داستان كوتاه (15)

شنيدن صداي دل


باران خوبي باريده بود و مردم دهكده شيوانا به شكرانه نعمت باران و حاصلخيزي مزارع عصر يك روز آفتابي در دشت مقابل مدرسه شيوانا جمع شدند و به شادي پرداختند. تعدادي از شاگردان مدرسه شيوانا هم در كنار او به مردم پراكنده در دشت خيره شده بودند.

در گوشه‌اي دو زوج جوان كنار درختي نشسته بودند و آهسته با يكديگر صحبت مي‌كردند. آنقدر آهسته كه فقط خودشان دوتايي صداي خود را مي‌شنيدند.

در گوشه‌اي ديگر دو زوج پير روبه‌روي هم نشسته بودند و در سكوت به هم خيره شده و مشغول نوشيدن چاي بودند. 

در دوردست نيز زن و شوهري ميانسال با صداي بلند با يكديگر گفت‌وگو مي­ كردند و حتي بعضي اوقات صدايشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدي ناپسند بود كه موجب آزار اطرافيان مي‌شد.

يكي از شاگردان از شيوانا پرسيد: آن دو نفر چرا با وجودي كه فاصله بينشان كم است سر هم داد مي‌زنند؟

شيوانا پاسخ داد:  وقتي دل‌هاي آدم‌ها از يكديگر دور مي‌شود آنها براي اينكه حرف خود را به ديگري ثابت كنند مجبورند عصباني شوند و سر هم داد بزنند. هر چه دل‌ها از هم دورتر باشد و روابط بين انسان‌ها سردتر باشد ميزان داد و فرياد آنها روي سر هم بيشتر و بلندتر است. 

وقتي دل‌ها نزديك هم باشد فقط با يك پچ‌پچ آهسته هم مي‌توان هزاران جمله ناگفته را بيان كرد. درست مانند آن زوج جوان كه كنار درخت با هم نجوا مي‌كنند. اما وقتي دل‌ها با يكديگر يكي مي‌شود و هر دو نفر سمت نگاهشان يكي مي‌شود، همين كه به هم نگاه كنند يك دنيا جمله و عبارت محبت‌آميز رد و بدل مي‌شود و هيچ‌كس هم خبردار نمي‌شود. درست مثل آن دو زوج پير كه در سكوت از كنار هم بودن لذت مي‌برند.

هر وقت ديديد دو نفر سر هم داد مي‌زنند بدانيد كه دل‌هايشان از هم دور شده است و بين خودشان فاصله زيادي مي‌بينند كه مجبور شده‌اند به داد و فرياد متوسل شوند. 


جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۲۱:۰۴
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]