داستان كوتاه (8)

تزريق خون


سالها پيش كه من به عنوان داوطلب در بيمارستان كار مي كردم ، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال كمي از خون خانواده اش به او بود .

او فقط يك برادر 5 ساله داشت. دكتر بيمارستان با برادر كوچك دختر صحبت كرد . پسرك از دكتر پرسيد : آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟ دكتر جواب داد : بله و پسرك قبول كرد .

او را كنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل كرديم ، پسرك به خواهرش نگاه كرد و لبخندي زد و در حالي كه خون از بدنش خارج مي شد ، به دكتر گفت : آيا من به بهشت مي روم؟!

پسرك فكر مي كرد كه قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند .


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۳:۳۹:۳۵
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]