داستان كوتاه (69)
چشمان خودت كو
يكي از شاگردان شيوانا جواني ساده و صادق بود كه نسبت به همه اهل مدرسه خوشبين بود و سفره دل خود را نزد همه باز ميكرد و هيچكس را بد نميدانست. همه شاگردان هم او را دوست داشتند و با او بيشتر از بقيه صميمي بودند.
روزي شيوانا ديد كه اين شاگرد جوان و ساده با پسر كدخدا و چند نفر ديگر از جوانهاي شرور دهكده در بازار دهكده همصحبت است. شيوانا او را صدا زد و گفت: وقتي با اين افراد صحبت ميكني مواظب چشمهايت باش.
شاگرد سادهدل مات و مبهوت به چهره شيوانا خيره شد و باحيرت گفت: من چشمهايم سر جايش هستند و اصلا به كسي اجازه نميدهم به آنها آسيب برساند. شما خاطرتان جمع باشد. سپس دوباره به جمع دوستان جديد اما شرور خود پيوست.
يك هفته بعد شيوانا در حياط مدرسه نشسته بود كه ناگهان متوجه شد از داخل سالن كلاس سر و صداي بلندي برخاسته است. به آنجا رفت و با تعجب ديد كه شاگردان مدرسه گرد دوست ساده و قديمي خود را گرفته و به او اعتراض ميكنند چرا در مورد آنها نزد بقيه بدگويي و غيبت ميكند و صفات دروغ و ناشايست را به دوستان خود نسبت ميدهد.
شيوانا شاگردان را به سكوت دعوت كرد و مقابل شاگرد سادهدل ايستاد و با انگشت به چشمان او اشاره كرد و گفت: قبل از اينكه با پسر كدخدا و دوستان شرورش نشست و برخاست كني با چشمان خودت تمام بچههاي مدرسه را پاك و درستكار ميديدي. اما اكنون بعد از چند هفته همنشيني با دوستان شرورت چشمان خود را از دست دادهاي و چشمان آنها را به عاريت گرفتهاي.
به همين خاطر در چهره دوستان مدرسهات نيرنگ و فريب و چيزهايي ميبيني كه چشمان جديدت به تو ديكته ميكنند. وقتي آن روز به تو گفتم مواظب چشمهايت باش منظورم اين بود كه مواظب باش آنها پنجره پاك و سالم نگاه تو را با پنجره كدر و ناسالم خود عوض نكنند.
سعي كن ديده خود را بشويي و كمي در مورد تغيير نگاهت و نادرستي برداشتها و قضاوتهاي جديدت نسبت به دوستان قديمي فكر كني. مطمئنا آنقدر ناراحت خواهي شد كه براي هميشه چشمانت را از دوستان شرورت پس خواهي گرفت و ارتباطت را با آنها براي هميشه قطع خواهي كرد.