داستان كوتاه (72)

قلب


پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم. دختر لبخندي زد و گفت: ممنونم. تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود. نياز فوري به قلب داشت.

از پسر خبري نبود. دختر با خودش مي­ گفت: مي دوني كه من هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني، ولي اين بود اون حرفات؟ حتي براي ديدنم هم نيومدي. شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد.

چشمانش را باز كرد. دكتر بالاي سرش بود. به دكتر گفت: چه اتفاقي افتاده؟ دكتر گفت: نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت كنيد. درضمن اين نامه براي شماست.

دختر نامه رو برداشت. اثري از اسم روي پاكت ديده نمي­ شد. بازش كرد. درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو مي­ خوني من در قلب تو زنده ­ام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم، چون مي­ دونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم. پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بيارم.

اميدوارم عملت موفقيت ­آميز باشه . عاشقتم تا بينهايت. دختر نمي­ توانست باور كند. اون اين كارو كرده بود. اون قلبشو به دختر داده بود. آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره­ هاي اشك روي صورتش جاري شد. به خودش گفت: چرا هيچ­ وقت حرفاشو باور نكردم؟


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۹
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (71)

عشق واقعي


زن و شوهر جواني سوار بر موتورسيكلت در دل شب مي ­راندند. آنها از صميم قلب يكديگر را دوست داشتند.

زن جوان: يواشتر برو من مي­ ترسم. مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره.

زن جوان: خواهش مي ­كنم، من خيلي مي ­ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.

زن جوان: دوستت دارم، حالا مي ­شه يواشتر بروني. مرد جوان: مرا محكم بگير.

زن جوان: خوب، حالا مي ­شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه، به شرط اينكه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي ­تونم راحت برونم، اذيتم مي­ كنه.

روز بعد روزنامه ­ها نوشتند: برخورد يك موتورسيكلت با ساختماني حادثه آفريد. در اين سانحه كه بدليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد، يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود، پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۸
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (70)

اسب بعدي


مرد ثروتمندي در دهكده‌اي دور زمين‌هاي زيادي داشت و تعداد زيادي كارگر را همراه با خانواده‌شان روي اين زمين‌ها به كار گرفته بود. و براي اينكه بتواند اين كارگران را وادار به كار كند يك سركارگر خشن و بي‌رحم را به عنوان نماينده خود انتخاب كرده بود و سركارگر با خشونت و بي‌رحمي كارگران و خانواده‌هاي آنها را وادار مي‌كرد روي زمين‌هاي مرد ثروتمند به سختي و تمام وقت كار كنند تا محصول بيشتري حاصل شود.

روزي شيوانا از كنار اين دهكده عبور مي‌كرد. كارگران وقتي او را ديدند شكايت سركارگر را نزد شيوانا بردند و گفتند: صاحب مزرعه، اين فرد بي‌رحم را بالاي سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذاي خود مجبوريم حرف او را گوش كنيم. چيزي به او بگوييد تا با ما ملايم‌تر رفتار كند. شيوانا به سراغ سركارگر رفت. او را ديد كه افسار اسب پيري را در دست گرفته و به سمتي مي‌رود. شيوانا كنار سركارگر شروع به راه رفتن كرد و از او پرسيد: اين اسب پير را كجا مي‌بري؟

سركارگر با بدخلقي جواب داد: اين اسب هميشه پير نبوده است. مرد ثروتمندي كه مالك همه اين زمين‌هاست سال‌ها از اين اسب سواري كشيده و استفاده‌هاي زيادي از او برده است. اكنون چون پير و از كار افتاده شده ديگر به دردش نمي‌خورد. چون صاحب زمين‌ها به هر چيزي از ديد سوددهي و منفعت نگاه مي‌كند بنابراين از اين پس اسب پير چيزي جز ضرر نخواهد داشت. به همين خاطر او از من خواسته تا اسب را به سلاخي ببرم و گوشت او را بين سگ‌هاي مزرعه تقسيم كنم تا لااقل به دردي بخورد.

شيوانا لبخندي زد و گفت: اگر صاحب اين مزرعه آدم‌هاي اطراف خود را فقط از پنجره سوددهي و منفعت نگاه مي‌كند، پس حتما روزي فرامي‌رسد كه به شخصي چون تو ديگر نيازي نخواهد داشت. آن روز شايد كارگران مزرعه بيشتر از اربابت به داد تو برسند. اگر كمي با آنها نرمي و ملاطفت به خرج دهي وقتي به روزگار اين اسب بيفتي مي‌تواني به لطف و كمك آنها اميدوار باشي. هميشه از خود بپرس كه از كجا معلوم اسب بعدي من نباشم! در اين صورت حتماً اخلاقت لطيف‌تر و جوانمردانه‌تر خواهد شد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۷
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (69)

چشمان خودت كو


يكي از شاگردان شيوانا جواني ساده و صادق بود كه نسبت به همه اهل مدرسه خوشبين بود و سفره دل خود را نزد همه باز مي‌كرد و هيچ‌كس را بد نمي‌دانست. همه شاگردان هم او را دوست داشتند و با او بيشتر از بقيه صميمي بودند.

روزي شيوانا ديد كه اين شاگرد جوان و ساده با پسر كدخدا و چند نفر ديگر از جوان‌هاي شرور دهكده در بازار دهكده هم‌صحبت است. شيوانا او را صدا زد و گفت: وقتي با اين افراد صحبت مي‌كني مواظب چشم‌هايت باش.

شاگرد ساده‌دل مات و مبهوت به چهره شيوانا خيره شد و باحيرت گفت: من چشم‌هايم سر جايش هستند و اصلا به كسي اجازه نمي‌دهم به آنها آسيب برساند. شما خاطرتان جمع باشد. سپس دوباره به جمع دوستان جديد اما شرور خود پيوست.

يك هفته بعد شيوانا در حياط مدرسه نشسته بود كه ناگهان متوجه شد از داخل سالن كلاس سر و صداي بلندي برخاسته است. به آنجا رفت و با تعجب ديد كه شاگردان مدرسه گرد دوست ساده و قديمي خود را گرفته و به او اعتراض مي‌كنند چرا در مورد آنها نزد بقيه بدگويي و غيبت مي‌كند و صفات دروغ و ناشايست را به دوستان خود نسبت مي‌دهد.

شيوانا شاگردان را به سكوت دعوت كرد و مقابل شاگرد ساده‌دل ايستاد و با انگشت به چشمان او اشاره كرد و گفت: قبل از اينكه با پسر كدخدا و دوستان شرورش نشست و برخاست كني با چشمان خودت تمام بچه‌هاي مدرسه را پاك و درستكار مي‌ديدي. اما اكنون بعد از چند هفته همنشيني با دوستان شرورت چشمان خود را از دست داده‌اي و چشمان آنها را به عاريت گرفته‌اي.

به همين خاطر در چهره دوستان مدرسه‌ات نيرنگ و فريب و چيزهايي مي‌بيني كه چشمان جديدت به تو ديكته مي‌كنند. وقتي آن روز به تو گفتم مواظب چشم‌هايت باش منظورم اين بود كه مواظب باش آنها پنجره پاك و سالم نگاه تو را با پنجره كدر و ناسالم خود عوض نكنند.

سعي كن ديده خود را بشويي و كمي در مورد تغيير نگاهت و نادرستي برداشت‌ها و قضاوت‌هاي جديدت نسبت به دوستان قديمي فكر كني. مطمئنا آنقدر ناراحت خواهي شد كه براي هميشه چشمانت را از دوستان شرورت پس خواهي گرفت و ارتباطت را با آنها براي هميشه قطع خواهي كرد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۷
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (68)

دقايقي از تو براي ديگران


شيوانا گوشه‌اي از مدرسه نشسته و به كاري مشغول بود و در عين حال به صحبت چند نفر از شاگردانش گوش مي‌داد. يكي از شاگردان ده دقيقه يك‌ريز در مورد شاگردي كه غايب بود صحبت كرد و راجع به مسايل شخصي فرد غايب حدسيات و برداشت‌هاي متفاوتي بيان كرد. حتي چند دقيقه آخر وقتي حرف كم آورد در مورد خصوصيات شخصي و خانوادگي شاگرد غايب هم سخناني گفت.

وقتي كلام شاگرد غيبت‌كن تمام شد، شيوانا به سمت او برگشت و با لحني كنجكاوانه از او پرسيد: بابت اين ده دقيقه‌اي كه از وقت ارزشمند خودت به آن شاگرد غايب دادي، چقدر از او گرفتي؟‏

شاگرد غيبت‌كن با تعجب گفت: هيچ چيز! راجع به كدام ده دقيقه من صحبت مي‌كنيد؟

شيوانا تبسمي كرد و گفت: هر دقيقه‌اي كه به ديگران مي‌پردازي در واقع يك دقيقه از خودت را از دست مي‌دهي. تو ده دقيقه تمام از وقت ارزشمندي را كه مي‌توانستي در مورد خودت و مشكلات و نواقص و مسايل زندگي خودت فكر كني، به آن شاگرد غايب پرداختي. اين ده دقيقه ديگر به تو برنمي‌گردد كه صرف خودت كني.

حال سوال من اين است كه براي اين ده دقيقه‌اي كه روزي در زندگي متوجه ارزش فوق‌العاده آن خواهي شد چقدر پول از شاگرد غايب گرفته‌اي؟ اگر هيچ نگرفتي و به رايگان وقت خودت و اين دوستانت را هدر داده‌اي كه واي بر شما كه اينقدر راحت زمان‌هاي ارزشمند جواني خود را هدر مي دهيد. اگر هم پولي گرفته‌اي بايد بين دوستانت تقسيم كني، چون با ده دقيقه صحبت كردن، تك‌تك اين افراد نيز ده دقيقه گرانقدر زندگيشان را با شنيدن مسايل شخصي ديگران هدر داده‌اند.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۶
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (67)

بترس، اما خودت را ترسو نخوان


يكي از شاگردان شيوانا استاد دفاع شخصي و مبارزه تن‌ به‌ تن بود. او در عين حال در آشپزخانه مدرسه نيز كار مي‌كرد تا بتواند خرج خود و خانواده‌اش را تامين كند. روزي شيوانا با تعدادي از شاگردانش در حياط مدرسه نشسته بود كه ناگهان آن شاگرد مسلط به مبارزه، با ترس و فرياد از آشپزخانه بيرون پريد و وقتي بقيه متوجه او شدند، گفت كه يك موش خيلي بزرگ از زير پاي او در رفته و به همين خاطر ترسيده است.

همه شاگردان به او خنديدند. او شرمنده نزد شيوانا آمد و با خجالت گفت: مرا ببخشيد. با اين كار نشان دادم كه فرد ترسو و بزدلي هستم و تمام مبارزاتي كه داشته‌ام همگي پوچ و بي‌ارزش بوده‌اند.

شيوانا دستش را بر شانه او زد و گفت: تو همان كاري را انجام دادي كه من و بقيه هم اگر بوديم انجام مي‌داديم. ترسيدن يكي از احساسات موقتي انسان است كه در وجود همه گاهي ظاهر مي‌شود. اما ترسو بودن يك صفت و يك لقب دايمي است كه مي‌تواند تا آخر عمر همراه انسان باشد.

حتي اگر احساس ترس دايمي هم بود تو حق نداشتي لقب ترسو را براي خودت انتخاب كني. هرگز در مورد احساسات خودت قضاوت نكن و اجازه نده تو را با احساسات لحظه‌اي‌ات نامگذاري كنند. تو مي‌تواني بترسي ولي ترسو نباشي.

در مورد احساسي كه داري لزومي نيست كه حس بدي داشته باشي و آنقدر ناراحت شوي كه لقب‌هاي ناشايست را روي خودت بپذيري. بگذار احساساتت بدون اينكه ذهن تو نگران بدنام شدن باشد در وجودت جاري شوند و جلوه‌گري كنند و محو شوند. تو آنها را نظاره كن.

احساسات ناشايست را غربال كن و به حس‌هاي ديگر اجازه بده بيايند و بروند. اما در اين ميان هرگز آنها را قضاوت نكن و اجازه نده تو را با احساساتت نامگذاري كنند. فراموش نكن كه تو هميشه اين حق را داري كه بترسي ولي در عين حال ترسو نباشي.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۵
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (66)

كار خوب به جاي خود، كار بد به جاي


در دهكده شيوانا مردي چاه‌كن بود كه به همراه دو پسرش چاه حفر مي‌كرد و بابت اين كار دستمزد مي‌گرفت. لازم شد كه در مدرسه شيوانا چاه آبي حفر شود. از مرد چاه‌كن و پسرانش براي اين كار دعوت شد در ازا ده سكه، چاه مدرسه را حفر كنند.

آنها شروع به كار كردند و طبق عادت هميشگي خود بي‌اعتنا به حال و هواي مدرسه موقع كار كردن با صداي بلند شعر مي‌خواندند و با يكديگر شوخي مي‌كردند و اين مساله براي بعضي از ساكنان مدرسه خوشايند نبود.

وقتي حفر چاه با موفقيت به پايان رسيد، چند نفر از شاگردان شيوانا كه از سر و صداي چاه‌كن‌ها در اين مدت ناراحت شده بودند ليستي بلندبالا از اشتباهات و خطاهاي رفتاري چاه‌كن‌ها در طول ايام حفر تهيه كردند و آن را به عنوان فهرست كارهاي نادرست آنها به شيوانا دادند تا بر اساس اين ليست مزد كارشان را ندهد.

شيوانا در مقابل جمع، مرد چاه‌كن و پسرانش را نزد خود خواند و با احترام از بابت چاه خوبي كه كنده بودند از آنها قدرداني كرد. سپس ليست ادعايي گروه شاگردان معترض را نيز براي ايشان خواند و سپس گفت: طبق توافق بابت كاري كه انجام داديد اين ده سكه به شما داده مي‌شود. بعد از گفتن اين حرف شيوانا ده سكه به مرد چاه‌كن داد.

سپس ادامه داد: چون كارتان خيلي خوب بود و عالي‌تر از حد انتظار كار كرديد پس سه سكه هم به عنوان پاداش اضافي به شما داده مي‌شود. آنگاه شيوانا سه سكه اضافي به مرد چاه‌كن داد. شيوانا ادامه داد: چون درست سر موقع كار را تمام كرديد پس استحقاق سه سكه اضافه ديگر را هم داريد ولي چون خطاي رفتاري داشتيد و موجب آزار بعضي از ساكنان مدرسه شديد، يك سكه را به همين خاطر به شما نمي‌دهيم.

مرد چاه‌كن و پسرانش با خوشحالي سكه‌هاي خود را گرفتند و از رفتار خود عذر خواستند و قصد رفتن كردند. شاگردان معترض با صداي بلند به شيوانا گفتند: اين عادلانه نيست. شما بايد مزد اصلي آنها را كم مي‌داديد!؟

شيوانا با تعجب گفت: اينجا مدرسه اخلاق است و ما در اينجا كارهاي خوب را جداگانه حساب مي‌كنيم و كارهاي بد را مجزا. ما مزد و مجازات آنها را با هم مخلوط نمي‌كنيم. آنها بابت كارهاي خوب و عاليشان مزد خوبي گرفتند و بابت كارهاي ناخوبي كه داشتند مزد خوبي نگرفتند. به همين سادگي!

ياد بگيريد كه در زندگي هم، انسان‌ها را به همين شيوه مورد قضاوت قرار دهيد و كارهاي خوب و بد آدم‌ها را با هم قاطي نكنيد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۵
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (65)

هنر نديدن و نشنيدن


شيوانا با شاگردانش در بازار راه مي‌رفت. آنجا عده‏ اي جوان را ديدند كه همراه پسر كدخدا سربه‌سر مرد ميوه‌فروشي مي‌گذارند و در جلوي مردم به او دشنام مي‌دهند. اما مرد ميوه‌فروش چنان رفتار كرد كه انگار اصلا اتفاقي نيفتاده است و چيزي نمي‌بيند و نمي‌شنود.

اما ناگهان مرد ميوه‌فروش سرش را بلند كرد و بدون اينكه هيچ احساس و پيامي در چهره‌اش ظاهر شود خشك و سرد به پسر كدخدا و جوان‌ها خيره شد و بعد دوباره سرش را پايين انداخت و سرگرم كار خويش شد. با اين كار پسر كدخدا وحشت‌زده بقيه رفقايش را جمع كرد و سراسيمه از مقابل مغازه ميوه‌فروش گريخت.

شاگردان شيوانا از خونسردي و آرامش ميوه‌فروش حيرت كردند و از شيوانا دليل صبر و شكيبايي فوق‌العاده او و همين‌طور فرار ناگهاني پسر كدخدا و دوستانش را پرسيدند. شيوانا با لبخند گفت: بياييد از خودش بپرسيم. سپس همراه شاگردان نزد او رفتند و شيوانا گفت: همراهان من مي‌خواهند بدانند دليل اين همه آرامش و سكوت و بي‌تفاوتي تو در چيست؟

مرد ميوه‌فروش كه شيوانا را خوب مي‌شناخت پاسخ داد: مي‌بينيد كه پسر كدخدا با اينهاست و من روي حرف و فكر و عمل آنها هيچ نقشي ندارم و علاقه‌اي هم ندارم كه نقشي داشته باشم. پس در اين مورد كاري از دست من برنمي‌آيد. اما در عوض اختيار فكر و گوش و چشم خودم را كه دارم! پس به جاي اعتنا به اين موجودات گستاخ، چشمم را براي ديدن قيافه آنها كور و گوشم را از شنيدن صداي آنها كر مي‌كنم. وقتي چيزي مقابل خود نمي‌بينم و صداي مزاحمي نمي‌شنوم ديگر چرا خودم را به زحمت اندازم و حرمت و ارزش اجتماعي خودم را پايين بياورم.

شاگردان شيوانا پرسيدند: پس چرا وقتي به آنها نگاه كردي آنها ساكت شدند و گريختند؟

مرد ميوه‌فروش گفت: مردم همه شاهد بودند كه من به سمتي كه آنها بودند خيره شدم و چيز باارزشي نديدم كه روي من اثر گذارد. واقعا هم نديدم! چون ديدن آنها را براي چشمانم ممنوع كرده بودم. اينكه چرا گريختند را از شيوانا بپرسيد. و شيوانا با تبسم گفت: هر انساني از ديدن چشم‌هايي كه او را نمي‌بينند احساس حقارت و ترس مي‌كند و دچار سردرگمي مي‌شود.

آنها در نگاه مرد ميوه‌فروش خود را حتي به اندازه يك ذره خاك هم نديدند و با تمام وجود احساس كردند كه در دنياي ميوه‌فروش، بود و نبودشان يكسان است و آنها در عالم او جايي ندارند. براي همين پا پس كشيدند و گريختند. چرا كه متوجه شدند اگر ميوه‌فروش همين شكل نگاه كردنش را ادامه دهد، به بقيه مردم كه تماشاچي اين صحنه بودند ياد مي‌دهد كه چطور آنها را مانند او خوار و حقير و ناديدني ببينند و اين براي پسر كدخدا و جمع همراهش بدترين اتفاقي است كه مي‌تواند بيفتد.

فراموش نكنيد كه اين آدم‌ها چند دقيقه پيش با دشنام و گستاخي مي‌خواستند آبروي ميوه‌فروش را نزد مردم دهكده ببرند و ميوه‌فروش با نديدن آنها و نشنيدن صدايشان، همان بلا يعني بي‌اعتبار و بي‌ارزش شدن را بر سر خودشان آورد. آنها از بي‌اعتباري فرداي خودشان گريختند.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۴
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (64)

دريغ خوبي


يكي از شاگردان مدرسه شيوانا كه صاحب همسر و يك پسر و يك دختر بود بر اثر حادثه‌اي از دنيا رفت. شيوانا به شاگردان مدرسه گفت كه نيازهاي مالي و غذايي خانواده او را تامين كنند و به پسر در مدرسه كاري بدهند تا درآمدي داشته باشد و محتاج ديگران نشود.

مدتي كه گذشت. پسر به خاطر رضاي همسر جوانش، مادر و خواهرش را با چوب كتك زد و از خانه پدري بيرون انداخت. آن مادر و خواهر سرگردان و آواره به مدرسه شيوانا پناه آوردند. شيوانا وقتي متوجه شد كه پسر چنين كاري كرده است او را نزد خود خواند و به او گفت: تو چرا اين زن و دختر بي‌پناه را كه مادر و خواهرت هستند كتك زدي و از خانه پدري بيرون كردي؟

پسر با خيره‌سري و با لحن مسخره گفت: شما به من گفتيد خالق كاينات به كسي بدي نمي‌كند. شما هم كه اهل معرفت هستيد به كسي بدي نمي‌كنيد. پس از سمت شما به آدم‌هايي كه بدي كنند آسيبي نمي‌رسد! خوب من هم هوس كرده‌ام بعضي اوقات بدي كنم. چه اشكالي دارد؟

شيوانا آهي كشيد و گفت: آدم‌هاي خوب وقتي مي‌خواهند بد باشند فقط خوبي‌هاي خود را دريغ مي‌كنند. خالق كاينات هم فقط اگر خوبي‌هايش را از تو دريغ كند مطمئن باش روزگارت سياه مي‌شود. ديگر نيازي به مجازات و بدي نيست.

همين امروز از مدرسه بيرون مي‌روي و ديگر لازم نيست سر كار برگردي. مبلغي هم كه از جانب مدرسه بابت پدرت به شما پرداخت مي‌شد از اين به بعد فقط در اختيار مادر و خواهرت قرار مي‌گيرد. آنها اگر مي‌خواهند در حق تو نيكي كنند مختارند اما ديگر اميدي به اين مدرسه نداشته باش.

كتك زدن مادر و خواهر بي‌پناه و يتيم كاري بسيار زشت و نفرت‌انگيز است. ما تو را به خاطر كار ناشايستي كه انجام دادي مجازات نمي‌كنيم اما اين حق را به خود مي‌دهيم كه خوبي و نيكي خود را از تو دريغ كنيم. بقيه كار را به خالق كاينات واگذار مي‌كنيم.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۳
نظرات (0)
،

داستان كوتاه (63)

شما چگونه طاقت مي آوريد


شيوانا در راهي همراه كارواني ناشناس سفر مي‌كرد. همراهان او تعدادي جوان راحت‌طلب بودند كه زحمت زيادي به خود راه نمي‌دادند و به محض رسيدن به استراحتگاه فورا روي زمين پهن مي‌شدند و تا ساعت‌ها مي‌خوابيدند.

اما برعكس شيوانا يك لحظه از كار و تلاش دست برنمي‌داشت. حتي وقتي به استراحتگاه مي‌رسيدند سراغ كاروان‌سالار مي‌رفت و به او و ديگران در تعمير وسايل آسيب‌ديده و تامين وسايل مورد نياز مسافران و فراهم ساختن غذاي اسب‌ها و حيوانات همراه كاروان كمك مي‌كرد.

صبح زود نيز از جا برمي‌خاست و ضمن نظافت شخصي و تميز كردن لباس‌ها و وسايل به قدم زدن مي‌پرداخت و اگر كاري روي زمين مانده بود آن را انجام مي‌داد. آن گروه جوان تا نزديك ظهر مي‌خوابيدند و موقع حركت هم به زحمت خود را جمع و جور مي‌كردند و به راه مي‌افتادند.

چند روز كه از سفر گذشت يكي از اين جوانان راحت‌طلب با تعجب به شيوانا نگريست و گفت: شما اين همه طاقت و توان را از كجا مي‌آوريد كه يك لحظه هم استراحت نمي‌كنيد و دايم به كاري مشغول مي‌شويد. چطور اين گونه زندگي كردن را طاقت مي‌آوريد؟

شيوانا با تعجب به جوان خيره شد و پاسخ داد: اتفاقا سوال من هم اين است كه شما چگونه با اين همه استراحت و راحتي و بيكاري كنار مي‌آييد و چطور اين شكل زندگي را طاقت مي‌آوريد؟! من اينگونه زندگي مي‌كنم، چون روش درست زندگي همين است. شما چگونه خلاف جريان زندگي زيستن را طاقت مي‌آوريد؟


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۳
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ]