سگي پاي صحرانشيني گزيد...

بوستان سعدي

     

سگي پاي صحرانشيني گزيد

به خشمي كه زهرش ز دندان چكيد

 

شب از درد بيچاره خوابش نبرد

به خيل اندرش دختري بود خورد

 

پدر را جفا كرد و تندي نمود

كه آخر تو را نيز دندان نبود؟

 

پس از گريه مرد پراگنده روز

بخنديد كاي مامك دلفروز

 

مرا گر چه هم سلطنت بود بيش

دريغ آمدم كام و دندان خويش

 

محالست اگر تيغ بر سر خورم

كه دندان به پاي سگ اندربرم

 

توان كرد با ناكسان بدرگي

وليكن نبايد ز مردم سگي.


جواد
۱ دى ۱۳۹۹
۰۸:۴۴:۱۶
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]