من و باقي ترسوهاي عالم!
اين روزها مي ترسم، زياد و بي اندازه. هر وقت كه در خيابان هاي شلوغ شهر راه مي روم با صداي نزديك شدن هر موتورسواري پاهايم را محكم به زمين مي چسبانم و آن قدر قدم هايم را آهسته و محكم به زمين مي گذارم تا موتورسوار كذايي بيايد و از كنارم رد شود بلكه خيالم راحت شود كه براي سنار سه شاهي ته كيفم با جانم كاري نداشته و يكي بوده مثل بقيه. اين روزها زياد مي ترسم، زياد و بي اندازه، از صداي قدم هاي آدمي كه در كوچه هاي خلوت محله دم دماي غروب نفس زنان پشت سرم راه مي رود. من مي ترسم اين روزها. حتي در خانه هم ترس دارم. شب هايي كه در خانه تنها هستم ترجيح مي دهم تنها راه ارتباط با دنياي بيرون منفذ كوچك روي در چوبي خانه باشد، چون مي شود از آنجا راحت ديد چه كسي پشت در است، غريبه يا آشنا. اين روز ها مي ترسم وقتي كه مي شنوم در دهاتي دورافتاده چه بلايي سر يك زن بينوا آورده اند، آن قدر كه مدت ها خودش جرأت نداشته از چيزي دم بزند؛ وقتي كه مي شنوم در جايي مثل خميني شهر جنايتي دسته جمعي اتفاق مي افتد و من و باقي ترسوهاي عالم مدتي بعد خبردار مي شويم، بيشتر مي ترسم. وقتي مي شنوم قهرماني به بزرگي روح اله داداشي هم – همان كه به چهره آرام اش معروف بود و روحيه پهلواني – ممكن است در يك لحظه بي هوا وسط خيابان قرباني تيغ چاقو شود، همان يك ذره دل و جرأتي را هم كه داشتم، فراموش مي كنم و دوباره ... .
آقايان، خانم ها، من امروز اعتراف مي كنم كه يك ترسوي به تمام معنا هستم. پس من را ببخشيد اگر زماني جواب سلامتان را بي جواب گذاشتم و رفتم؛ اگر روزي آدرسي پرسيديد و خودم را به نشنيدن زدم. به من ببخشيد اگر ديدم كه زن خسته توي تاريكي شب خيابان طولاني خلوت را پياده مي رفت و من حتي نيش ترمزي هم نزدم. آخر مي دانيد، من يك ترسوي بزرگ هستم؛ كسي كه اين روزها حتي از آدم هاي شهرش هم مي ترسد.
ليدا هادي، مجله همشهري جوان، ش ۳۱۹، ص ۹