داستان كوتاه (93)
دو برادر
سالها دو برادر در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث برده بودند زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر يك سوء تفاهم كوچك ، با هم جر و بحث كردند و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند .
يك روز صبح در خانه برادر بزرگتر به صدا در در آمد وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد ، نجار گفت : من چند روزي است دنبال كار مي گردم فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشيد ، آيا امكان دارد كمي كمكتان كنم ؟
برادر بزرگتر جواب داد : بله ، اتفاقاً من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است .
او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب وسط مزرعه ي ما افتاد و او اين كار را حتماُ به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد كرده سپس به انبار مزرعه نگاه كرد و گفت : در انبار مقداري الوار دارم .
از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوارها . برادر بزرگتر به نجار گفت : من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله اي نياز داري برايت بخرم
نجار در حالي كه به شدت مشغول به كار بود جواب داد : نه ، چيزي لازم ندارم هنگام غروب وقتي به مزرعه بر گشت چشمانش از تعجب گرد شد حصاري در كار نبود به جاي حصار يك پل روي رودخانه ساخته شده بود
كشاورز با عصبانيت رو به نجار كرد و گفت : مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟ در همين لحظه برادر كوچكتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن پل را داده
به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست
وقتي برادر بزرگترش برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد . نجار گفت : دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم