چرايي خلقت انسان؟ چرا خداوند انسان را خلق كرد؟ حال كه خلق كرد، چرا بهشت و جهنم را قرار داد؟

چرايي خلقت انسان؟ چرا خداوند انسان را خلق كرد؟ حال كه خلق كرد، چرا بهشت و جهنم را قرار داد؟


1ـ خواستگاه اين گونه سوالات ، در حقيقت اين پندار عمومي بشري است كه خدا نيز موجودي است مثل ديگر موجودات ؛ و بخصوص موجودي است مثل انسان. ما انسانها به خود نگاه كرده و هر چه را كه كمال خود مي پنداريم ، خيال مي كنيم ، آن امر در خدا نيز بايد وجود داشته باشد ؛ حال آنكه بسياري از امور كه ما آنها را اموري كمالي مي پنداريم ، در حقيقت ، نمود نقصهاي وجودي مخلوقات مي باشند نه نمود كمالاتشان. براي مثال ما عقل داريم و آن را كمال انسان نسبت به حيوانات مي دانيم ، لذا انتظار داريم كه خداي ما نيز عقل كلّ باشد ؛ يا ما در خود حسّ عطوفت و مهرباني مي يابيم و خيال مي كنيم كه خدا نيز به همين معنا بايد مهربان و عطوف باشد ؛ همينطور ما خود را چنين مي يابيم كه اگر بخواهيم ، كاري را انجام مي دهيم و اگر نخواهيم انجام نمي دهيم ؛ يعني امكان فعل و ترك در ما وجود دارد كه آن را اختيار مي ناميم ؛ پس انتظار داريم كه خدا نيز مثل ما چنين صفتي داشته باشد. منشاء انحراف از اديان الهي و گرايش به بت پرستي نيز همين حسّ بشري است كه نمونه ي بارز آن در مسيحيّت ديده مي شود كه عيسي مسيح را خداي مجسّم مي پندارند.
پس لازم است ابتدا شناختي درست از خدا پيدا كنيم تا معلوم شود كه خالقيّت به چه معناست و آيا خلق نكردن آنچه در علم خداست ، براي خدا معني دارد يا نه؟
خدا يعني وجود محض ، يعني وجودي كه هيچ قيد و حدّي براي آن نيست ؛ امّا غير خدا ، در حدّ ذاتشان ، نه وجودند و نه عدم ، بلكه ماهيّاتند ؛ يعني در حدّ ذاتشان نسبت به وجود و عدم در حال تساوي هستند. براي مثال ، انسان بودن ، كه يكي از ماهيّات مي باشد ، نه مساوي با وجود داشتن است و نه مساوي با عدم بودن ؛ چون اگر مساوي با وجود داشتن بود همواره بايد موجود مي بود ؛ چرا كه وجود نقيض عدم بوده ، عدم بردار نيست ؛ و اگر مساوي با معدوميّت بود در آن صورت هر گز نبايد موجود مي شد ؛ چرا كه عدم ، نقض وجود بوده ، وجود بردار نيست. از چنين موجودي كه در حدّ ذاتش نه وجود است و نه عدم و در عين حال ، هم امكان موجودشدن در ذاتش نهفه است هم امكان معدوم شدن ، تعبير مي شود به ممكن الوجود ؛ كه اگر به او وجود داده شود موجود مي شود و اگر به او وجود داده نشود معدوم مي گردد. امّا خودِ وجود (وجود محض) ، نقيض عدم بوده ، عدم را برنمي تابد ، لذا همواره بوده ، هست و خواهد بود ؛ و فرض عدم براي آن محال است. از اينرو به حضرت وجود ، كه خداوند متعال باشد ، گفته مي شود واجب الوجود ؛ يعني موجودي كه عين وجود بوده عدم بردار نيست. و البته روشن است كه وجود دهنده به ماهيّات نيز خود حضرت وجود است ؛ چون غير وجود ، كسي نيست كه بتواند وجود دهد. همچنين بديهي است كه خود وجود بي نياز از وجود دهنده مي باشد ؛ چرا كه وجود دادن به وجود معني ندارد ؛ وجود به چيزي داده مي شود كه عين وجود نباشد. لذا اگر گفته شود انسان و درخت و فرشته و ... وجودند ، مجاز است ؛ پس بايد گفت :انسان و درخت و فرشته و ... وجود دارند. همين طور اگر گفته شود: خدا وجود دارد ، باز مجاز است ؛ چون معني اين جمله آن است كه ، وجود وجود دارد ؛ در حالي بايد گفت: وجود ، وجود است ؛ يعني وجود ، خودش است.
پس خدا موجودي است كه بر خلاف ديگر موجودات ، در ذات او امكان (نسبت به وجود و عدم و ديگر معاني متقابل بي اقتضاء بودن) راه ندارد. لذا نمي توان گفت: براي خدا اين امكان بود كه فلان انسان را خلق بكند يا خلق نكند. چون لازمه ي اين سخن آن است كه ذات خدا نسبت به خلقت و عدم خلقت فلان انسان بي اقتضاء باشد ؛ و آنگاه از حالت تساويِ نسبت ، خارج شده خلقت او را برگزيند. و اين يعني راه يابي امكان در ذات خدا ، كه با واجب الوجود بودن او منافات دارد. پس هر چه آفريده شده و مي شود به اين معناست كه ذات خدا اقتضاء وجود آن شيء را دارد و اگر چيزي خلق شدني نيست به معناست كه در ذات خدا اقتضائي نسبت به آن وجود ندارد. پس هر چه خلق شده و مي شود لازمه ي ذات خداست ؛ يعني خدايي خدا ، اقتضاء وجود آن مخلوقات را دارد و فرض خلق نشدن آن موجود مساوي با فرض نبود خداست. از اينجا معلوم مي شود كه اختيار خدا به معني قرار گرفتن بيت دو امر (فعل و ترك) نيست ، بلكه اختيار او نيز وجوبي بوده يك طرفه مي باشد ؛ برخلاف اختيار انساني كه به تبع ذات انسان ، امري ممكن الوجوده نسبتش به فعل و ترك يكسان است.
به تعبير روشنتر چنين مي توان گفت كه ، هر آنچه در عالم خلقت پديدار مي شود ، قبل از خلقتش ، در علم خدا وجود داشته است ؛ و علم خدا عين ذات اوست. پس فرض تحقّق نداشتن يكي از موجودات عالم به اين معني است كه علم خدا ـ معاذ الله ـ باطل گردد ؛ و علم خدا هم كه عين ذات اوست ؛ پس فرض عدم تحقّق يكي از موجودات ، مساوي است با فرض عدم خدا ؛ كه آن هم ذاتاً محال است ؛ چرا كه خدا يعني وجود محض و وجود محض عدم بردار نيست. بر همين اساس حكما فرموده اند: عالم موجود ، تنها عالم ممكن و نظام احسن است و غير از اين عالم فرض ندارد. چرا كه عالم لازمه ذات خدا و علم اوست و فرض هر عالمي غير از اين عالم موجود ، مساوي است با فرض تغيير در ذات و علم خدا ، كه ذاتاً محال است.
2ـ خدا چرا انسان را آفريد؟
اوّلاً خدا يك موجود بيش نيافريده است و آن عالم هستي است. جدا انگاري اجزاء عالم ناشي از محدود نگري ما انسانها است و الّا كلّ عالم خلقت يك پيكر واحد بيش نيست. و اين مطلبي است كه تنها اولوالالباب (صاحبان خرد ناب ) به حقيقت آن نائل مي شوند. « الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ في‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ . ـــــــ همانها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته ، و آن گاه كه بر پهلو خوابيده‏اند، ياد مى‏كنند؛ و در آفرينش آسمانها و زمين مى‏انديشند؛ (و مى‏گويند:) بار الها! تو اين را بيهوده نيافريده‏اى! منزّهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار. » (آل‏عمران:191) اينها زماني كه شروع به تفكّر مي كنند با كثرتها ( السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ) مواجه مي شوند ولي آنگاه كه به عمق حقيقت رسيدند مي يابند كه كلّ عالم ، يك پيكر بيش نيست لذا هيچگاه نمي گويند:« رَبَّنا ما خَلَقْتَ هولاء باطِلاً ــــ بار الها! تو اينها را بيهوده نيافريده‏اى.» بلكه مي گويند: « رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً ـــــ بار الها! تو اين را بيهوده نيافريده‏اى. »
بنا بر اين ، انسان موجودي غير از عالم نيست كه خلقت او علّتي جداگانه بخواهد بلكه او نيز جزئي از اين پيكر واحد است. لكن نسبت او به كلّ عالم مثل نسبت مغز است به بدن و بلكه بالاتر مثل نسبت روح است به بدن.
ثانياً گفته شد كه خدا به خاطر كمال محض بودن است كه مي آفريند. و كمالات خدا همانهاست كه اسماء و صفات الهي گفته مي شوند. و يكي از اين اسماء مقدّسه ، اسم شريف « الموجود » است. لذا در ادعيّه داريم : « ... يَا وَاحِدُ يَا أَحَدُ يَا فَرْدُ يَا صَمَدُ يَا حَيُّ يَا مَوْجُود ... » (بحارالأنوار ،ج83 ،ص314 ) و نيز آمده است « ... يَا حَمِيدُ يَا مَجِيدُ يَا مَعْبُودُ يَا مَوْجُودُ ... » (بحارالأنوار ، ج 88 ،ص51 ) از اينرو حكما و عرفا گفته اند كلّ پيكر واحد هستي ظهور اسم الموجود است ؛ و همانطور كه همه ي كمالات وجودي مثل علم ، قدرت ، حيات ، خالقيّت و ... مستتر در وجود و در ضمن آن هستند ، اجزاء عالم خلقت نيز مظاهر اين اسمهاي حضرت حق تعالي مي باشند. و در اين ميان انسان مظهر كاملترين اسم خدا يعني اسم جامع الله است لذا او خليفةالله يعني مظهر اسم الله خوانده شد كه تمامي اسماء در او جمع شده اند.« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ـــ و همه ي اسماء را به آدم تعليم داد جميعاً » (البقرة:31) . پس اگر انسان خلق نمي شد اسم الله ظهوري نداشت ؛ و محال است كه اسماء و كمالات خدا بي مظهر بمانند چرا كه يكي از اسماء او « الظاهر » است كه به حكم اين اسم ، تمام اسماء او مظهر مي طلبند. پس خدا انسان را آفريد چون الله است ؛ چون اسمي دارد كه جامع جميع اسماء مي باشد و انسان ظهور اين اسم جامع است.
3ـ اگر خدا انسان را خلق نمي كرد چه مي شد؟
گفته شده كه خلقت اقتضاء ذات خداست ؛ لذا فرض خدايي كه خلق نكند ، فرضي متناقض و خود انكارگر است. همچنين گفته شد كه فرض هر گونه تغيير در عالم مساوي است با تغيير در علّت تامّه ي آن كه همانا خداوند متعال باشد ؛ و اين امري است ذاتاً محال. بنا بر اين ، خدا از ازل مخلوق داشته و تا ابد مخلوق خواهد داشت ؛ و قيامت نيز آخر عالم فعلي ماست نه آخر اصل عالم مادّه ؛ لذا در روايات نيز تصريح شده كه قبل از اين عالم ، عالمها بوده و بعد از اين عالم نيز عالمها خواهد بود.
4ـ خدا چرا بهشت و جهنّم را آفريد؟
اوّلاً طبق آنچه پيشتر گفته شد ، هر چه آفريده شده اقتضاء ذات خدا بوده و فرض نبودشان مساوي با فرض نبود خداي ظاهر است ؛ و خدايي كه ظهور نداشته باشد ، خدا نيست ؛ چون ظهور از صفات وجود و به تعبير حكما مساوق با وجوداست و آنچه ظاهر نباشد موجود نيست.
ثانياً بهشت چيزي جز صورت باطني ذات و صفات و اعمال اهل بهشت نيست و جهنّم چيزي جز صورت باطني ذات و صفات و اعمال اهل جهنّم نمي باشد. به تعبير مشهور ، بهشت و جهنّم ، تجسّم اعتقادات و اخلاقيّات و اعمال اختياري انسانها مي باشند. پس وجود بهشت و جهنّم ، لازمه ي وجود انسان مختار و معلول وجود و اختيار اويند ؛ و وجود انسان مختار بدون اين دو معني ندارد.

برچسب ها: فلسفه خلقت انسان    فلسفه بهشت و جهنم   


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۰:۱۸:۴۹
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]