مرد آهنگر
مرد آهنگرشيوانا جعبه اي بزرگ پر از مواد غذايي و سكه وطلا را
به خانه زني با چندين بچه قد ونيم قد برد . زن خانه وقتي
بسته هاي غذا و پول را ديد شروع كرد به بدگويي از
همسرش و گفت: " اي كاش همه مثل شما اهل معرفت
و جوانمردي بودند. شوهر من آهنگري بود ، كه از
روي بي عقلي دست راست ونصف صورتش را در يك
حادثه در كارگاه آهنگري از دست داد و مدتي بعد از
سوختگي عليل و از كار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان
شود. وقتي هنوز مريض و بي حال بود چندين بار در
مورد برگشت سر كارش با او صحبت كردم ولي به جاي
اينكه دوباره سر كار آهنگري برود مي گفت كه ديگر
با اين بدنش چنين كاري از او ساخته نيست و تصميم
دارد سراغ كار ديگر برود . من هم كه ديدم او ديگر به
درد ما نمي خورد ، برادرانم را صدا زدم و با كمك آنها
او از خانه و دهكده بيرون انداختيم تا لا اقل خرج اضافي
او را تحمل نكنيم . با رفتن او ، بقيه هم وقتي فهميدن
وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز كه شما
اين بسته هاي غذا و پول را برايمان آورديد ما به شدت
به آنها نياز داشتيم . اي كاش همه انسانها مثل شما جوانمرد
و اهل معرفت بودند! "شيوانا تبسمي كرد وگفت :" حقيقتش
من اين بسته ها را نفرستادم . يك فروشنده دوره گرد
امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اينها
را به شما بدهم و ببينم حالتان خوب هست يا نه !!؟ همين!
"شيوانا اين را گفت و از زن خداحافظي كرد تا برود .
در آخرين لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد:
راستي يادم رفت بگويم كه دست راست و نصف
صورت اين فروشنده دوره گردهم سوخته بود.