راه بد مسير!
احساس مي كردم هماي بخت روي شانه ام نشسته است و مي توانم به زودي به كاخ خوشبختي برسم، ولي ...! با همين خيال وقتي اولين سنگ را سر راه خوشبختي ام ديدم، نگاهم را در چشمان پدرم دوختم و قصد داشتم با غرور از روي اين مانع پرش بزنم. سعيد جوان تحصيل كرده اي است كه براي اخذ مشاوره به دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد مراجعه كرده بود. او در بيان داستان زندگي اش گفت: مادرم بيمار قلبي است و پيش از اين تنها آرزويش اين بود كه جشن عروسي مرا ببيند ، ولي من كه به تازگي از دوره تحصيلات كارشناسي ارشد فارغ التحصيل شده بودم خودم را يك سر و گردن از ديگران بالاتر مي ديدم و دنبال همسري مي گشتم كه از نظر تحصيلي و وضعيت اقتصادي خانوادگي دهان پركن باشد چون معتقد بودم در اين دوره زمانه بايد روي پول پدر زن هم حساب باز كرد.اگرچه پدرم با اين عقيده مخالف بود و مي گفت زن بايد جوهره و اصالت خانوادگي داشته باشد و رزق و روزي را خدا مي دهد. ما سر اين اختلاف عقيده هميشه با هم جر و بحث داشتيم.
حدود شش ماه قبل، يك روز سرد و برفي، در خياباني بد مسير منتظر تاكسي بودم كه خودرويي از كنارم عبور كرد و چند متر جلوتر متوقف شد. با عجله جلو رفتم تا سوار شوم اما باورم نمي شد راننده اين خودرو پرايد دختري جوان باشد. با دستپاچگي پرسيدم مستقيم؟ او با لبخندي سرش را تكان داد و گفت: چون هوا خيلي سرد است شما را تا سرچهارراه مي رسانم. من با خوشحالي سوار پرايد شدم و ما راه افتاديم. در طول مسير لحظه اي كه ناخودآگاه نگاهم به سمت اين دختر خانم برگشت متوجه شدم او هم مرا زير نظر دارد. ديگر نتوانستم نگاهم را كنترل كنم و به اين ترتيب بود كه بازنده بازي دو چشم شدم. آزيتا آن روز مرا تا نزديك خانه مان رساند و پرسيد: شما دانشجو هستيد؟
خودم را جمع و جور كردم و در حالي كه به چشمانش خيره شده بودم برايش توضيح دادم كه تازه يك ماه است فارغ التحصيل شده ام. سرتان را به درد نياورم به همين سادگي، دختر دانشجويي كه خانواده پولداري هم دارد دلم را ربود و در روياهايم فكر مي كردم خيلي خوش شانس هستم. من با اصرار از خانواده ام خواستم به خواستگاري آزيتا بروند و آن ها نيز كه به اين امر رضايت نداشتند از ترس آبروي شان قبول كردند. پدر اين دختر خانم هم طبق خواسته تنها دخترش نظر موافق خود را اعلام كرد و قرار شد خرج و مخارج مراسم عقدكنان را ما بدهيم و در عوض آن ها جشن عروسي باشكوه و مجللي در آينده برگزار كنند. شايد باورتان نشود تحت تاثير حرف هاي آزيتا كه مي گفت اگر خودم را توي دل پدرش جا دهم، ده برابر اين پول ها را به دست خواهم آورد با هزار زحمت ۲ وام بانكي گرفتم و حدود سه ميليون تومان هم از برادرم قرض كردم تا مراسم عقدكنان برگزار شود.
اين بار سنگين كمرم را در ابتداي راه زندگي خميده كرد اما خيلي زود فهميدم اشتباه كرده ام و احساساتم به بازي گرفته شده است؛ چون بعد از آن همه دردسر متوجه شدم نامزدم با پسرخاله اش سر و سري دارد. آن ها قبلا همديگر را دوست داشته اند و به خاطر اختلافات مادران خود نتوانسته اند با هم ازدواج كنند و جالب اين كه آزيتا پس از ازدواج پسر خاله اش با دختر ديگري فقط براي اين كه خودي نشان بدهد مرا براي ازدواج انتخاب كرده است. ولي حالا از آن جا كه پسرخاله او همسرش را طلاق داده، به تعهداتي كه با هم داريم پشت پا زده است و بدون برو برگرد طلاق مي خواهد. اين شكست براي من خيلي سنگين و شكننده است ولي بي شك درس عبرتي است براي جواناني كه توكل آن ها به خداي مهربان كم رنگ است و به جيب و چهره ظاهري ديگران دلخوش كرده اند. من از تمام جوان ها خواهش مي كنم با خانواده خود لج بازي نكنند. براي ازدواج معيارهاي درست و منطقي را انتخاب كنند و مراقب باشند چون با كوچك ترين اشتباه، ممكن است بزرگ ترين شكست را در زندگي ببينند.