داستان كوتاه (12)
دو برادر مهربان
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگي كار مي كردند كه يكي از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود. شب كه مي شد دو برادر همه چيز از جمله محصول و سود را با هم نصف مي كردند.
يك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت : درست نيست كه ما همه چيز را نصف كنيم . من مجرد هستم و خرجي ندارم ولي او خانواده بزرگي را اداره مي كند .
بنابراين شب كه شد يك كيسه پر از گندم را برداشت و مخفيانه به انبار برادر برد و روي محصول او ريخت.
در همين حال برادري كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت : درست نيست كه ما همه چيز را نصف كنيم . من سر و سامان گرفته ام ولي او هنوز ازدواج نكرده و بايد آينده اش تأمين شود .
بنابراين شب كه شد يك كيسه پر از گندم را برداشت و مخفيانه به انبار برادر برد و روي محصول او ريخت.
سال ها گذشت و هر دو برادر متحير بودند كه چرا ذخيره گندمشان هميشه با يكديگر مساوي است . تا آن كه در يك شب تاريك دو برادر در راه انبارها به يكديگر برخوردند .
آن ها مدتي به هم خيره شدند و سپس بي آن كه سخني بر لب بياورند كيسه هايشان را زمين گذاشتند و يكديگر را در آغوش گرفتند .
داستان كوتاه (11)
زخم عشقچند سا ل پيش در يك روز گرم تابستاني درجنوب فلوريدا ، پسر كوچكي با عجله لباس هايش را درآورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه زد . مادرش از پنجره نگاهش مي كرد و از شاديِ كودكش لذّت مي برد .
مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند . مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را بر گرداند ولي ديگر دير شده بود .
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد . مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آنقدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند .
كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود ، صداي فرياد هاي مادر را شنيد . به طرف آن ها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت .
پسر را سريع به بيمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد . پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود .
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد ، پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم هايش را نشان داد ، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت :
اين زخم ها را دوست دارم ، اين ها خراش هاي عشق مادرم هستند .
داستان كوتاه (10)
بهشت و جهنم
مردي در عالم رويا فرشته اي ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه مي رفت . مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد : اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري ؟
فرشته جواب داد : مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب جهنم را خاموش كنم . آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدا را دوست دارد .
داستان كوتاه (9)
گل سرخي براي محبوبم
جان بلا نكارد از روي نيكمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب كرد وبه تماشاي انبوه جمعيت كه راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مركزي پيش مي گرفتند مشغول شد .
او به دنبال دختري مي گشت كه چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يك گل سرخ .
از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود . از يك كتابخانه مركزي فلوريدا با برداشتن كتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود .
اما نه شيفته كلمات كتاب بلكه شيفته يادداشت هايي با مداد كه در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد .
دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت . در صفحه اول جان توانست نام صاحب كتاب را بيابد : دوشيزه هاليس مي نل .
با اندكي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا كند . جان بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست كرد كه به نامه نگاري با او بپردازد .
روز بعد جان سوار بر كشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود . در طول يك سال ويك ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مكاتبه و نامه نگاري به شناخت يكديگر پرداختند .
هر نامه همچون دانه ي بود كه بر خاك قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن كرد .
جان در خواست عكس كرد ولي با مخالفت ميس هاليس رو به رو شد . به نظر هاليس اگر جان قلبا به او توجه داشت ديگر شكل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد .
وقتي سرانجام روز بازگشت جان فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مركزي نيويورك .
هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي كه بر كلاهم خواهم گذاشت . بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر جان به دنبال دختري مي گشت كه قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود .
ادامه ماجرا را از زبان جان بشنويد :
زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا كنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند كه جان گرفته باشد .
من بي اراده به سمت او گام بر داشتم كاملا بدون تو جه به اين كه او آن نشان گل سرخ را بر روي كلاهش ندارد.اندكي به او نزديك شدم .
لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت ممكن است اجازه بدهيد من عبور كنم ؟
بي اختيار يك قدم به او نزديك تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم كه تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود .
زني حدود 40 ساله با موهاي خاكستري رنگ كه در زير كلاهش جمع شده بود . اندكي چاق بود مچ پاي نسبتا كلفتش توي كفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند .
دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس كردم كه بر سر يك دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني كه روحش مرا به معني واقعي كلمه مسحور كرده بود به ماندن دعوت مي كرد .
او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروكيده اش كه بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاكستري و گرم كه از مهرباني مي درخشيد .
ديگر به خود ترديد راه ندادم . كتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم كه در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد .
از همان لحظه دانستم كه ديگر عشقي در كار نخواهد بود . اما چيزي بدست آورده بودم كه حتي ارزشش از عشق بيشتر بود . دوستي گرانبها كه مي توانستم هميشه به او افتخار كنم.
به نشانه احترام وسلام خم شدم وكتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز كردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت كردم از تلخي ناشي از تاثري كه در كلامم بود متحير شدم .
من جان بلا نكارد هستم وشما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممكن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شكيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم .
ولي آن خانم جوان كه لباس سبز به تن داشت و هم اكنون از كنار ما گذشت از من خواست كه اين گل سرخ را روي كلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت كرديد بايد به شما بگويم كه او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت كه اين فقط يك امتحان است .
طبيعت حقيقي يك قلب تنها زماني مشخص مي شود كه به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
داستان كوتاه (8)
تزريق خون
سالها پيش كه من به عنوان داوطلب در بيمارستان كار مي كردم ، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال كمي از خون خانواده اش به او بود .
او فقط يك برادر 5 ساله داشت. دكتر بيمارستان با برادر كوچك دختر صحبت كرد . پسرك از دكتر پرسيد : آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟ دكتر جواب داد : بله و پسرك قبول كرد .
او را كنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل كرديم ، پسرك به خواهرش نگاه كرد و لبخندي زد و در حالي كه خون از بدنش خارج مي شد ، به دكتر گفت : آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرك فكر مي كرد كه قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند .
داستان كوتاه (7)
سم
دختري ازدواج كرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش كنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي كردند .
عاقبت يك روز دختر نزد داروسازي كه دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا كرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بكشد !
داروساز گفت اگر سم خطرناكي به او بدهد و مادر شوهرش كشته شود، همه به او شك خواهند برد .
پس معجوني به دختر داد و گفت كه هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون كم كم در او اثر كند و او را بكشد و توصيه كرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا كند تا كسي به او شك نكند .
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد .
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس ، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا كه يك روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : آقاي دكتر عزيز ، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم .
حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد كه بميرد ، خواهش مي كنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج كند .
داروساز لبخندي زد و گفت : دخترم ، نگران نباش . آن معجوني كه به تو دادم سم نبود بلكه سم در ذهن خود تو بود كه حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است .داستان كوتاه (6)
فقر
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند ، چقدر فقير هستند .
آن دو يك شبانه روز در خانه محقر يك روستايي مهمان بودند . در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالي بود پدر ! پدر پرسيد آيا به زندگي آنها توجه كردي ؟ پسر پاسخ داد : بله پدر! و پدر پرسيد : چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا . ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد.
ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست !
با شنيدن حرفهاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . بعد پسر بچه اضافه كرد : متشكرم پدر ، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم .
داستان كوتاه (5)
نوشته اي روي ديوار
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد . پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و مي خواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد.
وقتي مادرش را ديد به او گفت : مامان ! مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي مي كردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد .
مادر آهي كشيد و فرياد زد : حالا تامي كجاست ؟ و رفت به اطاق تامي كوچولو . تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : تو پسر خيلي بدي هستي و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال .
تامي از غصه گريه كرد . ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .
تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود : مادر دوستت دارم !
مادر درحالي كه اشك مي ريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد. بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه مي كرد .
داستان كوتاه (4)
حكمت خدا
تنها نجات يافته كشتي ، اكنون به ساحل اين جزيره دور افتاده ، افتاده بود . او هر روز را به اميد كشتي نجات ، ساحل را و افق را به تماشا مي نشست .
سرانجام خسته و نااميد ، از تخته پاره ها كلبه اي ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختي بياسايد .
اما هنگامي كه در اولين شب آرامش در جستجوي غذا بود ، از دور ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود .
بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود . از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد . فرياد زد : خدايــــــــــــا : چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني ؟
صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد . كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته ، و حيران بود نجات دهندگان مي گفتند : خدا خواست كه ما ديشب آن آتشي را كه روشن كرده بودي ببينيم .
داستان كوتاه (3)
شادي در تنهايي نيستناصر خسرو قبادياني بسوي باختر ايران روان بود. شبي ميهمان شباني شد در روستاي كوچكي در نزديكي سنندج.
نيمه هاي شب صداي فرياد و ناله شنيد، برخاست و از خانه بيرون آمد، صداي فرياد و ناله هاي دلخراش و سوزناك از بالاي كوه به گوش مي رسيد.
مبهوت فريادها و ناله ها بود كه شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت: اين صداها از آن مرديست كه همسر و فرزند خويش را از دست داده، اين مرد پس از چندي جستجو، در غاري بر فراز كوه ماندگار شد، هر از گاهي شبها ناله هايش را مي شنويم.
چون در بين ما نيست همين فريادها به ما مي گويد كه هنوز زنده است و از اين روي خوشحال مي شويم كه نفس مي كشد.
ناصر خسرو گفت: مي خواهم به پيش آن مرد روم.
مرد گفت: بگذار مشعلي بياورم و او را از شيار كوه بالا برد.
ناصر خسرو در آستانه غاري ژرف و در زير نور مهتاب مردي را ديد كه بر تخته سنگي نشسته و با دو دست خويش صورتش را پنهان نموده بود.
مرد به آن دو گفت: از جان من چه مي خواهيد؟ بگذاريد با درد خود بسوزم و بسازم.
ناصر خسرو گفت: من عاشقم اين عشق مرا به سفري طول و دراز فرا خوانده، اگر عاشقي همراه من شو.
چون در سفر، گمشده خويش را بازيابي. ديدن آدمهاي جديد و زندگي هاي گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غير اينصورت اين غار و اين كوهستان پيشاپيش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود.
چون پگاه خورشيد آسمان را روشن كند براه خواهم افتاد، اگر خواستي به خانه شبان بيا تا با هم رويم.
چون صبح شد آن مرد همراه ناصر خسرو عازم سفر بود.
سالها بعد آن مرد همراه با همسري ديگر و دو كودك به ديار خويش باز گشت در حالي كه لبخندي دلنشين بر لب داشت .
انديشمند سرزمينمان آرد بزرگ مي گويد :سنگيني يادهاي سياه را با تنهايي دو چندان مي كني، به ميان آدميان رو و در شادماني آنها سهيم شو، لبخند آدميان انديشه هاي سياه را كمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود.شوريدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خويش يافتند همانجا كاشانه ايي بسازند و چون دلتنگ شوند به ديار آغازين خويش باز گردند.