سگي پاي صحرانشيني گزيد...
بوستان سعدي
سگي پاي صحرانشيني گزيد
به خشمي كه زهرش ز دندان چكيد
شب از درد بيچاره خوابش نبرد
به خيل اندرش دختري بود خورد
پدر را جفا كرد و تندي نمود
كه آخر تو را نيز دندان نبود؟
پس از گريه مرد پراگنده روز
بخنديد كاي مامك دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود بيش
دريغ آمدم كام و دندان خويش
محالست اگر تيغ بر سر خورم
كه دندان به پاي سگ اندربرم
توان كرد با ناكسان بدرگي
وليكن نبايد ز مردم سگي.