داستان كوتاه (6)
فقر
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند ، چقدر فقير هستند .
آن دو يك شبانه روز در خانه محقر يك روستايي مهمان بودند . در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالي بود پدر ! پدر پرسيد آيا به زندگي آنها توجه كردي ؟ پسر پاسخ داد : بله پدر! و پدر پرسيد : چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا . ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد.
ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست !
با شنيدن حرفهاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . بعد پسر بچه اضافه كرد : متشكرم پدر ، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم .