سراب آرزوها

خواهش مي كنم داستان زندگي ام را بنويسيد تا همه جوان ها بخوانند و درس عبرت بگيرند. من ۲۷ سال سن دارم و تا چند ماه قبل كارمند قراردادي يكي از ادارات دولتي بودم. روزي كه به خواستگاري ميترا رفتم، پدرم با غرور گفت: پسرم آب باريكه اي براي زندگي اش دارد و خانواده دختر مورد علاقه ام نيز به اعتبار شغل آبرومندي كه داشتم جواب مثبت دادند و ازدواج كردم.اما افسوس كه هميشه خودم را با دوستاني مقايسه مي كردم كه به پشتوانه ثروت هاي باد آورده، زندگي آن چناني براي خود درست كرده بودند. مرد جوان در حالي كه به شدت پريشان حال و پژمرده به نظر مي رسيد، آهي كشيد و افزود: عادت زشتي كه داشتم اين بود كه از شرايط زندگي ام مي ناليدم و پدرم كه كارگر ساده اي است و با هزار بدبختي مرا به دانشگاه فرستاد تا به سر و سامان برسم، حرص مي خورد و مي گفت: پسر عزيزم! ناشكري در درگاه خداوند معصيت است و رزق و روزي را كم مي كند. به جاي اين حرف ها، تلاش كن و قناعت داشته باش تا به آرزوهايت برسي.مرد جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: من پدرم را آدم بي سوادي فرض مي كردم و براي حرفش اهميتي قائل نمي شدم و در واقع با اين باور اشتباه بود كه به راحتي فريب يكي از ارباب رجوع هاي اداره را خوردم. او كه ساكن يكي از كشورهاي همسايه بود و ظاهري باكلاس داشت، گفت: شما با اين همه سعي و تلاش چه طور به حقوقي ناچيز دلخوش كرده ايد و آينده تان چه خواهد شد؟ مرد ناشناس با زباني چرب و نرم ادامه داد: اگر بتواني مبلغ ۱۵ ميليون تومان براي كرايه محل سكونت جور كني مي توانم تو را در شركت خودم استخدام كنم و يك عمر راحت و بي دردسر زندگي كني.من با شنيدن اين حرف ها وسوسه شدم و خودروي شخصي ام را فروختم، مقداري نيز از پدرم قرض كردم و مبلغ موردنظر را به حساب فرد ناشناس حواله كردم. قرار بود هيچ كس از اين ماجرا بويي نبرد و طبق نقشه پس از آن كه از اداره ام استعفا دادم در تماس تلفني با آن فرد حقه باز راهي كشور محل سكونتش شدم تا بعد از آن كه جا و مكانم مشخص شد ميترا را نيز با خودم ببرم.من چند روز در آن كشور سرگردان بودم و تمام پولي كه همراه داشتم را نيز خرج كردم، اما اثري از او نشد و تازه فهميدم چه كلاه بزرگي سرم رفته است.الان حدود ۵ ماه از اين ماجرا مي گذرد و همسرم به دليل اشتباهاتي كه مرتكب شده ام دادخواست طلاق داده، پدرم سكته كرده است و مادرم نيز كه بيماري قلبي دارد در بيمارستان بستري شده است.مرد جوان در پايان به كارشناس مركز مشاوره پليس خراسان رضوي گفت: زندگي ام نابود شد و نمي دانم چه خاكي بر سرم بريزم. حالا بايد بنشينم و حسرت روزهاي قشنگ گذشته ام را بخورم. كاش در درگاه خداوند ناشكري نمي كردم و در كارهايم با خانواده ام مشورت مي كردم. تنها آرزويم اين است كه خداوند بزرگ خودش راه نجاتي جلوي پايم بگذارد و دستم را بگيرد.


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۱:۲۰
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]