رمان پرتگاه عشق

كتاب و بست و روي تخت دراز كشيد.نگاهش را به باران كه به تندي خود را بر شيشه مي كوبيد دوخت.
چشمانش گرم مي شد كه با صداي فرياد و گريه اي بلند شد.صداي نيكا بود. هراسان خود را به اتاق او رساند.نيكا در رختخواب دست و پا ميزد. به طرفش رفت و صدايش زد. تكانش داد. نيكا چشم باز كرد و با وحشت به او خيره شد. بلندش كرد و گفت:اروم باش.خواب ديدي.
نيكا با وحشت در اغوشش فرو رفت و گفت: من و تنها نزار.
معين او را به خود فشرد:تنهات نمي زارم.
با گريه:هيچ وقت تنهام نزار.من مي ترسم.
-:تنهات نميزارم.هميشه پيشتم.مطمئن باش.
نيكا فين فين كنان اشك مي ريخت.
معين به ارامي نوازشش مي كرد:ارم باش نيكا.گريه نكن فقط يه خواب بود.
-:مي ترسم.
-:من اينجام....تا وقتي هستم نبايد از هيچي بترسي.اروم باش عزيزم......بگو چه خوابي ديدي؟
-:نه.نمي خوام يادم بياد.
-:باشه....اروم باش.هيچ اتفاقي نمي افته.اروم باش و بخواب...
لحظاتي بعد نيكا ارام بود.
معين جا به جا شد و گفت:حالا بخواب.
نيكا دستش را گرفت:نرو معين.
معين روي تخت نشست و گفت:نميرم.بخواب.
نيككا بدون اينكه دست او را ول كند.چشم روي هم گذاشت.معين نگاهش به صورت او بود لحظاتي بعد در كنارش دراز كشيد.نيكا به طرفش خم شد و خود را در اغوش معين فشرد. معين هم دستش رو دور او گذاشت و با لبخند چشم روي هم گذاشت.

********* با حركت چيزي در كنارش چشم باز كرد. نيكا در اغوشش جا به جا شد.لبخند زد و دوباره چشم بر هم گذاشت. دقايقي نگذشته بود كه با صداي فريادي بلند شد.نيكا هم بلند شد.
مهديه رو به رويشان ايستاده بود.
معين پرسيد:مامان شما اينجا چيكار مي كنين؟
-:سلامتون كو؟
-:هر دو سلام دادند.
-:عليك سلام.ببينم شما محرمين اينطور راحت باهم مي خوابين؟
با اين حرف مهديه نگاه معين و نيكا به طرف هم كشيده شد. نيكا با خجالت سرش را پايين انداخت ومعين گفت: سو تفاهم شده...
-:بسه.نمي خوام چيزي بشنوم.زود تند سريع ماده باشين مي ريم عقد مي كنين.
معين گفت:اما مامان...
-:اما اگر نداره.
نيكا معصومانه و خجالت زده نگاهش مي كرد.
-:مامان من بايد برم مطب.
-:امروز كار تعطيله.همين كه گفتم.
قبل از اينكه چيزي بگن از اتاق بيرون رفت. معين به طرف نيكا برگشت و گفت: معذرت مي خوام.
-:تقصير منه.تو كس ديگه اي رو دوست داري اين و بايد به مامانت بگي سارا رو دوست داري.
معين كلافه دستي بر سرش كشيد.نيكا فكر مي كرد او هيچ علاقه اي بهش ندارد.
گفت:نه.بلند شو.زود بيا پايين.
از روي تخت بلند شد. نيكا گفت:چرانه؟بهش بگو سارا رو مي خواي.
-:لازم نيست.تو اگه دوست نداري زن من شي مي توني خودت بري به مامان بگي اما من چيزي به مامان نمي گم.
به سرعت به طرف اتاق خودش رفت. ابي به دست و صورتش زد و لباسهايش را عوض كرد. جلوي اينه ايستاد و گفت: من از خدامه زنم شي.خدايا ممنونتم.
از اتاق خارج شد. به طرف پله ها رفت.قدم در اشپزخانه كه گذاشت مهديه گفت: معين تو كس ديگه اي رو دوست داري؟
-:نه.كي گفته؟
-:نيكا ميگه.
-:نيكا واسه اينكه با من ازدواج نكنه ميگه.وگرنه من كس ديگه اي رو نمي خوام.
مهديه به طرف نيكا كه با تعجب به معين نگاه مي كرد برگشت و گفت: اره نيكا؟ واسه اينكه با معين ازدواج نكني اين و ميگي؟
نيكا با تته پته گفت:ن..ه.نه
-:پس مسخره بازي در نيارين.گناهه دختر و پسر جوون تو يه خونه اينطوري باهم زندگي كنن. ببينم اصلا تو اون شال و واسه چي مي بندي سرت؟
نيكا به معين اشاره كرد.
مهديه خنديد و گفت: خوبه شب و پيش هم خوابيدين و شال مي بندي.در غير اين صورت مي خواستي چادر ببندي.
صندلي را عقب كشيد و رو به روي نيكا كه خجالت زده سرش را پايين انداخته بود نشست و گفت:اين به نفع خودته دخترم.
به معين نگاهي انداخت و گفت:چيه؟برو بيرون.نمي بيني داريم حرف مي زنيم؟
معين كلافه از اشپزخانه بيرون رفت.
مهديه ادامه داد: اون دوست داره من پسرم و خوب مي شناسم.
-:نه.اون من و نمي خواد...
-:اشتباه مي كني.معين خيلي دوست داره. صبح كه اومدم تو اتاقت ديدم چطور تو خواب بغلت كرده بود. تو هنوز اين چيزا رو نمي فهمي. اما من با تجربه تر از اين حرفهام.مي دونم دوست داره اين و مطمئن باش.
نيكا لبخندي زد.
مهديه ادامه داد: خيالت راحت باشه.معين پسر خوبيه.سرش گرم كارشه. دنبال علافي و اين حرفاهم نرفته...يه مرديه كه مي تونه هر دختري رو خوشبخت كنه.اينا رو چون پسرمه نمي گما...
-:مي دونم.
-:افرين دخترم.سعي كن با كمكش زندگيت و بسازي از زندگيت لذت ببر.زندگي اونم بساز. شما بهم مياين.

*********
مهديه صندلي را عقب كشيد و در حالي كه بلند مي شد گفت: من ديگه بايد برم.
نيكا هم بلند شد و گفت: كجا هنوز زوده.
-:نه عزيزم.شما هم بايد با هم تنها باشين.تا الانشم مزاحمتون شدم.
نيكا سرخ شد و معين بي خيال مشغول خوردن بود.
مهديه از اشپزخانه بيرون امد.پالتويش را به تن كرد. به طرف در خروجي مي رفتند كه معين از اشپزخانه بيرون امد و گفت: مي رسونمت مامان.
مهديه نگاه شيطنت اميزي به او انداخت و گفت:خسته نباشي مادر.زنگ زديم اژانس.
نيكا بازهم گفت:بمونين ديگه.
-:نه.عزيزم.با زنگ ايفون صورت نيكا و معين را بوسيد و گفت:مواظب همديگه باشين.
معين به دنبالش رفت.مهديه از نيكا خداحافظي كرد و از خونه خارج شد.معين به همراهش وارد اسانسور شد.
با سوار شدن مهديه به تاكسي معين با ارامش به خانه بازگشت.
در را بست و لبخند زيبايي زد.به طرف اشپزخانه رفت.نيكا در حال جمع كردن ميز بود. جلوي در ايستاد و به او خيره شد.
نيكا به طرفش برگشت و گفت:چيزي شده؟
-:نه.
-:پس چرا اونطوري نگام مي كني؟
-:دلم مي خواد.
نيكا با چشمان گرد شده اش به او خيره شد. معين قدمي به طرفش رفت و گفت:خسته شدي.من ظرفا رو مي شورم.
نيكا با خوشحالي گفت: ايول...دستت درد نكنه....منم برم درسام و بخونم...قبل از اينكه معين چيزي بگويد از اشپزخانه بيرون رفت.معين پووزخندي زد و مشغول شد.

بعد از شستن ظرفها به طرف اتاق نيكا رفت.چند ضربه به در زد و وارد شد.نيكا جزوهايش را روي تخت پهن كرده بود ومشغول خواندن. روي صندلي نشست و گفت: نمي خواي بخوابي؟
-:اينم تموم كنم بعد مي خوابم.
-:خيلي مونده؟
-:اره.يكمي هست.
-:فردا ميري شركت؟
-:اره.چرا نرم؟
-:اونجا خوب نيست.بهتره نري.
-:چرا؟خيلي هم خوبه...
معين نمي خواست امروز لجبازي كند گفت: من خوابم مياد.بريم بخوابيم؟
-:خوابت مياد برو بخواب...
معين كلافه بلند شد و گفت: باشه.تموم شد بيا بخواب.
نيكا لبخندي زد و گفت:شب بخير.
معين در را تقريبا كوبيد و وارد اتاقش شد.نگاهي به تخت دو نفره اش انداخت و با پوزخند زير لحاف خزيد و چشمانش را بست.
با خميازه به سمت آشپزخانه رفت....نگاهش به سمت ميزكشيده شد...با تعجب به صبحانه اي كه روي ميز بود خيره شد....
-معييييييييين
صداي معين از بالا آمد
-چيهههه؟
-اين صبحونه واسه چيه؟
-بده واسه زن عزيزمممم يه صبحونه درست كردم؟
-ببييييين اولشم من زن تو نيستم ....دومشم من زن تو نيستم...سومشم سارا جووون منتظرته!! و وقتي ديد معين هنوز نيومده اداي بالا آوردن را در آورد
-معين بدو ديگه...دير شد بخدا
-اه زن چقد گير ميدي؟
نيكا درحالي كه سعي ميكرد بي تفاوت جلوه بدهد گفت:
-برو بابااا ديوار كوتاه تر از من گير نياوردي؟؟من زنت نيستم ما دوتا فقط فقط همخونه ايم....گرفتي؟؟
معين وارد آشپزخانه شد و پشت ميز نشست...
-بيا بخور ديگه
-سيرم...نميخوام
-ا؟مگه چي خوردي؟؟
-هيچي تو اتاقم كلي هله هوله خوردم....
-باشه بابا ديگه از اين غلطا نميكنم...
*************
با ديدن آن مرد حالش بهم خورد...قاتل پدرش روبه رويش نشسته است ودارد بدون هيچ حرفي به او نگاه ميكند...
-خب اقاي شجاعي ...شما روز حادثه كجا بودين؟؟
مرد پوزخندي زد و گفت:-تو همون خيابون...ولي من نكشتمش
-ببينيد...اين آقا و به معين اشاره كرد...ماشين شما رو شناختن و شهادت دادن كه ديدن چطور اين پيرمرد رو
-ولي منم همينجا شهادت ميدم اين آقا اون پيرمرد نكبتي رو كشت
نيكا لبش را به دندان گزيد و به معين نگاه كرد ...معين سري تكان داد و زير لب گفت
-اشكال نداره...اين مرد ديوونه است...به حرفش اصلا گوش نده...
-ببينيد انكار كردن اين موضوع كه شما به اون پيرمرد زدين بي معناست چون كمي از خون اون مرد روي بدنه ي ماشينتون پيدا شده و از همه مهمتر روي ماشينتون كمي خراش افتاده...كه همه اينا نشان دهنده يك تصادفه!
متهم سري تكان داد و با درماندگي گفت
-اه اصلا آره...من كشتمش...من قاتلم...ولي بخدا از قصد كه اين كارو نكردم...من عجله داشتم....بايد خيلي زود خودمو ميرسوندم بيمارستان...
-ببينيد اينا توجيهي براي قتلي كه توسط شما انجام شده نميشه...
پس از نيم ساعت دادگاه آن مرد را به پنج سال حبس محكوم كرد...

********
نيكا با ذهني آشفته به برگه هايي كه روي زمين پخش شده بود نگاه كرد....
-خانوم شريفي؟؟
نيكا با تعجب به سمت رئيسش برگشت و به او نگاه كرد...
-چي؟ شريفي؟؟من پاك نژاد هستم...مثه اينكه اشتباه كردين
-نخير...الان شوهرتون اومده بودن و گفتن ديگه حق ندارين كار كنين....درضمن اين دفعه شناسنامه نشون داد و من ديگه هيچ راهي ندارم....لطفا وسايلاتونو جمع كنيد و از اينجا برين...شوهرتون پايين منتظرن...
نيكا از شدت عصبانيت در حال انفجار بود....از شركت بيرون آمد و دستي تكان داد :-تاكسي....
***********
با عجله زنگ در را فشرد
-كيه؟
-منم ..عسل درو باز كن...
در با صداي گوشخراشي باز شد و نيكا با عجله وارد شد و در را بست....عسل با نگراني به سمتش رفت
-واي خاك عالم ...چته؟؟ چرا اينجوري اومدي؟؟
-بريم تو
هردو وارد حال شدند و روي كاناپه نشستند...
-چي شد خفه ام كردي؟؟
-هيچي ...آقا فكر كرده واقعا شوهرمه...ايش نكبتي....بره با همون نامزد احمقش خوش بگذرونه
-وااااااا رواااني...منو بگو فكر كردم چه اتفاقي افتاده ...حالا چي شده ناقلا!! حرفات بوي حسادت ميده
نيكا مشتي به بازوي عسل زد و گفت:-برو باباا....اين پسره واقعا خيلي احمقه...نه ميتوني از اون سارا جونش دل بكنه نه از من....ديگهه نميدونم چيكار كنم!! چند روز پيش عروسي مصلحتي كرديم
عسل لحظاتي در فكر فرو رفت و گفت"-مبارك باشه ايشالله به پاي هم پير شين....راستي ببينم گفتي پولداره؟؟
-پـــ نـــ پـــ عين منو تو فقيره!!
-ببين حالا كه اون داره از تو استفاده ميكنه تو هم از اون استفاده كن....ميدوني يادمه قبلنا كه ازت ميپرسيدم چرا ميري سر كار ميگفتي ميخوام پول جمع كنم بدم پرورشگاه ها و از اينجور چيزا!! خلاصه ميخواستي صرف كارهاي خيرخواهانه كني ديگه!
-خب آره كه چي؟؟
-ببين تو الان زنشي؟؟ مگه نيستي؟؟
-خب چرا.....حالا منظور؟؟
-خنگ خدا تو حق داري از پولاش استفاده كني....
نيكا با اين حرف عسل به فكر فرو رفت..

*********
زنگ در را فشار داد ...در باز شد و نيكا شيريني را به دست معين داد
-سلام عزيزم ..... چي شده ؟ فكركردم خوابي!
معين با تعجب به او خيره شد...رفتارش واقعا او را شگفت زده كرده بود....
-خ..خوبم....كجا بودي تا الان؟
-هيچي يه سر رفتم پيش عسل خبر عروسيمونو بدم....بيچاره خيلي ناراحت شد ...فكركرده بود جشن گرفتيم اونو دعوت نكرديم..
معين وارد آشپزخانه شد و به نيكا نگاه كرد
-خب....ببينم مرگ من تو سرت به جايي نخورده؟؟
نيكا در حالي چشم هايش از شيطنت برق ميزد گفت
-نه بابا...مگه بده با شوهر عزيزم حرف بزنم؟؟
معين با خوشحالي به سمتش رفت و گفت
-واي خدا بالاخره آدم شدي؟
-نيكا به طور افسونگري به چشم هاي خاكستري او زل زد
-آره عزيزم...بالاخره آدم شدم...
معين آب دهنش را قورت داد و گفت
-خب ....بيا با هم شام بخورم كه گرسنمه حسابي
نيكا خنده اي كرد و با گفتن چشم به سمت ميز رفت....
*****
معين امروز ميرم يه سر لباس بخرم....پول ميدي؟
معين بالبخند گفت
-آره چقد ميخواي؟200 خوبه؟
نيكا لبخندي زد و گفت:-اره عاليه..
-باشه
***********
زن درحالي كه دست نيكا را ميفشر گفت:
-از همكاريتون و عمل خيرخواهانتون واقعا ممنون....اين بچه ها واقعا خيلي به كمك شما نياز داشتند..
نيكا با متانت سري تكان داد و گقت:
-وظيفه ام بود...خواهش ميكنم
********
معين دستش را كشيد و او را كنار خود نشاند
-خب عزيزم....برو خريدات رو بيار ببينم...
رنگ از روي نيكا پريد...فكر نميكرد معين همچين حرفي بزند
-نه..من ...من الان خوابم مياد...ميرم بخوابم...
-ا ا ا...بدو برو بيار ميخوام ببينم چي انتخاب كردي؟
-نيكا دستش را از دست معين كشيد و گفت
-نه من خوابم مياد
و از سر جايش پا شد و به سمت اتاقش رفت...هنوز دو قدم برنداشته بود كه معين صدا زد
-نيكاا؟
-بله؟
-ميري اتاق خودت؟؟
-پـــ نـــ پـــ اتاق تو
-ببين ميري اتاق خودم و حق نداري بري اتاق خودت
نيكا پفي كرد و به سمت اتاقش رفت اما هرچه كرد نتوانست






در اتاقش را باز كند
-معييين
-جان معين
-چرا درمو بستي؟
-چون بايد بري اتاق خودمون
-برو بابا ...تا صد سال سياه عمرا اگه بيام اونجا
-هرجور راحتي
نيكا باز پايين آمد و به سمت يكي از مبل ها رفت....روي مبل خوابيد كه صداي معين راشنيد
-تا آخر عمر كه نميتوني اونجا بخوابي.....بالاخره تسليم ميشي
نيكا زهرخندي زد و چيزي نگفت...
************
نيكا خميازه اي كشيد و سيامك گفت
-چيه خوب نخوابيدي؟
-اوف مگه اون كله خر ميذاره؟؟ در اتاقو بسته كه برم تو اتاقش بخوابم!هه تا صد سال سياه هم منتظر بمونه عمرا اينكارو كنم...
سامك خنده اي كرد و گفت
-خب كجا خوابيدي؟
-رفتم رو يكي از مبل ها خوابيدم...واي صدبار از روش افتادم...حالا اينارو ولش كن امروز بيام تمرين پيانو؟
-آره بيا ميخوام با نامزدم آشنات كنم...
نيكا يكه خورد با صدايي نسبتا بلند گفت
-نامزد داري؟
ناگهان همه كلاس به سمت آن دو برگشتند ..نيكا سري تكان داد و دهنش را كج كرد و گفت:-واي الان اين سامانيان ميگه هردو بدون هيچ حرفي از كلاس بيرون! سيامك نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد و زد زير خنده....سامانيان عينك ته استكاني اش را تكان داد و گفت:-خوش ميگذره؟ هردو بدون هيچ حرفي از كلاس بيرون...نيكا و سيامك نگاهي به هم انداختند و زدند زير خنده...
-اي باباااا بازهم همون آش و همون كاسه....بابا بدبخت شدم رفت...
-چي چيرو؟؟ تقصير خودت بود...حالا اين نامزدت كي هست ناقلا؟
سيامك ابروهايش را بالا داد و گفت
-خودت ميبيني!!
*********
نيكا بستني سفارش داد و كتابش را جلوي خود گذاشت....مشغول خواندن بود كه موبايلش زنگ خورد
-بله
-معينم....كجايي؟؟مگه بعد از ظهر كلاسات تموم نميشن؟
-چرا...ولي اومدم كافي شاپ دارم بستني ميخورم
-چي؟؟ با كي؟
نيكا كلافه جواب داد
-اي بابا چرا اينقد گيري؟؟ نكنه واقعا فكر كردي شوهرمي؟
-ببين نيكا تا يك ساعت ديگه خونه اي همين و بس
-برو بابا....برو با همون سارا جوونه عشوه خركيت خوش باش و گوشي را قطع كرد.....
حدود سه ساعت بعد سيامك زنگ زد و گفت
-سلااام كجايي؟مگه نمياي نامزدمو ببيني؟
-چرا الان ميام
*****
زنگ در را فشار داد و با كمال تعجب معين در را باز كرد
-اينجا چيكار ميكني؟
-هيچي خونه دوستمه تو چيكار ميكني؟
-هيچي اومدم نامزد دوستمو ببينم...
معين جان اومد؟؟
صداي سارا كفر نيكا را در آورد پس نيكا با صدايي بلند گفت
-اوف سيا مگه نگفتي ميخواي نامزدتو معرفي كني؟؟ اين نامزد دوستتو خودم ميشناسم...سارا با لبخندي گرم و متفاوت گفت
-سلاممم نيكا جان بيا تو
-سلام همه دور ميز نشستند و نيكا اول شروع كرد
-خب سيامك بدو.. بدوو عروس خانومو بيار ميخوام ببينمش
سيامك دست پاچه گفت
-اممم ببين نيكا يه موقع...فكر نكني اين كارارو واسه ...واسه اينكه بهت بخنديم كرديم ها...من بخاطر خودت قبول كردم...
نيكا گيج و منگ نگاهش كرد
-چي ميگي؟ يه عروس نشون دادن اين همه حرف زدن داره؟
سيامك آب دهنش را قورت داد و گفت:-سارا هاشمي...نامزدمه....
نيكا گيج تز اين پيش به اين سه نفر نگاه كرد..نميدانست چه اتفاقي افتاده است...به معين نگاه كرد و گفت
-معين....نامزدت ولت كرد؟
سارا خنده اي كرد و گفت
-نه بابا ما دوتا دوتا دوست معمولي هستيم همينو بس...اون چند روزم فقط چون..چون ميخواستيم...ببينيم..كه..كه تو معينو دوست داري اون كارا رو كرديم...از ذهن نيكا گذشت همه دروغ گفتن..همه...ناگهان از جايش برخواست و داد زد
-سيامك...تو...من از تو همچين توقعي نداشتم....خوبه ديگه...من بهت اعتماد ميكنم و حرف دلمو ميگم و تو...تو همه رو ميذاري كف دست اربابت!
معين با صداي نسبتا بلند گفن
-نيكا درست حرف بزن...منو سيامك دوستاي قديمي هستيم فهميدي؟؟؟
اشك هاي نيكا فرو ريخت داد زد
-دروغگو ها....معين حتي اگه قبلا دوستت داشتم ديگه ازت متنفرم....وبه سمت خانه خودشان رفت
معين چنگي به موهايش زد و گفت
-اه اين دختر روانيه...ديگه نميدونم از دستش چيكار كنم!!
نيكا وارد اتاقش شد و در را قفل كرد....نگاهش را به اسمان دوخت....با خود فكركرد هرگز نميتواند از كسي آن هم معين متنفر باشد ولي بايد درسي درست حسابي به او ميداد تا او هرگز جرات دروغ گفتن را نكند....
صداي معين را از پشت در شنيد
-نيكا نيكا...
سكوت
-نيكاااا
سكوت
-نيكا منو سيامك دوستاي قديمي هستيم....ميدوني قبلا با هم پزشكي رو ميخونديم كه نظرش عوض شد و اومد حسابداري...سارا هم از خيلي وقت پيش نامزدشه و برام حكم خواهر رو داره....
نيكا دهنش را كج كرد و گفت:
-حكم خواهر؟؟ خوبه ديگه هركي خواهرت بود بايد بياي و واسه يه خري مثه من نقشه بكشي كه
-ببين نيكا من فقط ميخواستم ببينم بهم علاقه داري يا نه....باور كن منظور ديگه اي نداشتم
نيكا نگاهش را به قاب عكس انداخت او و معين....لبخندي زد اما خيلي زود لبخندش را فروخورد
-ببين معين من و تو هيچ حرفي و رابطه اي با هم نداريم....من..هرموقع دانشگام تموم شد از اينجا ميرم...ميدوني كه
صداي معين بلند شد
-ببين نيكا تو زن مني...زن من...از اين به بعد از اين رفتاراي مهربانانه باهات نميكنما
-ببين معين خسته شدم ديگه....بابا روزي صد بار ميگم توهم زدي من زن تو نيستم...اين يه عروسيه مصلحتي وبه اجبار مامانت بود...واگرنه من كه اصلا راضي به عروسي كردن با تو نبودم...
معين پوزخندي زد و گفت:-آره معلوم بود اصلا راضي نبودي...وصداي قدم هايش از اتاق دور شد....
نيكا زير پتو خزيد و نگاهش را به ماه دوخت....دلش براي آغوش مادري تنگ شده بود...پدرش گفته بود وقتي او پنج سالش بود مادرش سكته ميزنه و براي معالجه اش ميبرنش فرانسه....اون جا هم از دار دنيا ميره....آهي كشيد و چشم هايش را بست...اگر الان مادرش اينجا بود نيكا مجبور نبود اين وضع را تحمل كند....
*********
نيكا نيكا گوش كن....بخدا من
نيكا ايستاد و به سمت سيامك برگشت....ببين سيا اصلا باشه تو راست ميگي...ولي من نميخوام رابطه تو و نامزدت بخاطر من بهم بريزه...در ضمن فكر نكنم بتونم از اين به بعد ريخته تو و معين و سارااااا رو تحمل كنم....
سيامك انگشت به دهن مانده بود...نميدانست چكار كند....حدود يك ساعت است دارد با نيكا حرف ميزند ولي نيكا...

-نيكا خواهش ميكنم
-ببين سيامك دست از سر من بردااااااار
ناگهان صدايي از پشت آمد
-ببخشيد خانوم...مزاحمن؟
نيكا به سمت پسرك برگشت چشم هايي مشكي پررنگ ابروهايي زيبا و پر موهايي كه به تازگي كوتاه شده بود..دماغي معمولي و بلند ولبي زيبا و شبيه لب هاي معين....
-نخير ايشون ...امم بله ايشون مزاحمن..
پسرك درحالي كه ابرو بالا مي انداخت گفت
-آقا كاري داشتين؟
سيامك ميدانست حرف زدن با نيكا بي فايده است پس شانه بالا انداخت و به سمت در خروجي رفت....نيكا لبخندي سپاسگزارانه زد و به سمت كلاسش رفت...
-ببخشيد خانوم
نيكا بروهايش را بالا داد و گفت
-بله
-من شاهين حسيني ام...
نيكا به مغزش فشار آورد ...او مطمئن بود قبلا اين اسم را شنيده است ...اما بياد نياورد...
-بله از آشنايي با شما خوش حال شدم...من كلاس دارم و به راه افتاد شاهين دنبالش آمد و گفت
-شما اسم شريفتونو عرض نميكنيد؟
نيكا يكباره ايستاد و به سمتش برگشت...
-آقا لطفا مزاحم نشيد و دست از سر من بردارييييد
شاهين متعجب يك تاي ابرويش را بالا انداخت و گفت
-باشه...ولي مگه شما منو نميشناسي؟
نيكا چشم هايش را گرد كرد و گفت
-نكنه من بايد هر خري رو بشناسم؟؟
شاهين خنده اي كرد و گفت
:-آهان باشه برو به يكي بگو شاهين حسيني بهت ميگه كي ام....
نيكا حرفي نزد و به سمت كلاسش راه افتاد....وارد كلاس شد و اين دفعه در آخري رديف كنار دختري جا گرفت
-سلام
-سلام من نيكا هستم
-منم سپيده
-از آشنايي باهات خوش حالم...
سپيده سري تكان داد و چيزي نگفت
-اممم ببخشيد تو شاهين حسيني رو ميشناسي
سپيده با تعجب طوري به نيكا خيره شد انگار آدم عقب مانده ذهني ديده است
-بله....مگه نميشناسيش؟
-نه
-اا اا ...شاهين حسيني يكي از پولدار ترين و خوش تيپ ترين و واييييييييي زيباترين ووو با ادب ترين پسراي دانشگاهه....
نيكا خنده اي كرد و گفت
-آهان باشه آخه همين الان بهم گفت منو نميشناسي منم گفتم من مگه بايد هر خري رو بشناسم...و دوباره خنده اي كوتاه كرد
سپيده آب دهنش را قورت داد و با هيجان گفت
-واييي از اول تعريف كن...ببينم داري بلوف ميبافي يا نه!!
نيكا به ناچار از اول تعريف كرد و در آخر قيافه ي سپيده را ديد انگار ميخواهد نيكا را خفه كند
-ا چي شد؟
-چييي شد؟؟ بقيه خودشونو ميكشن كه طرف يه نيگا بهشون بكنه بعد تو ميگي بهش گفتي خر مزاحم؟؟؟
نيكا خنده اي كرد و گفت
-آره خب كه چي؟؟همچينم ازش خوشم نيومد
سپيده چشم هايش را گرد كرد و گفت
-واي خدا شفا بده!!!
*************
از دانشگاه بيرون آمد و به سمت ايستگاه اتوبوس رفت
- خانومم
-نيكا با تعجب به سمت شاهين برگشت و گفت
-اوف بازم تو؟؟
-بفرماييد سوارشيد...ميرسونمتون
-نخير....خودم با اتوبوس ميرم....
شاهين با خود گف
-لابد هنوز نفنهميده من كي ام....بزا براش بگم تا ديگه از اين رفتارا نداشته باشه
-من قصد جسارت ندارم ولي من شاهين حسيني يكي از
نيكا حرفش را قطع كرد و گفت
-يكي از پولدار ترين خوشتيپ ترين زيبا ترين و با ادب ترين پسراي دانشگاهي كه همه دنبالشن!
شاهين با نگاهي متفاوت به نيكا نگريست..پس او را ميشناخت ولي برايش مهم نبود....لبخندي زد و گفت
-بله حالا اگه ميشه بفرماييد ميرسونمتون
-نه ممنون خودم ميرم
-باشه خداحافظ
نيكا سري تكان داد و چيزي نگفت
****** معين با عصبانيت داد زد
-يعني چه؟؟ به من ميگي نميشناسمش؟ سيامك گفت يه جور با اون پسره حرف ميزدي انگار ميشناسيش!! چرا سوار ماشينش نشدي؟؟ لابد واسه اينكه..
-ببين سيامك چيز خورده از اين حرفا زده...من به هركسي اجازه نميدم بهم نزديك شه....شاهينم فقط ازم طرفداري
-شاهين؟؟خب خب ديگه چي؟؟ چند وقته باهمين؟
نيكا از حسادت معين لذت ميبرد اما كفرش هم درآمده بود....يك ساعته كامل بود با معين بحث ميكردن..
-ببين معين من ديگه باهات حرف نميزنم....تو به اندازه كافي اعصاب منو بهم ريختي....ديگه نه ميبينمت نه ميشنومت...
معين كلافه سرتكان داد و گفت
-حق نداري با من اينجور صحبت كني
نيكا بي توجه به حرفش به سمت اتاقش رفت و در را محكم بست...كلافه كتابش را باز كرد كه ناگهان گوشي اش زنگ خورد
-سلام چطوري؟
-سلام خوبم...چطوري سپيده؟
-هي بدك نيستم....ببينم امروز چي شد؟؟/از دور ديدمتون ....
-هيچي بابا پسره ي آشغال فكر كرده من نميشناسمش ميگه من شاهين حسيني پولدارترين و...اوووه حالا فكر كرده چه تحفه ايه..
صداي سپيده همراه با جيغ شنيد كه ميگفت
-ااااااا ديووونه اينجوري درموردش حرف نزن...پسر خوبيه....تازه نميدوني كه همه دخترا واسش
-اي باابااا...حالا من ميگم چه تحفه ايه تو بگو دخترا!! خب من نميخوام جز اون چند تا دلقكا باشم كه هي مثه دم دنبال پسران!!
سپيده آهي كشيد و به شاهين اشاره كرد كه نه قبول نميكنه....شاهين چشم هايش گرد شد پس گفت:-حالا نظرشو راجع به من بپرس....
-الو نيكا هستي؟
-آره
-حالا تو اين دوتا برخورد فكر ميكني پسرخوبي بود؟؟
-نه بابااااا هردفعه هي ميگفت منو نميشناسي...ايش مردم رو دارن ها!!من هنوز سر حرف اولمم من كه نبايد هر خري رو بشناسم....با اون موهاي ..
-موهاي چي؟؟
-هيچي بابا بدم مياد موهاي مردا اونقد كوتاه باشه...
-خب حالا قيافش خوشت اومد؟
-برو باباااا...بهتراشو سراغ دارم...
سپيده به سمت شاهين برگشت و با ديدن قيافه ي شگفت زده و عصباني اش خنده اش گرفت
-الووو الووو...چته؟
-هيچي....حالا تيپش چي؟؟
-اي باباااا تيپشم چرت و پرت بود...البته اصلا دقت نكردم ولي از بلوز صورتيش معلومه بد سليقه است!!من خودم تو عمرم صورتي نپوشيدم حالا يه پسر..تازه فكر كنم تو اتاقش پر باشه از عروسك هاي باربي....استغفرالله...
سپيده خنده اي كرد و به نيكا گفت:-اگه الان اينجا بود بهش چي ميگفتي؟
-هيچي ميگفتم ..اممم...آقا شمارو داري در حد تيم ملي....يكم از اون غرووووووور چرت و پرتت كم كن تا آدم حسابت كنم!!
-يعني الان نميكنيش؟
-نه بابا خري كه روش سوار ميشمم حسابش نميكنم....هه حالا هركي پول داشت فكر ميكنه آدمه!!
سپيده به قيافه ي از خشم سرخ شده ي شاهين نگريست...برادر عزيزش چقد عذاب ميكشيد...تا حالا هيچ دختري اينطور درمورد او حرف نزده بود...خدا عاقبت نيكا را بخير كند...
-خب نيكا جان بريم درس بخونيم كاري نداري
؟
-نه عزيزم...عزت زياد
-خداحافظ
شاهين چشم هايش را بست تا از خشمي كه دارد بكاهد اما...با شنيدن خنده ي سپيده به خشمش افزوده شد
-هووووو ساكت...من حال اين دختره رو ميگيرم....حالا ببين...
سپيده دهن كج كرد و گفت:-پسره تو اتاقش باربي داره....تيپش چرت و پرته...خرمم حسابش نميكنم و زد زير خنده...شاهين با خود فكر كرد:-تاحالا هيچ دختري اينطور غرورش را خورد نكرده بود...بايد حسابش را ميرسيد...اما....نميدانست چگونه بايد فكري ميكرد.....او هيچگاه اجازه نداده بود كسي اينگونه غرورش را خورد كند...آن هم مخصوصا كسي كه حتي اورا نميشناسد...سري تكان داد و سويچ ماشين را گرفت و از خانه بيرون زد...سپيده خنده اي كرد و با خود گفت:-پسره ي بيچاره ...
************
نيكا كنار سپيده نشست و مشغول گفت و گو با او شد....پس از لحظاتي شاهين كنار نيكا نشست و به آن دو نگاه كرد...اما نيكا حتي كوچكترين محل هم به او نگذاشت
-سلام...
-سلام داداشي...
نيكا با شنيدن كلمه داداشي لبخندي بر لبش نشست و گفت:-اوه پس كسي كه ديروز صداش از پشت تلفن ميومد داداشيت بود...خنده اي كرد و چيزي نگفت
شاهين از رفتار اين دختر سردرگم و عصباني شد ...نگاهش را به سپيده دوخت وگفت:مگه ديروز با كي حرف ميزدي؟؟؟
سپيده با تعجب به شاهين نگاه كرد و گفت:-واا مگه
-شاهين گفت:-مگه درمورد من حرف ميزدين؟؟ خب تعريف كن چي گفتين؟؟
سپيده آب دهنش را قورت داد و به نيكا نگاه كرد ..نيكا با بي خيالي به سمت شاهين برگشت و گفت
:-با اينكه ميدونم اونجا بودين ولي بازم ميگم:-گفتم شما بد سليقه ايد...از بلوز صورتيتون معلومه...تازه...شخصيت آدما به پولشون بستگي نداره...درضمن با عرض پوزش با صداقت كامل گفتم شما رو خرم هم حساب نميكنم....اگه اونقد پولدارين كه حتي نميدونيد خر چيه خر يه حيوونيه كه روش سوار ميشن و كلا ازش سواري ميگيرن...اوه درضمن...گفتم فكر كنم اتاقتون پر از عروسكاي باربي باشه!!
شاهين به اطراف نگاه كرد همه بچه هاي كلاس مخصوصا دخترا دور اين سه نفر حلقه زده بودند و به حرف هايشان گوش ميدادند...خشمش از ديشب چند برابر شد پس گفت:
-اوه ..كه اينطور....شايد چون خودتون پول نداري و تو يه خرابه تو خيابان ... زندگي ميكني اينطوري از پولدارا بدت مياد مگه نه؟؟ يا اينكه بخاطر كمبود پول با يكي صيغه اي زندگي ميكني و...
نيكا سرش گيج رفت..ااو از كجا ميدانست
-و كلا بخاطر اينكه مامان بابا نداري اينجور بي ادب و گستاخ شدي ها؟؟ يا شايدم واسه اينكه
نيكا با آرامشي كاملا ساختي گفت
-آره بخاطر اين اراجيفي كه به هم بافتي من از پولدارا بدم مياد...ميدوني اون كسي كه ميگي باهاش صيغه اي زندگي ميكنم اون...شوهرمه...شوهررررر ..درضمن اون خرابه...اون خرابه حتي اگه خرابه بود...بهترين خاطره هام همونجاس .....درضمن همه يه روزي از اين دنيا ميرن همه حتي مامان باباي خودت ...ميدوني هميشه فكر ميكنم شما پولدارا بجز پول به چيز ديگه اي فكر نميكنيد...واسه همينه شخصيت اندازه مرغ ندارين...حالا هم لطفا از اينجا برو چون حوصله ندارم ريخته نحستو تحمل كنم....
شاهين سردرگم نگاهش كرد...پس تحقيقاتي كه كل شب كرده بود هيچ بود...پس حتي اين ها هم اورا عصباني نميكرد....بدون هيچ حرفي از جايش برخواست و با گفتن
-برو بابااا ...يه روزي حالتو ميگيرم...از كلاس بيرون رفت...نيكا بغضش را فرو داد و با گفتن ببخشيد او هم كلاس را ترك كرد....به سمت دستشويي رفت و جلوي آينه ايستاد قطرات اشك آرام آرام از گونه اش چكيد....چكار ميكرد....حالا حتي نميتوانست سرش را بالا بگيرد....سرش درد گرفت ...
-حالت خوبه؟؟
به سمت سپيده برگشت...پوزخندي زد و گفت
-آره خوبم...چي شد تو اومدي دنبال يه آدم فقير هرزه؟؟
سپيده ابرو هايش را در هم كشيد و گفت
-ببين اگه داداشم راجع بهت اونطوري فكر ميكنه كه مطمئنم نميكنه دليلي نميشه كه من و تو دوستيمون از بين بره ها؟؟ من حتي يه كلامم حرف نزدم...من نظرم با بقيه فرق ميكنه!! ببين تو اولين كسي هستي كه بخاطر پول باهام دوست نشدي....ميفهمي چي ميگم..؟
نيكا اشك هايش را پاك كرد و گفت:-آره راس ميگي اگه داداشه تو احمقه به تو ربطي نداره....به داداشت بگو به جو شخصيت داشته باشه بد نيست....
سپيده لبخندي زد و گفت:-حتما عزيزم....خودم حالشو ميگيرم....راستي نگفتي شوهر داري....
نيكا پوزخندي زد وگفت:-نه بابا اين يه داستان مفصل داره ...بيا بريم كافي شاپ كلاس كه ديگه نداريم....
عسل لبخندي مهربانانه زد و گفت :-باشه عزيزم بريم...
*****
نيكا به فنجان قهوه اش خيره شد و گفت:-آره ديگه خلاصه مجبور شديم عروسي مصلحتي كنيم....تا من دانشگام تموم شه...
عسل به چشم هاي آبي اش خيره شد و گفت
-چه جالب...حالا دوستش داري؟
-نه بابا....چي چيرو..
-اوهوم باشه فهميدم
نيكا سري تكان داد و چيزي نگفت...
*********
كتابش را باز كرد و به نوشته ها خيره شد...چيزي نميفهميد...اگه با سيامك قهر نميكرد ميتونست از او بپرسد....آهي كشيد و شماره يسپيده را گرفت بعد از چندتا بوق شاهين گوشي را گرفت
-الو...
-الو سلام ببخشيد سپيده جان هستن؟
شاهين متعجب به صداي نيكا گوش داد ....او آنقدر براي نيكا بي ارزش بود كه حتي صدايش هم ياد نيكا نبود
-الو الو هستين؟
-بله گوشي
سپيييدههه سپيدهه
-بله
-سلام سپيده چطوري؟
-خوبم ...تو چي
-خوبم...ببين ...صفحه ي .. روبيار يه سوال دارم...
نيكا پس از گرفتن جواب گفت
-خب ديگه بيشتر از اين مزاحمت نميشم...
-ا نيكا
-بله
-ميگم هفته بعد جشن عروسي دختر خالمه...مياي ديگه
نيكا پوزختدي زد و گفت
-نه بابا.....كار دارم نميتونم
-نيكا خواهش ميكنم....اگه واقعا دوستي منو پذيرفتي بيا ديگه...
نيكا با درماندگي گفت
-ببين خب نميتونم
-بيا ديگه اذيت نكن
-اوف باشه بابا....فقط واسه اينكه دوستمي ها!!واگرنه منو چه به جشن عروسي دختر خاله دوستم كه خواهر دشمنمه!!
سپيده خنده اي كرد و گفت
-اا داشتيم؟
-نه ...اوكي پس تا فردا
-باشه خداحافظ
-عزت زياد!
********** ببين اومدي ديگه!!
نيكا با كلافگي سري تكان داد و گفت آرههههه بابا چرا اينقد گير ميدي؟؟ خب ميام ديگه ...
-آخه ميدوني احساس ميكنم داري سر كارم ميذاري...
نيكا لبخندي زد و گفت
-نه بابا...خيالت تخت تخت....حتما ميام....امممم ميگم بيا فردا كه كلاس نداريم بريم خريد ها؟
سپيده انگار منتظر همين حرف بود با خوشحالي گفت
-آرههه منم ميخواستم همين پيشنهاد رو بدم....آدرس خونتو بده ميام دنبالت...
-نه نميخواد ...تو بگو كدوم پاساژ منم همونجا ميام...
-باشه بابااا...پاساژ قاصدك ....بلدي كه؟؟
نيكا سري تكان دا د و گفت آره...بلدم...
*******
هردو به لباس شيك شب خيره شدند...چقدر زيبا بود...نيكا به هيچ وجه نميتوانست از آن چشم بردارد....سپيده كه آب دهنش راه افتاده بود....نيكا به سپيده خيره شد و گفت
-خب برو بخر ديگه
-نچ اون به تو خيلييي مياد...
-من پولشو ندارم
-گم شو....خب خودم ميدم...
-برو باباااا....من عمرا اگه قبول كنم...
-ببين نيكا....چند روز بعد تولد منه ....خب ميخوام به عنوان هديه برا من قبول كني!
نيكا خنده اي كرد و گفت
-از كي تاحالا كسي كه تولدشه هديه ميده؟
-از همون وقت كه من گفتم....نيكااااا خواهشششش
-نه اصلا....
-نيكا قهر ميكنمااااا
نيكا با درماندگي نگاهش كرد ....
-اي باباااا فردا پس فردا داداشت مياد گير ميده من ازتو پول گرفتم و سواستفاده كردم و ...
-نه بابا غلط كرده مگه دسته خودشه.....سپيده دست نيكا را كشيد و هردو وارد مغازه شدند...نيكا باز هم به لباس نگاه كرد....لباسي به رنگ سبز كه از جنس ساتن بود....يقه اش به شكل هفت بود و شكل روي لباس مانند پر طاووس بود...مطمئنن با پوست سفيدي كه نيكا داشت حتما بهش ميامد....سپيده لياس را گرفت و به نيكا داد ...نيكا با لباس وارد اتاقك شد و لباس را پوشيد....
-سپيدههه بيا
سپيده با هيجان وارد اتاق شد و با ديدن نيكا در آن لباس شكه شد...نيكا لباس را پوشيده بود و موهاي خرمايي اش را دور شانه اش انداخت....لباس كمي چسب بود و اندام زيبا و خوش تراش نيكا را به نمايش ميگذاشت..او واقعا زيبا و باور نكردني شده بود
-چطوره؟؟
-واي خداااي من نيكااا باور نكردنيه...خيلي بهت مياد.....
********
نيكا با خريد ها وارد خانه شد ...خريد ها را روي مبل گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت....
-نيكااا نيكاا اومدي؟
نيكا بي توجه به معين به سمت خريد ها رفت اما قبل از اينكه به خريد ها برسد معين پاكت را گرفت
-ببينم چي خريدي؟
نيكا دست به سينه ايستاد و نظاره گر فضولي معين شد...معين با وسواس خاصي لباس را از جعبه اش در آورد و بالا گرفت...لحظه اي به لباس نگاه ميكرد و لحظه اي به نيكا....طاقتش طاق شد و گفت
-ميشه بپوشييش؟آخه ميخوام ببينم چه شكلي ميشي!
نيكا بدون هيچ حرفي لباس را از دستش گرفت و دوباره داخل جعبه گذاشت
-نيكاا....نيكا يه لحظه به من نگاه كن....نيكا برگشت و به چشم هاي معين نگريست
-ببين نيكا ...من....من غلط كردم باشه؟؟ اصلا چيز خوردم....بخدا دست خودم نبود....ميخواستم ببينم چقد دوستم داري...نيكا خواهش ميكنم تو داري نابودم ميكني....نيكا به من نگاه كن...من هيچوقت اينطوري به كسي التماس نكردم....نيكا داغونم كردي باوركن...
اشك در چشمان نيكا جمع شد....آره او ميديد معين هر روز بيشتر در خود فرو ميرود و بيشتر مواقع خانه است...خودش هم از اين وضع خسته شده بود....معين دستانش را باز كرد و به نيكا اشاره كرد كه به آغوشش برود نيكا بدون هيچ حرفي به آرامي درآغوشش جا گرفت...معين نيكا را به خودفشرد و گفت
-واي نيكا...عزيزم ديگه با من اينكارارو نكن باشه؟
-نيكا لبخندي زد و گفت-باشه ...ديگه...نميكنم....
معين نيكا را از خود جدا كرد و گفت:-خب برو لباس رو بپوش ببينم زنم چي انتخاب كرده...
نيكا جدي به معين خيره شد و گفت
-ببين ديگه نگي زنم ها....بخدا ميكشمت
معين به علامت تسليم سري تكان داد و به لباس اشاره كرد
-برو بپوشش ديگه...
*******
نيكا لباس را پوشي و موهايش را باز گذاشت....اما خجالت ميكشيد با اين لباس پيش معين برود....به يقه اش نگاهي انداخت...خيلي باز بود....پس به ناچار شالي همرنگ لباسش را گرفت و دور گردنش انداخت...
-نيكااااا تموم نشد...
-چرا اومدمممم...
نيكا در را باز كرد و از پله ها پايين رفت...معين با ديدن نيكا از جايش برخاست....ازچيزي كه ديد شكه شد...نيكا آنقدر در آن لباس زيبا و خواستني شده بود كه معين...
-اهم...چطوره؟
معين سري تكان داد و به سمتش رفت...دستش را به سمت شال برد و با يك حركت شال را برداشت....نيكا از شدت خجالت چنان سرخ شد كه معين احساس كرد الا است كه ذوب شود....نگاهشان در هم گره خورد ...نيكا دست پاچه قدمي بع عقب گذاشت و خواست كه به سمت اتاقش برود اما معين دستش را گرفت و مانع رفتنش شد...
-نيكا به من نگاه كن...
نيكا آب دهنش را قورت داد و به سمتش برگشت....معين به چشم هاي ابي اش خيره شد.....
-نيكا واقعا زيبا و افسونگر شدي...ودستش را ول كرد....نيكا به سمت اتاقش دويد و در را قفل كرد...قلبش تندتند ميتپيد....نميدانست اگر بگويد با اين لباس ميخواهد به جشن بود او قبول ميكند يانه...
***********
-خببببب بعد چي؟
-هيچي ديگه گفت واقعا زيبا و افسونگر شدي....
سپيده خنده اي كرد و گفت
-ناقلا خب طرف معلومه خيلي خاطرتو ميخواد
-غلط كرده خودم با ساطور كله اشو ميبرم...
-ديووونه....خب ...يادت نره فردا جشنه ها.....ميگم اون آقازاده رو هم بيار اوكي؟
-هي ببينم چي ميشه!
********
-معين
-جانم؟
-فردا جشن عروسي دخترخاله ي دوستمه منم دعوت كرده
-خب
-ميگم بريم ديگه؟
-كجا تو كه هنوز لباساتو انتخاب نكردي
-نه ...خب...راستش...ميدوني...من...هم� �ن..لباس...سبزه رو مي..پوشم
معين ابروهايش را در هم كشيدو گفت
-چي گفتي؟؟؟ عمرا اگه بذارم با اون بري
-وااا؟؟ مگه اون چشه...تازه به اون قشنگي
-ا؟نديدي چقد..چقد باز بود؟؟
نيكا با خجالت گفت
-خب شال ميندازم...چيزي نيست كه..
-باشه ولي منم بايد بيام ها....
-باشه ...
*********
نيكا به معين نگاه كرد...چقدر در اين كت و شلوار مشكي جذاب و خيره كننده شده بود....معين دستش را جلوي صورت نيكا تكان داد و گفت-نيكاااااا چشم چروني بسه...نيكا مشتي به بازوي معين زد و گفت
-پاشو بريم دير شد...
*****
كمي دير شده بود ...هردو وارد تالار شدند ....ناگهان همه نگاه ها به سمت آن دو كشيده شد...نيكا با خجالت به اطراف نگريست...سپيده با خوشحالي به سمتشان آمد و گفت
-به سلام عزيزم..خوش اومدين...وبا معين دست داد...معين خيلي خشك جوابش را داد
-خب بريم اونور بشينيم..اونجا يه ميز مخصوص شما دونفره....نيكا خنده اي كرد و گفت
-ديووونه .....به سمت ميز رفتند و پشت ميز نشستند...ميز براي چهار نفر بود...سپيده هم پشت همان ميز نشست و يك صندلي خالي ماند...
-اين جاي خالي ماله كيه؟
سپيده لبخندي زد و گفت
-شاهين
نيكا پوزخندي زد و چيزي نگفت
-شاهين؟؟ همون كه ميشناسيش ديگگه؟؟
-آرههههه داداشه سپيده است...ميخواي نشناسمش؟؟
-آره اصلا نبايد هم بشناسيش فهميدي؟؟
نيكا دهنش را كج كرد و گفت
-فهميدم!!
سپيده خنده اي كرد و گفت:-واي خدااا نميري نيكا....هيچكي از دست تو آروم و قرار نداره...نه از اون داداشه...
-داداشه چيت؟
-هيچي داداشه ...امم..بيچاره ام...هم...امم...چي بود...يادم رفت
نيكا و معين با تعجب به او نگاه كردند...انگار سپيده سعي در پنهان كردن چيزي داشت..
-خب ...من برم به بقيه يه سري بزنم ميام...باشه؟
-باشه برو عزيزم...
********
شاهين به سمت ميز رفت و روي صندلي نشست
-سلام...
نيكا به اطراف نگاه كرد همه به او نگاه ميكردند به ناچار گفت
-سلام
-خوبي؟
-بله
-خب وري گود...به معين نگاه كرد و گفت
-نميخواي آشنامون بكني؟؟؟
-معين همسر بنده....
شاهين يك تاي ابرو اش را بالا انداخت وگفت
-البته بهتر بگي همسر مصلحتي!!
نيكا شانه بالا انداخت و چيزي نگفت ...معين كفرش درآمد و گفت
-آقا شما كي باشين؟؟
-من شاهين حسيني ام....از آشنايي باشما خوشحالم...
معين سري تكان داد و چيزي نگفت...از اين مردك خوشش نيامد...ناگهان صداي آهنگ در تالار پخش شد و همه جوان ها پا شدند و شروع به رقص كردن كردند
شاهين نگاهي به نيكا كرد و گفت
-ميشه به يك رقص دعوتتون كنم؟
-نخير.....حوصله اشو ندارم
-باشه واز جايش برخاست وبه سمت ديگري رفت....معين سري تكان داد و زير لب گفت آفرين....
-اينو بخاطر تو نكردم واقعا حوصله اشو نداشتم....
-باشه بااااابااا..
پس از دقايقي اهنگ رقص آرام پخش شد و معين با لبخند گفت
-نيكا بريم؟؟
نيكا با بي ميلي قبول كرد وپس از دقايقي هردو مشغول رقصيدن شدند....نيكا دستش را روي شانه ي معين گذاشته بود و معين دستش را روي كمر نيكا....رقص همچنان ادامه داشت...نيكا به چشم هاي معين خيره شده بود و ميرقصيد...ناگهان نور سالن كمتر شد و فضا به فضايي رمانتيك تبديل شد...معين انگار داشت خودش را ميكشت تا مقاومت كند...اما نيكا....نيكا آنقدر معصوم بود كه اصلا اين افكار از جاده ي ذهنش عبور نميكرد...لحظه اي بعد نيكا چرخي خورد و وقتي به خود آمد ديد مشغول رقصيدن با شاهين است....نگاهي پراز تنفر به او انداخت و خواست جدا شود كه زورش به او نرسيد...با درماندگي رقص را ادامه داد...به اطراف نگريست...معين مشغول رقص با سپيده بود...از شدت حسادت درحال تركيدن بود....پس نگاهش را از معين گرفت و به شاهان خيره شد...شاهان بدون هيچ حرفي نيكا را بوسيد....نيكا با به ياد آوردن چهره شاد معين در حال رقص با سپيده بيشتر خشمگين شد پس هيچ تلاشي برا جدا كردن شاهين از خود نشد....آهنگ تقريبا تمام شد پس نيكا شاهين را از خود جدا كرد و زير گوشش آرام زمزمه كرد
-فقط واسه اينكه ...حرص اونو دربيارم ها...واگرنه تورو شپش سرمم حساب نميكنم...واز او جدا شد و به سمت ميز خودشان رفت -راستش من مي خوام اون لباس سبزه رو بپوشم
معين ابروهايش را در هم كشيدو گفت
-چي گفتي؟؟؟ عمرا اگه بذارم با اون بري
-وااا؟؟ مگه اون چشه...تازه به اون قشنگي
-ا؟نديدي چقد..چقد باز بود؟؟
نيكا با خجالت گفت
-خب شال ميندازم...چيزي نيست كه..
-باشه ولي منم بايد بيام ها....
-باشه ...
*********
نيكا به معين نگاه كرد...چقدر در اين كت و شلوار مشكي جذاب و خيره كننده شده بود....معين دستش را جلوي صورت نيكا تكان داد و گفت-نيكاااااا چشم چروني بسه...نيكا مشتي به بازوي معين زد و گفت
-پاشو بريم دير شد...
*****
كمي دير شده بود ...هردو وارد تالار شدند ....ناگهان همه نگاه ها به سمت آن دو كشيده شد...نيكا با خجالت به اطراف نگريست...سپيده با خوشحالي به سمتشان آمد و گفت
-به سلام عزيزم..خوش اومدين...وبا معين دست داد...معين خيلي خشك جوابش را داد
-خب بريم اونور بشينيم..اونجا يه ميز مخصوص شما دونفره....نيكا خنده اي كرد و گفت
-ديووونه .....به سمت ميز رفتند و پشت ميز نشستند...ميز براي چهار نفر بود...سپيده هم پشت همان ميز نشست و يك صندلي خالي ماند...
-اين جاي خالي ماله كيه؟
سپيده لبخندي زد و گفت
-شاهين
نيكا پوزخندي زد و چيزي نگفت
-شاهين؟؟ همون كه ميشناسيش ديگگه؟؟
-آرههههه داداشه سپيده است...ميخواي نشناسمش؟؟
-آره اصلا نبايد هم بشناسيش فهميدي؟؟
نيكا دهنش را كج كرد و گفت
-فهميدم!!
سپيده خنده اي كرد و گفت:-واي خدااا نميري نيكا....هيچكي از دست تو آروم و قرار نداره...نه از اون داداشه...
-داداشه چيت؟
-هيچي داداشه ...امم..بيچاره ام...هم...امم...چي بود...يادم رفت
نيكا و معين با تعجب به او نگاه كردند...انگار سپيده سعي در پنهان كردن چيزي داشت..
-خب ...من برم به بقيه يه سري بزنم ميام...باشه؟
-باشه برو عزيزم...
********
شاهين به سمت ميز رفت و روي صندلي نشست
-سلام...
نيكا به اطراف نگاه كرد همه به او نگاه ميكردند به ناچار گفت
-سلام
-خوبي؟
-بله
-خب وري گود...به معين نگاه كرد و گفت
-نميخواي آشنامون بكني؟؟؟
-معين همسر بنده....
شاهين يك تاي ابرو اش را بالا انداخت وگفت
-البته بهتر بگي همسر مصلحتي!!
نيكا شانه بالا انداخت و چيزي نگفت ...معين كفرش درآمد و گفت
-آقا شما كي باشين؟؟
-من شاهين حسيني ام....از آشنايي باشما خوشحالم...
معين سري تكان داد و چيزي نگفت...از اين مردك خوشش نيامد...ناگهان صداي آهنگ در تالار پخش شد و همه جوان ها پا شدند و شروع به رقص كردن كردند
شاهين نگاهي به نيكا كرد و گفت
-ميشه به يك رقص دعوتتون كنم؟
-نخير.....حوصله اشو ندارم
-باشه واز جايش برخاست وبه سمت ديگري رفت....معين سري تكان داد و زير لب گفت آفرين....
-اينو بخاط
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۲۷
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]