تكرار بدبختي!
از دوران كودكي ام خاطره خوشي ندارم و حتي ياد آن روزها هم مرا آزار مي دهد؛ چون پدرم از كلاس پنجم ابتدايي، اجازه نداد به مدرسه بروم و هر روز بايد با عجله بساط مصرف مواد مخدر را برايش مهيا مي كردم، در غير اين صورت كتك مفصلي مي خوردم و مادرم نيز جرات نداشت حرفي بزند.
زن جوان در حالي كه غبار غم، چهره اش را دلتنگ و افسرده نشان مي داد در دايره جنايي كلانتري امام رضا(ع) مشهد افزود: ۱۷ ساله بودم كه كريستال، جان پدرم را گرفت و او در سن ۴۲ سالگي فوت كرد. با مرگ پدر، حقوق ماهيانه مادرم را به جاي خريد مواد مخدر به درد زندگي مان زديم و خانه ما رونق گرفت. يك سال بعد، پسر يكي از آشنايان پدربزرگم كه ادعا مي كرد دانشجو است به خواستگاري ام آمد و ما بدون انجام تحقيقات جواب مثبت داديم و من با هادي نامزد شدم اما در مدت كوتاهي فهميدم او جواني بيكار است و دانشجو نيست!
از اين كه هادي دروغ گفته بود خيلي ناراحت شدم اما با نصيحت هاي مادرم، موضوع را جدي نگرفتم. چند ماه گذشت و ما روزهاي خوبي را پشت سر گذاشتيم ولي افسوس كه گويا روي پيشاني ام، خط بدبختي كشيده اند چون درست زماني كه از احساس خوشبختي سرشار شده بودم و تازه معني زندگي را مي فهميدم حادثه اي ناگوار، قلعه روياهايم را فرو ريخت و همه چيز خراب شد.
ماجرا از اين قرار است كه نامزدم در حادثه رانندگي از ناحيه دست خود معلول شد و اين بلا، افسردگي و نااميدي شديدي برايش به وجود آورد. او چند ماه خودش را توي خانه زنداني كرد و هر وقت مي گفتم بيا با هم بيرون برويم و كمي قدم بزنيم در جوابم مي گفت: خجالت مي كشم و نمي خواهم مردم مرا اين طوري ببينند و تازه لازم نيست تو هم اين قدر برايم دلسوزي كني و دايه مهربان تر از مادر بشوي!
زن جوان ادامه داد: با اين وضعيت، من كه سرد و گرم روزگار را چشيده ام تصميم گرفتم با صبر و تحمل به او روحيه بدهم و نقطه اتكايش باشم اما هر چه سعي كردم فايده اي نداشت و شوهرم روز به روز بدتر شد و متاسفانه به كريستال نيز اعتياد پيدا كرد و دوباره بدبختي هاي دوران كودكي و نوجواني ام برايم تكرار شده است. چون بايد بساط مواد مخدر را برايش مهيا كنم و اگر دير بجنبم...!
در برابر اين همه تحقير و توهين باز هم تحمل كردم و صدايم در نيامد ولي از روزي كه متوجه شده ام او با زني فاسد و معتاد ارتباط برقرار كرده است ديگر نتوانستم طاقت بياورم و تقاضاي طلاق دادم. جالب اين جاست شوهرم حالا كه فهميده، پدربزرگم قصد دارد خانه اش را به نام من سند بزند به دست و پا افتاده است و اصرار دارد او را ببخشم. اما اين مرد، اعتماد به نفس ندارد و خودش كار را خراب كرده است و مصمم هستم از او جدا شوم.
زن جوان در پايان گفت: اگر ما آدم ها در مقابله با بلاها، مشكلات و سختي هاي زندگي كمي صبور باشيم و به خدا توكل كنيم، همه كارها درست خواهد شد چون به قول پدربزرگم، خدا گر ز حكمت ببندد دري، ز رحمت گشايد در ديگري!