرنه اينجا انقدر نعره ميزنم تا همه ي مردم بريزن از خونه هاشون بيرون.
-ببين،اينطوري م كه اينا ميگن نيست.
ماني:-پس چيه؟
-اونجام يه جور پارتيه،فقط سطحش يه خرده پايينه.
ماني:-بگو به جون تو.
-مگه براي تو فرقي ميكنه؟ببين اين دختر و پسرا دارن ميرن اونجا.
ماني:-اينا كه ميگن داريم پول ميبريم واسه فقرا.
-بالاخره حتما براي پارتي پولام ميدان ديگه.
برگشت يه نگاهي به دخترا كه داشتن بهش ميخنديدن كرد و يه مرتبه خنديد و گفت:
-اين پسرا ميخوان به ما ركب بزنن كه سر خر توشون نباشه.من از اينا زرنگ ترم،ميام.چرا نيام؟انجام بهشون نشون ميدم كه سربسر آقا ماني گذاشتن يعني چي.اگه گذشتم با يكي از اين دخترا برقصن.همه شونو جمع ميكنم دور خودم،حالا ببين،بياين بريم.
خودش رفت سوار ماشين شد و منم رفتم و به ركسانا گفتم سوار بشه كه دو تا از اون دخترا با ما اومدن و سوار ماشين شديم و محمد اينا جلو تر حركت كردن و ماهام دنبالشون.
يه خرده كه همينطوري ميرفتيم طرف جنوب شهر،ماني يه نگاه به من كرد و گفت:
-ميدونم باز گول تو رو خوردم.
-براي چي؟ماني:بابا رسيديم جنوب شهر،اينجا نزديك چاله ميدونه.آخه كي تا حالا تو چاله ميدون پارتي گرفته كه اينا بگيرن.
يه مرتبه اون دو تا دخترا زدن زير خنده و يكي شون گفت:
-ماني خان ما كه گفتيم پارتي در كار نيست.
ماني برگشت يه نگاه بهشون كرد و گفت:-دختر انقدر به اون شيشه ور نرو،فيوزش سوخت.توام انقدر رو اون صندلي بالا پائين نپر.فنر تشك در رفت.
دختره-آخه شيشه ش برقيه آدم خوشش مياد بالا پايين ميره!
ماني-آخه هر چي بالا و پايين رفت كه هي نبايد كشيدش پايين و دادش بالا!
ركسانا خانم جلو اين رفيقاتو بگير ديگه!ماشينم رو نابود كردن!
«يكي از دخترا كه داشت مي خنديد گفت»
-ماني خان شما ازدواج كردين؟
ماني-نخير!
دختره-چرا؟!
ماني-تومون رسم نيس!
دختره-يعني چي؟!
ماني-يعني تو خونواده ما ازدواج رسم نيس!نه بابام تا حالا ازدواج كرده و نه بابابزرگم و نه جَدم!
دختره-پس شما چه جوري به دنيا اومدين؟!
ماني-خيلي ساده!مي خواين براتون تشريح كنم؟!
دختره-واي نه!خيلي ممنون!
ماني-پس آروم بشين واندرم به اون شيشه ور نرو!
دختره-چه بد اخلاق!
ماني-شمام اگه جاي من بودين و امشب هم از نامزدبازي مي افتادين و هم از يه پارتيِ گرمِ گرمِ گرم ، الان مثل سگِ همين جاها بودين!يعني مثل سگِ نازي آباد!الان حدود نازي آباديم ديگه؟!
ركسانا-نخير ماني خان الان خيلي پايين تر از اونجاهاييم!
دختره-عوضش وقتي رسيديم اونجا چيزاي خيلي قشنگي هست كه ببينين!مطمئنم كه براتون خيلي جالبه!حتي جالب تر از اون پارتي!
«ماني يه نگاهي از تو ايينه به دختره كرد و بعد يه لبخند زد و گفت»
-ماني بميره راست مي گي؟!
دختره-خدا نكنه!ايشالا شما هميشه زنده باشين!
ماني-با شماي دوست!زير سايه حق!
دختره-شما نامزد دارين؟
ماني-نامزدِ نامزد كه نه!يعني هر وقت بخوام مي تونم بهمش بزنم!چطور مگه؟!
«دختره خنديد و گفت»
-هيچي!همينطوري گفتم!
ماني-ترو خدا اگه پيشنهاد خوبي دارين ملاحظه نكنين و بگين!
«همه زديم زير خنده»
ماني-ببخشين!شما اسم تون چيه؟
دختره-كنيز شما ستاره!
ماني-تاج سَرَمين!چرا بيكار نشستين ستاره خانم؟!
ستاره-چيكار كنم؟
ماني-يه خرده با اون شيشه بازي كنين!
ستاره-آخه گفتين خراب مي شه!
ماني-فدا سرتون!اصلاً اين شيشه ها رو اينطوري سختن كه هر كي سواز شد حوصله ش سرنره!بازي كن قربونت!بازي كن!
«برشت به اون يكي دختره ام گفت»
-شمام بپر بالا بپر پايين كن!دشك هيچي ش نمي شه!
ستاره-چه اخلاق تون خوب شد يه دفعه!
ماني-اخلاق بدم مالي اين ترافيك بود!اما اونجا رسيديم نرين طرف اين محمد آقا ايناها!اون وقت بازم اخلاقم بد مي شه ها!پيش خودم باشين كه خودم مواظب تون باشم!
ستاره-چشم!
ماني-چشمت بي بلا!آفرين دختر خوب!مي گم آ!شكلات دوست دارين؟
ستاره-آره!خيليم دوست داريم!
«ماني زود از تو داشپورت يه بسته شكلات خارجي در آورد و داد بهش و گفت»
-بخورين نوش جونتون!
ستاره-خارجيه؟!چه ماه!اينو ميذارم واسه عبداله!
ماني-عبداله كوفت بخوره!اينو دادم شما بخورين!
ستاره-آخه عبداله گناه داره!
ماني-اصلاً عبداله كي هس؟!
ستاره-يه پسر كوچولوي بانمك!
ماني-عبداله منم كه انقدر زود خر مي شم!خيلي خب!اونو بذار واسه عبداله ، اين يكي رو خودتون بخورين!
«يه بسته ديگه شكلات درآورد و داد عقب!حالا ماها فقط داريم مي خنديم!»
ماني-ببين ستاره خانم!اينا وقتي اينجوري مي خندن من شك مي افته تو دلم كه داره سرم كلاه مي ره!
ستاره-نه!خيالتون راحت باشه!
ماني-من قول شمارو قبول دارمآ!
ستاره-اگه براتون جالب نبود خودم جبران مي كنم!
ماني-خدا از بزرگي كمت نكنه دختر!
«ماني كه ديگه سرحال اومده بود شروع كرد به شوخي كردن و خندوندن ما كه چند دقيقه بعد پيكان محمد اينا پيچيد تو يه كوچه و يه گوشه نگه داشت.ماني م پشت سرش پارك كرد و همگي پياده شديم.تا پياده شدم و چشمم افتاد به خونه ها جا خوردم!صد رحمت به زاغه!از خونه فقط اسمش رو داشتن!ديواراي بيرونش كه هر لحظه ممكن بود بريزه پايين!در و پيكر حسابي م كه نداشتن!كوچه م كه فقط يه تير چراغ برق داشت با يه لامپ سوخته!وسطشم يه جوبِ آب كثيف بود پر از لجن كه بوي گندش همه جا رو ورداشته بود!يه مرتبه از ته كوچه ده دوازده تا سگ اومدن جلو كه محمد و دوستاش زود چند تا سنگ از رو زمين ورداشتن و پرت كردن طرفشون كه اونام گذاشتن و در رفتن!نمي دونم چرا يه مرتبه غم عالم ريخت تو دلم!هر جا رو كه نگاه مي كردم غم بود و غصه!بغض گلومو گرفته بود!
ماني آروم اومد بغلم و همونجور كه دور و ورش رو نگاه مي كرد گفت»
-ببخشين ستاره خانم!اين پارتي كه گفتين تو كدوم يكي از اين خرابه هاس؟!
«ستاره خنديد و گفت»
-تو همه شون!
ماني-ميگم دست خالي اومديم عيبي نداره؟
ستاره-نه!مهم اينه كه دلمون پُر باشه!
«محمد و دوستاش رفتن و صندوق عقب ماشينشون رو وا كردن و از توش چند تا كيسه نايلون در اوردن و بعدش به ما گفتن»
-حالا ديگه بريم تو.
«همگي راه افتاديم و دري اولين خونه رو هُل داديم و رفتيم تو كه كاشكي اصلاً نمي رفتيم!
خونه كه چه عرض كنم!يه حياط پنجاه شصت متري بود با چهار تا اتاق چهار طرفش!يه حوض كوچيكِ يه متر در يه متر وسطش بود با يه شير آب.يه گوشه حياطم بغل يكي از اتاقا يه درِ كوچيك بود كه حتماً توالتشون بود!همين!
دو سه تا قدم كه رفتيم جلو يه مرتبه يه زن حدود سي سال از تو اتاقش اومد بيرون و يه نگاهي به ركسانا اينا كرد و يه «ايشي»گفت و اومد كه دوباره برگرده تو اتاق اما تا چشمش به من و ماني افتاد برگشت يه نگاهي به ماها كرد و خنديد!داشتم نگاهش ميكردم كه بهم يه اشاره كرد!اولش منظورش رو نفهميدم اما بعد متوجه شدم!داشت با سرش اشاره مي كرد كه بريم تو اتاقش!
برگشتم طرف ركسانا كه آروم گفت»
-اگه برين بد نيس.
-چي؟!
ركسانا-برين ببينين چي مي گه.
-يعني بريم تو اتاقش؟!
«ركسانا سرشو تكون داد كه يه خرده عصباني شدم و گفتم»
-مي دوني منظورش يه؟!
ركسانا-آره!
-پس چي داري ميگي؟!
ركسانا-مگه دنبال جواب نبودي؟!برو جوابت رو بگير!
«برگشتم طرف اون خانمه كه دوباره بهم اشاره كرد!مي دونستم داره چي مي گه!دلم مي خواست بدونم تو اون اتاق چه خبره!آروم رفتم طرفش كه ماني بازوم رو گرفت و اروم گفت»
-كجا مي ري؟!
ـ اون تو!
ماني ـ اين همه جاي خوب بردمت و تو اتاق نرفتي!حالا ميخواي بري تو اين اتاق؟!
ـ بايد برم!ميخوام ببينم!
«راه افتادم طرف اون خانمه و وقتي رسيدم جلوش زود سلام كرد و گفت»
ـ خوش اومدين!صفا آوردين!كلبه ي مارو روشن كردين!بفرمائين!بفرمائين!بفرمائين