داستان كوتاه (30)
به اندازه فاصله زانو تا زمين
روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و از او پرسيدند : فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدر است ؟
استاد اندكي تامل كرد و گفت : فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است . آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند . اولي گفت :
من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد . با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود.
دومي كمي فكر كرد و گفت : اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بار معنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند . آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند . استاد منظور ديگري داشت.
آن دو تصميم گرفتن نزد استاد باز گردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند . استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت :
وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود . بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند . نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد . بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند بر پا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند .
بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد . باز هم مي گويم... فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه بر آن ايستاده است .