داستان كوتاه (39)
بالا برو
شيوانا از راهي ميگذشت. در كنار يك كارگاه نجاري بزرگ، جواني را ديد كه غمگين و افسرده به ديوار كارگاه تكيه داده است و به افق نگاه ميكند. شيوانا كنارش رفت و دليل اندوهش را پرسيد.
جوان گفت: اين يك كارگاه بسيار بزرگ است و انواع وسايل چوبي در آن ساخته ميشود. در اين يك سالي كه اينجا كار كردهام پول خوبي به دست آوردهام و چيزهاي زيادي آموختهام.
اما مشكل اينجاست كه سركارگر اينجا آدمي است بسيار تندخو و بيادب كه از صبح تا شب با بداخلاقي با همه كارگران رفتار ميكند. از يك طرف نميتوانم از دستمزد خوب اينجا بگذرم و از سوي ديگر تحمل بداخلاقيها و بهانهجوييهاي سركارگر برايم مشكل است، نميدانم چه كنم؟
شيوانا پرسيد: آيا كساني ديگر در اين كارگاه هستند كه از شر تندخوييها و بدخلقيهاي سركارگر در اماناند؟
كارگر جوان گفت: البته، در قسمت شمالي كارگاه قسمتي هست كه با چوبهاي خيلي مرغوب وسايل گرانقيمت براي مشتريان خاص ميسازند. تنها كساني ميتوانند در آن قسمت مشغول كار شوند كه مهارت بالايي داشته باشند و سختكوش و دقيق باشند.
شيوانا گفت: بسيار خوب! تو دو راهحل بيشتر نداري، يا بايد همينجايي كه هستي آنقدر تلاش كني تا تواناييهاي برتر خود نسبت به سركارگر فعلي را به مدير اين كارگاه ثابت كني تا بتواني جاي او را بگيري و يا اينكه مهارتها و توانمنديهاي خود را تا حد امكان و با دقت و حوصله آنقدر زياد كني تا بتواني در بخش شمالي مشغول به كار شوي و ديگر صداي سركارگر تندخو را نشنوي.
يك راهش هم اين است كه با دانش و مهارتي كه كسب كردهاي براي خودت در جايي ديگر كارگاه جديدي دست و پا كني. خلاصه اينكه، اگر ميخواهي صداي آدمهاي حقير و پست تو را آزار ندهد بايد آنقدر خود را بالا بكشي كه ديگر صداي آنها را نشنوي. پس برخيز و به جاي ناراحت بودن، براي صعود تصميم بگير و كاري انجام بده.