داستان كوتاه (11)
آن يك نفر
در يك غروب زمستاني شيوانا از جاده خارج دهكده به سمت روستا روان بود. در كنار جاده مردي را ديد كه زخمي روي زمين افتاده است و كنار او چند نفر در حال تماشا و نظاره ايستاده اند. شيوانا به جمعيت نزديك شد و پرسيد: چرا به اين مرد كمك نمي كنيد؟!
جمعيت گفتند: طبق دستور امپراتور هركس يك فرد زخمي را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسي و آزار قرار مي گيرد. چرا اين دردسر را به جان بخريم. بگذار يك نفر ديگر اين كار را انجام دهد. چرا ما آن يك نفر باشيم؟
شيوانا هيچ نگفت و بلافاصله لباسش را كند و دور مرد زخمي پيچيد و او را به دوش خود افكند و پاي پياده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمي جان سالم به در نبرد و ساعتي بعد جان داد. شيوانا غمگين و افسرده كنار درمانگاه نشسته بود كه مامورين امپراتور سررسيدند و او را به جرم قتل مرد زخمي به زندان بردند.
شيوانا يك ماه در زندان بود تا اينكه مشخص شد بي گناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادي مجددا شيوانا در جاده يك زخمي ديگر را ديد. بلافاصله بدون اينكه لحظه اي درنگ كند دوباره لباس خود را كند و دور مرد زخمي انداخت و او را كول كرد تا به درمانگاه ببرد.
جمعيتي از تماشاچيان به دنبال او به راه افتادند و هر كدام زخم زباني نثار او كردند. يكي از شاگردان شيوانا از او پرسيد: چرا با وجودي كه هنوز ديروز از زندان زخمي قبل خلاص شده ايد دوباره جان خود را به خطر مي اندازيد؟!
شيوان تبسمي كرد و پاسخ داد: خيلي ساده است! چون احساس مي كنم اين كار درست است و يك نفر بايد چنين كاري را انجام دهد. چرا من آن يك نفر نباشم؟