جهان آينه ها و نشانه ه
هر چه را خوب و خوش و زيبا كند
از براي ديده ي بينا كند
يعني اگر كمي به انديشه شستوي دل فرو رويم و پنجره جان را از تيرگي گناه بشوييم در آن صورت عروس هاي هستي جلو خواهند كرد و دريچه هاي مدرسه وجود به روي جويندگان اقبال خواهد ورزيد و هنر رويداد هاي عالم صحنه و در هاي بزرگ زندگي و عبرت هاي شگفت انگيز معرفت بخش خواهد شد .
اي برادر چون بيني قصر چونكه در چشم دلت رسته ست مو
پاك كن دو چشم را از مو و عيب تا بيني باغ و سروستان غيب
يعني اگر عيب از ديدگان پاك شود ، صحنه هاي زيباي غيب در برابر ديدگان آدمي آشكار خواهد شد و خداوند نشانه هايش از غياب به حضور خواهد آمد و بزرگترين تجربه هاي معنوي رخ خواهد داد .
پرده ي وسواس بيرون كن زگوش تا به گوشت آيد از گردون خروش
گويا خروش و غوغاني در عالم به پا شده كه وسوسه هاي شيطاني راه شنيدن آواز پرندگان الهي را بسته اند و اگر كمي گوش جان از شنيدن ياوه هاي بي ثمر آزاد گردد در آن وقت نغمه هاي دلرباي علم غرق در شادماني دل افزا خواهد كرد .
چونكه نا محرم در آيد از درم پرده در پنهان شوند اهل حرم
چونكه آيد محرمي دور از گزند برگشايند آن ستيران روي بند
عروسان هستي روي از نا محرمان و اهل خطا و گناه مي پوشانند و هنگامي كه دل پاكيزه و شفاف مي شود و ذهن و خيال بد از حوزه روح و روان بيرون رانده مي شود آنگاه وجود خوش پنهان شده هستي دل مي برد و از راه نزديك با آدمي سخن مي گويند آنهم سخن دلگشا .
گفت ليلي را خليفه آن تويي؟ از تو گشت مجنون پريشان و غوي
از دگر خوبان تو افزون نيستي گفت خاموش جون تو مجنون نيستي
براي راه يافتن در اين سراي راز آلود و گشودن رمز گرانبهاي درهاي بزرگ وجود بايد با دلي سوخته و نيتي پاك به بازار آمد
اول اي جان دفع شر موش كن وانگهان در جمع گندم كوش كن
مولوي عزيز در دفتر دوم مثنوي مي گويد
مطلع شمس آي اگر اسكندري بعد از آن هر جا روي نيكو فري
پنج هسي هست ، جز اين پنج حس آن چو زر سرخ و اين حس ها چو مس
يعني اگر در معرض تابش آفتاب معنوي قرار گيري ، حس باطن تو شكوفا خواهد شد و بوي گيسوي يار ترا نيكو صفت خواهد كرد و لحظه هاي زندگي همه برايت ثمر بخش خواهد شد ، يعني هر قدم اين راه آموختني و حيرت انگيز خواهد شد و فقط آرمانهاي دور دراز نيست كه منتظر آن باشي بلكه در هر دمي از جهان خواهي آموخت و هر روز نو تر و با طراوت تر خواهي شد
تيز دوم تيز دوم تا به سواران برسم نيست شوم نيست شوم تا بر ياران بر ياران برسم
خوش شده ام ، خوش شده ام پاره آتش شده ام سينه بسوزم برم تا به بيابان برسم
آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبند من همگي زر شده ام تا كه به ميزان برسم
هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا من همگي درد شدم تا كه به درمان برسم
طبيب و حكيم درمانگر عالم ، كيمياي خود را به روي دردمنداني كه موزون شده اند عرضه مي كند و آدمياني كه از كژي اخلاقي مي كوشند كه رهايي يابند مي توانند در بر ياران عالم بنشينند و پندهاي بزرگ بيداري دل را از زبان جلوه هاي عالم بشنوند .
تا به اينجاي كار معلوم شد اگر با دلي شفاف و روشن به جهان بنگريم او با ما بيگانگي نخواهد كرد و آينه وار نشانه هاي هدايت و پرورش دهندگي خود را به ما هديه خواهند داد هر روز اين عالم لبريز از چنين نشانه هاست .
در سوره ي اسرا خداوند مي فرمايد هم شب و هم روز از نشانه هاي ماست ، يعني زبان خداوند است كه با آدمي حرف مي زند آنگاه خداوند به همه ي سالكان مسير حقيقت و جويندگان عدالت مي گويد با كمي صبر ، ما نشانه ي شب را محو خواهيم كرد و صبح درخشان از راه خواهد رسيد كافيست با دلي بينا بنگريد و به آينده ي راه خود سخت اميدوار باشيد .
حركت ابر ها در آسمان گواه گذر عمر است و آمدن شب حكايت محدوديت كرانمدي روز است كه هر دو به ما هشدار مي دهند كه وقتمان اندك است و فرصت بسياري براي شايسته تر كردن وجودمان نداريم اگر چه حركت جويباران نيز با ما سخن مي گويند كه عمر سيل آسا مي گذرد و اندوخته ي زمان ما روز به روز كمتر مي شود در اين صورت بهتر است هر دو به بهترين كار ها اقبال ورزيم زيرا شايد فردايي در كار نباشد
بنشين بر لب جويي و گذر عمر ببين كين اشارت از جهان گذران ما را بس است
رود خانه ها در مسير عبور خود همواره به انديشه ي دريا هستند و سنگ هاي سنگين درشتي كه بر سر راهشان قرار گرفته را دور مي زنند و با بي توجهي به آنها همچنان رو بسوي دريا بيقرار مي دوند ، حكايتي كه به ما آدميان مي گويند خود را به حاشيه هاي دلخراش بند نكنيم و به هر پديده ي بي مقدار مشغول نشويم زيرا از رسيدن به اهداف بلند باز مي مانيم
گر شوم مشغول اشكال و جواب تشنگان را مي توانم داد آب
يكي از بهترين راه هاي آرامش روان بي اعتنايي به حوادث و ديدگاه هاي بي معني و بي ارزش است و ذهن و را به رفتار ناصواب ديگران مشغول نكردن است .
گفته اند كه كسي با سخني درشت ، ناصحيح و با فحاشي و بد زباني با داستايونسكي برخورد كرد و ايشان با تبسم و آرامش تمام در مقابل فحاشي آن شخص فقط خود را معرفي كرد . آن شخص بد اخلاق اين بار با خشم پرسيد من به تو توهين كردم و آن تو خودت را معرفي مي كني ، داستايونسكي با متانت تمام گفت : عزيزم تو خودت را معرفي كردي و من خود را معرفي كردم و با بي اعتنايي و سبكي فراخ از كنار آن مرد گذر كرد و رفت .
ما ساعت ها در باره ي حوادث ناپسند اطرافمان فكر مي كنيم و صحنه هاي تلخ را در درونمان نگه مي داريم و بخش مهمي از انرژي دروني خود را مصروف خيالات جانسوز مي كنيم و دريغا كه از رفتار رودخانه ها با سنگ پيش رويشاندرس نمي گيريم كه بايد به جنبه هاي بي ارزش و تاريك زندگي بي توجه بود و همواره به دنبال رسيدن به اهداف ارزشمند بايد عرصه جان را از خيالات بد رهانيد