داستان كوتاه (5)
نوشته اي روي ديوار
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد . پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و مي خواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد.
وقتي مادرش را ديد به او گفت : مامان ! مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي مي كردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد .
مادر آهي كشيد و فرياد زد : حالا تامي كجاست ؟ و رفت به اطاق تامي كوچولو . تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : تو پسر خيلي بدي هستي و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال .
تامي از غصه گريه كرد . ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .
تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود : مادر دوستت دارم !
مادر درحالي كه اشك مي ريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد. بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه مي كرد .