داستان كوتاه (11)
زخم عشقچند سا ل پيش در يك روز گرم تابستاني درجنوب فلوريدا ، پسر كوچكي با عجله لباس هايش را درآورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه زد . مادرش از پنجره نگاهش مي كرد و از شاديِ كودكش لذّت مي برد .
مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند . مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را بر گرداند ولي ديگر دير شده بود .
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد . مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آنقدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند .
كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود ، صداي فرياد هاي مادر را شنيد . به طرف آن ها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت .
پسر را سريع به بيمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد . پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود .
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد ، پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم هايش را نشان داد ، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت :
اين زخم ها را دوست دارم ، اين ها خراش هاي عشق مادرم هستند .