داستان كوتاه (7)
سم
دختري ازدواج كرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش كنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي كردند .
عاقبت يك روز دختر نزد داروسازي كه دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا كرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بكشد !
داروساز گفت اگر سم خطرناكي به او بدهد و مادر شوهرش كشته شود، همه به او شك خواهند برد .
پس معجوني به دختر داد و گفت كه هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون كم كم در او اثر كند و او را بكشد و توصيه كرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا كند تا كسي به او شك نكند .
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد .
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس ، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا كه يك روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : آقاي دكتر عزيز ، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم .
حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد كه بميرد ، خواهش مي كنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج كند .
داروساز لبخندي زد و گفت : دخترم ، نگران نباش . آن معجوني كه به تو دادم سم نبود بلكه سم در ذهن خود تو بود كه حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است .