رمان پرتگاه عشق

در آينه قدي نگاهي انداخت....دكلته اي همرنگ چشماش كه يقه اش با نگين هايي به رنگ آبي پررنگ تزيين شده بود...با اينكه تزيين اين لباس فقط همين نگين ها بود و پايين تنه دكلته ساده ي بود ولي باز هم بخاطر خوش دوخت بودن لباس نيكا زيبا و افسانه اي شده بود...لباس چنان به نيكا مي آمد كه باعث شد لحظه اي به معين شُك وارد شود....نگاه معين از لباسش به موهاي نيكا رفت.....نيكا موهاي خرمااي اش را بالاي سرش بسته بود ....تك صرفه اي كرد و معين به خود آمد....
-حاضري؟
-آره
نيكا به كت و شلوار خوش دوخت معين كه او را بيش از پيش جذاب تر كرده بود نگاه كرد....لبخند محوي گوشه ي لبش جا گرفت و به سمت در رفت...

*****
از ماشين پياده شد و به سمت در نيكا رفت...در راباز كرد و به نيكا كمك كرد از ماشين پياده شود....نيكا با لبخندي زيبا تشكر كرد و منتظر ايستاد تا معين در را ببندد.....در همين حين گوشي اش زنگ خورد
-الو
-سلام نيكا كجايي؟
-همين الان رسيدم...تو چي؟كجايي؟
-هي من اينجام.......صداي عسل بخاطر آهنگي كه پخش شده به سختي شنيده ميشد...پس نيكا بدون هيچ حرفي
گفت
-باشه الان ميام .... و گوشي را قطع كرد....دستش را در بازوي معين قفل كرد و هردو به سمت ساختمان رفتند....به ساختمان نگاهي انداخت.....ساختماني بزرگ دو طبقه اي خيلي شيك كه حياطش بيش از هر جايي نيكاراجذب كرد....گل هاي اركيده و رز چنان زيبا در باغچه كاشته شده بودند كه ...
-سلام خوش آمدين...
نيكا به خدمتكار نگاه كرد و با لبخند گفت
-ممنون ....ام ميزبان نيستن؟
-چرا خانوم ...هستن ولي فكر كنم سرشون شلوغ باشه...بياين راهنماييتون ميكنم...معين با لبخند سري تكان داد و هردوبه دنبال خدمتكار راه افتادند...خدمتكار در ورودي را باز كرد كه در همين حين بوي سيگار و مشروب از داخل بيرون زد...اخم هاي معين درهمرفت و به نيكا نگاه كرد....نيكا شانه اي بالا انداخت و زير لب گفت
-چيكار كنم....نميدونستم بخدا!
هردو با نارضايتي وارد شدند....نيكا مانتو و شال اش را درآورد و به خدمتكار داد...صداي دام دام ِ موزيك گوش نيكا را كر ميكرد...معين با نارضايتي بازوي نيكا را كشيد و هردو به سمت صندلي هايي كه گوشه ي سالن بود رفتند....
-خب ديگه چي؟؟ ميخواستي تنها بياي اينجا؟
-نه....من كه نيمدونستم عسل تو همچين مهموني هايي مياد!
معين كلافه به نيكا خيره شد....اين دختر آخرش معين را سكته ميداد....در همين حين گوشي نيكا زنگ خورد....نيكا گوشي اش را از كيف كوچك دستي اش بيرون آورد و گفت
-الووو
-سلام نيكا...كجايي:؟
-من تو نشستم رو اون صندلي هايي كه ته سالنه!
-اهان باشه.....الان با آقاي ميزبان ميام
-اوكي
معين به اطراف نگاه كرد...با اينكه بارها در اينجور مهماني ها يا بهتره بگيم پارتي ها حضور داشت اما ايندفعه احساس بدي داشت....انگار ممكن است اتفاق بدي بيفتد
-خب...حالا اين ميزبان كيه؟
نيكا چشم از جوان هايي كه در حال رقصيدن بودند برداشت و با صدايي بلند كه به داد زدن شبيه بود گفت
-نميدونم....درست نفهميدم.....يكي از فاميلاي دووووووور چيزه عسل!!
-اوه چه جالب!! ميزبانو نشناخته مياي مهمونيش!
-چيكار كنم....عسل اصرار كرد....در همين حين صداي عسل را از پشت شنيد با لبخند به عقب برگشت و با ديدن شاهين لبخند روي لبش خشكيد.....معين بهت زده و عصباني به نيكا نگاه كرد اما با ديدن چهره نيكا تا حدودي خيالش راحت شد....
-سلام بر نيكا خانوم و آقاي شريف!! حال شما؟ از اين طرفا!
معين با بي خيالي لبخندي سرد زد و گفت
-ممنون.....عسل خانوم دعوتمون كردن!
عسل با دهني باز به آن ها نگريست
-چي؟؟؟همديگه رو ميشناسين؟
شاهين خنده اي كوتاه كرد وگفت
-آره ملوسك .....نيكا تو دانشگاه ما درس ميخونه و با آقاي شريف دورادور آشنام....
اين دفعه نيكا با دهن باز نظاره گر آن دو شد....
رك گفت
-عسلللللل!!! ملوسكككك!! و زد زير خنده!
عسل لبش را غنچه كرد و گفت
-هي هي....همه اش كه تو نبايد ملوسك پسرا باشي....يه بارم من شدما!!
معين و شاهين خيره به هم نگاه ميكردند...نيكا با اين كه هنوز تو شُك بود گفت
-خب ديگه...ميزبانم ميشناسيم....عسل حالا كه تنها نيستي ما بريم خونه....بخدا ديشب اصلا نخوابيدم....
شاهين يك تاي ابرو اش را بالا انداخت و گفت
-نه اصلا نميشه....راستش اگه برين توهين بزرگي به ميزبان كردينا...
عسل لبخندي زد و گفت
-راس ميگه.....بشين و خوش بگذرون...
نيكا سردرگم به معين نگاه كرد....معين بيخيال گفت
-باشه ميمونيم....
-خوبه...پس ما ميريم به بقيه مهمونا سربزنيم....
*****
حدود يك ساعت بعد معين گفت
-نيكا ميرم يه زنگ به سيامك بزنم كارش دارم! همينجا بمون زودميام
-باشه برو....
معين رفت و دو دقيقه بعد شاهين جاي معين را گرفت نيكا بيخيال پرتغالش را پوست كند
-چه اتفاق نادري!! از فاميلاي دور عسلي!!
-نه نيستم
نيكا با تعجب به سمتش برگشت
-پس چي؟؟
-ميدوني عشق.....عشق چه بازيايي كه با آدم نميكنه...
نيكا مبهوت نگاهش كرد
-چي؟نفهميدم
-رك بهت ميگم....تا يه ماه وقت داري اين مرتيكه رو از خودت دور كني....واگر نه بلايي سر اين عسل ملوسك دربيارم كه ...
گلوي نيكا سوخت....در چشمهاي شاهين برق عجيبي بود...انگار
-چي ميگي؟تو ديوونه شدي!!
-آره از وقتي ديدمت ديوونه شدم...اونم از نوع تيماريش....درهمين حين عسل آمد و با لبخند گونه ي شاهين را بوسيد....نيكا با تعجب به عسل نگاه كرد
-چيه؟؟ چرا اينجوري نيگا ميكني؟؟آدم نميتونه عشقشو ببوسه؟
نيكا به شاهين نگاه كرد....لبخندي شيطنت بار گوشه ي لب شاهين بود
-راس ميگه اين خانوم...ملكه ي قلب منه ها!!
عسل خنده اي كردو گفت
-تو هم سلطان قلب من!
حال نيكا بد شد....نميدانست چكار كند...شاهين عسل معين سيامك سارا.....همه اينها اعصابش را به هم ريخته بود....حالا اين شاهين احمق با تهديد كردنش ميخواست اورا از معين دور كند....بايد چكار ميكرد...نميتوانست بين صميمي ترين دوستش و شوهري كه عاشقانه دوستش داشت يكي را انتخاب كند....نه نميتوانست....

با بغض به رو به رو خيره شد....فكر نميكرد شاهين تا اين حد پست باشد...دلش هواي هواي آزاد را كرده بود...از اين بوي سيگار و مشروب و آهنگي كه داشت كرش ميكرد خسته شده بود....سرش را به گوش معين نزديك كرد و گفت
-معين....بريم خونه...حالم بده...
معين بات عجب به سمتش برگشت....در چشمان معين چيزي موج ميزد كه نيكا را ميترساند.....معين بدون هيچ حرفي سري تكان داد و گفت
-باشه بريم...

********
سرش را به شيشه ي كنارش چسباند و چشم هايش را بست....ياد روزهايي افتاد كه با عسل گزرانده بود.....چه روز هايي بود...هر روز زنگ در يكي را فشار ميدادند و فرار ميكردند....يا هر روز از بستني فروشي سر كوچه بستني ميخريدند...يا هر روز ....آهي كشيد و لبخندي تلخ گوشه لبش نشست...چشم هايش را باز كرد و به معين كه با خستگي ماشين را هدايت ميكرد نگاه كرد...بسي از دوري از او ميترسيد....نميدانست چگونه تو كمتر از يك ماه عاشق همچين مردي شده است....او هيچوقت به عشق در يك نگاه اعتقاد نداشت اما حالا ميديد همچين چيزي وجود دارد......معين با لحني مهربان گفت
-حالت خوبه؟اگه درد داري بريم بيمارستان يه مسكني چيزي بدن...
از رفتار معين بغضي در گلويش نشست كه باعث شد نتواند حرف بزند
-نيكا ...خانومي؟ از دست من ناراحتي؟
نيكا با بيچارگي سري تكان داد وزير لب گفت
-نه.....نه يي بيجان كه باعث شد اخم هاي معين درهم برورد
-نيكا خانومي....ببخشيد.....بخدا نگرانت شدم...اگه يه موقع اتفاقي واست ميفتاد چي؟نميگي من ميمردم؟
نيكا سرش را به سمت پنجره چرخاند....به منظره بيرون نگاه كرد....در تاريكي شب چيزي ديده نميشد....قطرات اشك آرام آرام از چشمانش ريختند...با بيچارگي هر چقدر آنها را پاك ميكرد اما باز ديگري جانشين قبلي ميشد...
-نيكا .....
نيكا چيزي نگفت....واكنشي نشان نداد....معين ماشين را گوشه اي پارك كرد و سرش را روي فرمان گذاشت.....
-نيكا ميدوني كي عاشقت شدم؟؟
نيكا سكوت كرد.....
-همون موقع كه تو اولين ديدار بهت زل زده بودم پرسيدي چيه آدم نديدي منم با عصبانيت گفتم خوشگل نديدم...تو ام پاشدي يه سيلي به من بزني!!
لبخندي بي جان گوشه لب نيكا جا گرفت.....
-نيكا اين كارو با من نكن...ميدوني تو زندگيم تنها دلخوشيم تويي....تويي و خواهي ماند....ميدوني اگه از دستت بدم داغون ميشم...نيكا چشم هايش را بست از فكر اينكه روزي معين را از دست بدهد .....
-خواهش ميكنم راه بيفت....سرم خيلي درد ميكنه
معين بي هيچ حرفي راه افتاد....نميدانست دليل اين رفتار نيكا چيست.....
**********
-سلاااام
-كوفته سلام....صبح به اي زودي زنگ زدي چي بگي؟
-واي خدااا...دارم ميميرم....نميتونستم صبر كنم.....راستي چرا بي خداحافظي رفتين؟
-هيچي....من حالم بد شد...حالا چي شده؟
-واي ديروز شاهين جلو همه ازم خاستگاري كرد.......بهم گفت اين مهموني رو واسه من ترتيب داده.....
نيكا شوكه به عكس خودش و معين خيره شد...
-چي؟
-آره....راستي وقتي پيدات نكرد و ديد تو و معين رفتين خيلي ناراحت و عصباني شد....تو دانشگاه ديدي از دلش دربيار
نيكا بدون اينكه لحن خسته و ناراحتش را عوض كند گفت
-مبارك باشه...ولي عسل جان حداقل يكم درموردش تحقيق ميكردي....يهو ديدي يه چيز از آب دراومدا!!!
-كردم بابااااا....سابقه بدي نداشته....فقط همين مشروب و سيگار داره كه خودم مجبورش ميكنم كه تركش كنه...
-عزيزم خيلي زود تصميم گرفتي ها...
-نه .....خب زنگ زده بودم همينو بگم...اگه كاري نداري مامان صدام ميكنه
-نه سلام برسون عزت زياد...
-عزت زياد...
با عصبانيت قاب عكس را گرفت و محكم به ديوار كوبيد....قاب عكس پس از برخورد به ديوار روي زمين افتاد و تكه تكه شد...نيكا پوزخندي زد و به تكه هاي شيشه خيره شد....

معين با عصبانيت لگدي به ماشين زد و به راه افتاد حال و حوصله هيچ چيز نداشت باز هم خسته بود و اشفته....بازهم به هواي شمال نياز داشت؟....اينم نمي تونست اينبار ارومش كنه.....از اين زندگي به ستوه امده بود......
دوست داشت همه چيز تغيير كند......
احساس عجيبي داشت....از زندگيش به هيچ وجه راضي نبود.....از اشفتگي درونش بيزار بود.....از پنهانكاريهاي زندگيش متنفر.....
از بچه بازي ها دلزده.....
دلش زندگي اروم مي خواست.....يه زندگي در ارامشش....
كي ميتوانست كمكش كند؟....كسي مي توانست؟....خودش همه تلاشش را كرده بود.....ايا كرده بود؟....واقعا تلاش كرده بود....
كدام تلاش؟.....فقط فرار كرده بود.....درست مثل بچه ها فرار كرده بود و براي مدتي همه چيز را به فراموشي سپرده بود....
باز هم مي توانست اين كار را انجام دهد؟
مطمئنا نه اين راه حل فقط براي يه بار و شايد هم براي مدت كوتاهي جوابگو بود....اما زندگي او راه حلي هميشگي مي خواست....
نمي دونست چيكار بايد بكنه باز هم بلاتكليفي....
با ضربه اي كه مرد در حال عبور زد به خود امد.نگاهي به اطراف انداخت جلوي پارك بود.
وارد پارك شد و روي نيمكتي كنار استخر نشست.
نگاهش را به برف سفيد روي زمين دوخت.
با صداي خنده ي كودكانه اي سر بلند كرد و به زن و مرد جواني كه دست كودك چند ساله شان را گرفته بودند لبخندي زد چقدر دوست داشت الان به همراه نيكا و دختركشان اينجا قدم مي زدند.
امان پذير بود؟......
چقدر زود زمان مي گذشت .... در مدت كمي زندگيش به اين شكل تغيير كرده بود!!!زود ازدواج نكرده بودند؟
نيكا را دوست داشت اما اين زندگي به نظرش اصلا جالب نبود.....زندگي كه هميشه انتظارش را داشت نبود؟
چرا؟...چون با يك دختر 10سال كوچيكتر از خود ازدواج كرده بود؟..... چرا نيكا بزرگ نميشد؟
چرا معني زندگي را درك نمي كرد ؟....مگر او چه مي خواست؟.....دوست داشت نيكا هم مثل همسري مهربان در كنارش باشد اما نيكا بيشتر به دنبال خوشي هايش بود.....
به جاي همسر نقش پدر را براي نيكا بازي مي كرد....يه پدر كه در همه حال سعي مي كند حواسش به فرزندش باشد.....
پدري كه مي خواهد بازيهاي فرزندش را ببيند.....به اميد اينكه بزرگ شود و ياورش باشد....
نيكا كي قرار بود بزرگ شود؟......زماني كه او از اين زندگي خسته شده بود؟.............زماني كه ديگر اميدي به زندگي نداشت؟....
بدر تمام اين مدت بچه بازيهايش را تحمل كرده بود..... با همه ي رفتارهايش ساخته بود..... حال چي؟ ....بازم بايد ادامه ميداد؟ به اميد روزي كه نيكا بزرگ شود؟......به اميد روزي كه معني زندگي مشترك را درك كند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با زنگ موبايلش ،گوشي را از جيبش بيرون كشيد.صداي منشي در گوشي پيچيد :سلام دكتر.
-:سلام...
-:تشريف نميارين مريض ها منتظرن....
-:دارم ميام تو راهم.....
-:بله.خدانگهدار.
بدون پاسخ دادن گوشي را قطع كرد.....باز هم بلند شد و به راه افتاد ..... هنوز هم بلاتكليف از اين زندگي بايد ادامه مي داد....

در باز شد و قامت معين را ديد....نفسي از سر آسودگي كشيد....
-سلام....كجا بودي؟ نگران شدم....
معين سري تكان داد و با صدايي كه انگار از ته چاه مياد گفت
-كار داشتم...خسته ام ميرم بخوابم....
نيكا لبخندي تلخ زد و هيچي نگفت....دليل اين رفتارهاي معين را نميدانست....معين طوري با اون رفتار ميكرد انگار دارد بزور تحملش ميكند...نميدانست چكار كند....بخندد...گريه كند...عصباني شود....يا به معين حق بدهد....خسته از اين زندگي كه به هيچ وجه به زندگي زناشويي مردم عادي نميخورد روي كاناپه دراز كشيد و به سقف زل زد.....زندگي او در سراشيبي سقوط بود....سقوطي محض....نميدانست چكار كند....بايد فردا با عسل حرف بزند.....
******
-ببين عسل جان......تو منو خوب ميشناسي و ميدوني هيچوقت بديتو نميخوام . نخوستم...
عسل با تعجب نگاهش كرد و با لحني نا مطمئن گفت
-وا مگه....اتفاقي افتاده؟؟ آخه سركله صبح پاشدي اومدي كه از اين حرفا بزني؟
-نه آره....راستش نميدونم....فقط ميخواستم بهت اخطار بدم...
-خب؟
نيكا با استرس ناخنش را جويد و گفت
-ببين من از وقتي رفتم دانشگاه ش....شاهين دنبالم بود...الانم بخاطر اينكه تلافي اون كارارو دربياره اومده با تو دوست شده....عسل خواهش ميكنم چشاتو باز كن و درست تصميم بگير....
لبخندي زد و با خنده گفت
-ميدوني شاهين ديشب همه چيزو گفت....گفت فكر ميكرده عاشقت شده ولي وقتي منو ديد فهميد اشتباه كرده....
نيكا كلافه سري تكان داد و گفت
-ببين دروغ گفته...اون منو تهديد كرده كه اگه از معين دست نكشم تورو نابود ميكنه....ميدوني چي ميگم؟؟
عسل به يكباره انگار به بت مقدسش توهين شده باشد از كوره در رفت و با صدايي بلند داد زد
-ببين نيكا......آره ميدونم قيافه خوشگتري نسبت به من داري...ميدونم اگه بخواي دل هركسي رو ميتوني بدست بياري ولي عزيز من هميشه كه همه نبايد دور تو بچرخن......ميدوني شاهين عاشق منه و تو حسوديت ميشه كه بهت توجه نميكنه و تورو...بخاطر من ول كرده....
نيكا باورش نميشد دوست دوران كودكي اش او را اينگونه متهم كند.....
-ببين......چرا نميخواي درست تصميم بگيري؟ تومنو از دوران كودكيت ميشناسي و با شاهين كمتر از يك ماه ِ كه در ارتباطي.....فرقا رو حس ميكني؟؟
عسل بي توجه به حرف هاي نيكا گفت
-ببين نيكا....ديروز شاهين بهم گفت....گفت ممكنه همچين رفتاري داشته باشي و از اين حرفا بزني...ولي من باور نكردم چون فكر ميكردم ميشناسمت....ولي افسوس كه....
نيكا با بغض سري تكان دا د وگفت
-عسل خواهش ميكنم درست تصميم بگير....من فقط خوبيتو ميخوام.....و كيفش را گرفت و بدون خداحافظي رفت....عسل مات و مبهوت به جاي خالي نيكا نگاه كرد.....باورش نميشد دوست دوران كودكي اش را اينگونه از دست داد....از رفتار نيكا شوكه شده بود.....ياد حرف شاهين افتاد
-نيكا به ملوسكم حسوديش ميشه....ديدي اون شب تو مهموني وقتي منو تو رو ديد چقدر جا خورد.....فكر ميكرد من ماله اونم....ولي من عشق واقعيمو پيدا كردم....
عسل سري تكان داد وبا پوزخند چشم هايش را بست.....
*********

************
از دست معين ناراحت بود.....دليل رفتارهايش معلوم نبود......كم حرف ميزد..كم نگاه ميكرد كم لبخند ميزد....تو خودش بود...نيكا هركاري كرد نتوانست از زير زبون معين حرف بكشد....آهي كشيد و به سمت آشپزخانه رفت
-معين
-هوم
-مياي بريم......بريم شهربازي....
معين با جديت گفت
-نيكا تو معلومه چند سالته؟؟ شهربازي؟؟
-وا....چته؟ گفتم بريم يكم حال كنيم....نميخواي نخواه....
-نيكا ببين تو رفتارت.....خيلي بچگانه اس.....ميدوني تو اينجوري نميتوني زن زندگيم شي....يعني ميدوني معياراشو نداري.....من نميگم شيطنت بده ولي خب هرچيزي حدوحدودي داره....ميدوني چي ميگم؟
نيكا خنده اي كرد و گفت
-وا؟ واسه همين چپ ميرفتم راست ميرفتم باهام قهر ميكردي؟؟
معين چشم هايش را بست و گفت
-نيكا...جدي باش.....
لبخند روي لب نيكا خشكيد.....اين چش بود؟
-نيكا تو قراره مادر آينده بچه هامون شي.....من نميتونم بچه امو بدست يه بچه بسپارم.....ميدوني چي ميگم؟تو نوزده سالته ولي طوري رفتار ميكني انگار.....انگار ده سالته!!!
نيكا ناباورانه به معين چشم دوخت.....
-باشه فهميدم....
********
سردرگم به عكس خودش و معين خيره شد....پس از نظر معين او دختربچه اي بيش نبود.....آهي كشيد و فكر كرد نميخواد از دنياي كودكي اش بيرون بياد....دنيايي كه فقط وفقط در آن خوشحال بود.....دنيايي كه با دنياي ديگران كلي فرق داشت....دنيايي كه عاشقش بود....اما خودش هم ميدانست براي بدست آوردن دل معين حاضر هست هركاري بكند....لبخندي زد و تصور كرداو و معين با دختربچه اي كوچك بدست كنار هم ايستاده اند....خنده اي كرد و سري تكان داد....
*******
-عسل خواهش ميكنم قطع نكن....
-چي ميخواي
-ميدونم حرفمو باور نكردي ولي.....باور كن فقط خوبيتو ميخواستم.....فهميدي؟
-ببين نيكا.....اصلا باشه تو خوبي...ولي من ديگه نميخوام با دوست دختر قبلي نامزدم درارتباط باشم فهميدي؟؟؟
چشم هاي نيكا گرد شد....دوست دختر قبلي نامزد؟
-عسل باور كن...
اما عسل گوشي را قطع كرد..
************
-سلام مهديه خانوم
-سلام عروس گلم....
-حالتون خوبه
-آره قربونت برم تو حالت خوبه؟
-مرسي...ببخشيد زنگ زدم بپرسم اممم ماكاروني رو چه شكلي ميپزن....
-قربونت برم....دفتر يادداشت پيشت هست؟
-بله....شما بگين...
مهديه خانوم پست از پنچ دقيقه حرف زدن به نيكا پختن ماكاروني رو يادداد....
-مرسي...الان اگه كاري ندارين من برم بپزم؟
-نه عزيزم....برو اگه سوالي داشتي زنگ بزن
-باشه ممنون....
خنده اي كرد و با خود گفت
-اين مهديه خانوم چقد زود باوره!! دفتر ياددداشت!!خدا حافظه رو واسه چي داده!!
ديگ بزرگي را روي گاز گذاشت و كمي آب جوش ريخت....كمي فكر كرد و ماكاروني را هم ريخت...پس از آن نمك و فلفل!! حدود پنج دقيقه روي آتيش گذاشتش و پس از آن برداشت....به ديگ نگاهي انداخت....با خود فكر كرد شايد مهديه خانوم دستور پخت سوپ ماكاروني را ياد داده....شانه اي بالا انداخت و ماكاروني هارا در بشقاب ريخت.....لباسش را عوض كرد و منتظر ماند.....پس از يك ساعت معين آمد.....
-سلام غذا چي داريم...
-اممم سوپ ماكاروني...
-ا؟ چه جالب...
هردو مشغول خوردن شدند....نيكا با هيجان به صورت معين چشم دوخت...ميخواست عكس العمل معين را ببيند....معين قاشق اول را در دهان گذاشت و اخم هايش در هم رفت.....
-اين چي بود؟
نيكا وارفت!
-خب سوپ ماكاروني ديگه...دستورپختشو از مامانت گرفتم
-مطمئني مامانم بهت ياد داد؟
-آره ولي...خب اون هي ميگفت ماكاروني....حتما يادش رفت سوپشو هم بگه.....
-نيكا مامان اومد اينجا ياد داد؟
-نه....از پشت گوشي گفت منم تو حافظه ام فرو كردم!
-ا؟
-آره...اگه بدت مياد نخور!
-عزيزم...تو مثلا ميخواستي ماكاروني پبزي.....ولي تا نصفه اش تونستي بقيه اشو نتونستي!
نيكا شانه بالا انداخت و مشغول خوردن شد...اولين قاشق را در دهان گذاشت....كه ناگهان حالش بد شد و به سمت دستشويي دويد...
معين به دنبالش رفت.جلوي در دستشويي ايستاد و چند ضربه به در زد:نيكا خوبي؟
صدايي نيامد.
دوباره با انگشت به در زد:نيكا جان؟خوبي؟بيا بيرون ببينم؟
خبري از نيكا نبود.در را باز كرد.نيكا با صورت خيس جلوش ايستاده بود.به طرفش رفت و دستانش را دور نيكا حلقه كرد.
-:چت شد؟بيا ببينم!!!چيزي خوردي مسموم شدي؟
نيكا در حالي كه به معين تكيه داده بود بيرون امد و گفت : چيزي نخوردم.
معين به طرف كاناپه كنار اشپزخانه رفت و نيكا را روي ان نشاند و گفت : خوبي؟مي خواي بريم دكتر؟
كنارش نشست و نبضش را گرفت.
نيكا گفت : اره خوبم فكر كنم مسموم شدم.
معين لبخندي زد و دستش را دور نيكا حلقه كرد و سرش را روي سينه گذاشت و گفت : نيكا بابت ديروزم معذرت مي خوام.من نبايد اونطور برخورد مي كردم.اما عزيزم بهم حق بده خيلي خسته شدم.رفتارت خيلي بچگونه هست. من نمي گم بچه نباش بچه باش اما نه هميشه وقتي با مني و براي لحظات شادمون ، نه هميشه من ازت مي خوام گاهي هم مثل يه ادم فهميده رفتار كني.دركم كني.بتونم به عنوان يه مرد بهت تكيه كنم.
ببين نيكا زندگي مشترك يعني احترام ، يعني صداقت ، يعني اعتماد ، عزيزم ما بايد بهم احترام متقابل بزاريم من براي تو ارزش قائلم و متقابلا تو هم بايد به من احترام بزاري.من تو رو درك مي كنم تو هم بايد من و درك كني.اگه اين احترام بينمون از بين بره زندگي مشتركمون هم از بين ميره.اگه ادامه داشته باشه روز به روز بي احترامي بيشتر ميشه و اين براي من و تو اصلا خوب نيست.زندگيمون نبايد اينطور باشه.من و تو دو تا ادم با شخصيتيم كه يه زندگي مشترك پر از جنگ و دعوا برامون وجهه بدي داره.مي فهمي چي ميگم؟
نيكا سرش را به علامت فهميدن تكون داد.
معين ادامه داد : و صداقت.نيكا جان من چيزي رو ازت پنهون نمي كنم دوست ندارم تو هم اين كار و بكني. من دوست ندارم همسرم ، كسي كه بيشتر از همه بهش اعتماد دارم بهم دروغ بگه.باشه؟براي رفتن به جاهايي كه دلت مي خواد و فكر مي كني من خوشم نمياد بهم دروغ نگو بهم رو راست بگو كجا مي خواي بري من اگه با رفتنت مخالف باشم دليلم و بهت توضيح ميدم اگه قانع نشدي اون موقع مي توني بري هرجا دلت مي خواد . پس لازم نيست ازم اجازه بگيري فقط بهم اطلاع بده همين كافيه منم نگرانت نميشم.در ضمن نمي خوام ديگه دروغي بينمون باشه.
نيكا عزيزم بين ما بايد اعتماد باشه.بايد اونقدري بهم اعتماد داشته باشيم كه هيچ شكي بهم راه نديم خوب نيست با بي اعتمادي به زندگي ادامه بديم.
نيكا لجبازي براي قبل از ازدواجمون خوب بود.شادي بود اما زندگي مشترك لجبازي نيست.بايد گاهي كوتاه بياي تا زندگي ادامه داشته باشه.
سرش را از روي سينه بلند كرد و ميان دستهاش گرفت و گفت : باشه عزيزم؟
نيكا لبخندي زد معين بوسه اي به پيشونيش زد و گفت : يادت نره ها خانم خوشكله.
نيكا با خنده گفت : يادم نميره.
-:افرين خوشكلم.راستي اگه دوست داري اشپزي ياد بگيري برو كلاس.به خودت زيادي اعتماد نداشته باش.مي تونستي وقتي مامان طرز تهيه ماكاروني رو ميگه يادداشت كني. حتما باز شيطوني كردي و خواستي حفظش كني نه؟
نيكا خنديد و سرش را پايين انداخت.
معين او را به خود فشرد و گفت : شيطون خانم.من از دست تو چيكار كنم؟

معين كنار سيامك نشست و گفت : چه عجب؟
سارا گفت : شما كه نمياين گفتيم ما بيايم.
نيكا سيني چاي را برابر سيا گرفت و گفت : ما سرمون شلوغه.شما كه وقتتوت ازاده بياين.
سارا فنجان را روي ميز گذاشت و گفت : وقت ازاد؟شوخي مي كني؟ما درگير مراسم هستيم.وقتش و نداريم.
معين با لبخند گفت : پس يه عروسي افتاديم!!!
سيا با خنده گفت : بله اونم چه عروسي.
معين خنديد : معلومه بايد عروسي خوبي باشه.عروسي دوتا دكتره.بد باشه جاي اعتراض داره.
نگاهي به نيكا و سارا كه مشغول حرف زدن بودند انداخت و گفت : چه خبر؟
-:خبر خاصي نيست.
-:شاهين چيكار كرد؟
-:نيكا بهش توجه نكرده.خيلي عصباني بود.ديروز تو دانشگاه دنبالش مي گشت.
-:خوب شد ديروز مريض شد.
-:اره خوب شد..حالا تا بعد از عيدم كه كلاسا تشكيل شه طول ميكشه.
-:درسته.براي عيد چه تصميمي دارين؟
-:امسال مي خوايم با خوانواده هامون باشيم.از سال ديگه تا اخر عمر وقت داريم تعطيلات عيد و باهم بگذرونيم امسال تصميم گرفتيم با مادر و پدرامون باشيم.
معين ابروهايش را بالا كشيد و گفت : عجب تصميم جالبي.
-:پس چي فكر كردي فقط شما تصميمات مهم مي گيرين؟ شما دوتا مي خواين چي كار كنين؟
-:من و نيكا مي ريم دبي.مي خوايم يه مدت خوش بگذرونيم.تازه ما ماه عسلم نرفتيم.
-:اره برو ببينم چيكار مي كني!!!
-:مثلا چيكار مي خوام بكنم؟
سيامك نگاهي پر از شيطنت به معين انداخت و گفت : مثلا من مي خوام عمو شما.
معين خنديد و گفت : گم شو.تو كه بچه دوست نداري...
سيامك چشماش و گرد كرد و با لحن زيبايي گفت : اخه بچه تو فرق مي كنه.عين تو اب زير كاه و عين نيكا شيطون ميشه.
-:خاك تو اون سرت كنم ادم بشو نيستي.
-:اخه برادر اگه من ادم شم تو با كي مي خواي معاشرت كني؟
-:با يكي بهتر از تو
-:واييي.مگه بهتر از منم پيدا ميشه.
-:بهتر از تو مي تونه ادم باشه.
با حرف سارا سيامك از پاسخ دادن عاجز ماند.
-:سيا بريم ؟ من مريض دارم!!
سيامك به سرعت چايي را سر كشيد و بلندشد و گفت :من اماده ام بريم.
نيكا با خنده گفت : سيا اينجا اونقدر بد گذشت اينقدر زود بلند شدي؟
-:بانو امر كردن بايد اجرا شه.من كه نمي تونم رد كنم. در ضمن شما نمي دوني اين شوهرت چيا بار من نكرد.
نيكا با تعجب به معين نگاه كرد.
معين در حالي كه بلند ميشد دستهاش و بالا برد و گفت : من بي تقصيرم.كاري نكردم.
نيكا روي تخت نشست و گفت : اوفففف.خسته شدم.
معين پرده ها را كنار كشيد و گفت : يكم استراحت كن.بعد ميريم بيرون.
-:تو خسته نيستي؟
-:من برم يه دوش بگيرم بعد.
-:پس من مي خوابم.
معين به طرفش رفت و گفت : باشه خانم.شما بخواب.چند ساعت ديگه بيدارت مي كنم.
نيكا با لبخند روي تخت دراز كشيد و زير پتو خزيد.
معين لبخندي زد و نگاهي به اطراف انداخت.پرده هاي سبز و ديوار هاي سفيد.
يه كاناپه جلوي تلويزيون بود.
و سرويس مبل هم كمي ان طرف تر. ديوار كوتاهي ما بين سالن و اتاق بود.
تخت دونفره اي به همراه كمد و دراور توي اتاق بود.
به طرف چمدان ها رفت و با برداشتن حوله به حمام رفت.

نيكا دستش را گرفت و به طرف مغازه ي لباس فروشي كشيد.
معين با لبخند به دنبالش رفت.وارد مغازه شدند ، نيكا به طرف لباهاي مجلسي رفت و خودش را ميان لباسها پنهان كرد.
معين با لبخند به او نگاه مي كرد.
نيكا جلوي پيراهن ياسمني زيبايي ايستاد و گفت : معين اين قشنگ نيست؟
معين نگاهي به پيراهن انداخت.
پيراهن بندهاي باريكي داشت و با گل بزرگي در قسمت چپ به زيبايي خود را به نمايش گذاشته بود.
معين اشاره اي به مرد فروشنده كرد.
پيراهن را به دست نيكا داد و گفت : امتحان كن.
نيكا با خوشحالي وارد اتاق پرو شد.
معين ميان لباسها قدم بر مي داشت با ديدن لباس شب سفيد با مرواريد هاي دوخته شده رويش از مرد فروشنده در خواست كرد از ان لباس هم به اندازه نيكا اماده كند.
با صداي نيكا به طرفش برگشت.نيكا با لبخند رو به رويش ايستاده بود.
به طرفش رفت و گفت : خيلي خوشكل شدي.
نيكا خنديد و گفت : بهم مياد؟
-:البته.خيلي زياد.دوسش داري؟
-:اوهوم.
-:مي بريمش.

معين جعبه هاي هر دو پيراهن را در دست گرفت.
از مغازه كه خارج شدند نيكا گفت : اين يكي چيه؟

و دستش را به طرف جعبه دراز كرد
معين جعبه ها را عقب كشيد و گفت : شيطوني نكن رازه.
نيكا لبهايش را برچيد و گفت : راز ؟بگو منم بدونم.
-:به وقتش مي فهمي
-:الان مي خوام بدونم.
معين خنديد و چيزي نگفت.

معين پيراهن سفيد رنگ را جلوي نيكا گرفت و گفت : نظرت چيه؟
نيكا با خوشحالي و ذوق به لباس خيره شده بود.
زمزمه كرد : خيلي خوشكله.
معين ابروهايش را بالا كشيد و گفت : چرا نمي پوشيش؟
نيكا به طرفش رفت و لباس را گرفت...
معين با لبخند رو به روي تلويزيون نشست و كنترل را به دست گرفت.
كانال ها را عوض مي كرد.روي اهنگ عربي زيبايي متوقف كرد و به چهره ي خواننده چشم دوخت.
با قرار گرفتن دستهاي نيكا رو چشماش به خود اومد.دستهاش و به دست گرفت و بوسيد.سرش را به عقب هل داد و به صورت نيكا خيره شد.موهاي خرمائيش و بالاي سرش جمع كرده بود.
گفت : اندازه هست؟
نيكا بوسه اي روي گونه اش زد و گفت : بله انازه هست.
معين از روي مبل بلند شد.نگاه خيره اش را به صورت نيكا دوخت و گفت : خيلي بهت مياد.
نيكا با خجالت سرش را پايين انداخت.معين به طرفش رفت.رو به روش ايستاد و گفت : دلم مي خواست تو لباس سفيد عروس ببينمت.
نيكا خنديد و گفت : مرسي.
-:معين در اغوشش كشيد : نيكا خيلي دوست دارم.
-:منم دوست دارم معين.عشق مني.
معين بلندش كرد و گفت : تو عروس روياهامي.
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& &&&&&&&

معين رو به روي نيكا نشست و گفت : چي مي خوري؟
نيكا لبخندي زد و گفت : هر چي تو بخوري.
معين با خوشحالي خنديد و گفت : من فداي تو بشم خانمم.
نيكا با ذوق به او چشم دوخت.
معين بعد از سفارش غذا دستهايش را زير چانه گذاشت و به نيكا خيره شد.
نيكا با چشم و ابرو پرسيد چيه؟
-:چيزي نيست.دلم مي خواد نگات كنم.
-:اينطوري؟
-:چطوري؟زنمي عشقمي هر جور دلم بخواد نگات مي كنم.
نيكا خنديد:اذيت نكن معين.
-:نگاه كردن من اذيتت مي كنه؟
نيكا به سرعت گفت :نه معين.
معين با شيطنت گفت : نه.قهرم باهات.
نيكا بلند شد.به طرفش رفت و بوسه اي روي گونه اش زد و گفت : اشتي؟
معين سمت راست صورتش را به طرف نيكا گرفت.
نيكا با خنده بوسه اي هم بر گونه راستش زد.
معين به تلافي بوسه اي كوتاه بر لبهاي نيكا زد و گفت :حالا اشتي.
نيكا به جاي خود برگشت و گفت : ديوونه.


-سلام سارايي ....چطوري؟؟؟
-خوبم عزيزم....شما خوبين؟ چيكار ميكنين؟؟ از وقتي رفتين يه يادي از ما نكردينا!!
نيكا شرمگين خنده اي كوتا ه كرد و گفت
-هي عزيزم چيكار كنم اين معين مگه ميزاره؟؟ هرروز داريم يه جا ميريم...اصلا وقت نميكنيم بخدا...
-ديوونه شوخي كردم...چيزه ديروز رفتيم پرورشگاه
نيكا با ذوق گفت
-آره؟؟ خب چي شد؟
-هيچي يه پسر خوشگل ديدم عاشقش شدم.....سيامكم دست كمي از من نداشت....يكم رفتيم باهاش حرف زديم ديديم پسر خيلي خوبيه....قرار شد چند ماه بعد بريم بگيريمش...
نيكا هيجان زده گفت
-آفرين كار خوبي كردين.....واي خداااا دوست دارم زودتر ببينمش
-حالا ميبينيش عجله نكن.....چه خبرا خوش ميگذره؟
-اره باابا امروز قراره بريم سينما!
-مگه...
-نه بلد نيستم ولي معين يكم بلده......ترجمه ميكنه
-ا؟ چه جالب ...خب برو ديگه خوش بگذره..
-مرسي عزيزم ....به سيامكم سلام برسون...
-سلام ميرسونه...خداحافظ گلم
-باي باي..
***********
نيكا بلوز سفيد ساده با شلوار چسب سياه پوشيد....شالي سياه سفيدي رو سرش انداخت و گفت
-خب عزيزم....من حاضرم بريم؟؟
معين با تحسين نگاهش كرد و گفت
-اره عزيزم....بريم كه رديفاي آخر جا تموم نشه!
نيكا مشتي به بازوي معين زد و گفت
-هي من تو مكان هاي عمومي از اين كارانميكنم ها!
معين دستش رو روي كمر نيكا گذاشت و اورا به سمت خود كشيد
-تو خونه چي؟
-حالاااا بماند!! بريم كه دير ميشه....
معين خنده اي كرد ولپ نيكا را بوسيد
-بريم عزيزم...
*********
-اوناهاش....بريم كه فك كنم يه ساعتيه منتظرمونه!
هردو به سمت ماشين سيامك رفتند.....سيامك به سمتشان آمد و با لبخند گفت
-سلاممم...چه عجب از اونجا دل كندين!!
-هي رفيق....چيكار كنم كه نيكا ول نميكرد...
-اااا خونه همديگه رو ميبينيم!!
سيامك خنده اي كرد و گفت
-بريم تو ماشين كه يكي منتظرتونه..
-كي؟؟ سارا؟
-نه سارا نتونست بياد....سرما خورده ميدوني كه
-پس كي؟
بريمممممم.....هرسه به سمت ماشين رفتند....در ماشين باز شد و مهديه خانوم از ماشين پياده شد....
-ا سلام مامان....شما ديگه چرا؟؟؟ ميخواستيم فردا بيايم...
نيكا با لبخندي شرمگين به سمتش رفت
-سلام مهديه خانوم....
مهديه خانوم با لپ نيكا را بوسيد و گفت
-سلام بر عروس گلم....خوش گذشت؟
-بله ولي جاتون خالي....
-اي شيطون...بياين بريم تو ماشين حتما خسته اين.....
*********
-خب تعريف كن قيافه اش چه شكليه؟
-واي خدااااا موهاي مشكيه مشكيييي....ابروهاي تقريبا كماني دماغ عقابي خوشگل و لباي معمولي.....واي خدااااا عاشقشم...
-اه ديووونه عكس ميگرفتي مياوردي ديگه
-گرفتم ....بيا نشونت بدم...
نيكا رفت و كنار سارا نشست...سارا عكس سام را روي گوشي اش گذاشت و گفت
-اينم بچه ي من....
نيكا ناخودآگاه دستش را روي شكمش كشيد...با لبخندي محزون گفت
-خيلي خوشگله مبارك باشه عزيزم....
-هي فك نكن ما يادمون رفته ها!! منتظر بچه ي تو و معينم هستيم....ميدوني اگه بچه اتون دختر باشه ميشه عروس گل خودم؟؟
نيكا خنده اي كرد وگفت
-اره اونم چه عروسي!!!

-مگه چي گفت؟؟

سيامك شانه اي بالا انداخت و با بي تفاوتي گفت
-هيچي......كثافت ميگفت فقط پنج روز ديگه وقت داري!! منوظرش چي بود؟
تپش قلب نيكا بيشتر شد....آيا بايد تهديد هاي شاهين را جدي ميگرفت؟
-چيه؟؟ كشتيات غرق شدن...
نيكا لبخندي زد و دستپاچه گفت
-هيچي بريم كلاس كه دير شد!!
-باشه...

******
-خانوم پاك نژاد .....لطفا بمونيد تو كلاس كارتون دارم....
لبخندي زد و عينك ته استكاني اش را تكان داد....نيكا با خوشرويي چشمي گفت و كنار ميزش ايستاد...
وقتي آخرين نفر هم رفت نيكا با تعجب گفت
-خب استاد...كاري داشتين؟
-آره.....وقت داري با هم صحبت كنيم؟
-بله...حتما....اگه ميشه اول به همسرم زنگ بزنم بعد
-باشه ...پس من ميرم بيرون تو ماشين منتظرتم...
-باشه.
**********
ماشين به حركت درآمد.....نيكا به رو به رو خيره شده بود . قلبش تند تند ميتپيد....احساس ميكرد خيلي هيجان دارد... اما خودش هم نميدانست چرا!!!
-خب استاد....بگين..
سامانيان دنده را عوض كرد و آهي كشيد...
-از ديدار آخريمون يه چند وقتيه ميگذره....تو اين چند هفته كلي فكر كردم....نميتونم حقيقتو پنهون كنم...نه ميتونم دروغ بگم.....تو اين مدت فقط به تو فكر ميكردم....
نيكا احساس كرد الان است كه قلبش بياد تو دهنش.....دستاش يخ شدن و چشم هايش را بست...فكر نميكرد سامانيان اينقدر پست باشد....پوزخندي زد و با صدايي كه انگار از ته چاه ميآمد گفت
-نه استاد...من اهلش نيستم نگه دار...
سامانيان جدي به روبه رو خيره شد و گفت
-نه بايد به حرفام گوش كني...بايد يه داستاني رو بهت بگم....درمورد مامانت...من....تو.....پدرت!
نيكا به يكباره بغض كرد و چيزي نگفت....ميترسيد گريه اش بگيرد
-مامانتو خوب ميشناختم....دختري درس خون با شخصيت خانوم.....خونه دار....خلاصه هرچي بگي بود.......اونموقع ها همه تو محله عاشقش بودن....همه زنا دلشون ميخواست مامانت عروسشون شه.....اما مامانت واسه همسر آينده اش معيار هايي انتخاب كرده بود كه هيچ مردي تو محله همچين معياري رو نداشت...تا اينكه يه روز اتفاقي مامانت باباتو تو صف نونوايي ميبينه...اونجاس كه هردو عاشق هم ميشن و بابات هم خيلي از معيارهايي كه مامانت ميخواست رو داشت....بعد يك هفته ميان خاستگاري....پدر بزرگ و مادربزرگت قبول نميكنن......ميدوني چرا؟ چون به يكي از فاميلا قول داده بودن كه مامانت ماله اونا ميشه.....خلاصه همونطور كه گفتم مامانت و بابات فرار ميكنن....البته فرار مصلحتي.....بعد از هفت سال مامانت ميره فرانسه...اونم واسه عمل....آخه سكته كرده بود...بابات قبل از اينكه بياد فرانسه زنگ ميزنه به من....ميگه يه همچين اتفاقي افتاده داريم ميريم فرانسه فلان جاش!! وقتي اين خبرو ميشنوم با اولين پرواز خودمو ميرسونم اونجا......اما حيف كه آخراي عمر مامانت بود....ميدوني بهم چي گفت؟
گفت من يه بچه دارم...نيكا.....هيچوقت تنهاش نذار.....ازش مراقبت كن....مواظبش باش...نزار هيچ آزاري بهش برسه....نزار غصه دارشه...هروقت تنها موند برو پيشش حقيقتو بهش بگو....
نيكا سردرگم به چراغ راهنما نگاه كرد...خنده اش گرفت...مادرش او را به دوست دوران بچه گي اش ميسپرد!! چه مادر باحالي!!
-و اما حقيقت.....
دوباره تپش قلب نيكا تندتر شد...ناخودآگاه گرمش شد....
-خب بگين...
سامانيان دنده را عوض كرد و گفت
-حقيقت...اينه كه.....


جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۲۴
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]