برده بدبختي

براي دخترم سنگ تمام گذاشتم و هر كاري كه از دستم برمي آمد انجام دادم تا درس بخواند و براي خودش كسي بشود، اما او با لج بازي و غرور خودش را بيچاره و بدبخت كرد و آينده اش تباه شد. اين مطالب بخشي از اظهارات پدر دل شكسته اي است كه همراه دخترش براي پيگيري شكايت از داماد خود به كلانتري جهاد مشهد مراجعه كرده است. با ارجاع اين پرونده به دايره اجتماعي كلانتري كارشناس مددكاري پليس از فرزانه خواست تا قصه زندگي اش را تعريف كند.

زن جوان گفت: وضعيت اقتصادي خانواده ام بسيار خوب است و پدرم از هيچ محبتي براي من و ديگر فرزندانش دريغ نكرده است، ولي من نتوانستم جواب محبت هايش را بدهم. يك سال قبل در حالي كه خودم را براي كنكور آماده مي كردم فريب پسري جوان را خوردم. من هر روز پسر مورد علاقه ام را در راه كلاس كنكور مي ديدم و ما چند دقيقه اي با هم صحبت مي كرديم. «حسام» وقتي فهميد پدر ثروتمندي دارم بيشتر شيفته ام شد و در مدت كوتاهي همراه خانواده اش به خواستگاري ام آمد، اما پدر و مادرم مخالفت جدي خود را با اين ازدواج اعلام كردند. والدينم مي گفتند پسري كه ديپلمش را هم نگرفته است و كار و كسبي ندارد نمي تواند يك زندگي را راه ببرد.

من با اين كه احترام زيادي براي نظر خانواده ام قائل بودم، اما چون فكر مي كردم اين بار آن ها احساساتم را جريحه دار كرده اند با ناراحتي موضوع خواستگاري را با يكي از دوستانم مطرح كردم و او گفت: اگر با پسري از طبقه مستضعف ازدواج كني يك عمر غلام حلقه به گوش و نوكر بي ادعايي در اختيار خواهي داشت كه تو را عاشقانه پرستش خواهد كرد. از شما چه پنهان تحت تاثير اين حرف هاي چرت و پرت و با توجه به علاقه اي كه به حسام داشتم، مصمم شدم تا به هر قيمتي شده، اين ازدواج سربگيرد. اما در برابر اصرار و سماجت من، خانواده ام هم چنان مخالفت مي كردند تا اين كه والدينم را تهديد كردم اگر به خواسته ام تن ندهند خودكشي خواهم كرد. پدر و مادرم كه خيلي نگران بودند با اين تهديد به ناچار موافقت خود را اعلام كردند و به اين ترتيب بود كه جشن عروسي باشكوهي برگزار شد. من اگرچه به پسر مورد علاقه ام رسيدم، اما افسوس كه پس از گذشت ۲ ماه متوجه شدم چه اشتباه بزرگي كرده ام، چون با اين ازدواج غلط، روزگارم تيره و تار شده است.

ماجرا از اين قرار است كه با كمك خانواده ام، حسام كار درست و حسابي دست و پا كرد و ما در خانه اي كه هديه پدرم است زندگي مشترك خود را آغاز كرديم و خودروي آخرين مدلي هم خريديم تا جلوي چشم مردم آبروداري كنيم. ولي شوهرم آن مردي نيست كه در روياهايم تصور مي كردم.

او آدمي رفيق باز است و تمام وقت خود را با دوستاني سر مي كند كه معلوم نيست چكاره هستند و از كجا آمده اند؟! من چند بار با خواهش و تمنا از او خواستم به خاطر حفظ آبروي پدرم هم كه شده، رفيق بازي را كنار بگذارد، اما فايده اي نداشت. ديروز براي گلايه به خانه پدرشوهرم رفتم و از خانواده شوهرم خواستم بيايند و پسرشان را نصيحت كنند، اما آن ها گفتند ما از پسري كه يادش رفته است خانواده اي هم دارد بيزار هستيم. خودت برو و مشكلت را حل كن.

با شنيدن اين حرف دلم گرفت و با چشماني گريان به خانه برگشتم. بوي عجيبي به مشام مي رسيد. آرام و بي سر و صدا به داخل اتاق سرك كشيدم و با چشمان خودم ديدم حسام و ۲ جوان غريبه در حال استعمال موادمخدر هستند.

آن ها تا مرا ديدند دست و پاي خود را گم كردند در اين لحظه من به همسرم گفتم اين چه وضعي است كه راه انداخته اي؟ اما او در حالي كه يك طرف صورتش سرخ شده بود به داخل آشپزخانه دويد و مي خواست با چاقو مرا مجروح كند كه از خانه فرار كردم و جانم را نجات دادم.

زن جوان اشك هايش را پاك كرد و گفت مي خواهم از او طلاق بگيرم. حالا مي فهمم وقتي پدرم مي گفت مرد بايد جربزه زندگي داشته باشد، يعني چه؟ واقعا شخصيت آدم ها به وضعيت اقتصادي آن ها نيست و هيچ كس را نمي توان از قيافه ظاهري شناخت. من از تمام جواناني كه اين ماجرا را مي خوانند خواهش مي كنم در انتخاب همسر و امر مهم ازدواج حواس خود را جمع كنند و با تحقيقات كامل و مشورت اعضاي خانواده تصميم بگيرند و اين را هم بدانند هركس در ازدواج به دنبال غلام حلقه به گوش بگردد، خودش برده بدبختي خواهد شد.


..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..




جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۰:۵۵
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]