عشق بي فرجام

يك روز در يكي از شبكه هاي اينترنتي با سامان آشنا شدم. كم كم ارتباط مان صميمي تر شد. همه كارهايش را دوست داشتم بدون آنكه ذره اي روي رفتارهاي بدش فكر كنم. آدم تندخويي كه مسئوليت پذير نبود و هيچ وقت كار ثابتي در زندگي اش نداشت. 

يك روز پدرم متوجه ارتباط ما شد و از من درباره ارتباطم با سامان پرسيد. من كه چاره اي نداشتم گفتم او قرار است به خواستگاري ام بيايد و در مراحل آشنايي با هم هستيم. موضوع را با سامان هم درميان گذاشتم. او هم پذيرفت كه به خواستگاري بيايد. با اين كار سامان در ذهنم تبديل به يك قهرمان شد. دل توي دلم نبود.

 اما وقتي پدرم با او روبه رو شد او را اصلا آدم مناسبي براي زندگي با من نديد و به سامان گفت من را فراموش كند. او چند بار ديگر هم با پدرم صحبت كرد ولي در نهايت بازهم نتوانست رضايت پدرم را جلب كند. بازهم پنهان از خانواده ام به ارتباطم با سامان ادامه دادم.

 در چشم برهم زدني چند سال گذشت و سامان ديگر هيچ وقت حاضر نشد به خواستگاري ام بيايد. چند بار به او گفتم ديگر نمي خواهم با او ارتباطي داشته باشم اما بازهم اصرار مي كرد كه اشكالي ندارد تا زمان ازدواج من رابطه مان همين طور حفظ شود.

 يك روز با من تماس گرفت و گفت دوست دارد با من به مسافرت برود. من اول از حرفش جا خوردم و گفتم نمي توانم اين پيشنهاد را قبول كنم. ولي بازهم مثل قبل با شگرد مخصوص خودش طوري قانعم كرد كه هيچ اتفاق بدي نخواهد افتاد و ... مي دانستم اگر به پدرومادرم بگويم كه مي خواهم تنها به مسافرت بروم هرگز قبول نخواهند كرد پس منتظر شدم تا فرصت مناسبي به دست بياورم كه اين فرصت با مسافرت ناگهاني خانواده ام به شهرستان به دليل فوت يكي از اقوام مان به دست آمد.

 از اين كه بعد از مدتها كنار سامان بودم خيلي خوشحال بودم. اما اين خوشحالي ديري نپاييد.

 چون هنگام عبور از پليس راه يكباره پليس دستور ايست داد اما با كمال ناباوري ديدم كه سامان توقف نكرد و با سرعت زياد از آنجا عبور كرد. خيلي وحشت كرده بودم. اما پليس به ما رسيد و او مجبور به توقف شد. در بازرسي از ماشين سامان چند بطري مشروبات الكلي و مقداري مواد مخدر كشف شد.

 تازه آن زمان دليل فرار سامان را فهميدم. اين پايان كار نبود و تحقيقات پليس نشان داد سامان مجرمي سابقه دار است كه چند سال قبل با سپردن وثيقه از زندان آزاد شده بود. روزهايي كه مجبور بودم با پدرم به مجتمع قضايي بعثت بروم را فراموش نمي كنم. با اينكه مدتي از آن روزهاي تلخ مي گذرد اما پاك آبرويم پيش خانواده ام رفت و ديگر نمي توانم در چشمان پدر و مادرم نگاه كنم.



جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۲:۰۰
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]