چرايي خلقت انسان؟ چرا خداوند انسان را خلق كرد؟ حال كه خلق كرد، چرا بهشت و جهنم را قرار داد؟

چرايي خلقت انسان؟ چرا خداوند انسان را خلق كرد؟ حال كه خلق كرد، چرا بهشت و جهنم را قرار داد؟


1ـ خواستگاه اين گونه سوالات ، در حقيقت اين پندار عمومي بشري است كه خدا نيز موجودي است مثل ديگر موجودات ؛ و بخصوص موجودي است مثل انسان. ما انسانها به خود نگاه كرده و هر چه را كه كمال خود مي پنداريم ، خيال مي كنيم ، آن امر در خدا نيز بايد وجود داشته باشد ؛ حال آنكه بسياري از امور كه ما آنها را اموري كمالي مي پنداريم ، در حقيقت ، نمود نقصهاي وجودي مخلوقات مي باشند نه نمود كمالاتشان. براي مثال ما عقل داريم و آن را كمال انسان نسبت به حيوانات مي دانيم ، لذا انتظار داريم كه خداي ما نيز عقل كلّ باشد ؛ يا ما در خود حسّ عطوفت و مهرباني مي يابيم و خيال مي كنيم كه خدا نيز به همين معنا بايد مهربان و عطوف باشد ؛ همينطور ما خود را چنين مي يابيم كه اگر بخواهيم ، كاري را انجام مي دهيم و اگر نخواهيم انجام نمي دهيم ؛ يعني امكان فعل و ترك در ما وجود دارد كه آن را اختيار مي ناميم ؛ پس انتظار داريم كه خدا نيز مثل ما چنين صفتي داشته باشد. منشاء انحراف از اديان الهي و گرايش به بت پرستي نيز همين حسّ بشري است كه نمونه ي بارز آن در مسيحيّت ديده مي شود كه عيسي مسيح را خداي مجسّم مي پندارند.
پس لازم است ابتدا شناختي درست از خدا پيدا كنيم تا معلوم شود كه خالقيّت به چه معناست و آيا خلق نكردن آنچه در علم خداست ، براي خدا معني دارد يا نه؟
خدا يعني وجود محض ، يعني وجودي كه هيچ قيد و حدّي براي آن نيست ؛ امّا غير خدا ، در حدّ ذاتشان ، نه وجودند و نه عدم ، بلكه ماهيّاتند ؛ يعني در حدّ ذاتشان نسبت به وجود و عدم در حال تساوي هستند. براي مثال ، انسان بودن ، كه يكي از ماهيّات مي باشد ، نه مساوي با وجود داشتن است و نه مساوي با عدم بودن ؛ چون اگر مساوي با وجود داشتن بود همواره بايد موجود مي بود ؛ چرا كه وجود نقيض عدم بوده ، عدم بردار نيست ؛ و اگر مساوي با معدوميّت بود در آن صورت هر گز نبايد موجود مي شد ؛ چرا كه عدم ، نقض وجود بوده ، وجود بردار نيست. از چنين موجودي كه در حدّ ذاتش نه وجود است و نه عدم و در عين حال ، هم امكان موجودشدن در ذاتش نهفه است هم امكان معدوم شدن ، تعبير مي شود به ممكن الوجود ؛ كه اگر به او وجود داده شود موجود مي شود و اگر به او وجود داده نشود معدوم مي گردد. امّا خودِ وجود (وجود محض) ، نقيض عدم بوده ، عدم را برنمي تابد ، لذا همواره بوده ، هست و خواهد بود ؛ و فرض عدم براي آن محال است. از اينرو به حضرت وجود ، كه خداوند متعال باشد ، گفته مي شود واجب الوجود ؛ يعني موجودي كه عين وجود بوده عدم بردار نيست. و البته روشن است كه وجود دهنده به ماهيّات نيز خود حضرت وجود است ؛ چون غير وجود ، كسي نيست كه بتواند وجود دهد. همچنين بديهي است كه خود وجود بي نياز از وجود دهنده مي باشد ؛ چرا كه وجود دادن به وجود معني ندارد ؛ وجود به چيزي داده مي شود كه عين وجود نباشد. لذا اگر گفته شود انسان و درخت و فرشته و ... وجودند ، مجاز است ؛ پس بايد گفت :انسان و درخت و فرشته و ... وجود دارند. همين طور اگر گفته شود: خدا وجود دارد ، باز مجاز است ؛ چون معني اين جمله آن است كه ، وجود وجود دارد ؛ در حالي بايد گفت: وجود ، وجود است ؛ يعني وجود ، خودش است.
پس خدا موجودي است كه بر خلاف ديگر موجودات ، در ذات او امكان (نسبت به وجود و عدم و ديگر معاني متقابل بي اقتضاء بودن) راه ندارد. لذا نمي توان گفت: براي خدا اين امكان بود كه فلان انسان را خلق بكند يا خلق نكند. چون لازمه ي اين سخن آن است كه ذات خدا نسبت به خلقت و عدم خلقت فلان انسان بي اقتضاء باشد ؛ و آنگاه از حالت تساويِ نسبت ، خارج شده خلقت او را برگزيند. و اين يعني راه يابي امكان در ذات خدا ، كه با واجب الوجود بودن او منافات دارد. پس هر چه آفريده شده و مي شود به اين معناست كه ذات خدا اقتضاء وجود آن شيء را دارد و اگر چيزي خلق شدني نيست به معناست كه در ذات خدا اقتضائي نسبت به آن وجود ندارد. پس هر چه خلق شده و مي شود لازمه ي ذات خداست ؛ يعني خدايي خدا ، اقتضاء وجود آن مخلوقات را دارد و فرض خلق نشدن آن موجود مساوي با فرض نبود خداست. از اينجا معلوم مي شود كه اختيار خدا به معني قرار گرفتن بيت دو امر (فعل و ترك) نيست ، بلكه اختيار او نيز وجوبي بوده يك طرفه مي باشد ؛ برخلاف اختيار انساني كه به تبع ذات انسان ، امري ممكن الوجوده نسبتش به فعل و ترك يكسان است.
به تعبير روشنتر چنين مي توان گفت كه ، هر آنچه در عالم خلقت پديدار مي شود ، قبل از خلقتش ، در علم خدا وجود داشته است ؛ و علم خدا عين ذات اوست. پس فرض تحقّق نداشتن يكي از موجودات عالم به اين معني است كه علم خدا ـ معاذ الله ـ باطل گردد ؛ و علم خدا هم كه عين ذات اوست ؛ پس فرض عدم تحقّق يكي از موجودات ، مساوي است با فرض عدم خدا ؛ كه آن هم ذاتاً محال است ؛ چرا كه خدا يعني وجود محض و وجود محض عدم بردار نيست. بر همين اساس حكما فرموده اند: عالم موجود ، تنها عالم ممكن و نظام احسن است و غير از اين عالم فرض ندارد. چرا كه عالم لازمه ذات خدا و علم اوست و فرض هر عالمي غير از اين عالم موجود ، مساوي است با فرض تغيير در ذات و علم خدا ، كه ذاتاً محال است.
2ـ خدا چرا انسان را آفريد؟
اوّلاً خدا يك موجود بيش نيافريده است و آن عالم هستي است. جدا انگاري اجزاء عالم ناشي از محدود نگري ما انسانها است و الّا كلّ عالم خلقت يك پيكر واحد بيش نيست. و اين مطلبي است كه تنها اولوالالباب (صاحبان خرد ناب ) به حقيقت آن نائل مي شوند. « الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ في‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ . ـــــــ همانها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته ، و آن گاه كه بر پهلو خوابيده‏اند، ياد مى‏كنند؛ و در آفرينش آسمانها و زمين مى‏انديشند؛ (و مى‏گويند:) بار الها! تو اين را بيهوده نيافريده‏اى! منزّهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار. » (آل‏عمران:191) اينها زماني كه شروع به تفكّر مي كنند با كثرتها ( السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ) مواجه مي شوند ولي آنگاه كه به عمق حقيقت رسيدند مي يابند كه كلّ عالم ، يك پيكر بيش نيست لذا هيچگاه نمي گويند:« رَبَّنا ما خَلَقْتَ هولاء باطِلاً ــــ بار الها! تو اينها را بيهوده نيافريده‏اى.» بلكه مي گويند: « رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً ـــــ بار الها! تو اين را بيهوده نيافريده‏اى. »
بنا بر اين ، انسان موجودي غير از عالم نيست كه خلقت او علّتي جداگانه بخواهد بلكه او نيز جزئي از اين پيكر واحد است. لكن نسبت او به كلّ عالم مثل نسبت مغز است به بدن و بلكه بالاتر مثل نسبت روح است به بدن.
ثانياً گفته شد كه خدا به خاطر كمال محض بودن است كه مي آفريند. و كمالات خدا همانهاست كه اسماء و صفات الهي گفته مي شوند. و يكي از اين اسماء مقدّسه ، اسم شريف « الموجود » است. لذا در ادعيّه داريم : « ... يَا وَاحِدُ يَا أَحَدُ يَا فَرْدُ يَا صَمَدُ يَا حَيُّ يَا مَوْجُود ... » (بحارالأنوار ،ج83 ،ص314 ) و نيز آمده است « ... يَا حَمِيدُ يَا مَجِيدُ يَا مَعْبُودُ يَا مَوْجُودُ ... » (بحارالأنوار ، ج 88 ،ص51 ) از اينرو حكما و عرفا گفته اند كلّ پيكر واحد هستي ظهور اسم الموجود است ؛ و همانطور كه همه ي كمالات وجودي مثل علم ، قدرت ، حيات ، خالقيّت و ... مستتر در وجود و در ضمن آن هستند ، اجزاء عالم خلقت نيز مظاهر اين اسمهاي حضرت حق تعالي مي باشند. و در اين ميان انسان مظهر كاملترين اسم خدا يعني اسم جامع الله است لذا او خليفةالله يعني مظهر اسم الله خوانده شد كه تمامي اسماء در او جمع شده اند.« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ـــ و همه ي اسماء را به آدم تعليم داد جميعاً » (البقرة:31) . پس اگر انسان خلق نمي شد اسم الله ظهوري نداشت ؛ و محال است كه اسماء و كمالات خدا بي مظهر بمانند چرا كه يكي از اسماء او « الظاهر » است كه به حكم اين اسم ، تمام اسماء او مظهر مي طلبند. پس خدا انسان را آفريد چون الله است ؛ چون اسمي دارد كه جامع جميع اسماء مي باشد و انسان ظهور اين اسم جامع است.
3ـ اگر خدا انسان را خلق نمي كرد چه مي شد؟
گفته شده كه خلقت اقتضاء ذات خداست ؛ لذا فرض خدايي كه خلق نكند ، فرضي متناقض و خود انكارگر است. همچنين گفته شد كه فرض هر گونه تغيير در عالم مساوي است با تغيير در علّت تامّه ي آن كه همانا خداوند متعال باشد ؛ و اين امري است ذاتاً محال. بنا بر اين ، خدا از ازل مخلوق داشته و تا ابد مخلوق خواهد داشت ؛ و قيامت نيز آخر عالم فعلي ماست نه آخر اصل عالم مادّه ؛ لذا در روايات نيز تصريح شده كه قبل از اين عالم ، عالمها بوده و بعد از اين عالم نيز عالمها خواهد بود.
4ـ خدا چرا بهشت و جهنّم را آفريد؟
اوّلاً طبق آنچه پيشتر گفته شد ، هر چه آفريده شده اقتضاء ذات خدا بوده و فرض نبودشان مساوي با فرض نبود خداي ظاهر است ؛ و خدايي كه ظهور نداشته باشد ، خدا نيست ؛ چون ظهور از صفات وجود و به تعبير حكما مساوق با وجوداست و آنچه ظاهر نباشد موجود نيست.
ثانياً بهشت چيزي جز صورت باطني ذات و صفات و اعمال اهل بهشت نيست و جهنّم چيزي جز صورت باطني ذات و صفات و اعمال اهل جهنّم نمي باشد. به تعبير مشهور ، بهشت و جهنّم ، تجسّم اعتقادات و اخلاقيّات و اعمال اختياري انسانها مي باشند. پس وجود بهشت و جهنّم ، لازمه ي وجود انسان مختار و معلول وجود و اختيار اويند ؛ و وجود انسان مختار بدون اين دو معني ندارد.

برچسب ها: فلسفه خلقت انسان    فلسفه بهشت و جهنم   


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۲۳:۱۱
نظرات (0)
،

هدف از آفرينش انسان چيست ؟چرا ما محكوم به زندگي كردن هستيم ؟

پاسخ

پرسش 1:عنوان هدف از آفرينش انسان چيست ؟
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
پاسخ اصلي به سوال شما در درك بهتر حقيقت وجود انسان قرار دارد.
به اوصافي از انسان كه در برخي از آيات قرآن آمده اشاره كرديد ، اما از اوصاف بسيار ديگر در قرآن غافل شديد. تنها به يك جنبه از وجود انسان نگاه كرديد و طبعاً قضاوت هاي بعدي نيز متأثر از همين نگاه شده است.
علاوه بر اوصافي كه بيان كرديد ،در آيات قرآن انسان در مواردي به اوصافي والا وارزشمند نيز ستوده شده است. اوصافي چون امانت دار الهي روي زمين ، خليفه و جانشين خداوند ، مسجود ملائك ، مسخر بودن عالم در دست او ، كرامت ذاتي انسان ، فضليت و برتري او بر مخلوقات و بلكه اشرف مخلوقات و اوصاف بسيار ديگر.
شايد بگوئيد كه اين اوصاف تنها براي عده اي خاص است، پس ديگران براي چه آفريده شدند ، در جواب بايد گفت ؛ اولاً اين اوصاف به صورت كلي بيان شده است و نشانگر آن است كه اينها براي نوع انسان است ، يا حد اقل بخشي از اين اوصاف براي نوع بشر است.
ثانياً حتي اگر اين اوصاف براي عده اي خاص باشد ، اين عده با ويژگي انسان بودن به چنين مقام بلندي دست يافتند كه اشرف مخلوقات الهي قرار گرفتند.
منظور از ويژگي انسان بودن ، يعني داشتن دو نيروي متضاد در درون ، گرايش انسان به نيكي و بدي و قدرت انتخاب و اختيار و سرانجام طي مسير كمال با نيروي اراده خود.
به عبارت ديگر ، انسان در خلقت خود داراي زمينه هاي شقاوت و انحراف است و بايد در كنار همين اوصاف و حالات مسير سعادت خود را طي كند و به نوعي خلاف مسير گرايش طبع مادي خود به سوي گرايش روحي و الهي خود حركت كند تا در اين كش و قوس ها به سعادت حقيقي خويش دست يابد.
بنابراين وقتي پاي اختيار و انتخاب و باز بودن راه سعادت و شقاوت ( راه نيك و بد ) به ميان مي آيد ، به طور طبيعي عده اي راه سعادت را انتخاب كرده و عده اي راه شقاوت را. از همين جا پاسخ اين سوال كه چرا فقط نيكان آفريده نشده و يك جا به كمال نهايي نرسيدند ، روشن مي شود. زيرا اگر قرار باشد كه تنها نيكان و سعادتمندان آفريده شوند ، ديگر اختيار معنا نداشت و سعادت انسان جبري بود ؛ بنابراين فرض آفريده شدن انسان هاي نيك و مقرب ، هم با اختيار و اراده داشتن انسان در تضاد است و هم سعادت و كمال و برتري انسان بر فرشتگان معنا نداشت. كمال رسيدن انسان و برتر شدن او بر ملايك به خاطر دو گانگي وجود انسان و اختيار راه سعادت و كمال از ميان همه راه هاي انحرافي است. در حالي كه بسيار از انسان ها راه هاي انحرافي را انتخاب مي كنند ، عده اي در اين ميان از همه آنها گذشته و تنها به راه خدا مي روند و اين همان چيزي است كه به انسان مقام بالا و ارزشمندي داده است . خداوند با آفرينش چنين موجودي به خود آفرين مي گويد : فتبارك الله احسن الخالقين.
در توضيح بيشتر كه هدف آفرينش نيز در آن بيان شده مي توان گفت:
خداوند كه جهان خلقت را به بهترين صورت آفريده است ،در جهان خلقت موجوداتي قرار دارند كه عاري از گناه هستند و جز خصائص نيك ندارند . چنين موجوداتي تنها خدا را عبادت مي كنند و نافرماني از او ندارند . اين موجودات همان فرشتگان الهي اند . آنها همگي بدون اختيار راه سعادت را مي روند و داراي اختيار در انجام خوب و بد نيستند، بلكه سرشت آنها تنها بر خوبى آفريده شده است. غير از فرشتگان ، در اين عالم خلقت مى‏تواند نوعى خاص وجود داشته كه همه مقاماتى كه فرشتگان دارا هستند، دارا شود، اما با اختيار و انتخاب خود، و اين تنها در صورتى ميسر است كه راه خوب و بد براى او باز باشد و ميان خوب و بد، خوب را انتخاب نمايد و به مقام فرشتگان و حتى برتر از آنها دست يابد. اگر قرار بود سرشت اين موجود به گونه‏اى باشد كه داراى اختيار نبوده و فقط راه سعادت را بپيمايد وعاري از گناه باشد و جز خصائص نيك نداشته باشد ، ديگر تفاوتى بين اين موجود و فرشتگان نبود، بلكه همان فرشته بود، حال آنكه فرشته قبل از آن وجود داشت و نياز به خلقت جديد نبود. هم چنين فرض اختيارنيك و بد معنا نداشت. اختيار انتخاب نيك و بد در زماني است كه هر دو بتواند تحقق يابد . در حالى كه اين موجود، نوعى جدا از فرشتگان است و موجودي داراي اختيار و انتخاب آفريده شده و اقتضاى فيض نامتناهى اين است كه در جهان خلقت (كه بهترين جهان ممكن است) چنين نوعى وجود داشته باشد و با فرض چنين نوعى، جهان كامل تر و زيباتر و بهتر خواهد بود.
سخن در آن است كه آيا عالم وجود ، اقتضا و امكان خلقتي ، جداي از ملايك دارد ؟ اگر خلقتي جداي از ملايك امكان دارد ، پس چرا فيض خداوند از چنين خلقتي منع شود؟
از طرف ديگر نيك بودن انسان ها و ارزشمند بودن و حتي فراتر رفتن از مقام ملايك ، زماني است كه انسان بتواند در عين حال كه ميل و كشش به سوي بد در وجود اوست ، راه خير و پاكي و نيك را انتخاب نمايد. اگر انسان بدون اختيار به راه خير برود، بهشت رفتن بى معنا است، چرا كه در اين صورت بهشت نتيجه كار ناكرده است، بلكه سعادت و عاقبت به خيرى لذت بخش و معقول است كه آدمى با سعى و تلاش خود بدان برسد، با توجه به اين كه مى‏توانسته كار بد كند ولى انجام نداده و كار خير از او سر زده است. اگر فرض شود كه هيچ انسان بد وجود نداشته و يا خلق نشود ، فرض اختيار نيز معنا نداشت.
بنابراين حكمت الهى اقتضا دارد كه اسباب و شرايط تكامل اختيارى ( و نه جبرى ) براى انسان ها فراهم شود تا كسانى كه بـخـواهـنـد , بتوانند راه حق را بشناسند و باپيمودن آن , به كمال و سعادت خودشان برسند ولى فـراهـم شدن اسباب و شرايط براى چنين تكاملى , بدين معنى نيست كه همه انسان ها از آنها حسن استفاده كرده و لزوماً راه صحيح را برگزينند .
ضمن آن كه نبايد فراموش كرد كه اگر كسي و يا كساني به مراتب بالاي كمال دست نيافته و به مقام مقربان نرسيده اند ، پس آنان لزوماً در جرگه اشقيا هستند، بلكه بسياري از انسان هاي عادي از كمالات نسبي برخوردار هستند و به همان مرتبه از كمال ، از سعادت برخوردار مي شوند ، همان گونه كه در روايات نيز بيان شده كه ايمان همانند پله هاي نردبان داراي درجات است و گاهي تا ده درجه براي آن ذكر شده است ؛ بنابراين انسان هاي بسياري در نهايت به سعادت و كمال رسيده و در بهشت رحمت الهي جاي مي گيرند . تعداد بهشتيان از دوزخيان بيشتر است و به همين خاطر براي بهشت هشت در ذكر شده وبراي دوزخ هفت در .
رسيدن به كمال نهايي هرچند نصيب تعداد كمي از انسان ها مي شود اما بسياري از آنها بهره هايي هرچند نازل تر از آن را مي برند و از آن بهره مند مي گردند و در عين دارا بودن مشكلات ومعاصي وانحرافات ، در قيامت مشمول رحمت واسعه الهي قرار گرفته، اهل سعادت و بهشت شده، زمينه تجربه حيات ابدي و تكامل حقيقي در سراي جاودان را به دست مي آورند در حالي كه اگر به دنيا نمي آمدند ،اين فرصت در اختيار آنها قرار نمي گرفت .
ثانيا : گمان نكنيد كمالاتي كه به دنبال آن هستيد ،عجايبي ناديدني وحقايقي دست نيافتني است ؛ بلكه در گوشه وكنار ما و در مقابل چشمان غافل ما انواع واقسام اين كمالات و عظمت هاي وجودي تحقق مي يابد ولي ما از ديدن آنها غافليم . ديدن اين كمالات نياز به كمالي دروني و ديده اي شستشو شده دارد . چشم پوشي جوان از صحنه شهوت انگيز تنها براي خداوند متعال ، بيداري نيمه شب و براي عبادت كسي كه هنوز خستگي كار روزانه را از تن به در نكرده ،تلاش شبانه روزي زني كه بعد از فوت همسرش براي تربيت و سعادت فرزندانش شبانه روز به تلاش مشغول است و صدها نمونه از اين دست همه تجلي بروز بزرگ ترين كمالات انساني در پيرامون ما وبيانگر وجود اين زيبايي ها در وجود انسان هاي همين عصر و زمانه هستند كه اميدواريم ما نيز كمال ديدن و درك لذت آنها و ظهور دادن آن در وجودمان را بيابيم .

 


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۲۳:۱۰
نظرات (0)
،

عشق واقعى» از نظر قرآن كريم چيست؟

الف) عشق صحيح يا آسمانى و حقيقى؛
ب) عشق باطل يا زمينى و مجازى.

آنچه بيشتر مورد توجه و عنايت قرآن است و آيات زيادى به آن اختصاص يافته، عشق در راه خداست. قرآن كريم، نمونه‌اى از اين عشق خدايى را در سوره‌ى طه، در داستان حضرت موسى نقل مى‌كند و مى‌فرمايد: وَ ما أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ يا مُوسى قالَ هُمْ أُولاءِ عَلى أَثَرِى وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى(طه،83 و 84) «و اى موسى! چه چيز تو را (دور) از قوم خودت، به شتاب واداشته است؟ گفت: اينان در پى منند، و من (اى پروردگارم!) به سويت شتافتم تا خشنود شوى
آنان‌كه از مسأله‌ى جاذبه‌ى عشق به خدا بى‌خبرند، ممكن است از گفتار موسى، در پاسخ سؤال پروردگار در مورد عجله‌ى او در شتافتن به ميعادگاه خداوند، شگفت‌زده شوند؛ اما آنان‌كه با تمام وجود اين حقيقت را درك كرده‌اند كه هرچه وعده‌ى وصل نزديك شود، آتش عشق، تيزتر مى‌گردد، بخوبى مى‌دانند كه چه نيروى مرموزى موسى را به سوى ميعادگاه «اللّه» مى‌كشيد و آن‌چنان با سرعت مى‌رفت كه حتى قومى را كه با او بودند، پشت سر گذاشت و مى‌دانست كه تمام جهان، ارزش يك لحظه از اين مناجات را ندارد.
آرى، اين است راه و رسم آنان كه از عشق مجازى گذشته‌اند و به مرحله‌ى عشق حقيقى، يعنى عشق معبود جاودانه گام نهاده‌اند؛ عشق خداوندى كه هرگز فنا در ذات پاكش راه ندارد و كمال مطلق است و آنچه خوبان همه دارند، او تنها دارد.
امام صادق (ع) فرمود: «عاشق بى‌قرار نه به غذا ميل پيدا مى‌كند و نه از نوشيدنى گوارا لذت مى‌برد. نه خواب آسوده دارد نه با دوستى انس مى‌گيرد و نه در خانه‌اى آرام خواهد داشت...؛ بلكه شب و روز خدا را بندگى مى‌كند؛ به اين اميد كه به محبوبش «اللّه» برسد...؛ آن‌چنان كه خداوند از موسى بن عمران درباره‌ى ميعاد پروردگار نقل مى‌كند»وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى بنابراين، آنچه كه برخى آن را عشق مجازى مى‌نامند، در واقع عشق نيست؛ بلكه يك تمايل نفسانى و شهوانى است.

مراحل عشق و محبت
صاحب تفسير روح‌المعانى براى محبت و دوست داشتن، مراحلى را ذكر مى‌كند و مى‌گويد:
نخستين مراتب محبّت «هوى» (به معنى تمايل) است؛
سپس «علاقه»، يعنى محبتى كه ملازم قلب است
و بعد از آن «كَلَف» به معنى محبت شديد و سپس «عشق»
و بعد از آن «شعف» (يعنى حالتى كه قلب در آتش عشق مى‌سوزد و از اين سوزش احساس لذّت مى‌كند) و بعد از آن «لوعه» (اندوهناك شدن و سوختن قلب) و سپس «شغف» يعنى مرحله‌اى كه عشق به تمام زواياى دل نفوذ مى‌كند و سپس «تَدَلُّه» و آن مرحله‌اى است كه عشق، عقل انسان را مى‌ربايد و آخرين مرحله، «هَيوم» و آن مرحله‌ى بى‌قرارى مطلق است كه شخص عاشق را بى‌اختيار به هر سو مى‌كشاند«محبت» بين خداوند متعال و بندگانش طرفينى است.

همان‌طور كه بندگان براى كسب كمالات در پى محبوب واقعى (خداوند) هستند خداوند نيز براى تربيت و رشد بندگان خود توجه و عنايت محبت‌آميز دارد.قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (آل‌عمران، 31) «بگو: اگر خدا را دوست مى‌داريد از من پيروى كنيد تا خدا (هم) شما را دوست بدارد و گناهان‌تان را ببخشد و خدا آمرزنده‌ى مهربان استبه همين جهت خداوند اساس دينش را بر پايه‌ى «محبت» قرار داده است. امام صادق (ع) مى‌فرمايد: «هل الدين الاّ الحب» دين چيزى جز محبت نيست لذا در آيات بسيارى اظهار محبت از سوى خداوند كاملاً مشهود است: «خداوند نيكوكاران را دوست مى‌دارد» (بقره،190خداوند توبه كنندگان را دوست مى‌دارد» (بقره، 222) «خداوند تقوا پيشگان، صابران، توكّل كنندگان، جهاد كنندگان در راه خدا و... را دوست مى‌دارد» (آل‌عمران، 76؛ آل‌عمران، 146؛ آل‌عمران، 159؛ صف،4)هنگامى كه ايمانِ انسان رو به كمال رود و ترقّياتى در اين زمينه نصيب وى گردد، دل او مجذوب تفكّر درباره‌ى خدا و توجّه به اسماء و صفات عاليه‌ى حق كه از هر نقصى منزه و مبرّا است، مى‌گردد. اين حالت جذبه روز به روز شديدتر و توجّه او به خدا عميق‌تر مى‌شود تا به آن‌جا مى‌رسد كه خدا را چنان عبادت مى‌كند كه گويا او را مى‌بيند؛
همواره جلوه‌ى او را در تجليات جذبه و شوق و توجه مشاهده مى‌كند؛ در اين هنگام، محبت و شوق او روزافزون مى‌گردد، زيرا عشق به كمال و جمال، جزء فطرت انسان و خميره‌ى او است. قرآن مى‌فرمايد: وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ (بقره،165) «افراد با ايمان، محبت‌شان به خدا از همه بيش‌تر است.» همين امر او را وادار به پيروى از پيامبر اكرم (ص) در تمام افعال و حركات مى‌كند، زيرا عشق به چيزى، مستلزم عشق به آثار آن است.
اگر آتش اين شوق و محبت تيزتر گردد، به جايى مى‌رسد كه از همه چيز صرف‌نظر كرده و تمام توجهش به ذات او مى‌شود؛ فقط او را دوست مى‌دارد، دلش تنها براى او خاضع است، چرا چنين نباشد؟او هر جمال و كمالى را در جايى مشاهده مى‌كند، نمونه‌اى از آن كمال ِ بى‌پايان و جمال بى‌مثال و حُسن بى‌حد و انتها مى‌بيند. او مى‌داند هر كمال و جمالى مال او و هركس هرچه دارد از او است. زيرا همه، آيات و نشانه‌هاى او هستند و استقلالى از خود ندارند و از ذات او حكايت مى‌كنند. شوق و محبت، تمام دل او را احاطه كرده، جز عشق و محبت چيزى بر دل او حكومت نمى‌كند.

خلاصه اين‌كه عشق و علاقه‌ى خويش را از همه چيز بر مى‌گيرد و براى او قرار مى‌دهد و هيچ چيز را جز براى خدا دوست نمى‌دارد. اگر شخص به اين معنا (كه خدا داراى صفات كماليه و منشاء همه‌ى جمال‌ها و خوبى‌ها است و هرچيز دوست داشتنى در او هست) توجه پيدا كند، در دل وى محبت پيدا مى‌شود.اگر كسى حقيقت وجود را بيابد، هر موجودى را به لحاظ وجود و درجه‌ى وجودش دوست مى‌دارد. شايد بتوان گفت آيه‌ى شريفه‌ى: الَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ به اين حقيقت اشاره دارد كه خلقت با حُسن، توأم است.هر موجودى به اندازه‌اى كه از خلقت الهى و از وجود بهره‌مند باشد، از آن جهت و به همان اندازه زيبا خواهد بود، و هر موجودى كامل‌تر باشد و بهره‌ى بيش‌ترى از وجود داشته باشد، در بينش عرفانى و شهودى شخص عارف، زيباتر جلوه مى‌كند و طبعاً، دوست داشتنى‌تر خواهد بود. اكنون، اگر اين مراتب را در نظر بگيريم، خواهيم ديد كه پايين‌ترين مرتبه‌ى وجود؛ يعنى، اَعراض محسوس و خطوط و رنگ‌ها و وضع و حالت ظاهرى چهره‌ى انسان تا چه اندازه مى‌تواند كشش ايجاد كند و دل‌هايى را متوجه خويش، بلكه كسانى را واله و شيدا كند و وقتى ادنى مرتبه اين‌گونه است، مى‌توان حدس زد كه مراتب بسيار عالى‌تر، تا چه اندازه مى‌تواند جاذبه داشته باشد؛البته براى موجودى كه درست آنها را درك كند، تا به عالى‌ترين موجود كه وجودش بى‌نهايت است و موجودات ديگر به هر اندازه بتوانند او را درك كنند و به معرفت وى نائل آيند، مجذوب وى خواهند شد.اگر كسى حقيقت وجود را بيابد، هر موجودى را به لحاظ وجود و درجه‌ى وجودش دوست مى‌دارد. شايد بتوان گفت آيه‌ى شريفه‌ى: الَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ به اين حقيقت اشاره دارد كه خلقت با حُسن، توأم است.هر موجودى به اندازه‌اى كه از خلقت الهى و از وجود بهره‌مند باشد، از آن جهت و به همان اندازه زيبا خواهد بود، و هر موجودى كامل‌تر باشد و بهره‌ى بيش‌ترى از وجود داشته باشد، در بينش عرفانى و شهودى شخص عارف، زيباتر جلوه مى‌كند و طبعاً، دوست داشتنى‌تر خواهد بود. اكنون، اگر اين مراتب را در نظر بگيريم، خواهيم ديد كه پايين‌ترين مرتبه‌ى وجود؛ يعنى، اَعراض محسوس و خطوط و رنگ‌ها و وضع و حالت ظاهرى چهره‌ى انسان تا چه اندازه مى‌تواند كشش ايجاد كند و دل‌هايى را متوجه خويش، بلكه كسانى را واله و شيدا كند و وقتى ادنى مرتبه اين‌گونه است، مى‌توان حدس زد كه مراتب بسيار عالى‌تر، تا چه اندازه مى‌تواند جاذبه داشته باشد؛ البته براى موجودى كه درست آنها را درك كند، تا به عالى‌ترين موجود كه وجودش بى‌نهايت است و موجودات ديگر به هر اندازه بتوانند او را درك كنند و به معرفت وى نائل آيند، مجذوب وى خواهند شد.

منابع:

(1)
ر. ك: تفسير نمونه، آيت‌الله مكارم شيرازى و ديگران، ج 13، ص 275.
(2)
نورالثقلين، العروسى الحويزى، ج 3، ص 388، نشر اسماعيليان.
(3)
ر. ك: روح‌المعانى، محمود آلوسى، ج 7، ص 341، دارالفكر، بيروت.
(4)
بحارالانوار، علامه مجلسى؛، ج 27، ص 95، چ الوفاء - بيروت.
(5)
الميزان، علامه طباطبايى، ج 1، ص 526 و 527، ترجمه‌ى آيت‌اللّه مكارم شيرازى، بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى.
(6)
اخلاق در قرآن، آيت‌اللّه مصباح يزدى، ج 1، ص 358 و 361 و 362، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى.

 


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۲۳:۱۰
نظرات (0)
،

معناي" عشق " از نظر قرآن و روايات چيست و رابطه آن با "عقل " چگونه است ؟

عناي" عشق " از نظر قرآن و روايات چيست و رابطه آن با "عقل " چگونه است ؟
"عشق" به معناي محبت شديد و علاقه خاص است. در قرآن كلمه عشق به صراحت نيامده، امّا از مفاهيم ديگري كه معناي عشق را مي رساند، نام برده شده است: "بعضي از مردم معبود هايي غير از خداوند، براي خود انتخاب مي كنند و آن ها را چون خدا دوست مي دارند، امّا آن ها كه ايمان دارند،‌ عشقشان به خدا (از مشركان نسبت به معبوهاشان) شديد تر است".[بقره (2) آيه 165]
در اين آيه شريفه، شد حبّ و علاقمندي به عشق تفسير شده است.
در روايات و احاديث،‌ از "عشق" نام برده شده است.
پيامبر گرامي اسلام(ص) فرمود: "با فضيلت ترين مردم كسي است كه عاشق عبادت است و با عشق عبادت كند".[بحارالانوار، ج 67، ص 253، حديث 10]
علاّمه مجلسي بعد از ذكر حديث مي فرمايد: عشق به معناي زياده روي در دوست داشتن و محبت است. گاهي خيال مي شود عشق، مخصوص علاقه داشتن به امور باطل است، به همين جهت در علاقه به خدا به كار نمي رود، اما اين حديث بر خلاف پندار مزبور است؟ آن چه در مورد مذمت و سرزنش است، ‌عشق جسماني، حيواني و شهواني است و آن چه مورد مدح و ستايش قرار گرفته، عشق روحاني و انساني مي باشد. عشق نوع اوّل به مجرّد وصال و رسيدن به آن، فاني شده و از بين مي رود و عشق از نوع دوم تا ابد باقي و پايدار است.[بحارالانوار، ج 67، ص 254]

درباره رابطه عقل و عشق نيز بايد گفت كه وادي عقل با فضاي عشق متفاوت است؛ در اين باره سه نكته قابل ذكر است:
1. عقل فقط راهنما است؛ مولا علي(ع) ميفرمايند: «عقل هدايت بخش و نجات دهنده است...»، (ميزان الحكمه، ج 6، ص 397، ر 13022، مكتب الاعلام الاسلامي، چ اوّل، سال 1362). و نيزميفرمايند: العقل يصلح الروية ؛ عقل رويه و منش را اصلاح ميكند (همان، ص 396، ر 13019).

2. عقل عشق آفرين است؛ امام علي(ع) ميفرمايند: العقل رقي الي اعلي عليين ؛ عقل باعث ترقي انسان به اعلي عليين ميباشد (همان، ر13016). وقتي انسان عقل خود را به كار گيرد، راه را از چاه ميشناسد؛ سلوك سعادت را از سقوط شقاوت باز مييابد؛ خانه جانان را از كاشانه شيطان جدا ميسازد و حتي عشق حقيقي را از عشق مجازي متمايز ميكند. انسان در پرتو عقل، راه اعلي عليين را ميجويد و لذّت تشخيص و ترسيم چنين راهي، كام تشنه را براي وصول به گوارايي آب تحريك ميكند و با تكرار تصور ضرورت پيمودن راه عشق، دل را با خود همراه ميسازد. از اين رو ميگوييم: عقل عشق آفرين است.

3. مركب وصول و معرفت قلبي عشق است نه عقل؛ عقل چون پليس، فقط راهنماي خوبي است و گرنه هرگز پاي پيمودن راه وصال را ندارد. وقتي با جرقه‏هاي راه بخش عقل، عشق در دل زبانه كشيد؛ دل عاشق گام‏هاي نخستين راه معرفت را بر ميدارد و كم كم به حالاتي بلند ميرسد كه از عقل نشاني نميماند.
جناب عشق را در گه بسي بالاتر از عقل است كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد ( حافظ)
در آن حالات بلند، عقل محو ميشود؛ گرچه آن حالات بعد از سال‏ها رياضت، لحظاتي بيش نيست. پس عقل در دو مرحله اوّل، نه تنها زايل كننده عشق نيست؛ بلكه ميتواند راه عشق حقيقي را بنماياند و در مرحله سوم هم در بعضي از حالات بلند عرفاني و عشق حقيقي،اصلاً جايي براي عقل و توجّه به آن نميماند. به لحاظ اين مرتبه بالا، ميتوان گفت: عقل خود حجاب عشق است.
به عبارت ديگر عقل و عشق را اگر به خوبي بشناسيم با هم تقابل ندارند . عقل انسان را تا مرحله اي راهنمايي مي كند و براي سيربالاتر بايد از نردبان عشق بهره گرفت . در عين حال عقل مي تواند مراقبت كند كه انسان در مسير عشق به بيراهه نيفتد.
پس مي تواند در كمال انسان با هم مشاركت داشته باشند ، بي آنكه يكي را بگيريم و ديگري را طرد كنيم.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۲۳:۰۹
نظرات (0)
،

Mozilla FireFox 7.0 Final - نرم افزار مرورگر موزيلا فايرفاكس

Mozilla FireFox 7 مرورگر تحت وبي است براي مرور و جستجو در بين صفحات اينترنتي با سرعت و امنيت بسيار بالا كه محصول كمپاني قديمي Mozilla است و در زمينه ارائه ابزار هاي اينترنتي بسيار محبوب و معروف است. مرورگر فاير فاكس موزيلا محبوب را به خاطر كيفيت و كارايي بالايش فراتر از ساير مرورگرهاي مطرح دنيا مانند Internet Explorer و Opera قرار دادند زيرا امكانات اين مرورگر از قبيل، امنيت، سرعت، كيفيت نظر هر كاربري را نيز به خودش جلب ميكند. در حال حاضر در نرم افزار موزيلا بيشترين كاربر را براي مرور در دنياي مجازي دارد و در طي ساليان توانسته بخوبي از رغيبان خود جلو بزند و رتبه اول را كسب كند. در طي مدت هاي گذشته شاهد بوديم كه برنامه موزيلا در مدت هاي طولاني نسخه فينال را توزيع ميكرد اما امروزه با تاخير سياست هاي بنيان گذار آن يعني موزيلا، نسخه هاي فينال بزودي عرضه ميشوند و مشكلات سريعتر برطرف ميشوند. هم اكنون گروه دانلود نرم افزار رايگان به شما پيشنهاد ميكند تا اين برنامه دانلود موزيلا جديد را از سايت ما دريافت كنيد.

ويژگي هاي نرم افزار Mozilla Firefox 7
  • سرعت بالا در بارگذاري صفحات
  • پشتيباني از HTML نسخه ۵
  • پشتيباني از نسخه ۳ CSS
  • داراي قابليت Tabbed Browsing (باز شدن صفحات متعدد در يك پنجره)
  • امنيت بالا در محيط نا امن اينترنت با سپري قدرتمند
  • جلوگيري از خطرات احتمالي Spy-Ware ها و سارقان اينترنتي و جاسوس ها
  • جلوگيري از باز شدن صفحات تبليغاتي بي مورد (Popup – bloker)
  • محافظت از پسوردها و رمز هاي عبور خصوصي و امنيتي
  • زيبايي در طراحي با رابط كاربري آسان
  • داراي پوسته هاي مختلف و دانلود آن ها از طريق سايت موزيلا
  • قابليت نصب پلاگين هاي مختلف براي عملكرد بهتر و امنيت بيشتر

دانلود رايگان موزيلا فاير فاكس 7 مرورگر جديد (حجم : 13.7 مگابايت)
رمز عبور فايل : www.fdl.ir
به اشتراك گذاشته شده توسط : دانلود رايگان


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۲۳:۰۸
نظرات (0)
،

جديد ترين نرم فزار مرور گر

نسخه اي جديد از مرورگر سريع اپرا منتشر شده است. مرورگري كه علاوه بر سرعت بالا در گشودن صفحات وب ، از واسط كاربري فوق العاده جذابي بهره مي برد كه براي اولين بار است كه در مرورگرها چنين محيطي به نمايش در مي آيد. اين مرورگر با سرعت باور نكردني صفحات اينترنت را براي شما بار گذاري مي كند. در مرورگر اپرا ، ابتدا متن سايت بارگذاري مي شود و سپس به تدريج عكس ها بارگذاري مي شوند ، به علاوه اينكه عكس ها اول به صورت كامل با كيفيت كم نمايان مي شوند و رفته رفته بر كيفيت عكس افزوده مي شود. اپرا تمام محدوديت هايي همچون جلوگيري از راست كليك ، جلوگيري از مشاهده سورس صفحه ، جلوگيري از انتخاب متن و … همه را از پيش پاي شما بر مي دارد و شما را قادر مي سازد با دستي كاملا باز به جستجو و گشت و گذار در وب بپردازيد. آخرين نسخه ي اين مرورگر فوق سريع و قدرتمند را مي توانيد در ادامه ي مطلب از سايت نت ۴ دانلود دريافت كنيد.

حجم : ۱۰٫۳ مگابايت

پسورد : www.net4download.com ( به كوچك بودن حروف توجه كنيد )

لينك دانلود – Download Link | لينك دانلود كمكي مديافاير


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۲۳:۰۷
نظرات (0)
،
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۲۳:۰۷
نظرات (0)
،

نكته ‏هاى زيباى قرآنى

 نكته درباره قرآن
1. اين نكته راشنيده‏ايد كه «هر كس در دوران جوانى قرآن را قرائت كند در حالى كه به آن ايمان دارد، قرآن با گوشت و خونش آميخته مى‏شود». فكر آن كه قرآن در رگ‏هاى انسان بگردد و در سينه او بطپد، آدمى را به وجد مى‏آورد. جالب آن جاست كه اين خصوصيت، فقط در مورد جوانان آمده است و اين فرمايشى از امام صادق (ع) است.
2. اين نكته را هم بشنويد كه قرآن به دو صورت نازل شده است؛ يك بار در بيست و سوّم ماه مبارك رمضان، از لوح محفوظ خداوند به سوى كعبه انزال يافت و يك بار ديگر به صورت تدريجى و طى بيست و سه سال، از خداوند به جبرئيل و از جبرئيل به پيامبر اكرم (ص) تنزيل پيدا كرد. نكته جالب آن كه چون كلمه انزال براى فرود آمدن دفعى و كلمه تنزيل براى نزول تدريجى استفاده مى‏شود، در سوره قدر، مصدر انزال مشاهده مى‏شود.
3. آيا مى‏دانيد اميد بخش‏ترين آيه قرآن كدام است؟ اين مطلب را امام على(ع) به نقل از رسول خدا(ص) بيان فرمايد: «اميد بخش‏ترين آيه قرآن، آيه 114 سوره هود است». اگر به اميد نياز داريد، به سراغ قرآن برويد و اين آيه را با اشتياق جست و جو كنيد.


12نكته درباره قصه‏هاى قرآنى‏
1. بنا به تحقيق، 208 قطعه داستانى در قرآنى مجيد آمده است كه برخى ادامه برخى ديگر مى‏باشند و بعضى از آنها نيز كامل و مستقل مى‏باشند.
2. 63 سوره از 114 سوره قرآن كريم، حاوى قصه و حكايتى است و اين يعنى آن كه بيش از نيمى از سوره‏هاى قرآن، با هنر قصه‏پردازى به انتقال پيام خود پرداخته‏اند.
3. بيشترين قصه‏هاى قرآنى ابتدا در سوره اعراف و پس از آن بقره مى‏باشند و سوره آل عمران در رتبه سوم قرار دارد.
4. بيشترين داستان‏هاى قرآنى درباره حضرت موسى و قوم بنى اسرائيل و فرعونيان است. پس از آن، بالاترين آمار متعلق به داستان‏هاى حضرت ابراهيم(ع) و داستان‏هاى حضرت عيسى (ع) و مادرش حضرت مريم (ع) است.
5. هيچ يك از داستان‏هاى قرآنى براساس خيال‏پردازى يا شخصيت‏هاى فرضى نيست و همه قصه‏هاى قرآن واقعيت داشته‏اند و در واقع، روايتى الهى از يك رويداد حقيقى مى‏باشند.
6. گروهى از داستان‏هاى قرآن با استفهام تقديرى آغاز مى‏شوند. اين نوع استفهام، يكى از صنايع ادبى در فن داستان نويسى است كه مخاطب را تشويق مى‏كند تا قصه را پى‏گيرى نمايد؛(طه/9 و ص/20). در اين روش معمولاً داستان با اين مقدمه آغاز مى‏شود:«آيا اين خبر را شنيده‏ايد كه...».
7. گروهى از داستان‏هاى قرآنى با روش نوين(چكيده نويسى)آغاز مى‏شود؛ يعنى قبل از شروع متن اصلى داستان، در جملات كوتاهى چكيده و هدف اصلى داستان مى‏آيد و سپس از ايجاد آمادگى ذهنى، به اصل مطلب پرداخته مى‏شود. به عنوان نمونه، به آيات 10 تا 20 سوره اعراف - داستان آفرينش - مراجعه نماييد.
8. گاهى از همين روش به صورت معكوس استفاده شده است ؛ يعنى ابتدا داستان اصلى آورده شده، سپس به بيان خلاصه و چكيده آن پرداخته شده است تا در جمع بندى به خواننده كمك نمايد؛(آل عمران/59).
9. شيوه قرآن در بيان قصه‏هاى عاشقانه بسيار لطيف و عبرت‏انگيز است. در قرآن كريم سعى شده است تا با مسائل عشقى به صورت سمبليك و اشاره‏وار برخورد شود و از ارائه جزئيات يا به زبان آوردن صريح و زننده، خوددارى شود. با خواندن داستان يوسف و زليخا، اين نكته را در خواهيد يافت.
10. يك نكته جالب در داستان‏هاى قرآنى، شكسته شدن حصار زمان است. گاهى حتى يك داستان در دل داستان ديگر آورده مى‏شود؛ در حالى كه در زمان‏هاى مختلف رخ داده‏اند. اين خصوصيت قرآن، باعث مى‏شود تا انسان با دقت و موشكافى، سعى در چيدن صحيح قطعات مختلف اين داستان‏ها نمايد و تمركز بيشترى پيداكند.
11. نكته زيباى ديگر آن كه در قصه‏هاى قرآنى، جايگاه خاص زنان و نقش تعيين كننده و محورى آنان در اغلب داستان‏هاى قرآنى است؛(تحريم 10 و 11). زنان در داستان‏هاى قرآنى، به وضوح معرفى مى‏شوند و شخصيتى مستقل دارند.
12. قرآن در جاهايى كه مى‏خواهد الگويى عمومى ارائه كند و يا اندرزى فراگير در داستان‏هاى خود مطرح كند، از كلمات عامى مانند مردى از خاندان فرعون(مؤمن/28) يا زن لوط و زن نوح(تحريم/10) استفاده مى‏كند.

8 نكته تربيتى در قرآن
1. اگر قصد راهنمايى و تربيت كسى را داريد، در قدم اول از گفتار نرم و با محبت بهره گيريد؛ حتى اگر مخاطب شما فرعون سركش يا سران لجوج كفار جاهلى باشند؛(طه/44 و شعرا/215).
2. الف) گفتار رفتار آدمى در هر زمان و مكان، در حافظه الهى محفوظ است ؛ مراقب باشيد؛(لقمان/16 و كهف/30).
ب) نسبت به انسان‏هاى اطرافت، احساس مسئوليت كن و آنها را از كارهاى بد بازدار و به كارهاى خوب تشويق كن. اين لازمه استحكام يك پيكر است و بنى آدم اعضاى يكديگرند؛(لقمان/17).
ج) در رفتارهاى اجتماعى دقت كن! مبادا با غرور رويت را از ديگران برگردانى يا مثل متبكران راه بروى ؛ مبادا تندرو و كندرو شوى ؛ ميانه روى، بهترين روش است ؛ مراقب باش صدايت را بر سر كسى بلند نكنى و خلاصه در يك كلام، آدم باش ؛(لقمان/18و19).
3. قرآن كريم به شدت با پيروى از جمع(خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت شو) و حركت به دنبال اكثريت، مخالف است. قرآن مى‏گويد: اگر بخواهى از اكثريت مردم فقط به اين خاطر كه اكثريت هستند، پيروى كنى، بدون شك از راه خدا دور مى‏شوى ؛ هميشه با چشمان باز تصميم بگير؛(انعام/116 و اسراء/36).
4. هميشه بزرگ ترها، بهترين حرف را نمى‏زنند و هميشه حرف گوش كنى و اطاعت از بزرگان، انسان را به سعادت نمى‏رساند. اين پيام تربيتى قرآن است كه حتى در اطاعت از بزرگان هم گوش و چشمت را باز كن كه فردا فقط و فقط خودت پاسخ گوى اعمالت خواهى بود؛ نه بزرگ‏ترهايت؛(احزاب/67).
5. علم بهتر است يا ثروت؟ جواب آن را در آيه 247 بقره پيدا خواهيد كرد.
6. امانت دارى يكى از ارزشمندترين ارزش‏هاى قرآنى است. حضرت موسى (ع) را به خاطر امانتدارى و قدرتش، در خانه حضرت شعيب پناه دادند؛(قصص/26) و حضرت يوسف را به خاطر امانتدارى وعلمش، بر خزانه مصر نشاندند؛(يوسف/55) و حتى رسول خدا(ص) كه از سوى خداوند برگزيده شد، مشهور به امانتدارى و به محمد امين معروف بود.
7. اگر مى‏خواهيد مخاطبان به سوى شما جذب شوند، ابتدا به خودتان بپردازيد! روح خشك و سنگين و بى لطافت، هيچ گاه در امر تربيت موفق نمى‏شود. مهربانى، دلسوزى و رقت قلب را در خود بپروريد تا مردم بى آن كه شما متوجه شويد، در اطراف شما جمع گردند؛(آل عمران/159).
8. آيا دوست داريد كه دشمن خود را به يك دوست تبديل كنيد؟ به هر بدى كه در حق شما كرد، با خوبى پاسخ گوييد. اين را قرآن تجويز مى‏كند؛ آيه 34 سوره فصلت را بخوانيد!

نكته در خصوص سلامتى در قرآن
1. بخوريد و بياشاميد ؛ امّا به اندازه كافى و لازم ؛ زيرا پرخورى و زياده روى، سلامت شما را به خطر مى‏اندازد؛(اعراف/31).
2. همه دردها و ناراحتى‏هاى خود را مى‏توانيد با قرآن ريشه كن سازيد؛ قرآن بخوانيد و به آن عمل كنيد و با روح قرآن مرتبط و همنوا گرديد تا همه سيستم‏هاى روح و جسم شما در تعادل مطلوب خود قرار گيرند؛(يونس/57 و اسراء/82).
3. در فرهنگ قرآنى، اين خداوند است كه بيمارى‏ها را شفا مى‏دهد و ديگران، وسيله و واسطه‏اند ؛(شعرا/80).
4. اصل اوّل در سلامتى و صحتِ غذاها به فرموده قرآن، آن است كه حلال و پاكيزه باشند.
اين گونه غذا، مى‏تواند مقدمات سلامتى را در بدن انسان فراهم نمايد؛ امّا اين كه يك ماده خوراكى واحد با تركيبات غذايى ثابت و مشخص، در اثر حلال يا حرام بودن، داراى آثار متفاوتى بر سلامت انسان گردد، بحث علمى بسيار عميقى مى‏طلبد؛(نحل/114 و بقره 168). حلال يعنى چيزى كه ممنوعيت شرعى ندارد و طيب يعنى چيزى كه موافق طبع سالم انسانى باشد.
5. بهترين نحوه تغذيه براى سلامت انسان كه مورد سفارش قرآن كريم است، خوردن صبحانه و شام است ؛ يعنى غذاى روزانه در دو وعده اصلى در اول روز و آخر روز صرف گردد. اين شيوه غذا خوردن بهشتيان است كه در سوره مريم، آيه 62 آمده است.
6. به فرمان قرآن، مؤمنان شايسته‏ترين افراد در استفاده از نعمت‏هاى الهى - مانند غذاهاى پاكيزه - مى‏باشند. خداوند مى‏فرمايد: چه كسى اين غذاهاى پاكيزه را بر شما حرام كرده است؟ اين‏ها زيبايى‏هاى زندگى دنياست كه خداوند براى بهترين بندگانش خلق نموده است. پس از نعمت‏هاى خداوند استفاده كنيد؛(اعراف/32 و مائده/87 و 88). به قول امام على (ع)، خداوند همان قدر از حرام شمردن آن چه حلال نموده است، ناراحت مى‏شود كه حرام او را ناديده بگيريد و مانند يك امر حلال انجام دهيد.
7. جالب است بدانيد كه خداوند مستقيماً در قرآن به خوردن گوشت و ماهى و ميوه اشاره مى‏كند و آنها را از نعمت‏هاى زندگى بخش الهى برمى‏شمارد و از ما مى‏خواهد كه از آنها بخوريم كه به ترتيب در سوره مائده آيه 1 و 96، سوره نحل، آيه 14 و سوره مؤمنون آيه 19 آمده است.
8. مسئله خوراك در قرآن، آن قدر مهم است كه در يك آيه مستقيماً فرمان داده شده است كه انسان با دقت و تأمل در غذايى كه مى‏خورد، بنگرد؛(عبس/24)؛ يعنى اين كه يك انسان قرآنى، بايد در نحوه تغذيه خود، نهايت دقت را داشته باشد.
9. خداوند در قرآن كريم خواب را يكى از عوامل سلامت و آرامش روح انسان برمى‏شمارد و آن را نعمتى قابل ستايش و آيه‏اى از آيات اعجازآميز الهى معرفى مى‏كند؛(روم/23 و فرقان/47).
10. آيا مى‏دانيد در فرهنگ قرآنى، سخت‏ترين و ناگوارترين بيمارى‏ها چيست؟ قرآن مستقيماً به اين بيمارى اشاره نموده، آن را نام مى‏برد. اين بيمارى، مرض قلب يا بيمارى دل نام دارد؛ چون وقتى روح و دل فردى به اين بيمارى گرفتار شد، از شنيدن و ديدن و درك حقايق عاجز مى‏شود و اين بدترين وضعى است كه يك انسان پيدا مى‏كند؛(اعراف/179 و توبه/125).

نكته روانشناسى در قرآن
1. از ديدگاه قرآن، سه نوع شخصيت اساسى وجود دارد؛ مؤمن، كافر و منافق ؛(آيات 2 تا 20 سوره بقره).
2. شخصيت‏هاى مؤمن، خود داراى سه درجه شخصيتى مى‏باشند ؛آنان كه به خود ظلم مى‏كنند، آنان كه ميانه رو هستند و آنان كه پيشتازانند؛(فاطر/32).
3. مشخصه بارز شخصيت كافر آن است كه دل و انديشه‏اش را قفل كرده است و راهى براى نفوذ هيچ حرف تازه و انديشه متفاوتى نگذاشته است و به همين دليل، از درك حقايق عاجز است.
4. خصوصيت بارز شخصيت منافق از ديدگاه قرآن، دوگانگى ريشه‏اى در ظاهر و باطن است؛ به همين دليل، مبتلا به شك و ترديد و عدم قدرت تصميم‏گيرى و ناتوانى در قضاوت مى‏شود؛(بقره/8 تا 20 و منافقون).
5. در قرآن كريم، در آيات فراوانى از اندوه، علل ايجاد كننده آن و راه‏هاى برطرف ساختن آن سخن رفته است. گاهى اندوه فراق را با ديدار و گاهى اندوه فقر را با بشارت و گاهى اندوه رسول خدا(ص) را به دلدارى حضرت حق، درمان نموده است.
6. در ديدگاه قرآن، ترس دو نوع است ؛ ترس پسنديده و ترس ناپسند ؛ ترس پسنديده، همان ترس از خداوند و عدالت اوست كه منجر به اصلاح رفتار مى‏شود؛(انفال/2) و ترس ناپسند، اضطرابى شديد با علت مشخصى است كه تسلط بر نفس را از بين مى‏برد و بايد با آن مبارزه شود؛(احزاب/10 و 11).
7. از نظر قرآن دو نوع خشم وجود دارد؛ خشم مفيد و متعادل و خشم مخرب و نابهنجار ؛ خشم متعادل، راهى براى رسيدن به هدف در مواقع لزوم است و خشم مخرب را بايد درمان كرد. قرآن كريم با توصيه به صبر و پاسخ گويى با عمل نيك و با وعده بهشت و پاداش اخروى، به وسيله سفارش به بخشش و عفو، يادآورى قدرت و خشم خداوند و... به درمان بيمارى سلامتى سوز خشم و عصبانيت پرداخته است.
كه به ترتيب در سوره شورى، آيه 43، فصلت،آيه‏34، آل عمران ،آيات 133 و 143، شورى، آيات 36 و 37 و نور، آيه 22 بيان شده است.
8. در قرآن به سه نوع از مكانيسم‏هاى دفاعى - روانى اشاره شده است كه عبارتند از: فرافكنى(منافقون/4)، دليل تراشى(بقره/11 و 12) و واكنش سازى(بقره/204 و 205 و منافقون/4) .
9. در فرهنگ قرآن يكى از راه‏هاى مؤثر و اساسى روان درمانى، استفاده از مواعظ و اندرزهاى قرآنى است؛(يونس/57).
10. در روش روان درمانى قرآنى، ايمان، توليد امنيت درونى و آرامش مى‏نمايد؛(انعام/82 و رعد/28).
11. ياد خدا، آرام بخش دلهاست ؛(رعد/28).

نكته از دانشمندان درباره قرآن
1. گوته، شاعر و نويسنده معروف آلمانى مى‏گويد: ساليان دراز كشيشان از خدا بى خبر، ما را از پى بردن به حقايق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن دور نگه داشتند؛ امّا هر قدر كه ما قدم در جاده علم و دانش نهاديم و پرده تعصب را دريديم، عظمت احكام مقدس قرآن، بهت و حيرت عجيبى در ما ايجاد نمود. به زودى اين كتاب توصيف‏ناپذير، محور افكار مردم جهان مى‏گردد!
2. آلبرت انيشتاين كه نيازى به معرفى ندارد، مى‏گويد: قرآن كتاب جبر يا هندسه نيست؛ مجموعه‏اى از قوانين است كه بشر را به راه صحيح، راهى كه بزرگ‏ترين فلاسفه و دانشمندان دنيا از تعريف و تعيين آن عاجزند، هدايت مى‏كند.
3. ويل دورانت، دانشمند امريكايى شرق‏شناس، مى‏گويد: در قرآن، قانون و اخلاق يكى است. رفتار دينى در قرآن، شامل رفتار دنيوى هم مى‏شود و همه امور آن از جانب خداوند و به طريق وحى آمده است. قرآن در جان‏هاى ساده عقايدى آسان و دور از ابهام پديد مى‏آورد كه از رسوم و تشريفات ناروا آزاد است.
4. پروفسور آرتور آربرى كه يكى از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگليسى است، مى‏گويد: زمانى كه به پايان ترجمه قرآن نزديك مى‏شدم، سخت در پريشانى به سر مى‏بردم؛ اما قرآن آنچنان آرامش خاطرى به من مى‏بخشيد كه براى هميشه به خاطر خواهم داشت. من در حالى كه مسلمان نيستم، قرآن را خواندم تا آن را درك كنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگ‏هاى نافذ و مرتعش كننده‏اش شوم و تحت تأثير آهنگش قرار گيرم و به كيفيتى كه مسلمانان واقعى و نخستين داشتند، نزديك گردم تا آن را بفهمم .
5. لئوتولستوى، نويسنده معروف روسى مى‏گويد: هر كس كه بخواهد سادگى و بى پيرايگى اسلام را دريابد، بايد قرآن مجيد را مورد مطالعه قرار دهد. در قرآن قوانين و تعليمات حقيقى و احكام آسان و ساده براى عموم بيان شده است. آيات قرآن به خوبى بر مقام عالى اسلام و پاكى روح آورنده‏اش گواهى مى‏دهد.
6. دكتر هانرى كُربن، اسلام شناس معروف فرانسوى، سخن جالبى درباره قرآن دارد. وى مى‏گويد: اگر قرآن خرافى بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمى‏كرد كه بشر را به علم و تعقل و تفكر دعوت كند. هيچ انديشه‏اى به اندازه قرآن محمّد(ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تاآن جا كه نزديك به نه صد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فكر سخن رفته است.
7. ارنست رنان، فيلسوف معروف فرانسوى مى‏گويد: در كتابخانه من هزاران جلد كتاب سياسى ،اجتماعى، ادبى و... وجود دارد كه هر كدام را بيش از يك بار نخوانده‏ام؛ اما يك جلد كتاب هست كه هميشه مونس من است و هر وقت خسته مى‏شوم و مى‏خواهم درهايى از معانى و كمال به رويم باز شود، آن را مطالعه مى‏كنم. اين كتاب، قرآن - كتاب آسمانى مسلمانان - است.
8. ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه مى‏گويد: اميدوارم آن زمان دور نباشد كه من بتوانم همه دانشمندان جهان را با يكديگر متحد كنم تا نظامى يكنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجيد كه اصالت و حقيقت دارد و مى‏تواند مردم را به سعادت برساند، ترسيم كنم. قرآن به تنهايى عهده دار سعادت بشر است.
9. مهاتما گاندى، رهبر فقيد هند هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآنى، هر كس به اسرار وحى و حكمت‏هاى دين، بدون داشتن هيچ خصوصيت ساختگى ديگرى پى مى‏برد. در قرآن هيچ اجبارى براى تغيير دين و مذهب انسان‏ها ديده نمى‏شود. قرآن به راحتى مى‏گويد: هيچ زور و اكراهى در دين وجود ندارد.
10. ژان ژاك روسو، متفكر و روان شناس مشهور فرانسوى، برداشت منحصر به فردى از قرآن دارد؛ او مى‏گويد: بعضى از مردم بعد از آن كه مقدار كمى عربى ياد گرفتند، قرآن را خوانده، امّا درست درك نمى‏كنند. اگر مى‏شنيدند كه محمّد(ص) با آن كلام فصيح و آهنگ رساى عربى آن را مى‏خواند، هر آينه به سجده مى‏افتادند و ندا مى‏كردند: اى محمّد عظيم! دست ما را بگير و به محل شرف و افتخار برسان. ما به خاطر يارى تو حاضريم كه جان خويش را فدا سازيم!!

 


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۲۳:۰۶
نظرات (0)
،

اعجاز قرآن

تفسير حروف مقطعه با مغزهاي الكترونيكي
چندي قبل، مجله معروف مصري " آخرساعة" كه بزرگترين مجله مصور خاورميانه محسوب مي گردد، گزارشي دربـاره تحقيقـات شگفت انـگيـز يك دانشـمند مسـلمـان مصـري در مورد تفسير پارهاي از آيات قرآن مجيد به كمك مغزهاي الكترونيكي منتشر ساخت كه اعجاب همگان را در نقاط مختلف جهان بر انگيخت.
اين تحقيقات كه محصول سه سال كوشش پي گير و كار مداوم " دكتر رشاد خليفه" دانشمند شيمي دان مصري بود بار ديگر اين حقيقت را به ثبوت رسانيد كه اين كتاب بزرگ آسماني محصول مغز بشر نيست و انسانها قادر نخواهند بود مثل آن را بياورند.
دكتر رشاد اين تحقيقات را در آمريكا در شهر" سانتلويس" در ايالت " ميسوري" انجام داد.
تمام كوشش استاد مزبور براي كشف معاني حروف مقطعه قرآن يعني حروفي مانند (ق، الم، يس و000) صورت گرفته است، او به كمك محاسبات پيچيده اي ثابت كرده است كه رابطه نزديكي ميان حروف مزبور، با حروف سوره اي كه در آغاز آن قرار گرفته اند، وجود دارد ( دقتكنيد). 
بنابر اين از مغز الكترونيكي تنها براي انجام محاسبه تعداد حروف سوره ها و به دست آوردن نسبت ( و به اصطلاح ) " درصد" هر يك از حروف كمك گرفته است نه اينكه تفسير آيات قرآن را از ماشين خواسته باشد.
ولي مسلماً اگر اين ماشينها نبودند هيچ بشري قادر نبود به وسيله قلم و كاغذ اين محاسبات را طي ساليان دراز انجام دهد.
اكنون به سراغ شرح كشف دانشمند مزبور برويم:
دكتر رشاد مي گويد: مي دانيم قرآن مجيد 114سوره دارد كه از ميان آنها 86سوره در مكه نازل گرديده و 28سوره در مدينه، و از ميان مجموع سوره هاي قرآن 29سوره است كه در آغاز آنها " حروف مقطعه" آمده است.
جالباينكه اين حروف مجمـوعاً درست نصف حـروف 28 گـانه الفـباي عــربي را تشكيل مي دهد و آنها عبارتند از (ا، ح، ر، س، ص، ط، ق، ك، ل، م، ن، ه، ي ) كه گاهي آنها را " حروف نوراني " نيز مي نامند.
او مي گويد سالها بود كه من مي خواستم بدانم معني اين " حروف به ظاهر از هم بريده " در آغاز سوره هاي قرآن چيست؟ و هر قدر به تفاسير مفسران بزرگ و آراء مختلفي كه در اين زمينه داده بودند مراجعه كردم پاسخ قانع كننده اي نيافتم از خداوند ياري جستم و به م طالعه دست زدم.
ناگهان به اين فكر افتادم كه شايد ميان اين حروف، و حروف هر سوره اي كه آنها در آغازش قرار گرفته اند رابطه اي وجود داشته باشد.
اما بررسي تمام حروف 14 گانه نوراني در 114سوره قرآن و تعيين نسبت هر يك از آنها و محاسبات فراوان ديگري كه مي بايست در اين زمينه بشود چيزي نبود كه بدون استخدام مغزهاي الكترونيكي امكان پذير باشد.لذا قبلاً تمام حروف مزبور را در 114سوره قرآن به طور جدا گانه و همچنين مجموع حروف هر سوره را دقيقاً تعيين كرده، با شماره هر سوره، به مغز الكترونيكي ( براي انجام محاسبات پيچيده بعدي) سپردم اين كار و مقدمات ديگر در مدت دو سال عملي شد.
سپس مغز الكترونيكي را يك سال تمام براي انجام محاسباتي كه به آن اشاره شد به كار گرفتم.نتيجه اين محاسبات بسيار درخشان بود و براي نخستين بار در تاريخ اسلام پرده از حقايق شگفتانگيزيبرداشتهشد كه اعجاز قرآن را ( علاوه بر جنبههاي ديگر) از نظر رياضي و نسبت حروف قرآن كاملاً روشن مي ساخت.
مغز الكترونيكي با محاسبات خود براي ما روشن ساخت كه ميزان هر يك از حروف 14 گانه در هر سوره از 114سوره قرآن به نسبت مجموع حروف آن سوره؛ چند درصد است.
في المثل، پس از محاسبه مي يابيم كه نسبت حرف قاف كه يكي از حروف نوراني قرآن است در سـوره "فـلق" بـزرگترين رقـم را دارد (700،6) درصـد و در درجـه اول در ميـان سورههاي قرآن است ( البتهبه استثناي سوره ق ) بعد از آن سوره "قيامت" قرار دارد كه تعـداد قافـهاي آن نسبت به حـروف مـزبور (907،3) در صـد مـي بـاشد و پـس از آن ســــوره 
"والشّمس"است (906،3) در صد و همانطور كه ملاحظه مي كنيم تفاوت سـوره "قيامت" و "الشمس" فقط يكهزارم درصد است!
و به همين ترتيب اين نسبت را در تمام 114سوره قرآن به دست مي آوريم ( نه تنها در باره اين يك حرف بلكه در باره تمام حروف 14 گانه نوراني ) و به اين ترتيب نسبت مجموع حروف هر يك از سورهها با يكايك اين حروف روشن مي گردد.
اكنون به نتايج جالبي كه از اين محاسبات به دست آمده توجه فرماييد:
1- نسبت َ( ق ) در سوره " ق " از تمام سورههاي قرآن بدون استثناء بيشتر است يعني آياتي كه در طي 23 سال، دوران نزول قرآن، در 113سوره ديگر قرآن آمده آنچنان هست كه حرف قاف در آنها كمتر به كار رفته است، و اين راستي حيرتآور است كه انساني بتواند مراقب تعداد هر يك از حروف سخنان در طول 3 سال باشد، و در عين حال آزادانه مطالب خود را بدون كمترين تكلفي بيان كند.مسلما ًچنين كاري از عهده يك انسان بيرون است، حتي محاسبه آن براي بزرگترين رياضي دانان بدون كمك مغزهاي الكترونيكي ممكن نيست.
اينها همه نشان مي دهد كه نه تنها سورهها و آيات قرآن بلكه " حروف قرآن " نيز روي حساب و نظام خاصي است كه فقط خداوند قادر بر حفظ آن مي باشد.
همچنين محاسبات نشان داد كه حرف ( ص ) در سوره " ص " نيز همين حال را دارد يعني مقدار آن به تناسب مجموع حروف سوره، از هر سوره ديگر قرآن بيشتر است.
و نيز حرف ( ن ) در سوره " ن و القلم " بزرگترين رقم نسبي را در 114سوره قرآن دارد تنها استثنايي كه در اين زمينه وجود دارد سوره " حجر " است كه تعداد نسبي حروف ( آن ) در آن بيشتر از سوره ( ن و القلم ) است، اما جالب اين است كه سوره حجر يكي از سورههايي است كه آغاز آن ( الر ) مي باشد.و بعدا ًخواهيم ديد اين سورهها كه آغاز آنها ( الر ) است بايد همگي در حكم يك سوره محسوب گردد، و اگر چنين كنيم نتيجه مطلوب به دست خواهد آمد يعني نسبت تعداد ( ن ) در مجموع اينها از سوره " ن و القلم " كمتر خواهد شد.
2- چهار حرف ( المص ) را در آغاز سوره اعراف در نظر بگيريد، اگر الفها، ميمها و صادهايي كه در اين سوره وجود دارد با هم جمع كنيم و نسبت آن را با حروف اين سوره بسنجيم، خواهيم ديد كه از تعداد مجموع آن در هر سوره ديگر قرآن بيشتر است.
همچنين چهار حرف ( المرا ) در آغاز سوره " رعد " همين حال را دارد، و نيز پنج حرف ( كهيعص ) در آغاز سوره " مريم " اگر روي هم حساب شوند، بر مجموع اين چند حرف در هر سوره ديگر قرآن فزوني دارند.
در اينجا به چهره تازه تري از مسأله بر خورد مي كنيم كه نه تنها يك حرف جدا گانه در اين كتاب آسماني روي حساب و نظم خاص گسترده شده، بلكه حروف متعدد آن نيز چنين وضع حيرت آوري را دارد.
تاكنون بحث درباره حروفي بود كه تنها در آغاز يك سوره قرآن قرار داشت، اما حروفي كه در آغاز چند سوره قرار دارد ( مانند المرا و الم ) شكل ديگري به خود مي گيرد؛ و آن اينكه بر طبق محاسبات مغز الكترونيكي مجموع اين سه حرف مثلاً ( ا، ل، م ) اگر در مجموع سوره هايي كه با " الم " آغاز مي گردد حساب شود، و نسبت آن با مجموع اين سـوره ها به دست آيد، از ميزان آن در هر يك از سوره هاي ديگر قرآن بيشتر است.
در اينجا باز مسأله صورت جالبتري به خود گرفته و آن اينكه نه تنها حروف هر سوره قرآن تحت ضابطه و حساب معيني است، بلكه مجموع حروف سوره هاي مشابه نيز ضابطه و نظام واحدي دارند.
ضمناً نكته اين موضوع نيز روشن مي شود كه از چه رو چند سوره مختلف قرآن با " الم " يا با " المرا " آغاز شده و اين يك موضوع تصادفي و بيدليل نيست.
( دكتر رشاد محاسبات پيچيده تري روي سوره هاي مشتمل بر" حم " انجام داده است كه براي اختصار از آن صرف نظر مي كنيم).
استاد مزبور ضمن اين مطالعات به نكات جالب ديگري دست يافته كه به ضميه نكات تازه اي كه مي توان از آن استنتاج كرد از نظر خوانندگان مي گذرانيم:
1- رسم الخط اصلي قرآن را حفظ كنيد
او مي گويد تمام اين محاسبات در صورتي صحيح است كه به رسم الخط اصلي و قديمي قرآن دست نزنيم ( مثلاً اسحق و زكوة و صلوة را به همين صورت بنويسيم، نه اسحاق و زكات و صلاة ) در غير اين صورت محاسبات ما به هم خواهد خورد.
2- دليل ديگري بر عدم تحريف قرآن
اين تحقيقات نشان مي دهد كه در قرآن مجيد حتي يك كلمه و يا يك حرف كم و زياد نشده، والا به طور مسلم محاسبات ما روي قرآن كنوني صحيح از آب در نمي آمد.
3- اشارات پر معني
در بسياري از سوره هاي قرآن كه با حروف مقطعه آغاز مي شود پس از ذكر اين حرف، اشاره به حقانيت و عظمت قرآن شده مانند: الم ذلك الكتاب لاريب فيه و امثال آن، و اين خود اشاره لطيفي به ارتباط حروف مزبور با اعجاز قرآن مي كند.
نتيجه بحث:
از مجموع بحث فوق چنين نتيجه مي گيريم كه حروف قرآن مجيد كه طي 23 سال بر پيامبر (ص) نازل شده حساب دقيق و منظمي دارد و هر يك از حروف الفبا با مجموع حروف هر سوره داراي يك نسبت رياضي كاملاً دقيق است كه حفظ و نگهداري چنين نسبتي براي بشر-بدون استفاده از مغزهاي الكترونيكي - امكان پذير نيست.
البته شك نيست كه بررسيهاي دانشمند مزبور چون در آغاز راه است خالي از نقائصي نيست كه بايد با حوصله تمام وسيله او و دانشمندان ديگر تكميل گردد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۲۳:۰۵
نظرات (0)
،

پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟

خواسته هاى دل چه شكلى دارند؟

خواجه نظام الملك گفت شبى در خواب ديدم شخصى زشت رو و بدهيكل پيدا شد. نزديك من نشست به همين طريق عده اى با هيولائى زشت چنان كريه و بدمنظر بودند كه از بوى بد آنها نزديك بود روح از بدنم خارج شود، هر كدام از ديگرى زشت تر و بدبوتر. با اضطراب و وحشت زياد از خواب بيدار شدم . خوابم را به كسى ابراز نكردم . شب دوم همان اشخاص ظاهر شدند از ديدار آنها نزديك بود قالب تهى كنم .

شب سوم از ترس به خواب نرفتم ، بيدارى به نهايت رسيده خواب بر من غلبه نمود. باز همان اشخاص شبهاى گذشته را ديدم ولى در آخر كار، مشاهده نمودم عده اى آمدند زيبا صورت و سيرت ، خوش سخن هر يك از آنها كه وارد مى شد يكى از زشت رويان بيرون مى رفت تا تمام آنها رفتند. اشخاص زيبا جايشان را گرفتند. من از مجالست و همنشينى آنها بسيار خرسند شدم . از يك نفر پرسيدم شما كيستيد. گفت ما صفات نيك توايم آنها كه رفتند صفات زشت تو بودند اگر تو را تاب همنشينى با آنها هست مجالستشان را اختيار كن والا اگر آنها را دوست ندارى ما را به دوستى بگزين هر يك از ما و آنها مدت همنشينى مان با تو تا ابد خواهد بود.(2)

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

نيك معلوم شود در محشر

 

نشود هيچ حال خلق دگر

پيش آيد هر آنچه بگزيند

 

آنچه زينجا برد همان بيند

هر چه آن كدخداى دكاندار

 

سوى خانه فرستد از بازار

آنچه باشد بخانه خويشش

 

در شبانگاه آورد پيشش

هر چه زينجا برى نگه دارند

 

در قيامت همانت پيش آرند

حكيم سنائى

پيروى هواى نفس با زليخا چه كرد؟

هنگامى كه حضرت يوسف (عليه السلام ) به مقام سلطنت مصر رسيد. چون در سالهاى قحط عزيز مصر فوت شده بود زليخا كم كم فقير گرديد، چشمهايش كور شد. به واسطه فقر و كورى بر سر راه مى نشست و از مردم براى گذران خود سوال مى كرد. به او پيشنهاد كردند خوب است از ملك بخواهى به تو عنايتى كند سالها خدمت او را مى كردى شايد به سپاس ‍ خدمات و محبتهاى گذشته به تو رحم نمايد ولى باز او را از اينكار منع مى نمودند كه ممكن است به واسطه عشق ورزى و هوى پرستى اى كه نسبت به او داشتى تا به زندان افتاد و آن همه رنج كشيد خاطرات گذشته برايش تجديد شود و تو را كيفر نمايد.
زليخا گفت : يوسفى را كه من مى شناسم اينقدر كريم و بردبار است كه هرگز با من آن معامله را نخواهد كرد. روزى بر سر راه او روى يك بلندى نشست . هر وقت حضرت يوسف خارج مى شد جمعيت كثيرى را رجال و بزرگان مصر با او همراه بودند. زليخا هنگامى كه احساس كرد موكب يوسف نزديك او رسيد گفت 
سبحان من جعل الملوك عبيدا بمعصيتهم و العبيد ملوكا بطاعتهم منزه است خدائى كه پادشاهان را به واسطه نافرمانى بنده مى كند و بندگان را بر اثر اطاعت و فرمانبردارى پادشاه مى نمايد. يوسف پرسيد تو كيستى . جواب داد من همان كسى هستم كه از جان ، تو را خدمت مى كردم و آنى از يادت غافل نمى شدم اكنون كيفر عمل خود را چشيدم و نتيجه هوى پرستى را ديدم . از مردم براى گذران روزانه خود سوال مى كنم بعضى به من ترحم مى كنند و برخى نمى كنند. اولين فرد مصر بودم بعد از عزيز اينك ذليل ترين افرادم اين است جزاى گنه كاران .
يوسف گريه زيادى كرد پرسيد آيا هنوز از عشق و علاقه ات نسبت به من چيزى در قلبت باقيمانده . گفت آرى به خداى ابراهيم قسم يك مرتبه نگاه كردن به صورتت براى من بيش از تمام دنيا ارزش دارد كه سطح آن را طلا و نقره گرفته باشند. يوسف از او رد شد. به وسيله شخصى پيغام داد اگر شوهر دارى از مال دنيا ترا بى نياز مى كنم و اگر ندارى به ازدواج خود مى آورم .زليخا گفت مى دانم ملك مرا مسخره مى نمايد آن وقت كه جوان و زيبا بودم مرا از خود دور كرد اكنون كه پير و بينوا و كور شده ام مرا مى گيرد. حضرت يوسف (عليه السلام ) دستور داد آماده ازدواج شود و به گفته خود وفا كرد. شبى كه خواست عروسى كند به نماز ايستاد دو ركعت نماز خواند خداى را به اسم اعظمش قسم داد. خداوند جوانى و شادابى زليخا را به او باز گرداند چشمهايش شفا يافت مانند همان زمانى كه با او عشق مى ورزيد در آن شب .
(3)

نائره شهوت چقدر قوى است !

يكى از سلاطين علاقه زيادى از خود نسبت به زنان نشان مى داد. بيشتر از وقت شبانه روزى را در حرمسرا مى گذرانيد. وزير او را پيوسته از همنشينى زياد با بانوان برحذر مى داشت ، بالاخره سلطان سخن او را پذيرفته از زنان كناره گرفت . يكى از كنيزان كه مورد توجه سلطان بود سبب كناره گيرى را جويا شد. سلطان گفت فلان وزير مرا از اين عمل منصرف كرده و از شهوت رانى زياد باز داشته . كنيز گفت ممكن است مرا به او ببخشى تا مشاهده كنى با او چه مى كنم .سلطان كنيز را به وزير بخشيد پس از آنكه به خانه او رفت بسيار مورد توجهش واقع شد. زيرا زيبا و دلفريب بود ولى هر چه مى خواست نزديك او شود كنيز امتناع ورزيده مى گفت به خدا سوگند ممكن نيست مگر اينكه يك مرتبه سوارت شوم . شراره هاى سوزان غريزه جنسى اختيار را از دست وزير گرفته راضى گرديد. كنيز زين با لجام و آنچه براى يك اسب لازم است قبلا تهيه كرده بود بر روى او گذاشت و در ميان اطاق سوارش ‍ شد. اين عمل موقعى انجام گرفت كه سلطان در محل مخصوصى بنا به قرار داد قبلى آنها را مشاهده مى كرد. در اين هنگام ناگاه سلطان خارج شده به وزير گفت اين چه گرفتارى است كه مبتلا شده اى مرا از مجالست زنان باز مى داشتى ؟!.گفت من شما را مى ترساندم تا به چنين بليه اى گرفتار نشوى و شما را سوار نشوند. اينك با چشم ديديد چيره دستى اينها به اندازه اى است كه مى توانند بر تمام شئون زندگى مردان حكومت كنند.(4)


خواسته دل قوى تر است يا تربيت نفس

يكى از پادشاهان هند وزيرى داشت بسيار فهميده و تجربه كار كه پادشاه بدون صلاح ديد او كارى انجام نمى داد. پادشاه چندى بعد از دنيا رفت . پسرش جايگزين او گرديد. او در كارهاى خود با وزير مشورت نمى كرد و به گفته اش اهميتى نمى داد.روزى وزير او را گوشزد كرد كه پدرت بدون تصويب و صلاح ديد من كارى نمى كرد ممكن است انجام امور به فكر تنهاى خود شما ايجاد پيشآمدهاى ناگوار و غير قابل جبران بنمايد. شاه براى امتحان سوالى از او كرد تا مقدارى دانش و تجربه اش را بيازمايد. پرسيد خواسته هاى دل و هواهاى نفسانى قوى تر است يا تربيت نفس . وزير در پاسخ گفت خواهش ‍ نفس چيره تر است .پس از چندى پادشاه مجلسى تهيه نمود كه عده اى از رجال حضور داشتند. سفره اى ترتيب داد كه انواع خوراكيها در آن وجود داشت . چند گربه را به طورى تربيت كرده بود كه شمعها را در ميان دستها گرفته بدينوسيله مجلس را روشن نگاه مى داشتند. در اين هنگام سلطان به وزير گفت اينك مشاهده كن تربيت مقدم است يا طبيعت (يعنى طبيعت گربه ها ميل به غذا و رها كردن شمعها است با اينكه در اثر تربيت وظيفه دشوار خود را انجام مى دهند.) وزير كمى شرمنده شد ولى گفت اگر اجازه دهيد جواب اين سوال را فردا شب مى دهم ، شاه راضى گرديد.

شب بعد به غلامش دستور داد چند موش تهيه نمايد. موشها را به نخهاى محكمى بست همين كه مجلس مانند شب قبل آراسته شد و همه نشسته مشغول غذا خوردن شدند، وزير موشها را از آستين خارج نموده در ميان سفره و اطاق رها كرد. گربه ها به محض اينكه چشمش به موشها افتاد، شمعهاى خود را به زمين انداخته در پى موشها دويدند. نزديك بود اطاق آتش بگيرد. در اين هنگام وزير عرض كرد اينك آشكار گرديد كه طبيعت بر تربيت غلبه پيدا مى كند. پادشاه اقرار كرد، پس از آن واقعه در كارها با او مشورت مى نمود.(5)

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} 1- روضات الجنات .
2- مصابيح الانوار نظام العلماء تبريزى ، ص 272.
3- در جزء 12 بحارالانوار چاپ جديد ص 282 روايتى از حضرت صادق (عليه السلام ) نقل مى كند كه يوسف پرسيد زليخا چه تو را به اين عق واداشت . گفت زيبائى تو. يوسف گفت پس چه خواهى كرد اگر پيغمبر اكرم آخرالزمان را ببينى كه از من زيباتر و خوش خوتر و با سخاوت تر است نامش محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . زليخا گفت راست مى گوئى .
پرسيد تو كه نديده اى از كجا تصديق مى كنى . گفت همين كه نامش را بردى محبتش در قلب من واقع شد. خداوند به يوسف وحى كرد زليخا راست مى گويد ما نيز او را به واسطه علاقه و محبتى كه به پيغمبر ما محمد دارد (صلى الله عليه و آله و سلم ) دوست مى داريم . خداوند به يوسف امر كرد با زليخا ازدواج كند.
4- كشكول بحرانى ، ص 150 و نفحة اليمن ، ص 50.
5- كشكول بحرانى ، ص 150 و نفخة اليمن ، ص 54.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۲۳:۰۴
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ]