داستا نهاي قرآني
ابراهيم(عليه السلام) در قرآن
نام ابراهيم(عليه السلام)، 69 بار و در 25 سوره قرآن مجيد آمده است. در قرآن از اين پيامبر بزرگ مدح و ستايش فراوان شده و صفات ارزنده او يادآورى گرديده است.ابراهيم (ع)زمان نمرود كه در عجم به كيكاوس معروف بود،زندگى مى كرد.نمرود مردى باقوت وحشمت بود.سپاه بسيار داشت ودر سرزمين بابل آنزمان وكوفه زمان ما حكومت مى كرد.چهارصد صندلى طلا داشت كه برروى هريكجادوگرى نشسته وجادو مى نمود.او يكشب در خواب ديد كه ستارهاى در افقپديدار شد ونورش بر نورخورشيد غلبه نمود.نمرود وحشت زده از خواب بيدار شدو جادوگران را احضار نموده وتعبير خواب خود را از آنان جويا شد.گفتند طفلى دراين سال متولد مى شود كه سلطنت تو بدست او نابود مى شود.وهنوز آن طفل ازصلب پدر به رحم مادر منتقل نشده است نمرود دستور داد كه بين زنان ومردانجدايى اندازند و كودكى كه در آن سال متولد ميشود،اگر پسر است،بكشند.واگردختر است،باقى بگذارند.تارخ كه يكى از مقربّان نمرود بود شبى پنهانى نزدهمسرش رفت ونطفه ابراهيم بسته شد.هنگام تولد كودك،مادر ابراهيم (ع) به داخلغارى رفت وابراهيم (ع) در آنجا متولد شد.مادر،كودكش را درغار گذاشت وبه شهرمراجعت نمود.او همه روزه به غار مى رفت وبه فرزندش شير مى داد وبرمى گشت.رشد يك روز آن حضرت مطابق يكماه كودكان ديگر بود.پانزده سال گذشتودراين مدت ابراهيم (ع) جوانى قوى شده بود.روزى با مادرش به طرف شهرحركت كردند .در راه به گله شترى رسيدند.ابراهيم (ع)از مادر پرسيد:خالق اينهاكيست؟گفت آنكه آنهارا خلق كرد و رزق مى دهد وبزرگ مى نمايد.ابراهيم (ع) درشهر با گروههاى بت پرست وارد بحث مى شد وآنها را محكوم مى نمود.واقرار بهخداى ناديده كرد.به مصداق آيه شريفه «فلما جنّ عليه الليل راى كوكباً...» چون مذاهب آنهاراباطل ديد وباطل نمود،فرمود: انّى وجهّتوجهى ...» بعد ابراهيم (ع) را به دربار نمرود بردند.نمرود مرد زشترويى بود ولى دراطرافش غلامان وكنيزان زيبا بودند.ابراهيم (ع) از عمويش آذر پرسيد:اينها چهكسى هستند؟آذر گفت اينها غلامان وكنيزان وبندگان نمرودند! ابراهيم (ع) تبسمى كردوگفت چگونه است كه بندگان و كنيزان و غلامان از خدايشان زيباترند؟آذر گفتاز اين حرفها نزن كه تورا مى كشند.آمده است كه آذر بت مى ساخت وبه ابراهيم (ع)مى داد تا بفروشدوابراهيم (ع) هم طناب به پاى بتها مى بست ومى گفت:بياييدخدايى را بخريد كه نمى خورد و نمى بيند و نمى آشامد و نه نفعى مى رساند ونهضررى !با اين تعريف ابراهيم (ع) كسى بتها را نمى خريد.وبتها را به نزد آذر برمى گرداند.
معرفت او نسبت به خداوند، منطق گويايش در برابر بت پرستان، مبارزات سرسختانه و خستگى ناپذيرش در مقابل جبّاران، ايثار و گذشتش در برابر فرمان پروردگار، استقامت بى نظيرش در برابر توفان حوادث و آزمايش هاى سخت الهى و الگو و اسوه بودنش براى همه موحّدان، هر يك داستان مفصلى دارد كه بررسى تفصيلىِ همه آن ها خارج از حد و حوصله اين نوشته است، به طور اجمال، خداوند متعال وى را در قرآن اين چنين معرفى و وصف نموده است:
1 ـ «ما او را در دنيا برگزيديم و او در آخرت از صالحان است. در آن هنگام كه پروردگارش به او گفت: اسلام بياور (در برابر حق تسليم باش او فرمان پروردگار را از جان و دل پذيرفت) و گفت: در برابر پروردگار جهانيان تسليم شدم.»(1)
2 ـ «خداوند وسيله رشد و هدايت او را از قبل به او داده و از (شايستگى) او آگاه بود.»(2)
نمروديان سالى دوبار در فروردين جشن
مى گرفتند.در يكى از جشنها موقعخروج از شهر،آذر به ابراهيم
(ع)پيشنهاد نمود كه او هم به جشن برودتا شايد جشنآنهارا تماشاكرده
وزبان از بدگويى بتها بردارد.ولى روز بعد موقع رفتن،ابراهيم(ع)گفت
من مريض هستم!لذا همه با زينت تمام از شهر بيرون رفتند بجز ابراهيم
(ع)كه تبرى برداشت و به بتخانه رفت وهمه بتهارا شكست.سپس تبر را
بر دوش بتبزرگانداخت. «فجعلهم جُذاذاً الاّ كبيراً لهم» همه بتهارا
خورد كرد مگر بُتبزرگ را.وقتى نمرود ونمروديان باز گشتند وبه بتخانه
آمدند تا خود را تبرككنند،همه بتهارا شكسته ديدند غير از بُت
بزرگ.به روايتى شيطان به آنها اطلاع دادكه ابراهيم (ع)خدايان
شمارا شكسته است.صداى ناله وفرياد مردم بلند شد.نزدنمرود رفتند كهاى
نمرود!خدايان مارا شكستهاند.نمرود دستور داد تا به هركه شكداريد نزد
من بياوريد.همه گفتند كار ابراهيم (ع) است.حضرت را احضار كردندوبهاو
گفتند: «أ انت فعلتَ هذا بآلهتنا ياابراهيمقال بل فعلهم كبيرهم
هذافاسئلوهم اِن كانوا ينطقون»» آيا تو اين عمل را نسبت به خدايان
مابجاآوردى ؟گفت بت بزرگ اين كار را كرده است از او بپرسيد اگر حرف
مى زند!نمروديان گفتند اى ابراهيم (ع) اين بتها سخن نمى
گويند.سپس همگى خجلوشرمنده و سر به زير انداختند.بعد ابراهيم
(ع)فرمود چيزى را عبادت مى كنيد كهنه نفعى مى رساند ونه ضررو نه
حرف مى زند.چون نمروديان از جواب عاجزشدند،همگى گفتند اگر كمك كار
خدايان خود هستيد،ابراهيم (ع) رابسوزانيد.نمرود دستور داد ديوارهاى در
دامنه كوه درست كردند وبمدت يكماههيزم آورده ودر آن قرار دادند تا
پرشد.بعد گفتند چگونه ابراهيم (ع) رادر آتشبياندازيم؟شيطان بصورت
آدمى ظاهر شد وگفت منجنيق بسازيد!تا آن زمانمنجنيق نساخته بودند
وشيطان هنگاميكه به آسمانها راه داشت از جهنم ديدار كردهوديده بود
جهنميان را با منجنيق درون آتش مى اندازند،ياد گرفته بود.لذا به
آنها يادداد كه چگونه اين وسيله را بسازند.چهارصد نفر آمدند وهردونفر
يك طناب راگرفتند و ابراهيم (ع) را بالا بردند.در اين هنگام در ميان
فرشتگان غلغلهاى افتاد وبهپيشگاه الهى عرضه كردند كه خدايا از
شرق تا غرب يكنفر،تورا عبادت مى كندواوراهم كه مى خواهند
بسوزانند.دستور بده تا اورا يارى كنيم.خطاب آمد:برويد اگراز شما يارى
خواست اورا كمك كنيد.ابتدا ملك باد نزد ابراهيم (ع) آمد
وگفت:منموكل باد هستم.اگر امر بفرمائيد به باد امر كنم تا آتش را
به خانه نمرود ببرد ونمروديان را بسوزاند.ابراهيم (ع)فرمود پناه من
خداست وبتو نيازى ندارم.ملك ابرآمد وگفت اى ابراهيم!اجازه بده تا
به ابر امر كنم آتش را خاموش كند.ابراهيم(ع)گفت امر خود را به
خداى ناديده واگذاردم.ملك كوه آمد وگفت اى ابراهيم!اجازه بده
كوه بابل را بر سرشان خراب نمايم وهمه را هلاك كنم.ابراهيم
(ع)گفت بتو نيز محتاج نيستم.بعد جبرئيل آمد وگفت اى ابراهيم!هيچ
احتياجى ندارى ؟گفت دارم اما نه بتو.گفت به كه دارى ؟گفت او از
همه بهتر به حال من آگاهاست.بعد از آن از طرف خدا ندا آمد: «يانار
كونى برداً وسلاماً على ابراهيم»
ابراهيم از پيامبرانى است كه خداوند او را بيش از ديگران با عظمت
ياد نمودهاست واو را با القابى چون :حنيف،مسلم، حليم، اوّاه،
منيب،صديقياد كرده و بااوصافى چون:شاكرو سپاسگزار نعمتهاى
خداوند،قانت و مطيع خالق توانا،داراى قلب سليم،عامل و فرمانبردار
كامل خدا،بنده مؤمن و نيكوكار،شايسته و صالحدرگاه خدا و...وى را
ستوده است.و به منصبهايى چون:امامت وپيشوائى مردم،برگزيده در
دوجهان و خليل اللهى مفتخر داشته است.
از جمله الطاف الهى بر ابراهيم آنست كه:
او را از پيامبران اولوا العزم قرار داد.
پيامبرى را در ذريه او قرار داد.
علم وحكمت وشريعت بوى داده است.
اورا امّت واحده خواند.
و خانه كعبه بدست او تجديد بنا شد.
مقام امامت به او تفويض شد
مدت عمر ابراهيم دويست سال بوده و در شهر خليل الرحمن فلسطين اشغالى مدفون است.
ابراهيم(ع)گاهگاهى پيش از بناى مكه و خانه كعبه و پس از آن به مكهمىآمدو از فرزندش اسماعيل ديدن مىكرد (3) .تا آنكه در يك سفر مامور به ساختن خانه كعبهشد، لذا بهاتفاق اسماعيل اين خانه را بنا نهاد، و اين اولين خانهاى است كه از طرف پروردگارساخته شد، و اين خانه مباركىاست كه در آن آيات بينات و در آن مقام ابراهيم است، و هركس درون آن داخل شود از هر گزندى ايمن است. (4) ابراهيم(ع)پساز فراغت از بناى كعبه دستور حج را صادر نموده، و آيين واعمال مربوط به آن را تشريع نمود. (5) آنگاه خداى تعالىاو را مامور به ذبح فرزندش اسماعيل نمود، ابراهيم(ع)اسماعيل(ع)را در انجام فرايض حجشركت مىداد، موقعى كه به سعىرسيدند ومىخواستند كه بين صفا و مروه سعى كنند، اين ماموريت ابلاغ شد، و ابراهيم(ع)داستان را با فرزندشدر ميان گذاشت و گفت: فرزند عزيزم!در خواب چنين مىبينم كه تراذبح و قربانى مىكنم نيك بنگر تا رايت چه خواهدبود.عرض كرد: پدرجان!هر چه را كهمامور به انجامش شدهاى انجام ده، و ان شاء الله به زودى خواهى ديد كه من مانند بندگانصابرخدا چگونه صبرى از خود نشان مىدهم.پس از اينكه هر دو به اين امر تن دردادند و ابراهيم(ع)صورت جوانشرا بر زمين گذاشت وحى آمد كه اى ابراهيم، خواب خود راتصديق كردى و ما به همين مقدار از تو قبول كرديم، و ذبح عظيمى را فدا وعوض او قرارداديم. (6) آخرين خاطرهاى كه قرآن كريم از داستان ابراهيم(ع)نقل نموده دعاهايىاست كه ابراهيم(ع)دربعضى از سفرها در مكه كرده(7) و آخرين دعايش اين است: پروردگاراپدر و مادر من و كسانى را كه ايمان آوردهاند در روز حساب بيامرز.
خداى تعالى در كلاممجيدش ابراهيم را به نيكوترينوجهى ثنا گفته و رنج و محنتى را كه در راه پروردگارش تحملنموده بود، بهبهترين بيانى ستوده و در شصت و چند جا از كتاب عزيزش اسم او را برده، و موهبتها و نعمتهايى را كه به او ارزانى داشته در موارد بسيارىذكر كرده است، از طرف خدا ندا رسيد كهاى ابراهيم!به بابل برو و نمرود را به خداپرستى دعوتنما.حضرت به بابل كه كوفه امروزى است،نزد نمرود رفت واورا به خداپرستى دعوت نمود.نمرود گفت اى ابراهيم!مرا بخداى تو احتياجى نيست.من مى خواهمپادشاهى را از خداى تو بگيرم واورا هلاك نمايم!!اين بود كه دستور داد تا اطاقكى به تعليم شيطان ساختند وخود درون آن قرار گرفت وچهار كركس اورا بلند كردندوبالابردند.چون بالا رفت تيرى بطرف آسمان انداخت.جبرئيل آن تير را به خونماهى آغشته كرد.ماهى ناليد خدايا تيغ دشمن را به خون من آغشته كردى .ندا رسيدكه تيغ را تا قيامت بر شما حرام كردم.بعد نمرود تير خونآلود را كه ديد ،گفت كارخداى ابراهيم را ساختم.ابراهيم (ع) گفت از اين حرف برگرد كه مردن براى خدانيست.نمرود گفت اگر خداى تو زنده است،من لشكر جمع آورى مى كنم به خدايتبگو كه لشكر جمع كندتا با يكديگر جنگ كنيم!پس نمرود از اطراف عالم لشكربزرگى كه سيصد فرسخ لشكرگاه آنها بود جمع كرد.ابراهيم (ع) دعا كرد كه خدايا اينملعون را هلاك كن.خداوند به عدد لشكر نمرود پشه فرستاد كه بر سر هر يكپشهاى نشست و در اندك زمانى اورا هلاك نمود.رئيس پشهها، پشهاى بود كه يكچشم ويك پا و يك دست و نيمه بدنى داشت.آمد وروى زانوى نمرود نشست.نمرود به زنش گفت اين پشهها لشكر مرا هلاك كردند .دست برد تا پشه را بكشد كهپشه بلند شد ولب بالا و لب پايين نمرود را نيش زدهآورد دماغ نمرود شد وبه داخلمغز نمرود نفوذ كرده ومشغول نيش زدن شد!صداى فرياد نمرود بلند شد و ازشدت درد خواب وخوراك از او سلبگرديدغلامانش مرتب بر سرش مى زدند تاپشه از حركت بايستد.همانجور او را اذيت نمود تا به درك واصل شد.بقيه لشكر اوبه ابراهيم (ع) ايمان آوردند.
1 ـ بقره : 13 و 131
2 ـ انبياء : 51
(3)سوره بقره آيه 126 و سوره ابراهيم آيه 35 - 41
(4)سوره بقره آيه 127 - 129 و سوره آل عمران آيه 96 - 97
(5)سوره حج آيه 26 - 30
(6)سوره صافات آيه 101 - 107
(7)سوره ابراهيم آيه 35 - 41