داستان كوتاه (63)

شما چگونه طاقت مي آوريد


شيوانا در راهي همراه كارواني ناشناس سفر مي‌كرد. همراهان او تعدادي جوان راحت‌طلب بودند كه زحمت زيادي به خود راه نمي‌دادند و به محض رسيدن به استراحتگاه فورا روي زمين پهن مي‌شدند و تا ساعت‌ها مي‌خوابيدند.

اما برعكس شيوانا يك لحظه از كار و تلاش دست برنمي‌داشت. حتي وقتي به استراحتگاه مي‌رسيدند سراغ كاروان‌سالار مي‌رفت و به او و ديگران در تعمير وسايل آسيب‌ديده و تامين وسايل مورد نياز مسافران و فراهم ساختن غذاي اسب‌ها و حيوانات همراه كاروان كمك مي‌كرد.

صبح زود نيز از جا برمي‌خاست و ضمن نظافت شخصي و تميز كردن لباس‌ها و وسايل به قدم زدن مي‌پرداخت و اگر كاري روي زمين مانده بود آن را انجام مي‌داد. آن گروه جوان تا نزديك ظهر مي‌خوابيدند و موقع حركت هم به زحمت خود را جمع و جور مي‌كردند و به راه مي‌افتادند.

چند روز كه از سفر گذشت يكي از اين جوانان راحت‌طلب با تعجب به شيوانا نگريست و گفت: شما اين همه طاقت و توان را از كجا مي‌آوريد كه يك لحظه هم استراحت نمي‌كنيد و دايم به كاري مشغول مي‌شويد. چطور اين گونه زندگي كردن را طاقت مي‌آوريد؟

شيوانا با تعجب به جوان خيره شد و پاسخ داد: اتفاقا سوال من هم اين است كه شما چگونه با اين همه استراحت و راحتي و بيكاري كنار مي‌آييد و چطور اين شكل زندگي را طاقت مي‌آوريد؟! من اينگونه زندگي مي‌كنم، چون روش درست زندگي همين است. شما چگونه خلاف جريان زندگي زيستن را طاقت مي‌آوريد؟


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۳۳
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]