رمان ركسانا قسمت 9 بخش اول

براي همين قبول مي كنه و بلند مي شه بره كه دوباره مادر شوهرش مي گه بشين كارت دارم! اونم ميشينه كه مادر شوهره ميگه : از اين به بعدم اسمت مي شه صغري ! مادرم ميگه يعني چي ؟! مادر شوهره ميگه تو اينجا رسم اينه كه بعد از عقد خونواده ي شوهر براي عروس اسم ميذارن! ماهام ديشب خيلي فكر كرديم و برات اين اسمو در نظر گرفتيم! از اين به بعد وقتي گفتيم صغري، يعني اينكه داريم تو رو صدا ميكنيم! يه بله بگو و اگه آب دستت هست بذار زمين و بيا! مادرم بازم يه خرده فكر مي كنه تا مفهوم اين چيزايي رو كه بهش گفتن درك كنه و وقتي مي فهمه دارن چه بلايي سرش مي آرن، با عصانيت ازجاش بلند مي شه و مي گه من ديگه تو اين خونه نمي نمونم! حالا ديگه حاضرم خودمو از دست شما تسليم سرخ آكنم !
اينو كه مي گه يه مرتبه مادر شوهر ه و خواهر شوهرا كه معني حرف شو يه جور ديگه فهميده بودن و فكر كرده بودن مادرم مي گه كه شماها رو مي خوام سرخ كنم ، از جاشون بلند مي شن و مي پرن طرف مادرم و شروع مي كنن به كتك زدنش و حالا نزن و كي بزن!
مادرم مي گفت اون روز انقدر منو زدن و موهامو كشيدن كه از درد بيهوش شدم و اونام منو بردن و انداختن تو همون انباري! مي گفت وقتي به هوش اومدم، نشستم و زار زار گريه كردم! چاره اي نداشته بيچاره! شده بوده اسير يه قوم بي رحم!
بالاخره انقدر اونجا مي مونه تا شب مي شه و شوهرش ، يعني پدر من از سر كار برمي گرده خونه و مادرم يه خرده خوشحال مي شه كه حداقل يه حامي پيدا كرده ! بيچاره خودشو آماده مي كنه كه الان شوهرش مي آد و اونو از تو انبار مي آره بيرون و ازش حمايت مي كنه كه هنوز شوهره نرسيده تو خونه، آه و ناله ي مادرش مي ره هوا و شروع مي كنه به نفرين كردنش و از دست زنش بهش شكايت مي كنه و مي گه هنوز هيچي نشده زن ت مي خواد ماهارو آتيش بزنه و سرخ كنه!
پدربزرگ تونم كه اينارو مي شنوه و گريه ي مادرش رو مي بينه ، مي آد و در انبارو وامي كنه و مي ره تو و در رو پشتش مي بنده و به مادرم مي گه تو چي به اينا گفتي ؟ مادرم با همون زبون نصفه نيمه ي فارسي جريان ور مي گه و از شوهرش مي خواد كه ازش حمايت كنه! پدر بزرگ شمام كه بر سر دوراهي گير كرده بوده و هم نمي خواسته كه دل زنش رو بشكونه چون مي ديده كه حق با اونه و از طرفي م نمي خواسته گرفتار نفرين مادر ش بشه، كمربند رو مي كشه يه دونه آروم مي زنه به زنش و بعد هي داد و فرياد مي كنه و با كمربند مي زنه به در و ديوار كه يعني من دارم زن م رو تنبيه مي كنم! مرتب م به مادرم چشمك مي زده كه يعني اينا همه كلكه!
مادرم مي گفت هيچ از رفتار احمقانه ش چيزي سر در نمي آوردم اما كاري م نمي تونستم بكنم! وقتي پدر برزگ تون نمايشش تموم مي شه ، آروم به مادرم مي گه كه بايد بره و دست مادر شوهرش رو ماچ كنه تا اون ببخشدش ! مادرم اولش قبول نمي كنه اما وقتي مي بينه كه نمايش ممكنه جدي بشه و يه كتك م از شوهر ش بخوره ، سرش رو ميندازه پايين و از انبار مي ره بيرون و با نفرت دست مادر شوهرش رو ماچ مي كنه و بعدش مي ره تو اتاقش ! حالا حساب كن شخصيت اون دختر خارجي تحصيلكرده كجا و شخصيت اين دختر اسير كجا!
گرسنه و تشنه بعد از اين همه تحقير بايد عذرخواهي مي كرده!
جدا عجب آدم بدبختي بوده اين مادر من! پدرش رو كشته بودن! تموم ثروتش رو صاحاب شده بودن! دين ش رو به زور ازش گرفته بودن! به زور وادارش كرده بودن كه ازدواج كنه ! به زور اسم و هويت ش رو مي خواستن ازش بگيرن! حالام گشته و تشنه و كتك خورده، مجبور شده كه بره دست يه احمق رو هم ماچ كنه ! اونم چه وقتي ؟! روز بعد از عروسي ش!
" عمه م خيلي ناراحت شده بود! يه سيگار ديگه روشن كرد و شروع كرد به كشيدن. منم دل م درد گرفته بود اما خجالت مي كشيدم وسط سر گذشتش حرفي بزنم كه يه مرتبه خودش متوجه شد و گفت"
- تو چته هامون؟!
-ببخشين عمه! يه خرده دل م درد مي كنه!
عمه- مي خواي برات نبات آب داغ بيارم؟!
- نه ، خيلي ممنون!
عمه- قرص دل درد دارم! بيارم برات؟!
ماني - اگه قرص كار كن تو خونه داشته باشين مشكلش حل مي شه! تنقيه م باشه بد نيس!

- زهر مار!
عمه - كاركن براي چي؟
((ديگه نتونستم خودمو نگه دارم و با يه معذرت خواهي بلند شدم و رفتم طرف دستشويي! انقدر از دست ماني عصباني بودم كه نگو!
خلاصه ده دقيقه ديگه برگشتم تو اتاق كه تا چشم عمه م بهم افتاد شروع كرد به خنديدن و گفت))
- اين ماني خيلي پدرسوخته س! باباشم همينجوري شيطون بود!
((يه عذر خواهي ديگه كردم و رفتم نشستم كه عمه م گفت))
- بگم بقيه ش رو؟
((هردو سر تكون داديم كه گفت))
- خلاصه اون شبم مثل هزار تا شب ديگه م ميگذره! يعني زندگي ميگذره!
حالا چه خوب چه بد! اما بيچاره اونايي كه براشون چرخ با قِژقِژ و خِرخِر و سروصدا ميگذره! براي مادر منم اين طوري گذشت! دختر يه برژوآ شد يه كلفت! يادمه مادرم هميشه از سرخا و كمونيست ها بدش مي اومد! هربار كه پيش مي اومد و وقتش رو داشت و مي خواست و مي تونست باهام حرف بزنه، هميشه مي گفت كه آدماي كثيفي هستن! يعني بيچاره ديگه وقتي نداشت كه حرف بزنه و چيزي براي گفتن نداشت! شبا انقدر خسته بود كه تا ده دقيقه باهام صحبت مي كرد، از حال مي رفت!
((يه آهي كشيد و گفت))
- دنياس ديگه! بگذريم! آقايي كه شماها باشين، از فرداي اون شب، مادرم ديگه وظيفه ي خودشو مي فهمه و جاي خودشم مي فهمه! ديگه كاري نمي كنه كه بهش گير بدن و بند كنن! مي شه يه عروس سر بره كه اونا مي خوان! يعني يه برده! يه كلفت! يه كنيز!
برام تعريف مي كرد و مي گفت تو اين چندسال كه تو ايران بوده فقط تونسته دو سه بار شاه عبدالعظيم رو ببينه و يه بارم برده بودنش مشهد! يعني حدود چهارده، پونزده سال ايران بوده و فقط سه يا چهار بار تونسته بوده از خونه بره بيرون!! يعني نه اينكه خواهرشوهراشم بيشتر بيرون رفته باشن آ! نه! اونام زنداني بودن! اونمام اسير بودن اما عادت داشتن و زياد بهشون سخت نمي گذشته اما به مادرم چرا! مثل اينكه يه پرنده رو از رو هوا بگسرن و بندازنش تو قفس!
خلاصه يه چند وقتي كه ميگذره يه شب مادرم در مورد پول و ثروت پدرش از پدربزرگ تون سؤال مي كنه و مي پرسه كه حجره و پولا و اين چيزا تكليفش چي شده! بيچاره هنوز اين حرف از دهنش در نيومده بوده كه پدربزرگ تون با پشت دست مي زنه تو دهنش كه خون از دماغش وا مي شه! مادرم مي گفت من اصلا نفهميدم كه چي شد فقط يه مرتبه ديدم كه درد تو سرم پيچيد! مي گفت پدربزرگ تون مثل وحشيا شده بوده! نعره ها مي زده كه نگو! به قدري داد مي زنه كه همه ي اهل خونه مي ريزن تو اتاقشون كه ببينن جريان چيه!
وقتي پدربزرگ تون جريان رو مي گه، همه شروع مي كنن با مادرم دعوا گرفتن كه يعني چي؟! چه معني داره زن از شوهرش حساب كتاب بخواد؟! مگه شوهرت دزده يا ازش نا اطمينوني كه اين حرفا رو ميزني؟! خجالت بكش و بشين زندگيت رو بكن خدا رو هم شكر كن كه سايه ي يه مرد بالا سَرته!
بعدش همه مي ريزن و دور و ور پدربزرگ تون و ازش مي خوان كه اين عروس فرنگي رو به بزرگي خودش و خريت اون ببخشه چون به رسم و رسوم ما وارد نيس و درست تربيت نشده و غريبه و ناوارده و اين چيزا!
وقتي م كه پدربزرگ تون با بزرگ واري از سر تقصيرات مادرم ميگذره، يكي از خواهرشوهراش ، خانمي مي كنه و مادرم رو ور ميداره و مي بره، سر حوض و دست و صورتش رو مي شوره و بعدشم و بعدشم واسطه مي شه كه پدربزرگ تون اجازه بده كه اين زن تقصير كار ، بره و دستش رو ماچ كنه و طلب بخشش كنه و ماجرا به خوبي و خوشي تموم بشه!
يادمه كه وقتي مادرم اينارو برام مي گفت، يه برق عجيبي رو تو چشماش مي ديدم! برق انتقام! برق نفرت! برق خشم و كينه!
هيچوقت جلو من اسم پدربزرگ تونو نبرد! هميشه با لفظ اون خطابش مي كرد و منم عادت كرده بودم كه وقتي مادرم ميگه اون، منظور پدربزرگ شماس! حتي منم هيچوقت نتونستم از ته دل بابا صداش كنم چون مي ديدم و مي دونستم كه چه به روز مادرم آوردن! هميشه از مادربزرگ و عمه هام بدم مي اومد!
وقتي كه مادرم بلاهايي رو كه سرشون آورده بودن برام مي گفت دلم مي خواست كه زورم مي رسيد و مي كشتمشون و مادرم رو ور مي داشتم و با خودم از اون زندان مي برئم به روسه! يه جايي كه حداقل مادرم توش مي تونست با آزادي و خيال راحت، در خونه رو وا كنه و بره بيرون و مردم رو ببينه! مي دونم مادرمم يه همچين آرزويي داشت و بالاخره بهش رسيد!
برام تعريف مي كرد كه يه روز حالش بد مي شه و مي فهمه كه حامله س! بلافاصله تصميم خودش رو مي گيره! مي گفت يه بعد از ظهر كه همه خوابيده بودن يواشكي يه مقدار خرت و پرت ور ميداره با يه مقدار سكه هاي طلا كه پدرش و جواهر كه پدرش بهش داده بوده براي روز مبادا! بعدشم آروم از تو اتاقش مي آد بيرون و وقتي كه مي بينه سر و صدايي نيس، حركت مي كنه طرف يه راهرو كه مي خوره به يه هشتي و بعدشم در اندروني! مي گفت از حياط رد شدم و رسيدم به راهرو و ازش رد شدم و رفتم تو هشتي و رفتم سراغ در خونه اما قفل و كلون بود! با يه چاقو افتادم به جون قفل در اما هركاري كردم وا نشد! انقدر حواسم رفته بود به قفل در كه نفهميدم از سر و صداف مادرشوهرم از خواب بيدار شده و اومده و واستاده پشت سرم و وقتي ديده دارم چيكار مي كنم،رفته و بقيه رو خبر كرده!
ديگه بقيه ش رو خودتون بايد حدس بزنين! تنبيه و كتك يه طرف، فرار يه زن مسلمون شوهر دار از طرف ديگه! كمترين مجازات براش در اون موقع يه مرگ راحت بوده!
به خاطر اين تلاش براي آزادي، يه هفته زنداني مي شه! زنداني با اعمال شاقّه كه همون كتك خوردن و بي غذايي بوده! يعني مادرشوهر و خواهرشوهراش مي گفتن زني رو كه بخواد از خونه ي شوهر فرار كنه بايد انقدر گشنگي داد تا بميره! مي گفت پدربزرگ تون بعد دو،سه روز ديگه رضايت داده بود اما اون مادر و خواهراش از سر تقصير مادر من نمي گذشتن! بالاخره بعد از يه هفته شوهر خواهرا ميان و مادرم رو نيمه جون از تو انبار در مي آرن! تا يه هفته بعدشم حال مادرم اصلا خوب نبوده و عجيب بوده كه كه من رو تو اون موقعيت سقط نكرده! يعني شانسي كه آورده بود و باعش نجانش شده، وجود من بوده!
گويا يه روز پدرم مي آد پشت در انبار! حالا دلش تنگ شده بوده يا سوخته بوده يا عشق كشونده بودتش اونجا، بماند! فقط وقتي اونجا واستاده بوده و گوش ميداده مي بينه كه مادرم داره گريه مي كنه! بهش با عتاب و خطاب ميگه حالا از كارت پشيمون شدي يا نه؟! مادرمم مي گه پشيمون از اين شدم كه از تو آدم ترسو حامله شدم!
اينو كه ميگه پدربزرگ تون يه تكون مي خوره و چون خيلي احترام مادرش رو نگه مي داشته، شوهرخواهراش رو واسطه مي كنه و اونام مادرم رو از تو انبار نجات مي دن!
اگه بخوام براتون بگم كه مادرم تو اون خونه چه كشيده، بايد يه هفته همين جا بشينين و شما گوش كنين و من حرف بزنم! براي همين م خلاصه ش مي كنم!
بالاخره بعد از چند ماه من به دنيا مي آم و تا مي فهمن كه من دخترم، دوباره سركوفت آ شروع مي شه!
اصلا من نمي دونم اينا خودشون زن نبودن؟! كسي كه وجود خودش رو ننگ بدونه اصلا آدمه!؟ خودشون از جنس من بودن و وقتي من به دنيا اومدم، همه آَه آه كردن! يكي نبوده بهشون بگه آخه آدماي بي عقل اگه دختر بده، شماهام زن هستين! پس چه اسمي رو خودتون ميذارين؟!
مادرم مي گفت تو رو بقل مي كردن و شعر مي خوندن و مي گفتن:
پسر پسر قند عسل دختر دختر كُپه خاكستر!
اگه من كُپه ي خاكستر بودم خودشون كه كُپه ي كثافت بودن!
((دوباره عمه م عصباني شد و يه سيگار ديگه روشن كرد و يه خرده بعد گفت))
- سر اسم گذارون خيلي جالب بوده! مادرم مي خواسته اسم منو " ليا " بزاره و اونا مي گفتن كه بايد اسمم رو عذرا بزارن! بالاخره اونا موفق ميشن و اسم من ميشه عذرا! حالا چه منظوري داشتن خدا مي دونه!
دوران بچه گيم يادم نيس! آدم هميشه از يه سن و سالي يه مرتبه همه چيز يادش مي مونه! براي من اين سنّ، شيش سالگي بود.
يادمه سر حرف زدن مشكل داشتم ! سر رفتار مشكل داشتم ! سر لباس پوشيدن مشكل داشتم ! سر فكر كردن مشكل داشتم! سر درس خوندن مشكل داشتم! سر دوست داشتنم مشكل داشتم!
من عاشق مادرم بودم و هميشه م ازش گله مند! بيچاره از صبح كه بلند مي شد دنبال كار و بدبختي بود! دستاش شده بود عين دست مردا زبر و خشن! وقتي صورتم رو ناز مي كرد دردم مي اومد! هيچوقت خنده ش رو نديدم! يعني غير از يه دفعه!

يادمه موقعي كه با هم تنها مي شديم باهام روسي صحبت مي كرد امّا بهم مي گفت كه جلو بقيه روسي حرف نزنم!
خُب منم بچه بودم و گاهي كلمات روسي از دهنم مي پريد بيرون و اون موقع بود كه تو خونه شر به پا مي شد!
يعني اوّل يه تو دهني به من مي زدن و بعدش دعوا و مرافعه با مادرم!
حالا اينا به كنار! بدبختي اصلي سر دين و ايمونم بود! از يه طرف مادرم از مسيح برام حرف مي زرد و از يه طرف عمّه هام و مادر پدرم بهم نماز ياد مي دادن!
مادرم هرچي بهم مي گفت بايد پيش خودم مي موند و در عوضش ، عمه هام موقع قرآن خوندن مي گفتن بايد بلند بلند بخونم!
مونده بودم اين وسط كه جريان چيه! يه دختر بچه ي شيش ساله كه از اين چيزا سر در نمي آره! حالا من به كنار! مكافات موقعي بود كه هر هفته شب جمعه مي رسيد
و مادرمم بايد همراه من تو خوندن قرآن شركت مي كرد!
بيچاره فارسيش رو نمي تونست درست ادا كنه و اونا وادارش مي كردن كه قرآن بخونه! حالا شما حساب كنين يه زن روس با اون لهجه مي خواد زير و بم كلمات عربي
رو درست و صحيح ادا كنه!
هميشه آخرش دعوا و كتك بود! هر كلمه اي رو كه مادرم اشتباه تلفظ مي كرد يه پس گردني بهش مي زدن! اونم جلوي من! جلو دخترش كه جونش بود و مادرش! جلو
چشم من مادرم رو مي زدن و تحقير مي كردن!
ازشون متنفر بودم! از شب جمعه ها متنفر بودم! از پدر سنگدل و بي عرضه م متنفر بودم!
براي همينم دين مادرم رو انتخاب كردم چون اون هميشه با مهربوني برام حرف مي زد و قصه هاي قشنگ برام مي گفت و هر وقتم كه اشتباه مي كردم بهم ياد مي داد
امّا عمه هام با هر اشتباه يه پشت دستي بهم مي زدن!
ماني - مگه مادرتون مسلمون نشده بود؟!
عمه - با تهديد و شكنجه كه نميشه آدم رو وادار به قبوا يه عقيده كرد! با كتك زدن و تنبيه كه آدم به چيزي ايمان نمي آره!
من بعد از چند وقت فقط اين رفته بود تو فكرم كه مسيح مي بخشه اما عمه هام با هر اشتباه كوچيك محاله كه ازش بگذرن!
مادرم چون فارسيش خوب نبود،با هر اشتباهي كه تو خوندن يا اداي زير و زبَر مي كرد، كتك مي خورد!
بهش مي گفتن تو خونه اي كه مرد نيس بايد حجابشو حفظ كنه! بهش مي گفتن كه حق نداره پاشو ار تو خونه بيرون بذاره!
بهش مي گفتن نبايد صداشو كسي بشنوه!
بهش مي گفتن تو چون زني،حق فكر كردن نداري و جات بايد شوهرت برات فكر كنه!
بهش القا كرده بودن كه خداوند اونو فقط براي سرگرمي مرد آفريده! چه حالي پيدا مي كردين؟! بعدش چيكار مي كردين؟! اصلا بعدش شخصيتي تو وجودتون باقي مي
موند؟!
((دوباره يه سيگار ديگه روشن كرد و شروع كرد به كشيدن. ماني م دوتا سيگار درآورد و روشن كرد و يكيش رو داد به من و گفت))
- واقعا زندگي سختي بوده، اگه يه روزي يه همچين چيزي به من بگن تموم وجودم مسخ ميشه!
عمه - بعدش به فكر خودكشي نمي افتادي؟!
ماني - خودكشي نه اما زندگي برام خيلي سخت مي شد!
عمه - اون وقت چيكار مي كردي؟!
ماني - چيكار مي تونستم بكنم؟! مي چسبيدم به كارم و با جدّيت خانوما رو سرگرم مي كردم!
((عمه م اولش يه نگاه بهش كرد و بعد زد زير خنده كه يه چپ چپ به ماني نگاه كردم و گفتم))
- خجالت نمي كشي وسط صحبت عمه شوخي مي كني؟!
ماني - شوخي نكردم! اگه خداوندِ عالم منو براي سرگرمي خلق كرده باشه، خب منكه نمي تونم خلاف آفرينش عمل كنم!
- يه همچين چيزي اصلا نيس! اينا رو عمه هاي عمه با عقل كوچيك خودشون مي گفتن و اشتباه م بوده!
ماني - البته! البته!
((يه خرده ساكت شد و بعدش گفت))
- عمه جون! مي گم نكنه واقعا منظور از آفرينش آقايون همين باشه؟!
اين عمه هاتون الآن كجان كه ما بتونيم در اين مورد ازشون استفسار كنيم؟!
((عمه م خنديد و گفت))
- الآن هفت كفن م پوسوندن!


345 346 تا 349

ماني - مي گم حالا ضرر كه نداره ما به اين وظيفه ي مهم قيام كنيم و روزي يكي دو ساعت خانومارو سرگرم كنيم؟! اگه يه همچين تكليفي واقعا
وجود داشته باشه كه خب ما ادا كرديم! اگرم وجود نداشت كه ما چيزي رو از دست نداديم! يه عده بنده ي خدا رو شاد كرديم! من از همين فردا شروع
مي كنم به اداي وظيفه! اصلا از همين امروز شروع مي كنم! وقتي يه وظيفه گردن آدمه چرا هي عقبش بندازه؟!
- واقعا كه ماني!
ماني - يعني چي ؟! پس فردا ، وقتي منو تو گور گذاشتن تو مي آي جواب پس بدي؟! مي خواي منو جهنمي كني؟!
- تو واقعا اميدي م به بهشت داري؟!
ماني - مگه بهشت مال آدماي درستكاري نيس كه تموم تكاليف شونو انجام دادن؟! خب اگه تكليفي گردن منه كه نبايد ازش شونه خالي كنم!
- عمه،شما بفرمايين! به چرت و پرتاي اين توجه نكنين!
((عمه م كه مي خنديد سيگارش رو خاموش كرد و گفت))
- تو اون بچه گي اين رفته بود تو ذهنم كه پيش مادرم مي تونم راست بگم و تنبيه نمي شم اما جلو عمه هام حتما بايد دروغ بگم چون اگه راستش رو
بگم كتك مي خورم! مثلا مادرم بهم مي گفت كه نبايد دوغ بگم و وقتي شبا ازم مي پرسيد كه امروز چه كاراي بدي كردي و چند تا دروغ گفتي و وقتي
بهش راستش رو مي گفتم: با يه لبخند بهم مب گفت كه كار بدي كردم امّا منو مي بخشيد!
جاش اگه مثلا جلو عمه هام يه حرفي از دهنم دَر مي رفت با بي رحمي فلفل مي ريختن تو دهنم!
دست و پامو مي گرفتن و يكي شون فلفل مي آورد و با دستش دماغم رو مي گرفت و وقتي دهنم رو براي نفس كشيدن وا مي كردم و فلفل رو به
زور مي كرد تو دهنم! آتيش مي گرفتم! همچين زبونم مي سوخت كه انگار آتيش گذاشتن روش!
مي پريدم بالا و پايين! دور اتاق مي چرخيدم و زار مي زدم! جالب اينكه عمه هام نميذاشتن آب بخورم كه سوزشش كم بشه! اون وقت مادرم صدام رو
مي شنيد و فقط گريه مي كرد! منم از دستش عصباني مي شدم كه چرا كاري نمي كنه! چرا كمكم نمي كنه!
مي دوئيدم و جيغ مي زدم و گريه مي كردم و سرزنش هاي عمه هامو گوش مي دادم كه مي گفتن آهان! خالا خوب شد؟! حالا آدم شدي؟! حالا بازم
حرف بد مي زني؟! حالا بازم بي روسري مي ري تو حياط؟! حالا بازم . . . .
منم تو دلم مي گفتم : آره! بازم اينكارارو مي كنم اما يادم مي مونه كه جلو شما نكنم! يادم مي مونه كه نبايد به شماها راست بگم!
و يادم موند!
براي همينم هميشه به مادرم راست مي گفتم و به اونا دروغ!
وقتي مادرم ازم مي پرسيد كه امروز خدا رو شكر كردي و من نكرده بودم ، بهش راست مي گفتم اما اگه مثلا عمه هام ازم مي پرسيدن كه امروز نماز
خوندي! براشون هزار تا قسم مي خوردم كه آره خوندم در صورتي كه نخونده بودم! يعني تو همون بچه گي با خودم مي گفتم كه اصلا به شماها چه
مربوطه؟! مگه شماها منو آفريدين؟!
جالب اين بود كه ادعاي دين و ايمون مي كردن اما تا يه جا دور همديگه جمع مي شدن ، شروع مي كردن پشت سر همديگه صفحه گذاشتن! خدا مي
دونه چه چيزايي مي گفتن و چه وصله هايي به همديگه مي چسبوندن!
100تا چيز نديده رو ديده مي كردن! چه تهمت هايي به دختراي همسايه مي زدن! چه دروغايي نمي گفتن! چه جادو جنبل آيي نمي كردن و بخورد
مادرشوهرشون و خواهرشوهراشون نمي دادن!
در عوض مادرم هيچوقت دروغ نمي گفت! هيچوقت از اين حرفا نمي زد!
حتي وقتي كه من پيشش از عمه هام بد مي گفتم،گوشاشو مي گرفت و به رو من سي مي گفت (( من هيچي نمي شنوم! من هيچي نمي
شنوم!)) بعدشم تند تند مي گفت (( خداي من دخترم رو ببخش كه هنوز بجه س و نمي فهمه چي مي گه!))
يادمه حدود يازده سالم بود. يه شب تو اتاق نشسته بوديم و منتظر بوديم كه پدربزرگ تون بياد و بخوابيم! آخه هميشه بايد مادرم يك ساعت قبل از
پدربزرگ تون مي رفت تو اتاقش و اونا رو با همديگه تنها ميذاشت كه اگه خواستن حرفي بزنن،بتونن! آخه شماها نمي دونين قديم چه جوري بود!
عروس با كلفت تو خونه فرقي نداشت! يه برده بود كه هرچي بهش مي گفتن بايد اطاعت مي كرد! مثلا يادمه كه مادرم هيچوقت حق نداشت بالاي
اتاق بشينه! هميشه جاش همون جلوي در بود! بالاي اتاق جاي مادر شوهر و خواهر شوهرا بود!
مادرم هيچوقت حق نداشت كه قبل از مادر شوهر و خواهر شوهراش يا شئهرش لب به غذا بزنه! مادرم حق نداشت پاشو جلو اونا دراز بكنه! حق نداشت جلو اونا بخنده،هرچند كه اصلا نمي خنديد! حق نداشت جلو اونا منو بقل كنه و ناز و نوازشم كنه! حق نداشت ظهرا بخوابه و بايد به كاراش مي رسيد! حق نداشت پيش شوهرش بشينه يا باهاش حرف بزنه! و هزار تا حق نداشت ديگه! حتي اون بيچاره حق نداشت اسم شوهرش رو ببره! بايد هميشه پدربزرگ تونو آقا صدا مي كرد!
خلاصه اون شب كه منتظر بوديم پدربزرگ تون بياد تو اتاق كه بگيريم بخوابيم،مادرم جلو يه ميز نشست و شروع كرد دعاي قبل از خوابش رو خوندن! منم داشتم رو تخت خوابا بازي مي كردم.
دعاي مادرم كه تومو شد بدبخت حواسش پرت شد و رو سينه ش صليب كشيد! نگو يكي از عمه هام داشته از جلو اتاقمون رد ميشده و اين صحنه رو ديده! وا مصيبتا!
ده دقيقه نگذشته بود كه از اون طرف حياط سر و صدا بلند شد! اول صداي داد و بيداد و بعد فرياد و يه خرده بعد همگي ريختن تو اتاق ما و شروع كردن از مادرم چيز پرسيدن! يكي مي گفت داشتي چيكار مي كردي؟! يكي مي گفت جلو ميز نشسته بودي برا چي؟! يكي مي گفت فلان فلان شده با دستت چيكار مي كردي؟!
خلاصه مادرم نمي دونست جواب كدومشونو بده كه مادرشوهرش همه رو ساكت كرد و خودش از مادرم پرسيد تو مگه مسلمون نيستي؟! تو همون موقع يادمه كه پدربزرگ تون خواست قضيه رو ماست مالي كنه امّا مادرش يه تشر بهش رفت كه اونم ساكت شد و دوباره همون سؤال رو از مادرم كرد! مي دونستم مادرم دروغ نمي گه! چشم از دهنش ور نداشتم! چه كار بدي م كردم! كاشكي زود بلند شده بودم و از اتاق رفته بودم بيرون! شايد اگه من اونجا نبودم مادرم يه بهانه اي مي آورد و قضيه به خير و خوشي تموم مي شد اما خب تو اون سن و سال عقلم چه مي رسيد؟!
خلاصه مادرم برگشت و يه نگاهي به من كرد و بعد با شهامت گفت (( نه من مسلمون نيستم!))
اينو كه گفت دو تا عمه هام با مادرشون يه مرتبه هجوم بردم طرفش و شروع كردن به كتك زدنش! كتكش مي زدن و بهش فحش مي دادن! كافر! نجس ! سگ ! حرومزاده ! . . . !
پدربزرگ تون همونجا واستاده بود و نگاه مي كرد و شوهر عمه هام بيرون واستاده بودن و هي لا اله الا الله مي گفتن!
مادرم كتك مي خورد و من گريه مي كردم و يه دقيقه آويزون مي شدم به پدرم و ازش مي خواستم كه جلو اونا رو بگيره و يه دقيقه مي رفتم و به عمه هام آويزون مي شدم كه مادرم رو نزنن و اونام پرتم مي كردن عقب! ديگه نمي دونستم بايد چيكار بكنم! يه قدري دچار فشار عصبي شده بودم كه يه مرتبه رفتم يه گوشه و دستامو گذاشتم رو گوشامو شروع كردم با تموم وجودم جيغ كشيدن! جيغ مي كشيدم و همونجور مي گفتم خدا! خدايي كه اينا مي گن! كجايي؟! دارن مادرم رو مي كشن! خدايي كه اگه اسمتو بگم كتك مي خورم كجايي! دارن مادرمو مي كشن!
نمي دونين چه جوري مادرمو مي زدن! با هرچي دست شون مي اومد مي زدن تو سر و كله ي مادرم! خون از سر و صورتش راه افتاده بود اما نه فرياد مي زد و نه از خودش دفاع مي كرد و نه حتي ناله مي كرد! داشت اون زير مي مرد اما هيچي نمي گفت! ديگه نمي دونستم بايد چيكار كنم!
جلو چشمم داشتن مادرم رو مي كشتن و زورم نمي رسيد كه بهش كمك كنم!
يه مرتبه همونجور كه جيغ مي زدم پريدم از اتاق بيرون و شروع كردم به اذان گفتن! نعره زدم و با جيغ گفتم " الله اكبر،الله اكبر،الله اكبر،الله اكبر"
انقدر صداي جيغم بلند بود كه خودم باور نمي كردم! به همون خدا قسم كه چهارمين الله اكبر رو هنوز نگفته بودم كه از در و ديوار صداي الله اكبر بلند شد!
هركسي از همسايه ها صداي الله اكبرم رو شنيد با همون الله اكبر جوابمو داد! از تو كوچه و اين خونه ي همسايه و اون خونه ي همسايه و بالاي پشت بوم و تو حياط خونه بغلي صداي الله اكبر بلند شد! انقدر صدا بلند بود كه عمه هام و مادرشون ترسيدن و مادرم رو ول كردن!
خدا جوابمو داد!
عمه هامو مادرشون از ترس فرار كرده بودن تو اتاق شون اما صداي الله اكبر قطع نمي شد! خودمم ترسيده بودم! هرچي بالا پشت بوم و اين.......
350 تا 353

طرف و اون طرف رو نگاه مي كردم كسي رو نمي ديدم اما صداي الله اكبر همه جا بود! همچين صدا مي اومد كه دلم داشت مي لرزيد!
از ترس دوئيدم تو اتاق و رفتم بغل مادرم كه يه گوشه چهارچنگولي مونده بود! چشماش بسته بود! وقتي خودمو چسبوندم بهش،چشماشو وا كرد و سرشو برگردوند طرف ِ در ِ اتاق و يه خرده به صداي الله اكبر گوش كرد و يه لبخند زد و آروم به روسي گفت : صداي خداس!
بعد چشماشو بست و همونجور كه با دستاش ،دلش رو گرفته بود ، سرشو تكيه داد به ديوار و ديگه چيزي نگفت امّا هنوز همون لبخند رو لباش بود!
اون شب مادر پدربزرگ تون اجازه نداد كه نه من و نه پدربزرگ تون بريم پيش مادرم بخوابيم و تا صبح نتونستم بهش سر بزنم! سحر كه براي نماز خوندن بيدارم كردن،زود رفتم سراغ مادرم. هنوز همونجور كه ديشب تكيه ش رو داده بود به ديوار مونده بود و تكون نخورده بود ! رفتم جلو و سرش رو آروم بلند كردم. يه صداي ناله ي آروم ازش شنيدم! زود يه چراغ روشن كردم و بردم جلوش كه ديدم تمام لباساش خوني يه! انگار خون بالا آورده بود! نتونستم جلو خودمو بگيرم و زدم زير گريه! وقتي صداي گريمو شنيد،چشماشو وا كرد و آروم بهم گفت گريه نكن! گفتم : مامان درد داري؟ سرشو تكون داد! گفتم لباسات همه خوني شده! دوباره سرشو تكون داد! نمي دونستم بايد چيكار كنم! از صداي گريم،پدربزرگ تون كه تازه وضو گرفته بود،اومد تو اتاق و تا وضع مادرم رو ديد،اومد جلو و تا دستش خورد به مادرم كه فريادش رفت هوا! انگار دنده هاش شكسته ود و خونريزي داخلي كرده بود!
اومد كه بغلش كنه و بخوابوندش تو رختخواب كه مادرش از تو حياط داد زد و گفت "اگه پاتو بذاري اونجا و دست به اون كافر بزني نفرينت مي كنم"!
قشنگ يادمه! پدربزرگ تون ، مادرم رو ول كرد و رفت بيرون و به مادرش گفت : آخه حاج خانم حالش خوب نيس" ! مادرشم دوباره سرش داد زد و گفت " به درك! بذار بميره" !
پدربزرگ تونم يه چيزي زير لب گفت و از همونجا رفت براي نماز! موندم من تنها! حالا بايد چيكار مي كردم؟! نه زورم مي رسيد كه مادرم رو از جاش بلند كنم و نه كاري بلد بودم كه بكنم! دوباره زدم زير گريه و به مادرم گفتم مادر چيكار كنم؟!
آروم زير لب گفت " ايمان داشته باش " ! گفتم تو حالت خيلي بده آخه! گفت حال من بد نيست! حال اونا بده ! گفتم مي خواي برات آب بيارم؟ گفت : نه. گفتم گرسنه ت نيس؟ گفت : نه.
نمي دونستم ديگه بايد چيكار كنم! همونجور جلوش نشسته بودم و نگاهش مس كردم! اونم داشت نگاهم مي كرد! يه مرتبه آروم و با درد، دستش رو از رو شكمش ور داشت و آورد جلو و دست منو گرفت! خيلي سعي مي كرد كه من نفهمم كه چقدر درد داره اما از صورتش معلوم بود كه داره چه زجري مي كشه! آروم دست منو گرفت و گفت "اينو قايم كن"! بعد يه چيزي گذاشت تو دستم! نگاه كردم ديدم يه صليبه! زود طرف در اتاق رو نگاه كردم! مي ترسيدم يه دفعه عمه هام اونجا باشن و ببينن و بازم بيان مادرم رو كتك بزنن! تند صليب رو گذاشتم تو جيبم كه گفت اگه من مردم،اينو يواشكي بنداز تو قبرم! گفتم مادر مگه تو داري ميميري؟! يه لبخند ديگه بهم زد! منم دوباره زدم زير گريه كه گفت چرا گريه مي كني؟ گفتم براي تو! اگه تو بميري من چيكار كنم؟! گفت مردن كه گريه نداره! يه وقتا مردن بهترين نجاته!
نمي خواستم حتي در مورد مردن مادرم فكر كنم چه برسه به اينكه حتي حرفش رو بزنم! براي همين گفتم مامان مي خواي موهاتو شونه كنم؟! يه لبخند ديگه بهم زد و آروم سرشو تكون داد! زود بلند شدم و رفتم از سر بخاري شونش رو آوردم و رفتم پشتش و شروع كردم آروم آروم موهاشو شونه كردن! داشت از درد به خودش مي پيچيد اما هيچي نمي گفت! منم داشتم گريه مي كردم و اشك هام از اون بالا مي چكيد رو سرش و موهاش! يه خرده كه موهاشو شونه كردم آروم گفت يه موقع پدرم اينكارو مي كرد! برام قصه مي گفت و موهامو شونه مي كرد! گفتم مي خواي برات قصه بگم؟ آروم سرشو تكون داد. منم شروع كردم براش قصه گفتن! يكي از همون قصه هايي رو كه شبا برام قصه مي گفت! قصه مي گفتم و موهاشو شونه مي كردم و با هر شونه آروم سرشو مي آورد پائين كه دردش نياد!
" موقعي كه تو روسيه برف مي آد، يه مرتبه همه جا سفيد مي شه! انگار كه يه پارچه ي سفيد كشيدن رو همه ي روسيه! اون وقت درختاي كاج فقط از زير برف آ ديده مي شن!
دخترا و پسرا دست همديگه رو مي گيرن و همونجور كه آواز مي خونن، از روي برف آ رد مي شن و جاپاهاشون رو زمين مي مونه! وقتي سردشون مي شه همديگه رو بغل مي كنن و بلندتر آواز مي خونن!"
اينجاي قصه كه رسيدم ديدم ديگه وقتي موهاشو شونه مي كنم،سرشو با حركت شونه پايين نمي آره! يه لحظه يه فري رفت تو سرم امّا نمي خواستم باورش كنم!
مادرم مرده بود!
((بعد ساكت شد و تكيه ش رو داد به مبل و با دستاش اشك هاشو پاك كرد و يه سيگار روشن كرد و رفت تو فكر. من و ماني م سرمونو انداختيم پايين و هيچي نگفتيم. منكه اصلا خجالت مي كشيدم تو چشماي عمه م نگاه كنم! واقعا عجب پدربزرگي!
خلاصه كمي بعد دوباره شروع كرد و گفت :
- وقتي فهميدم مادرم مرده،شروع كردم به جيغ كشيدن! از صداي جيغم،اول پدربزرگ تون و بعدش بقيه ريختن تو اتاق ما و وقتي ديدن مادرم مرده خيلي ترسيدن! زود كمك كردن و جسد مادرم رو رو به قبله خوابوندن و يه ملافه كشيدن روش و پدربزرگ تون دست منو گرفت و همگي رفتيم بيرون. اونجا بود كه تازه فهميدن چيكار كردن!
اون موقع ها مملكت خر تو خر بود وگرنه پدرشونو در مي آوردن! با همه ي اينا بازم ترسيده بودن! همگي رفتن تو يه اتاق اما منو نذاشتن برم تو! منم پشت در اتاق واستاده بودم و گوش مي كردم كه اينا چي دارن به همديگه مي گن! همه با هم حرف مي زدن! پدربزرگ تون داشت باهاشون دعوا مي كرد كه چرا اينكارو كردن و مادرش از عمه هام طرفداري مي كرد و شوهر عمه هام همش مي گفتن كه اگه مردم بفهمن برامون بد مي شه!
بالاخره قرار بر اينشد كه مادرم رو همونجا تو حوض خونه غسل بدن و همونجا كفن كنن و بعدش يواشكي ببرنش و يه جا چالش كنن! يعني شوهر عمه هام مي گفتن غسل نداده جنازه رو ببريم امّا مادر پدربزرگ تون و عمه هام مي گفتن نمي شه! گناه داره!!! خلاصه وقتي قرارشونو با همديگه گذاشتن ، يكي از شوهر عمه هام به پدربزرگ تون گفت آقا شما كه محرم ش هستين،همين الان يه كاغذ بردارين و انگشتش رو بزنين پاش!
يه مرتبه همه سكت شدن! پدربزرگ تون گفت براي چي؟! شوهر عمه م دو تا سرفه كرد و آروم گفت : اگه پس فردا يا اينجا يا روسيه اوضاع سر و سامون گرفت و سراغ اين مرحومه رو گرفتن و اومدن دنبالش و حساب كتابي وسط اومد ، حداقل يه كاغذ دست تون باشه!
اينا رو كه گفت صدا از كسي در نيومد كه خودش دوباره گفت يه صورت مجلس از تموم اموالي كه داشته بايد بكنيم كه ايشون همه رو در فلان تاريخ صلح كرده به شما!
يه مرتبه مادرش گفت طلا جواهراشم هس! يه بغچه بنديلم داشت كه هميشه با خودش بود و از خودش جدا نمي كرد! اونم وردارين! حتما يه چيز قيمتي توشه!
تا اينا رو شنيدم با اينگه داشت حالم از اين آدما بهم مي خورد اما معطل نكردم تا اونا سرشون گرم بود دوئيدم طرف اتاقمونو و رفتم تو ملافه رو از روي مادرم زدم كنار و دولّا شدم و صورتش رو ماچ كردم و گفتم مادر ببخشين امّا حيفه كه اينا نصيب اين آشغالا بشه!
زود رفتم سر جعبه ي جواهراش و وازش كردم. توش دو تا سينه ريز جواهر بود و چند تا انگشتر و سه تا پنج مناتي طلا! تندي همه رو ورداشتم و جعبه رو گذاشتم سرجاش و رفتم از زير لباس مادرم،همون كيسه اي رو كه مي گفتن در آوردم و دست كردم توش! حدس مس زدم بايد چي باشه! يه انجيل بود! مي دونستم اگه دست اينا بهش برسه مي سوزوننش !
اونم ور داشتم اما نمي دونستم بايد كجا قايم شون كنم! يه مرتبه يه چيزي به عقلم رسيد! دوئيدم ته حياط و از يه درخت توت رفتم بالا و تموم طلا و جواهرا و انجيل رو گذاشتم تو يه سوراخ كه بالاي درخت بود و زود اومدم پايين و رفتم رو پله ها نشستم! يه ده دقيقه بعد ، در اتاق وا شد و همه اومدن بيرون و پدربزرگ تون رفت طرف اتاق مون و بقيه شروع كردن با چند تا چادر شب ، دور حوض رو پوشوندن كه از بيرون چيزي ديده نشه!
تا اونا مشغول بودن ، پدربزرگ تون كه از سر و صورتش يا از ترس و يا از تقلّايي كه كرده بود عرق مي ريخت ار اتاق اومد بيرون و رفت طرف مادرش و با

ناراحتي گفت جعبه ي جواهراش خاليه! مادرش گفت همه جارو گشتي؟! گفت آره!
اونم گفت غير ممكنه! بايد خودم بگردم! بعدش به يكي از عمه هام گفت بيا كمك و همونجور كه مي رفتن طرف اتاق،عمه م گفت : آخه دست و بالمون نجس مي شه! مادرشم گفت عيبي نداره! مايه ش يه آب كشيدنه!
دوتايي رفتن تو اتاق اما يه ربع بعد دست خالي و عصباني برگشتن بيرون و عمه م بلند گفت : نيس كه نيس! نمي دونم ني مسلمون چيكارشون كرده!
اينو كه گفت شوهرش يه سري تكون داد و گفت حيف شد! هر كدوم از اون سينه ريزا پول شيش دنگ خونه بود!
تا اين حرف از دهنش در اومد پدربزرگ تون عصباني برگشت طرف اتاق و رفت تو و شروع كرد به گشتن! رفتم از پشت شيشه نگاهش كردم! حداقل احترام عشقش رو هم نگه نداشت! همه ي اسباب اثاثيه ي اتاق رو ريخت به هم و دست آخر جسد مادر منو،زن خودش رو،عشقش رو،براي پيدا كردن چندتا تيكه جواهر،هي از اين رو به اون رو مي كرد! ديگه مي خواستم بالا بيارم! يه آن خواستم صداش كنم و بهش بگم مرده رو ول كن بيا جواهرارو بهت بدم بدبخت! اما جلو خودمو گرفتم و هيچي نگفتم! آخرش بعد از نيم ساعت گشتن با لب و لوچه ي آويزون از اتاق اومد بيرون و نشست لبه ي ايوون و گفت نيس كه نيس! حتما يكي ورشون داشته!
يه مرتبه همه ي كله ها برگشت طرف من! منم زود خودمو زدم به اون راه كه يعني حواسم به هيچي نيس! اونام روشونو كردن اون طرف و يه خرده بعد يكي از شوهر عمه هام يه كاغذ رو آورد و داد به پدربزرگ تون و اونم يه نگاه روش رو كرد و از جاش بلند شد و رفت تو اتاق و يه خرده بعد برگشت بيرون و همونجور كه به كاغذ نگاه مي كرد به شوهر عمه م گفت "همين انگشتي كه پاشه مدركه"؟!
اونم كاغذ رو گرفت و گفت : ماهام تصديقش مي كنيم.
بعدش خودش و اون يكي شوهر عمه م پاي كاغذ رو يه چيزي نوشتن و امضاء كردن و پدربزرگ تون كاغذ رو گذاشت پَر ِ شالش و از مادرش پرسيد حاضر شد؟! آفتاب رسيد وسط آسمون آ! بعد خودشم رفت كمك و دور تا دور حوض رو با چادرشب پوشوندن و وقتي كار تموم شد ، لب پشت بوم رو نگاه كردن كه كسي نباشه و با دو تا عمه هام و مادرشون رفتن و جسد مادرم رو آوردن دم در اتق و دوباره لب پشت بوم و ديوار همسايه رو نگاه كردن و يواش مادرم رو بردن لب حوض گذاشتن رو زمين و دو تا شوهر عمه هام رفتن كنار و پدربزرگ تون از تو چادر شب اومد بيرون و رفت پيش اونا و عمه هام و مادرشون شروع كردن به شستن و غسل مادرم ! بي انصافا يه ((دولچه)) اب مي ريختن روش و بهش فحش مي دادن! از همه بيشتر عمه كوچيكم بهش فحش مي داد! وقتيم كه زنده بود اون از همه بيشتر بهش حسودي مي كرد و به پر و پاش مي پيچيد! چشم نداشت مادرمو كه از خودش خيلي خيلي خوشگل تر و ظريف تر بود ببينه!
مادرم با سواد بود و هزار تا هنر داشت اما اون فقط مثل گاو غذا مي خورد! مادرم اسب سواري بلد بود و اون خر رو با كمونچه فرق نميذاشت! مادرم پيانو مي زده مثل ماه،اون با قابلمه هم نمي تونست ضرب بگيره! مادرم گلدوزي مي كرد و اون دو تا كوك م نمي تونست بزنه! مادرم همچين نقاشي مي كرد كه آدم باورش نمي شد و اون خيلي كه همت مي كرد با زغال مي تونست رو تخم مرغ براي چشم كردن و چشم زخم دايره بكشه! خلاصه اصلا با هم ديگخ قابل مقايسه نبودن!
حالا كه مرده بود داشت عقده هاشو خالي مي كرد! بهش مي گفت تن و بدنش رو ببين! عين شيربرنج مي مونه! چه موآيي داره! عين خربزه زرد! قدش عين نردبون دزداس! گرگ زاده عاقبت گرگ شود گرچه با آدمي بزرگ شود!
انقدر از اين مزخرفا گفت تا پدربزرگ تون به صدا در اومد و با تشر بهش گفت "آبجي بسه ديگه! هرچي بوده حالا مرده! حسابش از اين "من بعد" با خداس! زودتر كارتونو تموم كنيد تا همسايه ها خبر دار نشدن"!
آروم از لاي چادر شب رفتم تو. مي خواستم براي آخرين بار مادرم رو ببينم. يواش رفتم جلو و نگاهش كردم. رنگ پوستش سفيد مثل گل بود هرچند كه پهلوهاش كبود شده بود! موهاش مثل طلا بود! قدش بلند! خوش اندام! ظريف!
يه مرتبه زدم زير گريه كه عمه م برگشت طرفم و تا منو ديد داد زد و گفت " يكي اينو از اينجا رد كنه آخه!" پدربزرگ تون زود اومد تو و دست منو گرفت و يه لحظه چشمش افتاد به مادرم! فقط اون لحظه ديدم كه اشك تو چشماش جمع شد و بعدش روش رو برگردوند و دست منو كشيد و با خودش بيرون برد و يه گوشه پيش خودش نشوند!
ديگه گريه نمي كردم! فقط يه چيزي داشت تو سينه م قلمبه مي شد! يه چيزي مثل كينه! يه كينه ي شتري!
((بغض گلوش رو گرفت و ساكت شد ! ماهام هيچي نگفتيم! راستش با اينكه پدربزرگ مو نديده بودم و كاراي اون به من ارتباطي نداشت اما خجالت كشيدم! مي دونستم ماني ام الان همين حال رو داره! يه خرده بعد عمه م دوباره گفت ))
- ده دقيقه يه ربع بعد سه تايي دستشون رو شستن و كار تموم شد و پدرم از تو طويله ي بغل خونه ، درشكه رو آورد و همگي كمك كردن و جسد مادرم رو پيچيدن تو يه قالي و بردن بيرون و گذاشتن تو درشكه! اين ديگه واقعا شرم آور بود! جسد مادرم رو همونجور كه تو قالي بود،تا كرده بودن كه معلوم نشه دارن يه مرده رو با خودشون مي برن!
داشتم از غصه دق مي كردم اما نه حرفي زدم و نه اعتراضي كردم و نه گريه اي! همه رو جمع كردم و گذاشتم رو اون كينه ي شتري! گذاشتم هي رو همديگه جمع بشه!
خلاصه سرِ بردن و نبردن من دعوا شد! عمه ها و مادرشون مي گفتن با خودمون نبريمش اما پدربزرگ تون مي گفت : نه! اونا مي گفتن بياد چيكار؟! خودمون مي بريمش و مي كنيمش تو يه سولاخ و برميگرديم! ديگه دنباله دوئك مي خوايم چيكار؟! اما پدربزرگ تون مي گفت مادرشه! بايد سر چال كردنش باشه! اونام پاشونو كرده بودن تو يه كفش كه الا و لله نبايد اينو ببريمش اما آخرش ديگه شوهر عمه هام به صدا در اومدن و گفتن بابا هر چيزي حدي داره!
بچه حق داره واسه خاك كردن مادر بياد! پدربزرگ تونم منو بغل كرد و گذاشت رو درشكه و خودشم پريد بالا و حركت كرد. بقيه م از غيظ شون موندن خونه و با ما نيومدن و من و پدربزرگ تون و دو تا شوهر عمه هام با درشكه رفتيم! مادر بيچاره مم كه تاش كرده بودن و تپونده بودنش يه گوشه!
دو ساعت بعد رسيديم بيرون شهر و يه جايي كه نمي دونم كجا بود،درشكه رو نگه داشتن و اومدن پايين و وقتي مطم.ن شدن كسي اون دور و ور نيس ، يه بيل و كلنگ رو كه بسته بودن پشت درشكه،در آوردن و شروع كردن به كندن يه گوشه ي بيابون! منم پياده شده بودم و داشتم دور و ورم رو نگاه مي كردم.
تا چشم كار مي كرد بيابون برهوت بود! ديّارالبشري ديده نمي شد! تهران مثل امروز نبود كه! پاتو يه خرده از تو شهر ميذاشتي بيرون ديگه بيابون بود و تو!
يه ساعت و نيم طول كشيد تا زمين رو نيم متر دو دو متر كندن! پدربزرگ تون كلنگ مي زد و شوهر عمه هام به نوبت با بيل خاك رو مي ريختن بيرون.
قبر حاضر بود! سه تايي رفتن طرف درشكه و قالي تا شده رو كشيدن از توش بيرون و بردن بقل قبر و گذاشتن رو زمين! تا اونا برن و جسد مادرم رو بيارن، يواشكي صليب رو از تو جيبم در آوردم و انداختم يه گوشه ي قبر و با پا زدم و از اون بالا يه خرده خاك ريختم توش كه معلوم نشه! وقتي جنازه رو بغل قبر گذاشتن رو زمين و خواستن قالي رو صاف كنن ، نشد! جسد مادرم خشك شده بود!
سه تايي يه نگاه به همديگه كردن و پدربزرگ تون دولبا شد و به زور جنازه رو راست كرد! قرچ قرچ صدا بلند شد! يه مرتبه گوشامو گرفتم و صورتم رو برگردوندم! انقدر چندش آور بود كه شوهر عمه هامم ناراحت شدن و هي لا اله الا لله مي گفتن! برگشتم طرف پدربزرگ تون! دلم مي خواست ببينم الان چه حالي داره! همونجور نشسته بود كنار قالي و سرشو گرفته بود تو دستاش! خودشم از اين كار ناراحت شده بود! زود شوهر عمه هام اومدن جلو و گفتن "ياالله ! تمومش كنيم كه دير شد"! سه تايي قالي رو وا كردن و جسد مادرم رو كه كه تو يه ملافه ي سفيد پيچيئه شده بود و سَرشم مثل شكلات پيچونده بودن و با نخ پرك بسته بودن ، در آوردن و پدربزرگ تون پريد تو قبر و جنازه رو گرفت! حالا نه تنهايي زورش مي رسه و نه مي تونه از شوهر عمه هام كمك بخواد! آخه هرچي بود ناموسش بود و اونام بهش نامحرم!!!
جنازه ي مادرم رو زد به اين لبه ي قبر و كشيد به اون طرف قبر و با بدبختي گذاشت كف قبر! داشت ديگه حالم بهم مي خورد! وضع طوري شده بود كه شوهر عمه هامم صورت شونو برگردوندن اون طرف! آدما گاهي چقدر لجن مي شن! دختر زيبا و قشنگي رو كه تو پر قو بزرگ شده بود بايد اينجوري دفنش كنن!
بگذريم! خلاصه وقتي كار تموم شد،از تو گودال اومد بيرن و همونجور بالا سر قبر واستاد كه تندي شوهر عمه هام،يكي با بيل و اون يكي با دست و پا،خاك رو ريختن تو قبر! 5 دقيقه بعد تن ِ گُل مادرم رفت زير يه خروار خاك! . . .

جنايت تموم شده بود و سندش رفته بود زير خاك! مونده بودن آدمايي كه دست شون به يه خون آلوده شده بود وتازه فهميده بودن چه كردن! سه تايي ساكت واستاده بودن و به قبر پر شده نگاه مي كردن! آروم آروم يه بادي اومد و خاك رو از يه طرف بلند مي كردو يه طرف ديگه ميذاشت ويه صداي زوزه مانند مي داد! يه بته خوار از اين ور قِل مي خورد و چهار متر اون طرف تر گير مي كرد به يه بتّه خوار ديگه!
چهارتايي همونجور بي حرف واستاده بوديم و قبر پر شده رو نگاه مي كرديم! نمي دونم چرا اما انگار هيچ كدوممون نمي تونستيم چشم ازش ور داريم! حالا تو اون موقع هر كدوم از اونا چه فكري مي كردن نمي دونم اما من فقط به پستي آدما فكر مي كردم! با همون كوچكي م مي فهميدم كه مادرم يه غريب اين خاك بود و باهاش چه كردن! با همون كوچيكيم مي فهميدم كه مادرم يه مهمون ايم مردم بود و باهاش چه كردن!
بغض گلوم رو گرفته بود و داشت خفه م مي كرد اما نمي تونستم جلو اونا گريه كنم! سرمو تكون نمي دادم چون مي دونستم كه با يه تكون كوچيك بغض تو گلوم از جاش حركت مي كنه و سر اشكم وا ميشه! فقط به خاك تپه شده ي رو قبر نگاه مي كردم!
مي دونم باور نمي كنين اما به همين وقت روز قسم كه تو همون موقع يه مرتبه باد تند شد و تند شد و تند شد و شايد دويست ،سيصد تا بته خار رو از جا كند و همه رو آورد طرف ما!
بتّه خار از 50،60متري حركت مي كردو صاف مي اومد طرف ما! نه يكي! نه دوتا!
عجيب اين بود كه دو تا دوتا،سه تا سه تا مي شدن و بغل هم بغل هم،قِل مي خوردن و مي اومدن طرف ما! حالا اگه بگي يه مثقال خاك رو هوا بلند شده بود نشده بود! فقط باد مي اومد و بتّه خارآرو از جا ور مي داشت ق ِل ق ِل زنون مي آورد طرف ما!
اول حواس هيچكدوممون بهش نبود! همه تو خودمون بوديم! اما بعدش اول من فهميدم! يعني وقتي هفت هشت تا بته خار اومدن و از بغل من رد شدن و گرفتن به پاي پدربزرگ تون و شوهر عمه هام، من متوجه شدم و بعد از من اون سه تا!
سرشون رو از طرف قبر بلند كردن و با پاشون بته هارو كنار زدن كه چند تا ديگه اومدن! يه مرتبه همه سرشون چرخيد طرف باد! انگار يه لشكر داشت از دور مي اومد طرف ما! نمي دونم چرا بي اختيار خنديدم! اصلا دست خودم نبودا يه مرتبه خندم گرفت و وقتي حركت بته خارارو ديدم، اين سوره اومد تو ذهنم و منم خوندمش! مي خنديدم و مي خوندمش!
اِذَا الشمس و كُوِرّت و اِذَا النجومُ انكدرت و اِذَاالجبالُ سيرت.
هنوز من آيه ي سوم رو نخونده بودم كه پدربزرگ تون و دو تا شوهر عمه هام از ترس شون در رفتن و رفتن پشت درشكه قايم شدن!
صداي خنده ي سر و خشك من كه خودمم اصلا باور نمي كردم كه يه همچين كاري رو يه همچين وقتي بكنم،همچين با باد تو بيابون پيچيد كه راستش خودمم ترسيدم اما از جام تكون نخورم! حالا تموم اين جريانات يا اتفاقي بود يا نبود نمي دونم اما جز هر سه تا مون قسم كه از اين بتّه ها يه دونشم به من نخورد!
((عمه م كه اينو گفت يه حال عجيبي شدم! تموم بدنم لرزيد! بي اختيار دستم رفت تو جيبم و پاكت سيگارم رو در آوردم اما نمي تونستم از تو پاكت سيگار در بيارم! دستم همچين مي لرزيد كه سيگار بين انگشتام گير نمي كرد! يه آن ماني برگشت طرف من و به دستام نگاه كرد و بعد پاكت سيگار رو ازم گرفت و دو تا از توش در آورد و روشن كرد و يكيش رو داد به من! عمه م اين جريان رو ديد و يه مرتبه همونجور كه اشك از چشماش مي اومد گفت))
- نگذرين از غريبي كه سرشو بكنه طرف آسمون! نگذرين از دلي كه شيكسته باشه! نگذرين از آهي كه از ته دل بياد بيرون!
مادر من كه مومن بود! حالا يا مسيحي يا كليمي يا هر دين ديگه اما نگذرين از اينكه يه روزي حتي به كافر ظلم بشه! پيغمبر وقتي ديد كه يكي دو روز از بالا پشت بوم اون مرد خاكستر نمي ريزه پايين، رفت سراغش و گفت فهميدم مريضي كه نتونستي از اون بالا خاكستر بريزي پايين و اومدم عيادتت ! اون مرد وقتي اين رفتار رو ديد ،
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۰۵
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]