داستان كوتاه (8)
تزريق خون
سالها پيش كه من به عنوان داوطلب در بيمارستان كار مي كردم ، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال كمي از خون خانواده اش به او بود .
او فقط يك برادر 5 ساله داشت. دكتر بيمارستان با برادر كوچك دختر صحبت كرد . پسرك از دكتر پرسيد : آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟ دكتر جواب داد : بله و پسرك قبول كرد .
او را كنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل كرديم ، پسرك به خواهرش نگاه كرد و لبخندي زد و در حالي كه خون از بدنش خارج مي شد ، به دكتر گفت : آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرك فكر مي كرد كه قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند .