علت ازدواج ام كلثوم با عمر
علت ازدواج ام كلثوم با عمرپرسش:با سلام ، آقاي محترم من يك شيعه زاده ام ولي مطالعاتم در قرآن چيز ديگري به من آموخته است ، مهم نيست كه امام علي نام فرزندانش را برچه اساس عمر و عثمان و ابوبكر گذاشته باشد، مهم اين است كه دختر عزيزدردانه خود را به عقد ازدواج عمر درآورده است، آيا كسي عزيز خود را به عقد قاتل همسرش مي دهد؟پايگاه حوزه، شماره 18200،پاسخ:در ابتدا بايد خدمتتان عرض نماييم كه اين امر يك رويداد تاريخي است و در قرآن هيچگونه اشاره اي به آن نشده است چرا كه فرموده بوديد كه مطالعاتتان در قرآن به شما چيز ديگري آموخته است در ادامه اضافه مي كنيم كه پاسخ: موضوع ازدواج ام كلثوم با عمر از دو ديدگاه قابل بحث و بررسي است*:
الف. از منظر منابع اهل سنّت؛
ب. از منظر منابع شيعه.
منابع اهل سنت
در بين اهل سنت، مشهور است كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام دختر خود امّ كلثوم را به ازدواج خليفه دوم، عمر بن خطاّب، در آوردند. آنها اين ازدواج را نشانگر دوستي و روابط حسنه ميان علي عليه السلام و خليفه دوم قلمداد مي كنند.
در نقد و بررسي اين موضوع به چند نكته اشاره مي شود:
1. مسئله ازدواج امّ كلثوم در هيچ يك از دو كتاب معتبر نزد اهل سنت، يعني صحيح بخاري و صحيح مسلم كه در نزد اهل سنت معتبرترين كتابها بعد از قرآن شمرده مي شوند ذكر نشده است.
هيچ يك از صحاح ششگانه اهل سنّت ازدواج امّ كلثوم را ذكر نكرده اند.
2. برخي از مسانيد معتبر نزد اهل سنت، مانند: مُسند احمد بن حنبل نيز اين رويداد را بيان ننموده اند.
3. برخي از منابع تاريخي و روايي اهل سنّت، مانند: «طبقات» ابن سعد و «المستدرك» حاكم نيشابوري، ازدواج ام كلثوم با خليفه دوم را مطرح نموده اند. در اين باره، دو نكته شايان ذكر است:
الف. براساس مباني رجالي اهل سنّت، تمام راويان اين روايت، متّهم به صفات «كذّاب»، «وضّاع»، و «ضعيف» و «مدلَّس» مي باشند؛ لذا براساس منابع اهل سنت، موضوع ازدواج امّ كلثوم با عمر بن خطّاب به لحاظ سندي فاقد اعتبار و ارزش مي باشد.
ب. صرف نظر از ضعف سندي، اين روايت به لحاظ دلالت و معني نيز دچار تعارض، چندگانگي و تشويش در نقل مي باشد؛ به گونه اي كه برخي از نقلها برخي ديگر را تكذيب مي نمايند. به عنوان مثال، در برخي نقلها اين گونه آمده است كه وقتي عمر به خواستگاري امّ كلثوم آمد، علي عليه السلام مسئله كوچكي سنّ ام كلثوم را مطرح نمودند و در برخي نقلها آمده است كه حضرت فرمودند: «من او را براي فرزندان برادرم جعفر بن ابي طالب نگه داشته ام.» در نقل ديگري بيان شده است كه علي عليه السلام بدون درنگ ام كلثوم را نزد عمر فرستاد تا او را نگاه كند.
ديدگاه شيعه
در مورد ازدواج امّ كلثوم با خليفه دوم، در ميان دانشمندان شيعه ديدگاه هاي متفاوتي مطرح است كه در ذيل به برخي از آنها اشاره مي شود:
1. برخي از دانشمندان شيعه از جمله شيخ مفيد، اين تزويج را به شدّت انكار نموده و بر اين باورند كه چنين ازدواجي اساسا رخ نداده است.
2. ديدگاه ديگر اين است كه اُمّ كلثوم دختر واقعي علي عليه السلام نيست؛ بلكه ربيبه دختر خوانده علي عليه السلام بوده است. براساس اين ديدگاه، امّ كلثوم دختر واقعي ابوبكر بوده، مادرش أسماء بنت عميس است. پس از مرگ ابوبكر، اَسماء به همسري علي عليه السلام در آمد و امّ كلثوم همراه مادرش به خانه علي عليه السلام آمدند.
اين ديدگاه متعلّق به آيت اللّه العظمي مرعشي نجفي رحمه الله است. ايشان در اين باره مي فرمايند: «امّ كلثوم كه با عمر ازدواج كرد، ربيبه علي عليه السلام و دختر اسماء بنت عميس از ابوبكر بود. او كودك بود و با ازدواج اسماء با علي عليه السلام پس از مرگ ابوبكر به خانه علي عليه السلام آمد و بزرگ شد و با عمر ازدواج كرد. او را همه جا امّ كلثوم بنت علي عليه السلام مي گفتند. او با پسرش زيد بن عمر در زمان امام مجتبي عليه السلام فوت كردند. امام عليه السلام بر او و پسرش يك نماز ميّت خواند و همين دليل بر جواز نماز بر دو ميّت در يك نماز شد.
امّ كلثوم دختر فاطمه عليهاالسلام در كربلا با خواهرش زينب عليهاالسلام بود و در شب يازدهم تا صبح مواظب اطفال امام حسين عليه السلام بود كه خود دليل ديگري بر نفي ازدواج او با عمر است؛ زيرا اگر زن عمر بود و فرزندي داشت، در جريان كربلا منعكس مي شد، در اسارت كوفه و شام مطرح مي گشت. اصولاً براي او حرمتي قائل مي شدند.»
3. ديدگاه ديگر اين است كه اين ازدواج صورت گرفت؛ ولي از روي تهديد و اكراه و اجبار. در منابع حديثي شيعه رواياتي وجود دارد كه نشانگر وقوع اين ازدواج از روي تهديد و ارعاب مي باشد. در ذيل به نمونه اي اشاره مي شود:
محمد بن ابي عمير از هشام بن سالم از امام صادق عليه السلام نقل مي كند كه فرمود: «هنگامي كه عمر [از اُم كلثوم [نزد علي عليه السلام خواستگاري نمود، حضرت در پاسخ او فرمودند: او كم سنّ و سال است. عمر با عباس عموي علي عليه السلام ملاقات كرد و گفت: آيا در من عيبي هست؟»
عباس گفت: چه شده؟ عمر گفت: به خواستگاري دختر برادرزاده ات رفتم؛ [ولي او پاسخ منفي به من داد و [من را ردّ نمود. به خداوند سوگند! چاه زمزم را پُر مي كنم و هيچ نشانه بزرگي و كرامت براي شما نيست، مگر آنكه آن را از بين خواهم برد و هر آينه دو شاهد براي او اقامه كرده، به اتّهام سرقت دست راست او را قطع خواهم نمود. پس عباس نزد علي عليه السلام آمد و او را [از تهديدهاي عمر] آگاه ساخت و از ايشان درخواست نمود تا امر [اين ازدواج[ را به او واگذار نمايد. علي عليه السلام نيز مسئله ازدواج ام كلثوم را به عموي خود عباس سپرد.»[1]
در مورد اين روايت، چند نكته داراي اهميت مي باشد:
1. در وهله اوّل، علي عليه السلام به درخواست عمر پاسخ منفي دادند و فرمودند: امّ كلثوم هنوز به سنّ ازدواج نرسيده است. اين پاسخ، خود بيانگر ناخرسندي علي عليه السلام از اين پيوند بوده است.
2. عمر از تهديدهاي شديدي مانند نابود ساختن نشانه هاي بزرگي و كرامت اهل بيت عليهم السلام و اتّهام سرقت بهره برده است. اين تهديدها از يك سو، جان علي عليه السلام و خاندان و شيعيان ايشان را به مخاطره انداخت و از سوي ديگر، كيان دين و جامعه اسلامي را مورد تهديد و بي ثباتي قرار مي داد.
3. علي عليه السلام ، به منظور احترام گذاشتن به درخواست عموي خود، تصميم گيري نهايي در مورد اين ازدواج را بر عهده عباس گذاشتند.
با توجه به آنچه ذكر شد، چگونه اين پيوند مي تواند از روي رضايت و خشنودي علي عليه السلام صورت گرفته باشد؟ ازدواجي كه آغازش با انكار و مخالفت علي عليه السلام بود و منجرّ به تهديدهاي شديد از سوي خليفه دوم گرديد، چگونه مي تواند نشانگر دوستي و روابط حسنه ميان علي عليه السلام و خليفه دوم باشد؟
مخصوصا از اين جهت كه اصلِ اين ازدواج و اصل وجود فردي از فرزندان علي عليه السلام به نام امّ كلثوم كه با عمر ازدواج نمود، مورد نفي و انكار برخي از دانشمندان بزرگ شيعه است.
*برگرفته از مقاله مجله مبلغان :: بهمن 1386، شماره 100 مصطفي عزيزي علويجه
[1] الكافي ج : 5 ص : 346
براي رهائي از ترسيدن از مرگ
براي رهائي از ترسيدن از مرگپرسش:سلام....از مرگ خيلي مي ترسم...از نماز هايي كه بچه بودم و قضا شد.از غيبت هايي كه كردم....چه كار كنم؟پايگاه حوزه، شماره 18178،پاسخ:قبل از بررسي مشكلتان بايد به شما تبريك گفت كه در بهترين دوران عمرتان توانستهايد در مسير زندگي خود چرخشي آگاهانه و انتخاب گرانه داشته باشيد و پردههاي غفلت در گذشته را دريده و روبه سوي خدا نماييد. چهبسيارند كساني كه عمري را در غفلت و بيخبري به سر برده و آن گاه بيدار ميشوند كه همه فرصتهاي طلايي از كف رفته و جز خسران ابدي براي خود ذخيرهاي نمييابند. بنابراين قدر اين نعمت بزرگ الهي را بدانيد و به آستان كبريايياش شكر و سپاس به جاي آوريد و از او ثبات قدم در راه دينش را طلب كنيد و نگذاريد كه شيطان بار ديگر بر سر راهتان كمين كرده و شما را از اين مسير منحرف سازد. خداوند توبه كاران بويژه جوانان تائب را بسيار دوستدارد و آغوش رحمت بيانتهايش را به سوي آنان گشوده و پياپي رحمتش را بر آنان فرو ميبارد. او وعده داده است كه همه گناهانشان را ميآمرزد و اگر بر مسير درست استقامت ورزند بهشت نيكو در انتظار آنان است. بنابراين وعدههاي الهي بشارت بزرگي براي امثال شماست؛ چنين رحمتي را غنيمت شماريد و از چشمه فيض ربوبي عطش دروني خود را سيراب سازيد. اما مشكلات:
1- ترس و وحشت از مرگ. در رابطه با اين مسأله ابتدا بايد علل و عوامل آن را شناخت تا بتوان با آنها مبارزه كرد.
اين عوامل عبارتند از :
الف) فقدان درك صحيحي از ماهيت مرگ، به عبارت ديگر نداشتن فلسفه جامع حيات،
ب) حب دنيا،
ج) گناه. زيرا انسان گناهكار مرگ را اولين منزل عقوبت و عذابهاي خويش ميبيند
د) مصروف داشتن تلاش و فعاليت هاي خود براي آبادسازي زندگي دنيوي و فرو نهادن تلاش براي سراي جاويد آخرت.
از امام مجتبي (ع) سوءال شد:چرااز مرگ هراسناكيم؟ فرمودند:«براي اين كه دنياي خويش را آباد و آخرت را ويران ساختيد از اين رو گذر از آبادانگاه به سوي ويرانكده برايتان مخوف و دهشت انگيز مينمايد.» اكنون چه بايد كرد وچگونه ميتوان با اين عوامل مبارزه نمود و مرگ را مطبوع و دلپذير دانست؟ البته ترس از مرگ براي ما طبيعي است اما دليل بر يأس و نااميدي نمي باشد بلكه در اين رابطه راه هاي متعددي وجود دارد و شايد خود شما هم برخي از آنها را بدانيد؛ ولي دانستن كافي نيست و اگر جدا خواستار فايق آمدن بر اين مشكل هستيد بايد با عزمي قاطع و ارادهاي استوار در دو بعد علم و عمل پيشه سازيد و ميزان موفقيت شما بستگي به ميزان اهتمام در به كار بستن رهنمودهاي زير دارد:
(1) درك و بينش خود را با مطالعات عميق و ژرف پيرامون ماهيت گذران و مقدماتي دنيا و اهميت سراي جاويد آخرت دگرگون سازيد و در خود انقلاب فكري متناسب با فرهنگ قرآني پديد آوريد. البته اين انقلاب تا زماني كه درذهن محصور بماند و به ژرفاي ضمير راه نيابد و به يقين قلبي تبديل نشود كافي نيست. بنابراين بايد آنچه را كه با علم حصولي كسب ميكنيد به شهود قلبي و علم حضوري مبدل سازيد. از ديدگاه قرآن حيات واقعي سراي آخرت است(ان الدار الاخره لهي الحيوان) و كسي كه قلبا چنين چيزي را باور داشته باشد اندكي از مرگ هراس نخواهد داشت. زيرامرگ تولدي تازه است كه انسان را به حيات و جايگاه اصلياش رهنمون ميشود. از اين رو انسان موحد به جايي ميرسد كه چون اميرالمؤمنين(ع) ميفرمايد: «مرگ براي فرزند ابوطالب گواراتر است از سينه مادر برايطفل».
به قول شاعر:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آي تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
من ازو جاني ستانم پربها او ز من دلقي ستاند رنگ رنگ
كسي كه به چنين مرحلهاي رسيد خواه ناخواه حب دنيا را نيز از كف ميدهد. پس مهمترين عامل در غلبه بر ترس، اميد به رحمت الهي است و با توكل برخدا و توسل به اهلبيت عليهم السلام كه بهترين الگو مي باشند، مي توان بر اين امر فائق آمد.
(2) براي تفوق بر اين عامل بايد به اطاعت از اوامر و نواهي الهي پرداخت. پس كسي كه چنين كند او را از مرگ باكي نيست. زيرا براي او فرشته مرگ آورنده بشارت بهشت و نعيم است و نيز در روايت آمده است كه: هرگاه از مرگ هراسناك شديد استغفار كنيد. زيرا بر اثر آن خداوند گناهان شما را ميآمرزد و در نتيجه ترس شما كاهش مييابد. ديگر اينكه انسان قدري از زندگي خود را نيز مصروف آخرت سازد و ضمن تأمين نيازهايضروري دنيوي خويش قدري نيز به آبادسازي آخرت بپردازد. آنچه در اين زمينه بسيار مفيد ميباشد عبارت است از: خدمت به ديگران، بنيانگذاري سنتهاي نيكو و خدمات معنوي- مادي و اجتماعي، صله رحم، روزه و بطور كل انجام اعمال نيك.
2- ناتواني در جبران گذشتهها: در اين مورد توجه به چند نكته لازم است:
الف- در اسلام هيچ تكليفي فوق توان انسان خواسته نشده است.
ب- احساس يأس و ناتواني در شما چندان منطقي نيست. بلكه اين يكي از دامهاي شيطان براي جلوگيري از رشد وسعادت شماست.
بنابراين: در مورد نمازهايي كه فوت شده در هر شبانه روز در كنار هفده ركعت نماز واجب هفده ركعت هم نماز قضا بخوانيد تا تدريجا ذمه شما بريء شود. حتي اگر همين نمازها را در وقت نافله به جا آوريد علاوه بر قضا ثواب نافله هم براي شما نوشته ميشود و اين نيز لطف افزونتري از ناحيه خداست، در مورد غيبت و ساير گناهان، اگر امكان طلب و درخواست حلاليت وجود دارد، حلاليت بخواهيد و اگر اين امكان وجود ندارد طلب بخشش و استغفار از خداوند براي ايشان و خودتان داشته باشيد مطمئنا استغفار حلال همه اين مشكلات خواهد بود.[1]
3- نكته آخر و بسيار مهم اين است كه انسانها چه از مرگ بترسند و چه نترسند مرگ به سراغ همه مي آيد و هيچ كسي نمي تواند از دست مرگ فرار كند چرا كه مرگ همه را به آغوش خود مي كشاند پس بنابر آنچه قبلا در مورد توكل به خدا و انجام اعمال نيك و غيره ذكر شد بايد آماده مرگ شد و ترسيدن كاري را درست نمي كند همانطور كه خداوند در قرآن فرموده:
«مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ في سَبيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ في كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ»[2] مثل (انفاقات) كساني كه اموالشان را در راه خدا انفاق ميكنند مثل دانهاي است كه هفت خوشه بروياند، در هر خوشهاي يكصد دانه باشد (پس انفاق هر چيزي هفتصد برابر پاداش دارد) و خداوند براي هر كه بخواهد (و حكمتش اقتضا كند) چند برابر ميكند، و خداوند (از نظر وجود و توان و رحمت) داراي وسعت است و داناست.
صور اسرافيل پايان دنيا
صور اسرافيل پايان دنيا
رسيدن قيامت علاوه بر آنكه در كتابهاي آسماني وعده شده است و توسط 124000هزار پيغمبر تاكيد و تبليغ شده است، از طريق عقل و علم نيز قابل درك و اثبات است. دانشمندان افول انرژي خورشيد را پيش بيني كرده اند همانطور كه قرآن فرموده است: و اذا الشمس كورت؛ آن هنگام كه خورشيد كور شود پس روزي خواهد رسيد كه خورشيد بر دنيا نتابد.
منابع انرژي زمين نيز رو به پايان است و طبيعت روند رو به ضعف دارد حال آنكه "زمان"، پايان و انتهايي ندارد ناچار، جهان مجبور به تحمل روزگاري دگرگون و آغازي دوباره خواهد بود كه همان قيامت است اما كيفيت اين قيامت را ديگر بايد از منابع آسماني پرسيد، علم اگر هم به مطالبي در اين زمينه برسد كامل و دقيق نخواهد بود.
از آيات اين طور به نظر مي رسد كه حيات در دنيا با يك صداي عظيم به پايان خواهد رسيد كه صور اسرافيل نام دارد. صور به معناي شاخ است و مراد از آن همان شيپور است. و اسرافيل مقربترين فرشته الهي و به معناي عبدالله است .
راويان معتبر از حضرت زين العابدين عليه السّلام روايت كرده اندكه فرمود صور اسرافيل شاخى بزرگ است كه يك سر و دو طرف دارد و بين آن طرفى كه به سوى زمين است تا آن طرفى كه بالاست بسوى آسمان، مانند فاصله زمينهاى هفتگانه تا فراز آسمان هفتگانه است در آن صور سوراخهائيست به تعداد ارواح مردم، و گشادى دهانه آن به اندازه بين زمين و آسمان است.
البته گـروهـى از مـحـقـقـان و مـفـسران گويند: ممكن است كه تعبير از صور و شيپور و شاخ تو خالى، تعبيرى كنايى باشد كه مراد صاعقه و صيحه عظيمى است كه تمام آسمان و زمينى را پـر مـى كـنـد و سبب مرگ ناگهانى همه موجودات زنده مى شود و يا همه را به حركت و جنبش در مى آورد و سبب حبات آنهامى شود. اما اينكه چطور بواسطه يك صدا مهمترين اتفاقات دنيا يعني به آخر رسيدن دنيا و برپا شدن قيامت انجام مي شود، رازي دارد كه هنوز بر ما پوشيده است. اما تاثير امواج بسيار بلند در انهدام اشياء بر كسي پوشيده نيست جالب اينكه امواج صدا، هم در هوا و هم آب و هم در جامدات نفوذ مي كند. «امواج شديد، گاه همه چيز را در هم مى كويند، تاثير بمب ها و مواد مـنـفـجره بر بدن انسان ها و ساختمان ها از طريق همين امواج شديد صورت مى گيرد كه از آن تـعبير به موج انفجار مى كنند اين امواج مي توانند در يك لحظه هر گونه مقاومتى را در هـم بـشـكنننـد، و گـاه انـسـان يـا سـاخـتـمـانـى را بـه اجـزاى بسيار كوچكى هم چون پودر تـبـديـل كـنـند. بـنـابراين ، جاى تعجب نيست كه صيحه رستاخيز و بانگ صور در مدتى كوتاه مايه مرگ انسانها و در هم شكستن كوه ها شود.(فرشتگان و تحقيق قرآني روايي و عقلي، تاليف علي رضا رجالي تهراني، سايت غدير )
آنگاه خداوند از عزرائيل مىپرسد: چه كسانى باقيماندهاند؟ مىگويد: اين چهار فرشته، سپس امر مىكند كه آن سه فرشته را قبض روح كند و بعد مىپرسد: چه كسى باقيمانده؟ عزرائيل مىگويد: بنده ضعيف تو، عزرائيل، خطاب مىرسد: تو هم بمير، و در اين موقع عزرائيل صيحهاى مىزند ومي ميردكه اگر مردم پيش از مردنشان آن را شنيده بودند، همه مىمردند.پس جز خدايتعالي كسي زنده نماند . بعداز آن سالهاي طولاني بگذرد تا حوادث طبيعي براي بروز قيامت رخ دهد كه از جمله آن بازيافت اجساد مردگان است
براى صور اسرافيل سه نفخه است و اسرافيل سه مرتبه در آن مي دمد يك دميدن فزع، دوم دميدن موت، سوم دميدن بعث (زنده شدن)؛ هر گاه دوران نابودى رسد خداى عز و جل اسرافيل را فرمان دهد كه در صور بدمد دميدن فزع را، پس زمانى كه فرشتگان ببينند كه اسرافيل فرود آمده و صور همراه او است ميگويند كه خدا اجازه مردن اهل آسمانها را داده؛ پس اسرافيل در بيت المقدس فرود آيد سپس رو بقبله ايستد و در صور بدمد: يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ وَ كُلٌّ أَتَوْهُ داخِرِينَ(نمل ،87) ...و روزى كه دميده شود در صور پس هراسان شود هر كس در آسمانها و هر كس در زمين است مگر آن كس را كه خدا بخواهد و همه در پيشگاه خدا ذليل بيايند...(ارشاد القلوب، ترجمه مسرحمي ،ج 1،ص124 )
در نـهج لبلاغه آمده است: و در صور دميده مى شود و - دنبال آن قلب ها از كار مى افتد، زبان ها بند مى آيد و كوه هاى بلند و سنگ هاى محكم چنان بـه هـم مـى خـورد كـه مـتـلاشى و نرم مى شود، و جاى آن چنان صاف مى گردد كه گويا هرگز كوهى وجود نداشته است.
در اثر آن صور زمين بجنبش در آيد و زن شيرده طفل شيرخوارش را فراموش كند و هر باردارى بارش را بزمين گذارد. مردمان روى يك ديگر بيفتند بطورى كه گويا مستند در صورتى كه مست نيستند ولكن از بزرگى ترس و بيم آن روز است. از ترس ريشهاى جوانان سفيد شود و شياطين از ترس به اطراف زمين پرواز كنند و اگر اين نبود كه خداى تعالى روحهاى مردم را در جسدها نگاه مىدارد از وحشت اين نفخه از بدنها خارج مىشدند. (ارشاد القلوب-ترجمه مسترحمى ،ج1 ،128)
سپس امر مىكند خدا به اسرافيل كه بدمد در صور نفخهاى كه غش مىكنند از بيمش سپس از آن سرى كه بطرف زمين است صدائى بيرون آيد كه بجا نگذارد در زمين جن و انسى و شيطانى و... مگر اينكه غش كنند و بميرند و بيرون آيد صدائى از آن طرفى كه بسوى آسمانست پس بجا نماند در آسمانها صاحب روحى مگر اينكه بميرد خداى تعالى فرموده: مگر آن كس را كه خدا بخواهد و آن كس جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل، پس ايشانند كسانى كه خدا خواسته بجا مانند.
وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ...(زمر،68): چون دميده شود در صور اسرافيل جز آنكه خدا بقاى او را خواسته هر كه در آسمانها و زمين است يكسره مدهوش مرگ شوند...
در نـهج لبلاغه آمده است : و در صور دميده مى شود و- دنبال آن قلب ها از كار مى افتد، زبان ها بند مى آيد و كوه هاى بلند و سنگ هاى محكم چنان بـه هـم مـى خـورد كـه مـتـلاشى و نرم مى شود، و جاى آن چنان صاف مى گردد كه گويا هرگز كوهى وجود نداشته است
آنگاه خداوند از عزرائيل مىپرسد:
چه كسانى باقيماندهاند؟ مىگويد: اين چهار فرشته، سپس امر مىكند كه آن سه فرشته را قبض روح كند و بعد مىپرسد: چه كسى باقيمانده؟ عزرائيل مىگويد: بنده ضعيف تو، عزرائيل، خطاب مىرسد: تو هم بمير، و در اين موقع عزرائيل صيحهاى مىزند و مي ميرد كه اگر مردم پيش از مردنشان آن را شنيده بودند، همه مىمردند. پس جز خدايتعالي كسي زنده نماند. بعد از آن سالهاي طولاني بگذرد تا حوادث طبيعي براي بروز قيامت رخ دهد كه از جمله آن بازيافت اجساد مردگان است. در روايت است كه خداوند امر فرمايد آسمان را كه ببارد بر زمين مدت چهل شبانه روز كه همه جا را آب فرا گيرد، پس اجزاء بدنهاى مردگان در ميان آب باران جمع مىشود، و به هم مي پيوندد وقتي اجساد با سير طبيعي خلقت كامل شدند هنگامه قيامت فرا مي رسد. آنگاه خداوند ابتدا اسرافيل را زنده مي كند و به او امر مي كند كه در صور بدمد اسرافيل صيحه اي مي كشد كه تمام خلايق بر اثر آن زنده شده و از قبرهاي خود خارج مي شوند و وارد محشر مي شوند. ...(اقتباس ازهمان منبع )
و تـفـح فـى الصـور فـاذا هـم من الاجداث الى ربهم ينسلون: و چون در صور دميده شود، پس به ناگاه همه از قبرها به سوى خداى خود به سرعت مى شتابند. يـوم يـنفخ فى الصور و نحشر المجرين يومئذ زرقا(طه،102): روزى كه در صور دميده شود، و در آن روز مجرمان را با بدن هاى كبود جمع مى كنيم. و نـفـخ فـى الصـور فـجـمـعا(كهف،99): و در صور دميده شود پس همه خلق را (در صحراى قيامت ) گرد آوريم. يـوم يـنفخ فى الصور فتاتون افواجا(نبا،22) روزى كه در صور دميده شود و شما فوج فوج وارد محشر مى شويد.
عوامل بركت زا و بركت زدا
عوامل بركت زا و بركت زدا
رابطه معنويت و بركت
آن گاه كه در سايه سار معنويت و تقوا، بركات معنوي بر مردم باريدن گيرد، بركت هاي مادي نيز كم كم رخ مي نمايند و در اين گونه موارد ظاهر مي شوند:
1. فزوني در نان و غذا: رسول خدا صلي الله عليه و آله مي فرمايد: «گرده ها و قرص هاي نان خود را كوچك بگيريد؛ زيرا با هر قرص كوچك ناني، بركت وجود دارد».
2. بركت در مال: با بخشش و انفاق مال، بركت مال فزوني مي يابد و علي عليه السلام هم در اهميت اين امر مي فرمايد: «بركة المال في الصدقه».
3. فرزند صالح: داشتن فرزندان صالح، از مظاهر خير و بركت است. امام باقر عليه السلام درباره خيرآوري فرزند مي گويد: «هيچ فرزندي بر عبدالمطلب هديه نشد كه بركتش از علي عليه السلام بيشتر باشد؛ مگر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ».
اين بركت ها در سايه عبادت و حق گرايي و وظيفه شناسي تداوم مي يابد. دعا و ارتباط با خداوند، بركت هاي زندگي را زياد مي كند. احترام به بزرگ ترها نيز در افزايش رزق و روزي تأثيرگذار است. در برخي روايت ها آمده است: «سه چيز است كه در آن بركت وجود دارد: معامله مدت دار، قرض به هم دادن و مخلوط كردن گندم و جو براي مصرف خانه، نه براي فروش».
پيام متن:
1. فزوني در نان و غذا، بركت در مال و فرزند صالح از مظاهر بركت هستند.2. عواملي چون حق شناسي، شكرگزاري و قرض دادن، مايه افزايش رزق.
عوامل بركت زدا
گناهان و نافرماني ها، موجب سلب بركت در مال و عمر و زندگي است. در آيه اي آمده است: «ولكن كذّبوا فَاَخذناهم بما كانوا يكسبون» (اعراف: 96)، «آنان، يعني قوم هود، صالح، شعيب، نوح و لوط آيات الهي و پيامبران را تكذيب كردند و ما هم آنها را به كيفر اعمال زشت خويش رسانديم».در بيان اين آيه مرحوم طبرسي مي نويسد:
آنان مردمي بودند كه مرتكب گناه شدند و پيامبران را تكذيب كردند، خداوند هم درهاي بركت آسماني خود را به روي آنان بست و به خاطر كردار بدشان آنان را گرفتار تنگ دستي و مجازات كرد.
ترك نماز، از عوامل بركت زداست. حضرت زهرا عليهاالسلام درباره رخت بربستن بركت از عمر و مال انسان بي نماز مي فرمايد: «يَرْفَعُ اللّه ُ الْبَرَكَةَ مِنْ عُمْرِهِ وَ يَرْفَعُ اللّه ُ الْبَرَكَةَ مِنْ رِزْقِه».
هرگاه كم فروشي در ميان مردم رواج يابد، خداوند آنان را به خشكسالي و قحطي دچار مي سازد، چنان كه حضرت علي عليه السلام درباره زيان هاي كم فروشي مي فرمايد: «اذا طُفِفَتِ الْمِكْيالُ، اَخَذَهُمُ اللّه ُ بِالسَّنينَ وَ النَّقْصِ».
همچنين اگر زكات مال پرداخت نشود، به فرمايش حضرت امير عليه السلام :
اذا مَنَعوُ الزَّكاةَ، مَنَعَتِ الاْرَضُ بَرَكاتِها مِنَ الزَّرْعِ و الثِّمارِ وَالْمَعادِنِ.
هرگاه كه مردم زكات خود را نپردازند، زمين بركت خود را از زراعت و ميوه ها و معدن ها دريغ مي دارد.
پيام متن:
ايمان و تقوا، از عوامل بركت زا و گناه، بي نمازي، كم فروشي و عدم پرداخت زكات، از عوامل بركت زدا.خداوند مي فرمايد: از شرك و گناهان بپرهيزيد تا ما درهاي بركات و خيرات تكامل بخش را، از آسمان به وسيله آمدن باران و از زمين به خاطر روييدن گياهان و به وجود آمدن ميوه ها نازل گردانيم. همان گونه كه حضرت نوح عليه السلام به امت خويش وعده داد و گفت: «يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْرارًا» (نوح: 11)
اسباب بركت زدا در روايت ها
ترك امر به معروف و نهي از منكر، عامل ديگر از بين رفتن بركت است، همان گونه كه پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله مي فرمايد:تا زماني كه مردم امر به معروف و نهي از منكر كنند و بر كارهاي خير به يكديگر ياري رسانند، نعمت ها و خيرات از آنها رخت برنمي بندد، اما اگر اين دو را ترك كنند، بركات از آنها گرفته خواهد شد.
همچنين از ديدگاه امام علي عليه السلام خيانت، يكي ديگر از عوامل بركت زداست و ايشان مي فرمايد: «اذا ظهرتْ الخِياناتُ، ارتفعتْ البركاتُ؛ زماني كه خيانت ها آشكار شود، بركات از بين خواهد رفت». در حقيقت، گناهان اخلاقي و اقتصادي و اجتماعي، فاجعه هاي دردناك و هستي سوز جامعه بشري هستند كه باعث خشم خداوند مي شوند. رسول گرامي اسلام در هشداري مي فرمايد:
هرگاه خداوند بر امتي خشمگين شود و آن گاه بر آنان عذاب نازل نگرداند؛ نرخ هاي آنان را بالا مي برد، عمرهاي آنها را كوتاه مي كند، تجارت شان را به سود نمي رساند، ميوه هاي درختان شان را سالم و بي آفت نمي كند، چشمه ها و نهرهاي آن ها را پر آب نمي گرداند و باران را از آنان دريغ مي دارد.
رباخواري، رشوه خواري و ديگر درآمدهاي نامشروع عامل ديگر بركت زدايي شمرده مي شود، چنان كه امام موسي بن جعفر عليه السلام مي فرمايد: «به درستي كه حرام بركت ندارد و اگر هم نشو و نماي ظاهري داشته باشد، بركتي در آن نيست».
نكته مهم اين است كه شرط دست يابي به بركت هاي آسماني و زميني، داشتن ايمان و تقواي بالاست و در پرتو تقرب الهي و اطاعت و فرمان برداري از تعاليم انسان ساز اسلامي و دوري از كجروي ها و سركشي ها است كه خداوند خيرات و بركات خويش را به بندگان هديه مي كند.
پيام متن:
ترك امر به معروف و نهي از منكر، خيانت، رباخواري و رشوه خواري؛ از عوامل بركت زدا.
رباخواري، رشوه خواري و ديگر درآمدهاي نامشروع عامل ديگر بركت زدايي شمرده مي شود، چنان كه امام موسي بن جعفر عليه السلام مي فرمايد: «به درستي كه حرام بركت ندارد و اگر هم نشو و نماي ظاهري داشته باشد، بركتي در آن نيست»
عوامل بركت زا
بركت؛ به معناي فزوني، بسياري، خجستگي، يمن، نيك بختي و سعادت است.نظام طبيعت و عالم هستي را نظام علت و معلول و عالم سبب و مسبب دانسته اند. در پيدايش و استمرار بركت، نيت ها و كردار آدمي نقش به سزايي دارد.
خداوند متعال در قرآن به زيبايي به اين اصل اشاره مي كند كه:
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُري آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ
و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند، قطعا بركاتي از آسمان و زمين بر ايشان مي گشوديم.
علامه طبرسي در تفسير اين آيه مي نويسد:
خداوند مي فرمايد: از شرك و گناهان بپرهيزيد تا ما درهاي بركات و خيرات تكامل بخش را، از آسمان به وسيله آمدن باران و از زمين به خاطر روييدن گياهان و به وجود آمدن ميوه ها نازل گردانيم. همان گونه كه حضرت نوح عليه السلام به امت خويش وعده داد و گفت: «يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْرارًا» (نوح: 11) البته بركات آسمان به «دعا» و بركات زمين به «آسان انجام شدن حوائج و نيازمندي» هم تفسير شده است.
اگر اعمال بندگان بر اساس معيارهاي الهي شكل گيرد، رضايت خداوند را به همراه خواهد داشت و بركت هاي بي پايان الهي نصيب شان خواهد شد.
امام رضا عليه السلام مي فرمايد: خداوند متعال به يكي از پيامبران وحي فرستاد كه: «هرگاه من اطاعت شوم، راضي مي گردم و آن گاه كه رضايت داشتم، بركت مي دهم و بركت من هم بي پايان است».
گفتني است در سايه اجراي عدالت، جامعه به كمال معنوي مي رسد و در اين صورت، عنايت الهي شامل حال آنان مي گردد و پس از آن، بارش بركات را شاهد خواهيم بود، چنان كه حضرت علي عليه السلام به اين مهم اشاره مي كند كه:
«بِالعَدْلِ تَتَضاعَفُ الْبَرَكاتُ؛ به سبب عدل، بركات چند برابر مي شود».
از اين سخنان بر مي آيد كه در بركت، جنبه الهي و معنوي هم بسيار تأثيرگذار است و اين به فزوني، تعالي و ماندگاري نعمت كمك مي كند و در نهايت، انسان را به سلامت دنيوي و سعادت اخروي نزديك مي سازد.
پيام متن:
تقوا و پرهيزكاري، دوري از شرك و گناه، دعا و عمل صالح، انصاف و اطاعت از خداوند؛ از عوامل بركت زا.پيامبران زن در قرآن
پيامبران زن در قرآن
شايد عنوان نوشتار حاضر، اندكي شما را به حيرت افكنده باشد كه به حق چيزهاي نشنيده! مگر زنان هم به مقام نبوت رسيدهاند و ما خبر نداشته ايم؟ و اصلا كي و كجا كسي ياد دارد كه خداوند زني را به عنوان پيامبر بر مردم گسيل بدارد؟
اينها همه سوالاتي است كه ذهن و زبان نگارنده را از مدتي پيش به خود واداشته است و اين چند پاره خط، تلاشي است براي يافتن پاسخي قرآني و برهاني بدين مساله.
اگر در قرآن خواندي كه حضرت حق - جلّ و علا - خطاب به پيامبر دردانه اش – درود بي پايان بر او - چنين فرمايش كرده است كه " وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا نُوحِي إِلَيهِمْ ...(يوسف/109)، (يعني همه پيامبران پيش از تو مرد بوده اند)، فورا تيغ نقد بر اين نوشته نكش؛ چه اينكه بحث ما در نبوت زنان است و نه رسالت ايشان.
پاسخ نهايي منوط به ذكر مقدماتي چند است كه با هم مرور مي كنيم:
يكم: فرق است ميان نبوت و رسالت؛
ميان اين دو به تعبير منطق دانان، نسبت عموم و خصوص من وجه است يعني هر رسولي نبي است و تنها برخي از انبياء رسولند.
دانشمندان علوم اسلامي تعاريف گوناگوني از نبوت و رسالت به دست داده اند از جمله:
فيض كاشاني در علم اليقين، ج 1 مي گويد: «نبي» كسي است كه به او وحي شود تا خود عمل كند و «رسول» آن است به او وحي شود تا عمل كند و تبليغ كند.
از صاحب تفسير گرانسنگ الميزان (مجلد دوم، صفحه 139) هم بشنويد كه مي گويد: رسول حامل رسالت است و نبي حامل نبأ، رسول شرف وساطت بين خداوند و خلق را دارد و نبي شرف علم به خداوند و آنچه نزد او است.
جناب علامه در ج13الميزان بسط بيشتر داده اند كه رسول كسي است كه فرشته بر او نازل گردد و او فرشته را ببيند و با او تكلم كند. اما نبي كسي است كه فرشته را در خواب مي بيند و در خواب بر او وحي مي شود.
بنابراين، اگر در قرآن خواندي كه حضرت حق - جلّ و علا - خطاب به پيامبر دردانه اش – درود بي پايان بر او - چنين فرمايش كرده است كه " و َمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا نُوحِي إِلَيهِمْ ...(يوسف/109)، (يعني همه پيامبران پيش از تو مرد بوده اند)، فورا تيغ نقد بر اين نوشته نكش؛ چه اينكه بحث ما در نبوت زنان است و نه رسالت ايشان.
دوم: نبوت بر دو گونه است:1. نبوت انبائي 2. نبوت تشريعي؛
اولي از ذات و صفات و افعال الهي و به طور عام، از معارف الهي خبر ميدهد و دومي علاوه بر آن به تبليغ احكام، آداب و شريعت نيز مي پردازد.
بنابر بر مقدمه دوم، مراد ما در اين وجيزه، اثبات نبوت انبائي براي تني چند از زنان است نه نوبت تشريعي كه آن نبوت خاصّه است و از حوصله اين مقال بيرون.
دليل قرآني
اينك با مفروض انگاشتن مقدمات ياد شده، به منظور اثبات مقام نبوت حضرت مريم(س) به سراغ قرآن مي رويم:
در قرآن كريم آياتي وجود دارد كه ظاهر آنها دلالت بر نبوت حضرت مريم(س) مي كند. بعضي از آيات مزبور را در اينجا مي آوريم:
1-«إن الله إصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين ذريه بعضها من بعض و الله سميع عليم«( آل عمران / آيه 33 و 34)
خداوند، آدم و نوح، آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيد (انتخاب و اختيار كرد) منظور ما در اين آيه فعلا كلمه «آل عمران» است كه شامل مريم، مادر مريم و پسر مريم مي شود.
اگر چه اين نوع از نبوت(انبائي)، پشتوانه هر گونه رسالت و نبوت تشريعي است اما اختصاص به مردان ندارد بلكه زنان نيز مي توانند به اين مقام دست يابند.
2- و إذ قالت الملائكه يا مريم إن الله إصطفيك و طهرك و إصطفيك علي نساء العالمين.( آل عمران / آيه 42)
و زماني كه ملائكه گفتند اي مريم! همانا خداوند ترا برگزيد و پاك گردانيد و تو را بر زنان عالم، انتخاب كرد. در آيه فوق ملائكه با مريم سخن گفته اند و بلاواسطه و مستقيم علاوه بر آن، خبر اصطفاء و برگزيدنش را از طرف خداوند برايش آورده اند، كه در مجموع مي تواند مؤيد نبوت وي باشد، چنانكه بسياري از پيامبران الهي نيز به همين شكل برايشان وحي نازل مي شده است. و خصوصاً كه خداوند او را برگزيده است و اين گزينش به علت ويژگي و خصيصه اي كه در او وجود دارد، چنانكه آدم و نوح را به همين علت مورد اصطفاء قرار داده است.
دليل ما بر نبوت مريم(ع) اين است كه در آيه شريفه 33 آل عمران، كلمه اصطفا در مورد حضرت آدم و نوح و آل ابراهيم، قطعاً به معناي اختيار براي نبوت است، وحدت سياق ايجاب مي كند كه در مورد آل عمران (مريم و مادر مريم و پسر مريم) نيز، همين معنا باشد، وگرنه بايد مرتكب خلاف ظاهر آيه بشويم كه دليل بر اين كار نيست. و از طرفي چون در آل عمران حضرت عيسي(ع) هم وجود دارد، نمي شود گفت اصطفاء حتي در باره خود آل عمران هم به يك معنا نيست، زيرا در اين صورت در مورد حضرت عيسي(ع) كه يكي از آل عمران است حتماً بايد به معناي ديگري باشد كه نزد اهل ادب به ويژه از خداي حكيم، بعيد بلكه قبيح به نظر مي آيد.( زن و پيامبري، مرتضي فهيم كرماني)
دليل برهاني
باطن نبوت(انبائي) ولايت است. ولايت نيز مربوط به كمالات و قداست هاي روحي است و روح انسان نه مذكر است نه مونث، لذا برخي ارواح كه به جسم زنانگي تعلق يافته اند، داراي شأن ولايت هستند.
در توضيح بيشتر اين استدلال، حضرت استاد آيت اللّه جوادي آملي، در كتاب زن در آينه جلال و جمال، ص167بيان متيني دارند كه عينا مي آوريم:
قرآن كريم مسأله نبوت تشريعي را كه به صورت رسالت بيان مي شود ـ چون يك كار اجرايي است، و حشر با مردم را همراه دارد و رهبري جنگ و صلح و دريافت مسايل مالي و توزيع اموال و تنظيم كار جامعه را به عهده دارد ـ اين نوع نبوت را در اختيار مردها قرار داده و در سوره يوسف و سوره نحل مي فرمايد:
«ما ارسلنا من قبلك الارجالاً نوحي اليهم فاسألوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون».
يعني رسالت يك كار اجرايي است و ما قبل از تو اي پيامبر هيچ كسي را جز مرد به عنوان رسول نفرستاده و فقط به مردها وظيفه رسالت داديم.
پس رسالت به معناي رهبري جامعه، بيان حلال و حرام، واجب و مستحب، مكروه و مباح و مانند آن، نبوت خاصي است كه چون مقام اجرايي است به عهده مردها گذاشته شده، ولي نبوت اِنبائي بدين مفهوم است كه فردي از طريق وحي مطلع شود كه در جهان چه مي گذرد، آينده جهان چيست؟ و آينده خودش را ببيند و از آينده ديگران نيز باخبر شود، و اين نوع نبوت به ولايت برمي گردد، نه به نبوت تشريعي و رسالت اجرايي.
اگر چه اين نوع از نبوت، پشتوانه هر گونه رسالت و نبوت تشريعي است اما اختصاص به مردان ندارد بلكه زنان نيز مي توانند به اين مقام دست يابند.
اگر مراد قُرْطُبي و همفكران او، اثبات نبوت اِنبائي براي مريم است، اين را همه عرفا، حكما و محققان اهل تفسير مي پذيرند، و اگر منظور، نبوت تشريعي بوده كه مريم(ع) داراي رسالت بوده و وحي تشريعي دريافت مي كرده اين مردود است.
باطن نبوت(انبائي)ولايت است. ولايت نيز مربوط به كمالات و قداست هاي روحي است و روح انسان نه مذكر است نه مونث، لذا برخي ارواح كه به جسم زنانگي تعلق يافته اند، داراي شأن ولايت هستند.
علاوه بر مريم (س) عده اي به نبوت زنان ديگري چون "حنّه" (مادر مريم و همسر عمران بن ثامان)، مادر موسي(همسر عمران بن قاهث بن لاوي بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم)، آسيه(همسر فرعون) ساره(همسر ابراهيم نبي)، هاجر(كنيز ابراهيم نبي) نيز استدلال نموده اند.
به عنوان مثال ابن حجر عسقلاني در فتح الباري، ج6، ص515 با اين استدلال كه نبي كاملترين نوع انساني است و انسان كامل مصداق نبوت است مي گويد: در روايات آمده است كه برخي زنان مانند مريم و آسيه از جمله كامل ترين انسان ها بوده اند.
در كتاب مقدس به نام شش زن برمي خوريم كه عنوان "نبيه" دارند: دبوره، حُلده، دختران فيلپس، حنّا و مريم.
البته بحث در باب ضعف و قوت موافقان و مخالفان در اين مساله، مجالي فراختر از اين مقال مي طلبد كه شايسته است علاقمندان به كتابهايي چون "زن و پيامبري" تاليف دانشمند محقق شيعي، مرتضي فهيم كرماني مراجعه نمايند.
تست: چقدر خدا شما را دوست دارد
تست: چقدر خدا شما را دوست دارد
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد : اگر بخواهى خود را امتحان كنى كه در تو خيرى هست ، به قلبت مراجعه كن ، اگر...
از متكبّر در تعجّبم
ابو حمزه ثمالى از حضرت سجّاد عليهالسلام نقل مىكند كه حضرت فرمود : از متكبّر فخر فروش عجب دارم كه ديروز نطفه بود و فردا جيفه است ، عجب از كسى كه در حق خدا شك دارد در حالى كه اين همه مخلوقات الهى را مىبيند ، عجب از كسى كه منكر مرگ است ، در حالى كه هر شب و روزى مىميرد و عجب از كسى كه جهان بعد را منكر است ، در حالى كه جهان فعلى را مىنگرد و عجب از كسى كه براى خانه فنا كار مىكند ، در حالى كه عمل براى خانه بقا را ترك كرده است
عيسى و شخص معجب
امام صادق عليهالسلام فرمود : راه و روش عيسى در تبليغ دين گردش در شهرها بود ، در يكى از گردشهايش بيرون شد در حالى كه مرد كوتاه قدى از يارانش به همراهش بود . چون عيسى به دريا رسيد ، از روى يقين نام خدا را برد و روى آب به راه افتاد ، چون آن مرد عيسى را اين چنين ديد او هم با يقين كامل نام حضرت حق را به زبان جارى كرد و دنبال عيسى به روى آب به راه افتاد تا به عيسى رسيد .
در اين حال عجب و خودبينى او را گرفت ، با خود گفت : اين عيسى روح اللّه است كه به روى آب راه مىرود و من همانند او ، پس او را بر من چه برترى است ؟ امام فرمود : به محض اين انديشه به زير آب رفت ، در آن حال عيسى را به عنوان كمك صدا زد ، آن حضرت وى را از آب بيرون آورده سپس به او فرمود : چه گفتى ؟ در پاسخ عيسى ، انديشهاش را بيان كرد و اين كه آلودگى عجب گريبانش را گرفت ، عيسى فرمود : خود را به جايى واداشتى جز آنجا كه خدايت واداشته و بدين جهت مورد خشم خدا شدى ، از آنچه كه گفتى به درگاه حضرت حق توبه كن . سپس امام صادق عليهالسلام فرمود : آن مرد توبه كرد و به مقامى كه خدا به او داده بود بازگشت
خود را امتحان كنيم
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد : اگر بخواهى خود را امتحان كنى كه در تو خيرى هست ، به قلبت مراجعه كن ، اگر عاشق اهل طاعت و دشمن اهل معصيتى در تو خير هست و خداوند دوستت دارد و اگر دشمن مردم مؤمنى و علاقهمند به اهل معصيت در تو خيرى نيست و خداوند دشمن توست و مرد با همان است كه به آن علاقهمند است.
از متكبّر در تعجّبم
ابو حمزه ثمالى از حضرت سجّاد عليهالسلام نقل مىكند كه حضرت فرمود : از متكبّر فخر فروش عجب دارم كه ديروز نطفه بود و فردا جيفه است ، عجب از كسى كه در حق خدا شك دارد در حالى كه اين همه مخلوقات الهى را مىبيند ، عجب از كسى كه منكر مرگ است ، در حالى كه هر شب و روزى مىميرد و عجب از كسى كه جهان بعد را منكر است ، در حالى كه جهان فعلى را مىنگرد و عجب از كسى كه براى خانه فنا كار مىكند ، در حالى كه عمل براى خانه بقا را ترك كرده است.
برگرفته از كتاب حكايتهاي عبرت آموز استاد حسين انصاريان
عزاداري يا خودآزاري؟!
عزاداري يا خودآزاري؟! الف – سخن با كساني كه به خرافات رو آوردهاند.1- انسان موظف به مراقبت و محافظت از خود است2- همدردي با حضرت زينب عليهاالسلام3- درك مصيبات وارده به امام حسين عليه السلام4- سيره ائمه اطهار در عزاداري حضرت سيدالشهدا عليه السلام5- سينهخيز رفتن به سمت حرم ائمه اطهار از كجا آمده است؟6- امام نيازي به «سگ» ندارد، شيعه ميخواهدب- سخني با دشمنان اسلامج- وظايف و رسالت علما راز سعادت انسان در اين است كه از نعمت جاذبه و دافعهاي كه خداوند در وجودش به وديعه نهاده در مسير صحيح كه بر مبناي وحي ميباشد استفاده كند.جذب و دفع امري بديهي است كه در نهاد انسان وجود دارد و انبياء مبعوث شدهاند تا استفاده صحيح از آنها را به انسان آموزش دهند.جذب و دفع ابزار است و زماني انسان را به سعادت ميرساند كه از آنها بر اساس وحي الهي استفاده شود وگرنه كافران و منافقان و شياطين هم اين ابزار را دارند.همه مشكلات بشر از عدم جذب و دفع مطلوب است يعني حركت برخلاف مبناي وحي ميباشد. حبّ و بغضها و حق و باطل كردنهاي بشر از همين جذب و دفع است كه اگر صحيح عمل شود سعادتمند ميشود.در اين بين كساني هستند كه نميگذارند انسان به سعادت برسد كه هوا و هوس از درون و ابليس و شياطين و منافقان از برون دست به دست هم دادهاند براي ممانعت از رسيدن انسان به سعادت حقيقي. چرا كه همه اينها ابزار منفي هستند براي مقابله با جذب و دفع واقعي. و انسان را به مسيري سوق ميدهند كه چيزي را جذب كنند و به سمت چيزي بروند كه خواست خدا نميباشد و چيزي را دفع كنند كه رضايت خدا در جذب آن ميباشد. و اين بالعكس عمل كردن باعث گمراهي و نرسيدن به سعادت انسان ميشود.خداوند خود ميفرمايد كه اين شياطين قصد اطفاء نور الهي را دارند. «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ. (1)يعني دشمنان تلاش ميكنند نور الهي خاموش شود كه كسي به سوي آن هدايت نشود اما خداوند هم كامل كننده نور خويش است و انبياء و ائمه كساني هستند كه نور خدا را روشن ميدارند و انسان را به سوي آن كه رمز سعادت حقيقي انسان ميباشد رهنمون ميدهد.مسلمان حق ندارد كه خون خود را بدون دليل شرعي و عقلي بريزيد مگر در دفاع از دين، ناموس، آبرو و وطن . ما در هيچ جايي از قرآن و سنت نداريم كه ميتوانيم در عزاي امام حسين و ديگر ائمه عليهمالسلام آسيبي به خود رسانده و خوني جاري نمائيم. اين چه تجليلي از عزاي امام حسين عليهالسلام است كه باعث ضايع شدن آيات قرآن ميشود؟ آيا چنين عزاداريي كه باعث بيتوجهي به آيات الهي ميشود ارزشي دارد؟!در روز قيامت كه روز حساب و كتاب است و گمراه شدگان و فريب خوردگان شيطان، از شيطان شكايت ميكنند، شيطان ميگويد: من وعده دادم، خدا نيز به شما وعده داد ولي وعده من دروغ و وعده خدا صادق بود، خودتان دنبال وعده من آمديد. من كار ديگري نكردم. و اين واقعيتي است كه انسان دچار آن ميشود.پس دشمن؛ اعم از دروني و بيروني در صدد برنامهاي است كه انسان در جذب و دفع بر اساس وحي عمل نكند و در نتيجه منحرف شود و به سعادت نرسد. يعني قصد دارند مقياس جذب و دفع صحيح را كه بر اساس وحي الهي ميباشد را از انسان بگيرند.تمام اعمال انسان در دو شاخه اصلي جذب و دفع ميگنجد كه اگر درست عمل كند به سعادت ميرسد و در غير اين صورت راه خسران و گمراهي را طي مينمايد. فلسفه بعثت انبياء نيز اينست كه جذب و دفع انسان را بر اساس وحي آموزش دهند.در آيه فعل «يريدون» مضارع است كه استمرار را ميرساند يعني دشمن هيچگاه از اين تلاش دست بر نميدارد حتي زماني كه انسان در خواب است او در تلاش براي برنامهريزي و به بيراهه كشاندن انسان ميباشد كه نور الله را اطفاء كند. چرا كه نور وسيله تشخيص موضوعات است و اگر نور نباشد چيزي قابل تشخيص نميباشد. براي همين است كه دشمن قصد اطفاء نورالله را دارد كه انسان «حق» را تشخيص ندهد. در آيه بحث دشمنشناسي هم مطرح شده است كه اي انسان مراقب باش كه دشمن هرگز از تلاش براي گمراه كردن تو دست برنميدارد.اين نشانگر عدم معرفت اين افراد نسبت به خاندان وحي ميباشد كه تصور ميكنند ايشان به آيات الهي عامل نيستند حال آن كه تنها كساني كه دقيقاً نسبت به فرامين و آيات الهي عاملاند اين خاندان ميباشند. و اين قضيه در مورد زينب كبري عليهاالسلام تحريفي بيش نيست كه در مقاتل نيز ذكر نشده و متأسفانه مرثيهسرايان در اشعار و روضههاي خود ذكر ميكنند و محضر مبارك عمه سادات، ظلم مينمايند.همه مشكلات بشر از عدم جذب و دفع مطلوب است يعني حركت برخلاف مبناي وحي ميباشد. حبّ و بغضها و حق و باطل كردنهاي بشر از همين جذب و دفع است كه اگر صحيح عمل شود سعادتمند ميشود.حال پس از ارائه اين مقدمه دريافتيم كه شياطين دروني و بيروني در تلاشاند كه انسان را به سمت جذب و دفع نامطلوب بكشانند. يكي از اين موارد عزاداري براي حضرت سيدالشهداء ميباشد كه متاسفانه تحريفات و خرافات بسياري در اين مسئله جاي گرفته است.شياطين مسائلي را چنان جلوه دادهاند كه برخي به صورت ناصحيح جذب آن شدهاند و به بيراهه رفتهاند و عظمت و هدف اصلي عزاداري براي امام حسين عليه السلام را خدشهدار نموده است. اين مقاله در سه بخش به طرح موضوعاتي ميپردازد كه اميد روشنگري دارد. الف – سخن با كساني كه به خرافات رو آوردهاند.1- انسان موظف به مراقبت و محافظت از خود است.يكي از امانتهايي كه خداوند به انسان سپرده است همين جسمي است كه انسان موظف است از آن به خوبي مراقبت كند و ضرري به آن وارد ننمايد چرا كه در قبال اين جسم بايد پاسخگو باشد. نبايد به عمد حتي خراشي بر آن وارد كرد و خوني از آن جاري نمود.عدهاي ديگر در توجيه عمل قمهزني خود ميگويند براي اين كه مصيبات وارده به امام حسين عليه السلام را درك نمائيم قمه ميزنيم و به خود جراحاتي وارد مينمائيم.آخر اين چه منطق بي استدلالي است كه برخي براي خود گزيدهاند؟! مگر امام، خود آن ضربات را بر پيكر مطهرش وارد كرده است؟خداوند در سوره مائده ميفرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ.» (2)البته اين مراقبت فقط جسم را شامل نميشود بلكه روح و جان را نيز در برميگيرد. كه در اينجا بحث مراقبت جسم مربوط به بحث ما ميشود. پس در اين آيه يكي از وظايف انسان مراقبت از خود مطرح شده است.خداي متعال در آيه ديگري ميفرمايد:«وَ مَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَ غَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا» (3)؛ هر كس مومني را به عمد بكشد، كيفر او جهنم است كه در آن همواره خواهند بود و خدا بر او خشم گيرد و لعنتش كند و برايش عذابي بزرگ آماده سازد.«مومن در اين آيه دو مفهوم دارد: اول هر كس كه مومن باشد؛ دوم خود فرد هم كه مومن است. پس چه مومني كشته شود و چه خود را بكشيم شامل اين آيه و لعنت و عذاب الهي ميشويم.بر اساس اين آيات مشخص شد كه انسان حق ندارد تعمداً كوچكترين آسيبي به خود برساند. بلكه موظف است از خود محافظت نمايد. به همين دليل است كه خودزني و خودكشي حرام ميباشد. حال سوالي مطرح ميشود كه افرادي كه به قمهزني رو ميآورند چگونه اين آيات الهي را توجيه كرده و بر خلاف آن عمل مينمايند؟!مسلمان حق ندارد كه خون خود را بدون دليل شرعي و عقلي بريزيد مگر در دفاع از دين، ناموس، آبرو و وطن . ما در هيچ جايي از قرآن و سنت نداريم كه ميتوانيم در عزاي امام حسين و ديگر ائمه عليهمالسلام آسيبي به خود رسانده و خوني جاري نمائيم. اين چه تجليلي از عزاي امام حسين عليهالسلام است كه باعث ضايع شدن آيات قرآن ميشود؟ آيا چنين عزاداريي كه باعث بيتوجهي به آيات الهي ميشود ارزشي دارد؟! 2- همدردي با حضرت زينب عليهاالسلامعدهاي معتقدند كه براي همدردي با زينب كبري قمهزني ميكنيم چرا كه ايشان پس از شهادت برادر بزرگوارشان سر مبارك خود را به محمل زده كه باعث شكسته شدن آن شد.آخر ظلم و تحريف در مورد اهلبيت پيامبر اكرم عليهم السلام تا چه حد؟!چگونه ممكن است كه زينب كبري كه در خانه وحي متولد گشته و در دامان پر بركت اميرمؤمنان علي عليهالسلام و فاطمه زهرا عليهاالسلام و در كنار امام حسن و امام حسين عليهماالسلام تربيت شده باشد به آيات الهي عامل نبوده و به گونهاي خودزني نمايد؟!آخر مگر براي درك مصيبت بايد خود را به مصيبت مبتلا سازيم؟ اين چه منطق مضحكي است كه برخي براي خود عَلَم كردهاند؟!اين نشانگر عدم معرفت اين افراد نسبت به خاندان وحي ميباشد كه تصور ميكنند ايشان به آيات الهي عامل نيستند حال آن كه تنها كساني كه دقيقاً نسبت به فرامين و آيات الهي عاملاند اين خاندان ميباشند. و اين قضيه در مورد زينب كبري عليهاالسلام تحريفي بيش نيست كه در مقاتل نيز ذكر نشده و متاسفانه مرثيهسرايان در اشعار و روضههاي خود ذكر ميكنند و محضر مبارك عمه سادات، ظلم مينمايند. 3- درك مصيبات وارده به امام حسين عليه السلامعدهاي ديگر در توجيه عمل قمهزني خود ميگويند براي اين كه مصيبات وارده به امام حسين عليه السلام را درك نمائيم قمه ميزنيم و به خود جراحاتي وارد مينمائيم.آخر اين چه منطق بي استدلالي است كه برخي براي خود گزيدهاند؟! مگر امام، خود آن ضربات را بر پيكر مطهرش وارد كرده است؟اگر نحوه درك كردن مصيبات ائمه و خصوصاً امام حسين عليه السلام مبتلا نمودن خود به آن مصيبتهاست پس چند پيشنهاد ارائه ميشود:- براي درك بيشتر مصيبات وارد به امام پس از قمهزني و وارد كردن جراحات بر خود، بر زمين بخوابيد و اسباني را كه از قبل نعل نو زده و آماده كردهايد را بر خود بتازانيد تا درك كنيد كه چگونه پيكر مطهر امام زير سم اسبان ماند.- براي درك مصيبت شهادت اميرالمؤمنين علي عليه السلام، در شب شهادت ايشان شمشيري را زهرآلود كرده و بر فرق خود فرود آوريد.- براي درك مصيبت شهادت امام كاظم عليه السلام كه به نقل از تاريخ هفت الي چهارده سال در زندان بودهاند؛ در ايام شهادت ايشان فقط يك هفته خود را در سياهچالي زنداني نمايد.- براي درك مصيبت شهادت امام رضا عليه السلام كه با سم به شهادت رسيدند در ايام شهادت ايشان زهر نوش جان نماييد.آخر مگر براي درك مصيبت بايد خود را به مصيبت مبتلا سازيم؟ اين چه منطق مضحكي است كه برخي براي خود عَلَم كردهاند؟!عزاداري امام حسين عليه السلام بايد شايسته آن امام بزرگوار باشد و موجب وهن و تضعيف اسلام و مذهب شيعه نشود، بلكه همانند قيام آن حضرت باعث بقاء و عزت اسلام شود.در ضمن مگر قرار است با عزاداري براي شهادت ائمه اطهار به اين درك برسيم كه ايشان چه مصيباتي را متحمل شدهاند و يا هدف؛ زنده نگه داشتن اهداف والاي ايشان است؟!زنده نگه داشتن واقعه عاشورا براي اينست كه بياموزيم كه از دين تحت هر شرايطي بايد محافظت نمود حتي اگر به چنان مصيباتي كه خاندان اهلبيت مبتلا شدند؛ گرفتار شويم. اين است معرفت و اين است چيزي كه امام از ما ميخواهد.عزاداري امام حسين عليه السلام بايد شايسته آن امام بزرگوار باشد و موجب وهن و تضعيف اسلام و مذهب شيعه نشود، بلكه همانند قيام آن حضرت باعث بقاء و عزت اسلام شود.4- سيره ائمه اطهار در عزاداري حضرت سيدالشهدا عليه السلامپيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در آخرين روزهاي عمر خويش حديثي را قرائت فرمودند كه به حديث ثقلين معروف ميباشد. در آن حديث ايشان فرمودند كه دو چيز گرانبها برايتان به وديعه ميگذارم قرآن و عترتم. كه اين دو هيچگاه از هم جدا نميشوند. تا وقتي كه در كنار حوض كوثر به من ملحق شوند.در قسمت اول به آياتي از قرآن كريم استدلال كرده و به اين نتيجه رسيديم كه اين عمل جائز نميباشد بلكه حرام است اما حال به سيره ائمه اطهار عليهم السلام در عزاداري امام حسين عليه السلام ميپردازيم.- هيچ كس نميتواند ادعا كند كه معرفتش نسبت به امام حسين عليه السلام بيشتر از ائمه اطهار عليهمالسلام ميباشد.- هيچ كس نميتواند ادعا كند كه به تبع معرفت، محبتش نسبت به حضرت سيدالشهدا عليه السلام بيشتر از ائمه اطهار ميباشد.- هيچ كس نميتواند ادعا كند كه بيشتر از ائمه اطهار به قرآن كريم اشراف دارد و به آيات آن عامل ميباشد.پس چگونه است كه پس از شهادت امام حسين عليه السلام، ائمهي پس از ايشان در عزاداريهاي خود هيچ يك از اين اعمال را انجام ندادهاند؟!در تاريخ آمده است كه پس از واقعه كربلا، امام سجاد عليه السلام با اين كه خود شاهد آن واقعهي تلخ بودند و پدر و برادران و عزيزان خود را از دست داده بودند ولي هيچگاه به صورت غيرمنطقي عزاداري نكردهاند. ايشان از هر فرصتي براي زنده نگه داشتن خاطره عاشورا استفاده كرده و واقعه را تعريف مينمودند. نقل شده كه هنگام نوشيدن آب به شدت گريه ميكردند و وقتي با پرسش اطرافيان در اين باره مواجه ميشد، پاسخ ميداد: «چگونه گريه نكنم در حالي كه آبي را كه پرندگان و جانواران وحشي از آن آزادانه استفاده ميكردند، بر پدرم منع نمودند؟! (4) اين است سيره ائمه اطهار عليهم السلام در عزاداري امام حسين عليه السلام، ضمن اين كه هيچ روايتي دال بر اين كه در عزاداري بر خود صدمهاي وارد كنيم به ما نرسيده است. و بر اساس آيات قرآن و فقه مبين شيعه، رساندن صدمه بر خود در صورت تعمد حرام ميباشد.از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه امام سجاد عليه السلام پس از شهادت پدر تا آخرين لحظات زندگي بر مصيبت پدرش گريه ميكرد و هرگاه ميخواست دست به طعام ببرد و يا آب بنوشد گريه مينمود، تا جايي كه يكي از خدمتگزاران به ايشان گفت: يابن رسول الله، چقدر گريه ميكنيد؟! ميترسم خود را هلاك كنيد! حضرت در جواب فرمود: همانا اندوه و غصهام را به خدا شِكوه ميكنم و ميدانم از خدا آنچه را كه شما نميدانيد.(5) ايشان در پاسخ يكي ديگر از كساني كه به گريههاي شديد ايشان معترض بود، فرمود: واي بر تو يعقوب پيامبر، دوازده فرزند داشت كه خدا يكي را از چشم پدر دور كرد. يعقوب در فراق يوسف به قدري گريه كرد كه دو چشمش نابينا و سفيد شد و كمرش از غصه يوسف خميده گشت، در حالي كه فرزندش زنده و سالم بود. ولي من با دو چشمم ديدم كه پدر و برادر و عموهايم و هفده تن از اهلبيت در كنارم كشته شدند، چگونه ميتوانم گريه نكنم؟! (6)خوب اين سيره امام سجاد عليه السلام در نحوه عزاداري امام حسين عليه السلام بود.در زمان امام باقر و خصوصاً امام صادق عليهماالسلام كه فضاي سياسي و فرهنگي كمي بازتر شده بود و امكان بسط و گسترش فرهنگ بود. ايشان روايات بسياري از بزرگداشت واقعه كربلا و شهادت امام حسين عليه السلام و يارانش نقل فرمودند.در تاريخ ثبت شده كه در عصر امام صادق عليه السلام عدهاي از هاشميات در عزاي امام حسين عليهالسلام در حالت بيقراري به صورت خود ميزدند، لباس مشكي و پشمينه به تن ميكردند و غذاي پخته نميخوردند. اين نهايت چيزي است كه در عزاي امام حسين عليه السلام در عصر اهل بيت عليهم السلام ذكر شده و در تاريخ ثبت شده است.قال الصادق عليه السلام:"و قد شَققنا الجُيوب و لَطَمنا الخَدود الفاطِميات علي الحسين بن علي عليهماالسلام و علي مِثله تَلطُم الخَدود و تَشق الجُيوب ." (7) در اين بين كساني هستند كه نميگذارند انسان به سعادت برسد كه هوا و هوس از درون و ابليس و شياطين و منافقان از برون دست به دست هم دادهاند براي ممانعت از رسيدن انسان به سعادت حقيقي. چرا كه همه اينها ابزار منفي هستند براي مقابله با جذب و دفع واقعي. و انسان را به مسيري سوق ميدهند كه چيزي را جذب كنند و به سمت چيزي بروند كه خواست خدا نميباشد و چيزي را دفع كنند كه رضايت خدا در جذب آن ميباشد. و اين بالعكس عمل كردن باعث گمراهي و نرسيدن به سعادت انسان ميشود.سيره ايشان در عزاداري، برگزاري مجلس روضه در رثاي شهداي كربلا بود كه نقل شده است كه امام صادق عليهالسلام چنان اشك ميريختند كه محاسن مباركشان خيس ميشد.امام در مراسم روضه از شعرا دعوت ميكردند كه در مورد واقعه كربلا شعر بسرايند و نيز خود ايشان واقعه تاريخي را نقل ميكردند.جلوتر كه ميآئيم ميرسيم به زمان امام كاظم و امام رضا عليهماالسلام كه نقل شده: همين كه محرم فرا ميرسيد، ديگر كسي خندهاي بر لب امام كاظم عليه السلام نميديد و همواره اندوهگين بود تا دهه محرم بگذرد و چون روز عاشورا فرا ميرسيد، اين روز، روز نهايت غم و مصيبت بود و ميفرمود: اينست آن روزي كه جدم حسين عليه السلام در آن كشته شد. (8) در مورد نحوه عزاداري امام رضا عليه السلام نيز در تاريخ مطالبي نقل شده است. ريّان بن شبيب نقل ميكند كه روز اول محرم بر امام رضا عليه السلام وارد شدم. حضرت به من فرمود: اگر ميخواهي در درجات بهشت با ما باشي، براي اندوه ما اندوهناك و در خوشحالي ما شادمان باش. (9)حال كساني كه عمل قمهزني را انجام ميدهند بنابر چه استدلالي اين عمل را انجام ميدهند؟! وقتي كه خبرگزاريهاي دنيا از آن همه عظمت در عزاداري سيدالشهدا عليهالسلام فقط بخش قمهزني را آن هم كه توسط عدهاي قليل انجام ميشود را به تصوير ميكشد و شانتاژ خبري ميدهد، قمهزنان چه پاسخي در اين مورد دارند؟! آيا با اين كار ميخواهند براي شيعه آبروداري كنند يا آبروريزي؟!دعبل خزاعي، شاعر معروف اهلبيت عليهم السلام، روايت كرده است: در ايام عاشورا خدمت امام رضا عليه السلام رسيدم. ديدم آن حضرت با اصحاب خود ملول و محزون نشستهاند. چون مرا ديد، فرمود: "مرحبا به تو اي دعبل! مرحبا به ياري كننده ما به دست و زبان خود." پس مرا طلبيد و نزد خود نشاند و فرمود: اي دعبل! دوست دارم كه شعري براي من بخواني كه اين ايام، ايام حزن ما اهلبيت و ايام سرور دشمنان ما، به خصوص بنياميه بوده است.آنگاه برخاست و بين ما و اهل خانه پردهاي زد و خانواده در پشت پرده نشستند تا در مصيبت جد خود بگريند. سپس به من فرمود: اي دعبل براي حسين عليه السلام مرثيه بخوان.و گاه امام در مجالسي واقعه كربلا را نقل كرده و اشك ميريختند.و بالاخره در اين عصر كه عصر غيبت امام زمان(عج) آخرين ذخيره الهي است، قرار داريم. امام در زيارت ناحيه مصيبات وارده بر حضرت سيدالشهدا و خاندان ايشان را مطرح كرده و حزن و اندوه خود را اينگونه بيان ميفرمايند: (يا جداه) اگر روزگاران مرا به تاخير انداختند و تقدير الهي مرا از ياري تو بازداشت و نبودم تا با آنان كه با تو جنگيدند، بجنگم؛ هر صبح و شام بر تو ندبه و زاري ميكنم و بر تو به جاي اشك، خون گريه مينمايم، از روي حسرت بر تو و از سوز و تاسف بر مصيبتهايي كه بر تو وارد گشت تا آن زمان كه در اثر سوز جانفرساي مصيبت و غصه جانگاه و اندوه فراوان، جان سپارم.اين است سيره ائمه اطهار عليهم السلام در عزاداري امام حسين عليه السلام، ضمن اين كه هيچ روايتي دال بر اين كه در عزاداري بر خود صدمهاي وارد كنيم به ما نرسيده است. و بر اساس آيات قرآن و فقه مبين شيعه، رساندن صدمه بر خود در صورت تعمد حرام ميباشد.اين دسته از افرادي كه به بدعتهايي نارواي وارد بر مكتب شيعه، عمل ميكنند آيا ميپندارند با اين عمل، زينت اهلبيت عليهم السلام ميباشند؟! آيا با اين رفتار، محبتها را به سوي اهلبيت جذب ميكنند؟! آيا با اين عمل هر نسبت ناروايي را از اهلبيت دور مينمايند؟!آيا ايشان به خاطر رضايت و شادي اهلبيت اين كار را انجام ميدهند و يا به خواهش دل و نفس خود اين كار را ميكنند؟!آيا بهتر نيست كه اين افراد تجديد نظري روي كار خود داشته باشند؟حال كساني كه عمل قمهزني را انجام ميدهند بنابر چه استدلالي اين عمل را انجام ميدهند؟! وقتي كه خبرگزاريهاي دنيا از آن همه عظمت در عزاداري سيدالشهدا عليهالسلام فقط بخش قمهزني را آن هم كه توسط عدهاي قليل انجام ميشود را به تصوير ميكشد و شانتاژ خبري ميدهد، قمهزنان چه پاسخي در اين مورد دارند؟! آيا با اين كار ميخواهند براي شيعه آبروداري كنند يا آبروريزي؟!مگر اين روايت امام حسن عسكري عليه السلام را نخواندهاند كه: «كُونوا زَيناً و لا تكونوا شَيناً جَرُّوا اِلينا كُلَّ مَودةٍ وادفعوا عَنّا كُلَّ قَبيح؛ زينت ما باشيد؛ نه مايه ننگ ما. با رفتار خود همه محبتها را به سوي ما جلب كنيد و (با رفتار مناسب خود) هر (نسبت) ناروايي را از ما دور كنيد. (10) اين دسته از افرادي كه به بدعتهايي نارواي وارد بر مكتب شيعه، عمل ميكنند آيا ميپندارند با اين عمل، زينت اهلبيت عليهم السلام ميباشند؟! آيا با اين رفتار، محبتها را به سوي اهلبيت جذب ميكنند؟! آيا با اين عمل هر نسبت ناروايي را از اهلبيت دور مينمايند؟!آيا ايشان به خاطر رضايت و شادي اهلبيت اين كار را انجام ميدهند و يا به خواهش دل و نفس خود اين كار را ميكنند؟!آيا بهتر نيست كه اين افراد تجديد نظري روي كار خود داشته باشند؟عزاداري بايد متناسب با روح اسلام و ارزشهاي متعالي مكتب اهلبيت عصمت و طهارت باشد و با احكام و تعالي حقه آنان منافات نداشته باشد. 5- سينهخيز رفتن به سمت حرم ائمه اطهار از كجا آمده است؟متاسفانه ديده ميشود كه عدهاي وقتي به زيارت حرم امام حسين و يا امام رضا عليهماالسلام ميروند از فاصلهاي دورتر به صورت سينهخيز به سوي حرم حركت ميكنند.اين هم تحريفي است كه متاسفانه در ساليان اخير در اعتقادات تشيع ايجاد شده است. حال اين كه در قرآن و سنت ما چنين چيزي وجود ندارد. نحوه زيارت امام صادق عليه السلام در تاريخ ذكر شده است كه با احترام و ادب و تواضع به سمت قبر مطهر ميرفتند و زيارتنامه ميخواندند.عزاداري بايد متناسب با روح اسلام و ارزشهاي متعالي مكتب اهلبيت عصمت و طهارت باشد و با احكام و تعالي حقه آنان منافات نداشته باشد.و نيز در روايات متعدد آداب زيارت قبور مطهر اهلبيت عليهم السلام ذكر شده است و در هيچ يك از آنها سينهخيز رفتن مطرح نشده و حال آن كه اين عمل نشانهاي از ادب نيست.در مكتب تشيع به آزادگي و آزادمردي و حفظ شخصيت انسان بسيار توجه شده است و اين اعمال دور از آزادگي است و ائمه اطهار نيز هيچ سفارشي به اين كار نكرده و حتي مخالف آن ميباشند.نقل شده است كه وقتي حضرت علي عليه السلام از جنگ صفين برميگشتند به شهر انبار - كه الان يكي از شهرهاي عراق است و از شهرهاي قديم ايران بوده كه ايرانيان در آنجا ساكن بودند - رسيد؛ عدهاي از كدخداها و بزرگان به استقبال خليفه آمده بودند. و در جلوي مركب امام شروع به دويدن كردند. حضرت فرمود: چرا اين كار را ميكنيد؟گفتند: اين احترامي است كه ما به بزرگان و سلاطين خود ميگذاريم.امام فرمود: اين كار را نكنيد چرا كه شما را پست و ذليل و خوار ميكند. چرا خودتان را در مقابل من كه خليفهتان هستم خوار و ذليل ميكنيد؟ من هم مانند شما هستم. (11) ببينيد امام در زمان زنده بودنشان با خوار و پست و ذليل نمودن مخالف بودند و به تبع همه ائمه نيز با اين كار مخالفت ميكردند، چگونه ممكن است كه پس از شهادتشان با اين كار مخالف نباشند. هر كاري كه موجب خواري و ذلت انسان شود جايز نيست.امام در زمان زنده بودنشان با خوار و پست و ذليل نمودن مخالف بودند و به تبع همه ائمه نيز با اين كار مخالفت ميكردند، چگونه ممكن است كه پس از شهادتشان با اين كار مخالف نباشند. هر كاري كه موجب خواري و ذلت انسان شود جايز نيست. 6- امام نيازي به «سگ» ندارد، شيعه ميخواهدبرخي نيز در بين دستهجات خود را «سگ» امام حسين و يا ديگر ائمه عليهم السلام مينامند و يا در اشعار از سگ بودن خود ياد ميكنند و گاهي قلاده به گردن ميبندند و به صورت چهار دست و پا راه ميروند. ايشان با اين كار فلسفه بعثت انبياء عليهم السلام را زير سوال ميبرند. چرا كه انبياء مبعوث شدند تا انسان را به تكامل و كمال انسانيت رهنمون دهند. وگرنه حيوانات كه بودند و انسان هم كه به صورت جاهلي حضور داشت و ميتوانستند نقش حيوانات را براي انبياء و ائمه اطهار بازي كنند ديگر چه نيازي به اين همه مشقت و خون دل خوردن براي تربيت بشر وجود داشت؟! كه حال پس از گذشت اين همه سال دوباره به آن حالات، سير قهقرايي داشته باشند.غرض اين كه ائمه اطهار براي انسانسازي آمدهاند نه سگپروري كه برايش امكان هيچ رشد و تعالي وجود ندارد.آن افراد وقتي خود را سگ مينامند؛ انسان را از مقام شامخ انسانيت به زير كشيده، به حيوانيت و پستي و دنائت ميكشاند و اين جائز نيست و بر خلاف آزادگي و آزادمردي است كه هدف نهضت و قيام مقدس عاشورا بوده است. لذا تحقير و پست شمردن انسان، از سوي هيچ كس حتي خود فرد، جايز نيست و موجب عقاب اخروي است.سيره نظري و عملي پيامبر اكرم و ائمه اطهار عليهم السلام حاكي از احترام و ارزش فراوان به انسانها و بندگان خدا در هر لباس و با هر رنگ و مذهب است.ب- سخني با دشمنان اسلاممتاسفانه در پي انجام اعمالي نادرست از سوي برخي از شيعيان، رسانههاي غربي، تصاوير و اخباري را از آنها تهيه و ارائه ميدهند كه تفكر شيعه را وحشيگري و همراه با جمود و جهل نشان دهند و بدين وسيله بر ضد شيعه تبليغ مينمايند كه لازم است مواردي به ايشان تذكر داده شود:1- براي شناخت مكتب و يا ديني بايد به اولين لايهها و سرچشمه آن رجوع نمود. آب وقتي از سرچشمهاي جاري ميشود پاك و زلال و خالص است و وقتي جريان مييابد لاجرم در بين مسير دچار آلودگيهايي ميشود و از زلالي آن كاسته ميگردد.ديگران براي شناخت مكتب تشيع و دين مبين اسلام بايد به شناخت پيامبر اسلام و ائمه اطهار مبادرت نمايند و سيره گفتاري و رفتاري ايشان را مورد مطالعه قرار دهند. نه اين كه رفتار برخي از مسلمانان را ملاك معرفي مكتب شيعه و دين اسلام قرار دهند.ايشان با اين كار فلسفه بعثت انبياء عليهم السلام را زير سوال ميبرند. چرا كه انبياء مبعوث شدند تا انسان را به تكامل و كمال انسانيت رهنمون دهند. وگرنه حيوانات كه بودند و انسان هم كه به صورت جاهلي حضور داشت و ميتوانستند نقش حيوانات را براي انبياء و ائمه اطهار بازي كنند ديگر چه نيازي به اين همه مشقت و خون دل خوردن براي تربيت بشر وجود داشت؟! كه حال پس از گذشت اين همه سال دوباره به آن حالات، سير قهقرايي داشته باشند.و نيز آيا آنها هيچگاه ديدهاند كه يكي از علما و مراجع شيعه، چنين اعمالي را انجام داده باشند؟ چرا معيار و ملاك معرفي شيعه را رفتار و گفتار علماي جليل القدر قرار نميدهند؟! و رفتار عده قليلي از شيعيان را به نام مكتب تشيع معرفي ميكنند؟!2- رسانههاي غربي، خبري را انتشار دادهاند كه عدهاي از مسيحيان در روز به صليب كشيدن شدن حضرت مسيح عليه السلام عزاداري خاصي انجام ميدهند.حال سخنمان اينست كه مگر شيعه با ديدن اين تصاوير، اين رفتارها را از كل مسيحيت ميبيند يا عدهاي از آنان؟مكتب شيعه ميداند كه دين مسيحيت يك دين الهي است كه با هدف انسانسازي، توسط حضرت مسيح ابلاغ شده است. پس اين اعمال كه غيرانساني و وحشيانه است را جزء دين مسيحيت نميداند. بلكه نشأت گرفته از جهل و جمود عدهاي از مسيحيان ميداند.بهتر است كه دشمنان اسلام كمي منطقي به مسائل نگاه كنند چرا كه قطعاً در نظر انسانهاي متفكر و منصف وجهه خود را پليد جلوه ميدهند. ج- وظايف و رسالت علمانقطه انحراف در هر حركت، زماني صورت ميپذيرد كه بيسوادان و نادانان جاي فرزانگان و دانايان را بگيرند. كساني كه خود را بينياز از مطالعه و تدبر ميدانند و فكر ميكنند چون به هر علتي مورد توجه و استقبال برخي عوام قرار گرفتهاند، حتي ميتوانند نظريه ديني هم صادر كنند، ولي با اين همه، اين مسئله چيزي از وظيفه بزرگ خردمندان و عالمان نميكاهد. حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: خدا از مردم نادان عهد نگرفت كه بياموزند، ولي از دانايان عهد گرفت كه آموزش دهند. (12) اصل برپايي مراسم عزاداري براي اهلبيت عصمت و طهارت امري است ممدوح و لازم ولي همانگونه كه اميرمومنان علي عليه السلام ميفرمايد هر عملي نياز به شناخت و معرفت دارد. «هيچ حركتي نيست، مگر آن كه در آن نيازمند شناخت هستي.»(13) كه دادن اين معرفت به مردم از وظايف علما ميباشد.در اين ميان رسالت علما و دانايان و اهل فضل و فكر و مطالعه، رسالتي است بيبديل، از طرفي وظيفه آگاهسازي و حركت و خط دهي بر اساس اسلام ناب و سيره اهلبيت عليهم السلام، همراه با عقلانيت ممدوح، پيش رو ميباشد و از طرف ديگر دستگاه عزاي حسيني، دستگاهي است كه با ابعاد مختلفي اعم از شعر و شور و شعور گره خورده است و اين حساسيت خطير، كج سليقگي و آزمون و خطا را برنميتابد.ديگران براي شناخت مكتب تشيع و دين مبين اسلام بايد به شناخت پيامبر اسلام و ائمه اطهار مبادرت نمايند و سيره گفتاري و رفتاري ايشان را مورد مطالعه قرار دهند. نه اين كه رفتار برخي از مسلمانان را ملاك معرفي مكتب شيعه و دين اسلام قرار دهند.خداي متعال در آيه كريمهاي ميفرمايد:«الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللهَ وَ كَفَى بِاللّهِ حَسِيبًا؛ كساني كه پيامها و فرامين خداوند را ابلاغ ميكنند و ميرسانند و از او ميترسند و از هيچ كس جز او نميترسند، خدا براي حساب كردن اعمالشان كافي است.(14) اين آيه خطاب به رسول خدا و به تبع آن ائمه اطهار و سپس علما ميباشند كه ميفرمايد: پيامبران پيشين كساني بودند كه رسالتهاي الهي را تبليغ ميكردند و از او ميترسيدند و از هيچ كس جز خدا واهمه نداشتند. تو نيز در تبليغ فرامين و پيامهاي خداوند نبايد كمترين وحشتي از كسي داشته باشي.يعني علما از اين كه در مقابل بدعتي بايستند و سنت صحيح را ارائه دهند؛ ترس و وحشتي نداشته باشند كه همه چيز در نزد خداوند حساب ميشود و چيزي ناديده گرفته نميشود.در آيه 67 سوره مائده نيز خداوند امر ميفرمايد كه اي پيامبر آنچه را از پروردگارت بر تو نازل شده به مردم برسان.اين آيات نشانگر وظايف علما است كه بايد اعمال رحماني و شيطاني را به مردم معرفي كنند. ايشان بايد حق و حقيقت را به مردم برسانند. بدعتها يكي از مواردي است كه علما به جهت شناختي كه به دين عزيز اسلام دارند ميتوانند شناسايي كنند كه كدام عمل بدعت و نوآوري در دين است. از آن جهت علما در معرفي و مقابله با بدعتها نقش بسزايي را بايد ايفا نمايند. حتي سكوت هم نبايد بكنند چرا كه گاهي از سكوت ايشان به عنوان رضايت برداشت مي شود.رسول خدا صلي الله عليه و آله در زمينه بدعت و وظايف علما ميفرمايد:«اذا ظهرت البدع في امتي، فليظهر العالم علمه، فمن لم يَفعل فعليه لعنة الله؛ وقتي در بين امت من بدعتها آشكار شوند، بايد عالم، علم خود را آشكار كند، و هر كس اين كار را نكند لعنت خدا بر او باد.(15)در اين روايات وظيفه علما در زمينه بدعت به خوبي بيان شده است كه اگر بدعتي در دين ايجاد شد اين عالم است كه به وسيله علم خود بايد آن را آشكار كند و با آن مقابله نمايد و بر اساس فرمايش صريح رسول خدا اگر اين كار را نكند مورد لعنت الهي قرار ميگيرد.حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: خدا از مردم نادان عهد نگرفت كه بياموزند، ولي از دانايان عهد گرفت كه آموزش دهند.رسول اكرم صلي الله عليه و آله در ضمن روايت ديگري وظيفه علما را مطرح فرموده است كه:«صنفان من امتي اذا صلحا صلحت امتي، و اذا فسدا فسدت امتي.قيل: يا رسول الله و مَن هما؟ قال: الفقهاء و الاُمراء؛ دو گروه از امت من هستند كه هر گاه اصلاح شوند، امت من اصلاح ميشوند و هر گاه فاسد شوند، امت من فاسد ميشوند. پرسيده شد آن دو گروه كدامند يا رسول الله؟ فرمود: فقيهان و حاكمان.(16) بنابر روايت رسول خدا فقيهان و علما و حاكمان جامعه نقش اساسي را در از بين بردن بدعتها دارند. ايشان بايد اولا دين حقيقي را به مردم معرفي كنند و در ثاني اگر بدعتي در دين به وجود آمد با آن به شدت مقابله كنند كه در غير اين صورت آبرو و حيثيت دين به خطر ميافتد و علما در حفظ و صيانت حيثيت دين نقش سنگيني بر عهده دارند.حضرت علي عليه السلام در يكي از خطبههاي خود وظايفي براي امام و جانشينان ايشان كه علما هستند برميشمارد كه اين حساسيت وظيفه ايشان را ميرساند:«انّهُ لَيسَ عَلي الامام الاّ ما حُمِّلَ مِن اَمر رَبّهِ:الابلاغُ فِي الموعِظَةِ، وَالاجتهادُ في النَّصيحَةِ، والاِحياءُ لِلسُّنَةِ، و اقامَةُ الحُدوُدِ عَلي مُستَحِقيها، وَ اصدارُ السُّهمانِ عَلي اَهلها.»به تحقيق بر امام وظيفهاي قرار داده نشده مگر قيام به آنچه پروردگارش به او امر كرده و آن پنج چيز است: ابلاغ موعظه (فرمايش پيغمبر اكرم) و كوشش نمودن در پند و اندرز دادن، و احياي سنت (رفتار بر اساس احكام رسول خدا) و اجراي حدود بر آن كسي كه سزاوار است و بيت المال را به اهلش رسانيدن.(17)پس از ذكر آيات و رواياتي در باب رسالت علما و دانشمندان در مييابيم كه ايشان وظيفه خطيري دارند كه اگر به آن عمل نكنند به دين ضربههاي اساسي وارد ميشود. اميد كه خداوند ايشان را در راه اعتلاي معارف و احكام دين توفيق دهد و ياري رساند. نوشته مهري هدهدي - گروه دين و انديشه تبيانپينوشتها:1- صف/ 8، توبه / 32 .2- مائده/ 105.3- نساء / 93.4- البداية و النهاية، ج 9، ص 107.5- امالي، شيخ صدوق، مجلس 29، ص 141.6- كامل الزيارات، جعفربن محمد بن قولويه، باب 32، ص 115.7- تهذيب الاحكام، ج 8، ص 325، چاپ دارالكتب الاسلاميه.8- امالي، شيخ صدوق، مجلس 27.9- امالي، شيخ صدوق، مجلس 27.10- بحارالانوار، ج 75، ص 372.11- كتاب آزادي معنوي، مرتضي مطهري، ص 23.12- نهج البلاغه، حكمت 478 .13- تحف العقول .14- احزاب/ 39 .15- اصول كافي، ج1، كتاب فضل العلم، باب بدعتها، ص 94.16- الخصال، شيخ صدوق، ترجمه و توضيح يعقوب جعفري، ج1، ص 60.17- نهج البلاغه، خطبه 104، بند 10، ص 311، ترجمه فيض الاسلام .
يكي از خصوصيات قلب بشر
يكي از خصوصيات قلب بشر
(زمينه كلى سوره حج)
نخستين آيات سوره حج هول و هراسهاى ساعت قيامت را براى ما مصوّر و مجسّم مىسازد تا روح پرهيزگارى نسبت به خداى متعال را بر انگيزد.
شايد تقوا و پرهيزگارى از هدفهايى باشد كه تمام سورههاى قرآنى آن را محقّق مىسازند، ولى بازتابهاى آنها بر زندگى متفاوت است. اين سوره چنين آغاز مىشود كه مردم را به تقوا و پرهيزگارى فرمان مىدهد، و مناسك و مراسم حج و وظايف و واجبات جهاد را به ما يادآور مىشود و سرانجام به بيان ويژگيهاى امّت اسلامى پايان مىيابد.
اين سوره شفاى قلب از بيماريهاى غفلت و جدل و نادانى و دورويى است و نيز عذر و بهانههايى را كه انسان براى گريز از مسئوليت به آنها متوسّل مىشود مثل گمان باورى و آرزوجويى و تكيه به پرستش بتها (از هر نوع) و بيم از طاغوتها و گردنكشان، و خوف از شكست خوردن در برابر نيروى (ظاهرى) آنها، همه و همه را چاره مىكند.
چگونه خداوند با آيات اين سوره آن بيماريها را شفا مىبخشد و قلب را از عذرهايى كه مانع پرهيزگارى و تقوا مىشود پاك و زدوده مىسازد؟
در آغاز اين سوره نهيب زلزلهاى سخت را مىبينيم كه نقابهاى انسان را فرو مىريزد، انسانى كه در گمراهى و جهل سرگشته و حيران شده و از سرنوشت تباهى كه در انتظار اوست غافل و بيخبر مانده است.
آن گاه روند سوره به بهانه سازيهاى ديرين و تازهاى مىپردازد كه نفس بشرى براى گريز از عظمت مسئوليّت و هيبت مجازات به آنها متوسّل مىشود و عبارت است از جدل نادانسته و ناآگاهانه درباره خداوند و شك و ترديد نسبت به رستاخيز، به اين عنوان كه امرى محال است.
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَرِيدٍ (حج3)؛ و بعضى از مردم، ناآگاهانه در بارهى خداوند به جدال مىپردازند و از هر شيطان سركشى پيروى مىكنند.)
اين سوره پس از يادآورى به قدرت خداوند بر برانگيختن مردگان، به درمان حالت جدل ناآگاهانه، و حالت ايمان زبانى مىپردازد كه صاحب آن به فكر چاره كردن مصالح آنى و زودگذر خويش است و او را از اينكه زيان ديده دنيا و آخرت باشد بر حذر مىدارد.
آن گاه سياق قرآنى ما را به گمراهى كسى كه مىپندارد خدا در دنيا و آخرت به او يارى نمىرساند آگاه مىسازد، سپس پاداش مؤمنان را متذكر مي شود و مجازات كافران را بيان مىكند كسانيكه مردم را از مسجد الحرام باز مىدارند، خانهاى كه ابراهيم آن را بنا كرد و واجب است كه فقط براى كسب خشنودى خدا آهنگ آن كنند.
بيگمان از بزرگترين حكمتهاى حج برانگيختن روح تقوا در قلب است تا آن را از پليدى و چرك شرك پاك كند و بزدايد، و اين امر از طريق ذكر خدا، و اطعام فقرا، و پاك ساختن بدن از پليديها است.
به اين ترتيب مطالب سوره از آيه 26 با ذكر حج آغاز مي شود، و به بيان بعدى مهم از تقوا ادامه مي يابد كه همانا بزرگداشت، حرمت نهادههاى خداوند و احترام شعائر اوست، و از پرستش بتهاى پليد منع مىكند و فرمان به مردود شمردن آنها از طريق وسيلهاى مىدهد كه به معنى طهارت و زدودگى (ظاهر و باطن) است.
به راستى كه بزرگداشت شعائر خدا از تقواى قلب است، و هدف از ذبح، پرورش تقوا از طريق ياد كردن خدا به هنگام ذبح است.
ما نيز وظيفه داريم اين آرزوجويىها و وسوسهها را با آيات قرآن از دل خود پاك كنيم و درمان كنيم تا باعث فتنهاى براى ما نشود. و بايد بدانيم كه هر چه شيطان به هنگام آرزوجويى به قلب بيمار و سخت القا كند، آن قلب بيمار استقبال مىكند و در نتيجه از راه راست منحرف مىشودوالاترين مراتب و درجات تقوا حالت تواضع و فروتنى است و روند سوره صفات متواضعان را از خوف خدا و صبر و بر پاى داشتن نماز و انفاق به ما يادآور مىشود.
فحواى كلام در خلال آيات (38- 41) به ما جهادي را يادآوري ميكند كه دژ مقدّسات و زره حرمت نهادههاست و پيوند ميان حج (كه جهاد ناتوانان خوانده مىشود) با جهاد خونين بسيار استوار است، مگر نه اين كه هدف اين دو فريضه همان بالا بردن و بر افراشتن كلمه حق، يكى به صورت مسالمت آميز و ديگرى با دفاع خونين است؟
شايد اذن به جهاد در اين روند قرآنى و در سياق اين سوره براى تكميل جوانب تقوا و پرهيزگارى است تا به ذهن كسى خطور نكند كه تقوا به معنى گوشهگيرى و در خود فرورفتن و رهبانيّت است ... و به طور كلى پيداست كه اين آيات همان قلّه و اوج اين سوره است.
آن گاه روند سوره به بيان بهانهتراشى شيطانى ديگرى مىپردازد كه تكذيب كنندگان نسبت به رسالتهاى الهى مىآورند و مىگويند كه تأخير رسيدن عذاب دليل مسامحه و اهمال خدا نسبت به آنان است. در حالى كه سزاوار است در زمين بگرديم و به سرانجام تكذيب كنندگانى كه خدا به آنان مهلت داد و سپس به شدت مجازاتشان كرد بنگريم (در حالى كه خداوند نعمتهاى آشكار و پنهان خود را بر صالحان و نيك انديشان فرو ريخت) البته گردش در زمين براى كسانى كه در ردّ آيات خدا مىكوشند و مىخواهند او را (سبحانه و تعالى) به عجز آورند و به لجبازي و معاندت با آن آيات بر مىآيند سودى نمىرساند و عذابى سخت در انتظار آنهاست.
بعد از آن قرآن حكيم به بيان يكي از خصوصيات قلب بشر مىپردازد كه زمين و كشتگاه وسوسههاى شيطان است، و مىگويد كه خداى سبحان پيامبران خود را اين گونه تأييد و پشتيبانى مىكند كه آنچه را شيطان به دلشان مىافكند نسخ و باطل مىكند، و آنگاه به آيات خود استوارى و استحكام مىبخشد.
ما نيز وظيفه داريم اين آرزوجويىها و وسوسهها را با آيات قرآن از دل خود پاك كنيم و درمان كنيم تا باعث فتنهاى براى ما نشود. و بايد بدانيم كه هر چه شيطان به هنگام آرزوجويى به قلب بيمار و سخت القا كند، آن قلب بيمار استقبال مىكند و در نتيجه از راه راست منحرف مىشود.
بعد از آن قرآن حكيم به بيان يكي از خصوصيات قلب بشر مىپردازد كه زمين و كشتگاه وسوسههاى شيطان است، و مىگويد كه خداى سبحان پيامبران خود را اين گونه تأييد و پشتيبانى مىكند كه آنچه را شيطان به دلشان مىافكند نسخ و باطل مىكند، و آنگاه به آيات خود استوارى و استحكام مىبخشدعذر شيطانى ديگرى نيز وجود دارد كه آيات اين سوره به آن نيز مىپردازد، و آن عذر، يأس و نوميدى است، آنجا كه آدمى از خود مىپرسد، قيام براى خدا و مطالبه حقوق از دست رفته چه سودى دارد؟
(آرى، آنان كه در راه خدا تن به مهاجرت دادند و بر ضد ستم از خويشتن دفاع نمودند خداوند آنها را يارى مي كند. و هيچ چيزى در آسمانها و زمين خدا را ناتوان نمىسازد، مگر نه اين كه او همان شهريار بىنياز ستوده رئوف مهربان است و اوست كه زنده مىكند و مىميراند؟)
براى آن كه حالت يأس را درمان كنيم بايد به آيات قدرت و رحمت خدا بنگريم.
مطلب بعدي اين است كه: آنچه انسان را از عمل (به احكام) باز مىدارد همان جدل درباره دين است، و خداوند از آن نهى كرده، و به ما خبر داده كه ذات متعالش براى هر امتى راه و رسمى نهاده و بيگمان او خود به همه چيز آگاه و داناست.
شرك پناهگاه بهانهآوران است زيرا مشرك مىپندارد كه اعتماد و توكّل او به شريكان دروغين او را از مسئوليتها نجات مىدهد، ولى قرآن به ما يادآور مىشود كه آن شريكان جعلى حتى مگسى را نيافريدهاند و نمىتوانند در برابر او مقاومت كنند.
در آخرين درس اين سوره، خداوند بيان مىكند كه چگونه پيامبران را از ميان فرشتگان و مردم برگزيد ... و اوست كه بر ايشان تسلّط مطلق دارد.
و در پايان آيه كريمهاى را مىخوانيم كه خصوصيّات امّت اسلامى را مشخّص مىسازد، و به جهاد چنان كه سزاوار است، امر مىكند.
شگفتي هاي قران
تلاوت زيارت عاشورا توسط استاد آهنگران
براي دانلود زيارت عاشورا با صداي استاد آهنگران اينجا را كليك كنيد.
حجم فايل 4.8 مگا بايت (MB) مي باشد.
لطفا نظرات خود را براي ما ارسال كنيد و ما را در راه ياري نماييد متشكرم
بهترين عمل
طبق آموزه هاي قرآن بهترين عمل ملاك است يا بيشترين عمل؟
اينجا قرآن تعبيري دارد كه در اين تعبير ، هم نظر مفسرين را جلب كرده است و هم روايات روي اين تعبير تكيه كردهاند ، و آن اين است كه ميفرمايد: خدا اين نظام مرگ و زندگي را (درواقع يعني نظام طبيعت را) از آن جهت آفريد كه شما را در آزمون نيكوترين عمل قرار بدهد : " « ليبلوكم ايكم احسن عملا »" . نفرمود : " ليبلوكم ايكم اكثر عملا "، چون دو گونه ميتوانست بيان بفرمايد : يكي اينكه شما را آزمايش كند كه چه كسي بيشتر عمل ميكند ، ديگراينكه شما را آزمايش كند كه چه كسي بهتر و نيكوتر و صوابتر عمل ميكند . اگر تعبير اين بود كه چه كسي بيشتر عمل ميكند ، تكيه روي كميت بود ، ولي وقتي كه فرموده : " « ليبلوكم ايكم احسن عملا »" تكيه روي كيفيت است. از ما عمل ميخواهند، ولي در عمل، ما ميتوانيم زياد عمل كنيم ، اما ميتوانيم بهتر عمل كنيم ، يعني چگونگي عمل ما بهتر باشد . در هر چيزي اين موضوع مطرح است . اين مثال عادي را ذكر كنم ، همين سخن گفتن . آيا زياد حرفزدن هنر است يا نيكو حرفزدن ؟ ممكن است يك انسان ده ساعت پشت سر هم حرف بزند و يك نفر دو دقيقه حرف بزند ولي او در ده ساعت حرفزدن هيچ محتوايي نداشته باشد و اين دو دقيقه حرف زدنش همه محتواباشد . اين دو دقيقه حرف ميزند كه بعد ده ساعت ميشود شرح داد ، او ده ساعت حرف ميزند كه دو دقيقه نميشود از آن خلاصه گرفت . اين ، فرق ميان كميت و كيفيت است . خدا انسان را مورد آزمون بهترين عمل قرار داده است ، نه آزمون زيادترين عمل . ميدانيد كه زهادي كه در قديم وجود داشتند تكيهشان بيشتر روي بيشترين عمل بود . با همديگر مسابقه ميگذاشتند ، او ميگفت مثلا من شبانهروزي چند هزار ركعت نماز ميخوانم . ممكن است كسي دو ركعت نماز بخواند كه ارزشش بيشتر باشد از صدها هزار ركعتي كه شخص ديگر ميخواند . اين است كه در قرآن آمده است كه خدا ميفرمايد : " « ليبلوكم ايكم احسن عملا » " و نفرموده : " اكثر عملا.
منبع:استادمرتضي مطهري. ج8ص137،138